علمی تخیلی

نسخه‌ی هفتم پسرم

نسخه‌ی هفتم پسرم

اعترافات پدری که مرگ را مهندسی کرد و حالا باید از فراری‌ترین ساخته‌اش بترسد

اینستاگرام خریدکده

فصل اول: اتاق سفید شماره هفت

نسخه‌ی هفتم پسرم

تو وقتی برای هفتمین بار پسرت را ساختی، دیگر حق نداشتی از واژه‌ی «پدر» استفاده کنی. این را همان صبحی فهمیدی که آژیر بخش جنوب آزمایشگاه بی‌وقفه جیغ کشید و روی مانیتور قرمز زد: زیست‌واحد ۷ از محفظه خارج شد. اول خیال کردی باز یکی از خطاهای معمول است. سنسورهای این ساختمان مثل آدم‌هایش دروغ‌گو بودند. گاهی از سایه‌ی یک پرستار، حمله‌ی زیستی می‌ساختند. گاهی از افت فشار، هشدار فرار. اما وقتی دوربین محفظه را باز کردی و تخت خیس، تسمه‌های باز و دیوار پوشیده از لکه‌های کف دست را دیدی، شک در تو مثل شیشه خرد شد. او رفته بود. نسخه‌ی هفتم. آخرین بدن. آخرین حافظه. آخرین توهین به مرگ.

چند ثانیه فقط نگاه کردی. همین. ایستادی و نگاه کردی، انگار اگر چشم برنداری، تصویر عوض می‌شود و پسربچه دوباره آنجا دراز می‌کشد، لوله در دهان، سنسورها روی شقیقه، پلک‌ها بسته، شبیه یونس قبل از تب آخر. ولی تصویر عوض نشد. تخت خالی ماند. بند چرمیِ مچ راست مثل زبان بریده از لبه آویزان بود. روپوش سفید روی زمین افتاده بود و جای پا، خیس و لرزان، تا دریچه‌ی خدماتی کشیده می‌شد.

تو نباید می‌لرزیدی. دانشمندها را برای لرزیدن تربیت نمی‌کنند. برای ثبت، تکرار، پنهان‌کاری، و دروغ‌گویی تربیت می‌کنند. ولی دستت آن‌قدر می‌لرزید که کارت شناسایی را سه بار غلط روی قفل کشیدی. در باز شد. بوی الکل، خون رقیق، و ژل حافظه در راهرو پیچیده بود. روی دیوار، مه غلیظ نیتروژن از شکستگی یکی از لوله‌های سردساز بیرون می‌زد. چراغ‌ها با آن نور بیمار آبی، هر چیز زنده‌ای را شبیه جسد می‌کردند. تو از کنار اتاق‌های دیگر گذشتی. اتاق دو، اتاق چهار، اتاق شش. بعضی خاموش. بعضی خالی. بعضی پر از چیزی که دیگر نه انسان بود نه نمونه. هر کدام قبری بودند که امضا نکرده بودی.

رامین هدایتی زودتر از همه رسید. همیشه همین‌طور بود. بوی حادثه را مثل سگ‌های مین‌یاب می‌فهمید. کت تیره‌اش را روی لباس ایمنی پوشیده بود و صورت تراشیده‌اش در آن نور سرد، چنان تمیز و بی‌روح بود که انگار پوست تازه از صورت مرد دیگری برداشته و روی او کشیده‌اند. گفت: «چند دقیقه؟»

گفتی: «حداکثر یازده.»

گفت: «یازده دقیقه برای پسربچه‌ای که هنوز تعادل کامل ندارد، زیاد نیست.»

می‌خواستی بگویی او فقط یک پسربچه نیست. می‌خواستی بگویی راه‌رفتن را از یونس یاد گرفته، نه از عضلاتش. می‌خواستی بگویی نسخه‌ی هفتم سه روز است که با آن چشم‌های ساکت، همه‌چیز را می‌فهمد و فقط تظاهر می‌کند هنوز گیج است. اما هیچ‌کدام را نگفتی. چون هدایتی از آن مردهایی بود که هر جمله‌ی ناگفته را هم می‌شنود و بعد علیه تو استفاده می‌کند. فقط به تخت خالی اشاره کردی و گفتی: «محفظه از داخل باز شده.»

هدایتی خم شد. بندها را دید. اثر ناخن روی دستگیره را دید. بعد خیلی آرام گفت: «پس یاد گرفته.»

این جمله را نه با تعجب گفت، نه تحسین، نه ترس. مثل کسی که قیمت گوشت را اعلام می‌کند. عادی. مصرفی. تو از او متنفر بودی چون هرگز مجبور نشده بود اسم کسی را روی خاک بخواند. برای او، بدن‌ها فقط هزینه بودند. برای تو، هزینه‌ها اسم داشتند.

سها مرادی بی‌صدا رسید. موهایش را زیر کلاه جراحی جمع کرده بود اما چند رشته از کنار گوشش بیرون زده بود و صورت رنگ‌پریده‌اش را خسته‌تر نشان می‌داد. لپ‌تاپ را روی میز فلزی کوبید و بی‌مقدمه گفت: «ردیابی عصبی قطع شده. کسی فرستنده‌ی زیرجلدی را کنده.»

هدایتی نگاهش کرد. «کسی؟»

سها جواب نداد. تو هم نخواستی جواب بدهی. همه می‌دانستید چه کسی. نسخه‌ی هفتم در هفتاد و دو ساعتِ بیداری، اول زبان را یاد گرفته بود، بعد نقشه‌ی بخش‌ها را، و بعد این نکته را که هر چیزی که در بدنش کار گذاشته‌اید برای آزادی‌اش دشمن است. وقتی برای نخستین بار انگشت‌هایش را بالا آورد و به نقطه‌ی کاشت پشت ترقوه دست کشید، تو فهمیدی که درد را از کجا به ارث برده. یونس هم وقتی کودک بود، همیشه اول سراغ زخم می‌رفت. انگار می‌خواست مطمئن شود بدن هنوز دارد علیه او کار می‌کند.

سها صفحه‌ای را باز کرد. «دوربین سرویس، سه دقیقه تصویر دارد.»

تصویر را نگاه کردی. در قابِ لرزان سیاه‌وسفید، او از دریچه پایین می‌آمد. لخت. خیس. استخوانی. مثل پسری که از رحمِ فلزی غلط بیرون افتاده باشد. چند قدم اول را با دیوار گرفت. بعد ایستاد. سرش را بالا آورد. مستقیم به دوربین نگاه کرد. نه گیج بود، نه وحشت‌زده. چیزی بدتر بود. آشنا. چشم‌های او، با آن تیرگی مات دور مردمک، چشم‌های یونس در آخرین هفته‌ی زندگی نبودند. چشم‌های یونس در آینه‌ی سردخانه بودند. همان‌قدر آرام، همان‌قدر دور، همان‌قدر انگار چیزی را می‌دانستند که تو هنوز جرئت فکر کردنش را نداشتی.

بعد تصویر تکان خورد. او دست برد طرف ترقوه، چیزی را با انبر جراحی کند، لحظه‌ای خم شد، و لکه‌ی تیره‌ی خون روی سینه‌اش پخش شد. بعد رو به دوربین آمد. خیلی نزدیک. لب‌هایش تکان خورد. صدا نداشت، اما تو خواندی. خواندنش آسان بود، چون آن جمله سال‌ها بود در خانه‌ی تو تکرار نشده بود.

بابا، در را باز کن.

تو عقب رفتی و به صندلی خوردی. هدایتی تصویر را متوقف کرد. گفت: «او شما را می‌شناسد.»

سها گفت: «او بافت زبانی و حافظه‌ی تداعی را از پروفایل اصلی گرفته. این عجیب نیست.»

اما عجیب بود. خیلی. چون آن جمله در داده‌های حافظه نبود. در هیچ فایل، در هیچ اسکن، در هیچ نقشه‌ی سیناپسی. آن جمله متعلق به شبی بود که یونس چهار ساله، پشت در حمام گریه می‌کرد و تو برای اولین بار از شدت خستگی جوابش ندادی. بعد از مرگ بچه، بارها به آن شب فکر کردی و هر بار سعی کردی جزئیاتش را حذف کنی. پس چطور این نسخه آن را می‌دانست؟ کدام حافظه از کدام زخم نشت کرده بود؟

هدایتی دستور محاصره داد. درهای خروجی بسته شدند. پیام‌های کوتاه روی موبایل‌ها فرستاده شد. «بازیابی زیست‌واحد. بدون آسیب ظاهری در صورت امکان.» این عبارت در زبان امنیتی یعنی اگر بتوانید سالم تحویلش بدهید، خوب است؛ اگر نه، سرش را هم که بیاورید کافی است. تو آن عبارت را نوشته بودی. ماه‌ها قبل. برای جلوگیری از ریسک. برای حفظ پروژه. برای اینکه بودجه قطع نشود. حالا هر کلمه‌اش مثل میخ پشت پلکت فرو می‌رفت.

وقتی هدایتی و نیروهایش از راهرو رفتند، سها به تو نزدیک شد. آرام گفت: «تو به او چیزی گفته بودی؟ بیرون از پروتکل؟»

گفتی: «نه.»

دروغ گفتی. به نسخه‌ی هفتم چیزهای زیادی گفته بودی. نه با زبان. با مکث‌ها. با تماشا کردن زیاد. با آن لحظه‌ای که انگشتش را گرفته بودی تا لرزش عضلاتش آرام شود و چند ثانیه بیشتر از حد مجاز دستت را پس نکشیده بودی. با اسم واقعی‌ای که در ذهنت برایش به کار می‌بردی. با نفرتی که از نسخه‌های قبل پنهان می‌کردی و امیدی که این یکی را نجات خواهد داد. بچه‌ها دروغ را از بوی پوست می‌فهمند. حتی وقتی درون شیشه رشد کرده باشند.

سها گفت: «کامیار، گوش کن. اگر او به آرشیو رسیده باشد…»

گفتی: «نرسیده.»

اما باز هم دروغ. چون تصویر سرویس را قبل از بقیه دیده بودی. سه ثانیه‌ی آخرش را. جایی که نسخه‌ی هفتم به قفسه‌ی اضطراری نزدیک می‌شد و کارت شناسایی رزرو را برمی‌داشت. کارتی که دسترسی محدود به طبقه‌ی بایگانی داشت. چرا آن بخش را به هدایتی نشان ندادی؟ چون هنوز ته تو، زیر لایه‌های علم و جنایت، چیزی شبیه پدر بودن لگد می‌زد. موجودی خفه، بدبو، نیمه‌جان، اما زنده.

مرگ یونس همیشه از یک لحظه شروع نمی‌شد. از یک لحظه که بگویی اینجا بود، اینجا تمام شد. مرگ او از روزهای پراکنده ساخته شد. از سرفه‌های کوتاه. از خون کم‌رنگ روی دستمال. از وزن کم‌شده‌ای که ترازو با بی‌رحمی ثبت می‌کرد. از شب‌هایی که تو برگه‌های پژوهش را می‌بستی و وانمود می‌کردی خانه آمده‌ای تا فقط پدر باشی، اما باز هم نبضش را می‌شمردی، مردمکش را نگاه می‌کردی، داروها را مثل فرمول کنار تخت می‌چیدی. یونس از همان وقت فهمیده بود دوست داشتن تو همیشه بوی آزمایش می‌دهد. یک بار، وقتی هشت ساله بود و دستانش از تب می‌سوخت، گفت: «تو من را نگاه می‌کنی یا بیماری‌ام را؟» تو خندیدی. جواب ندادی. این هم یکی از آن سکوت‌هایی بود که بعداً تبدیل به موتور یک جنایت شد.

وقتی مُرد، بیمارستان صدای خیلی کمی داشت. دستگاه‌ها خاموش شده بودند و سکوت، تازه جرئت کرده بود وارد اتاق شود. همسرت دیگر آنجا نبود. سه ماه قبل از مرگ بچه، از خانه رفته بود و در نامه‌ای کوتاه نوشته بود تو برای نجات دادن آدم‌ها، اول بلد شده‌ای چطور آن‌ها را به داده تبدیل کنی. حق با او بود و همین بیشتر عصبانیتت می‌کرد. پس بعد از خاکسپاری، به‌جای عزاداری، شروع کردی به جمع‌کردن. اسکن‌های باقی‌مانده. نمونه‌های بافتی. ویدئوها. صداها. پاسخ‌های شناختی. عادت‌های حرکتی. حتی مدل فشار دندان روی مداد. اسم این کار را پژوهش گذاشتی، چون اگر اسم واقعی‌اش را می‌گفتی باید خودت را تحویل پلیس می‌دادی. بعد پروژه‌ی اورفئوس شکل گرفت. با بودجه‌ی نظامی، با اتاق‌های سفید، با قراردادهایی که در آن کلمه‌ی «بازگردانی» هرگز نیامده بود و همه چیز زیر عنوان «پایداری حافظه در بستر زیستی سازگار» پنهان شده بود. جنایت وقتی به زبان رسمی ترجمه شود، تمیزتر به نظر می‌رسد. فقط بویش دیرتر لو می‌رود.

همان روز فهمیدی هرچه اصطلاحات دقیق‌تر شوند، قبر عمیق‌تر می‌شود و کسی صدای خاک را نمی‌شنود، جز خودت، آن هم دیر.

از سها جدا شدی و به طبقه‌ی منفی دو رفتی. آنجا سردتر بود. بوی کاغذ مرطوب، اوزون و فلز قدیمی می‌آمد. آرشیو رسمی پروژه در سرورهای رمزگذاری‌شده بود، اما تو برای خودت یک بایگانی فیزیکی ساخته بودی. پرونده‌های کاغذی. عکس‌ها. نوارها. گزارش‌های شکست. چیزهایی که نمی‌شد فقط به عدد تبدیلشان کرد. یا شاید می‌شد و تو نخواسته بودی. چون آدم برای پرستیدن گناهش احتیاج به شیء دارد.

کشوی نسخه‌ی یک را بیرون کشیدی. عکس‌ها هنوز آنجا بودند. بدنی کوچک با تورم بافتی. دهانی که هرگز درست بسته نمی‌شد. نسخه‌ی دو، تشنج‌های پی‌درپی. نسخه‌ی سه، سکوت کامل و خیره شدن به سقف تا مرگ. نسخه‌ی چهار، حمله‌ی ناگهانی به تکنسین، فریاد زدن اسم کسی که هیچ‌کس در اتاق نبود. نسخه‌ی پنج، کندن پوست ساعدش چون می‌گفت زیر آن «یادها می‌خزند». نسخه‌ی شش… تو کشو را بستی. لازم نبود بیشتر نگاه کنی. همه‌شان را از بر بودی. هر شکست، شکل تازه‌ای از خودت بود.

پشت بایگانی، کمد کوچکی بود که فقط با کد شخصی تو باز می‌شد. جعبه‌ی آبی یونس آنجا بود. کفش کتانی خاک‌خورده. یک دندان شیری در شیشه. دفترچه‌ی نقاشی با ماهی‌های بدشکل. و دستگاه ضبط صدای قدیمی که بعد از مرگش جرئت نکرده بودی پاکش کنی. دکمه را زدی. خش‌خش. بعد صدای او. هفت ساله. خواب‌آلود. «بابا، اگر من بمیرم، تو یادم می‌مونی؟»

آن روز جواب داده بودی: «تو نمی‌میری.»

جواب احمقانه. جواب مخصوص آدم‌هایی که از علم فقط قدرتش را دوست دارند، نه حدودش را. حالا در آرشیو سرد ایستاده بودی و به همان سؤال گوش می‌کردی، وقتی صدای قدمی از پشت شنیدی.

برگشتی. کسی نبود.

باز هم. قدم. خیلی سبک. پشت ردیف قفسه‌ها.

اسمش را نگفتی. هنوز جرئت نداشتی. فقط آرام جلو رفتی. بین قفسه‌ی شکست‌های بالینی و قفسه‌ی بافت‌های نمونه، دری باریک به اتاق مشاهده‌ی قدیمی می‌رسید. در نیمه‌باز بود. نور مانیتور خاموش-روشن می‌زد. دستت را روی دستگیره گذاشتی و هل دادی.

او آنجا نبود.

به‌جایش روی دیوار، با ماژیک مشکیِ پرونده‌نویسی، یک جمله نوشته شده بود. خط، کج و نامنظم بود. انگار دستی تازه راه افتاده اما قصدش از آدم‌های بالغ روشن‌تر است.

من همه‌شان را خواب دیده‌ام.

تو نزدیک‌تر شدی. زیر جمله، هفت خط کشیده شده بود. یکی روی دیگری. و کنار خط هفتم، یک فلش کوچک به سمت پایین. روی میز. جعبه‌ی آبی یونس باز بود. دفتر نقاشی بیرون کشیده شده بود. صفحه‌ی آخرش را که سال‌ها ندیده بودی، کسی باز گذاشته بود. نقاشی یک خانه نبود، یک درخت نبود، یک خانواده‌ی سه‌نفره نبود. طرحی بود از ساختمانی سفید با پنجره‌های کور و زیرش پسربچه‌ای که با مداد قرمز فقط یک جمله نوشته بود: اینجا صداها برنمی‌گردند.

نفست برید. چون یونس هرگز این ساختمان را ندیده بود. پروژه سال‌ها بعد شروع شده بود. پس این جمله از او نبود. از کدام نسخه آمده بود؟ یا بدتر، از کدام آینده؟

در همان لحظه موبایل تو لرزید. شماره ناشناس. هدایتی نبود. سها نبود. پاسخ دادی و چیزی نگفتی. چند ثانیه فقط صدای نفس شنیدی. تند، نزدیک، محتاط. بعد یک زمزمه، به نرمی تیغ روی شیشه:

«بابا، چرا من را قبل از یاد گرفتن مرگ ساختی؟»

و تماس قطع شد.

فصل دوم: شهری که تو را می‌شناسد

تماس که قطع شد، تو چند ثانیه موبایل را کنار گوش نگه داشتی، انگار صدای باقی‌مانده‌ای در سیم‌ها مانده باشد. چیزی نبود. فقط خشِ خالی. اما همان هم کافی بود تا بفهمی او هنوز زبان را از روی حافظه‌ی خام تقلید نمی‌کند. او انتخاب می‌کند. سؤال می‌سازد. زخم را به جمله تبدیل می‌کند. این از تمام نسخه‌های قبل خطرناک‌تر بود. موجودی که درد دارد، یک مشکل آزمایشگاهی است. موجودی که برای دردش پرسش پیدا می‌کند، پرونده‌ی جنایی است.

هدایتی دوباره تماس گرفت. جواب ندادی. راهروی آرشیو را دویدی، از پله‌های اضطراری بالا رفتی، و قبل از آن‌که نگهبان طبقه تو را ببیند، وارد پارکینگ زیرزمینی شدی. این تصمیم، در زبان رسمی، فرار از دستور محسوب می‌شد. در زبان واقعی، تنها حرکت پدرانه‌ای بود که در سال‌های اخیر از تو سر می‌زد. کارت را به درِ خودروی خاکستری چسباندی. موتور روشن شد. چند لحظه به بازتاب خودت در شیشه نگاه کردی. ریش اصلاح‌نشده، چشم‌های گود، خط عمودی کنار دهان. صورت آدمی که نه خوابیده، نه عزاداری کرده، نه اعتراف.

باران، شهر را از قبل کثیف‌تر کرده بود. خیابان‌ها با آب و نور نئون مثل روده‌های بازِ یک حیوان عظیم می‌درخشیدند. ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود و تهرانِ بالادست هنوز داشت نفس مصنوعی می‌کشید. کافه‌های نیمه‌باز، داروخانه‌های شبانه، پیک‌هایی که با جعبه‌های نمناک از چراغ قرمز می‌گذشتند، و آدم‌هایی که هیچ‌وقت نمی‌فهمند کنار چه چیزی رد می‌شوند. تو از رمپ بیرون زدی و مستقیم رفتی سمت خانه‌ی قدیمی. همان آپارتمان سه‌خوابه‌ی کم‌نور در یوسف‌آباد که بعد از مرگ یونس خالی ماند. نه فروختی، نه اجاره دادی. گذاشتی مثل یک دندان پوسیده در دهان زندگی‌ات بماند و هر از گاهی یادآوری کند بوی عفونت از کجاست.

در راه، گوشی دوم را روشن کردی. این گوشی در پرونده‌ها نبود. فقط تو و سها از وجودش خبر داشتید. چند ماه قبل، وقتی نسخه‌ی شش سه دقیقه‌ی کامل به سقف خیره مانده بود و بعد ناگهان با صدای خود یونس گفته بود «من از این یکی بدم می‌آید»، سها این خط را فعال کرد تا اگر روزی چیزی از کنترل بیرون رفت، بتوانید پیش از امنیت رسمی واکنش نشان دهید. آن زمان هنوز فکر می‌کردید «چیزی» واژه‌ی مناسبی است. آدم‌ها همیشه جنایت‌هایشان را اول با ضمیرهای خنثی شروع می‌کنند.

یک پیام تازه روی آن خط نشسته بود. بدون شماره. فقط یک عکس. تار. گرفته‌شده از پشت شیشه‌ی مه‌گرفته‌ی اتوبوسی شبانه. در عکس، دست نحیفی روی لبه‌ی صندلی دیده می‌شد. روی پوست مچ، جای بند چرمی، کبود و بنفش مانده بود. پایین عکس یک جمله آمده بود: کفش برایم بزرگ است.

تو نفس نکشیدی. یاد یونس افتادی وقتی ده ساله بود و کفش فوتبال را از تو قایم می‌کرد چون می‌گفت اگر بزرگ‌ترها اندازه‌اش را بدانند، می‌فهمند چقدر زود دارد قد می‌کشد و آن وقت چیزی از او می‌خواهند که هنوز بلد نیست. حالا نسخه‌ی هفتم در خیابان‌های شهر، با کفشی دزدیده یا بخشیده، راه می‌رفت و تو را با همین خرده‌اطلاعات هدایت می‌کرد. بازی را او شروع کرده بود. تو فقط دیر فهمیده بودی.

به ساختمان رسیدی. سرایدار پیر خواب بود. کلید قدیمی هنوز در جیب چپ کتت بود، همان جایی که سال‌ها دست نزده بودی. پله‌ها بوی نم و پیاز داغِ مانده می‌داد. طبقه‌ی سوم. واحد دوازده. در را باز کردی. تاریکی ساکت، مثل حیوانی که تو را می‌شناسد، عقب نرفت. خانه همان‌طور مانده بود که رهایش کرده بودی. مبل‌های روکش‌کشیده، قاب عکس‌هایی که برعکس روی میز خوابانده بودی، یخچال خاموش، و روی دیوار راهرو، خط قدِ یونس در نه سالگی که هر بار گفته بودی پاکش می‌کنی و نکرده بودی. انگشتت را روی آخرین خط کشیدی. یک متر و سی‌وهشت. بعد. خالی.

چراغ پذیرایی را روشن نکردی. نور خیابان کافی بود. درِ اتاق یونس نیمه‌باز بود. وقتی نزدیک شدی، بوی غریبی آمد. بوی باران، پوست، و محلول ضدعفونیِ آزمایشگاه. او اینجا بوده. نه ساعت‌ها پیش. شاید دقیقه‌هایی پیش. تخت تک‌نفره نامرتب بود. کشوی پایین کمد بیرون مانده بود. جعبه‌ی لگو روی زمین ریخته بود. و کنار پنجره، روی میز تحریر، کاغذی تا شده دیده می‌شد.

بازش کردی. فقط یک نقشه بود. نقشه‌ی خط اتوبوس شبانه از میدان ولیعصر تا تجریش. سه ایستگاه با دایره‌ی قرمز مشخص شده بود. کنار آخری نوشته شده بود: اینجا یکی بهم نگاه نکرد.

همین جمله تو را تکان داد. چون یونس از نگاه نشدن می‌ترسید. نه از تاریکی، نه از دکتر، نه از آمپول. از این‌که کسی از کنارش رد شود و او را نبیند. نسخه‌ی هفتم این ترس را به ارث برده بود یا تازه کشفش کرده بود؟ فرقش هرچه بود، تو باید زودتر پیدایش می‌کردی. هدایتی اگر قبل از تو می‌رسید، دیگر چیزی برای پیدا کردن نمی‌ماند.

در کمد را که بیشتر باز کردی، فهمیدی بخشی از لباس‌های قدیمی هم کم شده. یک هودی خاکستریِ نوجوانانه، شلوار گرمکن، و همان کفش‌های کتانیِ آبی که یونس فقط دو بار پوشیده بود و بعد بیماری‌اش نگذاشت پایش در آن‌ها جا بگیرد. ناگهان ضعف عجیبی در زانوهایت پیچید. نسخه‌ی هفتم لباس‌های پسرت را برداشته بود. این کار را برای گرم شدن کرده بود، یا برای نزدیک شدن به شبحی که تو از او ساخته بودی؟ در هر دو صورت، تقصیر به یک نفر برمی‌گشت.

پشت سرت صدایی آمد. نه از اتاق. از گوشی دوم. تماس تصویری.

پذیرفتی. تصویر تار بود، تکان‌خورده، پر از نورهای عبوری. چند ثانیه فقط سقف اتوبوس دیده شد، بعد دوربین پایین آمد و او را دیدی. موهای خیس روی پیشانی. هودی خاکستری روی شانه‌های باریک. صورتش هنوز خام بود، انگار استخوان‌ها مطمئن نبودند باید دقیقاً شکل چه کسی باشند. اما دهان. دهان همان بود. لبه‌ی پایین کمی جلوتر، عادتِ نصفه گاز گرفتن کلمات. گفت: «اینجا خیلی صدا هست.»

تو آرام گفتی: «کجایی؟»

لبخند نزد. فقط به شیشه نگاه کرد. «تو همیشه اول مکان را می‌پرسی. هیچ‌وقت حال را نمی‌پرسی.»

این جمله از هیچ فایل شناختی نمی‌آمد. این، تو بودی. آینه‌ی زشتِ تو. گفتی: «حالت چطور است؟»

فکر کرد. واقعاً فکر کرد. بعد گفت: «انگار چند نفر هم‌زمان توی پوست من می‌جنبند. یکی‌شان گریه می‌کند. یکی می‌خواهد فرار کند. یکی هم از تو متنفر است. نمی‌دانم کدامشان منم.»

اتوبوس پیچید و تصویر لرزید. مردی از پشت سرش رد شد و اصلاً نگاهش نکرد. نسخه‌ی هفتم دوباره گفت: «دیدی؟»

گفتی: «از اتوبوس پیاده شو. جایی بمان. من می‌آیم.»

او سرش را به صندلی تکیه داد. «نه. اگر بمانی، می‌آیند. اگر بیایی، می‌آوریشان.»

«من تنها می‌آیم.»

«تو هیچ‌وقت تنها نیستی.»

تماس قطع شد.

تو پل‌ها را از زمانی به یاد می‌آوردی که یونس برای راه‌رفتن دوباره تمرین می‌کرد. بدنش بعد از دوره‌ی دوم درمان، تعادلش را از دست داده بود و فیزیوتراپ گفته بود باید از پله، شیب، نرده، و ترس عبور کند تا مغز دوباره فاصله را بفهمد. آن روزها دستش را می‌گرفتی و از روی پل عابرِ نزدیک درمانگاه ردش می‌کردی. یونس از ارتفاع نمی‌ترسید. از افتادن هم نه. از این می‌ترسید که تو دستت را زودتر از او رها کنی. هر بار وسط پل مکث می‌کرد و می‌گفت: «هنوز هستی؟» و تو، که گوشی در دستت بود و به ایمیل‌های لعنتی جواب می‌دادی، بی‌حوصله می‌گفتی: «هستم.» حالا سال‌ها بعد، همان شهر، همان جنس نرده، همان بوی باران روی فلز، و همان سؤال، فقط در شکلی دیگر برگشته بود. هنوز هستی؟ این بار اما جواب تو تعیین می‌کرد چه کسی زنده بماند.

گوشی اصلی‌ات باز زنگ خورد. سها بود. بالاخره جواب دادی. قبل از آن‌که حرف بزنی، گفت: «هدایتی دستور امحای فوری گرفته. از بالا. او فقط دنبال بازیابی نیست.»

گفتی: «می‌دانم.»

«نه، نمی‌دانی. آرشیو را باز کرده‌اند. نسخه‌ی هفتم بخشی از پیوست حافظه‌ی انباشته را با خودش برده. اگر آن داده‌ها پخش شود، فقط پروژه نابود نمی‌شود. اسم تو هم می‌آید بیرون.»

خندیدی. خنده‌ای بی‌صدا، خشک، بدبو. «اسم من باید خیلی وقت پیش می‌آمد بیرون.»

سها سکوت کرد. بعد آرام‌تر گفت: «کامیار، گوش کن. من یک درِ پشتی برای سامانه‌ی مرکزی دارم. اگر مجبور شدی بین او و سرورها یکی را انتخاب کنی، سرورها را بکش.»

برای چند ثانیه چیزی نگفتی. این اولین بار بود که سها از واژه‌ی قتل برای ماشین‌ها استفاده می‌کرد. یعنی او هم بالاخره فهمیده بود آن‌چه ساخته‌اید صرفاً فناوری نیست، شکلِ تازه‌ای از دفن است. گفتی: «اگر هدایتی به او برسد؟»

صدای نفس سها لرزید. «آن وقت دعا کن هنوز چیزی در تو مانده باشد که از دعا کردن خجالت بکشد.»

تماس قطع شد. و تو دانستی امشب فقط شهر تو را نمی‌شناسد. همدستانت هم بالاخره چهره‌ات را دیده‌اند.

و این شناخت، از هر تعقیبی خیلی ترسناک‌تر بود.

به سمت شمال راندی. باران تندتر شد. دو بار چراغ آبیِ ماشین‌های امنیت زیستی را در آینه دیدی و مسیر را عوض کردی. هدایتی فهمیده بود از پروژه جدا شده‌ای. حالا تو هم بخشی از بازیابی بودی. چرخیدی داخل خیابان باریک کنار درمانگاه. ساختمان سه طبقه با تابلوی خاموش و پنجره‌های زرد کم‌جان آنجا بود. جلوی در، مرد لاغری با سرفه‌ی خشک زیر سایه‌بان جمع شده بود. ماشین را دورتر پارک کردی و پیاده شدی.

داخل، بوی بتادین، سوپ رقیق، و لباس خیس می‌آمد. زنی پشت میز پذیرش نشسته بود. موهای کوتاه و تیره، دست‌های قوی، صورت آرامی که از آن مدل آرامش‌هایی بود که فقط بعد از دیدن فاجعه زیاد به دست می‌آید. وقتی نام درمانگاه را زیر لب خواندی، گفت: «تعطیل نیست. فقط پول ندارد.»

گفتی دنبال پسری می‌گردی. عکس نداشتی که نشان بدهی. چه عکسی؟ عکس اصلی؟ عکس نسخه؟ تصویر دوربین؟ هیچ‌کدام او را کامل نشان نمی‌داد. زن به نگاهت خیره شد. گفت: «پسرها زیاد می‌آیند. بعضی فرار می‌کنند. بعضی انداخته می‌شوند. فرقش را همیشه نمی‌شود فهمید.»

گفتی: «قدش حدود یک و چهل. خیلی لاغر. شاید گیج.»

زن شانه بالا انداخت. «شاید. شاید هم از بقیه کمتر گیج.»

اسمش مهتاب بود. وقتی با اکراه تو را به راهروی عقبی برد، متوجه شدی که با هر قدم، آدم‌های خوابیده روی تخت‌ها و پتوهای کف زمین تو را می‌پایند. انگار ساختمان از جنس نگاه‌های جمع‌شده ساخته شده باشد. مهتاب درِ اتاق پانسمان را باز کرد. خالی. اما روی سینی فلزی، انبری خون‌آلود افتاده بود. کنار آن، تراشه‌ی فرستنده‌ای کوچک، با تکه‌ای از پوست.

مهتاب گفت: «پسرک خودش درآورد. بی‌حس‌کننده هم قبول نکرد.»

گفتی: «کجاست؟»

«رفت.»

«کی؟»

«بیست دقیقه پیش.»

گلویت خشک شد. «تنها؟»

«نه. با دردش.»

بعد، بدون آن‌که از تو بپرسد کی هستی، دستمالی برداشت و فرستنده را پیچید. گفت: «یک چیزی از تو داشت. نه در جیب. در صورتش. آدم‌هایی که از چیزی می‌ترسند، معمولاً شبیه همان چیز می‌شوند.»

تو دیگر حوصله‌ی تمثیل نداشتی. گفتم: «مهتاب، لطفاً. کدام طرف رفت؟»

او نامت را نمی‌دانست، اما انگار بی‌اهمیت بود. به پنجره اشاره کرد. بیرون، کوچه به پل عابرِ بالای بزرگراه می‌رسید. گفت: «قبل از رفتن پرسید اگر کسی خودش را از حافظه‌ی کس دیگری بسازد، بعد گرسنگی مال چه کسی می‌شود. بعد خندید. بعد گفت یک نفر دنبالش می‌آید که بوی الکل و پشیمانی می‌دهد.»

از در بیرون دویدی. باد سرد باران را به صورتت کوبید. بالای پل، سایه‌ای باریک کنار نرده ایستاده بود. تو دو پله یکی بالا رفتی. وقتی به میانه رسیدی، سایه برگشت. او بود. هودی خیس، موهای چسبیده، و در دستش چیزی شبیه دفترچه. خواستی نزدیک‌تر شوی که صدای ضامن اسلحه از پشت سرت آمد.

هدایتی.

گفت: «از پل فاصله بگیر، دکتر.»

نسخه‌ی هفتم نه به تو نگاه کرد نه به او. فقط دفترچه را بالا گرفت. از همان پایین تشخیص دادی. دفترچه‌ی ثبت نسخه‌ی شش بود. پرونده‌ای که باید در گاوصندوق می‌ماند. چطور به آن رسیده بود؟ مهم نبود. مهم این بود که لب‌هایش باز شد و با صدایی که باد می‌برید، گفت:

«من فقط یونس نیستم.»

تو ایستادی. هدایتی یک قدم جلو آمد. چراغ‌های ماشین‌ها زیر پل مثل رگ‌های سوزان می‌دویدند. نسخه‌ی هفتم دفترچه را باز کرد، صفحه‌ای را کند، و آن را در هوا رها کرد. کاغذ خیس، چرخان پایین رفت. بعد او به تو نگاه کرد. مستقیم. بی‌پناه. بی‌رحم.

«من صدای بقیه هم هستم.»

و پرید.

فصل سوم: گور جمعی در یک بدن

تو صدای برخوردش با آسفالت را نشنیدی، چون برخوردی در کار نبود. فقط فریاد کوتاهِ یکی از راننده‌ها از زیر پل بلند شد، ترمزها جیغ کشیدند، و وقتی خودت را به لبه رساندی، دیدی نسخه‌ی هفتم روی سکوی باریکِ تعمیرات، یک طبقه پایین‌تر، آویزان مانده. دستش به تیر فلزی قلاب بود، پاهایش در هوا می‌لرزید، و دفترچه‌ی نسخه‌ی شش بین دندان‌هایش گیر کرده بود. نگاهش نه به تو بود نه به مرگ. به محاسبه بود. بعد، قبل از آن‌که هدایتی تیر هوایی بزند، بدنش را تاب داد، روی سکو افتاد، و مثل حیوانی که تازه شکل عضلاتش را فهمیده باشد، از میان تیرک‌ها خزید و در تاریکیِ زیر پل ناپدید شد.

هدایتی فحش کوتاهی داد و به نیروهایش اشاره کرد. دو نفر از پله‌ی خدماتی پایین دویدند. تو هم خواستی بروی که مچت را گرفت. فشار انگشت‌هایش زیاد نبود؛ تحقیرش بیشتر بود. گفت: «شما دیگر دخالت نمی‌کنید.»

گفتی: «او بدون تنظیم عصبی دوام نمی‌آورد.»

«اگر زنده بماند، تحویل می‌گیریمش. اگر نماند، نمونه‌ی باارزش‌تری در مخزن داریم.»

تو به او خیره شدی. «ندارید.»

برای اولین بار، چیزی شبیه کنجکاوی در صورتش تکان خورد. فقط یک لحظه. همان کافی بود تا دستش را پس بزنی و از پله‌ی فلزی پایین بروی. تیر نزد. لابد هنوز به دانش لازم داشتی. یا شاید دوست داشت اول ببینی چگونه ساخته‌ی خودت در شهر ذبح می‌شود. بعضی آدم‌ها لذت را با تأخیر می‌خورند.

زیر پل، هوا بوی روغن سوخته، باران کهنه، و ادرار می‌داد. چراغ‌قوه‌ی موبایل را روشن کردی. رد خون کم‌رنگی روی ورق‌های فلزی و دیوار سیمانی مانده بود. او زخمی بود. خوب. نه برای دردش. برای این‌که خون، برخلاف حافظه، دروغ کمتر می‌گوید. رد را گرفتی تا به نردبانی رسیدی که به راهروی متروکِ تأسیسات قدیمی می‌رسید. پایین‌تر صدای دویدن آمد، بعد صدای فریاد یکی از نیروهای هدایتی، بعد سکوت. آن سکوت را می‌شناختی. سکوت بعد از اشتباه.

وقتی پایین رفتی، مرد را دیدی. بیهوش، کنار لوله‌ی شکسته، با ضربه‌ای تمیز پشت گوش. نسخه‌ی هفتم یاد گرفته بود چطور از بدنش فقط برای فرار استفاده نکند. کنار دست مرد، صفحه‌ای کنده‌شده از دفترچه افتاده بود. خیس بود، اما هنوز می‌شد خواند: «نسخه‌ی ۶، بیداری ساعت ۰۳:۱۲. بیمار با مشاهده‌ی انعکاس خود، بی‌درنگ فریاد زد: من فقط یکی نیستم.» زیر آن، با دست‌خط خودت حاشیه زده بودی: «احتمال هم‌پوشانی ناخواسته‌ی الگوهای حافظه. نیازمند پالایش.»

پالایش. چه کلمه‌ی تمیزی برای سوزاندن یک موجود زنده.

راهرو به محوطه‌ی خدمات متروی نیمه‌کاره‌ای می‌رسید که سال‌ها پیش به خاطر نشست زمین بسته شده بود. شهر پر است از جاهایی که شروع شده‌اند و بعد، چون کسی پولش را برداشته یا جرئت ادامه نداده، به قبر ناتمام بدل شده‌اند. نسخه‌ی هفتم هم یکی از همین‌ها بود. پروژه‌ای که هیچ‌وقت قرار نبود به خیابان برسد، حالا در دلِ خرابی‌های شهری می‌دوید و از تو جلوتر بود.

آکواریوم را یونس دوست داشت چون موجوداتش شبیه آدم‌ها نبودند و در عین حال از آدم‌ها صادق‌تر بودند. آن روزی که برای نخستین بار بردیش، دوازده ساعت قبلش جواب یک آزمایش تازه آمده بود و تو از همان صبح می‌دانستی بیماری به مرحله‌ای رسیده که دیگر با امیدِ معمولی نمی‌شود سرش کرد. با این حال بلیت خریدی، دستش را گرفتی، و راه افتادی میان مخزن‌هایی که نور آبی و سبز از کفشان بالا می‌آمد. یونس جلوی هر شیشه می‌ایستاد و برای هر جانور اسمی می‌ساخت. به سفره‌ماهی گفت «ابرِ خیس». به کوسه‌ی کوچک گفت «اشتباهِ دندان‌دار». به عروس دریایی گفت «چراغی که نمی‌داند خودش روشن است». آن روز، برای چند ساعت، توانستی وانمود کنی دنیا فقط همین است؛ یک کودک، چند شیشه، بوی آب شور، و پرسش‌هایی که جواب درست لازم ندارند. شب، وقتی به خانه برگشتید و تبش بالا رفت، فهمیدی خوشبختی دقیقاً همین‌قدر طول می‌کشد. کمتر از یک بعدازظهر. و شاید تمام پروژه‌ی اورفئوس چیزی نبود جز تلاش کثیف تو برای کش دادن همان بعدازظهر.

در تونلِ نیمه‌کاره، همان بوی رطوبت و نور آبیِ کثیف به شکل دیگری برگشته بود. شهر همیشه خاطره را مسخره می‌کند. چیزی را که دوست داشته‌ای، در قالبی ارزان‌تر و بیمارتر جلویت می‌گذارد تا ببینی آیا هنوز توان تشخیص اصل از بدل را داری یا نه. تو نداشتی. وقتی نسخه‌ی هفتم کنار دیوار نم‌زده نشسته بود و تصویر آکواریوم را نگاه می‌کرد، برای یک لحظه‌ی خائنانه آرزو کردی کاش واقعاً یونس باشد. نه به این دلیل که حق داشت، به این دلیل که آن‌وقت بخش کوچکی از جنایتت قابل تحمل می‌شد. آدم‌ها حقیقت را دوست ندارند. نسخه‌ای از حقیقت را می‌خواهند که بتوانند شب با آن بخوابند.

پیش از رسیدن سها، صدای تیر از دورتر آمد. دو بار. بعد صدای افتادن چیزی سنگین در آبِ راکدِ کف تونل. نسخه‌ی هفتم حتی سرش را برنگرداند. گفت: «اگر بمیرند، تو ناراحت می‌شوی؟»

پرسش احمقانه نبود. دقیق بود. تو جواب درستش را نمی‌دانستی. سال‌ها خودت را طوری تربیت کرده بودی که مرگ را بر حسب پیامد بخوانی، نه بر حسب فاجعه. یکی بمیرد، پروژه می‌ماند؟ یکی حذف شود، داده حفظ می‌شود؟ یکی بسوزد، نسخه‌ی بعدی بهتر می‌شود؟ حالا پسری که حاصلِ همین حسابگری بود روبه‌رویت نشسته و از تو می‌پرسید آیا اساساً هنوز توان رنج بردن از مرگِ بی‌ربط را داری یا نه. گفتی: «بله.»

او بی‌درنگ گفت: «دروغ.»

و چون حق با او بود، نتوانستی دفاع کنی.

حتی همان حالا هم بخشی از ذهنت مشغول محاسبه بود. اگر او زنده بماند، چه مدت تا فروپاشی سیناپسی؟ اگر سرورها نابود شوند، چه چیز در بدنش باقی می‌ماند؟ اگر هدایتی جلوتر برسد، آیا باید شلیک را تحمل کنی یا پیش‌دستی؟ این همان بیماری واقعی تو بود. نه داغ. نه عشق. تبدیل هر چیز به جدول تصمیم. یونس مرد چون جهان بی‌رحم بود؛ نسخه‌ها مردند چون تو بی‌رحمی را به روش تبدیل کردی.

و برایش واژگان تمیز ساختی، بعد.

در انتهای تونل، نور لرزان کوچکی دیدی. نه نور ایستگاه. نور پروژکتور دستی. نزدیک‌تر که شدی، صدا شنیدی. نه صدای او. صدای یونس. ضبط‌شده. خندان. «نه، بابا، عروس دریایی دست ندارد. پس چرا نیش دارد؟»

پایت سست شد. صدای فایل از کجا آمده بود؟ پیچیدی داخل اتاقک خدماتی و او را دیدی. روی زمین نشسته بود، پشتش به دیوار نم‌زده. هودی‌اش را درآورده بود تا پارچه را دور بازوی زخمی ببندد. پروژکتور کوچکِ جیبی روی جعبه‌ی ابزار، ویدئوی قدیمیِ آکواریوم را روی دیوار پخش می‌کرد. یونسِ هشت‌ساله، با صورت گردتر و موهای مرتب‌تر از همیشه، پشت شیشه‌ی مخزن عروس‌های دریایی ایستاده بود و بی‌وقفه سؤال می‌پرسید. نسخه‌ی هفتم با چشم‌هایی خشک آن تصویر را نگاه می‌کرد.

تو نزدیک نشدی. گفتی: «از کجا پیدا کردی؟»

گفت: «آرشیوت. تو همه‌چیز را نگه می‌داری. حتی چیزهایی را که باید بسوزانی.»

خواستی چیزی بگویی، اما او زودتر گفت: «این یکی را دوست دارم. اینجا هنوز به من دست نزده‌ای.»

تو آرام جواب دادی: «من خواستم نجاتت بدهم.»

خندید. صدای خنده‌اش کوتاه و تیز بود، مثل شکستن پلاستیک خشک. «کدام‌مان را؟»

سؤال را درست در مرکز سینه‌ات زد. چند لحظه فقط آب از لوله‌ی ترک‌خورده چکید. بعد گفتی: «تو یونس هستی.»

او سر تکان داد. «این دروغ را برای من نگو. برای خودت گفته‌ای، بس است.» دست برد و از جیب هودی چند کارت حافظه‌ی کوچک بیرون آورد. «من آرشیو را دیدم. نه همه‌اش را. همین‌قدر که بفهمم هر بار که یکی از ما خراب می‌شد، تو چیزی را از او جدا می‌کردی و نگه می‌داشتی. زبان. ترس. عادت. درد. بعد به بعدی می‌دوختی. من هفتم نیستم. من یک بدنم که شش مرده را هم داخلش کوبیده‌اید.»

گفتی: «این برای پایداری شبکه لازم بود.»

«نه.» نگاهش را از تصویر نگرفت. «برای این لازم بود که تو هر بار کامل‌تر به دروغت نزدیک شوی.»

ویدئو جلو رفت. یونس در تصویر دستت را می‌کشید سمت مخزن ستاره‌های دریایی. صدای خودت شنیده می‌شد، خسته اما نرم‌تر از حالا: «آرام‌تر، می‌افتی.» نسخه‌ی هفتم زمزمه کرد: «این صدا را دوست ندارم. زیادی امیدوار است.»

تو یک قدم جلو رفتی. «بیا اینجا را ترک کنیم. قبل از هدایتی.»

«هدایتی آن مردی است که فکر می‌کند من بارکد دارم.»

«او تو را می‌کشد.»

«تو هم بقیه را کشتی.»

دیگر راهی برای انکار نبود. زبانت مثل شیئی اضافی در دهان مانده بود. فقط پرسیدی: «چه می‌خواهی؟»

این بار او به تو نگاه کرد. صورتش خسته‌تر از سنش بود. سنی که اصلاً نداشت. گفت: «می‌خواهم بدانم لحظه‌ی آخرِ هر کدام چه بود. تو از گزارش‌ها پاکش کرده‌ای. اما تکه‌هایش در خوابم هست. یکی در آب خفه می‌شود. یکی از پوستش چیزی را می‌کَند که پیدا نمی‌کند. یکی تو را صدا می‌زند و تو وارد اتاق نمی‌شوی. می‌خواهم واقعیت را از دهان کسی بشنوم که چراغ‌ها را خاموش کرد.»

تو روی جعبه‌ی زنگ‌زده نشستی. پاهایت دیگر تحمل ژست نداشتند. گفتی: «نسخه‌ی یک، بدنش ورم کرد. دستگاه تنفس جواب نداد. نسخه‌ی دو، حمله‌های الکتریکی مغزش را سوزاند. نسخه‌ی سه هیچ‌وقت واقعاً نیامد. فقط چشم‌هایش باز بود. نسخه‌ی چهار از ما ترسید. فکر کرد می‌خواهیم دوباره در شیشه ببندیمش. به تکنسین حمله کرد. هدایتی دستور شلیک داد. نسخه‌ی پنج… خودش را زخمی کرد تا ببیند زیر پوستش چه کسی پنهان شده. خونریزی کرد. نسخه‌ی شش توی اتاق آینه…»

صدا برید. او ادامه‌ی جمله را از دهانت دزدید. «خودش را آتش زد.»

تو سر بلند کردی. «چه‌طور فهمیدی؟»

«بویش با من است.»

بعد از آن جمله، سردیِ واقعی وارد اتاق شد. نه سردیِ تونل. سردیِ فهم. سها راست گفته بود. پالایش هرگز کامل نشده بود. ردّ حافظه‌های ناموفق، مثل دود در پارچه، در شبکه مانده و در بدن هفتم جا گرفته بود. او فقط یونس نبود. فقط نسخه هم نبود. آرشیو متحرکِ همه‌ی مرگ‌هایی بود که تو پشت گزارش‌ها پنهان کرده بودی.

صدای پا از دور آمد. چند نفر. هدایتی نزدیک می‌شد. نسخه‌ی هفتم کارت‌های حافظه را مشت کرد. گفت: «یکی‌شان ویدئوهاست. اگر بگیرند، باز می‌گویند نقص فنی بوده.»

تو گفتی: «بده به من.»

«چرا؟»

«چون من باید این را تمام کنم.»

«تو هر بار همین را گفته‌ای.»

در همین لحظه سها از درِ پشتی اتاقک داخل پرید. نفس‌نفس می‌زد، موهایش خیس شده بود، و در دستش یک تبلت صنعتی بود. بدون مقدمه گفت: «وقت نداریم. هدایتی دو دقیقه با ما فاصله دارد.» بعد مستقیم به نسخه‌ی هفتم نگاه کرد. «من فایل‌ها را دیدم. حق با توست.»

تو به او خیره شدی. «تو هم می‌دانستی؟»

سها پلک نزد. «نه از اول. اما وقتی نسخه‌ی شش شروع کرد چیزهایی بگوید که در داده‌ی اصلی نبود، فهمیدم ما فقط حافظه را منتقل نکرده‌ایم. مرگ را هم منتقل کرده‌ایم.» تبلت را روشن کرد. نمودارهای سیناپسی و لاگ‌های نسخه‌ها بالا آمد. «برای تثبیت الگوریتم، من بقایای شش نگاشت قبلی را حذف نکردم. مجبور بودم. هر بار پاک‌سازی کامل می‌کردیم، هویت فرو می‌ریخت. این یکی تنها راه دوام آوردن بود.»

«تو به من نگفتی.»

«تو دنبال دوام بودی، نه حقیقت.»

حرفش مثل سیلیِ دیررس نشست. نسخه‌ی هفتم به تبلت نگاه کرد، بعد به سها، بعد به تو. گفت: «پس من ظرفِ دورریختنی‌های شما هستم.»

سها قدمی نزدیک شد. «نه. تو نخستین موجودی هستی که همه‌ی شکاف‌ها را با هم حس می‌کند. به همین دلیل می‌توانی انتخاب کنی که چه کسی باشی.»

او پوزخند زد. «انتخاب؟ با این همه مرده در سرم؟»

صدای ضامن‌ها نزدیک‌تر شد. هدایتی فریاد زد: «همه‌تان از اتاق فاصله بگیرید.»

سها به تو نگاه کرد. آن نگاه، نه عاشقانه بود نه رفیقانه. نگاه کسی بود که بالاخره از شریک جرمش می‌خواهد یا انسان شود یا کامل فروبپاشد. گفت: «فقط یک راه داریم. سامانه‌ی مرکزی را از داخل منفجر کنیم. همه‌ی پشتیبان‌ها، همه‌ی تانک‌ها، همه‌ی نقشه‌ها. وگرنه اگر این یکی را هم بکشند، دوباره شروع می‌کنند.»

تو پرسیدی: «و او؟»

سها گفت: «اگر به هسته وصلش کنیم، شاید حافظه‌ی انباشته را جدا کنیم. شاید. اما باید برگردیم آزمایشگاه.»

نسخه‌ی هفتم خندید. «همان جایی که یاد گرفتم مرگ هم پروتکل دارد؟»

هدایتی دوباره فریاد زد. نور چراغ‌ها زیر در افتاد. تو به کارت‌های حافظه، به تبلت، به پسری که پسرت نبود و با این حال بیشتر از هر کس دیگر حق داشت از تو متنفر باشد، نگاه کردی. باید بین دو وحشت یکی را انتخاب می‌کردی. بازگشت به اتاق‌های سفید. یا تحویل دادن او به خیابان و گلوله.

هنوز دهانت باز نشده بود که نسخه‌ی هفتم چیزی از پشت کمرش بیرون آورد. سرنگی کوچک، پر از مایع شیری.

قلبت ایستاد. داروی رشدِ جهشی. فقط در انبار بخش جنینی نگه‌داری می‌شد.

او گفت: «من تنها فراریِ این شب نیستم.»

و پیش از آن‌که بفهمی منظورش چیست، سرنگ را خالی کرد.

فصل چهارم: گلخانه‌ی خاموش

مایع شیری که وارد رگش شد، اثرش را آنی نشان نداد. نسخه‌ی هفتم فقط پلک زد، انگار چیزی سرد از ستون فقراتش بالا رفته باشد، بعد با پشت دست دهانش را پاک کرد و گفت: «حالا حداقل خواب‌هایم کامل می‌شوند.» سها زیر لب ناسزا گفت و تبلت را از دستش قاپید تا ترکیب دارو را بخواند. رنگ از صورتش رفت. «این تثبیت‌کننده نیست. کاتالیزور رشد است. تو با این کار ساعتِ بدنت را پاره کردی.»

نسخه‌ی هفتم شانه بالا انداخت. «ساعت من از اول مال خودم نبود.»

صدای گلوله شیشه‌ی بالای در را خرد کرد. فرصت تمام شد. سها راهروی خدماتیِ پشتی را باز کرد و هر سه‌تان در تاریکیِ تنگِ کانال نگه‌داری خزیدید. پشت سر، هدایتی فریاد می‌زد زنده می‌خواهدش، اما در زبان او «زنده» فقط یعنی هنوز قابل استفاده. تونل باریک از زیر انبار متروک رد می‌شد و بعد به خروجیِ پشت گلخانه‌ی قدیمیِ مؤسسه می‌رسید. همان گلخانه‌ای که سال‌ها پیش برای کشت بافت ساخته بودند و بعد، وقتی پروژه وارد فاز نظامی شد، تبدیل شد به پوسته‌ای فراموش‌شده بر بام ضلع غربی. گیاهانش مرده بودند. شیشه‌هایش کدر. اما هنوز یک راه ورود بود.

وقتی همسرت رفت، آخرین بحث‌تان دقیقاً درباره‌ی مرگ نبود. درباره‌ی زبان بود. او کنار سینک ایستاده بود، دست‌هایش در کف صابون، و تو در آشپزخانه راه می‌رفتی و از مقاله‌ای حرف می‌زدی که نشان می‌داد الگوهای حافظه را شاید بتوان با وفاداری بیشتری نگه داشت. او گفت: «تو حتی برای مردنِ بچه‌ات هم واژه‌ی انسانی پیدا نمی‌کنی.» تو عصبانی شدی. گفتی علم اگر راهی برای حفظ چیزی داشته باشد، اخلاق حکم می‌کند امتحانش کنیم. او خندید. نه از سر شادی. از آن خنده‌های کوتاهِ تحقیرآمیز که آدم را از خودِ آینه‌اش هم متنفر می‌کند. گفت: «نه. اخلاق حکم می‌کند بعضی درها را چون می‌توانی باز کنی، باز نکنی.» بعد ظرف را گذاشت، دست‌هایش را خشک کرد، و خیلی آرام‌تر افزود: «تو نمی‌خواهی یونس را نجات بدهی. می‌خواهی شکستی را که جلوی چشمت رخ می‌دهد نپذیری. فرق این دو، فرق انسان با آزمایشگر است.» آن شب جوابش را با سکوت دادی. سکوتی که بعدها اسم‌های پیچیده گرفت، بودجه گرفت، ساختمان گرفت، و حالا روبه‌روی همان نتیجه ایستاده بودی.

حتی سها هم اول طرف تو نبود. سه سال پیش، وقتی طرح اولیه‌ی اورفئوس را برایش بردی، مستقیم گفت این کار نه احیا، که مهندسیِ سوگ است. تو با آمار، با نمودار، با پیش‌بینیِ کاربردهای نظامی و درمانی جوابش را دادی. گفتی اگر حافظه در بستر زیستی جدید پایدار شود، می‌توان بیماران فراموشی، قربانیان آسیب مغزی، و حتی هویت‌های ازهم‌پاشیده را بازسازی کرد. سها به صفحه‌ها نگاه کرد و گفت: «همه‌ی مثال‌هایت با آدم‌های زنده شروع می‌شود و با بچه‌ی مرده‌ی خودت تمام.» بعد با این حال ماند. نه چون قانع شده بود. چون می‌خواست نزدیک بماند و ببیند آیا می‌شود دست‌کم جلوی بدترین شکل فاجعه را گرفت. بعدها که نسخه‌ها یکی‌یکی شکست خوردند، او از هر کس زودتر فهمید مشکل فقط بیولوژی نیست. مشکل در خودِ نیت است. حافظه وقتی از دل فقدان بیرون کشیده شود، چیزی از فقدان را هم با خود می‌آورد. مثل خرده‌شیشه در گوشت.

این را همان شبی فهمید که نسخه‌ی چهار در اتاق قرنطینه، ناگهان به دوربین خیره شد و با صدایی روشن گفت: «مادرم چرا دیگر نمی‌آید؟» این جمله در هیچ داده‌ای نبود. مادرِ یونس ماه‌ها قبل از مرگ بچه، خانه را ترک کرده بود و تو عمداً نام و تصویر او را از بسته‌های بازیابی حذف کرده بودی. خیال می‌کردی حذفِ او، روند تثبیت را ساده‌تر می‌کند. اما حافظه شبیه پرونده نیست که بخش‌های مزاحم را از آن دربیاوری و بقیه سالم بماند. هر حذف، جای خالی می‌سازد. و جای خالی، خودش نوعی حضور می‌شود. سها همان شب فهمید پروژه دیگر درباره‌ی بازگرداندن یک کودک نیست. درباره‌ی ساختن موجوداتی است که دورِ حفره‌ها شکل می‌گیرند.

بعد از مرگ نسخه‌ی شش، او برای اولین بار به فکر خرابکاری افتاد. کارت رزرویی که نسخه‌ی هفتم در آرشیو برداشته بود، همان را سها عمداً در مسیر گذاشته بود. نه برای فرارِ مطمئن، فقط برای امکانِ فرار. می‌خواست ببیند آیا در این بدن هنوز چیزی هست که وقتی در باز می‌شود، بیرون را انتخاب کند یا نه. حالا که کنار تو در اتاق هسته ایستاده بود، ترسش کمتر از تو نبود، اما جنسش فرق داشت. تو از گذشته می‌ترسیدی که بالاخره دهان باز کرده. او از آینده‌ای می‌ترسید که اگر همین حالا خفه‌اش نکنید، از همین جنایت محصول خواهد ساخت.

در گلخانه، میان شیشه‌های کدر و گلدان‌های خالی، این تفاوت را می‌شد لمس کرد. تو هنوز در حال توضیح دادن بودی، حتی برای خودت. سها دیگر از مرحله‌ی توضیح رد شده بود و به خراب کردن فکر می‌کرد. بعضی آدم‌ها دیر بیدار می‌شوند، اما وقتی بیدار شدند، دست‌کم دیگر لالاییِ خودشان را باور نمی‌کنند. تو هنوز می‌کردی. تو را خطرناک‌تر می‌کرد.

در تاریکی، تنفس نسخه‌ی هفتم نامنظم شد. چند بار ایستاد، دستش را به جدار تونل گرفت، و زیر لب چیزهایی گفت که معلوم نبود خطاب به توست یا به جمعیتی که در سرش راه می‌روند. یک‌بار با صدای نسخه‌ای کودکانه زمزمه کرد: «پوستم خارش دارد.» بار دیگر با لحن بریده‌ای که مال خودش نبود گفت: «آینه را خاموش کنید.» تو هر بار خواستی لمسش کنی و هر بار دستت در هوا ماند. حق نداشتی. لمس تو همیشه مقدمه‌ی مداخله بود، نه تسلی.

وقتی به خروجی رسیدید، باران بند آمده بود و شهر زیر مه سردِ نزدیک سحر کدر شده بود. گلخانه مثل اسکلتی شیشه‌ای روی بام ایستاده بود. قاب‌های آهنی زنگ‌زده، حوضچه‌های خشک، و نیمکت‌های فلزی که رویشان گرده و خاک نشسته بود. سها در را بست و برای چند ثانیه به نسخه‌ی هفتم خیره ماند. گفت: «دارو متابولیسم را چهار برابر می‌کند. شاید کمتر از سه ساعت وقت داشته باشیم.»

تو پرسیدی: «برای چه؟»

«برای این‌که یا هسته را تخلیه کنیم و شبکه‌ی انباشته را از او جدا کنیم، یا بدنش از داخل خودش را بدرَد.»

نسخه‌ی هفتم با صدایی خسته گفت: «بهتر از این‌که دوباره شما بدرّید.»

سها جواب نداد. راستش جوابی نبود. فقط از میان میزهای پوسیده گذشت و پنل مخفیِ زیر مخزن قدیمی را باز کرد. رمزی زد. کف فلزی کنار گلخانه با تقه‌ای آرام بالا آمد و راه‌پله‌ای مارپیچ به دل ساختمان باز شد. بوی آشنای آزمایشگاه، همان ترکیبِ فلز، سرمای مصنوعی و الکل، از پایین بالا زد. نسخه‌ی هفتم یک قدم عقب رفت. بدنش بدون مشورت با اراده‌اش از آن بو متنفر بود.

گفتی: «بدون بازگشت، نمی‌شود تمامش کرد.»

او به پلکان نگاه کرد. «همه‌ی راه‌های تو به همین اتاق‌ها ختم می‌شود.»

نخواستی از خودت دفاع کنی. دفاع فقط راهی بود برای خریدن چند دقیقه‌ی دیگر از حقیقت. گفتی: «این بار برای ساختن نیست.»

«برای خراب کردن؟»

«برای دفن.»

لبه‌ی دهانش تکان خورد. نه لبخند. نه قبول. چیزی بین این دو، مثل کسی که بالاخره می‌فهمد دشمنش یک‌بار راست گفته. بعد به‌زحمت از پله‌ها پایین رفت.

طبقه‌ی خدماتی هنوز خواب بود. نیروهای اصلی هدایتی از ورودی‌های رسمی وارد شده بودند و این مسیرِ قدیمی دور از نگاه دوربین‌ها مانده بود. سها جلو می‌رفت، کدها را می‌زد، و تو پشت سر نسخه‌ی هفتم مراقب بودی زمین نخورد. چند بار خواستی بازویش را بگیری، اما هر بار پیش از لمس، او خودش تعادل را پیدا کرد. لجبازی هم از ارث‌های پرقدرت است.

در پیچ آخر، از پشت شیشه‌ی ماتِ یکی از اتاق‌ها صدای قل‌قلِ پمپ آمد. سها مکث کرد. تو از شیشه نگاه کردی و خشکت زد. مخزن جنینیِ تازه‌فعال‌شده آنجا بود. مایع کشت سبزفام آرام می‌چرخید و درونش بدنی کوچک، هنوز ناقص، مثل ماهیِ نارس شناور بود. برچسب بالای مخزن روشن بود: Y-08.

نسخه‌ی هفتم هم دید. چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد. بعد او خیلی آرام گفت: «پس راست بود.»

گلویت سوخت. «من دستورش را نداده بودم.»

سها رو به تو چرخید. «ولی لغوش هم نکرده بودی. سامانه‌ی بازتولید خودکار بعد از هر شکست فعال می‌شد. تو طراحی‌اش کرده بودی.»

بله. کرده بودی. روزی که فکر می‌کردی اندوه را باید صنعتی کرد تا بالاخره تسلیم شود. حالا نسخه‌ی هشتم، هنوز بی‌خبر از جهان، در مایع روشن می‌چرخید و تو با وضوحی وحشتناک دیدی که پروژه حتی به تو نیاز ندارد. جنایت وقتی خوب مهندسی شود، بعد از جنایتکار هم ادامه پیدا می‌کند.

نسخه‌ی هفتم به مخزن نزدیک شد. کف دستش را روی شیشه گذاشت. بدنِ کوچکِ درون مایع، بی‌آن‌که بیدار باشد، اندکی چرخید. او زمزمه کرد: «این یکی هنوز از تو چیزی نمی‌داند.»

گفتی: «نمی‌گذارم بیدار شود.»

«گفته بودی نمی‌گذاری من هم رنج بکشم.»

این بار سکوت سلاح نبود. ضعف بود. سها پنل پشتی مخزن را باز کرد و کابل تغذیه را بیرون کشید. آژیر خاموشیِ موضعی روشن شد. مایع اندکی تیره شد و پمپ‌ها از کار افتادند. نسخه‌ی هشتم بی‌حرکت ماند. نه مرگ کامل بود نه زندگی. فقط توقف. نسخه‌ی هفتم از شیشه فاصله گرفت، اما دستش می‌لرزید. بیشتر از درد، از شناختن.

به اتاق هسته رفتید. آنجا قلب واقعی پروژه بود. سرورهای عمودی، شبیه تابوت‌های براق، در دو ردیف ایستاده بودند. صدای خنک‌کننده‌ها مثل نفس کشیدن جانوری عظیم در سقف می‌پیچید. روی مانیتور مرکزی، نقشه‌ی درختیِ حافظه‌ها باز بود: هسته‌ی اصلی یونس، شاخه‌های استخراج، الحاقات رفتاری، ترمیم‌های تجربی، وصله‌های نسخه‌های شکست‌خورده. دیدن آن ساختار روی صفحه چیزی را در تو شکست که سال‌ها گزارش و داده نتوانسته بود. اندوه را به معماری تبدیل کرده بودی. برایش طبقه، کریدور، برچسب و دسترسی ساخته بودی. این دیگر عشق نبود. این استعمار بود.

سها گفت: «اگر این سامانه را مستقیم قطع کنیم، بازنویسی اضطراری راه می‌افتد و همه‌چیز به مرکز پشتیبان منتقل می‌شود. باید اول درِ پشتی را باز کنم، بعد از درون خود هسته فرمان حذف بدهی. با امضای تو.»

نسخه‌ی هفتم لب برچید. «چه محترمانه. برای نابود کردن من هم امضا لازم است؟»

گفتی: «برای نابود کردن چیزی که تو را ساخت، بله.»

او به اطراف نگاه کرد. «و اگر من نخواهم پاک شود؟ اگر بخواهم بماند تا همه ببینند؟»

سها جواب داد: «آن وقت شرکت می‌گیردش، تکه‌تکه‌اش می‌کند، و دوباره در محصول بعدی می‌فروشد. حقیقت وقتی در مالکیت بماند، رسوا نمی‌کند. بسته‌بندی می‌شود.»

نسخه‌ی هفتم دست روی شقیقه گذاشت. چشم‌هایش تیره‌تر شده بود. دارو داشت با سرعت پیش می‌رفت. رگ‌های گردنش مثل خطوط جوهر زیر پوست بالا آمده بودند. ناگهان خم شد و با کف دست به زمین زد. صدایی از گلویش بیرون آمد که مال او نبود. صدای نسخه‌ی پنج شاید. یا چهار. یا جمعی از هر دو. «خاموششان کن.»

تو زانو زدی. این بار دستت را روی شانه‌اش گذاشتی. پس نکشید. فقط لرزید. گفت: «بعضی‌شان نمی‌خواهند بروند. فکر می‌کنند اگر پاک شوند، دوباره می‌میرند.»

گفتی: «شاید حق داشته باشند.»

او سر بلند کرد. «تو از مرگ می‌ترسی یا از بی‌گواه ماندنِ کاری که کردی؟»

این سؤال را نمی‌شد با فلسفه پوشاند. گفتی: «از دومی بیشتر.»

برای اولین بار، در چهره‌اش چیزی شبیه درک گذشت. نه بخشش. فقط درکِ اینکه هیولای روبه‌رویت از جنس معمولیِ هیولاها نیست. هیولایی هستی که خودش می‌داند چه ساخته و دیگر راه بازگشت به نادانی ندارد.

سها کارش را با صفحه‌کلید ادامه داد. «دو دقیقه تا باز شدن درِ پشتی.» بعد مکث کرد. «اما یک مشکل داریم. هدایتی از مدار داخلی به آرشیو بیمارستان وصل شده. دارد فایل‌های اصلی یونس را بالا می‌کشد.»

گفتی: «برای چه؟»

پاسخ لازم نبود. درهای اتاق هسته با ضربه‌ی مکانیکی قفل شدند و صدای هدایتی از بلندگو پیچید. صاف. تمیز. به‌شکل بیمارگونه‌ای مؤدب: «چون بعضی حقیقت‌ها فقط وقتی ارزش دارند که در زمان درست خرج شوند.»

یکی از مانیتورها روشن شد. اتاق بیمارستان. نور عصر. یونسِ واقعی، لاغر، با ماسک اکسیژن، روی تخت. تو کنار تخت نشسته‌ای، جوان‌تر اما همان‌قدر خسته. تصویر را یادت بود، ولی صدایش را نه. چون این بخش را هرگز در آرشیو پروژه نگذاشته بودی.

هدایتی گفت: «قبل از آن‌که چیزی را حذف کنید، بهتر است پسرتان را تا آخر بشنوید.»

تصویر ادامه پیدا کرد. یونس با دست ضعیفش ماسک را کنار زد. به تو نگاه کرد. نه به دکتر. نه به دانشمند. به پدر. و با نفس‌های بریده گفت:

«قول بده منو نگه نداری… اگر رفتم، دستکاری‌م نکن… بذار همون‌جا تموم بشم…»

اتاق هسته ساکت شد. سها خشک مانده بود. نسخه‌ی هفتم انگار دیگر نفس نمی‌کشید. و تو فهمیدی چیزی که سال‌ها از همه پنهان کرده‌ای، نه فقط مرگِ او، بلکه آخرین خواسته‌اش بوده است.

بعد هدایتی از بلندگو گفت: «حالا تصمیم بگیرید. پدر بمانید، یا دانشمند.»

و قفل‌های اتاق شروع کردند به باز شدن.

فصل پنجم: نامی که پس می‌دهی

در که باز شد، هدایتی با سه نفر وارد شد. ماسک نیمه‌صورت زده بودند، اسلحه‌های بی‌صدا در دست، و نور لیزرها روی کف اتاق مثل حشره‌های قرمز می‌لغزید. خودش بی‌ماسک بود. انگار باور داشت هوای هیچ جنایتی نمی‌تواند آلوده‌اش کند. نگاه اولش به نسخه‌ی هفتم افتاد، بعد به مخزن‌های خاموشِ حافظه، بعد به تو. گفت: «بالاخره شنیدید. تبریک می‌گویم. حالا شاید بتوانیم مثل آدم‌های منطقی حرف بزنیم.»

نسخه‌ی هفتم هنوز به تصویر یونس روی مانیتور خیره بود.

در آن چند ثانیه‌ی کش‌آمده، نسخه‌ی هفتم انگار واقعاً چند نفر بود. نگاهش مدام بین تصویر یونس، دست‌های تو، و مه خنکِ نیتروژنِ نوک‌گرفته در سقف می‌چرخید. بعد خیلی آهسته گفت: «یکی توی سرم می‌گوید باهاش برو. یکی می‌گوید گلویش را پاره کن. یکی می‌گوید بخواب، همه‌چیز تمام می‌شود. کدام‌شان منم؟»

هدایتی، که هنوز فکر می‌کرد هر بحران را می‌شود با لحنِ مدیرانه رام کرد، جواب داد: «آن بخشی که می‌خواهد زنده بماند، تویی.»

نسخه‌ی هفتم به او نگاه نکرد. از تو پرسید: «زنده ماندن یعنی دوباره بستنِ چشم‌ها و بیدار شدن زیر چراغ؟»

نتوانستی دروغ بگویی. «اگر با او بروی، بله.»

«اگر با تو بمانم؟»

سؤالش تیزتر از هر سلاحی بود. چون جواب درستش هم زیبا نبود. گفتی: «اگر با من بمانی، شاید بمیری. شاید هم برای اولین بار چیزی را خودت انتخاب کنی.»

او لب پایینش را گاز گرفت. همان عادت قدیمی. همین جزئیات بود که شکنجه را کامل می‌کرد. شباهت‌ها نه اثبات می‌کنند، نه آرام. فقط زخم را دقیق‌تر می‌دوزند. سها آرام گفت: «هیچ‌کس اینجا نمی‌تواند به تو زندگیِ بی‌هزینه بدهد. فقط می‌توانیم تصمیم را از مالکیت بیرون بکشیم.»

هدایتی پوزخند زد. «این حرف‌ها را برای آدم‌های سالم می‌زنند، نه برای پروتوتایپی که هر لحظه ممکن است فروبپاشد.»

نسخه‌ی هفتم سرانجام از جا بلند شد. تلو خورد، اما افتاد نه. گفت: «پس از بس که همه‌تان درباره‌ی من تصمیم گرفتید، بگذارید یک بار هم من درباره‌ی خودم حرف بزنم.»

و همین جمله، کوچک و خسته، از تمام پرونده‌های تو انسانی‌تر بود.

تو همان‌جا فهمیدی هویت همیشه با حافظه ساخته نمی‌شود. گاهی با حقِ قطع کردنِ دست‌هایی ساخته می‌شود که مدام می‌خواهند تو را تعریف کنند. شاید سام از تکه‌های یونس، از مرگ‌های قبلی، از خطاهای تو و از دردِ خام خودش ساخته شده بود. اما تا وقتی می‌توانست بگوید «من»، دیگر فقط نتیجه‌ی پروژه نبود. رسواییِ آن بود.

این تفاوت، همه‌چیز را عوض می‌کرد.

هدایتی اسلحه را بالا آورد. «همان‌جا.»

سها بی‌صدا دستش را روی صفحه‌کلید نگه داشت. هدایتی متوجه شد و لبخند زد. «دست‌ها دور از فرمان حذف، دکتر مرادی. من آدم بد این قصه هستم، اما نه آن‌قدر احمق.»

گفتی: «تو فایل را نگه داشته بودی.»

«طبیعتاً. همیشه چیزی لازم است که شریک‌ها را در لحظه‌ی مناسب مطیع کند.»

«می‌خواستی امروز خرجش کنی.»

«می‌خواستم اگر لازم شد.» شانه بالا انداخت. «شماها خودتان کار را جلو انداختید.»

یکی از نیروها جلو آمد تا کارت‌های حافظه را بگیرد. نسخه‌ی هفتم عقب نکشید. فقط پرسید: «اگر بدهمشان، چه می‌کنی؟»

هدایتی پاسخ داد: «بدنت را پایدار می‌کنیم. درد را کم می‌کنیم. تو را برمی‌گردانیم به جایی که باید باشی.»

او آرام گفت: «داخل مالکیت.»

هدایتی برای اولین بار با علاقه نگاهش کرد. «داخل معنا.»

تو دیگر نمی‌توانستی ساکت بمانی. «معنا؟ تو از بدنِ کودک، محصول ساخته‌ای.»

هدایتی حتی ناراحت نشد. «محصول، فقط اسمی دقیق برای چیزی است که هزینه‌اش را کسی داده و کاربردش مشخص است. مشکل شما این بود که وسط راه، عاطفه را با دارایی قاطی کردید.»

این یکی از معدود جمله‌هایی بود که بوی حقیقت می‌داد، و همین چندش‌آورترش می‌کرد. تو واقعاً پروژه را با سوگ شروع کرده بودی و بعد اجازه داده بودی سرمایه‌گذارها، ارتشی‌ها، مدیرها و هدایتی آن را به صنعت تبدیل کنند. جنایتی که فقط شخصی باشد، محدود می‌ماند. جنایت وقتی شریک پیدا می‌کند، مقیاس می‌گیرد.

هدایتی گفت: «کارت‌های حافظه و کد حذف را بدهید. نسخه را می‌بریم. شما می‌توانید برای بقیه‌ی عمرتان در دادگاه ادای پشیمانی دربیاورید. شاید هم اصلاً دادگاهی در کار نباشد، اگر همکاری کنید.»

نسخه‌ی هفتم بالاخره از مانیتور چشم کند و به تو نگاه کرد. نه با خواهش. با طلبِ پاسخ. وقتش رسیده بود. نه برای توضیح، نه برای فرار، نه برای آن واژه‌های کثیفی که سال‌ها در گزارش‌ها پنهان شده بودند. برای یک جمله‌ی ساده که نباید این‌قدر دیر می‌رسید.

گفتی: «من پدرت نیستم.»

هدایتی اخم کرد. سها نفسش را نگه داشت. نسخه‌ی هفتم تکان نخورد. تو ادامه دادی: «من کسی‌ام که نتوانست مرگ را بپذیرد و از بدن تو زندان ساخت. چیزی که از یونس مانده بود، حق داشت تمام شود. من آن حق را از او گرفتم. از تو هم گرفتم. اگر امشب کاری از من بربیاید، این نیست که دوباره تو را تعریف کنم. این است که دیگر هیچ‌کس نتواند.»

سکوت کوتاهی افتاد. بعد هدایتی خندید. «اعتراف شاعرانه بود. اما هنوز کدها پیش شماست.»

نسخه‌ی هفتم خیلی آرام پرسید: «اگر تو پدر من نیستی، پس من چی‌ام؟»

به او نگاه کردی. برای نخستین بار نه دنبال شباهت گشتی، نه تفاوت. فقط همین موجود لرزان، زخمی، بیدار، و عصبانی را دیدی. گفتی: «کسی که از درون فاجعه بیرون آمده و حق دارد خودش را نام‌گذاری کند.»

هدایتی کلافه شد. به نیروها اشاره کرد. «بگیریدش.»

همه‌چیز بعد از آن سریع شد. سها با آرنج دکمه‌ی اضطراریِ خنک‌کننده را زد. آژیر کشید. از سقف، مه سفیدِ نیتروژن سرازیر شد و دید اتاق در چند ثانیه فرو ریخت. یکی از نیروها کورکورانه شلیک کرد. گلوله به قفسه‌ی سرور خورد و جرقه پاشید. تو روی نسخه‌ی هفتم خم شدی و او را به پشت ردیف دوم کشیدی. سها از آن سوی اتاق فریاد زد: «کامیار، امضای زیستی را بزن! الان!»

هدایتی از میان مه شلیک می‌کرد و دشنام می‌داد. یکی از نیروهایش روی زمین افتاد، نه معلوم بود از سرما، نه از آتش متقابل. تو دستت را روی حسگر مرکزی گذاشتی. صفحه روشن شد. درخواست تأیید: حذف کامل هسته‌های حافظه. حذف غیرقابل‌بازگشت. تأیید؟

انگشتت لرزید. نه از تردید برای پروژه. از آن بقایای حیوانی و شرم‌آورِ امید که هنوز می‌گفت شاید چیزی از یونس در این سرورها جا مانده باشد. نسخه‌ی هفتم، که از پشت سرورتکیه داده بود، زمزمه کرد: «اگر باز هم نگهم داری، این بار خودم می‌کشمش.»

آن «او» را نفهمیدی. یونس را گفت یا امید را. لازم هم نبود. کف دستت را محکم‌تر روی حسگر فشردی. صفحه سبز شد. شمارش معکوس آغاز شد.

هدایتی این را دید و به سمت تو یورش آورد. از میان مه بیرون زد، تندتر و واقعی‌تر از همیشه. دیگر کت و صورت تمیز مهم نبود. فقط حیوانی بود که دارایی‌اش را از دست می‌داد. به تو رسید، اسلحه را کوبید به پهلویت، و هر دو به زمین خوردید. درد، روشن و تمیز، از دنده‌ها بالا رفت. اسلحه روی کف لغزید. هدایتی دستش را دور گلویت انداخت و در گوشَت غرید: «تو حق نداری چیزی را که ساخته‌ای نابود کنی. به تو تعلق ندارد.»

با باقی‌مانده‌ی نفس گفتی: «دقیقاً.»

نسخه‌ی هفتم از پشت مه پرید. نه مثل قهرمان‌ها. مثل کودکی که دیگر جا برای عقب‌رفتن ندارد. با میله‌ی فلزیِ قفسه به بازوی هدایتی کوبید. صدای شکستگی آمد. هدایتی چرخید، اما سها زودتر رسید و از پشت، شوکر اضطراری را به گردنش چسباند. برق، تنش را درجا برید. برای یک ثانیه فکر کردی تمام شده. نشد. یکی از نیروها از میان مه ظاهر شد و به سها شلیک کرد.

گلوله به شانه‌اش خورد و او را به پنل پرتاب کرد. فریادش کوتاه بود. اما دستش از صفحه جدا نشد. با دندان‌های فشرده گفت: «ادامه بده، لعنتی.»

شمارش: ۰۰:۴۳

تو اسلحه‌ی افتاده را گرفتی. سرباز دوباره نشانه رفت. این بار دستت نلرزید. یک شلیک. مرد افتاد. هیچ شکوهی نداشت. فقط یک جسم کمتر در اتاق. این هم بخشی از مجازات بود. در نهایت باید یاد می‌گرفتی مرگ را نه به‌صورت داده، بلکه به‌صورت سوراخِ ناگهانی در جهان ببینی.

هدایتی نیمه‌جان روی زمین تکان خورد و سعی کرد به سمت ترمینال پشتی بخزد. نسخه‌ی هفتم جلوتر از تو رسید. اسلحه را برنداشت. فقط روبه‌رویش ایستاد. هدایتی با لب خونی پوزخند زد. «تو بدون ما دوام نمی‌آوری.»

نسخه‌ی هفتم گفت: «شاید. ولی این بار دوام آوردن انتخابِ خودم می‌شود.» بعد کارت‌های حافظه را از جیبش درآورد و جلوی چشمان او خرد کرد. پلاستیک‌ها زیر پاشنه شکستند. نه همه‌ی حقیقت. فقط بخشی از شکلِ قابل‌مالکیتِ آن.

شمارش: ۰۰:۲۱

سها از کنار پنل فریاد زد: «لینک بیرونی باز شد. اعتراف را بفرست.»

اعتراف. تو هنوز چیزی آماده نکرده بودی، جز سال‌ها سکوت. اما شاید اعتراف واقعی همین بود که بالاخره نام چیزها را درست بگذاری. میکروفون اضطراری را روشن کردی. صدایت خون‌آلود و خشن بیرون آمد: «من کامیار وثوق هستم. پروژه‌ی اورفئوس بر پایه‌ی استخراج غیرقانونی حافظه از کودک فوت‌شده و بارگذاری تکراری آن بر بدن‌های زیستی ساخته شد. هفت نسخه تولید شد. شش نسخه پیش از این کشته شدند یا در شرایطی که عمداً پنهان شده، مردند. مسئول مستقیم طراحی، تداوم، و پنهان‌سازی، من هستم. هر سامانه، هر نمونه، هر فایل باید نابود شود.»

نسخه‌ی هفتم به تو خیره بود. نه با افتخار. نه با رضایت. با خستگیِ کسی که بالاخره از قاتلش جمله‌ای بی‌پرده شنیده باشد.

شمارش: ۰۰:۱۰

تو به او گفتی: «برو.»

«با این بدن؟»

سها با دست لرزان به کابین خدماتیِ انتهای اتاق اشاره کرد. «محفظه‌ی تخلیه‌ی سرد. اگر قبل از فروپاشی در آن بخوابی، نرخ سوخت‌وساز می‌افتد. کامل درمان نیست. اما زمان می‌خری.»

هدایتی روی زمین، با آخرین توان، خندید. «فرار؟ دوباره؟ بیرون همه‌جا دوربین است.»

تو اسلحه را به سمتش گرفتی. «برای همین تو اینجا می‌مانی.»

او چیزی در نگاهت دید که بالاخره ساکتش کرد.

نسخه‌ی هفتم به کابین نگاه کرد، بعد به مانیتور خاموش‌شونده، بعد به تصویر یونس که هنوز در فریم آخر مانده بود. پرسید: «اسمش را چه‌کار کنم؟»

فهمیدی منظورش اسم یونس است. گفتی: «اگر نمی‌خواهی، پسش بده.»

چند ثانیه فکر کرد. بعد گفت: «سام. کوتاه است. مال کسی نیست.»

سر تکان دادی. «سام.»

برای نخستین بار، این نام در اتاقی گفته می‌شد که قصد ساختنش را نداشت. همین شاید تنها پاکیِ ممکن بود.

شمارش: ۰۰:۰۳

تو درِ کابین را باز کردی. او لنگان داخل رفت، اما پیش از بسته شدن برگشت و پرسید: «تو می‌آیی؟»

نه. این بخش را باید خودت می‌ماندی. گفتی: «نه. یکی باید بماند و مطمئن شود چیزی برنمی‌گردد.»

صورتش در نور سردِ کابین بی‌سن‌تر از همیشه شد. «پس این بار در را تو باز می‌کنی.»

و تو در را بستی.

صفر که رسید، سرورها با صدایی شبیه فروپاشی یخ از درون ترکیدند. مه غلیظ همه‌جا را خورد. چراغ‌ها خاموش شدند. مانیتورها یکی‌یکی سیاه شدند. تصویر یونس رفت. شاخه‌های حافظه رفتند. برچسب‌ها، نقشه‌ها، توهمِ امکانِ بازگردانی، همه رفتند. فقط صدای نفس تو ماند و ناله‌ی دورِ فلزهای داغ.

چند دقیقه بعد، وقتی نیروهای بیرون درها را شکستند، تو کنار پنل سوخته نشسته بودی، اسلحه دور از دست، دست‌ها باز، و هدایتی بیهوش یا مرده کنار پایت افتاده بود. سها را برانکارد بردند، هنوز زنده، هنوز ناسزاگو. کابین خدماتی، در لحظه‌ی مناسب، خودش را به خط بارِ دفع زباله‌ی زیستی وصل کرده و خارج شده بود. این را فقط تو می‌دانستی. و عمداً نگفتی.

بعدها، در بازجویی‌ها، در گزارش‌های رسانه‌ای، در دادگاه‌هایی که بالاخره مجبور شدند برای جنایتی با این ابعاد واژه پیدا کنند، بارها از تو پرسیدند آیا نسخه‌ی هفتم واقعاً همان پسرت بود یا نه. تو هر بار یک جواب دادی. نه. و این «نه» برای اولین بار بی‌رحمی نبود. رهایی بود. یونس مرده بود. باید هم می‌ماند. سام، اگر جایی در شهری که دیده نمی‌شود راه برود، نه بازگشتِ اوست، نه جبرانِ تو. فقط شاهدی است که از زیر آوار در آمده.

تو دیگر حق نداری خودت را پدر بنامی. این مجازات کمی نیست. اما کافی هم نیست. کافی شاید فقط همان لحظه بود که درِ کابین را بستی و برای نخستین بار، به‌جای نگه داشتن، گذاشتی کسی برود.

بیرون، صبح بالا می‌آمد. شهری که شب تمام این فاجعه را بی‌خبر از سر گذرانده بود، داشت دوباره مغازه باز می‌کرد، نان می‌خرید، بوق می‌زد، و به کارهای حقیر روزانه‌اش برمی‌گشت. جهان، با وقاحت همیشگی، ادامه پیدا می‌کرد. و تو، میان نور کثیفِ سپیده، بالاخره فهمیدی بعضی پایان‌ها شکوه ندارند. فقط درِ بسته‌ای هستند که این بار نباید دوباره بازش کنی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *