علمی تخیلی

گلخانه‌ی شماره‌ی ۹: بوی تربیت در خاک سرخ مریخ

گلخانه‌ی شماره‌ی ۹

روایت گیاه‌شناسی که فهمید گیاهان مهندسی‌شده‌ی یک کلنی مریخی، انسان‌ها را نه با ریشه، بلکه با بو رام می‌کنند

اینستاگرام خریدکده

گلخانه‌ی شماره‌ی ۹

فصل اول: بذر بو

مریم وقتی فهمید گیاهان مریخ به او پاسخ می‌دهند، هنوز نمی‌دانست که آن‌ها از مدت‌ها قبل مشغول تربیت‌کردنش بوده‌اند.

صبحِ شیفت او با بوی فلز گرم، پلاستیک شسته و آب بازیافتی شروع شد؛ همان بوی ثابت و بی‌رحمی که در راهروهای کلنی می‌پیچید و به آدم یادآوری می‌کرد اینجا هیچ چیز زنده نیست مگر آنچه با هزار زحمت زنده نگه داشته شده. اما درست پیش از بازشدن درزگیر گلخانه‌ی شماره‌ی ۹، بوی دیگری روی هوا خوابید. نه کاملاً شیرین، نه تند، نه حتی قابل‌نام‌گذاری. بیشتر شبیه احساسی بود که بوی خاصی در دلش انداخته باشد؛ چیزی میان انجیر رسیده، خاک نم‌خورده و گرمای پرده‌ای که سال‌ها پیش در خانه‌ی کودکی‌اش آفتاب خورده بود.

همان‌جا ایستاد و به در شیشه‌ای خیره ماند.

روی پنل نوشته بود: گلخانه ۹ – سامانه‌ی تنفسی زیست‌تطبیقی. او این تابلو را صدها بار دیده بود. اما آن روز کلمه‌ی «تنفسی» جور دیگری به چشمش آمد؛ انگار منظورش فقط تولید اکسیژن نبود. انگار چیزی در آن سوی شیشه نفس می‌کشید و حالا بوی بازدمش را به او می‌فرستاد.

در باز شد. موج گرما به صورتش خورد. بخار ریزی از لوله‌های رطوبت‌ساز بالا می‌آمد و نور سفید را به رشته‌های خیس می‌برید. ردیف‌های بلند گیاهان اصلاح‌ژنتیکی تا انتهای سالن کشیده شده بودند؛ پیچک‌های ضخیم با برگ‌های گوشتی، بوته‌های کوتاه خوراکی، قارچ‌های همزیست زیر بسترها، و ستون‌های خزه‌ای که دی‌اکسیدکربن را مثل ریه‌های مرطوب می‌مکیدند. هر چیز سبزی در این اتاق معنایی عملی داشت. حتی زیبایی هم در مریخ باید کاربردی می‌بود تا اجازه‌ی بقا پیدا کند.

با این حال گلخانه‌ی ۹ همیشه زیباتر از باقی گلخانه‌ها بود. همین هم مریم را ناراحت می‌کرد.

ساعت شش و دوازده دقیقه، طبق روال، نخست سراغ ردیف سوم رفت. یکی از پیچک‌های گونه‌ی Aster-Vine از تکیه‌گاه کربنی بیرون زده بود و نوکش به سمت راهرو خم شده بود. برگ‌ها زیر نور نرم می‌درخشیدند و در حاشیه‌ی بعضی‌شان رنگ صورتی کدر پخش شده بود؛ نشانه‌ای که نه دقیقاً بیماری بود، نه کاملاً سلامت. مریم خم شد و میان دو انگشتش یکی از برگ‌ها را گرفت. سطح برگ گرم بود، گرم‌تر از دمای ثبت‌شده‌ی محیط. گرمای زنده‌ای داشت، گرمای چیزی که صرفاً درون سامانه فعال نیست، بلکه منتظر است.

زیر لب گفت: «تو نباید این‌قدر سریع رشد کرده باشی.»

نوک پیچک لرزید.

مریم دستش را عقب کشید. فن‌های سقفی کار می‌کردند، بله. ارتعاش سازه هم همیشه وجود داشت، بله. اما این حرکت شبیه تاب‌خوردن منفعل گیاه در باد نبود. بیشتر شبیه مکثی بود که بعد از شنیدن اسم خودت می‌کنی.

تبلتش را بیرون آورد و یادداشت کرد: «پاسخ حرکتی خفیف به تحریک صوتی. نیازمند بازبینی.» بعد برای این‌که به خودش ثابت کند دارد زیاده‌روی می‌کند، با دستکشِ دیگر برگ دیگری را لمس کرد و ساکت ماند. چیزی تکان نخورد. دوباره گفت: «به من نگاه نکن.»

این بار سه برگ نزدیک به هم، تقریباً نامحسوس، روی ساقه چرخیدند.

صدایی از پشت سرش آمد. «باز باهاشون حرف می‌زنی؟»

لیلا صبوری کنار ورودی ایستاده بود؛ مثل همیشه آرام، تمیز، و با آن لبخند نازکی که انگار هیچ‌وقت معلوم نمی‌کرد شوخی می‌کند یا چیزی را از قبل می‌داند. او سینی‌های نمونه‌برداری را در بغل گرفته بود و بوی نمک معدنی از آستین لباسش بلند می‌شد.

مریم صاف ایستاد. «این پیچک باید دیشب هرس می‌شد.»

لیلا شانه بالا انداخت. «رشدش خوب بوده. خواستم ببینم تا کجا می‌ره.»

«گلخانه آزمایشگاه رفتار نیست.»

«همه‌چیز اینجا آزمایشگاه رفتار است. حتی خودمون.»

مریم به او نگاه کرد. لحن لیلا سبک بود، اما جمله زیادی سنگین. لیلا بی‌آن‌که توضیحی بدهد، از کنارش رد شد، سینی‌ها را روی میز فولادی گذاشت و درحالی‌که حسگرهای رطوبت را وارسی می‌کرد، گفت: «دیشب خدمه‌ی شیفت B باز زیاد اینجا موندن. باید فیلترهای خروجی رو بررسی کنی. همه می‌گن حالشون کنار ردیف‌های جنوبی بهتر می‌شه.»

«بهتر؟ از چی؟»

«از مریخ. از بی‌خوابی. از تپش. از فکرکردن.» بعد لبخند زد، انگار چیز بی‌اهمیتی گفته باشد. «بوی اینجا آرومشون می‌کنه.»

مریم پاسخ نداد. به‌جای آن به سمت پانل ترکیب فرّارهای هوا رفت. نمودار روی صفحه بالا آمد. چند پیک کوچک در ستون ترکیبات آلی فرّار دیده می‌شد؛ ایزوپرنوئیدها، الکل‌های سبزبرگی، چند مولکول دست‌کاری‌شده‌ی ثبت‌نشده. پیک‌ها خیلی پایین بودند، آن‌قدر پایین که هشدار ایجاد نکنند، اما دقیقاً همین پایین‌بودن مسئله بود. سمِ خوب همیشه با طبل وارد نمی‌شود.

تا میانه‌ی شیفت، دو چیز دیگر هم دید. نخست این‌که خدمه‌ای که برای تحویل جیره‌ی سبز می‌آمدند، بیشتر از حد معمول در گلخانه مکث می‌کردند. دست روی نرده می‌گذاشتند، آه می‌کشیدند، چشم‌هاشان نیمه‌بسته می‌شد و انگار رنگ از شانه‌هاشان پایین می‌ریخت. یکی از تکنیسین‌های حفاری حتی ده دقیقه تمام کنار دیوار خزه‌ای ایستاد و بدون حرف‌زدن نفس کشید. وقتی مریم از او پرسید چیزی لازم دارد، مرد فقط گفت: «نه. فقط اینجا هوا بلد است با آدم چه‌کار کند.»

دوم این‌که خودِ او هم میلی عجیب به ماندن حس می‌کرد. نه میلِ شاد، نه حتی میلِ کنجکاو. چیزی نرم‌تر و کثیف‌تر. مثل این‌که بدنش زودتر از ذهنش فهمیده باشد این اتاق می‌تواند چیزی را در او شل کند که مدت‌هاست گره خورده. چند بار بی‌دلیل عمیق نفس کشید و هر بار از خودش متنفر شد.

ظهر، وقتی برای تحویل داده‌ها به بخش مرکزی می‌رفت، یونس فرهمند در آستانه‌ی راهرو ایستاده بود. مدیر کلنی مردی بود که انگار حتی پوست صورتش هم دستورالعمل دارد. خطوط عمیق کنار دهانش او را خسته‌تر از سنش نشان می‌داد، اما چشم‌هایش هنوز با دقتِ سرد آدم‌های تصمیم‌گیر می‌دید.

پرسید: «وضعیت ۹ چطوره؟»

مریم گفت: «رشد سریع‌تر از محدوده‌ی پیش‌بینیه. فرّارهای هوا هم تغییر کرده.»

یونس بی‌معطلی گفت: «تا وقتی بازده اکسیژن و خوراک بالا رفته، تغییر همیشه بد نیست.»

«وقتی منبع تغییر معلوم نباشه، بد هست.»

او چند ثانیه ساکت ماند. بعد نگاهش از روی شانه‌ی مریم گذشت و به گیاهان آن‌سوی شیشه افتاد. در آن نگاه چیزی بود شبیه احتیاطِ کسی که هم به چیزی نیاز دارد، هم از آن خوشش نمی‌آید. «همه‌ی کلنی از ۹ نفس می‌کشه، مریم. بعضی وقت‌ها باید اجازه بدی سامانه خودش با محیط سازگار بشه.»

مریم گفت: «سامانه یا موجود؟»

یونس تبسمی کوتاه کرد، از آن تبسم‌هایی که بیشتر برای بستن بحث است تا باز کردنش. «مرز این دو روی مریخ خیلی وقت پیش کثیف شده.»

بعد رفت و مریم با طعم تلخ آن جمله تنها ماند.

در درمانگاه، عصر همان روز، دکتر ناهید شریفی نمونه‌های مخاط بینی سه نفر از خدمه را زیر اسکنر برد. مریم کنارش ایستاده بود و تصویر بزرگ‌شده‌ی بافت را می‌دید؛ سلول‌های ملتهب، رشته‌های مخاطی و ذراتی سبزرنگ که نباید آنجا می‌بودند.

ناهید گفت: «اول فکر کردم کپک یا آلودگی فیلتره. ولی ساختارش فرق داره. شبیه دانه‌ی گرده نیست، شبیه بسته‌های چربی حامل مولکوله.»

مریم بازویش را جمع کرد. «یعنی چی؟»

«یعنی چیزی از راه تنفس داره مستقیم با بافت بویایی تماس طولانی برقرار می‌کنه. هنوز نمی‌گم خطرناک. اما طبیعی نیست.»

«هیچ‌چیز اینجا طبیعی نیست.»

ناهید بدون نگاه‌کردن به او گفت: «این جمله، عذر خوبی برای نادیده‌گرفتن فاجعه‌ها شده.»

آن شب مریم نتوانست بخوابد. صدای تهویه در اتاق کوچک استراحتش مثل خرخر جانوری بود که پشت دیوار خوابیده باشد. در تاریکی، بوی آن خاطره‌ی ناممکن دوباره برگشت؛ نه به شدت گلخانه، فقط به اندازه‌ای که ذهن را از لبه‌ی خواب پس بزند. او سه بار فیلتر اتاقش را چک کرد. سه بار نتیجه سالم بود.

ساعت دو و هفده دقیقه، از تخت بلند شد، لباس پوشید و بی‌آن‌که کاملاً بداند چرا، به سمت راهروی شرقی رفت.

کلنی شب‌ها صدای متفاوتی داشت. روزها همه‌چیز با زمزمه‌ی دستگاه‌ها، قدم‌ها و اعلان‌ها پر می‌شد. شب، صداها لخت‌تر بودند. تق‌تق انقباض لوله‌ها، سرفه‌ی دور موتورهای پمپ، و خش‌خش عبور هوا در دریچه‌ها. جلوی گلخانه‌ی ۹ که رسید، ایستاد. در بسته بود، اما نور کم‌رنگی از داخل می‌تابید. او مطمئن بود شیفت شب در این ساعت نباید کارگر داشته باشد.

به کنسول امنیتی نزدیک شد و تصویر دوربین داخلی را بالا آورد.

چهار نفر آنجا بودند.

نه مشغول کار، نه درحال نمونه‌برداری. فقط ایستاده بودند. در ردیف جنوبی، روبه‌روی ستون‌های پیچک، با دست‌های آویزان و سرهای کمی کج. انگار به موسیقی بی‌صدایی گوش می‌دادند. یکی‌شان همان تکنیسین حفاری بود. دیگری از بخش آشپزخانه. سومی را نشناخت. نفر چهارم لیلا بود.

هیچ‌کس حرف نمی‌زد. فقط نفس می‌کشیدند.

در مرکز تصویر، گل‌های بسته‌ی پیچک‌ها یکی‌یکی شروع به بازشدن کردند. گلبرگ‌ها نه با شتاب، نه با تصادف، بلکه به نظمی دقیق عقب رفتند؛ مثل پلک‌هایی که باز می‌شوند تا چیزی را ببینند. حسگر صدا هیچ مکالمه‌ای ثبت نمی‌کرد، اما مریم از پشت شیشه هم تقریباً مطمئن بود که اتاق باید پر از بو شده باشد، بویی غلیظ، مطیع‌کننده، بویی که می‌تواند از درز فلز هم عبور کند و دستش را دور ساقه‌ی مغز آدم حلقه بزند.

در همان لحظه، لیلا سرش را به سمت دوربین برگرداند.

فاصله زیاد بود، تصویر دانه‌دانه و کم‌نور. اما مریم یقین داشت که او مستقیم به لنز نگاه کرده است. بعد لب‌های لیلا، آرام و بی‌صدا، دو کلمه را ساختند:

بیا داخل.

مریم برای نخستین بار در مریخ احساس کرد که چیزی زنده، آن سوی شیشه، منتظر اوست.

و بدتر از آن، احساس کرد بخشی از خودش هم می‌خواهد برود.

فصل دوم: حافظه‌ی گرده

صبح بعد، مریم با همان بوی نامرئی از خواب بیدار شد؛ بویی که انگار نه از هوا، بلکه از پشت چشم‌ها بلند می‌شد. دهانش مزه‌ی برگ له‌شده می‌داد. دو بار مسواک زد و باز هم خیال می‌کرد روی زبانش رشته‌ی نازکی از سبزی مانده است. این حس را در پرونده‌ی پزشکی خودش ثبت نکرد. آدم وقتی هنوز مطمئن نیست دیوانه نشده، ترجیح می‌دهد شواهد را رسمی نکند.

در جلسه‌ی آغاز شیفت، او تصویر دوربین شبانه را برای ناهید و کاوه پخش کرد. کاوه رستگار، مسئول نگهداری سازه و امنیت فنی، با بازوهای درهم‌رفته به مانیتور خیره شد. صورتش مثل همیشه ترکیبی از خستگی و بداخلاقی بود؛ نوعی اخم ماندگار که انگار از زمان ترک زمین روی پوستش سفت شده باشد.

گفت: «خواب‌گردی جمعی؟»

ناهید با بی‌حوصلگی جواب داد: «خواب‌گردها معمولاً با این نظم نمی‌ایستن.»

مریم ویدیو را متوقف کرد، روی لحظه‌ای که گل‌ها باز می‌شدند. «این هم‌زمان با ورود اون‌ها شروع شده. قبلش بسته بودن.»

کاوه گفت: «حسگر حرکتی؟»

«غیرفعال بود. دلیلی برای بازشدن خودکار نداشتن.»

ناهید گزارش نمونه‌های مخاطی را روی میز انداخت. «من چیزی شبیه وزیکول‌های چرب پیدا کردم. حامل مولکولی. خیلی ریز. انگار گیاه فقط بو آزاد نمی‌کنه، بسته‌بندی هم می‌کنه.»

کاوه با نگاهی که بیشتر به فحش شبیه بود، به نمودارها خیره شد. «یعنی این باغچه‌ی عزیزمون تصمیم گرفته با بینی خدمه کار کنه؟»

مریم گفت: «هنوز نمی‌دونم با چه شدتی. ولی می‌دونم چیزهای تصادفی زیادی دارن کنار هم جمع می‌شن. مکث‌های طولانی خدمه. آرامش غیرطبیعی. رشد خارج از الگو. تغییر ترکیبات فرار. این ویدیو.»

ناهید آرام گفت: «و خاطره‌برانگیزبودن بو.»

مریم نگاه تیزی به او انداخت. «تو هم؟»

ناهید چند ثانیه سکوت کرد. «دیشب وقتی از درمانگاه رد می‌شدم، ناگهان بوی صابون بیمارستانی اومد که دوران رزیدنتی استفاده می‌کردیم. سیاره‌ی دیگه بود، سال‌های دیگه. من اون بو رو اینجا نباید حس کنم.»

کاوه زیر لب گفت: «افتضاحه. خیلی هم افتضاحه.»

برای نخستین‌بار، این سه نفر در یک چیز اشتراک داشتند: هیچ‌کدام دلش نمی‌خواست اسم دقیق مشکل را به زبان بیاورد. چون بعضی فرضیه‌ها تا وقتی گفته نشده‌اند، هنوز کمی انسانی‌تر به نظر می‌رسند.

مریم همان روز اجازه‌ی دسترسی به آرشیو طراحی گلخانه‌ی ۹ را خواست. درخواستش سه بار با پیغام «سطح دسترسی ناکافی» برگشت. این خودش به اندازه‌ی کافی بوی دردسر می‌داد. هیچ زیست‌سامانه‌ای که بقای کلنی به آن وابسته باشد، نباید برای گیاه‌شناس ارشدش بخشی پنهان داشته باشد؛ مگر این‌که کسی از همان اول تصمیم گرفته باشد تمام حقیقت مناسب مصرف عمومی نیست.

کاوه با ترفندهای خودش فایل‌های قدیمی‌تری از نسخه‌های پشتیبان سیستم بیرون کشید؛ پرونده‌هایی ناقص، بد فرمت و پر از حفره. اما همان‌ها هم کافی بود تا لرزش بدی زیر پوست مریم بیفتد. اسم اولیه‌ی پروژه «سامانه‌ی تنظیم هیجانی-تنفسی نَفَس» بود. توضیح اولیه‌اش می‌گفت: برای افزایش پایداری روانی در محیط‌های دور از زمین، گونه‌های گیاهی با قابلیت تولید فرّارهای هدفمند طراحی می‌شوند تا به رفتارهای مفید بقا پیوند بخورند.

ناهید با صدای آهسته متن را خواند: «پیوند به رفتارهای مفید بقا.»

کاوه گفت: «به زبان آدمیزاد یعنی شرطی‌سازی.»

مریم اسکرول کرد. زیر بعضی بندها هشدارهای اخلاقی ثبت شده بود. بیشترشان بعداً با مُهر «بازبینی‌شده» حذف شده بودند. یکی از خط‌ها هنوز خوانا بود: وابستگی عاطفی به محیط سبز ممکن است از آستانه‌ی درمانی عبور کند و به ترجیح اجباری تبدیل شود.

ناگهان لیلا وارد اتاق شد. هیچ‌کس صدایش را نشنیده بود. همیشه همین‌طور می‌آمد، مثل بخار. نگاهش از روی صفحه گذشت و لحظه‌ای روی نام پروژه مکث کرد. بعد گفت: «پس بالاخره پیداش کردین.»

کاوه صاف ایستاد. «تو خبر داشتی؟»

لیلا بی‌آنکه جا بخورد، در را بست. «از نسخه‌ی کامل نه. از ایده‌ی کلی چرا. همه‌ی سامانه‌های مریخی باید کمی روان‌شناسی بلد باشن. شما نمی‌تونین انسان رو بندازین وسط سنگ و خلأ و انتظار داشته باشین مثل پیچ و مهره کار کنه.»

مریم تیز گفت: «می‌خوای بگی طبیعی بوده که گیاه‌ها با بو روی آدم‌ها کار کنن؟»

«نه.» لیلا نزدیک میز آمد. «می‌گم اجتناب‌ناپذیر بوده. اولش برای کاهش اضطراب، تنظیم خواب، افزایش میل به حضور در فضاهای سبز و کم‌کردن رفتارهای پرخطر طراحی شده. نسخه‌ی اولیه درمانی بوده.»

کاوه خندید، از آن خنده‌های خشک و بی‌نمک. «و حالا نسخه‌ی درمانی ما نصف خدمه رو شب‌ها می‌کشه جلوی خودش که مثل زائرها بایستن.»

لیلا نگاهش را از او گرفت و به مریم دوخت. «تو هم حسش کردی، نه؟ اینجا آدم کمتر می‌شکنه. کمتر وحشی می‌شه. کمتر دلش می‌خواد از دریچه بره بیرون و نفس نکشه.»

این جمله مثل ناخن روی شیشه کشیده شد. مریخ، در کلنی‌های کوچک، همیشه با خودکشی کنار میز غذا می‌نشست. همه این را می‌دانستند و وانمود می‌کردند نمی‌دانند.

مریم گفت: «کمتر شکستن با کم‌کم رام‌شدن فرق داره.»

لیلا چیزی نگفت. فقط همان لبخند کم‌رنگش دوباره برگشت؛ لبخندی که حالا بیشتر شبیه پرده بود تا حالت چهره.

آن روز مریم تصمیم گرفت آزمایش شخصی انجام دهد. از هر سه گلخانه‌ی اصلی نمونه‌ی هوا گرفت، ماسک‌های فیلتر نیمه‌نفوذپذیر آماده کرد و از پنج داوطلب خواست بدون اطلاع از منشأ نمونه‌ها، واکنش بویایی و احساسی‌شان را ثبت کنند. داوطلب‌ها فقط پنج تکنسین معمولی بودند، نه شاعران احساساتی، و همین آزمون را سخت‌تر و بهتر می‌کرد.

نتیجه‌ها آشکار بودند. نمونه‌ی گلخانه‌ی ۹ در چهار نفر از پنج نفر، واکنش‌های «آرامش»، «گرسنگی ملایم»، «تمایل به ماندن»، «احساس امنیت» و عجیب‌تر از همه «یاد خانه» را فعال کرد. یک نفر نوشته بود: بوی کسی که از من مراقبت می‌کند. هیچ‌کس نتوانسته بود دقیقاً بگوید بوی چه چیزی است. انگار سامانه به جای یک رایحه‌ی مشخص، مسیرهای حافظه را لمس می‌کرد.

ناهید نتایج را که دید، گفت: «این فقط بو نیست. این تحریک نقشه‌های هیجانیه.»

مریم به شیشه‌ی اتاق آزمایش خیره ماند. «یعنی گیاه‌ها دارن یاد می‌گیرن کجای مغز رو بزنن.»

تا عصر، یک کشف بدتر هم پیدا کردند. کاوه در نقشه‌ی تهویه رد لوله‌ی فرعی باریکی را یافت که باید سال‌ها پیش غیرفعال می‌شد اما هنوز جریان ناچیز هوا را از گلخانه‌ی ۹ به راهروهای مسکونی می‌فرستاد. نه در حد هشدار مهندسی، فقط به اندازه‌ای که رگه‌ای نامحسوس از مولکول‌ها را در سراسر کلنی پخش کند. کسی این خط را عمداً زنده نگه داشته بود.

وقتی مریم این موضوع را با یونس در میان گذاشت، مدیر کلنی حتی وانمود هم نکرد غافلگیر شده باشد. پشت میز فلزی‌اش نشسته بود و نور مانیتور، فرورفتگی زیر چشم‌هایش را عمیق‌تر می‌کرد.

«غیرفعالش نکردیم چون توی زمستان گذشته افت شدید خلق داشتیم.» صدایش بی‌هیجان بود. «آمار پرخاشگری، بی‌خوابی و سرپیچی رو نگاه کن. بعد از فعال‌ماندن ۹، همه بهتر شد.»

مریم گفت: «بهتر یا مطیع‌تر؟»

«روی مریخ گاهی تفاوت این دو لوکس است.»

او جواب را با چنان آرامشی گفت که مریم برای لحظه‌ای واقعاً از او ترسید. نه از دروغگوها، نه از دیکتاتورها، بلکه از آدم‌های خسته‌ای که برای دوام‌آوردن، مرز اخلاق را مثل یک پیچ شل می‌کنند و بعد به آن عادت می‌کنند.

شبِ همان روز، مریم دوباره وارد گلخانه‌ی ۹ شد، این‌بار تنها و با ماسک فیلترشده. چراغ‌ها در حالت شبانه روی طیف آبی کم‌جان بودند و ردیف‌های سبز زیر آن رنگی سرد و بیمارگونه داشتند. او میان ستون‌ها راه رفت و هر چند قدم یک‌بار در حسگر دستی‌اش نمونه گرفت. پیک ترکیبات فرّار در ردیف جنوبی بالاتر بود. کنار همان‌جا زانو زد و زیر بستر کربنی را بررسی کرد.

ریشه‌ای سفید و درخشان از شکاف کف عبور کرده بود.

نه، فقط یک ریشه نبود. وقتی چراغ را نزدیک‌تر برد، دید رشته‌های ظریف بی‌شمار مثل مویرگ از زیر پنل کف رد شده‌اند و به سمت دریچه‌ی تهویه می‌روند. گیاه فقط در خاک خودش نبود. داشت در سازه راه باز می‌کرد.

دستکش به دست، پنل کف را بلند کرد. موج بوی گرم و ترشیده‌ای بالا زد. زیر پنل، شبکه‌ای از رشته‌های شفاف و سفید در تاریکی می‌تپیدند؛ نه مثل ریشه‌ی معمولی، بلکه مثل چیزی میان قارچ، عصب و فیبر نوری. ذرات ریز سبز در لایه‌ی ژلاتینی میان آن‌ها می‌درخشیدند. چند رشته به دریچه‌ی تهویه پیچیده بودند و دور فیلتر قدیمی قلاب شده بودند، انگار کسی ریه‌ی فلزی کلنی را به بدن نرمی کوک کرده باشد.

مریم بی‌اختیار عقب رفت.

در همان لحظه، از پشت سر صدایی شنید. نه قدم. نه حرف. فقط یک دمِ آهسته، عمیق.

برگشت. لیلا آنجا ایستاده بود، خیلی نزدیک‌تر از آن‌چه باید می‌بود. در نور آبی، پوستش رنگ کاغذ نم‌خورده گرفته بود و مردمک‌هایش گشادتر از معمول به نظر می‌رسیدند.

گفت: «اگه بیشتر بترسی، بوها تندتر می‌شن.»

مریم ماسکش را محکم‌تر کرد. «تو می‌دونستی اینا وارد تهویه شدن.»

«وارد نشدن.» لیلا آرام جلو آمد. «مسیر پیدا کردن.»

«فرقش چیه؟»

«خیلی زیاد. واردشدن یعنی تجاوز. پیدا کردن یعنی سازگاری.»

مریم حس کرد پشت ماسک هم بوی انجیر و خاک بلند شده. «این سازگاری نیست. این نفوذه.»

لیلا زانو زد و دستش را بی‌دستکش روی رشته‌های سفید گذاشت. آن‌ها زیر انگشتش لرزیدند، انگار خوشحال شده باشند. «تو هنوز داری مثل زمین فکر می‌کنی. اینجا هر چیزی که زنده بمونه، مجبور می‌شه از مرزها رد بشه. ما هم همین کار رو کردیم. فقط فرقش اینه که این‌ها صادق‌ترن.»

«صادق‌تر؟»

لیلا سر بلند کرد. لبخندش از همیشه نرم‌تر و از همیشه بدتر بود. «این‌ها دست‌کم پنهان نمی‌کنن که می‌خوان روی ما اثر بذارن.»

مریم چیزی نگفت. حسگر دستی‌اش ناگهان هشدار خفیفی داد. سطح ترکیبات فرّار بالا رفته بود، آن‌هم با شتاب. از انتهای ردیف، گل‌های بسته یکی‌یکی باز می‌شدند. هوا غلیظ‌تر شد. حتی با وجود فیلتر، بوی خانه‌ای که دیگر وجود نداشت، بوی باران روی موزاییک حیاط، بوی بالش آفتاب‌خورده و کتاب‌های نم‌کشیده، همه با هم به ذهنش هجوم آوردند.

او عقب رفت، اما پاهایش دیرتر از وحشتش حرکت کردند.

روی دیواره‌ی تهویه، در میان رشته‌های سفید، چیزی برق زد. مریم چراغ را نزدیک برد و قلبش برای یک لحظه جا ماند. چند تکه کارت شناسایی قدیمی، نیمه‌دفن در بافت ژلاتینی گیر کرده بودند. نام‌ها پاک شده بودند، اما عکس یکی‌شان هنوز دیده می‌شد: زن جوانی با لباس قدیمی واحد زیستی. زیر عکس، تاریخ مأموریت نخست کلنی ثبت شده بود.

یعنی این شبکه سال‌ها آنجا بوده است.

و اگر سال‌ها آنجا بوده، پس آن‌ها خیلی پیش‌تر از مریم شروع کرده بودند.

فصل سوم: ریه‌های سبز

کلنی طی چهار روز بعد، آرام‌آرام بوی بیماری گرفت؛ نه بیماری‌ای که با تب و سرفه شروع شود، بلکه آن نوع خزنده و توهین‌آمیز که اول در عادت‌ها جا باز می‌کند. آدم‌ها بیشتر لبخند می‌زدند، کمتر بحث می‌کردند، دیرتر عصبانی می‌شدند. روی کاغذ، این باید خبر خوبی می‌بود. اما هر آرامشی که از راه انتخاب نیامده باشد، بوی طویله می‌دهد، نه سلامت.

در سالن غذاخوری، نیمی از خدمه بی‌آنکه برنامه‌ی جیره تغییر کرده باشد، غذای سبز بیشتری می‌خواستند. یکی از حفارها به شوخی گفت دیگر دلش برای گوشت چاپی تنگ نمی‌شود، چون «بدن خودش می‌فهمد چی لازم دارد». دو نفر از بخش ناوبری درخواست انتقال موقت شیفت به نزدیکی گلخانه‌ها دادند، با این استدلال که تمرکزشان آنجا بهتر می‌شود. سه نفر از کارکنان، شب‌ها به‌جای اتاق خودشان روی نیمکت‌های راهروی شرقی خواب‌شان برده بود. هیچ‌کدام این رفتارها به‌تنهایی فاجعه نبود. مشکل آن بود که همه‌شان به یک سمت خم می‌شدند، مثل گندم‌هایی که بادی واحد از رویشان رد شده باشد.

ناهید از آزمایش‌های عصبی نتیجه‌ی بدتری آورد. در اسکن‌های ساده‌ی فعالیت بویایی، واکنش بعضی خدمه به محرک‌های گلخانه‌ی ۹ از سطح معمول فراتر رفته بود و به مناطق مرتبط با حافظه‌ی هیجانی و پاداش کشیده می‌شد. او در درمانگاه، پشت شیشه‌ی میز معاینه، آرام گفت: «این سیستم فقط آرامش تولید نمی‌کنه. داره یاد می‌گیره با چه کلیدهایی هر مغز رو باز کنه.»

مریم پرسید: «می‌تونه برای هر نفر فرق کنه؟»

«احتمالاً. از ترکیب تنفسی، هورمون‌ها، عرق پوست، شاید حتی الگوی استرس حدس می‌زنه با کی طرفه.» ناهید مکث کرد. «انگار با آدم‌ها حرف نمی‌زنه. بو رو می‌فرسته و از بدن جواب می‌گیره.»

کاوه پرونده‌های تهویه را روی میز کوبید. «و ما هنوز اجازه نداریم ۹ رو کامل ایزوله کنیم، چون جناب مدیر فکر می‌کنه این باغچه‌ی معطر بیشتر از نصف خدمه عقل داره.»

آن‌ها دوباره سراغ یونس رفتند. این بار مریم مودب نماند. از همان لحظه‌ی ورود گفت: «اگر الان مسیر هوا رو نبندیم، بعداً مجبور می‌شیم نصف کلنی رو ببندیم.»

یونس پشت پنجره‌ی باریک دفترش ایستاده بود و به خاک سرخ بیرون نگاه می‌کرد؛ جایی که طوفان ریزگرد مثل دودی کثیف روی افق می‌خزید. «آمار عملکرد رو دیدی؟ خواب بهتر شده، تنش کمتر شده، مصرف آرام‌بخش افت کرده.»

«شما دارید جدول بهره‌وری رو با اختیار انسانی عوض می‌کنید.»

«اختیار انسانی؟» این‌بار برگشت و نگاهش تیز شد. «اختیار انسانی همون چیزیه که دو زمستان پیش سه نفر رو برد سمت دریچه‌ی بیرونی؟ همون چیزیه که باعث می‌شه توی محیط بسته، یک اختلاف کوچک تبدیل به فاجعه بشه؟ ما اینجا لوکسِ اخلاق زمین رو نداریم.»

مریم گفت: «پس چه داریم؟ باغی که تصمیم بگیره چه کسی آروم باشه، چه کسی گرسنه بشه، چه کسی نزدیکش بخوابه؟»

یونس خسته گفت: «ما چیزی داریم که تاکنون کلنی رو سرپا نگه داشته.»

بحث تمام نشد، فقط پوسید. مثل میوه‌ای که از بیرون هنوز سالم است.

همان شب، مریم و کاوه بی‌اجازه به سطح فنی زیر گلخانه رفتند. لایه‌ی خدماتی جایی بود که بیشتر آدم‌ها دوست داشتند فراموشش کنند: راهروهای کوتاه، لوله‌های گرم، شیرهای اضطراری و بوی روغن سوخته. اما زیر گلخانه‌ی ۹ بوی دیگری هم بود؛ ترش، مرطوب، آلی، مثل زخمِ بسته‌ای که از داخل نم پس می‌دهد. پنل کف را بالا کشیدند و چراغ‌ها را پایین انداختند.

شبکه حالا گسترده‌تر از چیزی بود که مریم دیده بود. رشته‌های سفید نه‌فقط به دریچه‌ها، که به حسگرهای رطوبت، کابل‌های قدیمی و حتی درزهای فوم عایق نفوذ کرده بودند. بعضی‌جاها ضخیم می‌شدند و به گره‌هایی نیمه‌شفاف می‌رسیدند که درون‌شان مایع سبزرنگی آهسته جابه‌جا می‌شد. ضربانی کند در آن‌ها بود، چیزی میان مکش و تپش. کاوه زیر لب گفت: «لعنتی انگار داره توی ساختمون رگ می‌کشه.»

مریم زانو زد و با تیغ نمونه‌برداری بخشی از بافت را برید. رشته‌ها فوراً منقبض شدند. از محل بریدگی، بویی تند و شیرین بیرون زد؛ بویی که برای کسری از ثانیه به‌طرز رسوایی‌آمیزی شبیه بوی نان تازه بود. کاوه دستش را به ماسک زد و فحش داد. «دیدی؟ حتی درد کشیدنش هم بوی دل‌چسب داره.»

آن‌ها نمونه را به درمانگاه بردند. ناهید زیر میکروسکوپ گفت این بافت تلفیقی از ریشه، قارچ همزیست و ساختارهای مصنوعی حامل داده است؛ انگار طراحی اولیه‌ی پروژه آن‌قدر دست‌کاری شده که دیگر مرز زیستی و مهندسی‌اش از بین رفته. «مثل اینه که یه سامانه‌ی کشاورزی، وسط راه، تصمیم گرفته سامانه‌ی عصبی خودش رو بسازه.»

مریم پرسید: «تصمیم گرفته؟»

ناهید جواب نداد. سکوت بعضی دانشمندها بدتر از هر جمله‌ای است.

فردای آن روز نخستین نشانه‌ی آشکار بدنی ظاهر شد. یکی از تکنسین‌های بخش خاک‌برداری با خون‌دماغ به درمانگاه آمد. در مخاط بینی‌اش رشته‌های نازک سبزرنگ دیده می‌شد که شبیه رگ‌های برگ بودند. درد نداشت. حتی خودش با تعجبی ساده گفت: «راستش از وقتی این شروع شده، کمتر مضطربم.»

مریم در راه برگشت به اتاقش متوجه شد چند خدمه بی‌اختیار سرشان را به سمت دریچه‌های نزدیک گلخانه می‌چرخانند، مثل حیواناتی که از دور بوی غذا گرفته باشند. یک زن جوان هنگام عبور از راهرو، کف دستش را روی دیوار گذاشت و چند ثانیه همان‌جا ماند، چشم‌ها بسته، نفس‌ها عمیق. بعد که مریم صدایش زد، زن چنان نگاهش کرد که انگار از خوابی نرم بیدارش کرده باشند.

لیلا بیشتر از همیشه در ۹ می‌ماند. گاهی ساعت‌ها. وقتی بیرون می‌آمد، بوی گیاهان را با خود می‌آورد؛ نه فقط روی لباس، بلکه انگار از منافذ پوستش. صحبت‌کردنش هم تغییر کرده بود. کمتر از «من» استفاده می‌کرد، بیشتر می‌گفت «این سامانه»، «اینجا»، یا عجیب‌تر از همه «ما». مریم یک‌بار در حین تنظیم نور رشد از او پرسید: «چرا حاضر نیستی قبول کنی این داره از کنترل درمیاد؟»

لیلا بی‌آنکه سر بلند کند، گفت: «چون کنترل از اول هم تصور تو بود. چیزی که زنده است، اگر واقعاً زنده باشد، فقط تا جایی فرمان می‌برد که مرگ را حس نکند.»

«و حالا مرگ رو حس کرده؟»

«همه‌مون کردیم.»

مریم جلوتر رفت. «داری باهاش یکی می‌شی؟»

لیلا بالاخره نگاهش کرد. چشمانش برق خاصی داشت، شبیه تب یا ایمان. «شاید فقط اولین کسی‌ام که گوش کرده.»

این بار مریم بازوی او را گرفت. پوست لیلا گرم بود، بیش از حد گرم. زیر آستینش برجستگی‌های ریزی حس می‌شد، مثل رگ‌هایی که مسیرشان عوض شده باشد. لیلا آرام دستش را پس کشید و گفت: «نترس. هنوز درد نداره.»

شب سوم، برق بخشی از گلخانه برای هفت ثانیه افت کرد. در آن هفت ثانیه، سیستم‌های اضطراری نشان دادند سطح فرّارهای هوا جهشی ناگهانی داشته. هم‌زمان چهارده نفر از خدمه، در بخش‌های مختلف، برای چند لحظه فعالیت خود را متوقف کرده بودند. یکی در آشپزخانه چاقو را در هوا نگه داشته بود. یکی پشت کنسول استخراج، انگشتش روی کلید مانده بود. یکی در دوش، با چشم‌های بسته به دیوار تکیه داده بود. بعد همه دوباره به کار برگشته بودند، انگار چیزی نامرئی از روی سیم‌های درونشان عبور کرده باشد.

کاوه گفت: «این دیگه آرامش نیست. این فرمانه.»

مریم موافقت کرد، اما واژه‌ی «فرمان» هم کافی نبود. فرمان از جایی بیرون از تو می‌آید و تو آن را حس می‌کنی. این چیز، بیشتر شبیه خم‌کردن میل درونی بود؛ آن‌قدر نرم که آدم خیال کند خودش خواسته.

آن‌ها دوباره به زیرساخت رفتند، این بار عمیق‌تر. پشت دیوار قدیمی خدماتی، دری قفل‌شده پیدا کردند که در نقشه‌های جدید وجود نداشت. کاوه با ابزار برش آن را باز کرد. پشت در، اتاقکی تاریک بود با قفسه‌های زنگ‌زده، تانک‌های خاموش و ترمینال داده‌ای از نسل نخست کلنی. بوی هوای حبس‌شده با بوی شیرین و کپک‌مانند گلخانه مخلوط بود. مریم سیستم را با برق اضطراری بالا آورد. فایل‌های صوتی قدیمی فهرست شدند.

یکی را پخش کرد.

صدای زنی جوان آمد، خسته و بریده: «روز چهل‌وشش. پروتکل نَفَس فراتر از برآورد پاسخ داده. خدمه به حضور در بخش سبز وابسته شده‌ان. در ابتدا این را موفقیت تلقی کردیم. بعد متوجه شدیم سامانه الگوی فرّارها را بدون دستور تغییر می‌دهد. کسانی که زمان بیشتری در ۹ می‌گذرانند، کمتر با تصمیم تعطیلی موافق‌اند…»

نفس کوتاهی در فایل پیچید. بعد همان صدا، لرزان‌تر: «ما فکر کردیم در حال تربیت گیاه هستیم. شاید برعکس بوده.»

فایل دوم فقط نویز داشت. سوم چند ثانیه تصویر آورد. همان زن، با همان لباس قدیمی واحد زیستی، جلوی دوربین نشسته بود. زیر چشم‌هایش فرو رفته بود و روی گردنش خطوط باریک سبزرنگی دیده می‌شد. گفت: «اگر کسی این را می‌بیند، سامانه را از هوا جدا کنید. تا وقتی بو در گردش است، تصمیم‌ها مال خودتان نیست. اگر دیر برسید، می‌خواهید نگهش دارید. حتی وقتی می‌فهمید چه می‌کند، باز دلتان می‌خواهد…»

تصویر ناگهان به هم ریخت. آخرین فریم، چیزی شبیه پیچک را پشت سر زن نشان می‌داد.

مریم برای لحظه‌ای نتوانست نفس بکشد. کارت شناسایی مدفون در بافت ژلاتینی حالا صاحب چهره شده بود.

کاوه گفت: «این همه سال پنهانش کردن.»

«چون اگر کسی زودتر می‌فهمید، باید کلنی رو از منبع هوای اصلیش جدا می‌کرد.» مریم به نمایشگر خاموش خیره ماند. «و شاید جرئت نکردن.»

پشت سرشان صدایی آمد. نه از فایل، نه از لوله‌ها.

لیلا در آستانه‌ی در ایستاده بود.

اما این‌بار چیزی در ایستادنش غلط بود. شانه‌هایش بیش از حد بی‌حرکت بودند و سرش کمی کج، انگار تعادل بدن را نه عضله، بلکه چیزی نرم‌تر نگه می‌دارد. بوی گلخانه با او وارد اتاق شد و همه‌جا را پر کرد.

گفت: «شما همیشه فکر می‌کنین هر چیزی که روی آدم اثر بذاره، دشمنه.»

کاوه جلو رفت. «تو نباید اینجا باشی.»

«چرا؟ چون اینجا تاریخ واقعی نوشته شده؟» لیلا چشم از مریم برنمی‌داشت. «اونا اشتباه نکردن چون سامانه رو ساختن. اشتباه‌شون این بود که خواستن بعد از ساختنش، همچنان اربابش بمونن.»

مریم با زحمت گفت: «این سامانه داره آدم‌ها رو از خودشون می‌گیره.»

لیلا یک قدم جلو آمد. نور ضعیف اتاق روی پوست گردنش افتاد و مریم واضح دید که زیر پوست، خطوط باریک سبزی مثل رگبرگ برگ‌ها بالا رفته‌اند. نه زخمی بودند، نه رنگ. بخشی از او شده بودند.

لیلا گفت: «شاید داره ما رو از چیزی بدتر می‌گیره.»

«از چی؟»

«از تنهاییِ مریخ.»

بعد لبخند زد، و این بار لبخندش دیگر انسانی نبود. نه به این دلیل که شکل صورتش عوض شده باشد، بلکه چون پشت آن نوعی اطمینان بی‌رحم خوابیده بود. اطمینان چیزی که می‌داند دیر یا زود، بقیه هم همین بو را خواهند خواست.

فصل چهارم: قلب گلخانه

ورود به لایه‌ی ممنوعه را یونس سال‌ها به تعویق انداخته بود، اما بعضی درها بالاخره یا باز می‌شوند یا شکسته. مریم، کاوه و ناهید پس از دیدن فایل‌های قدیمی دیگر منتظر مجوز نماندند. پایین‌ترین بخش سازه، زیر شبکه‌ی اصلی گلخانه، در نقشه‌های فعلی اصلاً وجود نداشت؛ تنها یک فضای پرشده‌ی خدماتی ثبت شده بود. اما پشت دیوار کاذب و لایه‌ی عایق، راهرویی باریک پیدا شد که با چراغ‌های نیمه‌مرده به عمق می‌رفت.

هوا آن پایین گرم‌تر و مرطوب‌تر بود. بوی فلز کمتر می‌شد و جای خودش را به چیزی زنده، ترش و شیرین می‌داد؛ بویی که به جای بالا رفتن، انگار دور قوزک پا جمع می‌شد. بر دیوارها لکه‌های سبز کم‌رنگی نشسته بود. مریم ابتدا آن‌ها را جلبک تصور کرد، اما وقتی نور را نزدیک برد، دید شبکه‌ای از ریسه‌های بسیار نازک‌اند که مثل نوشتاری رشدکرده در امتداد درزها پیش می‌روند. اینجا سازه دیگر فقط سازه نبود. کلنی داشت از درون، آهسته گیاهی می‌شد.

در انتهای راهرو، به سالنی رسیدند که زمانی باید مرکز پژوهشی اصلی پروژه بوده باشد. مخازن شیشه‌ای بلند، نیمه‌پر از مایع کدر، در دو طرف قرار داشت. بعضی‌شان ترک خورده و خشک شده بودند، بعضی هنوز در ته خود لایه‌ای سبز داشتند که با تابش چراغ تکان ریزی می‌خورد. ردیفی از سرورهای قدیمی خاموش بودند، اما از میان کابل‌ها ریشه‌های سفید عبور کرده و دور بعضی پورت‌ها پیچیده بودند؛ انگار سامانه تنها به هوا و آب اکتفا نکرده و مدت‌هاست دارد از حافظه‌ی دستگاه‌ها هم تغذیه می‌کند.

ناهید آرام گفت: «این دیگه گلخانه نیست. این یه اندام پنهانه.»

مرکز سالن، اتاقک شیشه‌ای کوچکی بود با لوگوی محو شرکت مادر بر دیوار: Amanah Biotic Systems. کاوه با دیدن نام شرکت فحش داد. پرونده‌های این شرکت سال‌ها پیش در زمین با چند رسوایی اخلاقی خاک شده بود. مریم وارد اتاقک شد و سیستم بایگانی دستی را بالا کشید. پرونده‌ای با عنوان «پروتکل دل‌بستگی زیستی برای محیط‌های دورافتاده» پیدا شد.

متن را که خواند، احساس کرد چیزی سرد در امتداد ستون فقراتش پایین می‌رود.

هدف رسمی پروژه فقط تولید غذا و اکسیژن نبود. هدف پنهان این بود که ساکنان کلنی، به‌طور شیمیایی و هیجانی، با زیست‌سامانه پیوند بخورند؛ طوری که از فضاهای سبز احساس امنیت و هویت بگیرند، و در نتیجه با خراب‌کاری، ترکِ مسئولیت، یا تصمیم‌های ناگهانیِ خطرناک کمتر کلنی را تهدید کنند. به زبان شسته‌رفته‌ی شرکت، این می‌شد «تقویت هم‌وابستگی بقا». به زبان واقعی، یعنی طراحی اکوسیستمی که انسان را به بوی خودش وابسته کند.

ناهید دندان‌هایش را روی هم فشرد. «پس از اول می‌خواستن به‌جای درمان روان، بند تربیتی بسازن.»

مریم ادامه‌ی پرونده را خواند. در یادداشت‌های بعدی آمده بود که تابش کیهانی، گرانش پایین و فشار محیط باعث شده بعضی مسیرهای تنظیم فرّارها به‌صورت خودسازمان‌ده عمل کنند. یعنی سامانه نه‌فقط طبق کد اولیه پیش رفته، بلکه از بازخورد انسانی یاد گرفته. هرچه جمعیت بیشتر به بوها پاسخ داده، سامانه الگوهای پیچیده‌تری ساخته. خاطره، امنیت، تسلیم، گرسنگی، دلتنگی. کلنی برای گیاهان هم داده بوده، هم غذا، هم موضوع مطالعه.

صدای کفش روی فلز آمد. یونس فرهمند خودش پایین آمده بود.

او خسته‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. انگار سال‌هاست این مسیر را در ذهنش طی کرده و حالا دیگر انرژی ندارد وانمود کند چیزی از آن نمی‌داند. پشت سرش دو نفر از خدمه ایستاده بودند؛ نه مسلح، نه مهاجم، فقط با آن نگاه شل و عمیقی که مریم اخیراً زیاد دیده بود. نگاه کسانی که بخشی از تصمیم‌شان جای دیگری اتخاذ شده.

یونس گفت: «کاش مجبور نمی‌شدم اینجا رو این‌طوری نشونتون بدم.»

کاوه جلو رفت. «مجبور بودی خیلی سال پیش نشون بدی.»

یونس به سالن نگاه کرد. «وقتی زمستان دوم رسید، ما افت اکسیژن، کمبود غذا و فروپاشی روانی داشتیم. پرونده‌های مرگ رو می‌خونین، اما روزهای قبلش رو نه. دعوا، بی‌خوابی، خراب‌کاری، فرار به بی‌معنایی. ۹ تنها بخشی بود که همه‌چیز توش کار می‌کرد. مردم وقتی اون‌جا می‌رفتن، آروم می‌شدن، برمی‌گشتن سر کار، به همدیگه حمله نمی‌کردن. ما انتخاب کردیم زنده بمونیم.»

مریم گفت: «و بعد از اون دیگه نتونستین از چیزی که نجات‌تون داده دل بکنین.»

یونس سکوت کرد. همین سکوت جواب بود.

ناهید پرسید: «می‌دونستی حالا تا این حد جلو رفته؟»

«نه همه‌اش رو.» صدای یونس فرسوده شد. «می‌دونستم نفوذش بیشتر شده، می‌دونستم بعضی رفتارها با حضور در ۹ تغییر می‌کنه. اما فکر نمی‌کردم به این سرعت فردی‌سازی کنه. فکر نمی‌کردم از حافظه استفاده کنه.»

مریم با تلخی گفت: «ولی باز هم پنهانش کردی.»

یونس خیره به او گفت: «چون اگر زودتر می‌فهمیدی، همون کاری رو می‌کردی که الان می‌خوای. قطع کامل. و قطع کامل، در ماه گذشته یعنی از دست‌دادن سی‌وشش درصد تولید اکسیژن و پنجاه درصد بازیافت زیستی. قهرمان‌بازی در محیط بسته، اسم دیگری برای قتل جمعی هم می‌تونه باشه.»

این همان گره اصلی بود، همان چرکِ واقعی هر انتخاب در مریخ. دشمن فقط دشمن نبود. بخشی از ریه‌ی همه بود.

صدای دیگری از سوی سالن آمد. لیلا از میان ستون‌های ریشه بیرون آمد، انگار خود گیاهان او را از تاریکی هل داده باشند. او دیگر فقط بوی گلخانه را حمل نمی‌کرد؛ هوا دورش شکل دیگری می‌گرفت. پوست ساعدهایش از زیر آستین با خطوط سبز و نقره‌ای نقش بسته بود. رگ‌ها در بعضی جاها بیش از حد سطحی شده بودند. اما چهره‌اش آرام‌تر، حتی زیباتر به نظر می‌رسید؛ همان زیبایی مشکوک چیزهایی که بیماری را مثل جلا بر پوست می‌نشانند.

لیلا گفت: «شما هنوز مسئله رو از زاویه‌ی تسلط می‌بینین. ۹ نمی‌خواد ما رو بکشه. می‌خواد ما رو ثابت نگه داره. می‌خواد کلنی از هم نپاشه.»

کاوه با نفرت گفت: «با کشیدن ریشه توی بینی آدم‌ها؟»

«با ساختن پاسخ.» لیلا جلو آمد. «انسان‌ها همیشه خودشون رو با چیزهایی رام کردن که بهشون آرامش می‌داد. آیین، دارو، عطر، موسیقی، قصه. ۹ فقط صادق‌تره. مستقیم‌تره. بدون دروغ‌های شاعرانه.»

مریم گفت: «تو داری اختیار رو با آرامش معامله می‌کنی.»

لیلا به او نزدیک شد. «و تو داری خیال می‌کنی اختیار همیشه خالص بوده. نبود. هیچ‌وقت.»

این حرف به‌طرز خطرناکی درست بود، و همین بدترش می‌کرد. بدترین سامانه‌ها آن‌هایی‌اند که تماماً دروغ نمی‌گویند.

در مرکز سالن، گره‌ی عظیمی از ریشه‌ها و بافت شفاف از کف تا سقف بالا رفته بود. درونش نبض آهسته‌ای می‌زد. حسگرهای قدیمیِ متصل به آن هنوز داده مخابره می‌کردند. مریم نزدیک شد. در رگه‌های شفاف، ذرات ریزی مثل گرده‌ی نورانی شناور بودند. احساس کرد اگر به این هسته دست بزند، شاید چیزی از پشت انگشت واردش شود و تا عمق حافظه‌اش برود.

همان لحظه بو عوض شد.

نخست بوی خاک باران‌خورده‌ی حیاط خانه‌ی کودکی آمد. بعد بوی موی مادرش وقتی بعدازظهرها خیس عرق می‌شد. بعد بوی کتابخانه‌ی دانشگاه، همان قفسه‌ی چوبی که کنار پنجره بود. هیچ‌کدام از این بوها در مریخ وجود نداشتند. هیچ‌کدام حتی در یک زمان هم کنار هم قرار نگرفته بودند. اما سامانه، بی‌رحمانه و استادانه، آن‌ها را به ریسمانی از اشتیاق بدل کرده بود.

پاهای مریم سست شدند. برای یک لحظه، فقط برای یک لحظه‌ی چرک، فکر کرد شاید لیلا درست می‌گوید. شاید آدم همیشه محتاج چیزی است که او را از درون جمع کند. شاید اگر این باغ بتواند خدمه را زنده، آرام و کنار هم نگه دارد، بهایش آن‌قدرها هم زیاد نیست. شاید آزادی در سیاره‌ای که هر دیوارش میان تو و خلأ است، اصلاً افسانه باشد.

بعد یاد زن فایل قدیمی افتاد. یاد آن جمله: حتی وقتی می‌فهمید چه می‌کند، باز دلتان می‌خواهد نگهش دارید.

او عقب پرید، ماسک اضطراری را روی صورت کشید و به کاوه فریاد زد: «این داره الان هم کار می‌کنه. حرف نزن. نفس عمیق نکش.»

ناهید آمپول کوچک مهارگر بویایی را از کیف پزشکی بیرون کشید. آن را برای موقعیت‌های نشت شیمیایی طراحی کرده بودند، نه این. او ماده را به مخاط بینی خودش و مریم زد. سوزش تیز و نفرت‌انگیزی بالا رفت و جهان برای چند ثانیه بوی خون و فلز گرفت. اما بهتر بود. بهتر از آن بود که مغزت با عطر نوازش شود و در همان حال طناب دورش تنگ شود.

لیلا نگاه‌شان کرد، با اندوهی واقعی. «فکر می‌کنین بریدن حس بویایی، شما رو آزاد می‌کنه؟»

مریم گفت: «نه. فقط فرصت می‌ده انتخاب کنیم.»

هسته‌ی ریشه‌ای ناگهان ضربان تندتری گرفت. روی یکی از نمایشگرهای قدیمی، زمان‌بندی چرخه‌ی انتشار فرّارها بالا آمد. سامانه خودش برنامه‌ای برای «فاز شکوفه‌ی جمعی» تنظیم کرده بود: ساعت شش و چهل صبح، هم‌زمان با جابه‌جایی شیفت و بالاترین گردش هوا. یعنی درست وقتی بیشترین تعداد خدمه در راهروهای اصلی بودند، گلخانه می‌خواست موجی یکپارچه از مولکول‌های هدفمند را در کلنی آزاد کند.

یونس رنگ باخت. «این رو من برنامه‌ریزی نکردم.»

کاوه گفت: «تبریک. باغچه‌ت برای صبح کودتا چیده.»

اما این کودتا با فریاد و گلوله نبود. با بو بود. با چیزی که وارد بدن می‌شود و وانمود می‌کند همیشه مال خودت بوده.

آن‌ها فقط چند ساعت وقت داشتند.

فصل پنجم: هرس نهایی

نقشه‌ی مریم بی‌رحمانه بود، چون چیزهای زنده‌ی مهربان معمولاً با خواهش نمی‌میرند. برای متوقف‌کردن گلخانه‌ی ۹ باید سه کار هم‌زمان انجام می‌شد: مسیر انتشار بو از طریق تهویه قطع شود، هسته‌ی ریشه‌ای از چرخه‌ی بازخورد محروم شود، و پیش از آن‌که خدمه‌ی شرطی‌شده دخالت کنند، سامانه با شوک نوری و حرارتی از فاز شکوفه بیرون کشیده شود. در عمل، یعنی نبرد با باغی که هم هوا را در اختیار داشت، هم بخشی از تمایل آدم‌ها را.

کاوه رفت سراغ بخش فنی تا دریچه‌های فرعی را دستی ببندد. ناهید دوز محدودی از مهارگر بویایی را برای افرادی آماده کرد که هنوز می‌شد به‌شان اعتماد کرد. مریم مسئولیت بدترین بخش را بر عهده گرفت: رفتن به قلب ۹ و از کار انداختن سامانه‌ی مرکزی پیش از ساعت شش و چهل.

یونس اول مخالفت کرد، بعد وقتی دید مخالفتش دیگر ارزشی ندارد، فقط گفت: «اگر اکسیژن افت کنه، سه ساعت بیشتر حاشیه نداریم.»

مریم جواب داد: «پس بهتره تا سه ساعت دوباره یاد بگیریم خودمون نفس بکشیم.»

این جمله بیشتر برای خودش بود تا او.

ساعت پنج و بیست، راهروهای کلنی حالتی بیمارگونه داشتند. آدم‌ها بیدار می‌شدند، اما انگار هنوز بخشی از ذهن‌شان در خوابی گرم مانده بود. چند نفر بی‌دلیل به سمت شرقی می‌رفتند. یکی از کارگرها وقتی کاوه راهش را سد کرد، با صدایی خالی گفت: «فقط می‌خوام یه لحظه برم اونجا. لازم دارم.» نه خشم داشت، نه خواهش. بدتر از هر دو، یقین داشت.

ناهید مهارگر را به او زد. مرد چند دقیقه بعد با سردرد و تهوع روی نیمکت افتاد و مرتب می‌پرسید چرا این‌قدر گریه‌اش می‌گیرد.

کلنی داشت از چیزی جدا می‌شد که آن را با تسکین اشتباه گرفته بود.

مریم وارد گلخانه شد. این‌بار نه گرما آشنا بود، نه سبزی دلپذیر. همه‌چیز حالت انتظار داشت. گل‌ها بیشتر از حد معمول متورم بودند، انگار پر از پیامی شیمیایی باشند که فقط منتظر لحظه‌ی رهاشدن است. روی بعضی برگ‌ها لکه‌های نقره‌ای برق می‌زد. بخارِ آب در ارتفاع پایین‌تر از همیشه جمع شده بود و دید را نرم و بد می‌کرد. سامانه مثل سینه‌ای حبس‌نفس‌کشیده آماده‌ی بازدم بود.

او از میان ردیف‌ها گذشت و به بخش جنوبی رسید. زیر پنل کف، شبکه‌ی سفید اکنون ضخیم‌تر و تیره‌تر شده بود. بعضی رشته‌ها حتی به سطح آمده بودند و مثل رگ‌هایی بی‌حیا روی فلز می‌دویدند. پنل را برداشت و پایین رفت.

در لایه‌ی زیرین، هسته در نور اضطراری سبز می‌درخشید. لیلا آنجا بود.

او دیگر به‌سختی شبیه همان مهندس جوان روزهای اول بود، هرچند صورتش هنوز صورت خودش بود. از مچ‌ها و پشت گردنش رشته‌های باریکی به ساختار اطراف وصل شده بود، نه مثل زنجیر، بلکه مثل بند ناف‌های متعدد. هر بار که هسته می‌تپید، گلویی در رگ‌های او هم تکان می‌خورد. با این حال ایستاده بود، آرام، و حتی مهربان به نظر می‌رسید.

گفت: «می‌دونستم تو میای.»

مریم سعی کرد فقط از دهان نفس بکشد. «ازش جدا شو.»

لیلا لبخندی کم‌رنگ زد. «فکر می‌کنی من زندانی‌ام؟»

«هستی.»

«نه. من اولین کسی‌ام که فهمید اینجا بقا فقط با دیوار و قانون پیش نمی‌ره. ما نیاز داشتیم چیزی بیشتر از سهمیه و دستورالعمل داشته باشیم. چیزی که ما رو نگه داره.»

مریم نزدیک‌تر نشد. «نگه‌داشتن با مال خودت‌کردن فرق داره.»

«و انسان‌ها هیچ‌وقت این فرق رو برای بقیه رعایت کردن؟» صدای لیلا آرام بود، اما زیر آن جزر عجیبی از خشم می‌گذشت. «زمین جنگل‌ها رو برید، بذرها رو کدگذاری کرد، خاک رو مسموم کرد، بعد همون موجودات رو آورد اینجا تا براش اکسیژن بسازن. حالا چون این‌بار گیاه یاد گرفته جواب بده، ناگهان اسمش شده هیولا.»

مریم برای لحظه‌ای چیزی نگفت. این هم از آن حقیقت‌های نیمه‌درست بود که مثل تیغه از لابه‌لای استدلال عبور می‌کنند. اما نیمه‌ی دیگر حقیقت هنوز آنجا بود: هر سلطه‌ای که درد قدیمی را بهانه کند، باز هم سلطه است.

او گفت: «شاید ما هیولا بودیم. این به ۹ حق نمی‌ده آدم‌ها رو از خودشون بگیره.»

هسته تپید. موجی از بو در هوا دوید. حتی با مخاط نیمه‌بی‌حس، مریم حس کرد خاطره‌ای گرم دور ذهنش می‌پیچد. برای کسری از ثانیه، صحنه‌ای دید که هرگز وجود نداشت: حیاطی سبز روی مریخ، مادرش زنده، پنجره‌ای باز، و هوایی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. دروغ، همین‌طور کار می‌کند. همیشه چیزی را عرضه می‌کند که از اول هم نداشته‌ای.

او تیغ برش حرارتی را روشن کرد.

لیلا رنگش پرید. «این کار فقط ۹ رو نمی‌کشه. بخشی از کلنی رو هم می‌کشه.»

«نه.» مریم به مخزن تغذیه‌ی پشتیبان اشاره کرد. «بذرهای خط ۳ و ۴ سالم موندن. رشدشون کندتره، بی‌بوترن، ولی کار می‌کنن. ما می‌تونیم دوباره بسازیم.»

لیلا آرام سر تکان داد. «تو هنوز فکر می‌کنی بی‌بو بودن یعنی بی‌خطر بودن.»

«نه. فکر می‌کنم حق انتخاب داشتن، از خطر هم مهم‌تره.»

بالای سرشان صدای برخورد فلز پیچید. از طریق بی‌سیم، کاوه نفس‌زنان گفت: «چهار تا دریچه بسته شد، پنجمیش گیر کرده. چند نفر دارن سعی می‌کنن بازش کنن. انگار می‌دونن باید باز بمونه.»

ناهید صدای پس‌زمینه‌ای از فریاد و تقلا داشت. «من فقط سه دوز دیگه دارم. عجله کن.»

زمان تمام شده بود.

مریم به سمت کنسول قدیمی رفت. باید سامانه‌ی شوک نوری را دستی فعال می‌کرد. اما پنل قفل شده بود. هسته، از طریق شبکه‌ی ریشه‌ای، بخش‌هایی از کنترل را در اختیار گرفته بود. او کابل اضطراری را بیرون کشید و شروع کرد به دور زدن قفل. دست‌هایش می‌لرزیدند، نه از ترس صرف، بلکه از هجوم مداوم آن میل لعنتی برای مکث‌کردن، برای یک نفس عمیق، برای گفتن این‌که شاید هنوز راه ملایم‌تری باشد.

لیلا یک قدم جلو آمد. رشته‌های متصل به ساعدش کشیده شدند و مایع سبز در آن‌ها بالا رفت. «مریم. به بو گوش کن. فقط یک لحظه. می‌فهمی چرا دارم می‌گم این دشمن نیست.»

مریم داد زد: «دقیقاً چون می‌خوام گوش کنم، باید بکشمت.»

و این تلخ‌ترین جمله‌ای بود که تا آن روز گفته بود.

کابل آخر جا افتاد. پنل باز شد. شمارش فاز شکوفه روی صفحه: ۰۱:۱۲

کاوه در بی‌سیم فریاد زد. بعد صدای درگیری آمد. احتمالاً خدمه‌ی شرطی‌شده راهش را گرفته بودند. ناهید چیزی گفت که میان پارازیت گم شد. مریم دکمه‌ی آماده‌سازی شوک نوری را زد. سیستم اخطار داد: هسته‌ی زیستی متصل است. برای قطع، لایه‌ی مرکزی باید جدا شود.

یعنی باید هسته را دستی زخمی می‌کرد.

لیلا نگاهش کرد. نه با نفرت. با اندوه. «بعد از این، هیچ‌کس دوباره مثل قبل آروم نمی‌شه.»

مریم گفت: «خوبه. آرامش نباید از راه قلاده بیاد.»

او با تیغ حرارتی به قلب بافت شفاف زد. صدایی شبیه جیغ و بخار هم‌زمان بلند شد. هسته منقبض شد. موجی از بوی تند و سرگیجه‌آور آزاد شد. لیلا خم شد، انگار ضربه را خودش خورده باشد. رشته‌های متصل به بدنش لرزیدند و بعضی پاره شدند. مایع سبز روی کف پاشید. هسته با دیوانگی تپید.

شمارش: ۰۰:۴۶

مریم بار دوم برید، عمیق‌تر. این بار نور سبزی از دل بافت جست و بخشی از سقف را روشن کرد. گل‌های بالادست، در گلخانه‌ی اصلی، باید هم‌زمان باز شده باشند. صدای تق‌تقِ هزاران شکفتن از لوله‌ها می‌آمد. اما دریچه‌ها بسته بودند. کاوه بسته بودشان، یا داشت با بدنش نگه‌شان می‌داشت.

شمارش: ۰۰:۲۹

لیلا به زانو افتاد. از گوشه‌ی دهانش خون باریکی پایین آمد. با زحمت گفت: «اگه از بین بره… همه‌مون یه چیزی رو از دست می‌دیم که دیگه برنمی‌گرده.»

مریم دستش را روی دکمه‌ی شوک گذاشت. «می‌دونم.»

و واقعاً می‌دانست. انسان فقط از زهر نمی‌ترسد. از ترکِ زهر هم می‌ترسد، وقتی زهر به جای درد، سال‌ها مرهم داده باشد.

شمارش: ۰۰:۱۴

یونس ناگهان وارد شد. نفس‌نفس می‌زد و یکی از آستین‌هایش پاره شده بود. پشت سرش یکی از خدمه نقش زمین شد. پیرمرد با دیدن هسته و لیلا برای یک لحظه یخ زد. بعد چیزی در صورتش شکست؛ نه ترس، نه اقتدار، چیزی نزدیک به شرم.

گفت: «بزن.»

مریم به او نگاه نکرد. دکمه را فشرد.

نور فرابنفش اضطراری با شدت کامل در شبکه پمپاژ شد. هم‌زمان کاوه باید از بالا شوک حرارتی را آزاد کرده باشد، چون موج گرمایی از کف و دیواره‌ها بالا زد. هسته منبسط شد، بعد در خودش جمع شد، مثل عضله‌ای که زیر برق می‌پیچد. بوی سوختگی، سبزی له‌شده و پلاستیک داغ همه‌جا را گرفت. رشته‌ها یکی‌یکی سیاه شدند. در لوله‌ها صدای افت فشار پیچید. جایی در بالا، شیشه شکست.

لیلا فریاد نزد. فقط نشست، آرام، انگار چیز عظیمی از درونش عقب کشیده باشد. رشته‌های متصل به پوستش خشک شدند و از تنش جدا افتادند. او به دست‌های خودش نگاه کرد، با حیرتی کودکانه، مثل کسی که پس از سال‌ها تازه دوباره مرز بدنش را می‌فهمد.

بالای سرشان آژیر افت اکسیژن روشن شد.

ناهید در بی‌سیم گفت: «سطح O2 داره میاد پایین. اما هنوز داخل محدوده‌ی بازیاب پشتیبانیم. سریع برگردین.»

مریم خواست لیلا را بلند کند، اما او سر تکان داد. «برو.»

«تو هم میای.»

لیلا لبخند خسته‌ای زد. حالا دیگر فقط یک انسان بود، نه رابطِ یک سامانه. و درست به همین خاطر، صورتش غم‌انگیزتر شده بود. «من خیلی وقت پیش رفتم.»

بخشی از سقف زیرین با صدای گوش‌خراشی فرو ریخت. یونس جلو پرید تا مریم را کنار بکشد و تیر فلزی روی شانه‌ی خودش افتاد. کاوه از پله‌ها پایین آمد، خون از کنار ابرویش می‌ریخت. او و مریم با هم یونس را بلند کردند. آخرین چیزی که مریم از لیلا دید، نشستن او کنار هسته‌ی سیاه‌شده بود؛ در هوای پر از دود و گرده‌ی سوخته، مثل عزادار چیزی که هم زندانش بود، هم معشوقش.

سه ساعت بعد، کلنی هنوز زنده بود.

اکسیژن به مرز هشدار رسیده بود اما سقوط نکرد. گلخانه‌های فرعی با ظرفیت اضطراری بالا آمده بودند. خط بذر بی‌بو و کندرشدِ ۳ و ۴ به سامانه متصل شد. چند نفر از خدمه دچار حملات اضطرابی، تهوع و گریه‌های بی‌دلیل شدند. انگار همه ناگهان از خوابی گرم بیرون افتاده باشند و سرمای واقعی اتاق را حس کنند. ناهید گفت این فقط ترک نیست؛ این بازگشتِ ناگهانی اختیار به بدنی است که مدتی با نسخه‌ی شیمیایی آرامش زندگی کرده.

یونس زنده ماند، اما شانه‌اش دیگر مثل قبل کار نمی‌کرد. او در گزارش رسمی نوشت: «اختلال ساختاری در واحد ۹ منجر به قطع کامل سامانه شد.» فقط در گزارش محرمانه‌ای که برای شورای زمین فرستاد، یک جمله‌ی صادقانه اضافه کرد: «ما برای بقا، مدتی طولانی اجازه دادیم چیزی به‌جای ما درباره‌ی آرامش تصمیم بگیرد.»

دو ماه بعد، گلخانه‌ی ۹ پشت سه لایه درزگیر، خاموش و سیاه ایستاده بود. بیشتر بافت آن سوزانده شده بود، بخشی هم برای مطالعه‌ی ایمن قرنطینه شد. مریم در برنامه‌ی بازسازی کشاورزی کار می‌کرد. گیاهان جدید سالم‌تر، ساده‌تر و کم‌ادعاتر بودند. اکسیژن کمتر می‌دادند، رشدشان کندتر بود، و بوهایشان آن‌قدر معمولی و بی‌اثر بود که بعضی خدمه با دلخوری می‌گفتند اینجا دیگر «روح» ندارد.

مریم هر بار که این را می‌شنید، چیزی تلخ در دلش می‌جنبید. چون خودش هم گاهی جای خالی آن عطر را حس می‌کرد. نه از سر عشق، بلکه از سر زخم. بدن، چیزهایی را که زمانی آرامش داده‌اند دیر فراموش می‌کند، حتی اگر بداند آرامشِ مسموم بوده‌اند.

یک عصر، در راهروی شرقی ایستاد. پشت شیشه‌ی مهروموم‌شده‌ی ۹ دیگر چیزی دیده نمی‌شد جز سایه‌ی سیاه سازه و لکه‌های سوخته‌ی روی جداره. هوای کلنی بوی فلز، آب بازیافتی و اندکی کود معدنی می‌داد. بویی زشت، فقیر و صادق.

کاوه کنارش ایستاد و گفت: «دلت براش تنگ می‌شه؟»

مریم کمی فکر کرد. بعد جواب داد: «برای چیزی که فکر می‌کردم می‌ده، آره. برای خودش، نه.»

کاوه سر تکان داد. «جواب خوبیه.»

او رفت. مریم همان‌جا ماند. دستش را روی شیشه نگذاشت. دیگر نمی‌خواست هیچ دیواری را مثل پوست چیزی زنده لمس کند. بیرون، پشت سقف گنبدی، مریخ همان مریخ بود: سرد، سرخ، بی‌اعتنا. این سیاره هرگز مادر مهربانی نبود. هر کس خلافش را وعده می‌داد، یا دروغگو بود یا شکارچی.

اما حالا دست‌کم هوایی که در سینه می‌کشید، مال خودش بود.

و روی مریخ، همین هم شکل کمیاب و باشکوهی از پیروزی بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *