انگیزشی

کودک فال‌فروش: روایت الهام‌بخش امید در خیابان‌های تهران

کودک فال‌فروش

کودک فال‌فروش (رمانک اجتماعی – الهام‌بخش)

فصل اول: فال‌های صبحگاهی

اسم من میلاده. دوازده سالمه. خیلی‌ها وقتی از کنارم رد می‌شن، نمی‌پرسن اسمم چیه. فقط نگام می‌کنن، سینی رو می‌بینن که پر از فال‌های تاخورده‌س، یه اسکناس می‌ذارن و یه کاغذ برمی‌دارن و بعد همون‌قدر سریع که اومدن، می‌رن. اما من برای خودم مهمه که اسمم میلاده، چون وقتی مامان صدام می‌کنه، تو صداش یه گرمایی هست که هیچ وقت تو بوق ماشین‌ها یا دادزدن دستفروش‌ها پیدا نمی‌شه.

صبح‌ها زود بیدار می‌شم. قبل از اینکه خورشید کامل بالا بیاد، صدای اذان از مسجد سر کوچه میاد و بعد کم‌کم بوی نون بربری داغ می‌پیچه توی کوچه. مامانم همیشه قبل از من بیداره. با روسری گل‌دارش که موهاشو جمع کرده، لقمه درست می‌کنه. یه تیکه نون، یه کمی پنیر، گاهی هم گردو. می‌ذاره جلوم و می‌گه:
ـ بخور مادر. تا ظهر جون داشته باشی.

بعد سینی کوچیک رو برمی‌داره و بندش رو می‌ندازه دور گردنم. دست می‌کشه رو موهام و می‌گه:
ـ مواظب چشمات باش. زیادی برق نزنه که نخورنش.
این رو همیشه با خنده می‌گه، ولی من ته دلش رو می‌دونم. ته دلش می‌ترسه این برق خاموش شه، مثل چراغی که باد می‌زنه و هی سوسو می‌زنه.

راه می‌افتم سمت خیابون ولیعصر. صبح‌ها خیابون مثل آدمی‌ه که تازه از خواب پریده. اتوبوس‌های قرمز پشت سر هم رد می‌شن، تاکسی‌های زرد بوق می‌زنن، مردم با عجله می‌دَوَن سمت ایستگاه BRT. صدای ترمز، صدای کفش‌ها روی آسفالت، صدای دستفروش‌هایی که داد می‌زنن «آدامس، آدامس، بلال داغ!» همه با هم قاطی می‌شه. من هم می‌ایستم کنار پیاده‌رو، سینی رو روی دست می‌گیرم و می‌گم:
ـ فال حافظ… فال نیت… با تفسیر!

صدای من تو شلوغی گم می‌شه، اما گاهی یکی نگام می‌کنه. بیشتر وقت‌ها کسایی میان که عجله ندارن، یا دلشون یه چیزی می‌خواد که خودشون نمی‌دونن چیه.

اولین مشتری امروز یه مرد جوونه با کوله‌پشتی سیاه. لبخند می‌زنه و می‌گه:
ـ داداش کوچیک، برام یه فال خوب بگیر.
اسکناس آبی رو می‌ذاره رو سینی. من می‌گم: «نیت کن.» اون چشم‌هاشو می‌بنده. یکی از کاغذها رو باز می‌کنم. روش این بیت نوشته شده:
«تو را رسد که به‌خود ناز کنی ای یار عزیز…»

نفسش رو آهسته بیرون می‌ده. منم مثل همیشه تفسیر خودم رو می‌گم:
ـ یعنی تلاشت رو دست‌کم نگیر. یه خبری تو راهه.
سر تکون می‌ده. لبخند می‌زنه. وقتی می‌ره، من پشت سرش فکر می‌کنم شاید دانشجو باشه، شاید هم امتحان داشته باشه. دلم می‌خواد قبول شه.

این‌جور وقت‌ها منم دلم می‌خواد برای خودم یه فال بگیرم. اما اولش خجالت می‌کشیدم. می‌گفتم فال برای مشتری‌هاست، نه برای خود فال‌فروش. تا اینکه یک روز بارونی، که کفش‌هام خیس بود و پولی هم تو جیبم نبود، یه کاغذ کوچیک برداشتم. آهسته نوشتم: «میلاد، هیچ‌کس نباید رویاهاشو رها کنه.» همونو گذاشتم کف جیبم. از اون روز هر بار بارون میاد، دستم می‌ره سراغ همون کاغذ. انگار گرمم می‌کنه.

ظهرها می‌زنم سمت انقلاب. اون‌جا هوا بوی کتاب می‌ده. بوی کاغذ با بوی بارون قاطی می‌شه. کتاب‌فروشی‌ها پر از جلدهای رنگارنگه. بعضی‌ها اسم‌هایی دارن که حتی نمی‌تونم بخونم، اما قشنگن. گاهی می‌ایستم جلوی «کتابخانه عمومی» و از شیشه به داخل نگاه می‌کنم. آدم‌ها آروم می‌رن و میان. کسی داد نمی‌زنه. کسی عجله نداره. یکی بار اول که این کارو کردم، پشت شیشه به خودم سلام دادم: «سلام میلادِ آینده!»

یک بار، وقتی هوا سوز داشت، رفتم زیر سایه‌بان یه کتاب‌فروشی قدیمی. صاحبش، مردی بود با عینک ته‌استکانی و بارونی سبز. اسمش «آقای فروغی» بود. اومد بیرون و گفت:
ـ سرما نخوری جوون؟
گفتم: «نه، همین‌جا وایمیستم تا بارون بند بیاد.»
گفت: «فال می‌فروشی؟ بخون ببینم چی می‌گه.»

یه فال برداشت. باز کرد و خوند: «بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم…» بعد مکث کرد و تو چشمام نگاه کرد:
ـ تفسیرش چیه؟
گفتم: «یعنی امروز به خودت سخت نگیر. یه شادی کوچیک واسه خودت بساز.»
خندید. گفت: «پس بیا تو، یه چای بخور. اینم پول فال.»

چای‌اش بوی دارچین می‌داد. نشستیم پشت میز چوبی. دیوارها پر از عکس شاعرها بود. پرسید: «کلاس چندمی؟»
گفتم: «هیچی… فعلاً کار می‌کنم.»
ساکت شد. بعد از توی کشو یه دفتر نقاشی کوچیک درآورد. جلد آبی داشت. گفت: «این مال تو. هر چی دیدی و حس کردی، بنویس. حتی اگر یک خط.» بعد به قفسه‌های پر از کتاب اشاره کرد: «اینا هم یه روز دفتر بودن.»

دفتر رو گرفتم. دستام می‌لرزید. از اون روز اسمش رو گذاشتم «دفتر رویاها».

دفتر رویاها شد پناه من. هر چی دلم می‌خواست می‌نوشتم. حتی فال برای خودم. حتی رویای بقیه. وقتی مشتری‌ها فال می‌خریدن، به چشماشون نگاه می‌کردم. اگر خندیدن، می‌نوشتم: «رویا: لبخندش بی‌دلیل بود؛ شاید جواب یه پیام منتظر رو گرفت.» اگر اخم کردن، می‌نوشتم: «رویا: دنبال یک خبر خوبه و نمی‌دونه از کجا بیاد.»

کم‌کم فهمیدم همه آدم‌ها یه چیزی دارن که دنبالش می‌گردن. بعضیا عشق، بعضیا کار، بعضیا آرامش. فال فقط بهونه‌س. اصلش اینه که کسی پیدا شه و یه لحظه گوش بده به رویای آدم.

شب‌ها وقتی خسته برمی‌گردم خونه، دفتر رو باز می‌کنم و برای مامان می‌خونم. مامان گاهی اشک می‌ریزه، گاهی لبخند می‌زنه. یه بار گفت: «میلاد، تو یه روزی نویسنده می‌شی.» من خندیدم. ولی ته دلم لرزید. نویسنده؟ یعنی من می‌تونم کلمه‌ها رو مثل همین فال‌ها بفروشم؟ نه، بفروشم نه… هدیه کنم.

و این‌طوری بود که زندگی فال‌فروشی من، هر روز صبح کنار خیابون شروع می‌شد، با کاغذهایی که روی خودشون شعر داشتن و پشتشون رویا.

فصل دوم: دفتر رویاها

از وقتی دفتر آبی رو گرفتم، همه‌چیز فرق کرد. انگار یه پنجره‌ی تازه توی دنیای من باز شد. قبلاً وقتی فال می‌فروختم، فقط کاغذها رو تا می‌زدم و توی سینی می‌ذاشتم. اما حالا هر بار که سینی رو پر می‌کردم، چند تا کاغذ تازه هم خودم می‌نوشتم و بین فال‌ها می‌ذاشتم. خطم کج و کوله بود، ولی مهم نبود. مهم این بود که حرف دلم روش نوشته شده بود.

گاهی هم فال‌ها رو برای خودم می‌نوشتم. شب‌ها، وقتی از کار برمی‌گشتم و مامان خوابیده بود، می‌نشستم گوشه‌ی اتاق، دفتر رو باز می‌کردم و آهسته می‌نوشتم. می‌نوشتم از بوی نون داغ صبح‌ها، از صدای بوق تاکسی‌ها، از پیرمردی که هر روز فال می‌خرید و هیچ‌وقت لبخند نمی‌زد. می‌نوشتم از رویای خودم، رویای مدرسه رفتن، رویای اینکه یه روز کتابی چاپ کنم که روش اسم من نوشته باشه: «میلاد».

یه شب وقتی مامان دید دارم چیزی می‌نویسم، چراغ رو روشن کرد و گفت:
ـ چی می‌نویسی مادر؟
گفتم: «فال برای خودم.»
خندید. سرمو بوسید و گفت: «فال خودت همیشه خوب باشه.»

آشنایی با آریا

یه روز سرد زمستونی، کنار ایستگاه مترو، پسری رو دیدم که دستمال کاغذی می‌فروخت. اسمش آریا بود. هم‌سن خودم به‌نظر می‌رسید. گونه‌هاش سرخ شده بود از سرما. سینی‌اش افتاد و بسته‌های دستمال ریخت کف خیابون. مردم بی‌تفاوت رد شدن، بعضیا هم با کفش‌هاشون لگد زدن روی بسته‌ها. دویدم سمتش، کمک کردم همه رو جمع کنیم. وقتی کارمون تموم شد، نشستیم روی جدول کنار خیابون.

گفت: «مرسی داداش. اسمت چیه؟»
گفتم: «میلاد.»
ـ «منم آریام. همیشه اینجا کار می‌کنی؟»
ـ «بیشتر وقتا انقلاب یا ولیعصرم. تو چی؟»
ـ «منم همین دور و برا. دستمال می‌فروشم. اما بیشتر وقتا دلم می‌خواد فرار کنم از این خیابون‌ها.»

از اون روز هر وقت همدیگه رو می‌دیدیم، لقمه‌هامون رو نصف می‌کردیم. گاهی من براش فال می‌نوشتم، گاهی اون برام داستان می‌گفت. می‌گفت وقتی خسته می‌شه، توی ذهنش موتور بزرگی داره. سوار می‌شه و تا بالای کوه‌های شمال تهران می‌ره. اون بالا نفس عمیق می‌کشه و بعد دوباره برمی‌گرده. منم براش گفتم رویای من مدرسه‌س. می‌خوام یاد بگیرم بنویسم، نه فقط فال کوتاه، بلکه داستان بلند. آریا دست زد روی شونه‌م و گفت: «می‌شی. مطمئن باش.»

زمستان سخت

زمستون مثل دشمنی بود که هر روز می‌خواست ما رو شکست بده. انگشتام یخ می‌زد. نفس‌ها بخار می‌شد. بعضی روزها مشتری کم بود. بعضی وقت‌ها هم مأمورا می‌اومدن و داد می‌زدن: «جمع کنید! سد معبره!» من و آریا می‌دویدیم سمت کوچه‌های فرعی. سینی به کمرم می‌خورد و تق‌تق صدا می‌کرد. هر بار می‌ترسیدم کاغذها پخش زمین بشه.

یه بار یکی از مأمورا وقتی دید دارم می‌دوم، ایستاد و فقط نگام کرد. بعد زیر لب گفت: «خدا کمکت کنه پسر.» من همون لحظه حس کردم شاید همه‌ی آدم‌ها مثل هم بی‌رحم نیستن.

شب‌ها وقتی به خونه برمی‌گشتم، مامان دستامو توی ظرف آب گرم می‌ذاشت. می‌گفت: «میلاد، این دستا یه روز کتاب می‌نویسه. بذار سالم بمونه.» من خنده‌ام می‌گرفت. می‌گفتم: «مامان، کی حوصله داره کتاب منو بخونه؟» ولی ته دلم یه چیزی روشن می‌شد.

نوشتن رویاهای مردم

دفتر آبی کم‌کم پر می‌شد. اما من فقط فال نمی‌نوشتم. رویاهای مردم رو هم می‌نوشتم. مثلا وقتی یه دختر جوون فال خرید و تو چشم‌هاش اشک برق زد، نوشتم: «این رویا دنبال کسی‌ه که هنوز برنگشته.» یا وقتی یه مرد میانسال با کت شیک فال برداشت و لبخند نصفه زد، نوشتم: «این رویا دنبال روزهایی‌ه که کمتر خسته باشه.»

یه بار یه خانوم مسن اومد. فال برداشت و گفت: «پسرم، برام بخون.» فال رو باز کردم. توش نوشته بود: «بهار می‌آید.» زن آه کشید و گفت: «ای کاش بهار عمر منم برسه.» من توی دفتر نوشتم: «این رویا دنبال سلامتی دوباره‌س.»

کم‌کم فهمیدم که آدم‌ها فقط برای شعر فال نمی‌خرن. برای امید می‌خرن. انگار هر کاغذ یه کلیده که در یه در مخفی رو باز می‌کنه. و من خوشحال بودم که می‌تونم اون کلید رو به دست‌شون بدم.

شب بارانی

یه شب بارونی، وقتی همه‌جا خیس بود، رفتم زیر پل حافظ. بارون از لای درزها می‌چکید پایین. دفترم رو باز کردم. توی تاریکی چراغ خیابون، نوشتم: «میلاد، یک روز این سینی رو زمین می‌ذاری و به جاش قلم دستت می‌گیری.» بعد بلند خوندم. هیچ‌کس نبود، فقط صدای بارون جوابمو داد. اما حس کردم دارم با آینده‌ی خودم حرف می‌زنم.

وقتی دفتر رو بستم، انگار بارون کمتر سرد بود. رفتم سمت خونه، با سینی سبک و قلبی سنگین از رویا.

دیدار دوباره با آقای فروغی

یه روز عصر دوباره رفتم کتاب‌فروشی آقای فروغی. وقتی منو دید گفت: «جوون فال‌فروش، دفترت پر شد؟» خندیدم. گفتم: «نصفش پر شده.»
گفت: «بخون ببینم چی نوشتی.»

با خجالت یکی از صفحه‌ها رو باز کردم. توش نوشته بود: «آدم‌ها همه دنبال چیزی‌ان. بعضی دنبال عشق، بعضی دنبال آرامش، بعضی دنبال یه گوش شنوا. فال بهونه‌س. اصلش رویاست.»

آقای فروغی عینکش رو برداشت، نگاه کرد و گفت: «این دیگه فال نیست، این نوشته‌س. تو داری نویسنده می‌شی.»
دلم لرزید. حس کردم اون چیزی رو گفت که همیشه توی دلم بود ولی جرأت نمی‌کردم به زبون بیارم.

اون روز وقتی از کتاب‌فروشی بیرون اومدم، خیابون انقلاب مثل همیشه شلوغ بود. ولی برای من همه‌چیز تغییر کرده بود. چون حالا باور کرده بودم که می‌تونم چیزی بیشتر از یه فال‌فروش باشم. من می‌تونستم نویسنده باشم.

فصل سوم: حروف و امید

یه روز عصر که سینی فال‌هام سبک شده بود و پول زیادی هم دستم نیومده بود، رفتم سمت «خانه فرهنگ» محله. معمولاً جلوی اونجا شلوغ بود. بچه‌ها می‌اومدن و می‌رفتن، بعضیا کلاس نقاشی داشتن، بعضیا کلاس موسیقی. من همیشه از دور نگاه می‌کردم و بعد رد می‌شدم. چون فکر می‌کردم اونجا جای من نیست.

اما اون روز چیزی روی شیشه‌ی در دیدم که باعث شد وایستم. یه کاغذ رنگی بود با خط درشت نوشته شده بود:
«کلاس سوادآموزی رایگان برای کودکان کار – عصرها»

قلبم شروع کرد به تند زدن. همون‌جا خشک شدم. با خودم گفتم یعنی می‌شه؟ یعنی واقعاً منم می‌تونم برم و یاد بگیرم؟ چند دقیقه فقط جلو در رفتم و برگشتم. تا بالاخره یکی از خانم‌ها که از داخل می‌اومد بیرون گفت: «پسرجون، می‌خوای بیای تو؟»
زیر لب گفتم: «آره.»

پا گذاشتم داخل. راهروی باریکی بود با دیوارهای زرد رنگ. بوی گچ و کاغذ می‌اومد. ته راهرو، اتاقی بود که بچه‌ها توش نشسته بودن. خانمی با روسری روشن پشت میز بود. وقتی منو دید، لبخند زد و گفت:
ـ سلام. اسمت چیه؟
گفتم: «میلاد.»
ـ میلاد، خوش اومدی. میای هر روز عصر؟
گفتم: «بعد از کار… سعی می‌کنم.»
گفت: «سعی نه، بیا. ما منتظرتیم.»

اولین کلاس

اولین بار که سر کلاس نشستم، همه‌چی برام عجیب بود. بچه‌ها روی نیمکت‌ها بودن، دفتر و مداد جلوشون. روی تخته با خط درشت نوشته بود: «الف – ب – پ». خانم آذر، معلم کلاس، با حوصله توضیح می‌داد. دست‌هاش پر از گچ بود.

وقتی مداد رو دستم گرفتم، اول حس کردم دارم سیم برق دست می‌گیرم. دستم می‌لرزید. خانم آذر اومد کنارم. گفت: «شل‌تر بگیر، اما محکم. مثل دست دادن با خودت.» لبخند زد. منم لبخند زدم. بعد روی دفتر سفیدم نوشتم: «مـ…» بعد «میلاد».

حروف کج و کوله بودن. ولی وقتی اسمم کامل شد، قلبم تند زد. انگار برای اولین بار خودم رو روی کاغذ دیدم. اون شب کاغذ رو گذاشتم زیر بالش. خوابیدم و خواب دیدم که توی کتابخونه بزرگی هستم و همه‌ی کتاب‌ها جلد نرم دارن و روی صفحه اول‌شون نوشته: «برای میلاد، که رویاهاشو رها نکرد.»

روزهای پرکار، شب‌های پرامید

از اون روز به بعد، زندگی من دو قسمت شد. روزها فال‌فروشی، شب‌ها کلاس. بعضی وقت‌ها خسته و خواب‌آلود می‌رفتم، بعضی وقت‌ها دیر می‌رسیدم. ولی هیچ‌وقت دست از رفتن نکشیدم. خانم آذر هر بار که می‌دیدم می‌گفت: «آفرین که اومدی.» همین یه جمله، انگار کل خستگی روز رو از تنم درمی‌آورد.

کم‌کم یاد گرفتم بخونم و بنویسم. اول فقط اسم‌ها. بعد جمله‌های ساده. یه روز روی تخته نوشت: «زندگی یعنی امید.» همه با هم خوندیم. من اما بیشتر از همه حس کردم این جمله واسه خودمه.

شب‌ها توی دفتر آبی، داستان‌های کوتاه نوشتم. دیگه فقط فال نبود. قصه بود. مثلا نوشتم: «پسرکی در خیابان، دفتر کوچکی دارد. هر بار که کاغذی می‌فروشد، کلمه‌ای تازه پیدا می‌کند.»

دوستی‌ها در کلاس

توی کلاس با چند تا بچه‌ی دیگه آشنا شدم. یکی‌شون سارا بود، دختری که گل می‌فروخت. می‌گفت: «می‌خوام یه روز مغازه گل داشته باشم.» یکی دیگه رضا بود که کفش واکس می‌زد. می‌گفت: «می‌خوام یه روز کفاشی بزرگ داشته باشم.» هر کدوم یه رویا داشتن. وقتی با هم حرف می‌زدیم، حس می‌کردم تنها نیستم. ما همه یه چیز مشترک داشتیم: دلمون نمی‌خواست فقط کار کنیم، می‌خواستیم یاد بگیریم.

آریا هم بالاخره با من اومد کلاس. اولش می‌گفت: «نه بابا، من که موتورسواری یاد می‌گیرم، سواد به چه دردم می‌خوره؟» ولی یه شب بارونی اومد و نشست کنارش. وقتی اولین بار اسمش رو نوشت، چشم‌هاش برق زد. گفت: «عجب حسیه! انگار موتور رویا رو روشن کردم.»

اولین اجرا

یه روز خانم آذر گفت: «بچه‌ها، آخر ترم هر کسی باید یه متن کوتاه بنویسه و جلوی کلاس بخونه.» همه ساکت شدن. دل من ریخت. یعنی من جلوی همه بخونم؟

اون شب تا دیروقت بیدار موندم. دفتر رویاها رو باز کردم. شروع کردم به نوشتن. نوشتم از صبح‌های تهران، از آواز دستفروش‌ها، از آقای فروغی و چای دارچین، از آریا و رویای موتور، از کاغذی که همیشه تو جیبم بود. نوشتم: «هیچ‌کس نباید رویاهاشو رها کنه.» وقتی تموم شد، بالای صفحه نوشتم: «برای مامان.»

روز اجرا، نوبت من که شد، دستام عرق کرد. اما یاد حرف خانم آذر افتادم: «شل‌تر، اما محکم.» دفتر رو گرفتم و شروع کردم به خوندن. صدام اول می‌لرزید، اما کم‌کم محکم شد. وقتی رسیدم به جمله‌ی «هیچ‌کس نباید رویاهاشو رها کنه»، بغض کردم، ولی ادامه دادم.

وقتی تموم شد، کلاس پر از دست زدن شد. خانم آذر اشک تو چشم‌هاش جمع شده بود. گفت: «آفرین نویسنده‌ی کوچیک.»

نویسنده… این کلمه مثل یه فال بود که تازه باز کرده باشی و بوش کل کلاس رو پر کنه.

تاثیر روی فال‌ها

از اون به بعد فال‌هایی که می‌نوشتم فرق کرد. دیگه فقط شعر حافظ نبود. تفسیرهای من هم قشنگ‌تر شده بود. بعضی مشتری‌ها می‌گفتن: «این خط خودته؟ قشنگه.» من خجالت می‌کشیدم، ولی ته دلم گل می‌کاشتند.

یه روز یه مرد با موهای جوگندمی اومد و گفت: «پسر، برای خودت یه فال بگیر.» تعجب کردم. کاغذ رو باز کردم و نوشته بودم: «تو می‌تونی یاد بگیری، آهسته اما ثابت. راهت روشن می‌شه از قدم‌هات.» مرد گفت: «همینو قاب کن.» بعد یه اسکناس تو دفترم گذاشت.

اون روز فهمیدم فال‌ها فقط برای مشتری‌ها نیست. برای خودم هم هستن.

فصل چهارم: آغاز یک راه تازه

روزها پشت هم می‌گذشت. من هنوز فال می‌فروختم، هنوز سینی روی دوشم بود، اما دیگه همه‌چیز مثل قبل نبود. هر بار که کاغذی می‌دادم دست کسی، ته دلم می‌گفتم: «این فقط یه فال نیست، این یه یادآوریه؛ یادآوری اینکه امید هنوز زنده‌س.»

کلاس‌ها هم ادامه داشت. حالا دیگه می‌تونستم نه‌تنها اسم خودم، بلکه جمله‌های بلند بنویسم. وقتی می‌نوشتم، انگار دستم سبک می‌شد. بعضی شب‌ها مامان کنارم می‌نشست و من براش چیزهایی می‌خوندم. با لبخند گوش می‌داد و می‌گفت: «میلاد، ببین خدا چطور در رویا رو برات باز کرده.»

خبر بزرگ

یه عصر بهاری، خانم آذر بعد از کلاس صدام کرد. گفت:
ـ میلاد، بیا ببینمت.
رفتم جلو. لبخندش پر از خبر بود.
ـ از مهر می‌تونی تو مدرسه‌ی محله ثبت‌نام کنی. یه خیّر هزینه‌اش رو داده. فقط مدارکت رو بیار.
نفسم بند اومد. گفتم: «یعنی… یعنی من می‌تونم برم مدرسه؟»
ـ آره، عزیزم. وقتشه.

اون شب وقتی خبر رو به مامان دادم، نشست روی زمین. دستاش رو گذاشت روی صورتش و خندید و گریه کرد با هم. گفت: «دیدی گفتم یه روز می‌رسه؟» من هم خندیدم و بغض کردم. همون لحظه دست کردم تو جیبم، کاغذی رو که همیشه همراهم بود درآوردم: «هیچ‌کس نباید رویاهاشو رها کنه.» به مامان نشون دادم. مامان گفت: «این فال خودت بوده، و دیدی تعبیر شد.»

روزهای پرامید

از اون روز به بعد، هر صبح که می‌رفتم سر کار، خیابون‌های شلوغ تهران برام رنگ دیگه‌ای داشتن. صدای بوق‌ها کمتر اذیتم می‌کرد. حتی دود ماشین‌ها هم انگار کمتر سنگین بود. چون حالا می‌دونستم یه آینده دارم. یه صندلی توی کلاس مدرسه منتظر منه.

آریا وقتی خبر رو شنید، با ذوق گفت: «داداش، این عالیه! تو برو مدرسه، منم یه روز موتورمو می‌خرم. بعدش با هم می‌ریم دور تهران می‌چرخیم.» خندیدم. گفتم: «باشه، ولی شرط داره. باید تو هم ادامه بدی درس رو.» سرش رو خاروند و گفت: «باشه، شاید.» ولی توی چشماش برق امید بود.

روز ثبت‌نام

روز ثبت‌نام، پیراهن تمیز پوشیدم. سینی رو هم با خودم بردم؛ اول کار، بعد ثبت‌نام. چرا که نه؟ رسیدم به مدرسه‌ی محله. در فلزی آبی‌رنگ داشت و چند تا گل کاغذی روی دیوار چسبیده بود. وقتی وارد شدم، خانمی برگه‌ها رو گرفت. پرسید: «اسم؟»
گفتم: «میلاد.»
لبخند زد: «خوش اومدی میلاد.»

کلمه‌ی «خوش اومدی» مثل یه فال شیرین بود. امضا که کردم، حس کردم تمام خستگی‌های خیابون از تنم افتاد. وقتی از مدرسه بیرون اومدم، خورشید داشت روی آسفالت برق می‌زد. سینی رو محکم گرفتم. اما انگار دیگه سنگینی نمی‌کرد.

فال‌های تازه

اون روز غروب برگشتم سر چهارراه انقلاب. اولین مشتری بعد از ثبت‌نام، یه دختر کوچیک بود با موهای بافته. دست مامانش رو گرفته بود. گفت: «عمو، برای منم یه فال می‌دی؟»
خندیدم. گفتم: «حتماً. نیت کن.»
چشم‌هاشو محکم بست. کاغذ رو باز کردم. روش نوشته بود: «بوی بهار میاد وقتی می‌خندی.» آروم تو گوشش خوندم. دختر خندید و خنده‌اش تا ته کوچه دوید.

همون لحظه فهمیدم فال‌هام هم مثل من تغییر کرده. دیگه فقط شعر حافظ نبود، دیگه فقط چند خط ساده نبود. هر فال یه تکه از امید من بود که به دست آدم‌ها می‌رسید.

دیدار با آقای فروغی

شب رفتم کتاب‌فروشی آقای فروغی. در رو هل دادم. وقتی منو دید، گفت: «خب نویسنده‌ی کوچیک، امروز چه خبر؟»
گفتم: «ثبت‌نام شدم مدرسه.»
عینکش رو برداشت. مکث کرد. گفت: «می‌دونستم. فال می‌گفت.» خندیدیم. بعد از قفسه یه دفتر خط‌دار درآورد. گفت: «این یکی دیگه هدیه نیست. خودت باید بخری. چون حالا داری به رویا پول می‌دی و رویا هم به تو.» پول فال‌ها رو شمردم و گذاشتم روی میز. دفتر رو گرفتم. حس کردم یه پنجره‌ی تازه توی سینه‌م باز شد.

دفتر تازه، داستان تازه

شب، وقتی به خونه رسیدم، دفتر تازه رو باز کردم. صفحه‌ی اول سفیدِ سفید بود. خودکار رو برداشتم و نوشتم:
«فصل اول: کودک فال‌فروش.»
بعد زیرش نوشتم: «هیچ‌کس نباید رویاهاشو رها کنه.»

مامان کنارم نشست. نگاه کرد و گفت: «این بهترین فالیه که تا حالا گرفتی.»

پایان شیرین، آغاز تازه

حالا هر روز دوباره می‌رم سر کار. دوباره می‌گم: «فال حافظ… فال نیت… با تفسیر.» اما دیگه فرق کرده. حالا هر فال برای خودمم هست. وقتی یکی فال می‌خره، تو دلم می‌گم: «امروز یک قدم نزدیک‌تر شدی.»

تهران هنوز شلوغه. اتوبوس‌ها هنوز ترمز می‌زنن، تاکسی‌ها هنوز بوق می‌زنن، بارون هنوز می‌باره. اما توی جیب سمت چپم هنوز اون کاغذ قدیمی هست؛ همونی که نوشته بود: «هیچ‌کس نباید رویاهاشو رها کنه.»

هر وقت دستم بهش می‌خوره، یادم می‌افته که من، میلاد دوازده‌ساله، کودک فال‌فروش خیابون‌های شلوغ تهران، دارم آهسته و مطمئن می‌رم سمت مدرسه، سمت کتاب‌ها، سمت نوشتن. و این راه، هر قدر هم طولانی باشه، با هر قدم شیرین‌تر می‌شه.

پر امتیازترین محصولات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *