عاشقانه

نامه‌هایی که هرگز فرستاده نشد | داستان عاشقانه و نوستالژیک از دل جنگ

نامه‌هایی که هرگز فرستاده نشد

نامه‌هایی که هرگز فرستاده نشد

بادِ گرمِ اواخرِ تابستان از میانِ درختانِ چنارِ کوچه گذشت و بر صفحاتِ زردشده‌ی دفترچه‌ای که گوشه‌ی صندوقچه‌ی چوبی جا خوش کرده بود، نَفَس کشید. روی جلدِ مقوایی دفترچه، با خودکارِ بیک و خطی ساده نوشته شده بود: «رضا.» کنارِ آن، بسته‌ی کوچکی از نامه‌ها با نخِ کاهی بسته شده بود؛ پاکت‌هایی که مُهرِ پست نخورده بودند، انگار خودِ زمان از فرستادنشان ابا داشت. سال‌ها گذشته بود، اما جوهرِ آبی هنوز می‌درخشید؛ مثل ستاره‌هایی که نورشان دیر می‌رسد.

روایت از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از صندوقچه‌ای در انتهای اتاقی که پنجره‌اش رو به حیاطی کوچک باز می‌شود؛ حیاطی که در آن، شمعدانی‌های قرمز بر طاقچه‌ی آجری نشسته‌اند و سماورِ نفتی در سکوتِ عصرگاهی نفَس می‌کشد. دهه‌ی شصت است؛ ایران در جنگ است و شهر، زیر سایه‌ی آژیر و خاموشی‌های شبانه نفس می‌کشد. در این میان، جوانی بیست‌وپنج‌ساله با نامِ رضا، سربازی ساده و راست‌دل، هر شب در روشنایی زردِ فانوس، نامه‌هایی می‌نویسد که هرگز به مقصد نمی‌رسند.


رضا پیش از آنکه به جبهه برود، صبحی را به بازارِ شلوغِ شهر سپرده بود. صفِ کوپنِ برنج تا سرِ کوچه می‌رسید و بوی نانِ تازه از نانواییِ سنگکی به کوچه درز می‌کرد. مادرش روسریِ گل‌دار را محکم‌تر بست و گفت: «عجله نکن پسرم؛ سهمیه را می‌گیریم، بعد تو برو به کارَت.» رضا گفت: «مادر، دیر نمی‌شود. من تا غروب برمی‌گردم.»

او ساده بود و صادق؛ از آن سادگی‌هایی که نه از فقرِ واژه‌ها، که از فراخیِ دل می‌آید. چشم‌هایش تیره بود و آرام، و لبخندش هر بار که از مادر چیزی می‌گرفت، شبیه تشکرِ کودکانه‌ای بود که از بزرگسالان در نمی‌آید؛ انگار هنوز باور داشت دنیای بزرگ‌ترها هم می‌تواند بی‌کلک باشد.

آن روز، عصر هنگام، از جلوی کتاب‌فروشیِ کوچکِ سرِ چهارراه رد شد. ویترین، میانِ برگه‌های اعلامیه و کاغذهای خط‌دار، پر از دفترهای جلدِ آبی بود. دختر جوانی کنارِ دریچه‌ی کتاب‌فروشی، تقویمی پارچه‌ای ورق می‌زد. موهایش پشتِ سر با کشی سفید بسته شده بود، و نگاهش روی سطرهایی می‌لغزید که تاریخِ تعطیلیِ ادارات را نشان می‌داد. چشمِ رضا، بی‌اختیار مکث کرد. همان لحظه صاحبِ کتاب‌فروشی از پشتِ پیشخوان سر برآورد و گفت: «خانم، آن دفتری که می‌خواستید رسید.»

دختر، که بعداً خواهیم دانست «مهتاب» نام دارد، دفتر را گرفت و تشکر کرد. وقتی برگشت تا برود، نگاهش با نگاهِ رضا تلاقی کرد. دو نگاه ساده، بی‌آرایه و بی‌تعارف، مثل دو نُتِ کوتاه که ناگهان در هوای عصرگاهی هماهنگ می‌شوند. مهتاب لبخندی زد؛ لبخندی که نه وعده بود و نه خداحافظی؛ فقط اعترافی به اینکه لحظه‌ای مشترک از دستِ هر دو گذشته است.


چند روزِ بعد، رضا کارت اعزامش را گرفت. مادر، شبِ پیش از رفتن، پلوِ ساده‌ای پخت و در ظرفِ لعابیِ سفید ریخت. پدر چیزی نگفت. مردی بود ساکت و خسته که در سال‌های اخیر، واژه‌ها را برای امورِ ضروری نگه می‌داشت؛ و چه چیز ضروری‌تر از دیدنِ پسرِ جوانی که باید می‌رفت؟ کنارِ سفره، سماور می‌جوشید و رادیو، آهسته، خبرِ مناطقِ درگیری را می‌خواند. مادر ظرفِ آش را به سمتِ رضا گرفت و گفت: «سرد می‌شود.» رضا لقمه‌ای برداشت، اما مزه‌ی برنج، زیر زبانش عوض شده بود؛ مثل طعمِ روزی که دیگر تکرار نمی‌شود.

صبح، هنگامی که کیفِ سربازی را روی دوش انداخت، دوباره از جلوی همان کتاب‌فروشی گذشت. شیشه‌ها مه گرفته بود و روی آنها با گچ نوشته بودند: «کاغذِ نامه موجود است». رضا بی‌اختیار توقف کرد. وارد شد، دفترِ کوچکی خرید و چند برگ کاغذِ نامه. صاحبِ کتاب‌فروشی پرسید: «برای چه کسی می‌نویسی، جوان؟» رضا لبخند زد و گفت: «برای مادرم… و شاید برای کسی که هنوز نمی‌دانم چه بگویم.»

وقتی بیرون آمد، مهتاب با شالِ تیره از روبه‌رو می‌آمد. دستِ راستش سبدی حصیری بود که از آن بوی نانِ تازه می‌آمد. یک لحظه مکث؛ سلامی کوتاه؛ پاسخی کوتاه‌تر. رضا پرسید: «شما… دفترِ آبی خریدید چند روز پیش؟» مهتاب، با تعجبی که زود جای خودش را به آرامش داد، گفت: «بله. برای یادداشت‌هایم.» رضا گفت: «من هم امروز… برای نامه‌ها.» مهتاب با لبخندی که کمی رنگِ غم داشت گفت: «خوب بنویسید. بعضی نامه‌ها اگر خوب نوشته شوند، راهِ خودشان را پیدا می‌کنند؛ حتی اگر پستشان نکنیم.»

رضا چیزی نگفت. فقط سر تکان داد و راهش را ادامه داد؛ راهی که از کوچه‌ها گذشت و به میدانِ اعزام رسید.


جبهه بوی خاکِ خیس و نفتِ فانوس می‌داد. شب‌ها، خطِ روشنِ منور‌ها آسمانِ سیاه را با خطوطِ کوتاهِ سفید خط‌خطی می‌کرد. سنگرها مثل اتاق‌های بی‌در، در دل خاک کنده شده بودند، و در هر کدام، دو یا سه جوانِ لاغر با لباس‌های خاکی نشسته بودند. رضا در سنگرِ خود، کنارِ پسر دیگری به نامِ حمید، دفترچه‌ی آبی را باز می‌کرد و می‌نوشت. نخستین نامه را به مادر نوشت؛ با همان صداقتِ همیشه: حالِ من خوب است. آب کم داریم، ولی تقسیم می‌کنیم… نگران نباش.

پس از مادر، نامه‌هایی خطاب به مهتاب آغاز شد؛ بی‌آنکه هرگز سلامی مستقیم یا نامی آشکار در آنها باشد. رضا می‌نوشت: «به کسی که در کتاب‌فروشیِ سرِ چهارراه دفترِ آبی خرید، سلام. اینجا شب‌ها بوی خاک و نانِ خیس می‌آید. اگر روزی از جبهه پرسیدند، بگو بیشتر از جنگ، دلتنگی است که با آدم می‌جنگد. اگر کسی خواست بداند چرا بعضی‌ها برمی‌گردند و بعضی‌ها نه، بگو راه‌ها از یکجا آغاز می‌شوند، اما هر دل، مسیر خودش را دارد.»

حمید گاهی نگاهش می‌کرد و می‌گفت: «برادر، نامه‌ها را نمی‌فرستی چرا؟» رضا می‌گفت: «نمی‌دانم آدرس کجاست. نمی‌دانم لازم است. شاید روزی خودش پیدا شود.» حمید می‌خندید و می‌گفت: «تو ساده‌ای رضا. اما همین سادگی شاید کارها را درست کند.»


در شهر، مهتاب هر عصر، روی پله‌ی حیاط می‌نشست و دفترِ آبی خودش را باز می‌کرد. می‌نوشت، بی‌آنکه قصدِ فرستادن داشته باشد. می‌نوشت از روزهایی که صفِ روغن طولانی می‌شد و از شب‌هایی که خاموشی، آسمان را به اتاق می‌آورد. او نیز ساده بود؛ اما سادگی‌اش با سلیقه‌ی ریزبینانه‌ای آمیخته بود: در میانِ خطوطِ کلماتش جایِ لبخندی خجول و شرمی پاک پیدا می‌شد. گاهی در مسجدِ محل، کنارِ بَسیجی‌ها جورابِ پشمی می‌بافتند برای رزمنده‌ها. انگشتانش سرد می‌شد، اما چشم‌هایش گرم می‌ماند. مادرِ مهتاب پرسید: «دخترم، یادداشت‌ها را برای که می‌نویسی؟» مهتاب گفت: «برای کسی که شاید هرگز ندیده‌امش. یا شاید دیده‌ام و نمی‌دانم.»

آن شب که باران گرفت، سقفِ ایوان تَق‌تَق کرد. مهتاب، بعد از بستنِ دفتر، درِ چوبیِ حیاط را باز کرد. کوچه خیس بود، و در دوردست، آژیرِ قرمزِ کوتاهی به صدا درآمد و خاموش شد. او به آسمان نگاه کرد و زیر لب گفت: «خدایا، کسانی را که در این تاریکی‌اند، با نوری که خودت می‌دانی برگردان.»


نامه‌هایی که هرگز فرستاده نشد

در سنگر، رضا و حمید بر تپه‌ی کوچکِ خاکی تکیه داده بودند. آن‌سوتر، صدای بی‌سیم، گاه‌گاهی با خش‌خش، خبری می‌داد. رضا گفت: «حمید، اگر… اگر روزی من برنگشتم، این نامه‌ها را به کسی برسان که در کتاب‌فروشیِ سرِ چهارراه دفترِ آبی می‌خرد.» حمید خندید: «کدام شهر؟ کدام چهارراه؟» رضا لبخند زد: «نمی‌دانم. اما اگر نشد، ببر خانه‌ی ما؛ بگذار توی صندوقچه. مادر خودَت می‌داند با کاغذها چه کند.»

حمید گفت: «به من قول بده اگر تو برگشتی و من نَ…» جمله‌اش را نیمه‌کاره گذاشت. رضا یک شاخه‌ی خشکِ گز را در دست گرفت و روی خاک خطی کشید: «قول.» دو مرد جوان، در بیست‌وپنج‌سالگی، با خطی که روی خاک می‌کشند، پیمانی می‌بندند؛ پیمانی که بارانِ شب‌های بعد، آن خط را می‌شوید، اما اثرش در جایی عمیق‌تر می‌ماند.


عملیات در شبی از شب‌های سردِ زمستان آغاز شد. باد از غرب می‌وزید و بوی نی‌زارِ خیس می‌آورد. رضا و حمید، با گروه، از آبگیر باریکی گذشتند. صدای گلوله‌ها اول دور بود، بعد به نزدیکی‌ها رسید، مثل صدای قدمی که از حیاط به هشتی می‌آید. رضا سخت می‌دوید، و دفترچه، در جیبِ داخلیِ لباسش، به سینه‌اش فشار می‌آورد؛ گویی قلب دومش همان کاغذها بودند. نورِ منور، لحظه‌ای تپه‌ها را سفید کرد. رضا حمید را دید که پایش لغزید و فرو افتاد. بی‌آنکه بیندیشد، برگشت. گلوله‌ای خاک را کنارِ پایش پاشاند. حمید فریاد زد: «رضا برو!»

اما رضا برگشت. دست دراز کرد، یقه‌ی لباسِ حمید را گرفت و کشید. صدای انفجاری کوتاه آمد، و بعد سکوتی بلند. وقتی دوباره صداها برگشتند، رضا دیگر آنجا نبود. تنها، دفترچه‌ای در آبِ کم‌عمقِ کنارِ نی‌ها افتاده بود که گلِ رُستن بر آن نشست و بعد آرام گرفت.


صبحِ روزِ بعد، حمید چشم باز کرد و خود را در پشتِ خاکریز دید؛ زخمی اما زنده. دستانش می‌لرزید. نامِ رضا را صدا زد. کسی پاسخی نداد. از آن پس، در گزارش‌ها نوشتند: «رضا ـ مفقودالاثر.» واژه‌ای که نه وعده می‌دهد و نه حکم می‌کند؛ فقط دری را نیمه‌باز نگه می‌دارد تا باد، هر وقت خواست، عبور کند.

حمید، بعد از مرخصیِ کوتاهی که به او دادند، به شهرِ رضا رفت. آدرس را از کارتِ سبزی که در جیبِ کَپَنش بود، پیدا کرد. در زد. مادرِ رضا در را باز کرد؛ همان روسریِ گل‌دار، اما رنگش کدرتر. حمید گفت: «مادر… من، هم‌سنگرِ رضا.» و دستش را برد در جیب. اما چیزی برای عرضه نداشت جز یک خاطره‌ی نیمه‌کاره و یک قول. مادر گفت: «بیا داخل پسرم. سماور روشن است.»

آن شب، زیرِ نورِ کمِ چراغِ نفتی، حمید هر چه می‌دانست گفت؛ نه بیشتر. از سادگیِ رضا، از لبخندهای کم‌رمقِ او، از نامه‌هایی که می‌نوشت و نمی‌فرستاد. مادر ساکت بود و چشم به گوشه‌ی اتاق دوخت، جایی که صندوقچه‌ی چوبی قرار داشت. گفت: «اگر کاغذی از او داری…» حمید سرش را پایین انداخت: «ندارم. افتاد… در آب.» مادر، نفس عمیقی کشید؛ صدایی شبیهِ آه اما محکم‌تر. گفت: «خدا نگهدارِ شما.»


سال‌ها گذشت. جنگ، مثل دریایی که آرام می‌گیرد، عقب نشست، اما نمکِ آبش در ترک‌های دیوارِ شهر ماند. آنهایی که برگشته بودند، موهایشان جوگندمی شد؛ و آنهایی که برنگشته بودند، در عکس‌های دیواری جوان ماندند. مهتاب، هر صبح، از جلوی همان کتاب‌فروشی عبور می‌کرد. صاحبِ پیرِ کتاب‌فروشی کمتر حرف می‌زد. در ویترین، دفترهای آبی هنوز بودند؛ شبیهِ وعده‌های قدیمی. مهتاب به کارِ ساده‌ی خودش ادامه داد: درس می‌داد، در مسجد کمک می‌کرد، و هر شب، کنارِ همان شمعدانی‌ها می‌نشست و چیزی می‌نوشت؛ این‌بار برای خودش. گاهی فکر می‌کرد شاید باید ازدواج کند؛ مادرش می‌گفت: «دخترم، عمر می‌گذرد.» مهتاب می‌گفت: «عمر می‌گذرد، اما بعضی روزها برنمی‌گردد؛ باید مراقب روزهایی بود که نمی‌خواهی از دستشان بدهی.»

یک عصرِ بهاری، وقتی حیاط بوی خاکِ خیس می‌داد، زنگِ در به صدا درآمد. مهتاب، که تنها بود، از پشتِ در پرسید: «کیست؟» صدایی مردانه پاسخ داد: «ببخشید خانم، مزاحم شدم. من حمیدم… هم‌سنگرِ رضا.» نام‌ها گاهی مانند کلیدهایی‌اند که قفل‌های قدیمی را باز می‌کنند. مهتاب در را گشود. مردی ایستاده بود با چهره‌ای که زندگی رویش خط کشیده بود. در دستش کیسه‌ای برزنتی بود، کهنه و نم‌کشیده. گفت: «این… سال‌ها دست به دست شد تا رسید. گفتند در پاکسازیِ نیزاری‌ها پیدا شده. شما را در کتاب‌فروشی به ذهنم آورد… شاید حق با من نباشد. اما این کیف، درش یک دفتر آبی دارد.»

مهتاب دست برد و کیف را گرفت. وزنش نه سنگین بود و نه سبک؛ چیزی در میان. تشکر کرد، و حمید، با نگاهِ کوتاهِ دیگری، گفت: «اگر صلاح دانستید، بخوانید. اگر نه، بسپارید به آب— یا به صندوقچه‌ای امن.»

در را که بست، مهتاب کیسه را روی میز گذاشت. دست‌هایش لرزید. بندِ فلزیِ زنگ‌زده را گشود. درونِ کیف، دفترِ آبی بود، و بسته‌ای کوچک از نامه‌ها، به نخِ کاهی بسته. روی نخستین صفحه، با خطی ساده نوشته بود: «به کسی که دفترِ آبی می‌خرد.»


او نخستین نامه را گشود:

«سلام. دیشب، بوی نان از سنگرِ کناری آمد. من سهمِ خودم را نگرفتم، چون یادم آمد در کوچه‌ای، روزی شما سبدی داشتید که بوی نان می‌داد. جای تعجب است: آدم می‌تواند از بوی چیزی سیر شود؛ نه از خودِ آن. اگر روزی بوی نان به شما رسید، بدانید من خوبم…»

مهتاب نامه را تا کرد و گذاشت کنار. در هر سطر، گرمیِ دستِ جوانی حس می‌شد که میانِ گلوله‌ها و خاموشی، می‌کوشید از زیبایی‌های کوچکِ زندگی حرف بزند. نامه‌ی دوم، سوم، چهارم… گاهی خطاب به مادر بود، گاهی خطاب به «تو»یی بی‌نام. در یکی از نامه‌ها نوشته بود:

«امشب، بی‌سیم خبرِ خوشی نداشت. اما ماه، از پشتِ ابر، لحظه‌ای پیدا شد. حمید می‌گفت: نگاهِ به ماه کارِ سرباز نیست. گفتم: سرباز اگر به ماه نگاه نکند، چگونه یادش بماند که از کجا آمده و به کجا باید برگردد؟»

در نامه‌ای دیگر:

«من اگر برنگشتم، نمی‌خواهم اندوه از شما خانه بسازد. اندوه باید مثل مهمانی باشد که سرِ شب می‌آید و تا نیمه‌شب می‌نشیند و می‌رود. اگر بماند، دیگر مهمان نیست؛ صاحبخانه می‌شود و خانه را به نامِ خود می‌زند.»

نامه‌ها ادامه داشتند؛ با توصیف‌هایی از آسمانِ بی‌منور، از قورباغه‌هایی که هنگامِ باران در آبگیرها آواز می‌خواندند، از کفش‌هایی که تَر شده بود و بعد با آتشِ کوچکِ کنجِ سنگر خشک می‌شد. هر جا که می‌شد، رضا با کمترین واژه‌ها، بزرگ‌ترین حس‌ها را ثبت کرده بود؛ گویی می‌دانست که شاید فرصتِ زیادی برای نوشتن نیست و باید هر کلمه را چون نانی گرم میانِ دو دست نگه دارد.

مهتاب تا نیمه‌شب خواند. آخرین نامه ناتمام بود. فقط سه خط داشت:

«امشب، باد از غرب می‌وزد. من دفتر را در جیبِ داخلی می‌گذارم. اگر این دفتر به دستِ شما رسید، بدانید که نامه‌هایی که هرگز فرستاده نشد، راهِ خودشان را یافته‌اند. بقیه‌ی حرف‌ها را به ماه می‌گویم؛ چون می‌دانم ماه، هر کجا باشی، همان است…»

پس از آن، صفحه سفید بود؛ جز گلِ کوچکِ خشکیده‌ای که لابه‌لای کاغذ فشرده مانده بود؛ شب‌بو یا شاید چیزی شبیه به آن.


روزهای بعد، شهر مثل همیشه ادامه یافت، اما برای مهتاب، هر چیز رنگی تازه گرفت؛ نه به معنای شادیِ سطحی، که به معنای عمقی‌تر: پذیرش. او نامه‌ها را دوباره خواند، این‌بار آهسته‌تر، و هر بار، واژه‌ها طوری می‌نشستند که انگار برای همین امروز نوشته شده‌اند. در نامه‌ی پنجم، رضا نوشته بود:

«عشق، اگر فقط در نزدیکی معنا شود، روزی با دوری می‌میرد. اما اگر در دوری قد بکشد، روزی حتی در نزدیکی هم از پا نمی‌افتد.»

این جمله مثل چسبی لطیف، گوشه‌های شکسته‌ی روزهای مهتاب را به هم می‌چسباند. مادرِ مهتاب، وقتی فهمید داستان از چه قرار است، گفت: «دخترم، دلت را محکم نگه دار. زندگی راه‌های زیادی پیشِ پای آدم می‌گذارد. هر راهی که بروی، نانِ خودش را دارد و غروبِ خودش را.»

مهتاب سر تکان داد. در مدرسه، بیشتر از قبل با بچه‌ها حرف می‌زد. به آنها یاد می‌داد چگونه در حاشیه‌ی دفتر، گلِ کوچک بکشند، چگونه میانِ دلهره‌ها نفسِ عمیق بکشند، و چگونه وقتی برق می‌رود، با شمع‌ای کوچک اتاق را روشن کنند. شبی که خاموشیِ طولانی شد، او بر طاقچه شمعدانی‌ها را نزدیکِ پنجره چید و گفت: «نور اگر کم باشد، گیاه‌ها به سمتش می‌روند؛ آدم هم همین‌طور.»


در همسایگی، گاهی خواستگاری می‌آمد؛ کسی که شریف بود، کارمندِ ساده‌ای که می‌خواست خانه‌ای بسازد. مهتاب با احترام می‌نشست، چای می‌ریخت، می‌شنید، اما پاسخ نمی‌داد. نه از سرِ یأس یا لجاجت، از سرِ فهمِ این حقیقت که بعضی پیوندها، هرچند کوتاه و ناتمام، چنان ریشه می‌دوانند که رفتن به سمتِ باغی جدید، بی‌آنکه آن ریشه را به رسمیت بشناسی، بی‌رحمانه است. او نمی‌خواست بی‌رحم باشد؛ نه با خودش، نه با دیگری.

سال‌ها بعد، وقتی زمزمه‌های بازسازیِ مناطقِ جنگی تمام شد و شهرها نفسِ عمیق‌تری کشیدند، خبرهایی از پیکرهای پیدا شده می‌رسید. هر بار که خبر می‌آمد، دل‌ها در سینه‌ها می‌لرزید؛ نه از امیدِ شاد، از امیدِ تلخ. مادرِ رضا، هر بار که نامی می‌شنید، می‌نشست و روسری‌اش را مرتب می‌کرد. اما نامِ رضا… نیامد. مفقودالاثر، همچنان مفقود ماند؛ مثل قطعه‌ای از موسیقی که در میانه قطع شده و هرگز ادامه‌اش پخش نمی‌شود، اما همان نیمه، به‌قدری درست و عمیق است که تمامِ قطعه را در ذهن می‌نشاند.

حمید گاه‌گاهی می‌آمد. دَمِ در می‌نشست، چای می‌خورد، سکوت می‌کرد. یک بار گفت: «من ازدواج کردم. بچه‌ام اسمش را رضا گذاشتم.» مادرِ رضا خندید؛ خنده‌ای که آبِ چشم در آن بود: «خدا نگهش دارد. نام‌ها گاهی راه را روشن می‌کنند.»


سالِ جدیدی بود، نوروز رسیده بود، و بادِ بهاری بر پرده‌های سفید دست می‌کشید. مهتاب صندوقچه را که در گوشه‌ی اتاقش گذاشته بود، گشود. بسته‌ی نامه‌ها را بیرون آورد. روی میز، کنارِ یک فنجان چای و بشقابی که چند ساقه‌ی سبزه در آن گذاشته بود، نشست. قلم برداشت و این‌بار، خودش نوشت؛ نامه‌ای که فرستادنش معنایی نداشت، و نداشتنش هم چیزی کم می‌کرد:

«رضای ساده و راست‌دلِ من،

اگرچه این نامه هرگز پست نخواهد شد، اما می‌نویسم؛ چون نوشتن، گاهی همان فرستادن است، بی‌واسطه‌ی راه‌های رسمی. سال‌ها گذشته است. تو در جوانی جا مانده‌ای و من در سال‌ها ریشه کرده‌ام. من آموختم که عشق، مثل شمع، اگر برای روشن کردنِ اتاق نباشد، برای گرم کردنِ دست‌ها هست. آموختم که دلتنگی، اگر مهمان بماند، می‌شود نقلِ گپ‌های شبانه؛ اما اگر صاحبخانه شود، پرده‌ها را پایین می‌کشد. من نگذاردم پرده‌ها پایین بیفتد.

تو نوشتی که ماه را نگاه کنم، هر کجا که باشم. نگاه کردم. هر بار که ماه را دیدم، با خود گفتم کسی در جایی، زیرِ همان ماه، از من چیزی خواسته بود که نه سخت بود و نه آسان: به یاد آوردن. من تو را به یاد آوردم، نه مثل سنگی سنگین در جیب، که مثل پرِ سبکی در کتاب؛ هر وقت کتاب باز می‌شد، پر می‌افتاد، لبخند می‌آورد، و آرام در میانِ صفحاتِ دیگر می‌نشست.

اگر روزی برگردی، که می‌دانم نخواهی برگشت، بیا کنارِ این شمعدانی‌ها بنشین و ببین چگونه رنگِ قرمزشان در آفتاب می‌درخشد. اگر برنگردی، که حقیقت همین است، بدان که در این خانه، جایی برای تو محفوظ مانده: نه تختخوابی که شب در آن بخوابی، نه میزی که صبح پایش بنشینی؛ جایی در میانِ واژه‌هایی که در این سال‌ها نوشتم. واژه‌ها خانه‌ای ساختند که کسی را بیرون نمی‌کند و کسی را اسیر نمی‌کند.

دوستت دارم، بی‌آنکه لازم باشد این دوست‌داشتن کاری بکند جز این‌که باشد— مثل نفَس، مثل نور، مثل ماه.

مهتاب.»

نامه را تا کرد و کنارِ نامه‌های رضا گذاشت. نخِ کاهی را دوباره دورِ بسته پیچید و درِ صندوقچه را آرام بست. صدای بسته شدنِ در، شبیهِ نقطه‌ای آخرِ جمله بود: نه فریاد، نه ضجه، نه نمایش؛ فقط پذیرشِ نقطه‌ای که جایِ خودش را دقیق می‌داند.


سال‌ها بعدتر، کودکی خردسال در همان حیاط دوید. پاهایش بر کاشی‌های خیسِ باران خورده، جایِ قدم‌های کوچک گذاشت. مهتاب، که حالا موهایش نقره‌ای شده بود، از پنجره نگاهش کرد. مادرِ کودک از سمتِ آشپزخانه صدا زد: «آرام‌تر، زمین لیز است!» کودک خندید و گفت: «ماه کجاست؟» و این جمله، بی‌آنکه خودش بداند، از میانِ سال‌ها عبور کرد و به شبی رسید که جوانی در سنگر به ماه نگاه می‌کرد و می‌نوشت.

مهتاب لبخند زد و زمزمه کرد: «ماه همیشه آنجاست.» بعد نگاهش را از آسمان گرفت و به طاقچه‌ی شمعدانی‌ها برگرداند. برگ‌های سبزِ ضخیم در نورِ عصرگاهی می‌درخشیدند. در دل گفت: «عشق واقعی، حتی در دوری و رنج باقی می‌ماند.» این جمله را نه به عنوان شعاری که باید بر دیوار زد، که به عنوان تجربه‌ای که باید در سکوت، در زندگی جاری کرد، به خود سپرد.


درِ صندوقچه گاهی باز می‌شد؛ نه به رسمِ عزاداری، به رسمِ زیارت. هر بار، نامه‌ها خوانده می‌شدند و دوباره آرام می‌گرفتند. رضا هرگز برنگشت. این حقیقتی تلخ بود که کسی تلاش نکرد شیرینش کند. اما در تلخی نیز نوعی وقار هست؛ وقاری که می‌آموزد چگونه با نبودن‌ها زندگی کنیم، بی‌آنکه حضورها را از یاد ببریم.

شهر، اکنون، دیگر در خاموشی فرو نمی‌رفت. چراغ‌ها، تا دیر وقت روشن می‌ماندند و ماشین‌ها در خیابان‌ها می‌گذشتند. کتاب‌فروشیِ سرِ چهارراه هنوز نفس می‌کشید؛ پیرمردی دیگر پشتِ پیشخوان نبود، اما پسرش، با همان چیدمانِ ساده، دفترهای آبی را در ویترین می‌گذاشت. گاه‌گاهی، دختران و پسرانی جوان وارد می‌شدند، دفتر می‌خریدند و می‌رفتند. شاید یکی از آنان، روزی، نامه‌ای بنویسد که هرگز پست نشود؛ شاید روزی، کسی دیگر، همان نامه را بیابد و بفهمد که چطور واژه‌ها می‌توانند از جنگ‌ها عبور کنند و همچنان زنده بمانند.

و ماه، هنوز، شبیه همان شب‌ها، از پشتِ پرده‌ی ابرها بیرون می‌آمد؛ نه برای یکی، برای همه. مهتاب هر بار که نگاهش می‌کرد، در دل می‌گفت: «رضا، اگرچه نیامدی، اما از راهی که کاملاً می‌شناختی، رسیدی: از راهِ واژه‌ها.» بعد چراغِ اتاق را خاموش می‌کرد و می‌گذاشت نورِ ماه روی صندوقچه بیفتد؛ صندوقچه‌ای که در آن، نامه‌هایی که هرگز فرستاده نشد، همچنان آرام می‌درخشیدند.

پایان.

پر امتیازترین محصولات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *