وبلاگ
داستان ترسناک در حد مرگ: فایل ۳:۱۳

صدایی در خواب نوید ضبط شد که شبیه هیچکس نبود، اما انگار سالها او را میشناخت.
مقدمه داستان
نباید آن فایل صوتی را تا آخر گوش میداد.
از همان چند ثانیه اول معلوم بود چیزی در اتاق نوید با صدای انسان نفس نمیکشد. نه خر و پف بود، نه صدای کولر، نه خشخش پتوی زمستانی. چیزی آرام، نزدیک میکروفون، درست کنار بالش، انگار با لبهایی خیس و بسته، هوا را میبلعید.
نوید فقط میخواست بفهمد چرا صبحها با گلو درد، سردرد و مزه خاک در دهانش بیدار میشود.
اما ساعت ۳:۱۳ نیمهشب، وسط سکوت ضبطشده، صدایی گفت:
«امشب بیدارش کنیم؟»
و صدای دیگری، آهستهتر، جواب داد:
«نه هنوز. هنوز فکر میکنه تنهاست.»
داستان ترسناک در حد مرگ
نوید سی و چهار ساله بود، تنها زندگی میکرد، در طبقه چهارم آپارتمانی معمولی در نارمک؛ ساختمانی که دیوارهایش نازک بود، آسانسورش بوی روغن سوخته میداد و همسایهها عادت داشتند هر صدایی را به گردن لولهها بیندازند.
همهچیز از یک چیز ساده شروع شد.
خر و پف.
دو هفته بود با دهان خشک و فک دردناک بیدار میشد. مادرش پشت تلفن گفته بود شاید نفسش در خواب قطع میشود. همکارش پیشنهاد داده بود با موبایل صدای خوابش را ضبط کند. نوید هم همان شب، قبل از خواب، گوشی را گذاشت روی میز کنار تخت، برنامه ضبط صدا را روشن کرد و با خنده گفت:
«خب، آقای خر و پف، ببینیم چه خبرته.»
چراغ خواب را خاموش کرد. اتاق در تاریکی نرم فرو رفت. فقط نور ریز مودم از سالن میآمد؛ چراغ سبزی که هر چند ثانیه یکبار چشمک میزد، مثل چیزی که پشت در نفس میکشد.
صبح، وقتی بیدار شد، اول چیزی عجیب نبود. فایل شش ساعت و بیستوهفت دقیقه ضبط شده بود. نوید در آشپزخانه قهوه درست کرد، هندزفری را گذاشت و مشغول گوش دادن شد.
نیم ساعت اول فقط خشخش ملحفه بود.
بعد صدای نفس خودش.
بعد خر و پفی کوتاه.
بعد سکوت.
در دقیقه پنجاهوهفت، صدایی آمد.
سه ضربه آرام.
تق.
تق.
تق.
نوید دستش روی لیوان خشک شد. ضربهها از داخل فایل میآمدند. آرام، منظم، نزدیک. نه شبیه صدای لوله. نه شبیه انقباض دیوار. بیشتر شبیه نوک انگشت روی چوب بود.
در اتاق خوابش چوبی بود.
او فایل را عقب زد. دوباره گوش داد.
تق.
تق.
تق.
بعد صدای خودش را شنید که در خواب چیزی نامفهوم گفت. انگار جواب داده باشد.
نوید هندزفری را درآورد و به در اتاق خواب نگاه کرد. نیمهباز بود. درست همانطور که هر شب میگذاشت. به خودش گفت احتمالاً صدای همسایه بوده. دیوارها نازکاند. خانه قدیمی است. آدم وقتی دنبال چیز عجیب بگردد، هر صدایی را عجیب میشنود.
همان شب، دوباره ضبط کرد.
اینبار گوشی را نزدیکتر گذاشت. کنار بالش. صفحهاش رو به بالا بود. قبل از خواب، در اتاق را کامل بست. دستگیره را امتحان کرد. پنجره را بست. کمد را هم بست، چون از کودکی از تاریکی داخل کمد خوشش نمیآمد؛ نه به خاطر ترس، فقط به خاطر حسی که میداد. انگار تاریکی آنجا غلیظتر از جاهای دیگر بود.
ساعت ۳:۱۳، برق رفت.
نوید آن لحظه بیدار نشد، اما صبح فهمید. ساعت دیجیتال روی مایکروویو ریست شده بود. مودم خاموش و روشن شده بود. ضبط گوشی اما ادامه داده بود.
او فایل دوم را هنگام ناهار گوش داد.
ساعت ۲:۴۸ صدای چرخیدن خودش در تخت بود.
۳:۰۱ صدای نفسهای کوتاه.
۳:۱۳ سکوت ناگهانی.
نه سکوت معمولی. سکوتی که انگار همه صداهای خانه را بریده باشند.
بعد همان سه ضربه.
تق.
تق.
تق.
اینبار نزدیکتر.
نوید حس کرد ضربهها نه روی در، بلکه روی میز کنار تخت زده میشوند. درست کنار گوشی.
بعد صدایی کشدار و آهسته گفت:
«خوابیده؟»
نوید یخ کرد.
صدا نه مردانه بود، نه زنانه. چیزی میان این دو. انگار کسی صدای آدم را از زیر آب تقلید کند.
چند ثانیه بعد، صدای دوم آمد. بمتر. دورتر. شاید از پشت دیوار.
«امشب بیدارش کنیم؟»
نوید نفسش را حبس کرد. چشمهایش روی موجهای صوتی گوشی خشک ماند.
صدای اول گفت:
«نه هنوز. هنوز فکر میکنه تنهاست.»
فایل ادامه داشت. نوید دیگر نمیتوانست حرکت کند. صدای نفس خودش در خواب، سنگین و بیخبر، مثل نفس حیوانی گیر افتاده در قفس میآمد. بعد خشخشی نزدیک میکروفون. بعد چیزی شبیه کشیده شدن ناخن روی پارچه.
نوید فایل را قطع کرد.
خانه ساکت بود.
خیلی ساکت.
از آن سکوتهایی که آدم در آن صدای کار کردن یخچال را هم دوست دارد، چون ثابت میکند هنوز چیزی طبیعی در جهان باقی مانده.
او رفت سراغ همسایه طبقه سوم. مردی بازنشسته به نام آقای فیاضی که همیشه دمپایی پلاستیکی آبی میپوشید. نوید پرسید دیشب حدود سه برق رفته؟ صدایی شنیده؟ کسی در راهرو بوده؟
فیاضی او را با چشمهایی خسته نگاه کرد و گفت:
«برق؟ نه. برق نرفته.»
«ولی ساعت مایکروویوم ریست شده.»
«شاید مال واحد خودت بوده.»
بعد کمی مکث کرد. نگاهش از روی صورت نوید لغزید به پشت سرش، به راهروی خالی.
«شبا درو قفل میکنی؟»
نوید گفت: «بله.»
فیاضی آهسته گفت: «قفل کن. دو بار.»
«چرا؟»
مرد دمپاییپوش لبهایش را به هم فشار داد.
«همینطوری.»
وقتی نوید برگشت بالا، جلوی در واحدش سه خط باریک روی رنگ سفید دیده میشد. مثل رد ناخن. کنار دستگیره.
صبح نبودند.
با انگشت لمسشان کرد. رنگ کمی پوسته داده بود.
همان شب تصمیم گرفت دوربین قدیمی لپتاپش را در راهرو بگذارد. یک وبکم کوچک داشت. آن را روی جاکفشی تنظیم کرد، رو به در ورودی و راهروی باریک خانه. نرمافزار تشخیص حرکت نصب کرد. گوشی را هم دوباره کنار تخت گذاشت.
به خودش گفت این کارها مسخره است.
بعد زیر لب اضافه کرد:
«ولی لازم است.»
ساعت ۱۱:۴۰ خوابید.
یا فکر کرد خوابیده.
در خواب دید کسی کنار تخت نشسته و با دقت نفسهایش را میشمارد.
یک.
دو.
سه.
بین هر نفس، اتاق سردتر میشد.
صبح با بوی لباس خیس بیدار شد. بویی مانده، سرد، شبیه حولهای که چند روز در حمام تاریک افتاده باشد. پنجره بسته بود. بخاری روشن بود. اما اتاق آنقدر سرد بود که بخار نفسش را دید.
اول رفت سراغ گوشی.
فایل سوم شش ساعت و نه دقیقه بود.
نخواست گوش بدهد.
رفت سراغ تصویر دوربین راهرو.
تا ساعت ۳:۱۲ هیچ چیز نبود.
راهرو خالی. در بسته. جاکفشی. سایه ثابت آباژور.
۳:۱۳ تصویر برای سه ثانیه سیاه شد.
وقتی برگشت، در اتاق خواب باز بود.
نوید به صفحه خیره ماند.
در تصویر، راهرو هنوز خالی بود. اما در اتاق خواب که باید بسته میبود، کاملاً باز بود. تاریکی اتاق مثل لکهای ضخیم پشت چارچوب ایستاده بود.
بعد چیزی در آینه قدی کنار ورودی دیده شد.
نه واضح.
نه کامل.
فقط بخشی از انعکاس.
انگار کسی پشت دوربین ایستاده باشد. خیلی نزدیک. خارج از قاب. طوری که فقط سایه شانهاش در آینه افتاده باشد.
نوید تصویر را فریم به فریم جلو برد.
در ثانیه بعد، سایه نبود.
اما روی آینه، بخار نشسته بود.
و روی بخار، با انگشت نوشته شده بود:
«صداتو خوب بلده.»
نوید عقب پرید. صندلی با صدای بدی روی سرامیک کشیده شد. رفت سمت آینه واقعی کنار ورودی.
آینه تمیز بود.
هیچ نوشتهای.
فقط جای پنج انگشت کمرنگ پایین قاب دیده میشد. انگار کسی از پشت آینه، با کف دست، خودش را نگه داشته باشد.
آن روز نوید سر کار نرفت. به مدیرش پیام داد مریض است. جواب مدیرش فوری آمد:
«بازم کابوس؟»
نوید به پیام خیره شد.
او درباره کابوس چیزی نگفته بود.
نوشت: «کابوس چی؟»
چند دقیقه بعد، مدیرش جواب داد:
«من پیامی ندادم. الان جلسهام.»
نوید شماره را چک کرد. همان شماره مدیرش بود. عکس پروفایل همان. پیام قبلی هم سر جای خود بود.
بعد پیام تازهای آمد.
از شماره خودش.
شمارهای که در بالای صفحه با نام «من» ذخیره شده بود.
متن پیام فقط این بود:
«بازش نکن.»
نوید تایپ کرد: «چی رو؟»
سه نقطه تایپ ظاهر شد.
رفت.
برگشت.
رفت.
بعد پاسخ آمد:
«دهنتو، وقتی صدات میکنه.»
گوشی از دستش افتاد.
همان شب، خواهرش سارا آمد. نوید چیزی درباره پیامها نگفت. فقط گفت چند شب است بد میخوابد. سارا با نگرانی نگاهش کرد، اما مثل همیشه سعی کرد منطقی بماند. برایش سوپ آورد، ملحفهها را عوض کرد، گفت شاید اضطراب کاری است.
وقتی وارد اتاق خواب شد، ایستاد.
«چرا اینقدر بوی نم میاد؟»
نوید گفت: «نمیدونم.»
سارا کمد را باز کرد.
داخل کمد تاریک بود، اما نه تاریکی معمولی. انگار نور اتاق واردش نمیشد. لباسها مرتب آویزان بودند. کف کمد یک جفت کفش بود. یک چمدان کوچک. جعبه ابزار.
و پشت همه آنها، روی دیوار داخلی کمد، چیزی با ناخن کنده شده بود.
سه خط.
سه خط عمودی.
سارا گفت: «این کار توئه؟»
نوید سر تکان داد.
نه.
سارا آهسته در کمد را بست.
«امشب میای خونه من.»
نوید گفت: «نه. باید بفهمم چیه.»
«نوید.»
«اگه برم، باز هم باهام میاد.»
این جمله را نمیخواست بگوید. خودش هم از شنیدنش ترسید. سارا به او نگاه کرد، انگار برای یک لحظه برادرش را نشناخته باشد.
ساعت ۹:۳۰ شب، سارا رفت داروخانه پایین خیابان برای خرید قرص خوابآور گیاهی. نوید تنها ماند. خانه در سکوت فرو رفت.
نه صدای ماشین.
نه صدای آسانسور.
نه حتی صدای همسایهها.
بعد از پشت دیوار اتاق خواب، صدای نفس آمد.
آرام.
کوتاه.
نزدیک.
نوید گوشی را برداشت و فیلم گرفت. رفت سمت دیوار مشترک با واحد بغلی. گوشش را نزدیک کرد. نفس قطع شد.
از داخل کمد، صدایی گفت:
«گوش نده.»
نوید خشک شد.
صدای سارا بود.
اما سارا خانه نبود.
صدای سارا دوباره آمد. آرامتر.
«نوید، درو باز نکن.»
همزمان، زنگ واحد به صدا درآمد.
یک بار.
دو بار.
بعد صدای سارا از پشت در ورودی آمد:
«نوید، منم. باز کن.»
نوید وسط راهرو ایستاد. به در ورودی نگاه کرد. بعد به کمد.
از داخل کمد، صدای سارا گفت:
«چون من پشت در نیستم.»
زنگ دوباره خورد.
نوید به چشمی در نزدیک شد، اما نگاه نکرد. نمیدانست چرا. فقط میدانست نباید چشمش را به آن سوراخ کوچک بسپارد.
گفت: «سارا؟»
از پشت در جواب آمد:
«آره. باز کن. هوا سرده.»
از داخل کمد، همان صدا، با مکثی طولانی گفت:
«من… سردم نیست.»
در ورودی خودش باز شد.
نه کامل.
فقط به اندازه دو انگشت.
زنجیر ایمنی جلوی باز شدنش را گرفته بود. از شکاف، تاریکی راهرو دیده میشد. چراغ سنسوردار راهرو روشن نشد. باید روشن میشد، اما نشد.
نوید دستش را روی زنجیر گذاشت.
همان لحظه پیام آمد.
از شماره مادرش.
«پسرم، نخواب. تو وقتی میخوابی، یکی جات بیداره.»
بعد بلافاصله پیام دوم.
از شمارهای ناشناس.
«دیر گفت.»
زنجیر ایمنی تکان خورد.
از بیرون کسی به آن دست نزد. اما زنجیر آرام، میلیمتری، شروع کرد به بالا رفتن از شیار.
نوید دوید سمت آشپزخانه، چاقوی میوهخوری برداشت، بعد خودش خجالت کشید. چاقو به چه درد چیزی میخورد که از داخل صدای آدمها حرف میزند؟
برق برای چند ثانیه رفت.
تاریکی.
بوی موی سوخته.
صدای کشیده شدن چیزی زیر تخت.
برق برگشت.
سارا وسط سالن ایستاده بود.
رنگش پریده بود، کیسه داروخانه در دستش. در ورودی پشت سرش بسته بود. زنجیر هم سر جایش بود.
نوید گفت: «کی اومدی؟»
سارا گفت: «همین الان. در باز بود.»
«نه نبود.»
«چرا، باز بود.»
نوید به کمد نگاه کرد.
در کمد اتاق خواب باز بود.
سارا گفت: «من بهت زنگ زدم. جواب ندادی.»
نوید تماسها را چک کرد. هیچ تماسی نبود.
سارا گفت: «صدات میاومد.»
«از کجا؟»
«از پشت در.»
نوید حس کرد زمین کمی زیر پایش شل شد.
«چی میگفتم؟»
سارا لبهایش را خیس کرد.
«میگفتی امشب بیدارش کنیم.»
آن شب سارا اصرار کرد بماند. روی مبل خوابید، با چراغ روشن. نوید هم در اتاق خواب، بدون بستن در، دراز کشید. برنامه ضبط صدا روشن بود. دوربین راهرو هم فعال بود. حتی یک اپلیکیشن ضبط تصویر برای دوربین جلوی گوشی گذاشت تا تمام شب صورت خودش را ضبط کند.
قبل از خواب، سارا از سالن گفت:
«نوید؟»
«بله؟»
«اگه نصفهشب صدای منو شنیدی، جواب نده.»
نوید گفت: «تو هم اگه صدای منو شنیدی، نگاه نکن.»
هیچکدام نخندیدند.
ساعت ۳:۱۳ نوید چشم باز کرد.
اتاق تاریک نبود. بدتر بود. چراغ خواب روشن بود، اما نورش روی دیوارها نمینشست. انگار هوا آن را میخورد.
او نمیتوانست حرکت کند.
نه مثل فلج خواب. بدتر. هوشیار بود. صدای نفس خودش را میشنید. صدای نفس دیگری هم بود. از پشت دیوار. بعد از زیر تخت. بعد از داخل بالش.
سه ضربه به در اتاق خورد.
تق.
تق.
تق.
در باز بود.
ضربهها از سمت داخل اتاق میآمدند.
نوید با تمام زورش چشمهایش را چرخاند. آینه کوچک روی کمد، روبهروی تخت بود. در آن، خودش را دید که دراز کشیده. رنگپریده. بیحرکت.
اما کنار تخت، جایی که در اتاق واقعی خالی بود، در آینه چیزی خم شده بود.
نه صورت داشت، نه بدن کامل. فقط حجمی تیره، باریک، شبیه آدمی که سالها در جایی تنگ مانده باشد و یادش رفته باشد چطور صاف بایستد.
سرش نزدیک دهان نوید بود.
گوش میداد.
بعد همان صدای خیس، از کنار گوشش گفت:
«بگو.»
نوید نمیتوانست حرف بزند.
صدا دوباره گفت:
«صداتو لازم داریم.»
از سالن، سارا جیغ نزد. فقط یک جمله گفت. خیلی آرام. خیلی سرد.
«نوید، تو روی مبل نشستی؟»
نوید خواست جواب بدهد، اما چیزی از گلویش بیرون نیامد.
صدای خودش از سالن آمد:
«آره.»
سارا گفت: «پس کی تو اتاق خوابه؟»
آینه ترک برداشت.
یک خط باریک، درست از روی دهان انعکاس نوید گذشت.
صبح، سارا نبود.
مبل مرتب بود. کیسه داروخانه روی میز بود. کف سالن سه رد خیس دیده میشد؛ مثل جای پا، اما نه با شکل کامل پا. انگار کسی با چیزی شبیه پاشنه، خودش را کشانکشان تا در برده باشد.
نوید به سارا زنگ زد.
شماره خاموش بود.
به مادرش زنگ زد. مادر گفت سارا از دیشب خانه خودش است و اصلاً پیش نوید نیامده. حتی عکس فرستاد؛ سارا روی مبل خانه خودش خوابیده بود، با همان لباس. تاریخ و ساعت عکس مربوط به دیشب ۱۱:۵۸ بود.
نوید به عکس نگاه کرد.
در پسزمینه، پشت پنجره خانه سارا، انعکاس اتاق خواب خودش دیده میشد.
تخت خودش.
کمد خودش.
آینه ترکخورده خودش.
و کنار تخت، جایی که نباید کسی باشد، سایهای خم شده بود.
نوید دیگر نخواست منطقی باشد.
فایل صوتی شب قبل را باز کرد.
تا ساعت ۳:۱۳ فقط نفس بود.
بعد صدای سارا:
«نوید، تو روی مبل نشستی؟»
بعد صدای خودش از سالن:
«آره.»
بعد سکوت.
بعد صدای چیزی که کنار گوشی نفس میکشید.
بعد زمزمهای بسیار نزدیک:
«خیلی شبیهش شد.»
صدای دوم پرسید:
«حالا بیدارش کنیم؟»
و صدای اول جواب داد:
«لازم نیست. خودش از دیشب بیداره.»
نوید گوشی را انداخت. به آینه نگاه کرد. ترک باریک هنوز روی دهان انعکاسش بود، اما روی دهان واقعیاش نه.
او جلو رفت.
انعکاسش یک ثانیه دیرتر حرکت کرد.
نوید ایستاد.
انعکاسش لبخند زد.
نه زیاد. فقط به اندازهای که معلوم شود از تماشای ترس او لذت میبرد.
بعد با انگشت، روی بخار نامرئی آینه نوشت:
«اولین شبی که ضبط کردی، تو خواب نبودی.»
نوید عقب رفت. زانوهایش به تخت خورد. نشست. تمام خاطره شب اول، مثل آب سرد، برگشت. قبل از خواب خندیده بود. گفته بود: «آقای خر و پف، ببینیم چه خبرته.»
اما حالا یادش آمد که بعد از خاموش کردن چراغ، صدایی از زیر تخت خندیده بود.
نه بلند.
فقط کمی.
و او خوابیده بود، چون فکر کرده بود خودش خندیده.
فایل اول هنوز در گوشی بود. همان فایلی که کامل گوش نداده بود. آن را باز کرد و از ابتدا پخش کرد.
صدای خودش آمد:
«خب، آقای خر و پف، ببینیم چه خبرته.»
بعد صدای خاموش شدن چراغ.
بعد سکوت.
بعد همان خنده کوتاه.
بعد صدای خودش؛ اما نه از تخت، نه خوابآلود.
خیلی نزدیک میکروفون.
بیدار.
آگاه.
آرام.
«امشب نه. بذار اول عادت کنه به صدای من.»
نوید گوشی را خاموش کرد.
صفحه خاموش شد، اما صدا ادامه داشت.
از بلندگوی خاموش، از دیوار، از کمد، از زیر تخت، از آینه، از داخل دهان خودش.
«نوید؟»
صدای مادرش بود.
«پسرم؟»
صدای سارا بود.
«بازش نکن.»
صدای خودش بود.
او دستش را روی دهانش گذاشت. فشار داد. نمیخواست جواب بدهد. نمیخواست چیزی که داخل گلویش بیدار شده بود، راهی بیرون پیدا کند.
اما لبهایش، زیر کف دستش، آرام تکان خوردند.
نه به اراده او.
آینه اتاق تاریکتر شد.
درِ کمد، آهسته، باز شد.
و از داخل تاریکی، با صدایی که حالا دقیقاً شبیه نوید بود، پرسید:
«امشب بیدارش کنیم؟»
وای برار، ای داستان دیه شوخی نیس 😐 از وختی رسید به «۳:۱۳» مو هی گوشیمو نیگا میکردم ببینم صدا ضبط نکنه! مخصوصاً اونجاش که گفت «هنوز فکر میکنه تنهاست» قشنگ دل آدمو خالی میکنه. عالی بود.
اَی خدا، این داستان از اوناس که آدم میگه بخونم تموم شه، ولی هر خطش بدتر آدمو میکشونه جلو 😬