عاشقانه

کافه نیمه‌شب داستان عاشقانه–معمایی در پاریس امروز

کافه نیمه‌شب داستان عاشقانه

کافه نیمه‌شب (داستان عاشقانه–معمایی)

«کافه نیمه‌شب»

باران ریز و یکدستی از سقف‌های زینکیِ پاریس می‌چکید و چراغ‌های خیابان را خط‌خطی می‌کرد. آدریان شانه‌اش را بالا داد، دستکش‌های چرمی را محکم‌تر چسباند و برای چند ثانیه زیر تابلوی نئونِ لرزان ایستاد: «Café Minuit – باز است». هوای نمناک نوک بینی‌اش را گزید. به شیشه بخارگرفته‌ی درِ کافه دمید و نام خودش را با انگشت نوشت، بعد همان را با کف دست پاک کرد؛ انگار می‌ترسید کسی آن را بخواند و بفهمد که او، نقاشی که زمانی نمایشگاه‌های کوچک اما پرهیاهو داشت، این روزها از بوم خالی می‌ترسد.

داخل که شد، بوی قهوه‌ی تازه‌آسیاب‌شده و پوست پرتقالی که تازه رنده شده بود، پیچید. چراغ‌ها کم‌جان بودند و صداها آرام. چند میز چوبی کوچک که هرکدامشان جای فنجانی و دفترچه‌ای برای یادداشت داشتند. کافه شبیه اتاق نشیمنی بود که به شب قول داده باشد، هرگز صدایش را بالا نبرد.

مرد میانسالی پشت بار، با سبیلی باریک و چشم‌هایی که انگار از همان زمان لوترک باقی مانده بود، لبخند زد. «Bonsoir.» بعد با فرانسوی آرامی گفت: «بارون قراره تا صبح باشه. این‌جا اما همیشه گرم می‌مونه.»

آدریان سر تکان داد. «یه آمریکانو. و… اگر ممکنه یه جایی کنار پنجره.»

مرد به گوشه‌ای اشاره کرد؛ میزی که دقیقاً زیر ساعت دیواری قدیمی بود. ساعت، یک دقیقه عقب می‌زد. شاید عمداً. او نشست و بخار از یقه‌ی کت خاکستری‌اش بالا رفت. از شیشه بیرون را نگاه کرد؛ رد چراغ‌های خودروها مثل نخ‌های رنگی کش می‌آمدند.

قهوه که آمد، مرد پشت بار چیزی روی میز گذاشت: یک دفترچه‌ی سیاهِ چرمی. با نخ قرمز دوخته شده، نخ سرش را گره نزده بودند؛ انگار منتظر دست بعدی مانده باشد.

«این چیه؟» آدریان پرسید.

مرد شانه بالا انداخت. «دفترچه‌ی کافه. هر کس خواست، توش چیزی می‌نویسه. سوال، جواب، اعتراف، راز. بعضی‌ها هم برای کسی که ممکنه هیچ‌وقت نبینه، چیزی می‌گذارند. می‌گن آدم‌هایی که شب دیر به کافه می‌آن، دنبال چیزی‌اند که بقیه ازش حرف نمی‌زنن.»

آدریان لبخند محوی زد. دفترچه را باز نکرد؛ اما انگشت شستش روی جلد چرمی ماند، انگار بخواهد حرارتش را بسنجَد. بعد فنجان را برداشت و اولین جرعه را که نوشید، مزه‌ی تلخیِ درست و کمی نارنج روی زبانش نشست. به خودش گفت: «می‌تونم فقط امشب به چیزی فکر نکنم.»

اما نمی‌شد. ذهنش مدام به گوشه‌ی اتاقِ زیرشیروانی‌اش برمی‌گشت، جایی که سه بوم بزرگ پوشیده زیر ملحفه‌ی سفید بودند؛ مثل سه مجسمه‌ی بیمارستانی که منتظر تشخیص‌اند. از وقتی سفارشی را نپذیرفته بود، صدای تلفن کمتر شده بود. از وقتی تلفن کمتر شد، دوستان هم کمتر شدند. و از وقتی دوستان کمتر شدند، او به کافه‌هایی مثل این پناه می‌آورد که ساعتش یک دقیقه عقب بزند تا او خیال کند هنوز وقت هست.

دفترچه را بالاخره باز کرد. صفحه‌ی اول با خودکار آبی نوشته بود: «قانون نانوشته‌ی کافه: صادق باش. هر دروغی خودش را در بخار شیشه‌ها لو می‌دهد.» پایینش کسی با مداد نوشته بود: «و اگر صادق نبودی، دست‌کم شاعرانه دروغ بگو.»

لبخندش واقعی شد. صفحه زد. خط‌های مختلف، دستخط‌های تند و کُند، نام‌ها و بی‌نام‌ها. جمله‌ای که توجهش را گرفت با جوهری قهوه‌ای نوشته شده بود: «اگر کسی را در باران گم کردی، او را در باران پیدا کن.» زیرش یک طرح کوچک بود: سایه‌ی زنی روی پلی، دستی در جیب، موهایی که باد به یک سمت رانده بود.

دلش گرفت. شبیه خاطره‌ای بود که شش سال کله‌ی او را رها نکرده بود: شبی با باران و پل؛ شاید سن‌میشل، شاید نوف. زنی با پالتوی قرمز که به آب نگاه می‌کرد و آدریان، جوان‌تر و بی‌ترس‌تر، که از دور با خودکاری ارزان روی کاغذ رسید نقاشی‌اش کرده بود. هیچ‌وقت نزدیک نرفته بود. فقط آن طرح را تا کرده و در جیب گذاشته بود و بعدها نمی‌دانست کِی و کجا گم شد. اما تصویرش یک دانه‌ی کوچک شده بود که هر وقت می‌خواست تصویر دیگری را بکارد، از خاک می‌زد بیرون.

برگه را آرام لمس کرد. انگار به گذشته دست می‌زد. بعد قلم برداشت و زیر آن طرح نوشت: «اگر کسی را در باران گم کردی، شاید خودت را گم کرده بودی.» و بی‌اختیار امضا کرد: A.

شب بعد، دوباره برگشت. باران کم نشده بود. میز کنار پنجره منتظرش بود، دفترچه هم. صفحه زد تا همان‌جایی که نوشته بود برسد. زیر جمله‌ی خودش، جوابی بود؛ با همان جوهر قهوه‌ای: «گاهی برای پیدا کردن خودت، باید ردِ دیگری را دنبال کنی.» و کنار جمله، طرح کوچکی از یک چشم. نه چشم زنانه و نه مردانه؛ فقط یک چشم دقیق، با مردمکی که نورِ پنجره‌ای در آن افتاده بود.

آدریان ناخودآگاه با انگشت حلقه‌ی روشنِ مردمک را لمس کرد. یاد تاریکخانه‌ی قدیمی‌ای افتاد که روزی یکی از دوستانش در مونمارتر به او نشان داده بود؛ دیوارهای پوشیده از عکس، نگاه‌ها، نگاه‌ها، نگاه‌ها. چند ثانیه از آن عکس‌ها نگاهش را به دنبال خود کشیده بود و او دست‌هایش را در جیب فرو کرده و رفته بود. چرا؟ نمی‌دانست. اما امروز، بعد آن همه روزهای بی‌نقاشی، یک طرح ساده می‌توانست دستش را بگیرد.

«یه کاپوچینو، لطفاً. و… یه برگ کاغذ بیارید؟»

مرد پشت بار، که نامش ژولین بود، لبخند زد و از کشوی پایینی یک بسته کاغذ خام بیرون آورد. «برگه‌ی کافه قابلیت جادویی داره. مراقب باش چی می‌کشی.»

آدریان خندید. کاغذ را روی میز گذاشت، قلمش را از جیب بیرون آورد و چشم را کشید؛ شبیه همان، اما مال خودش. زیرش نوشت: «اگر قرار است در باران همدیگر را پیدا کنیم، ساعت چند؟» بعد کاغذ را تا کرد و بین صفحه‌های دفترچه گذاشت. احساس مضحکی شبیه نوجوانی داشت که نامه‌ای را زیر نیمکت می‌گذارد و وانمود می‌کند مهم نیست.

وقتی از کافه بیرون زد، باران انگار سبک‌تر شده بود؛ یا شاید او سبک‌تر راه می‌رفت.

روز سوم، کافه شلوغ‌تر بود. سه دانشجو با لپ‌تاپ‌هایشان کنار پریز برق نشسته بودند و زنی با سگ کوچکش کتابی می‌خواند. آدریان دفترچه را که باز کرد، قلبش کمی تند زد. زیر سوالش جواب آمده بود: «وقتی ساعت کافه عقب است، باید زودتر آمد.» کنار جمله، طرح کوچکی از پل بود. بالای طرح نوشته بود: «پل ماری، یک و نیمِ نیمه‌شب.»

آدریان خندید؛ اما خنده‌ای که شبیه دردی کشیده باشد. پل ماری نه سن‌میشل بود و نه نوف. گوشه‌ی آرام‌تری از سن، و شاید امن‌تر برای دیدن کسی. او به ساعت دیواری نگاه کرد؛ عقربه‌ها هنوز همان یک دقیقه عقب بودند. اگر قرار بود برود، باید امشب می‌رفت. و عجیب بود که از خودش هیچ نپرسید: «این چه بازی‌ای‌ست؟ چه کسی پشت آن جوهر قهوه‌ای است؟» شاید چون بعد از مدت‌ها، شکلی از «انتظار» پیدا کرده بود که از جنس کار بود؛ کاری که باید با دست انجامش می‌داد: کشیدنِ راه، کشیدنِ پل.

ساعت یک و بیست و هشت دقیقه‌ی بامداد، زیر بارانی که دیگر بیشتر مه بود تا قطره، روی پل ایستاد. نور زردِ چراغ‌ها مثل زردیِ قدیمی عکس‌های خانوادگی روی آب می‌افتاد. رهگذری نبود. هوا سرد بود. دستش را در جیب فرو برد و تهِ آن، تکه‌کاغذی لمس کرد؛ انگار همان رسید گمشده‌ی سال‌ها قبل بازگشته باشد. بیرون آورد. سفید بود. معلوم بود توی جیب کت از قبل چیزی گذاشته نشده؛ خیال بود. خندید به خودش. صدای ساعت کلیسایی از دور آمد. یک و نیم.

زن آمد؟ نمی‌دانست. کسی آمد؟ انگار صدای کفش‌های پاشنه‌کوتاه را شنید، بعد سایه‌ی باریکی از سمتِ جزیره‌ی سنت‌لوئی به سمت او نزدیک شد. پالتوی تیره به تن و کلاهی که باران را از صورتش برگردانَد. اما وقتی به او رسید، بدون نگاه کردن عبور کرد. بوی مرکباتی ملایمی جا گذاشت. آدریان چیزی نگفت. حس کرد این هم بخشی از بازی‌ست: دیده شدن، اما نه کامل.

روی دستگیره‌ی آهنی پل، چیزی برق زد. نزدیک‌تر شد. یک پولاروید کوچک با گیره‌ی چوبی. عکس، شب را قاب گرفته بود؛ انعکاس چراغ‌ها و پل. در گوشه‌ی عکس با خودکار نازک نوشته بودند: «گاهی دوربین، هم‌دستِ حافظه می‌شود.» پشت عکس، سه کلمه: «بیا، اما آرام.»

او عکس را در جیب گذاشت و بی‌اختیار، راهی را که سایه‌ی زن رفته بود دنبال کرد؛ از خیابان‌های باریک با پنجره‌های قاب‌دار، از کنار نانوایی‌ای که نان‌هایش صبح‌ها صف داشت، از مقابل کتابفروشی‌ای که هنوز چراغ ویترینش روشن بود. در ویترین، رمان‌های قدیمی، پوسترهای نمایش‌ها، و یک قاب کوچکی بود از نمایشگاهی خانوادگی: «عکس‌های گمشده؛ یافتن نگاه‌ها». زیر قاب، یادداشتی دست‌نویس بود: «اگر چشم‌ها به هم برسند، راه پیدا می‌شود.»

آدریان با کف دستان سرد به شیشه تکیه داد. سایه‌ای از پشتِ ویترین عبور کرد. همان کلاه، همان پالتو. زن خم شد، چیزی از پشت میز برداشت و به سمت درِ کوچک پشتِ فروشگاه رفت. شاید کارمندِ شب بود. شاید هیچ ربطی به دفترچه نداشت. اما بوی مرکباتی که از در نیمه‌باز بیرون زد، همان بود.

«برو، یا بمان؟» خودش از خودش پرسید. نرفت. ایستاد و نگاه کرد. تا وقتی چراغ‌های داخل خاموش شد و قفل کوچک روی در افتاد. بعد دست در جیب برد و پولاروید را لمس کرد. آرام گرفته بود؛ مثل وجودِ یک نشانه.

روزها بعد از آن، کافه نیمه‌شب شد خانه‌ی دومش. هر شب می‌آمد، دفترچه را ورق می‌زد، جمله‌های تازه‌ای پیدا می‌کرد و جواب می‌داد. کم‌کم، گفتگو شکل گرفت؛ حرف‌هایی که نه شبیه لاس‌زدنِ ساده بود و نه شبیه معمای جنایی. چیزی در میانه، جایی که کلمه‌ها به تصویرها تکیه می‌دادند. او گاهی طرحی از گوشه‌ی شهری می‌کشید که دوست داشت—مثلاً پنجره‌ای با گلدان شمعدانیِ لب‌پَر، صندلی چوبیِ گران‌فروشی کنار سن، یا نرده‌ی زنگ‌زده‌ای که سایه‌ی خوبی روی کف‌پوش می‌انداخت—و طرف مقابل، با همان جوهر قهوه‌ای، پاسخ‌هایی می‌نوشت که بوی تجربه می‌داد: «شمعدانی‌ها اگر زیاد آب بدهی، قهر می‌کنند.» یا: «صندلی‌ها از آدم‌ها بیشتر پیر می‌شوند.» یا: «نرده‌ها رازهای زیادی شنیده‌اند؛ مواظب باش دستت را زخمی نکنند.»

یک شب که دفترچه را بست، فهمید دستش می‌لرزد. نه از سردی کافه—حرارت رادیاتور ملایم بود—بلکه از هیجان دویدنِ چیزی در رگ‌هایش؛ چیزی شبیه رنگ. ژولین، با دو فنجان نزدیک شد. «امشب قهوه‌ی دوم از طرف کسی‌ست که گفته بود لازم می‌شه.»

آدریان خواست بپرسد «کی؟» اما نپرسید. فقط فنجان را گرفت و گفت: «می‌دونی این دفترچه از کی این‌جاست؟»

ژولین گفت: «از وقتی پدرم کافه را باز کرد. اول یک جعبه‌ی چوبی بود برای پیشنهاد و انتقاد. بعد دیدند مردم بیشتر دوست دارند چیزهایی بنویسند که ربطی به قهوه ندارد. کاغذها زیاد شد، دفترچه شد. یه دوره‌ای، عاشق‌ها نامه می‌ذاشتند. یه دوره‌ای، شاعران نیمه‌شب. حالا…» شانه بالا انداخت. «حالا هر که دلش به حرف گرم می‌شود.»

«و کسی هست که… از جوهر قهوه‌ای استفاده می‌کند؟» آدریان سعی کرد سوال را کم‌اهمیت نشان دهد.

ژولین چشمکی زد. «جوهر قهوه‌ای یکی از امضاهای کافه است. مردم از بطری جوهر روی میز استفاده می‌کنند. اما این…» لحظه‌ای مکث کرد. «این یکی بوی مرکبات می‌دهد.» بعد بدون توضیحِ بیشتر، دور شد.

آن شب، آدریان که به خانه برگشت، در را که باز کرد، مهِ گرمِ اتاق به صورتش خورد. بوی رنگِ خشک‌شده هنوز در گوشه‌ای مانده بود؛ بویی که ماه‌ها از آن فراری بود. رفت سراغ بوم‌ها. ملحفه‌ها را عقب زد. سفیدیِ بزرگ چشمش را زد. قلم‌مو را برداشت. رنگ‌ها را از جعبه بیرون آورد. اولین ضربه را به بوم زد، خیلی نرم، مثل لمس شانه‌ی کسی در شلوغی. از خودش نپرسید چه می‌کشد. گذاشت دستش جلوتر از فکرش برود. و دید چه ساده است وقتی ترس توی درِ خانه جا می‌ماند.

تا صبح کار کرد. وقتی هوا روشن شد، روی یکی از بوم‌ها، پلِ ماری بود. اما نه با جزئیات معماری و نه با دقت تاریخی. پلی بود که نور از لابلای سنگش نفس می‌کشید. و روی نرده‌ی آهنی‌اش، یک پولاروید کوچک با گیره‌ی چوبی آویزان بود. بدون نام. بدون چهره. فقط قولِ دیدار.

شبِ بعد، طرح پل را کوچک روی کاغذ کشید و گوشه‌ی دفترچه گذاشت. زیرش نوشت: «امشب، هرجایی که تو بگویی.» امضا نکرد. لازم نبود. دست خط خودش را حالا می‌شناخت. و شاید او هم می‌شناخت.

جواب اما آن قدر زود آمد که انگار کسی همان لحظه پشت میز دیگری نشسته باشد: «جایی که نور روی میز می‌افتد. و همیشه صندلی کنار پنجره خالی می‌ماند.»

سرش را بالا آورد. میز خودش بود. نور چراغ بالای پنجره حلقه‌ی کوچکی روی میز می‌انداخت. صندلی روبه‌رو خالی بود. قلبش تند شد. به در نگاه کرد. هر بار که زنگ کوچک بالای آن تکان می‌خورد، نفسی گیر می‌کرد و رها می‌شد.

او وارد شد. با پالتوی خاکستری روشن و موهایی که نه بلند بود و نه کوتاه، و کلاهی که در دست گرفته بود. بوی مرکباتی ملایمی، مثل پوست لیمویی که به تازگی پیچیده باشند، همراهش آمد. به ژولین سری زد و بی‌آنکه اطراف را زیاد نگاه کند، مستقیم به سمت میز آمد؛ انگار مدت‌هاست مسیر را بلد است. نشست. آدریان لبش را تر کرد. نگاه‌شان—نه آن نگاه‌های پرهیجانِ اولین دیدارها—بلکه نگاهی ساکت و آشنا، در هوا به هم رسید.

«سلام.» صدایش آرام بود، نزدیک به زمزمه. «نوشته‌هایت… دقیق‌اند.»

آدریان به جای گفتنِ «سلام»، گفت: «جوهر قهوه‌ای را دوست داری؟»

لبخند زد. «رقیبِ شراب است. مثل لکه‌ی خوبی که پاک نمی‌شود.»

ژولین بدون پرسش، دو فنجان آورد. زن به فنجان نگاه کرد و گفت: «می‌خواستم این دیدار روی پل باشد. اما فکر کردم این‌جا… کم‌تر می‌ترسانَد.»

«می‌ترسانَد؟» آدریان پرسید.

«خودِ دیدن.» بعد مکث کرد. «گاهی آدم از دیدن می‌ترسد. چون مجبور می‌شود خودش را هم ببیند.»

او سرتکان داد. «آره.»

چند ثانیه‌ای به بخارِ کم‌جان فنجان‌ها نگاه کردند. بعد زن گفت: «من کلارا هستم.»

آدریان نام را در ذهنش چرخاند. کلارا، شبیه کلید کوچکی که در قفل‌های قدیمی صدا می‌دهد. گفت: «آدریان.»

«می‌دانستم.» لبخندش عمیق‌تر شد. «از A.»

«از A.» تکرار کرد.

چیزی میانشان آنقدر طبیعی بود که انگار این دیدار سوم یا چهارم است، نه اول. اما سؤالی ماند: «چرا… دفترچه؟ چرا این بازیِ خط‌ها و طرح‌ها؟»

کلارا چشمش را به پنجره دوخت؛ باران دوباره شدت گرفته بود. «چون صداهای ما وقتی مستقیم می‌آیند، گاهی خودشان را گم می‌کنند. چون میان‌بر لازم بود. چون…» انگار در جستجوی کلمه بود. «چون سال‌هاست تو را جایی دیده‌ام و دوست نداشتم اشتباه کنم. دفترچه، راهِ کم‌خطری بود برای فهمیدن اینکه—هنوز همان آدمی؟»

قلب آدریان لرزید. «جایی دیده‌ای؟»

«پیش از اینکه بگویی نه، بگذار بگویم: نه آن‌طور که فکر می‌کنی. نه از دوربین تلفن و شبکه‌های بی‌حوصله. قدیمی‌تر. یک عصرِ بارانی در ایستگاه سن‌لازار. مردی تندتند طرحی می‌کشید؛ با خودکار ارزان روی کاغذ رسید. من پشتِ ستون ایستاده بودم و نگاه می‌کردم. نه به او، به دستی که حرکت می‌کرد. آن روز فکر کردم این آدم، با هر چیزی که دارد کار می‌کند؛ حتی اگر فقط خودکار و یک رسید باشد. و سال‌ها بعد، یک روز در بازار کهنه‌فروشی، همان طرح را دیدم—یک زن با پالتوی قرمز روی پل. کسی آن را لا به لای کارت‌پستال‌ها گذاشته بود. خریدم.»

آدریان دستش را روی میز محکم‌تر کرد. خون در گوشش کوبید. «آن طرح… مال من بود. اما… گمش کردم.»

کلارا گفت: «گم نکردی. رهایش کردی تا برگردد.» کیفش را باز کرد. یک پوشه‌ی مقوایی کوچک بیرون آورد. طرح را از میان پاکت نازکی بیرون کشید و روی میز گذاشت. همان خطوط تند و بی‌پروا. همان موهایی که باد به یک سمت رانده بود. همان نرده‌ی پل. فقط کاغذ، کمی زرد و گوشه‌ها فرسوده.

آدریان انگشتش را کنار کاغذ گذاشت؛ نمی‌خواست لمس کند. «این… سال‌هاست ذهنم را می‌خورد.» بعد آرام خندید. «گاهی فکر می‌کردم آن زن تو بودی. اما چهره‌ای ندارد که مطمئن باشم.»

کلارا گفت: «آن زن من نبودم. اما…» مکث کرد. بوی مرکبات از نفسش بلند شد. «سال‌ها قبل از آن، در نمایشگاه کوچکی در خیابان آبِ نغمه، عکس کوچکی بود از مردی که روی پیاده‌رو کنار سن می‌نشست و نقاشی می‌کشید. عکاس نوشته بود: «مردی که به آبِ رود گوش می‌دهد». من آن عکس را خریدم. آن مرد تو بودی. با کلاه بافت و شال پشمی. من بعدها فهمیدم که توی آن عکس، تو داشتی پل را می‌کشیدی. نه به این خطی که حالا داری، خام‌تر. اما گوش‌دادن همان بود. فکر کردم اگر روزی تو را ببینم، باید از همین گوش دادنت بفهمم که خودت هستی. نه از اسم و مد و نمایش. دفترچه کمک کرد بفهمم هنوز گوش می‌دهی.»

آدریان سرش را پایین انداخت. نه برای پنهان کردنِ شرم، برای پنهان کردنِ لرزشی که در گلو افتاده بود. سال‌هایی که گذشت، به کم‌شنواییِ عجیبی درونش ختم شد؛ همان که دستش را از رنگ جدا کرده بود. حالا جمله‌ی ساده‌ی زنی که روبه‌رویش نشسته بود، مثل خارج کردن پنبه‌ای از گوش، صداها را واضح‌تر می‌کرد.

«پس…» گفت. «این همه وقت دنبال من بودی؟»

کلارا سر تکان داد. «دنبال شنیدنِ دوباره‌ات. شاید هم دنبال شنیده‌شدنِ خودم. من مترجمم—کتاب‌های کوچکِ زندگیِ مردم. اما مدت‌هاست از کلمه‌ها خسته شده بودم. به دفترچه آمدم تا خطوط را قرض بگیرم.»

ژولین از دور، با لبخندی که انگار از همه‌ی حرف‌ها خبر داشت، دستی بلند کرد و چراغ بالای پنجره را کم کرد. کافه آرام‌تر شد. باران اما برعکس.

آدریان گفت: «می‌دانم این حرف کلیشه‌ای‌ست، اما… تو مرا به دست‌هایم برگرداندی.»

کلارا گفت: «نه. فقط یادت انداختم کجا گذاشته بودی‌شان.»

چند دقیقه‌ای سکوت، از آن سکوت‌هایی که سنگین نیست، گذشت. بعد آدریان پرسید: «پس چرا پل ماری؟ چرا آن شب آنجا؟»

کلارا گفت: «چون آن عکسِ مردی که کنار سن می‌نشست، در پس‌زمینه‌اش پل ماری بود. فکر کردم باید از جایی شروع کنیم که یک‌بار در قاب مانده. مثل بازکردنِ کتاب از همان صفحه‌ای که لای آن گلِ خشک گذاشته‌ای.»

آدریان خندید. «و پولاروید؟»

«پولارویدها دمدمی هستند. مثل حافظه. دوست داشتم به جای پیام‌های تمیزِ دیجیتال، چیزی با لکه و اشتباه به تو بدهم.»

او دوباره به دفترچه نگاه کرد. صفحات پر بودند از خط‌هایشان. گفت: «و حالا؟»

کلارا شانه بالا انداخت. «حالا یا می‌نویسیم و دوباره پنهان می‌شویم، یا…» دستش را جلو برد. انگشتانش باریک بودند، با ردِ مرکبی که به ناخنِ انگشت اشاره چسبیده بود. «یا رو به رو می‌نشینیم و از نزدیک گوش می‌دهیم.»

آدریان انگشتان او را برای ثانیه‌ای لمس کرد؛ کم، اما کافی. «من از نزدیک بهتر می‌شنوم.»

آن‌ها شروع کردند به دیدار در کافه؛ نه هر شب، نه با قراردادهای سخت. گاهی کنار پنجره، گاهی میز گوشه‌ی راست، جایی که عکسِ قدیمیِ خواننده‌ی جاز آویزان بود. حرف می‌زدند، کم، با ایست‌های راحت. کلارا از کارهایی که ترجمه می‌کرد می‌گفت: زندگی‌های کوچکی که در کلمه‌ها جا نمی‌شدند. آدریان از بوم‌ها گفت: از بازگشت رنگ‌ها، از اینکه چطور یک سایه‌ی آبی می‌تواند دیوار خاکستری را امیدوار کند. گاهی هم حرف نمی‌زدند؛ فقط نگاه می‌کردند به بخار روی شیشه، و هرکدام چیزی می‌کشید یا می‌نوشت. ژولین هم بی‌سروصدا قهوه‌ها را عوض می‌کرد و گاهی درِ کافه را کج‌تر می‌بست تا صدای باران بهتر بیاید.

با نزدیک شدنِ بهار، باران‌ها کمتر و درخت‌ها پرتر شدند. آدریان دو تابلو را تمام کرد. یکی پل ماری بود، با پولاروید آویخته. دیگری کافه‌ی نیمه‌شب بود، از دیدِ کسی که بیرون در ایستاده و دستش روی نئون است. یکی را در گالریِ کوچکِ دوستی گذاشت؛ دیگری را به کلارا نشان نداد. نگهش داشت در اتاقِ زیرشیروانی، روبه‌روی تخت. مثل نگه‌داشتنِ عکسی در کیف پول. نه برای پنهان کردن؛ برای داشتنِ چیزی نزدیک.

یک شبِ نیمه‌گرم، کلارا گفت: «فردا می‌خواهم جای عجیبی ببرمت.»

«عجیب در پاریس یعنی چه؟» آدریان پرسید.

«جایی که کسی انتظار ندارد قصه‌ای در آن شروع شود.»

«قبرستان؟» خندید.

«نزدیک بود. اما نه. بازار کهنه‌فروشیِ سن‌اوئن.»

صبح روز بعد دست در دست راه افتادند. بوی عطرِ تازه و کاغذِ کهنه در هوا پیچیده بود. دکه‌ها، چمدان‌های چرمِ خط‌افتاده، آینه‌های قاب‌طلایی، سینی‌های نقره‌ای، جعبه‌های موسیقیِ ازکارافتاده. کلارا آشنا بود با مسیرها؛ می‌دانست کدام راهرو با نورِ بهتر، کدام فروشنده خوش‌اخلاق‌تر است. جلوی مغازه‌ای کوچک با تابلوِ «La Mémoire – حافظه»، ایستاد. پیرزنِ کوتاه‌قدی پشتِ میز نشسته بود و با ذره‌بین، تمبری را نگاه می‌کرد.

کلارا گفت: «Bonjour, Tante.»

آدریان سرش برگشت. «عمه‌ات؟»

پیرزن سر برداشت، لبخندی بی‌دندان زد. «پس این نقاشِ گوش‌دادن است.»

آدریان تعجب کرد. «ما… همدیگر را می‌شناسیم؟»

کلارا گفت: «عمه‌ام همان کسی بود که نمایشِ «عکس‌های گمشده» را سال‌ها پیش ترتیب داد. همان‌جا که عکس تو را دیدم. از او خواستم اگر چیزی از تو پیدا کرد، نگه دارد.»

پیرزن کشوی پایینی را بیرون کشید، پاکتی کاهی گذاشت روی میز. «این، مدت‌هاست منتظرِ دستِ درست بود.» آدریان پاکت را باز کرد. چند عکسِ کوچکِ سیاه‌وسفید بود. خودش بود، جوان‌تر، با شال پشمی، نشسته کنار سن. زاویه‌ی نگاه، از پشتِ شانه‌اش؛ انگار کسی بی‌صدا نزدیک شده و لحظه‌ای از توقف دستش را دزدیده. در یکی از عکس‌ها، پشتِ سرِ او، تصویری از شیشه‌ی کافه‌ای افتاده بود؛ اگرچه مبهم. روی شیشه، حروفِ لرزان: «Minuit».

نفسش بند آمد. «این کافه… همین‌جاست؟»

کلارا گفت: «شاید کافه‌ای دیگر. اما خیالِ ما، همین است.» بعد یکی از عکس‌ها را گوشه‌ی پاکت گذاشت و گفت: «می‌خواستم قبل از اینکه چیزی بگویم، خودت ببینی.»

«چه چیزی؟»

کلارا دست در جیبِ پالتویش کرد. دستبندی بیرون آورد با نخِ قرمزی نازک؛ همان جنس نخِ دفترچه، شاید همان نخ. «من…» مکثی طولانی کرد. «سال‌ها پیش، نه در پل، که در قطارِ لیون به پاریس، تو را دیدم. اما نه رو به رو. در واگن بعدی، از پشتِ شیشه. داشتی خواب‌آلود طرح می‌کشیدی. من آن روز از شهری برمی‌گشتم که می‌خواستم فراموشش کنم. تو داشتی شهری را می‌کشیدی که می‌خواستی از نو به آن گوش بدهی. از همان روز، هر بار که بوی مرکبات روی کاغذ پیچید، به یاد آن لحظه افتادم. گفتم اگر قرار است روزی همدیگر را ببینیم، بگذار مسیر، خودش ما را به هم برساند. دفترچه کافه کمک کرد. اما…» نگاهش را مستقیم در چشم‌های او نگه داشت. «پیش از همه‌ی این‌ها، من تو را دیده بودم. سال‌ها قبل.»

آدریان خندید؛ خنده‌ای که به آهی متصل شد. «پس تو همان کسی هستی که… من سال‌ها پیش دیده بودم؟» جمله را نیمه گذاشت. تصویرِ مبهمِ زنی با پالتوی قرمز بر پل در ذهنش چرخید. نه، او نبود. اما یک تصویر دیگر، قدیمی‌تر و ذهنی‌تر، از شیشه‌ی واگنِ قطار آمد؛ انعکاس مبهم چهره‌ای که موازی با او حرکت می‌کرد. «من هم تو را دیده بودم. اما فکر می‌کردم خیال است. در انعکاسِ شیشه. در عکسِ تار. در بوی مرکباتِ کافه‌ای که نمی‌دانستم کجاست.»

کلارا گفت: «گاهی عشق، اول به شکلِ یک بازتاب می‌آید. نه مستقیم. بعد سال‌ها می‌چرخد تا درست بایستد.»

آدریان گفت: «و وقتی درست ایستاد، آدم خودش را هم درست‌تر می‌بیند.»

پیرزن با ذره‌بین هنوز تمبر را نگاه می‌کرد. زیر لب گفت: «اگر آدم‌ها بتوانند عکس‌های گم‌شده‌شان را پیدا کنند، شاید نقشه‌ی شهر هم عوض شود.»

آن‌ها از مغازه بیرون زدند. هوا روشن‌تر بود. ازدحام بازار، شبیه همهمه‌ی رودخانه، به گوش می‌خورد. کلارا دستش را در دستِ آدریان قفل کرد. «حالا می‌فهمی چرا آن شب پل ماری؟ و چرا دفترچه؟»

«می‌فهمم.» گفت. «چون باید از میانِ صداها، صدایی را پیدا می‌کردیم که به خودمان برگرداند.»

نزدیک تابستان، گالریِ دوستِ آدریان نمایشگاهی کوچک برگزار کرد: «شهرهایی که گوش می‌دهند». پنج تابلو. پل ماری، کافه‌ی نیمه‌شب، پنجره‌ی شمعدانی، نرده‌ی زنگ‌زده، و بازاری که در آن عکسِ گمشده پیدا شد. شبِ افتتاحیه، گالری شلوغ بود؛ اما نه آن شلوغی خسته‌کننده. کلارا کنار او ایستاده بود، بی‌آنکه مثل دیگران درباره‌ی تکنیک یا رنگ حرف بزند. فقط در گوشش گفت: «این‌ها، نفس می‌کشند.»

آدریان حین تماشای آدم‌ها که از تابلو به تابلو می‌رفتند، حس کرد ستونِ فقراتِ زندگی‌اش نرم شده. کسی نزدیک آمد و پرسید: «آیا این پولاروید واقعی‌ست؟» و آدریان خندید و گفت: «بله. اما عکسِ داخلش، هر بار عوض می‌شود.»

وقتی گالری خلوت شد، ژولین وارد شد؛ معلوم نبود از کجا فهمیده. آیینه‌ی کوچکی از روی دیوارِ کافه همراهش بود. گفت: «این را روی دیوار خانه‌ات بزن. نه برای دیدنِ خودت. برای دیدنِ نور.»

کلارا زیر لب گفت: «نور روی میز می‌افتد، و صندلی کنار پنجره خالی می‌مانَد.»

آدریان پرسید: «امشب می‌آیی کافه؟»

کلارا گفت: «امشب… می‌خواهم جایی دیگر ببرمت.» و بی‌آنکه محل را بگوید، دستش را گرفت.

راه افتادند. خیابان‌ها سبک‌تر بودند. پلی را رد کردند که روی آب، چراغ‌هایش قطارِ کوچکِ زردی ساخته بود. از کوچه‌ای گذشتند که پنجره‌هایش گلدان داشت. و به کافه‌ای رسیدند که شیشه‌ی بزرگش بخار کرده بود. اما تابلویش «Minuit» نبود. کلماتی تازه: «Le Retour — بازگشت». کلارا گفت: «این‌جا تازه باز شده. کسی که اداره‌اش می‌کند، عکس‌های گمشده را جمع می‌کند و روی دیوار می‌زند. هر کس عکسی می‌بیند که به زندگی‌اش شبیه است، آن را برمی‌دارد و جایش را پر می‌کند.» لبخند زد. «یک معامله‌ی آرام.»

داخل شدند. دیوارها پر از عکس‌های کوچکِ سیاه‌وسفید و رنگی بود: عروسیِ دهه‌ی شصت، کودکی با دوچرخه، پیرمردی روی نیمکت، زنی با چترِ سبز روی پل. آدریان نزدیک‌تر رفت. نگاهش روی عکسی ایستاد که مردی را نشان می‌داد نشسته کنار سن، با شالِ پشمی و کلاه بافت. همان عکسِ سال‌ها قبل. زیرش نوشته بودند: «مردی که به آب گوش می‌دهد.» دستش را دراز کرد که عکس را بردارد؛ اما ایستاد. روی دیوار، کنارِ همان عکس، عکسی دیگر بود: انعکاس دو نفر در شیشه‌ی قطار. یکی که می‌کشید، یکی که نگاه می‌کرد. زیرش هیچ عنوانی نبود. آدریان رو به کلارا کرد. او نزدیک بود، آن‌قدر که نفس‌هایشان به هم برسد.

کلارا گفت: «گاهی عکس‌ها، خودشان پیدایت می‌کنند.»

«و گاهی آدم‌ها.» آدریان گفت.

«و گاهی عشق.» کلارا اضافه کرد. «عشقی که می‌چرخد، دور می‌زند، تا جایی بایستد که تو خودت را صاف ببینی.»

او خندید و گفت: «من خودم را حالا در چشمِ تو صاف‌تر می‌بینم. نه به خاطر اینکه تو می‌بینی‌ام؛ برای اینکه تو شنیدن را یادت هست.»

کلارا دستِ راستش را بالا آورد. روی انگشت اشاره، همان لکه‌ی کوچکِ جوهر قهوه‌ای هنوز مانده بود. «این لکه… اگر پاک هم شود، دوباره برمی‌گردد. مثل بعضی چیزها.»

آدریان گفت: «مثل ما.»

آن شب، وقتی به خانه برگشتند، ملحفه‌ی سوم را از روی آخرین بوم کشید. تابلوی کافه‌ی نیمه‌شب، از دیدِ کسی که بیرون در ایستاده و دستش روی نئون است، در نورِ کمِ اتاق بازیِ تازه‌ای با سایه‌ها می‌کرد. آدریان به کلارا گفت: «این را برای تو نگه داشتم. برای روزی که…» کلمه مناسب را پیدا نکرد. «برای روزی که دوباره خودم را پیدا کردم.»

کلارا جلو رفت. بوم را لمس نکرد، فقط سرش را نزدیک برد و همان‌طور که ژولین گفته بود، نور را روی سطحِ رنگی دید. «تو از خودت بیرون آمده‌ای و برگشته‌ای. و برگشتن، همیشه سخت‌تر از رفتن است.»

«شاید به همین خاطر است که اسمِ آن کافه، «بازگشت» بود.» آدریان زمزمه کرد.

کلارا گفت: «و شاید به همین خاطر است که اسمِ این قصه، «کافه‌ی نیمه‌شب» است.»

او خندید. «چون نیمه‌شب، وقتی روز و فردا به هم می‌رسند، آدم‌ها هم می‌توانند خودِ گذشته و خودِ آینده‌شان را کنار هم ببینند.»

سکوت. نه از خستگی. از رسیدن. بیرون، باران باز هم ریز شده بود، انگار شهر نفسِ راحتی کشیده باشد.

کلارا آهسته گفت: «می‌خواهم چیزی را اعتراف کنم.»

آدریان نگاهش کرد. «اعتراف‌ها به دفترچه تعلق دارند. اما… من گوش می‌دهم.»

کلارا گفت: «آن زنِ پالتوی قرمز روی پل، که تو سال‌ها کشیده بودی، من نبودم. اما… روزی در ایستگاه، همان پالتو را پوشیدم. نه برای اینکه تو مرا ببینی. برای اینکه خودم را ببینم. گفتم اگر قرار است به کسی نزدیک شوم، باید به تصویرِ خودم هم نزدیک شوم. وقتی لباسِ کسی را می‌پوشی که دوست داشتی باشی، می‌فهمی چقدر از او دور یا نزدیک هستی. آن روز فهمیدم که آن زن بودن، کافی نیست. باید کلارا باشم—با لکه‌ی جوهر، با ترجمه‌های نصفه، با ترسِ دیدن. و بعد… دفترچه را پیدا کردم.»

آدریان لبخند زد. «و من هم باید آدریان باشم—نه نقاشِ نمایشگاه‌ها، نه مردِ عکسِ قدیمی—فقط کسی که گوش می‌دهد و می‌کِشد. عشق، ما را به خودمان برگرداند. نه به همدیگر فقط.»

کلارا گفت: «دقیقاً.»

آن‌ها کنار پنجره نشستند. نفس‌هایشان شیشه را بخار داد. آدریان روی بخار با انگشتش کشید: «A + C» و بعد لبخند زد و با کف دست پاکش کرد. «برای دفترچه.»

کلارا خندید. «و برای اینکه بخار، شاعرانه‌ترین پاک‌کنِ دنیاست.»

روزهای بعد، دفترچه‌ی کافه نیمه‌شب کم‌کم از گفت‌وگویشان خالی شد؛ نه چون چیزی برای گفتن نبود؛ چون حرف‌ها از صفحات به زندگی سرریز کرده بود. در عوض، یادداشت‌های تازه‌ای سربرآوردند. کسی نوشته بود: «اگر کسی را در باران گم کردید، بدانید شاید خودتان را گم کرده‌اید.» دیگری زیرش افزوده بود: «برای پیدا کردنِ خودتان، ردِ دیگری را دنبال کنید.» و دیگری با جوهر قهوه‌ای: «اما حتماً برگردید. راه‌ها همیشه دوطرفه‌اند.»

ژولین با همان چشمک‌های قدیمی، فنجان‌ها را پر می‌کرد و گاهی از پشت بار می‌گفت: «ساعت هنوز یک دقیقه عقب می‌زند. وقت هست.» و آدریان هر بار فکر می‌کرد: «وقتی کسی کنار تو نشسته و به تو برمی‌گرداند، ساعت لازم نیست جلوتر باشد.»

یک عصرِ گرم، وقتی خورشید کم‌کم از پشتِ ساختمان‌های سنگی پایین می‌رفت و نورِ طلایی روی هر چیزی می‌نشست، آدریان و کلارا از کافه بیرون زدند. به سمت پل ماری رفتند. روی نرده، با گیره‌ی چوبی، پولارویدی آویزان بود. اما این‌بار، عکسِ داخلش را خودشان گرفته بودند: انعکاسشان روی آب، در کنارِ حلقه‌ی کوچکِ نورِ چراغی که از آن سوی پل می‌آمد. پشتِ عکس نوشتند: «گاهی عکس‌ها دیر می‌رسند. اما عشق، همیشه راه خودش را بلد است.»

آدریان عکس را آویزان گذاشت. کسی بردارد، نبرد. مهم نبود. مهم این بود که یک روز، کسی آن را پیدا می‌کند و می‌گوید: «من هم خودم را گم کرده بودم. اما می‌شود برگشت.»

آن‌ها از پل عبور کردند و به سمت خیابانِ آرامی رفتند که کافه‌ی نیمه‌شب در آن بود. نئون لرزان، باز هم می‌درخشید. ژولین از پشت شیشه، دست تکان داد. در را که باز کردند، بوی قهوه و مرکباتِ تازه پیچید. سرِ میزِ کنار پنجره نشستند. نور حلقه‌ای روی میز انداخت. صندلی روبه‌رو خالی نبود.

کلارا دفترچه را جلو کشید. صفحه‌ی سفیدِ تازه‌ای باز کرد. قلم را به جوهر قهوه‌ای آغشته کرد و نوشت: «گاهی عشق ما را به خودِ واقعی‌مان برمی‌گرداند.» مکث کرد. بعد اضافه کرد: «و اگر دیر برسد، تقصیرِ ساعتِ عقبِ کافه نیست. راه‌ها باید دور بزنند تا ما جای درست بایستیم.»

آدریان زیر جمله‌اش طرح کوچکی کشید: مردی کنار سن که گوش می‌دهد. کنار او، زنی با لکه‌ی جوهر روی انگشت. زیرِ طرح، فقط یک کلمه نوشت: «رسیدن.»

کلارا به طرح نگاه کرد و آرام گفت: «سال‌ها پیش تو را دیده بودم. اما نه کامل. حالا… کامل‌تر می‌بینمت. چون تو هم خودت را واضح‌تر می‌بینی.»

آدریان به او نگاه کرد و لبخند زد. «و این، غافلگیرکننده‌ترین پایانِ قصه‌ی ماست: اینکه عشق، همان کسی بود که سال‌ها پیش دیده بودم—در انعکاسِ شیشه، در کاغذِ رسید، در عکسِ کوچک—و من تازه حالا نامش را بلند می‌گویم: کلارا.»

ژولین چراغ بالای پنجره را کمی پایین‌تر آورد. بارانِ ریزِ ناگهانی دیگری شروع شد. بیرون، شهر به آرامی از نیمه‌شب گذشت. داخل، قهوه سرد نشد. و در دفترچه، صفحه‌ی سفید بعدی منتظرِ کسی ماند که شاید امشب، یا سال‌ها بعد، بیاید و بنویسد: «اگر کسی را در باران گم کردی…»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *