وبلاگ
نوشته روی دیوار | داستانی از امید در دل کوچههای اصفهان

نوشته روی دیوار – روایت الهامبخش یک جمله ساده
کوچهی ما بوی نان سنگک تازه میداد و آهستن صدای چرخهای دوچرخهی پیک نانوایی روی سنگفرشها میلغزید. آفتاب زمستانی، مثل پنجرهای کمنور، از بالای دیوارهای کاهگلی میتابید و لکههای روشن روی زمین میکشید. من، سارا، بیستوشش ساله، دستهایم را در جیب پالتو فرو برده بودم و به درِ نیمهچوبی خانهمان تکیه داده بودم؛ خانهای قدیمی در یکی از کوچههای نزدیک جلفا، جایی که آجرها حرف میزنند و سکوت هم صدا دارد. هوا سرد نبود، اما من از درون یخ کرده بودم. انگار در سینهام برف نشسته باشد و هر تکان، صدای خرد شدنش را بشنوم.
از وقتی پدر رفت و کارم در گالری نیمهتعطیل شد و آن نامزدی عجولانه هم با یک پیام تمام شد، روزهایم مثل نخهای گرهخوردهی قالی شده بود؛ هیچچیز جایش درست نبود، هر جا دست میبردی، گره تازهای پیدا میشد. صبحها که در کوچه راه میرفتم، هر پنجرهای یک خاطره بود و هر در، یک حسرت. گاهی به زایندهرود سر میزدم؛ همان رودی که بچگیهایم را از روی پل خواجو به او سلام میدادم. حالا گاهی خواب میدیدم که دوباره پرآب شده و من وسط آب میدوم، کف پاهایم خنک میشود، اما بیدار که میشدم، همهچیز خشک بود؛ هم بستر رود، هم دل من.
آن روز هم مثل همیشه بیهدف از خانه بیرون زدم. کفشهایم روی شنهای نرم کنار دیوار خشخش میکرد. به پیچ قدیمی کوچه که رسیدم، روبهروی دکان عطرفروشی، چیزی نگاهم را گرفت. روی دیوار کاهگلی، با رنگ آبی کمرنگ، دستی نوشته بود: «از همینجا دوباره شروع کن.» نقطهها با وسواس گذاشته شده بود و حرف «ر» در «شروع» کمی دُردانه کشیده شده بود، انگار صاحب دست خط، میخواسته خودش را قانع کند که کشدادن این حرف، جایی برای نفس کشیدن میسازد.
ایستادم. بوی عود عطرفروشی، با بوی کاهگل و نان قاطی شده بود. جمله را با چشمهایم لمس کردم. «از همینجا دوباره شروع کن.» ساده بود، شاید حتی کلیشهای؛ دریغ از استعارهای که منِ ادبیاتخوانده را به وجد بیاورد. اما نمیدانم چرا ضربهاش آرام و عمیق بود؛ مثل انگشتی که به جای فریاد، فقط شانهات را میزند و میگوید «هی». لبهایم بدون صدا کلمات را تکرار کردند. چند قدم عقب رفتم تا تمام جمله را با قاب پنجرهی گچیِ فروریختهی بالای دیوار در یک قاب ببینم. آسمان پشتش روشنتر شده بود و باد سبک تکهای برگ خشک را به پایم رساند.
«خانم؟ چیزی میخواید؟» صدای پیرمرد عطرفروش بود؛ همان که موهای سفیدش مثل ریگهای رود، صاف و مرتب بود.
گفتم: «نه حاجآقا… فقط دارم نگاه میکنم.»
لبخند زد: «قشنگه، نه؟ یه پسر بچهی مدرسهای اومد همین هفته، گفت اجازه میدی رو دیوارت بنویسم؟ گفتم اگه بدخط نباشه، بنویس. نوشت و رفت. اسم ظاهراً نگذاشت. اما حالا هرکی رد میشه، یهجور مکث میکنه.»
به جمله نزدیکتر شدم. انگار با دیدنش رگِ بیخونیِ روزهایم جریان میگرفت. دست کشیدم روی برجستگی نامرئیِ رنگ. از روی دیوار چیزی به دست نمیآمد جز سردیِ زمستان؛ اما در ذهنم، رنگ تازه بود. فکر کردم که چقدر از «از همینجا» بدم میآید؛ «همینجا» کجاست؟ همین کوچه؟ همین تنهایی؟ همین میانسالیِ زودرس که در بیستوشش سالگی به آدم سر میزند؟ با خودم گفتم این جمله مثل دُرناست؛ بلند میشود و از هرکجا باشد، سفرش را آغاز میکند.
راه افتادم. آن روز به گالری نرفتم. کسی هم منتظر نبود. تا غروب مثل سنگریزهای در جریان ملایم کوچهها شناور شدم. بعد از ساعتی سر از میدان نقش جهان درآوردم. مغازهها یکییکی چراغ روشن میکردند، صدای ضربِ استاد پیر که به نَفَس خوشِ شاگردش گره میخورد تا یک رِنگ قدیمی را تمرین کنند، از دور میآمد. کنار یک ستون، دختر بچهای بادبادکِ کاغذی دستش بود که نخاش به دست مادر گره خورده بود. یاد جملهی دیوار افتادم؛ «از همینجا دوباره شروع کن.» دستم ناخودآگاه روی سینهام نشست. من هم بادبادکی داشتم، اما نخاش را به چه کسی سپرده بودم؟ به ترس؟ به خاطرهی پدری که رفته بود؟ به پیام کوتاهی که نامزدیام را به نقطه ختم کرده بود؟
شب در اتاقم، همانجایی که یک گوشهاش بومهای سفید روی هم تکیه دادهاند و یک گوشهاش جعبهی رنگهای خشکشده، چراغ مطالعه را روشن کردم. دست بردم به یکی از بومها. با انگشت رویش نوشتم: «از همینجا…» بعد نقطه گذاشتم. بوم سفید بود و انگشت من خشک. هیچ ردی نمیماند. اما انگار همان نوشتن در هوا کافی بود تا چیزی در سینهام جابهجا شود. به یادِ روزهایی افتادم که پدر مینشست کنارم و با سماجتِ مهربانانهی یک معلم، به خطم ایراد میگرفت: «سارا جان، حرفهایت را تمیز بنویس. دنیا یادت میماند اگر خواندنت آسان باشد.» آن شب خوابم برد، خوابی نه عمیق و نه بیقرار، چیزی بین این دو، مثل کسی که بعد از یک گریهی آرام، روی بالشِ تُرشده از اشک، بالاخره چشم میبندد.
صبح که چشم باز کردم، نور قهوهای طلایی از لای پردهی توری میآمد. چای دم کردم و لقمهی پنیر و گردو. و باز به کوچه زدم. انگار پاهایم خودشان میدانستند کجا باید ببرندم. مقابل عطرفروشی، پیرمرد نبود. شاید برای نماز رفته بود. جمله سرجایش بود. روی کلمهی «دوباره» کمی رنگ پاشیده بود؛ حتماً کسی با شانه یا کیسهای به آن خورده بود. به نظرم آمد که محتوای جمله، خودش به رنگش سرایت کرده و خواسته آن «دوباره» را واقعاً دوباره کند.
در همان مکثِ طولانی بودم که پسربچهای از کنارم رد شد، دوچرخهاش را آرام میراند و کیسهای نان از دستهاش آویزان بود. ناگهان ترمز کرد و برگشت. گفت: «خاله، قشنگه نه؟» لبخند زدم. «خیلی.» گفت: «این جملهها رو که میبینم دلم میخواد یه چیز خوب بنویسم، ولی خطم زشته، معلمم همیشه میگه عجله نکن. به نظرت چی بنویسم؟» گفتم: «چیزی که وقتی فردا خودت میخونی، تو رو بلند کنه.» شانه بالا انداخت و رفت. دوچرخهاش که دور شد، فکر کردم «بلند شدن» چه فعل خوبیست. آدم را یاد قیچی کردن نخ بادبادک نمیاندازد، بیشتر شبیه باز کردن پنجرهای در کمرکشِ اسفند است.
آن روز تصمیم گرفتم به گالری برگردم. دلم میخواست بومهایم را ببینم، حتی اگر مشتری نبود. راه که افتادم، عطر بهارنارنجی خیالی به دماغم خورد—میدانستم فصلش نیست، اما بعضی بوها در حافظهی آدم ذخیره میشوند و هر وقت بخواهند ظاهر میشوند. به خودم گفتم: «از همینجا، یعنی همین امروز. حتی اگر فقط یک خط.» در گالری، سکوت، صندلیِ تنها، میز خاکگرفته. خاک را با کف دست پاک کردم. با مدادِ کلفت، روی بوم کوچکی نوشتم: «تو میتونی ادامه بدی.» بی آنکه بفهمم، اشک از گوشهی چشمم سر خورد. عجیب بود: من که همیشه دنبال جملههای بلند و پیچیده بودم، حالا با یک جملهی کوتاه، لرزیده بودم. شاید چون برای اولینبار به جای اینکه بخواهم کسی را تحت تأثیر قرار بدهم، داشتم خودم را صدا میزدم.
روزها گذشت. هر روز صبح به دیوار سر میزدم. گاهی کسی کنار دیوار عکس میگرفت، گاهی دختر و پسری دستدردست از کنارش رد میشدند و یکی به شوخی میگفت: «از همینجا دوباره عاشق شو؟» و هردو میخندیدند. گاهی پیرزنی با چادر گلدار میایستاد، زیر لب چیزی میگفت و میرفت. کمکم چشمم به دیوارهای دیگر هم افتاد. دو کوچه پایینتر، یک جملهی دیگر بود: «هیچکس به جای تو قدم برنمیدارد.» خطش متفاوت بود، اما رنگ همان بود: آبی کمرنگ. آنطرفتر، نزدیک نانوایی، کسی نوشته بود: «نَفَس بکش، هنوز وقت داری.» به خودم گفتم: «پس نویسندهاش یک نفر نیست؛ یا اگر هست، روحش چند دست دارد.» بعد با خود گمان کردم شاید اینها کار یک گروهِ کوچک باشد؛ بچههایی که تصمیم گرفتهاند با چند کلمه، در کوچهها پنجره باز کنند.
یک عصر، وقتی آسمان رنگ نارنجیِ کمرنگ به خودش میگرفت و صدای مؤذن از گنبدی دور میآمد، زنگ گالری را زدند. دختر جوانی بود با شال سبز روشن. گفت: «سلام، شما سارا هستید؟» سر تکان دادم. گفت: «من نسترنم. توی اینستاگرامِ محله دیدم که عکس بومهایی که روش نوشتههای کوتاه مینویسید، خیلی بازنشر شده. میخواستم بدونم حاضر میشوید توی خانهی فرهنگ کوچهی ما یک کارگاه کوچک بگذارید برای نوشتن جملههای ساده؟» دهانم از تعجب باز ماند. گفتم: «کارگاه؟ من… معلمی بلد نیستم.» لبخند زد: «معلمی بلد بودن، یعنی بلد بودنِ حرف زدن. ولی شما بلدِ شنیدنید. همین بس.» نفسم را بیرون دادم. انگار کسی در قلبم کبریت زده باشد؛ شعلهاش ترسناک نبود، روشن بود. پرسیدم: «کی؟» گفت: «جمعه، بعدازظهر.»
جمعه، پایم که به خانهی فرهنگ رسید، هنوز بوی نوسازِ گچها میآمد. چند نفر نشسته بودند؛ پیرمردی با عینک گرد، زن جوانی با بچهی سهسالهاش، آن پسربچهی دوچرخهسوار هم بود و چند دختر دبیرستانی که هی درِ دفترچههایشان را ورق میزدند. وقتی گفتند: «سارا خانم شروع کنیم؟» دستهایم لرزید. من عادت داشتم در حاشیه بمانم، نه در مرکز. اما یاد جملهی دیوار افتادم: «از همینجا دوباره شروع کن.» گلویم را صاف کردم و گفتم: «سلام. من سارا هستم؛ کسی که خیلیوقتها نتوانسته شروع کند. شاید چون فکر میکرد شروع باید بزرگ باشد. اما فهمیدم که یک شروع، گاهی فقط یک جمله است.» نگاهها نرم شد. ادامه دادم: «بیایید امروز فقط یک جمله بنویسیم برای کسی که دوستش داریم؛ حتی اگر آن یک نفر، خودِ خودمان باشد.»
دفترها باز شد. کلمات آهسته از دلها به نوک خودکارها رسیدند. پیرمرد نوشت: «تا وقتی راه میروی جوانی.» دختر دبیرستانی نوشت: «ترس را بغل کن و راه بیفت.» نسترن نوشت: «بهار را از پنجرهی دل بیاور.» و من نوشتم: «سارا، نترس؛ کسی که هستی کافیست.» در اتاق کوچک، کلمهها مثل نخهای رنگیِ قالی، کنار هم نشستند و طرحی ساختند که هیچکداممان به تنهایی از پسش برنمیآمدیم. آخر کلاس، پسربچهی دوچرخهسوار گفت: «خاله، میشه این جملهها رو ببریم روی دیوارهای کوچه؟» نگاهها به هم افتاد. ترس کوچکی در چشمها برق زد. من هم ترسیدم. اما گفتم: «شاید بشود. اگر اول با دیوارهای خودمان شروع کنیم؛ دیوارِ خانههایمان، دفترهایمان، دلهایمان.»
آن شب دیر به خانه رسیدم. مادرم که تا آن موقع پای تلویزیون خوابش برده بود، بیدار شد و گفت: «کجا بودی؟» برایش تعریف نکرده بودم. همهی این مدت، سعی کرده بودم بارم را سبک جلوه بدهم. اما حالا نشستم کنارش و داستان دیوار و جملهها را گفتم. لبخندش آرام و عمیق بود؛ از آن لبخندهایی که پهلو به آه میزند. گفت: «پدرت اگر بود، خوشحال میشد که تو به کلمه برگشتی. همیشه میگفت سارا سرنوشتش را با حروف میبافد.» یکهو گریهام گرفت. سرم را روی شانهی مادر گذاشتم و مثل دخترکی کوچک هقهق کردم. او دست کشید روی موهایم و زیر لب گفت: «از همینجا دوباره شروع میکنیم.»
هفتهی بعد نسترن خبر آورد که شهرداری محله قرار است یکروز درِ کوچهها را باز بگذارد و جوانها را تشویق کند به نقاشی دیواریِ مجاز. گفت اگر بخواهیم میتوانیم یک دیوار کوچک در انتهای کوچهی خودمان داشته باشیم. ترس و ذوق مثل دو کبوتر در سینهام به هم برخوردند. گفت: «میپرسند طرحتان چیست؟» من به جای طرح، تنها یک جمله داشتم: «از همینجا دوباره شروع کن.» اما دیدم چقدر میتواند طرح باشد؛ زمینهای ساده، شاید با کاشیهای دستسازِ کوچک که هرکدامشان یک کلمه را در خود دارند. رفتم جلوی آینه. موهایم را جمع کردم. روی کاغذِ بزرگ، طرحِ دیوار را کشیدم. تصمیم گرفتم حاشیهی دیوار را به شکلِ «سطر» طراحی کنم؛ سطرهایی که مثل کنگرههای پل، بالا و پایین میروند، اما در نهایت، راه را رد میکنند.
روز موعود، کوچهی ما شور داشت. پیرزنها از پنجرهها نگاه میکردند، بچهها دور دیوار میدویدند. رنگها را آوردیم. بوی تینر در هوا پیچید. من دستپاچه بودم، اما وقتی قلممو به رنگ آبی فرو رفت و اولین حروف روی دیوار نشست، چیزی درونم آرام شد؛ مثل وقتی که آدم نام خودش را بعد از مدتها با دستخط خودش میبیند. نوشتم: «از همینجا دوباره شروع کن.» مردم جمع شدند. کسی گفت: «چه قشنگ!» یکی آه کشید. پیرمرد عطرفروش هم آمد، عصا در دست، و زیر لب گفت: «خدا خیرت بده دختر.» بعد از آن، بچهها با راهنمایی من و نسترن، شروع کردند به نوشتن جملههای خودشان با کاشیهای کوچک. یکی از کاشیها نوشته بود: «به خودت مهربان باش.» دیگری: «نفس بکش.» و یکی: «این هم میگذرد.»
کار که تمام شد، دیوار مثل صفحهی اولِ دفترِ تازه بود؛ تمیز، امیدوار و مشتاقِ خطِ بعدی. عکس گرفتیم. شب که رسیدم خانه، خستگی در تنم لانه داشت، اما یک خستگی خوب؛ مثل دردِ عضلات بعد از پیادهروی در باغهای چهلستون. با مادرم نشستیم و چای خوردیم. او گفت: «سارا، امروز شبیه خودت بودی.» گفتم: «خودم؟» خندید: «همان که گماش کرده بودی.»
با همهی اینها، زندگی شوخیاش را قطع نکرد. چند روز بعد، بارانِ تندی گرفت؛ از آن بارانهایی که بوی خاک را چنان بلند میکنند که خیال میکنی در گلدانِ بزرگی افتادهای. صبح که به کوچه رفتم، قلبم فروریخت. بخشی از رنگها شرّه کرده بود. «دوباره» در جملهی من نصفه پاک شده بود. انگار کسی به عمد خواسته باشد معنای کلمه را ناقص کند. ایستادم. باران روی شاخههای خشک درختِ انارِ خانهی روبهرویی میچکید. دیوار بیپناه به نظر میرسید. در دلم گفتم: «دیدی؟ همین بود. تو برای ساختن نیستی. کارِ تو نیمهکاره ماندن است.» اما پیش از آنکه این صدا در سرم خانه کند، صدای دیگری آمد؛ آرام، اما محکم: «اگر باران پاک کرد، از نو بنویس. مگر نه اینکه معنای «دوباره» همین است؟»
رفتم گالری، رنگ برداشتم و به دیوار برگشتم. نسترن هم رسید. چند تا از بچهها، با صورتهای خیس از باران، دویدند و گفتند: «خاله، دلت نشکنه، درستش میکنیم.» با هم نشستیم و حرف «دوباره» را دوباره نوشتیم، اینبار ضخیمتر، محکمتر. یکی از دخترها گفت: «به نظرم اینبار قشنگتر شد.» و راست میگفت. گاهی شکست، حاشیهای به زیبایی اضافه میکند که در یکدستیِ اولی نبود.
ماهها گذشت. کارگاههایمان در خانهی فرهنگ ادامه پیدا کرد. هر هفته، آدمهای تازهای میآمدند، جملههای تازهای نوشته میشد. یکی از جملهها که زیاد تکرار شد، این بود: «به اندازهی یک قدم، راه برو.» من کمکم یاد گرفتم به جای اینکه دنبال پایانِ بزرگ بگردم، به همین قدمِ کوچک فکر کنم. بومهایم هم عوض شد. دیگر دنبال تابلوهای پیچیده نبودم. مجموعهای از تابلوهای کوچک ساختم که روی هرکدامشان فقط یک جمله نشسته بود، با پسزمینهای از کاشیکاریهای ذهنیِ من. در نمایشگاه کوچکی که گذاشتیم، مردم جلو هر تابلو میایستادند، جمله را آرام میخواندند، و من نگاه میکردم چطور کلمه، دستشان را میگیرد و چند سانتیمتر بلندشان میکند.
در همین روزها بود که یکبار مردی عبوس با کتِ خاکستری آمد و زیر لب گفت: «این نوشتهها روی دیوار، تشویق به بیقانونیست.» تا خواستم چیزی بگویم، پیرمرد عطرفروش جلو آمد و گفت: «آقا جان، اگر همهی بیقانونیها اینقدر بیآزار و مفید بود، دنیا جای بهتری بود. این کلمات، نه دیوار را خراب کرده، نه دل کسی را. تازه، اگر هم خراب کرده، خرابیاش مثل شکستنِ پوستهایست که یک مرغابی لازم دارد تا بیرون بیاید.» مرد عبوس چیزی نگفت. فقط کمی مکث کرد، بعد نگاهش را از روی جملهها گذراند؛ آهسته، بیآنکه بخواهد نشان دهد نرم شده است. پیش از رفتن، زیر لب زمزمه کرد: «از همینجا… دوباره…» و رفت. من نگاهش کردم و به خودم گفتم: «گاهی بزرگترین تغییرها، بلندترین صداها را ندارند.»
یکروز عصر، مادرم از آشپزخانه صدایم زد: «سارا! بیا این نامه رو ببین.» نامهای قدیمی پیدا کرده بود؛ دستخط پدر بود. نوشته بود: «اگر روزی دیدی سطرهایت خشک شدهاند، به کوچه برو. کوچهها آب دارند؛ صدای کفشها، خندهی بچهها، آهِ پیرزنها، بوی نان. آنها سطرهای تو را آب میدهند.» نامه را بوسیدم. بغضم نشست. فهمیدم چرا دیوارها و کوچهها اینقدر مرا دوباره ساختهاند. پدر مرا از سالها پیش به اینجا راهنمایی کرده بود.
بهار که از راه رسید، دیوارِ ما تبدیل به مقصدِ کوچکِ آدمها شد. زوجهای جوان کنار آن عکس میگرفتند. مادرها جملهها را بلند برای بچهها میخواندند و بچهها سعی میکردند تکرار کنند. حتی توریستهایی که از نقش جهان به سمت محلهی ما میآمدند، سر میکشیدند و با کنجکاوی میپرسیدند معنی جملهها چیست. ما ترجمهشان میکردیم. زیباییِ کلمات، مرز نمیشناخت. یک زن مسن ارمنی که در جلفا زندگی میکرد، آمد و گفت: «منم میخوام جملهی خودمو بنویسم.» با خطی خوش نوشت: «صلح از خانه آغاز میشود.»
آن روز عصر، جلوی دیوار نشسته بودم و به شلوغی آرام مردم نگاه میکردم. ورق به زندگیام برگشته بود بیآنکه اتفاق مهیبی افتاده باشد. من نه پولدار شده بودم، نه عاشقانهی قصهها را یکباره پیدا کرده بودم، نه کارم به نمایشگاههای بزرگ راه یافته بود. اما هر صبح یک دلیل داشتم برای برخاستن: یک جملهی تازه. و هر غروب یک جای خالی بود که باید با مهربانی پرش میکردم: خودم. دیگر وقتی به زایندهرودِ کمآب نگاه میکردم، فقط خشکی نمیدیدم. بسترِ آمادهای میدیدم که منتظر باران است. و اگر باران دیر میکند، آدمها باید کاسههای کوچکشان را بیاورند. ما با کلماتمان، کاسههای کوچکی بودیم که آبِ امید را از پشتِ ابرها میکشیدیم پایین.
یک شب که باد میوزید و هلال ماه مثل ناخن نقرهایِ باریکی آسمان را خراش میداد، در گالری را بستم و از کوچه به خانه برگشتم. جلو دیوار ایستادم. جملهی خودم را با چشمها خواندم. بعد دست کردم در کیفم، ماژیکی نازک بیرون آوردم و گوشهی پایین دیوار، بین کاشیها، کوچک نوشتم: «برای تو که امروز میخوانی: تو تنها نیستی.» نخواستم بزرگ باشد؛ خواستم کسی که دقیق نگاه میکند، پیدا کند و حس کند که کشفی کرده. همان لحظه، قدمهای آرام کسی را شنیدم. برگشتم. مرد جوانی بود، شاید همسن من. گفت: «ببخشید، شما نویسندهی این جملهها هستید؟» لبخند زدم: «نه. فقط یکی از آدمهایی که با کلمات نفس میکشد.» گفت: «من مدتهاست از کنار این دیوار رد میشوم. شبهایی که خستهام، مییام اینجا میایستم. انگار یک نفر از دور دستاش را روی شانهام میگذارد. ممنون.» تشکرش کوتاه بود، اما در دل من موجی انداخت. فهمیدم این داستان، فقط داستانِ من نیست؛ داستانِ هر کسیست که با یک جمله راهش را پیدا میکند.
کمکم، کارگاههایمان گستردهتر شد. به جای آنکه فقط جمله بنویسیم، یاد گرفتیم که به جملاتِ آدمها گوش بدهیم؛ به ترسها، به شرمندگیها، به شادیهای کوچک. یکروز زنی آمد که گفت سالهاست جرأت نکرده برای خودش چیزی بخرد. روی کاغذ نوشت: «حقِ خودت را از خودت دریغ نکن.» آن جمله بعدها شد سوژهی یک دیوار دیگر. مردی دیگر آمد که تازه از اعتیاد رها شده بود؛ با دست لرزان نوشت: «امروز کافیست.» و رفت. هفته بعد برگشت و گفت: «یک هفتهست که «امروز» رو نگه داشتم.»
و من، در میان این همه داستان، کمکم فهمیدم چهقدر ساده و در عین حال دشوار است که آدم به خودش راست بگوید. فهمیدم که «از همینجا دوباره شروع کن» فقط دربارهی شروعِ کار نیست؛ دربارهی شروعِ دیدن است. شروعِ دیدنِ خودت در آینهای که مه نمیگیرد.
یک عصر تابستانی، وقتی گرما از روی دیوارها بالا میرفت و سایهی درخت انار، نقطهنقطه روی جملهها میافتاد، مادرم صدایم زد. گفت: «سارا، بیا ببین کی اومده.» به حیاط رفتم. زنی میانسال بود با روسریِ گلبهی و کیفِ کوچکی در دست. گفت: «سلام دخترم. من مادر همان پسر مدرسهایام که اول بار روی دیوار عطرفروشی نوشت. از روزی که نوشته، زندگیاش عوض شده. بیشتر میخونه، کمتر غر میزنه. میخواستم ازت تشکر کنم که به او و به خیلیهای دیگه امید دادی.» به او گفتم که من فقط دری را باز گذاشتم؛ بادی که آمد، از حرفِ پسرش هم بود. بعد از رفتنش، نشستم روی پلهی حیاط و به آسمان نگاه کردم. حس کردم پدر جایی آن بالا دارد با لبخند نگاه میکند. زیر لب گفتم: «بابا، من برگشتم به حرفهایم.»
حالا، اگر از من بپرسند آن جملهی روی دیوار چه کرد، میگویم: «به من جرأتِ کوچک داد.» بله، کوچک. نگفت آدمِ بزرگی باش، نگفت دنیا را عوض کن. گفت «از همینجا»، یعنی از همین اتاق، همین کوچه، همین چای، همین بوم سفید. گفت «دوباره»، یعنی اجازه داری اشتباه کرده باشی، زمین خورده باشی، دیر رسیده باشی. گفت «شروع کن»، یعنی حرفت را بنویس، حتا اگر دستت میلرزد.
امروز صبح، قبل از آنکه گالری را باز کنم، باز به دیوارمان سر زدم. هوا نیمخنک بود و بوی سبزهی تازه از یک گلدان شمعدانی میآمد که همسایه روی دیوار گذاشته بود. پیرمرد عطرفروش داشت جارو میکشید. گفت: «سارا خانم، امروز چه جملهای داریم؟» خندیدم و گفتم: «امروز مینویسیم: «به راهت ادامه بده، حتا اگر قدمها کوچکاند.»» گفت: «خوبه. منم یکی دارم: «خوشبو زندگی کن.»» خندیدیم. بعد من ماژیک را برداشتم و کلمهها را با حوصله کنار هم گذاشتم، مثل چیدن استکانهای براق در سینیِ نقرهای. هر حرف را که مینوشتم، در دل میگفتم: «این برای توست که امروز میگذاری سر از رختخواب برداری، برای تو که راهت طولانیست، برای تو که فکر میکنی دیر شده.»
وقتی جمله تمام شد، عقب رفتم. دیوار به من لبخند زد. شاید تو بگویی دیوار که لبخند ندارد. اما وقتی سالها با چیزی زندگی کنی، چهرهدارش میکنی. من در چینوچروکهای کاهگل، لبخند را میدیدم؛ لبخندی به پهنای یک کوچهی قدیمی در اصفهان. گوشیام را درآوردم و عکس گرفتم. برای نسترن فرستادم. او در جواب فقط یک ایموجی قلب فرستاد و نوشت: «بیا امروز عصر بچهها رو جمع کنیم. میخوام برای دیوارِ جدید کاشی بسازیم.» نوشتم: «میام.»
حالا که اینها را مینویسم، صدای بچههای کوچه میآید که دراز و کشدار همدیگر را صدا میزنند. بوی نعنا از باغچهی کوچکمان بلند شده. مادرم در آشپزخانه زمزمه میکند. و دیوار، پشت پنجرهی اتاقم، آرام ایستاده و جملهها را نگهبانی میدهد. اگر روزی تو از این کوچه گذشتی و چشمات به جملهای افتاد، شاید نفهمی کی نوشته، شاید هم اصلاً نخواهی بدانی. فقط اگر لحظهای در تو چیزی تکان خورد، بدان که همان چیز، زندگی را عوض میکند؛ نه روی سکوها، نه با موسیقی متنِ قهرمانانه، که در سکوتی شبیه برداشتن یک قدم آرام.
من، سارا، بیستوشش ساله، دیگر ناامید و سردرگم نیستم. هنوز همهچیز درست نشده، هنوز هم بعضی شبها به سقف خیره میشوم و سؤالهایی قدیمی میآیند که جوابشان را نمیدانم. اما هر صبح، دستم بهسمت ماژیک میرود و هر غروب، چایم را کنار دیوار مینوشم. من یاد گرفتهام که امید، جملهایست که باید هر روز نوشت؛ نه یکبار، نه دو بار؛ هر روز. و اگر باران پاکش کرد، دوباره. اگر کسی به تمسخر گرفت، دوباره. اگر خودت شک کردی، باز هم دوباره.
امروز جملهای که روی دیوار نوشتم، برای خودم بود، اما اگر بخواهم برای تو هم چیزی بگویم، همین را میگویم: «یک جمله ساده، میتواند زندگی را تغییر دهد.» من شاهدش هستم؛ در این کوچهی قدیمیِ شهر اصفهان، زیر سایهی دیوار کاهگلی، کنار عطرفروشی و نانوایی. اینجا، زندگی با کلمهها بیدار میشود. و تو هم، هر وقت خواستی، میتوانی از همینجا، دوباره شروع کنی.
پر امتیازترین محصولات
کتاب دن کیشوت شاهکار ادبیات جهان/PDF
490,000 ریالکتاب تربیت کودک پرورش کودکانی از نظر ذهنی قوی/PDF
قیمت اصلی 1,358,000 ریال بود.870,000 ریالقیمت فعلی 870,000 ریال است.دانلود PDF کتاب دفترچه آبی – داستان عاشقانه تاریخی از دل جنگ
100,000 ریالکتاب انرژی پنهان موفقیت/PDF
1,125,000 ریالزندگینامه جف بزوس/PDF
1,358,000 ریال




