وبلاگ
داستان ترسناک در حد مرگ: آنلاینِ مرده

هر شب ساعت ۳:۱۳، کسی از شماره زنی که دفن شده بود، نفس میکشید.
مقدمه داستان
هیچوقت بعد از ساعت سه نیمهشب واتساپ را باز نکن؛ مخصوصاً اگر اسم کسی که دفن کردهای، بالای صفحه سبز شود.
نیما این را دیر فهمید.
اول فکر کرد خطای گوشی است. بعد فکر کرد کسی سیمکارت مادرش را دوباره فعال کرده. بعد گفت شاید واتساپ قاطی کرده، شاید اینترنت، شاید حافظه، شاید چیزی که آدمها وقتی میترسند اسمش را «اشتباه» میگذارند.
اما آن شب، ساعت ۳:۱۳، وقتی اتاق ناگهان سرد شد و بوی لباس خیس از کمد آمد، زیر اسم «مامان» یک کلمه ظاهر شد:
آنلاین
و چند ثانیه بعد، پیامی آمد که باعث شد نیما تا صبح کنار دیوار بنشیند و جرئت نکند به تختش نگاه کند:
«چرا کنارم نشستی ولی جواب نمیدی؟»
داستان ترسناک در حد مرگ
نیما هفت ماه بود تنها زندگی میکرد.
نه از آن تنهاییهایی که آدم در آن کتاب میخواند، موسیقی گوش میدهد و با سکوت کنار میآید. تنهایی او از آن جنس بود که صدای یخچال شبیه نفس میشد، سایه پرده روی دیوار شبیه آدمی که ایستاده، و هر صدای کوچکی در راهرو، انگار از داخل خانه میآمد، نه بیرون.
مادرش، نرگس خانم، هفت ماه قبل در بیمارستان مرده بود. سکته کرده بود. ناگهانی. بیصدا. درست ساعت ۳:۱۳ بامداد.
پزشک گفته بود: «خیلی زود تموم شد.»
اما نیما هیچوقت این جمله را باور نکرد. چون مادرش آدمی نبود که چیزی را زود تمام کند. حتی وقتی چای میریخت، چند ثانیه بیشتر مکث میکرد. وقتی خداحافظی میکرد، دوباره برمیگشت و میپرسید: «کلید برداشتی؟»
مرگ هم برای او باید یک مکث اضافه میداشت.
گوشی مادرش بعد از مراسم، داخل کشوی پایین کمد ماند. خاموش. با قاب ترکخورده صورتیرنگ و برچسب کوچکی که پشتش نوشته بود: «مال نرگس».
نیما سیمکارت را همان هفته شکست. خودش با قیچی آن را دو تکه کرد و انداخت داخل سطل. چون هر بار چشمش به اسم «مامان» در واتساپ میافتاد، چیزی پشت گلویش سفت میشد.
اما اسم را پاک نکرد.
آدمها بعضی درها را نمیبندند. فقط به خودشان میگویند بستهاند.
اولین بار یک سهشنبه بود. ساعت ۳:۱۳. نیما از خواب پرید، بیآنکه بداند چرا. اتاق تاریک بود، اما تاریکیاش معمولی نبود. انگار کسی نور را از آن گرفته بود. گوشی روی میز لرزید.
یک پیام از گروه کاری بود. چیزی بیاهمیت.
نیما خواست صفحه را ببندد که چشمش به فهرست مخاطبها افتاد.
بالای صفحه، زیر اسم «مامان»، نوشته بود:
آنلاین
انگشتش خشک شد.
اول نفس نکشید. بعد خیلی آهسته نفس را بیرون داد، طوری که انگار اگر بلند نفس بکشد، آن کلمه متوجهش میشود.
روی اسم زد.
چت باز شد.
آخرین پیام، همان پیام قدیمی خودش بود؛ هفت ماه پیش، بعد از تماس بیمارستان:
«مامان جواب بده، دارم میام.»
زیرش تیک خاکستری خورده بود. هیچوقت آبی نشده بود.
اما حالا بالای صفحه نوشته بود:
آنلاین
نیما گوشی را قفل کرد. دوباره باز کرد. هنوز آنلاین بود.
واتساپ را بست. اینترنت را قطع کرد. گوشی را خاموش و روشن کرد.
وقتی دوباره وارد شد، اسم مادرش دیگر آنلاین نبود.
صبح، خودش را قانع کرد.
«باگ بوده.»
این کلمه را چند بار تکرار کرد. باگ. خطا. مشکل سرور. چیزی فنی. چیزی قابل جستوجو. چیزی که در آن بوی نم نمیآمد.
شب بعد، همان ساعت، بیدار ماند.
چراغ اتاق را روشن گذاشت. تلویزیون را بیصدا روشن کرد. گوشی را روی میز گذاشت و صفحه واتساپ را باز نگه داشت. خودش هم مثل کسی که منتظر ورود دزد است، به صفحه نگاه کرد.
۳:۱۰.
۳:۱۱.
صدای آسانسور از راهرو آمد، اما ساختمان چهار طبقه آنها آسانسور نداشت.
۳:۱۲.
چراغ پذیرایی یک لحظه کمنور شد.
۳:۱۳.
برق رفت.
نه کامل. فقط سه ثانیه. به اندازهای که خانه در تاریکی فرو برود و در همان تاریکی، چیزی در آشپزخانه آرام به کابینت بخورد.
تق.
تق.
تق.
سه ضربه آرام.
وقتی برق برگشت، گوشی هنوز روی میز بود.
زیر اسم «مامان» نوشته بود:
آنلاین
این بار، یک جمله هم زیرش آمد:
در حال تایپ…
نیما از جا بلند شد. قلبش در گلو میزد. اتاق ناگهان سرد شده بود، سردتر از هوای اردیبهشت. پوست ساعدش مورمور شد. از سمت کمد، بوی لباس خیس آمد؛ همان بویی که لباسهای مادرش بعد از باران میدادند.
پیام نیامد.
فقط «در حال تایپ…» ماند. چند ثانیه. بعد قطع شد.
نیما همان شب گوشی مادرش را از کشوی کمد بیرون آورد.
قاب صورتی خشک و سرد بود. سردتر از چوب کشو. گوشی خاموش بود. شارژ نداشت. او کابل را وصل کرد.
صفحه روشن شد.
یک درصد.
نیما پشت میز آشپزخانه نشست و صبر کرد. خانه ساکت بود. اما سکوتش صاف نبود. انگار چیزی پشت سکوت حرکت میکرد.
وقتی گوشی روشن شد، واتساپ بالا آمد. تاریخ آخرین اتصال: هفت ماه قبل.
هیچ پیام جدیدی نبود.
نیما تنظیمات را باز کرد. بخش دستگاههای متصل.
یک دستگاه فعال بود.
نام دستگاه:
Nima-PC
آخرین فعالیت:
امروز، ۳:۱۳
نیما به لپتاپش نگاه کرد. خاموش بود. درش بسته بود. سیم شارژش هم از پریز کشیده شده بود.
با خودش گفت: «قبلاً وصل بوده. همین. یادم رفته.»
اما یادش نرفته بود. او هیچوقت واتساپ مادرش را روی لپتاپ خودش باز نکرده بود. مادرش حتی بلد نبود واتساپ وب چیست. هر وقت عکس میخواست بفرستد، گوشی را میآورد جلوی صورت نیما و میگفت: «این کجاشو باید بزنم؟»
همان لحظه، صفحه لپتاپ بسته، یک ثانیه روشن شد.
نور کمرنگی از لای درش بیرون زد.
بعد خاموش شد.
نیما نزدیکش نرفت.
صبح با پشتیبانی اپراتور تماس گرفت. گفت سیمکارت مادرش را هفت ماه پیش باطل کرده. پرسید ممکن است شماره دوباره فعال شده باشد؟
زن پشت تلفن کمی تایپ کرد. گفت: «نه آقا. این شماره غیرفعاله.»
«یعنی کسی نمیتونه ازش استفاده کنه؟»
«نه.»
«واتساپ چی؟»
زن مکث کرد.
«آقا واتساپ به ما مربوط نیست.»
نیما خواست بگوید مادرش مرده. خواست بگوید هر شب آنلاین میشود. خواست بپرسد آیا مردهها با اینترنت وایفای وصل میشوند یا دیتا لازم دارند.
نگفت.
فقط تشکر کرد و قطع کرد.
آن روز سر کار، همکارش فرهاد گفت رنگش پریده.
نیما گفت: «نخوابیدم.»
فرهاد خندید. «باز داستان ترسناک ایرانی میخونی؟»
نیما هم خندید، اما کوتاه و خشک. گفت: «نه. این یکی خودش داره منو میخونه.»
فرهاد فکر کرد شوخی است.
هیچکس وقتی آدم جدی میترسد، باور نمیکند.
شب سوم، نیما دوربین کوچکی را که قبلاً برای ماشین خریده بود، روبهروی راهرو گذاشت. لنزش درِ اتاق خواب، در حمام و بخشی از پذیرایی را میدید. کنار گوشی نشست. ضبط صدا را هم فعال کرد.
به خودش گفت امشب اگر اتفاقی بیفتد، مدرک دارد.
ساعت ۳:۰۸، صدای نفس آمد.
نه از خودش.
از پشت دیوار اتاق خواب.
آرام. بریده. نزدیک.
نیما گوشی را برداشت و به دیوار نزدیک شد. گوشش را چسباند.
نفس قطع شد.
او عقب رفت.
نفس دوباره آمد.
این بار از پشتش.
نیما برگشت. هیچکس نبود.
۳:۱۳.
گوشی لرزید.
مامان آنلاین است.
بعد پیام آمد:
«چرا چراغو روشن گذاشتی؟»
نیما یخ کرد.
انگشتش روی صفحه ماند. میخواست جواب بدهد، اما نمیدانست به چه کسی. به مادرش؟ به کسی که خودش را پشت اسم مادرش پنهان کرده؟ به چیزی که شاید همین حالا در تاریکی راهرو ایستاده بود و منتظر بود او به صفحه نگاه کند؟
پیام دوم آمد:
«چشمم اذیت میشه.»
نیما با انگشت لرزان نوشت:
«تو کی هستی؟»
پیام مدت کوتاهی تیک خورد. نه یک تیک. دو تیک. آبی.
بالای صفحه نوشته شد:
در حال ضبط صدا…
نیما گوشی را از خودش دور گرفت.
یک ویس آمد. چهار ثانیه.
پخش کرد.
صدای خشدار مادرش بود. اما نه دقیقاً. انگار کسی صدای او را از ته یک راهروی نمزده تقلید میکرد.
«نیما…»
بعد مکث.
صدای نفس.
بعد همان صدا، کمی پایینتر:
«بازش نکن.»
نیما به در اتاق خواب نگاه کرد.
دستگیره خیلی آرام پایین رفت.
نه کامل.
فقط آنقدر که فلز ناله کند.
نیما از پشت میز بلند شد. صندلی با صدای بدی روی سرامیک کشیده شد.
دستگیره برگشت بالا.
پیام تازه آمد:
«چرا میترسی؟ من که همیشه کنارتم.»
نیما از خانه بیرون زد. دمپایی پوشید و تا صبح روی پلههای بین طبقه سوم و چهارم نشست. هر وقت پلک میزد، احساس میکرد کسی یک پله پایینتر ایستاده و به پشت گردنش نگاه میکند.
صبح برگشت.
در اتاق خواب باز بود.
او شب قبل بسته بود. مطمئن بود.
روی آینه قدی کنار کمد، جای پنج انگشت مانده بود؛ انگار دستی خیس، از داخل آینه به شیشه فشار داده باشد.
زیر جای انگشتها، با بخار یا چربی پوست، نوشته شده بود:
جواب بده
نیما آن را پاک نکرد.
فقط عکس گرفت.
بعد فیلم دوربین راهرو را دید.
از ساعت ۳:۰۰ تا ۳:۱۲، هیچ چیز نبود. فقط راهرو. سکوت. سایه پرده.
۳:۱۳، تصویر برای سه ثانیه سیاه شد.
وقتی برگشت، در اتاق خواب باز بود.
اما در فیلم، کسی از آن بیرون نیامده بود.
چیزی وارد هم نشده بود.
فقط روی صدای فیلم، سه ضربه شنیده میشد.
تق.
تق.
تق.
بعد صدایی خیلی نزدیک به میکروفون گفت:
«اینجا نیست.»
صدای خودش بود.
نیما فیلم را چند بار عقب زد. هر بار همان صدا. همان لحن. همان نفس کوتاه قبل از جمله.
اما خودش آن لحظه در آشپزخانه بوده. دور از دوربین. دور از میکروفون.
با خواهرش رعنا تماس گرفت.
رعنا ساکن رشت بود. بعد از مرگ مادر، کمتر حرف میزدند. نیما نمیخواست بگوید دارد عقلش را از دست میدهد. فقط گفت: «مامان قبل مرگ چیزی گفته بود؟ چیزی عجیب؟»
رعنا اول جواب نداد.
بعد آهسته گفت: «چرا الان میپرسی؟»
«همینطوری.»
«نیما.»
«چیه؟»
«پرستار اون شب یه چیزایی گفت. بابا نخواست بهت بگیم.»
نیما نشست.
«چی گفت؟»
رعنا گفت: «گفت مامان قبل از اینکه دستگاهها قطع بشن، چند دقیقه بیدار شده. ترسیده بوده. هی به گوشه اتاق نگاه میکرده.»
نیما لبهایش خشک شد.
«چی میگفت؟»
رعنا صدایش را پایین آورد.
«میگفت: نیما رو راه ندین.»
سکوت.
یخچال روشن شد. صدایش مثل نالهای آرام در خانه پیچید.
نیما گفت: «من اون موقع بیمارستان نبودم. من تو راه بودم.»
رعنا گفت: «میدونم.»
«پس چرا گفته منو راه ندین؟»
رعنا نفسش را نگه داشت.
بعد گفت: «چون میگفته تو همونجا کنار تختشی.»
نیما گوشی را محکمتر گرفت.
دیوار روبهرو یک لحظه برایش دور شد.
رعنا ادامه داد: «پرستار گفت کسی روی صندلی کنار تخت نشسته بوده. پشتش به دوربین. فکر کردن تویی. ولی وقتی رفتن داخل، صندلی خالی بوده.»
نیما فقط یک جمله گفت:
«ساعت چند؟»
رعنا جواب نداد.
نیما خودش میدانست.
۳:۱۳.
آن شب، نیما نخوابید.
چاقو برنداشت. چون میدانست اگر چیزی در خانه باشد، با چاقو نمیشود به آن نزدیک شد. به جای آن، همه چراغها را روشن کرد، درِ اتاق خواب را بست، یک صندلی پشتش گذاشت و روبهروی آینه نشست.
گوشی مادرش روی میز بود. گوشی خودش کنارش. لپتاپ را هم باز کرده بود. میخواست دستگاه متصل را حذف کند.
اما هر بار روی «خروج از دستگاه» میزد، واتساپ هنگ میکرد.
ساعت ۲:۵۹، از حمام صدای چکه آب آمد.
شیرها بسته بودند.
۳:۰۵، کمد داخل اتاق خواب صدا داد. یک صدای کشیده، مثل اینکه ناخن روی چوب بکشد.
۳:۰۹، در خانه از داخل قفل شد.
نیما بلند شد. رفت سمت در. قفل را چرخاند.
گیر کرده بود.
۳:۱۲، هوای خانه سرد شد. آنقدر سرد که بخار نفسش را دید.
آینه روبهرویش کمکم مه گرفت.
از وسط مه، پنج جای انگشت ظاهر شد.
بعد یک جمله:
نپرس من کیام. بپرس چرا گذاشتی بیام.
گوشی لرزید.
۳:۱۳.
مامان آنلاین است.
این بار، پیام نیامد.
تماس تصویری آمد.
از طرف مامان.
نیما به صفحه نگاه کرد. دکمه سبز میلرزید، انگار گوشی خودش هم میترسید.
رد تماس زد.
تماس دوباره آمد.
رد کرد.
پیام آمد:
«بازش نکن.»
نیما خشکش زد.
این پیام از گوشی مادرش آمده بود. از همان شماره. از همان چت.
بعد بلافاصله پیام دیگری آمد:
«اون من نیستم.»
نیما انگشتش را روی صفحه نگه داشت.
از پشت در اتاق خواب، صدای مادرش گفت:
«نیما؟»
صدای واقعیتر بود. گرمتر. نزدیکتر. همان کشش قدیمی در آخر اسمش.
«نیما، درو باز کن.»
او لب زد: «نه.»
صدای مادر گفت: «سردمه.»
نیما گریهاش گرفت. بیصدا. اشک روی گونهاش آمد و روی چانهاش لرزید.
صدای دیگری، خیلی آهسته، از داخل کمد آمد:
«بازش نکن.»
این یکی هم صدای مادرش بود.
اما پیرتر. دورتر. انگار زیر خاک حرف میزد.
نیما عقب رفت. صندلی خورد به میز.
صدای پشت در گفت:
«چرا؟»
صدای داخل کمد جواب داد:
«چون من پشت در نیستم.»
خانه ساکت شد.
بعد در اتاق خواب خودش باز شد.
صندلیای که پشت در گذاشته بود، آرام روی زمین کشیده شد. بدون صدا نه. با صدایی بلند و واقعی. صدایی که هیچ خیال و کابوسی بلد نیست درست بسازد.
نیما به راهرو نگاه نکرد.
به آینه نگاه کرد.
در آینه، پشت سرش، راهرو پیدا بود. در اتاق خواب نیمهباز. تاریکی داخل اتاق.
و کنار تخت، چیزی نشسته بود.
نه واضح. نه کامل.
فقط یک شانه. یک بخش از سر. دستی روی پتو.
شبیه آدمی که خم شده و منتظر است کسی صدایش کند.
نیما برگشت.
کنار تخت هیچکس نبود.
دوباره به آینه نگاه کرد.
نشسته بود.
این بار سرش کمی چرخیده بود.
صورت نداشت. یا شاید داشت و نور نمیخواست نشان بدهد. فقط جای دهان، خطی تیره بود. مثل شکاف روی پارچه خیس.
گوشی مادرش روشن شد.
یک فایل صوتی قدیمی باز بود. ضبطشده در بیمارستان. نیما نمیدانست کی ضبط شده، اما تاریخش همان شب مرگ مادر بود.
۳:۱۲.
پخش شد.
صدای دستگاهها. بوق ضعیف. نفس سخت مادرش.
صدای پرستار: «خانم نرگس، آروم باشید.»
بعد صدای مادرش، شکسته و ترسیده:
«اون پسرم نیست.»
پرستار گفت: «کی؟»
مادرش زمزمه کرد:
«اونی که کنارمه.»
چند ثانیه سکوت.
بعد صدایی آمد که خون نیما را خشک کرد.
صدای خودش.
خیلی آرام. خیلی نزدیک به دستگاه ضبط.
«مامان، جواب بده.»
همان جملهای که نیما آن شب در واتساپ نوشته بود.
اما او در بیمارستان نبود. او آن لحظه هنوز توی تاکسی بود. پیام را از تاکسی فرستاده بود. با دستهایی که میلرزیدند.
در فایل صوتی، مادرش گریه کرد.
نه بلند. نه مثل آدمی که درد دارد. مثل آدمی که فهمیده دیگر هیچکس نمیتواند نجاتش بدهد.
بعد گفت:
«چرا کنارم نشستی ولی جواب نمیدی؟»
نیما گوشی را انداخت.
صفحه روی زمین چرخید و زیر مبل افتاد. صدا هنوز پخش میشد. خشخش. نفس. بوق دستگاه.
بعد صدای خودش از فایل گفت:
«دارم یاد میگیرم.»
همان لحظه، واتساپ خودش باز شد. بدون اینکه لمسش کند.
چت با «مامان».
پیامی جدید آمد:
«الان بهتر شدم.»
پیام بعدی:
«صداتو بلدم.»
پیام بعدی:
«راه رفتنتو هم.»
از اتاق خواب، صدای قدم آمد.
آرام.
یک قدم.
مکث.
یک قدم.
مکث.
نیما پشت به دیوار نشست. زانوهایش را بغل کرد. دیگر نمیتوانست فکر کند. تمام توضیحهای منطقیاش یکییکی مرده بودند؛ مثل چراغهایی که در یک راهرو خاموش شوند.
برق دوباره رفت.
سه ثانیه.
وقتی برگشت، در حمام باز بود.
آینه حمام از دور دیده میشد. روی بخار آن، با انگشت نوشته شده بود:
تو از اول اشتباه فهمیدی
گوشی لرزید.
نه گوشی مادرش. گوشی خودش.
پیام از طرف «مامان»:
«من هر شب آنلاین نمیشدم.»
نیما نفس نکشید.
پیام بعدی:
«من هر شب سعی میکردم آفلاین بمونم.»
بعد:
«اون با تو میاد بالا.»
بالا؟
نیما به سقف نگاه کرد.
صدای خفیفی از واحد بالایی آمد. کشیده شدن چیزی سنگین. اما واحد بالایی خالی بود. پیرمرد صاحبخانه سه ماه پیش گفته بود مستأجر ندارد.
بعد سه ضربه به سقف خورد.
تق.
تق.
تق.
پیام آمد:
«امشب دیگه لازم نیست از شماره من استفاده کنه.»
نیما پایین صفحه را نگاه کرد.
کنار عکس پروفایل خودش، نقطه سبز روشن شد.
او وارد صفحه خودش شد.
زیر اسم «نیما» نوشته بود:
آنلاین
اما گوشی در دست خودش بود.
از داخل اتاق خواب، صدای او گفت:
«جواب بده.»
نیما آرام گفت: «تو کی هستی؟»
صدای خودش، از تاریکی اتاق، جواب داد:
«همونی که مامانت فکر کرد تویی.»
دستگیره در ورودی خانه چرخید.
از بیرون؟
نه.
از داخل.
قفل خودش باز شد. در چند سانتیمتر باز ماند. پشتش راهروی ساختمان تاریک بود. چراغ راهرو خاموش. اما در آن تاریکی، چیزی ایستاده بود که شبیه مادرش نبود. شبیه هیچکس نبود. فقط قدی داشت که آشنا بود. سکوتی داشت که قدیمی بود.
نیما خواست بدود. پاهایش حرکت نکردند.
تلفن زنگ خورد.
رعنا بود.
با دست لرزان جواب داد.
قبل از اینکه حرفی بزند، صدای رعنا گفت:
«نیما، تو الان پیش منی؟»
نیما چشمهایش را بست.
«چی؟»
رعنا گریه میکرد.
«یکی پشت خط خونه مامان زنگ زد. با صدای تو. گفت اومدم رشت. گفت درو باز کنم.»
نیما گفت: «باز نکن.»
رعنا نفسش برید.
«چرا؟»
نیما به در نیمهباز خانه نگاه کرد.
از راهرو، صدای خودش آمد:
«چون من پشت در نیستم.»
تماس قطع شد.
خانه دوباره ساکت شد.
اما این بار سکوت از آن طرف دیوارها نمیآمد.
از داخل خودش میآمد.
نیما بلند شد. رفت سمت آینه قدی. دیگر نمیترسید به آن نگاه کند. شاید چون ترس وقتی از حدی میگذرد، شبیه بیحسی میشود.
در آینه، پشت سرش اتاق پیدا بود.
تخت.
پتو.
کمد نیمهباز.
و روی تخت، مادرش خوابیده بود.
نه مثل مردهها. نه مثل زندهها. فقط خوابیده بود. پشتش به او بود. همان لباس بیمارستان تنش. موهایش خیس. لبه پتو روی شانهاش.
کنار تخت، کسی نشسته بود.
نیما.
یا چیزی با شکل نیما.
سرش پایین بود. گوشی در دستش. داشت تایپ میکرد.
نیما برگشت.
تخت خالی بود.
دوباره به آینه نگاه کرد.
آن نیما سرش را بالا آورد.
لبخند زد.
نه با دهان خودش. با دهانی که انگار تازه فهمیده لبخند باید کجا باشد.
گوشی واقعی نیما در دستش لرزید.
یک پیام جدید از شماره مادرش آمد.
همان جملهای که حالا دیگر معنایش عوض شده بود. دیگر پیام مادر به پسرش نبود. سؤال کسی نبود که جواب میخواست. دعوت بود. تمرین بود. امتحان آخر برای چیزی که داشت کامل میشد.
«چرا کنارم نشستی ولی جواب نمیدی؟»
نیما به تصویر خودش در آینه نگاه کرد.
تصویر، یک ثانیه زودتر از او پلک زد.
و وقتی خواست بپرسد «تو کی هستی؟»، گوشی پیام آخر را با صدای خودش خواند: «چرا کنارم نشستی ولی جواب نمیدی؟»