وبلاگ
موسیقی از حیاط خانه؛ روایت استعداد و رویا از دل روستا

موسیقی از حیاط خانه – داستان انگیزشی برای نوجوانان
فصل اول: اولین نت از دل حیاط
موسیقی از حیاط خانه
من سامانم، چهاردهساله، و خانهمان یک حیاط ساده دارد با دیوارهای کاهگلی که ظهرها بوی خاک خیس میگیرد. حوض آبیِ کمعمقی وسط حیاط داریم که گوشهاش شکستگی دارد، و وقتی سطل را آرام داخلش میگذارم صدای «تِپ» کوتاهی میدهد که انگار کسی با نوک انگشت به پیشانیام میزند و میگوید: «بیدار شو!»
نمیدانم از کی به بعد، هر صدایی برایم موسیقی شد. خِشخش جارو روی موزاییکهای سرد، ضربههای نامنظم باران روی سقف سفالی ایوان، و حتی بعبع گوسفندهای همسایه که از کنار دیوار میگذرند. یکبار که از مدرسه میآمدم، باد از لابلای برگهای تاک میگذشت و بند رخت را میلرزاند. بند رخت، مثل سیمی کشیده، صدای نازکی میداد، چیزی میان زمزمه و ناله. همان لحظه فهمیدم که حیاط ما یک ساز بزرگ است و من باید یاد بگیرم چطور با آن حرف بزنم.
بابا میگفت: «سامان، تو همهچی رو صدا میبینی!» و میخندید. مامان اما نگران بود: «پسرم، درسهات مهمتره. این صداها نون و آب نمیشه.» من اما نمیتوانستم خودم را خاموش کنم. عصرها، بعد از اینکه کارهایم را کردم—آب دادن به گلدانهای شمعدانی، جمع کردن برگهای زرد، شستن لیوانها—مینشستم کنار سماور و دفترچهام را باز میکردم. توی آن دفترچه، صداها را مینوشتم. نه با نتهای واقعی؛ با کلمهها. مینوشتم: «جارو: خش–خش–خِش… باران: تِپ–تِپ–تپ… بند رخت: ناز–نیش…»
یک روز، از پشت انباری، قابلمهای پیدا کردم که دستهاش شکسته بود. گذاشتمش روی چهارپایه و با چوبدستیِ نازکی که از شاخه زردآلو شکسته بودم، به کنارهاش زدم. صدا داد: «دینگ!» بعد کفِ قابلمه: «دونگ!» خندهام گرفت. دو صدای متفاوت از یک جسم ساده. آنگار قابلمه هم دل داشت. چند قوطی کنسرو شستم، تهشان را باز کردم و با نخهای کنفی از زیر تیر چوبی آویزانشان کردم. هرکدامشان وقتی میلرزیدند، صدای خاص خودشان را داشتند. هنوز غروب نشده بود که حیاط ما شد یک کارگاه کوچکِ موسیقی. همسایهها گاهی سرک میکشیدند، مرجانخانم لبخند میزد: «ببین بچه چه میکنه!» و میرفت.
شبها، وقتی چراغ زرد ایوان روشن میشد، صدای جیرجیرکها میآمد و من با آنها تمرین میکردم. ریتم را از جیرجیرکها یاد گرفتم: «تَ–تَ–تتَ…» و ملودی را از باد: «هو—هو—هووو…» و جسارت را از قابلمه شکستهای که تسلیم نشد. توی دفترم نوشتم: «استعداد مثل آبِ حوضه؛ هرقدر هم که شکستگی باشد، بالاخره راهش را پیدا میکند و میدرخشد.»
در مدرسه، سر زنگ هنر، خانم صادقی به من گفت اگر میخواهم در جشن آخر سال چیزی اجرا کنم، باید از الان فکر کنم. بچهها شلوغ کردند؛ بعضیها اسم نمایش آوردند، بعضیها شعرخوانی. من دست بلند کردم و گفتم: «میخواهم با وسایل خانه موسیقی بسازم.» کلاس سکوت شد. یکی از بچهها پچپچ کرد: «با قابلمه میخوای بتهوون بشی؟» من لبخند زدم. حس کردم قلبم تند میزند اما نمیترسیدم. از همان ضربان هم یک ریتم ساختم.
شب که شد، با گوشی قدیمی بابا—که دوربینش ترکخورده—از صدای قوطیها و قابلمهها و بند رخت فیلم گرفتم. کیفیت افتضاح بود، اما برای خودم مهم نبود. میخواستم بشنوم که آیا آنچه در سرم میشنوم با آنچه در واقعیت ساختهام یکی است یا نه. بارها و بارها تکرار کردم: «دینگ—دونگ—خش—تِپ—هوو…» و به آرامی کلمهها را جای نتها میگذاشتم. انگار داشتم از آجر و کاهگل، پلی به آسمان میساختم؛ پلی که تنها با شنیدن میشود از آن بالا رفت.
یک شب بارانی، وقتی مامان چادرش را روی بند رخت پهن کرد، قطرهها روی پارچه باریدند و صدا دادند: «پِر–پِر–پِر…» من تند دویدم که دفترم را بیاورم. مامان نگاهم کرد و گفت: «باز شروع شد!» بعد اما آرام لبخند زد. انگار او هم کمکم پذیرفته بود که من با دنیا موسیقی حرف میزنم.
فصل دوم: دستهای خاکی، دلِ روشن
صبحها، قبل از مدرسه، باید به مرغها دانه میدادم. صدای نوکزدنشان روی سینی فلزی ریتم داشت. «تَق—تَق—تَقَ تَق…» بعد از ظهر که برمیگشتم، خسته بودم اما چیزی درونم مرا به حیاط میکشاند. دستهایم خاکی میشد، کف پایم روی سنگهای خنک میلغزید، و من به این همه جزئیات، مثل نتهای چاپنشده، گوش میسپردم.
یکبار بابا گفت: «سامان، بیا این سیم مسیها رو کمک کن عوض کنم.» سیمهای برق کهنه شده بودند. وقتی سیم تازه را کشیدیم، سر آزادش که رها شد، به تیر چوبی خورد و لرزید. صدایی مثل «زِزِزِز» شنیدم. بابا گفت: «صداها رو از کجا میشنوی؟» گفتم: «از همهجا.» خندید: «خب اگه قرار باشه از همهجا موسیقی دربیاری، از تکلیفای مدرسهات هم آهنگ بساز!» گفتم: «میسازم! اسمش رو میذارم مارشِ مشق ریاضی!» و هر دو خندیدیم.
اما همهچیز خنده نبود. بعضی عصرها که تمرین میکردم، همسایهی روبهرویی غر میزد: «بوقولمه رو ول کن پسر! سرمون رفت.» من سعی میکردم آرامتر بزنم، ریتمها را کوتاهتر کنم. با خودم قرار گذاشتم هر بار که کسی ناراحت شد، یک قطعهی آرام بسازم. اسم آن قطعهها را گذاشتم «آشتی». اولین «آشتی» را با صدای باران و بند رخت نوشتم؛ دومین را با سوت باد در سوراخ آجرهای دیوار؛ سومی را با خشخش گونیهای برنج.
یک روز، وقتی داشتم «آشتیِ سوم» را تمرین میکردم، سارا—دخترعموی همسنم—آمد توی حیاط. گفت: «مامان گفته بیا نون بگیر.» بعد ساکت شد و نگاه کرد. «میخوای جدی جدی با اینا بری جشن مدرسه؟» گفتم: «آره.» ابروهایش را بالا برد: «جرأت میخواد.» گفتم: «جرأت را قابلمه به من یاد داد. وقتی شکسته شد و هنوز صدا داد.» سارا خندید و گفت: «من میتونم همراهیات کنم؟ صدای خوبی ندارم، اما ریتم میگیرم.» برایش یک قوطی سبک پیدا کردم و نشانش دادم که چطور با تهِ چوبخطِ قدیمی ضربِ «تَ–تَ–تَتَ» را نگه دارد. همان عصر، دو نفر شدیم. بعد، پسرِ همسایه—کیوان—که گوش خوب داشت و با انگشت روی لبهی حوض ضربه میزد، سومین عضو گروهمان شد. اسم گروه را گذاشتیم «حیاطنوازان». اسم را روی صفحهی اول دفترم نوشتم و دورش یک خورشید کشیدم.
تمرینها جدی شد. هر قطعه، قصهای داشت: «راه رفتن گربه روی دیوار»، «خوابِ حوض در ظهر تابستان»، «تابِ طنابی و سایهی درخت توت». من هر قصه را با چند کلمه شروع میکردم، بعد به صداها تبدیلش میکردم. سارا یاد گرفت وقتی من بند رخت را میلرزانم، او باید با قوطیاش سه ضربِ کوتاه بزند و کیوان روی لبهی حوض ضربِ کشیده بگیرد. ما با چشمهایمان حرف میزدیم. این زبانِ بیکلمه، شیرینتر از هر چیز بود.
در مدرسه، یکبار تمرین کردیم. بعضیها خندیدند، اما وقتی «آشتیِ سوم» را زدیم، کلاس ساکت شد. خانم صادقی آه کشید و گفت: «عجیب و زیباست.» بعد نزدیک من آمد و آرام گفت: «سامان، میدانی استعداد یعنی چه؟ همان که داری: سماجتِ مهربان.» من این عبارت را دوست داشتم. همان شب، روی دیوار اتاقم نوشتم: «سماجت مهربان.»
اما مشکلات هم سر زدند. گوشی بابا دیگر جا برای ضبط نداشت. باید کلی فیلم پاک میکردم تا یکی ضبط کنم. مامان هم نگران خرج جشن بود؛ برای اجرا باید لباس یکدست میپوشیدیم. من زیر لب زمزمه میکردم: «لباس یکدستِ ما صدای یکدست ماست.» و فکر کردم اگر نتوانیم لباس بخریم، میتوانیم دستهایمان را با نخهای رنگی ببندیم؛ قرمز برای سارا، آبی برای کیوان، سبز برای من. قرار شد همین کار را بکنیم. ارزان، ساده، و صادق.
یک شب که از پشتبام به آسمان نگاه میکردم، ستارهها مثل میخهای ریز روی پارچهی مخملیِ سیاه بودند. باد از کنار گوشم گذشت و به من گفت: «میشود.» من جواب دادم: «میخواهم که بشود.» بعد خوابم برد و در خواب دیدم حیاطنوازان روی صحنهای بزرگ مینوازند و قابلمهی شکسته، تاجی طلایی بر سر دارد.
فصل سوم: جادهای تا جشن، و دیواری که باید شکست
روز جشن نزدیک شد. مدرسهی ما در روستا کوچک بود، اما جشن آخر سال همیشه بزرگتر از خودش میشد. خانوادهها میآمدند، مربیها لباس نو میپوشیدند، و همهی کلاسها برنامه داشتند. ما سهنفر هم—با نخهای رنگی دور مچ—قرار بود «چهار قطعه از حیاط» را بزنیم: «آغاز با باران»، «آشتیِ سوم»، «تابِ طنابی»، و «مارشِ مشق ریاضی».
صبحِ آخرین تمرین، باران گرفت. حیاط، بوی گِلِ نمزده داد. آمدم بند رخت را کوک کنم، دیدم نخِ کنفیِ قوطیها خیس شده و صداهایشان گرفته. دلشکسته—مثل وقتی سیم گیتار پاره میشود—کنار حوض نشستم. کیوان گفت: «بیخیال، خشک میشه.» سارا اما گوشش را نزدیک قوطی گرفت و آرام گفت: «صداش عوض شده، اما هنوز صداست. مثل گلویم وقتی سرما میخورم.» این را که گفت، انگار کلیدِ چراغی را زد. فهمیدم باید با همین صدای گرفته، قطعهای تازه بسازم. اسمش را گذاشتم «بعد از باران». کوتاه بود، اما بوی واقعیت میداد. آن عصر، با «بعد از باران» تمرین را تمام کردیم.
دو روز مانده به جشن، خبر بد رسید: اجرای ما حذف شده. مدیر مدرسه گفته بود «سازهای غیرعادی» شاید «حاشیه درست کند». خانم صادقی با صورت گرفته آمد خانهی ما. بابا، آرام و محکم، گفت: «به جای حذف کردن، باید بپرسن این بچهها چطور ساختن و چی یاد گرفتن.» مامان هم دست روی شانهام گذاشت. چشمهایم سوخت. برای چند دقیقه، همهی صداها از دنیا رفت. انگار کسی دکمهی بیصدا را زده بود.
اما «سماجت مهربان» اجازه نداد تسلیم شوم. با خانم صادقی رفتیم مدرسه. توی دفتر مدیر، من توضیح دادم که چرا قابلمهی شکسته هم میتواند صدا بدهد و چرا بند رخت مثل سیم ویولن است—اگر با احترام لمسش کنی. از درسهایم هم حرف زدم؛ از اینکه یک ردیف عدد میتواند ریتم بسازد. مدیر ساکت گوش داد. آخر سر گفت: «یک شرط.» پرسیدم: «چی؟» گفت: «اگر بتوانی همینجا، بدون سر و صدا، یک قطعهی خیلی کوتاه بزنی و من حس کنم مزاحمتی ندارد، اجازه میدهم.»
قلبم کوبید. قوطیها و قابلمهها را نیاورده بودم. فقط خودم بودم و اتاقی با میز و صندلی و ساعت دیواری. ناگهان، انگشتهایم رفتند روی لبهی میز: «تَ—تَ—تَتَ». کف دستم روی سطح صاف: «پوم—پوم». با ناخنم لبهی فلزیِ بشقابِ چایخوری را خراشاندم: «زِزِز…» و با نفسهای آرام، هوا را مثل فلوت نرم کردم. «آشتیِ دفتر مدیر» متولد شد. آنقدر کوتاه و آرام که صدای ثانیهشمارِ ساعت دیواری، بخشی از قطعه شد.
وقتی تمام شد، مدیر لبخند کمرنگی زد. گفت: «عجیب بود. باشه. اجرا کنید. اما مراقبِ صدا.» من گفتم: «صدا مراقب ماست، اگر ما مراقبش باشیم.» او خندید. بیرون که آمدیم، خانم صادقی آهِ بلندی کشید و گفت: «تو با سکوت هم موسیقی میسازی.»
شام آن شب، مامان قیمه پخت. بابا از سرِ کار زود برگشته بود. گفت: «میدونی پسر، استعداد مثل آب زیرِ سنگه. هرجا راهی نیست، راه باز میکنه.» من به قابلمه نگاه کردم و چشمک زدم. بعد از شام، سارا پیام داد: «خبرش پیچید. همه منتظرن.» کیوان هم نوشت: «میتونیم با «بعد از باران» شروع کنیم؟» جواب دادم: «آره. بگذار اولین نفسِ سالن، هوای بعد از باران باشه.»
شب اما، ترس آمد. ترسی که مثل سایه روی دیوار بالا میرفت. فکر کردم اگر وسط اجرا بند رخت پاره شد چه؟ اگر قوطیها نلرزیدند؟ اگر بچهها خندیدند؟ اگر… اگر… آنقدر «اگر» آمد که خواب نرفتم. تا سپیدهدم، با انگشت روی پتوی سربازیام ریتم زدم، آرام، مثل لالایی. گفتم: «سامان، تو از حیاط یاد گرفتی که هیچ صدایی دشمنِ صدا نیست. پس برو و حرف بزن.»
فصل چهارم: روزِ روشن، موفقیتِ بزرگ
روز جشن رسید. سالنِ کوچک مدرسه پر شد: پدرها با لبخندهای خسته، مادرها با چشمهای براق، بچهها با هیجان. پشت صحنه، ما سهنفر مچهایمان را با نخهای رنگی بستیم. من سبز—رنگِ برگِ تاک؛ سارا قرمز—مثل دانههای انارِ زمستان؛ کیوان آبی—مثل حوض. قابلمهی شکسته روی چهارپایهی چوبی نشست؛ قوطیهایمان با نخهای تازه و کوتاهتر آویزان شدند تا کمتر صدا پخش کنند؛ بند رختِ کوچکی را هم با دو میخ به قابِ چوبی وصل کرده بودیم. همهچیزِ ساده، اما حاضر.
اسم ما را که خواندند، نفس گرفتم. کفِ سالن مثل موج حرکت کرد. جلو رفتم، به قابلمه دست کشیدم و زمزمه کردم: «سلام پیرمردِ قهرمان.» بعد رو به جمعیت گفتم: «ما از حیاطِ خانهمان آمدهایم. چهار قطعه از همانجا.» و چشمم دنبال یک نفر گشت—مدیر. او لبخند زد. خانم صادقی هم انگشت شستش را بالا برد.
«بعد از باران» را شروع کردیم. سارا با قوطیِ صدادارِ خیسشده، آرام ضرب گرفت. کیوان با لبهی حوضِ چوبی، کشیدههای نرم زد. من بند رختِ کوچک را با احتیاط لرزاندم. صدای گرفته و دلنشینش، مثل سرفهی کوتاهی بعد از گریه، از بین ردیفهای نفسِ تماشاگران گذشت. سکوتی که آمد، سکوتِ ترس نبود؛ سکوتِ گوش سپردن بود. بعد رفتیم سراغ «آشتیِ سوم». همان آشتی، با سالن هم کار خودش را کرد. آدم بزرگها، چشمهایشان فهمید. بچهها، بدنهایشان آرام شد. «تابِ طنابی» را چابکتر زدیم؛ من ریتم را کمی تند کردم تا هیجان از لابهلای نُتهای خانه بیرون بپرد و روی صحنه بچرخد. آخر سر، «مارشِ مشق ریاضی» را با لبخند زدم. روی قوطیها، الگوی پنج–سه–دو اجرا کردم؛ روی قابلمه، ضربهای یکنواخت. سارا با شمردنِ بیصدای لبهایش همنوایی داد: «یک، دو، سه…» و کیوان ضربهای پایانی را مثل نقطههای پررنگ یک جمله گذاشت.
تمام که شد، نفس سالن یک لحظه بند آمد. بعد، دستها به هم خوردند. اول آرام، بعد بلند، بعد ایستاده. من حس کردم بندی که درونم بسته بود، باز شد. فقط دستها نبود؛ نگاهها برق داشت. مامان اشک میریخت و میخندید؛ بابا دست روی سینه گذاشت. مدیر مدرسه هم دست میزد. خانم صادقی گریه میکرد. من تعظیم کردم، اما هنوز کارمان تمام نشده بود. جلو رفتم و گفتم: «میشود یک بار دیگر، خیلی کوتاه، با شما بزنیم؟» همهمه شد. گفتم: «شما دستهایتان را روی پاهایتان بگذارید و وقتی من دستم را بالا میبرم، دو بار آرام بزنید: تپ–تپ. ما بقیهاش را میزنیم.»
سالن تبدیل شد به یک حیاط بزرگ. وقتی من دستم را بالا بردم، «تپ–تپ»ی هماهنگ بلند شد. ما روی آن ریتم، «آشتیِ مدرسه» را بداهه زدیم. این قطعه هیچوقت در دفترم نوشته نشد؛ اما در دلها ضبط شد.
بعد از اجرا، اتفاقی افتاد که انتظارش را نداشتم. یکی از مهمانها—مردی که خودش را «آقای واحدی» معرفی کرد—گفت از یک انجمن فرهنگی شهر آمده و دوست دارد ما در جشنوارهی نوجوانانِ استان اجرا کنیم. من اول فکر کردم شوخی میکند. کارت داد و گفت: «صدایی که از خانه درمیآید، باید در شهر هم شنیده شود.» خانم صادقی دستش را فشرد و شوق در چشمش پیچید. بابا زیر گوشم گفت: «دیدی؟ آب راهش را پیدا کرد.»
روزهای بعد، تمرینهایمان حرفهایتر شد. آقای واحدی برایمان جای تمرین در فرهنگسرا گرفت. اولین بار که وارد سالن بزرگ شدیم، صدا گم شد. خلاصه نبود، میپیچید و برمیگشت. فهمیدیم باید نظم تازهای یاد بگیریم. یک ساز تازه هم ساختیم: یک جعبهی چوبی با سیمهای ماهیگیری که کیوان با انگشت میکشید و صدای بَمِ مخملی میداد. اسمش را گذاشتیم «حوضِ دوم». راههای تازه پیدا میشد، مثل شیارهای روی خاک وقتی آب گرفته باشد.
روز جشنواره، پشت صحنهی سالنِ شهر بزرگ، من دستم را روی قابلمه گذاشتم و چشمانم را بستم. بوی چوبِ نو، نورهای سفید، همهمهی جمعیت… یاد حیاطمان افتادم. یاد بند رخت، یاد جیرجیرکها، یاد «سماجت مهربان». با خودم گفتم: «من همان پسرِ حیاطم، فقط حیاطم بزرگتر شده.» وقتی رفتیم روی صحنه، نورها چشمم را زد اما ترسی نبود. شروع کردیم با «آغاز با باران»، بعد رفتیم به «تابِ طنابی» و «مارشِ مشق ریاضی»؛ وسط اجرا، یک بخش بداهه با ضربههای هماهنگ دستِ تماشاگران اجرا کردیم. سالن، که اول با کنجکاوی نگاه میکرد، همراه شد. آن لحظهای که جمعیت، ریتم ما را گرفت و ما روی آن ساختیم، فهمیدم موسیقی وقتی بزرگ میشود که تقسیم شود.
نتیجه جشنواره؟ اول شدیم. اسم «حیاطنوازان» روی پوسترها آمد. عکس ما—سه نوجوان با نخهای رنگی دور مچ—روی صفحهی انجمن رفت. رسانهی محلی از ما گزارش گرفت؛ خبرنگار از من پرسید: «این همه از کجا شروع شد؟» گفتم: «از یک قابلمهی شکسته.» خندید و گفت: «قشنگ گفتی.» اما برای من فقط قشنگ نبود؛ حقیقت بود.
موفقیت، فقط یک جامِ شیشهای نبود که روی طاقچه گذاشتیم. موفقیت یعنی وقتی بعد از جشنواره به خانه برگشتم، همسایهی روبهرو—همان که غر میزد—گفت: «آفرین پسر. آن شب که کاملاً ساکت تمرین میکردی و ما صدا نمیشنیدیم، خیال کردم ول کردی. اما حالا میبینم صدا رو از تو نمیشه گرفت.» و لبخند زد. من هم با احترام گفتم: «اون شب داشتم «آشتیِ بیصدا» میساختم.»
مدیر مدرسه، سر صف، جلوی همه گفت: «ما یاد گرفتیم که کلاس درس فقط چهار دیوار ندارد.» و خانم صادقی مرا بغل کرد و در گوشم گفت: «سماجت مهربان را هیچوقت گم نکن.»
امّا بزرگترین موفقیت، خیلی بیصدا اتفاق افتاد. همان شب که جام را روی طاقچه گذاشتیم، مامان کنارم نشست. دستم را گرفت و گفت: «سامان، امروز فهمیدم آنچه نان و آب میشود فقط نمره نیست. گاهی یک صداست که نانِ دل آدم را میآرد. ببخش اگر نفهمیدم.» من به انگشتهای خستهاش نگاه کردم—انگشتهایی که هزار بار قابلمه را شسته بودند—و گفتم: «مامان، اگر قابلمهها نبودند، من هم نبودم.» هر دو خندیدیم و گریه کردیم.
از آن به بعد، هر وقت باران میبارید، من میرفتم در حیاط و «بعد از باران» را دوباره میزدم. نه برای جشنواره، نه برای پوستر، فقط برای یادآوری. یادآوریِ اینکه استعداد مثل آبِ حوض است: اگر راهش را ببندی، بالا میآید و از جایی میگذرد که فکرش را هم نمیکنی. و من هر بار که بند رخت را میلرزانم و صدای نازکش را میشنوم، میفهمم هنوز همان پسرم که از هرچیز، نت میسازد.
حالا گاهی به روستاهای نزدیک دعوت میشویم تا برای بچهها کارگاه بگذاریم. اولین چیزی که میگویم این است: «چشمهایتان را ببندید و خانهتان را گوش کنید. اگر خوب گوش کنید، میبینید استعداد شما همین حالا دارد حرف میزند.» بعد قوطیها را آویزان میکنیم، قابلمهها را میچینیم، و با بوی خاک، با نور ایوان، با خندههای بیپروای بچهها، قطعهای میسازیم که هیچجا تکرار نمیشود—قطعهای از همانجا.
گاهی، توی دفترم مینویسم: «امروز، آشتیِ پنجم: با خودم.» چون میدانم موفقیتِ بزرگ فقط روی صحنه نیست؛ توی حیاط خانه هم هست، وقتی میفهمی صدای تو، همان تویی، و هیچ دیواری جلوِ راهش نمیماند. من هنوز با جهان حرف میزنم—با جیرجیرک، با باد، با آب، با آهنِ قابلمه—و جهان جوابم را میدهد. این گفتوگوی بیپایان، همان موسیقی از حیاط خانه است؛ موسیقیای که از یک قابلمهی شکسته شروع شد و حالا در دلِ آدمها، جای خودش را پیدا کرده.
و هر بار که کسی میپرسد «از کجا شروع کنم؟» میگویم: «از همانجا که هستی. از اولین صدایی که میشنوی. استعداد اگر در تو باشد، خودش را نشان میدهد—حتی اگر دیوارها کاهگلی باشند و سیمها کهنه. کافیست دستت را دراز کنی، به جهان سلام کنی، و جرأت داشته باشی که اولین نت را بزنی.»
پایان
پر امتیازترین محصولات
زندگینامه ری کروک خالق امپراطوری مکدونالد/PDF
1,358,000 ریالکتاب ذهنیت قهرمان/PDF
985,000 ریالکتاب زنان، احساسات و انتخابها | فاطمه خورشید جمسی – خودشناسی، احساسات و رشد زنان/PDF
1,500,000 ریالداستان اجتماعی واقعگرا سه ایستگاه تا امید در متروی تهران/PDF
100,000 ریالکتاب ترس از دوربین و مسخره شدن/PDF
985,000 ریال




