ترسناک

داستان ترسناک در حد مرگ/اتاق ممنوعه

داستان ترسناک در حد مرگ

اتاق سالم بود، در قفل نداشت، پنجره‌اش باز می‌شد؛ فقط یک چیزش خراب بود… آدم‌هایی که در آن می‌خوابیدند.

اینستاگرام خریدکده

مقدمه داستان

داستان ترسناک در حد مرگ

بعضی خانه‌ها دیوارهایشان ترک ندارد، اما چیزی درونشان شکسته است.

خانه‌ای که آرمان اجاره کرد، تمیز بود، روشن بود، ارزان بود و درست همان‌قدر آرام به نظر می‌رسید که آدم را مشکوک کند. صاحبخانه فقط یک شرط گذاشت:

«اتاق آخر راهرو خراب است. ازش استفاده نکنید.»

اما اتاق خراب نبود.

و همین، ترسناک‌ترین بخش ماجرا بود.

متن اصلی داستان

آرمان همیشه می‌گفت از آن آدم‌هایی نیست که با خواندن یک داستان ترسناک برای شب، چراغ اتاق را روشن بگذارد. سی‌ودو ساله بود، حسابدار یک شرکت دارویی، دقیق، کم‌حرف و به شکل خسته‌کننده‌ای منطقی. از نظر او، هر صدایی دلیل داشت؛ هر سایه‌ای زاویه نور بود؛ هر کابوسی نتیجه شام سنگین.

تا قبل از آن خانه.

خانه در یکی از کوچه‌های قدیمی رشت بود؛ نه آن‌قدر فرسوده که غیرقابل سکونت باشد، نه آن‌قدر نوساز که بی‌روح به نظر برسد. نمای سیمانی، حیاط باریک، یک درخت نارنج بیمار کنار حوض خشک، و راهرویی که از همان ابتدا زیادی طولانی به نظر می‌رسید.

صاحبخانه، مردی لاغر به نام صادقی، کلید را در دست آرمان گذاشت و با همان صدای خش‌دار گفت:

«همه‌چی سالمه. آب، برق، گاز. فقط اون اتاق آخر راهرو رو کاری نداشته باشید.»

آرمان پرسید: «چرا؟»

صادقی انگار از قبل جواب را آماده کرده باشد، فوری گفت: «خرابه.»

«چی‌اش خرابه؟»

مرد نگاهش را از آرمان گرفت و به انتهای راهرو دوخت. راهرو تاریک نبود، اما نور هم انگار رغبت نمی‌کرد تا آخرش برود.

«همین‌جوری خراب. استفاده نکنید.»

بعد بدون توضیح بیشتر رفت.

آرمان همان روز اول، وسایلش را در اتاق روبه‌حیاط چید. تخت، میز کار، چند کارتن کتاب، لپ‌تاپ، یک آینه قدی قدیمی که از خانه قبلی آورده بود و قاب عکس کوچکی از مادرش. زنی با چادر مشکی، لبخند کم‌رنگ و چشم‌هایی که حتی در عکس هم انگار چیزی را تحمل می‌کردند.

مادرش شش سال پیش مرده بود.

مرگی معمولی. سکته. بدون خداحافظی. بدون جمله آخر. بدون آن لحظه‌های نمایشی که در فیلم‌ها هست. فقط یک تماس تلفنی، یک بیمارستان، یک ملافه سفید و سکوتی که از آن روز به بعد همیشه گوشه زندگی آرمان نشسته بود.

سه روز اول همه‌چیز عادی بود.

تقریباً عادی.

شب اول، حوالی دو نیمه‌شب، صدای آرامی از راهرو شنید. تق. تق. تق.

نه کوبیدن. نه ضربه محکم. بیشتر شبیه این بود که کسی با ناخن به چوب بکشد.

آرمان از خواب پرید، چند ثانیه گوش داد و بعد خودش را مسخره کرد. خانه قدیمی بود. چوب‌ها صدا می‌دادند. لوله‌ها منقبض می‌شدند. باد از زیر در رد می‌شد. توضیح زیاد بود.

صبح که بیدار شد، دمپایی‌هایش جلوی در اتاق نبودند.

در انتهای راهرو بودند.

درست پشت در همان اتاق ممنوعه.

آرمان چند لحظه ایستاد. راهرو سرد بود. نه سردی هوا؛ سردی چیزی که آدم را از داخل جمع می‌کند. دمپایی‌ها را برداشت، به خودش گفت لابد نصفه‌شب رفته دستشویی و یادش نیست. بعد خندید. خنده‌اش در راهرو خشک و کوتاه افتاد.

روز چهارم، برای اولین‌بار در اتاق ممنوعه را باز کرد.

در قفل نبود.

لولاها هم صدا ندادند.

اتاق کاملاً سالم بود. دیوارهای سفید، کف‌پوش تمیز، پنجره‌ای رو به دیوار همسایه، یک کمد دیواری، یک چراغ سقفی ساده و بوی خفیف صابون قدیمی. نه نم داشت، نه ترک، نه رطوبت. حتی از اتاق خودش مرتب‌تر بود.

تنها چیز عجیب، جای خالی وسایل بود. اتاق آن‌قدر خالی بود که انگار نه برای زندگی، بلکه برای انتظار ساخته شده بود.

آرمان وارد شد. قدم‌هایش روی کف‌پوش بی‌صدا بود. به دیوار دست کشید. سالم. کلید برق را زد. چراغ روشن شد. کمد را باز کرد. خالی.

با خودش گفت: «خراب، یعنی چی؟»

همان لحظه صدایی از پشت سر آمد.

خیلی آرام.

مثل نفس کشیدن کسی که سعی دارد شنیده نشود.

آرمان برگشت.

راهرو خالی بود.

آن شب، بعد از شام، از روی کنجکاوی در اینترنت دنبال چیزهای عجیب خانه‌های اجاره‌ای گشت. چند صفحه درباره داستان ترسناک واقعی، چند روایت بی‌سند، چند داستان ترسناک ایرانی از خانه‌های قدیمی و چند داستان ترسناک جن که بیشتر خنده‌دار بودند تا وحشتناک.

آرمان لپ‌تاپ را بست و زیر لب گفت: «مزخرفه.»

اما قبل از خواب، برای اولین‌بار در اتاق خودش را قفل کرد.

ساعت ۳:۱۷ بامداد بیدار شد.

نه با صدا.

با سکوت.

سکوت خانه طوری بود که انگار همه‌چیز برای شنیدن یک اتفاق متوقف شده باشد. حتی یخچال کار نمی‌کرد. حتی باران، که از غروب روی شیروانی می‌زد، بند آمده بود.

بعد همان صدا آمد.

تق.

تق.

تق.

از انتهای راهرو.

آرمان نشست. قلبش تند نمی‌زد؛ سنگین می‌زد. مثل کسی که از پشت پرده‌ای ضخیم به دیوار بکوبد.

«کیه؟»

صدایش ضعیف‌تر از چیزی بود که انتظار داشت.

جوابی نیامد.

از تخت پایین آمد. موبایل را برداشت. چراغ‌قوه را روشن کرد. در اتاق را باز کرد.

راهرو در نور موبایل باریک‌تر دیده می‌شد. دیوارها نزدیک‌تر. آینه قدی که کنار در گذاشته بود، تصویرش را کشیده و رنگ‌پریده نشان می‌داد. صورت خودش بود، اما چشم‌هایش نه.

صدای تق‌تق قطع شد.

در اتاق ممنوعه نیمه‌باز بود.

آرمان مطمئن بود که بسته بود.

جلو رفت. هر قدم، راهرو را بلندتر می‌کرد. انگار اتاق آخر با هر قدم عقب می‌رفت. وقتی به در رسید، بوی صابون قدیمی قوی‌تر شده بود. همراهش بوی دیگری هم بود.

بوی خاک نم‌خورده.

چراغ‌قوه را داخل انداخت.

اتاق خالی بود.

اما وسط کف اتاق، روی گرد و خاکی که صبح نبود، جای دو پا دیده می‌شد.

پاها رو به در نبودند.

رو به دیوار بودند.

آرمان همان‌جا ایستاد. مغزش شروع کرد به ساختن دلیل. شاید کارگر قبلی. شاید گرد و خاک از پنجره. شاید خودش. شاید…

جای پاها کوچک بود.

اندازه پاهای یک زن.

فردا صبح به صادقی زنگ زد.

«آقای صادقی، اون اتاق آخر مشکلی داره؟»

چند ثانیه سکوت.

«گفتم استفاده نکنید.»

«اما اتاق سالمه.»

صدای صاحبخانه پایین‌تر آمد. «آقای مهندس، بعضی چیزا خرابیشون معلوم نیست.»

«یعنی چی؟»

«یعنی اگه هنوز توش نخوابیدید، دیگه سؤال نپرسید.»

خط قطع شد.

همین جمله کافی بود تا آرمان تصمیمش را بگیرد.

آدم‌های منطقی گاهی برای اثبات منطقی بودنشان، احمقانه‌ترین کارها را می‌کنند.

آن شب تشک مهمان را برداشت و داخل اتاق ممنوعه انداخت. یک لیوان آب کنار دیوار گذاشت. موبایلش را شارژ کرد. برای اینکه به خودش ثابت کند چیزی برای ترسیدن وجود ندارد، دوربین مداربسته کوچکی را که برای ماشین خریده بود، روی قفسه پنجره گذاشت و رو به تخت تنظیم کرد.

قبل از خواب، پیام کوتاهی به دوستش نوشت:

«امشب تو اتاق ممنوعه می‌خوابم. اگه فردا زنده نبودم، بدون داستان وحشتناک خوبی می‌شه.»

می‌خواست پیام را بفرستد، اما نفرستاد. حذفش کرد. خجالت کشید از اینکه حتی شوخی‌اش رنگ ترس گرفته بود.

ساعت ۱۲:۴۰ چراغ را خاموش کرد.

اتاق در تاریکی فرق داشت. دیوارها، که روز سفید بودند، حالا خاکستری و نرم به نظر می‌رسیدند؛ مثل پوست چیزی بزرگ که نفس نمی‌کشید اما زنده بود. پنجره بسته بود. پرده نبود. نور کمرنگ چراغ کوچه از شیشه می‌آمد و روی کف، مستطیلی بیمارگونه می‌ساخت.

آرمان به پشت خوابید.

سعی کرد نفس‌هایش را بشمارد.

یک.

دو.

سه.

تق.

چشم‌هایش باز شد.

صدا از در نبود.

از زیر تخت بود.

تق.

تق.

تق.

آرمان تکان نخورد. گوش داد. صدای ضربه‌ها منظم بود. نه شبیه لوله. نه چوب. شبیه انگشتی که از زیر، آرام به کف تخت بزند.

بعد صدای نفس کشیدن آمد.

نزدیک.

خیلی نزدیک.

اما نه از زیر تخت.

از بالای سرش.

آرمان چشم‌هایش را باز نگه داشت. سقف تاریک بود. چیزی دیده نمی‌شد. فقط حس می‌کرد هوا بالای صورتش سنگین‌تر شده. انگار کسی خم شده باشد و نفسش را آهسته روی پیشانی او رها کند.

بدنش می‌خواست بلند شود. مغزش دستور داد بلند شو. چراغ را روشن کن. نگاه کن.

همان لحظه، صدایی شنید که شش سال بود نشنیده بود.

آرام، خسته، مهربان و از جایی بسیار دور.

«پسرم…»

خون در رگ‌های آرمان یخ زد.

چشم‌هایش پر اشک شد، بی‌آنکه پلک بزند.

صدا دوباره آمد؛ از کنار گوش چپش، نه بلندتر از یک زمزمه:

«پسرم، بیدار نشو. اونی که بالای سرت ایستاده فکر می‌کنه خوابی.»

آرمان حتی نفس نکشید.

در آن لحظه، همه منطق جهان عقب رفت. تمام دلیل‌ها، تمام توضیح‌ها، تمام تمسخرهایی که برای داستان ترسناک، داستان ترسناک کوتاه و روایت‌های شبانه کرده بود، در یک ثانیه فرو ریخت.

چیزی بالای سرش ایستاده بود.

او نمی‌دیدش.

اما بودنش را با تمام پوستش حس می‌کرد.

سردی از پیشانی‌اش شروع شد و تا استخوان‌های پا رفت. بوی صابون قدیمی حالا آن‌قدر شدید بود که تهوع‌آور شده بود. همراهش بوی ملافه بیمارستان. بوی راهروی مرگ.

صدای مادرش گفت:

«پلک نزن.»

آرمان چشم‌هایش را به سقف دوخت. اشک از گوشه چشمش پایین رفت و وارد موهایش شد.

بالای سرش چیزی نفس کشید.

هوا روی صورتش حرکت کرد.

بعد صدایی آمد. صدایی خشک و نامطمئن. انگار کسی تازه یاد گرفته باشد با گلوی آدم حرف بزند.

«آرمان؟»

صدای خودش بود.

از بالای سرش.

«آرمان… بیداری؟»

آرمان تکان نخورد.

دست‌هایش زیر پتو خشک شده بودند. ناخن‌هایش کف دستش را فشار می‌دادند. قلبش دیگر تند نمی‌زد. انگار ایستاده بود تا صداها بهتر شنیده شوند.

چیزی آهسته دور تخت حرکت کرد.

کف‌پوش زیر وزنش صدا نمی‌داد.

اما لیوان آب کنار دیوار لرزید.

بعد صدای مادرش، نزدیک‌تر و شکسته‌تر:

«اگه بفهمه بیداری، جات رو باهات عوض می‌کنه.»

آرمان معنی جمله را نفهمید.

یا نخواست بفهمد.

چیزی کنار تخت نشست. تشک کمی پایین رفت. نه زیاد. فقط به اندازه وزن یک خاطره. بعد انگشتی، یا چیزی شبیه انگشت، روی پتو کشیده شد. از روی زانوی آرمان تا قفسه سینه‌اش.

آرام.

جست‌وجوگر.

صدا گفت: «خوابیده.»

بعد سکوت.

چند ثانیه.

چند دقیقه.

شاید چند ساعت.

آرمان زمان را گم کرد. در تاریکی، تنها چیزی که وجود داشت سقف بود و صدای مادرش که هر چند لحظه یک‌بار می‌گفت:

«نفس نکش.»

«هنوز نرفته.»

«داره نگاه می‌کنه.»

در یک لحظه، موبایلش روشن شد.

صفحه روی زمین افتاده بود و نورش سقف را کمی روشن کرد. آرمان چشم‌هایش را نچرخاند، اما گوشه تصویر را دید.

یک پیام جدید.

از شماره مادرش.

شماره‌ای که شش سال پیش خاموش شده بود.

متن پیام فقط یک جمله بود:

«چرا توی اتاق من خوابیدی؟»

چیزی بالای سرش ناگهان ایستاد.

سایه‌ای روی سقف افتاد.

نه سایه آدم.

نه سایه حیوان.

فقط تاریکی‌ای غلیظ‌تر از تاریکی اتاق؛ شکلی بلند، خمیده، بی‌مرز، با سری که زیادی نزدیک بود.

صدای خودش دوباره آمد:

«دیدم چشماتو تکون دادی.»

آرمان پلک زد.

فقط یک‌بار.

همان یک‌بار کافی بود.

چراغ سقفی روشن شد.

نه با کلید. خودش روشن شد. نور زرد و ضعیف اتاق را پر کرد.

آرمان فوراً چشم‌هایش را بست.

اما قبل از بسته شدن، دید.

بالای سرش کسی ایستاده بود که صورت نداشت. یا شاید صورتش آن‌قدر شبیه صورت آرمان بود که مغز نخواست قبول کند. پوستش خاکستری بود، لباسش مثل لباس خود آرمان، و سرش کمی به پهلو کج شده بود؛ مثل کسی که دارد از بدن دیگری یاد می‌گیرد.

کنار در، مادرش ایستاده بود.

نه مثل عکس. نه مثل بیمارستان.

مثل آخرین تصویری که آرمان همیشه آرزو کرده بود ببیند: سالم، آرام، با همان چادر مشکی.

اما چشم‌هایش به او نگاه نمی‌کرد.

به چیزی پشت سر آرمان نگاه می‌کرد.

لب زد:

«دیر شد.»

چراغ خاموش شد.

آرمان دیگر چیزی یادش نیامد.

صبح با صدای کوبیدن در بیدار شد.

صادقی پشت در خانه بود. رنگش پریده بود و مدام می‌گفت: «در رو باز کنین! آقای مهندس!»

آرمان خودش را روی کف اتاق ممنوعه پیدا کرد. تشک جمع شده بود گوشه اتاق. لیوان آب خالی بود. موبایلش خاموش. دوربین مداربسته هنوز روی قفسه پنجره بود و چراغ قرمزش چشمک می‌زد.

در را باز کرد.

صادقی یک قدم عقب رفت.

نه از ترس خانه.

از ترس آرمان.

«تو… تو چرا تو اون اتاق خوابیدی؟»

آرمان صدایش نمی‌آمد. فقط گفت: «مادرم…»

صادقی دستش را روی دهانش گذاشت. «صدای کی رو شنیدی؟»

آرمان جواب نداد.

صاحبخانه وارد شد، اما تا آستانه اتاق ممنوعه بیشتر نیامد. گفت: «هیچ‌کس نباید اونجا بخوابه. هیچ‌کس.»

آرمان خندید. خنده‌ای بی‌صدا و خالی.

«چون خرابه؟»

صادقی به کف اتاق نگاه کرد. آنجا، کنار تشک، جای دو پا در گرد و خاک افتاده بود.

اما این‌بار رو به تخت.

صادقی گفت: «نه. چون اون اتاق همیشه یه نفر کم داره.»

آرمان تا ظهر چیزی نگفت.

بعد دوربین را به لپ‌تاپ وصل کرد.

فیلم از ساعت ۱۲:۴۰ شروع می‌شد. آرمان روی تشک خوابیده بود. اتاق تاریک. هیچ‌چیز عجیب نبود.

تا ساعت ۳:۱۷.

در تصویر، آرمان ناگهان چشم‌هایش را باز کرد. همان لحظه تصویر برای چند ثانیه موج برداشت. بعد چیزی در انتهای کادر پیدا شد.

نه از در وارد شد.

از آینه‌ای که اصلاً نباید آنجا می‌بود.

آینه قدی آرمان در اتاق خودش بود. اما در فیلم، روبه‌روی تخت، کنار دیوار اتاق ممنوعه دیده می‌شد. تصویر داخل آینه تاریک بود. خیلی تاریک‌تر از اتاق.

بعد دست‌هایی از تاریکی آینه بیرون آمدند.

بلند. باریک. آرام.

آرمان فیلم را متوقف نکرد. نمی‌توانست.

چیزی از آینه بیرون خزید و بالای سر او ایستاد. دوربین صورتش را واضح نشان نمی‌داد. هر بار که تصویر به آن قسمت می‌رسید، پیکسل‌ها می‌لرزیدند؛ مثل اینکه خود تصویر هم نمی‌خواست آن را نگه دارد.

دقیقه ۳:۲۱، در اتاق باز شد.

مادر آرمان وارد شد.

آرمان نفسش بند آمد.

در فیلم، مادرش کنار تخت خم شد و چیزی در گوش او گفت. همان هشدار. همان جمله.

اما صدا ضبط نشده بود.

فقط تصویر بود.

بعد مادرش مستقیم به دوربین نگاه کرد.

لب‌هایش تکان خورد.

این‌بار زیرنویس خودکار نرم‌افزار، چیزی پایین تصویر نوشت؛ بی‌صدا، بی‌منبع، بی‌هیچ دلیل فنی:

«من مادرت نیستم. فقط اولین کسی بودم که صدایم را باور کردی.»

آرمان از صندلی عقب پرید.

فیلم ادامه داشت.

چیزی که بالای سر تخت ایستاده بود، آرام خم شد. بعد سرش را چرخاند؛ نه به سمت آرمانِ خوابیده، به سمت دوربین. به سمت آرمانِ بیدار.

لبخند زد.

این‌بار صورتش واضح شد.

صورت آرمان بود.

اما پیرتر. خسته‌تر. با چشم‌هایی که شش سال گریه کرده بودند و دهانی که انگار مدت‌ها تمرین کرده بود صدای مرده‌ها را تقلید کند.

بعد تصویر پرید.

وقتی برگشت، اتاق روشن بود.

آرمانِ داخل فیلم روی تخت نبود.

بالای سر تخت ایستاده بود.

و روی تشک، کسی خوابیده بود که صورتش دیده نمی‌شد.

دقیقه ۴:۰۴، آن آرمانِ ایستاده به دوربین نزدیک شد. آن‌قدر نزدیک که فقط چشم‌هایش کادر را پر کرد. بعد با صدایی که این‌بار ضبط شده بود، گفت:

«فردا شب، نوبت اتاق خودته.»

فیلم تمام شد.

آرمان چند ساعت بعد خانه را ترک کرد. نه وسایلش را جمع کرد، نه پول پیش را پس گرفت، نه حتی کفش‌هایش را درست پوشید. فقط از خانه بیرون زد و تا خیابان اصلی دوید.

دو هفته در خانه دوستش ماند. تب کرد. حرف نزد. هر شب با چراغ روشن خوابید. آینه‌ها را با ملافه پوشاند. موبایل قدیمی مادرش را، که سال‌ها در کشوی خانه قبلی نگه داشته بود، شکست و انداخت در رودخانه.

اما پیام‌ها قطع نشدند.

هر شب، ساعت ۳:۱۷.

از شماره مادرش.

گاهی فقط یک نقطه.

گاهی صدای نفس.

گاهی یک عکس تاریک از راهرویی که شبیه راهروی خانه نبود، اما آرمان می‌دانست همان‌جاست.

شب پانزدهم، یک ویدئو آمد.

تصویر، اتاق خود آرمان بود. همان اتاقی که حالا خالی مانده بود. تخت، میز، کارتن‌های کتاب، قاب عکس مادرش.

دوربین انگار از گوشه سقف گرفته شده بود.

در فیلم، در اتاق آرام باز شد.

کسی وارد شد.

آرمان.

اما آرمان آنجا نبود. او در خانه دوستش، سه محله دورتر، با موبایل در دست نشسته بود و به تصویر نگاه می‌کرد.

آرمانِ داخل فیلم رفت کنار تخت. خم شد. چیزی را زیر بالش گذاشت. بعد برگشت و مستقیم به دوربین نگاه کرد.

لبخند نزد.

فقط گفت:

«تو فکر کردی از اتاق اومدی بیرون؟»

ویدئو قطع شد.

آرمان دیگر طاقت نیاورد. همان شب، با دوستش به خانه برگشت. ساعت نزدیک دو بود. کوچه خیس و خالی. درخت نارنج در حیاط برگ نداشت، با اینکه تابستان بود.

داخل خانه، همه‌چیز همان‌طور بود.

اما راهرو کوتاه‌تر شده بود.

یا شاید اتاق آخر نزدیک‌تر آمده بود.

دوستش، سامان، گفت: «داداش، سریع وسیله‌هاتو برداریم بریم. اینجا حس خوبی نداره.»

آرمان جواب نداد. رفت سمت اتاق خودش. در نیمه‌باز بود.

داخل اتاق، زیر بالش، چیزی گذاشته بودند.

قاب عکس مادرش.

شیشه قاب از داخل ترک خورده بود.

پشت عکس، با خودکار آبی جمله‌ای نوشته شده بود؛ با خط خودش، اما لرزان‌تر:

«اون شب، تو نخوابیدی. اون بیدار شد.»

سامان گفت: «آرمان…»

صدایش از انتهای راهرو آمد.

آرمان برگشت.

سامان کنار در ورودی نبود.

کنار اتاق ممنوعه ایستاده بود.

صورتش سفید شده بود. چشم‌هایش به داخل اتاق دوخته شده بود.

«یکی اون توئه.»

آرمان آهسته جلو رفت. هر قدم، هوا سردتر شد. بوی صابون قدیمی دوباره برگشت. در اتاق ممنوعه کاملاً باز بود.

چراغ خاموش.

تاریکی داخل اتاق طوری بود که انگار پشت در، شب دیگری وجود دارد.

سامان زمزمه کرد: «صدای مامانمو شنیدم.»

آرمان با وحشت به او نگاه کرد.

«مامانت زنده‌ست.»

سامان اشک توی چشم‌هایش جمع شد.

«می‌دونم.»

از داخل اتاق، صدای آرامی آمد.

صدای مادر سامان.

«پسرم، بیدار نشو…»

آرمان فریاد زد: «نه! گوش نکن!»

اما دیر شده بود.

سامان یک قدم داخل اتاق گذاشت.

در با شدت بسته نشد.

آرام بسته شد.

مثل کسی که نمی‌خواهد کسی را بترساند.

فقط می‌خواهد تنها بماند.

آرمان دستگیره را کشید. باز نشد. کوبید. داد زد. اسم سامان را صدا زد. از پشت در هیچ صدایی نمی‌آمد. نه ضربه. نه فریاد. نه نفس.

فقط بعد از چند دقیقه، صدای تق‌تق شروع شد.

از داخل اتاق.

تق.

تق.

تق.

مثل ناخن روی چوب.

آرمان عقب رفت. پشتش به دیوار خورد. نگاهش افتاد به آینه قدی خودش که حالا انتهای راهرو ایستاده بود.

روی شیشه آینه، با بخار نفس کسی نوشته شده بود:

«اتاق خراب نیست.»

آرمان نزدیک‌تر رفت. نفسش روی شیشه افتاد. نوشته آرام محو شد.

و زیر آن، جمله دیگری ظاهر شد:

«تو هنوز توشی.»

همان لحظه موبایلش لرزید.

یک پیام جدید.

از شماره خودش.

متن پیام کوتاه بود:

«پسرم، بیدار نشو.»

آرمان سرش را بالا آورد.

در آینه، پشت سرش، خودش ایستاده بود.

بالای سرش.

و این‌بار، چشم‌هایش باز بود.

آخرین چیزی که آرمان شنید، صدای مادرش نبود؛ صدای خودش بود که آرام گفت: «این‌بار دیگه لازم نیست وانمود کنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *