وبلاگ
کتاب متروک در کتابخانه خاموش

کتاب متروک در کتابخانه خاموش رمانی جذاب و مرموز برای عاشقان کتاب
گرد و غبار، چون پودری خاکستری، بر همه جا نشسته بود. از سقفهای بلند و تار عنکبوت آویخته تا قفسههای کتاب که دیگر حتی سایهای از رنگ اصلیشان به یاد نمانده بود. سکوت، آن چنان سنگین و غلیظ بود که گویی میتوانستی با دست آن را لمس کنی. کتابخانه متروکه، عمارت فراموششده خاطرات و دانش، سالها بود که در سکوت و تاریکی فرو رفته بود. پنجرههای بلند، اکنون کور و بیروح، فقط تکههایی از آسمان گرفته و خاکستری شهر را به داخل راه میدادند. نور کمرنگ و بیرمق، بر ستون فقرات کتابهای بیشماری که در قفسهها به صف ایستاده بودند، میخزید و آنها را به مثابه سپاهی خاموش، به انتظار روزی بود که دستی دوباره به سویشان دراز شود.
روزبه، با احتیاط قدم به داخل گذاشت. بوی کهنگی و غبار و کاغذ، مشامش را پر کرد. بویی غریب اما آشنا، بویی که یادآور روزهای کودکی و پناه بردن به گوشه دنج کتابخانه پدربزرگ بود. او عکاس بود و به دنبال لوکیشنهای خاص و بکر برای پروژه جدیدش. دوستی، این کتابخانه متروکه را پیشنهاد داده بود، جایی که در قلب شهر، غریب افتاده و از یادها رفته بود.
روزبه، آرام قدم برمیداشت، کفشهایش روی کفپوشهای چوبی قدیمی، صدایی خشدار و وهمآلود ایجاد میکردند که در سکوت مطلق فضا، طنین میانداخت. قفسهها، بلند و بیانتها به نظر میرسیدند، ردیفهای منظم کتاب، دیگر نه بر اساس موضوع و نویسنده، که فقط بر اساس شانس و بینظمی، کنار هم قرار گرفته بودند. تعداد زیادی کتاب، از قفسهها افتاده و روی زمین پخش شده بودند، گویی زلزلهای خاموش، نظم و ترتیب این مکان را درهم شکسته بود.
روزبه، با دقت بیشتری به اطراف نگاه کرد. نور از میان شکافهای پردههای پاره و پوسیده پنجرهها، باریکههایی نورانی ایجاد کرده بود که ذرات غبار را در هوا به رقص درآورده بود. در گوشهای، میز مطالعهای قدیمی، با روکشی چرمی که ترک خورده و پوسیده بود، دیده میشد. روی میز، جوهردانی خشکیده و پر قلمهای بیجوهر، خودنمایی میکرد. همه چیز، حکایت از گذشتهای داشت که به آرامی در حال محو شدن بود.
در میان قفسهها، قدم میزد، انگشتانش را به آرامی بر روی جلد کتابها میکشید. عنوانها محو شده بودند، جلدها رنگ و رو رفته و پاره پوره. بسیاری از کتابها، فاقد جلد بودند و فقط صفحات پوسیده و زردرنگشان پیدابود. بیشترشان کتابهای قطور و قدیمی بودند، از جنس تاریخ و فلسفه و ادبیات. کتابهایی که روزگاری، مورد احترام و توجه بودند، اکنون به حال خود رها شده و به فراموشی سپرده شده بودند.
ناگهان، چشمش به چیزی افتاد. در انتهای یکی از قفسهها، میان انبوهی از کتابهای رنگ و رو رفته، کتابی بود که به طرز عجیبی، توجهش را به خود جلب کرد. نه به خاطر جلدش که آن هم کهنه و فرسوده بود، بلکه به خاطر حس عجیبی که از آن ساطع میشد. چیزی در آن کتاب، بود که متفاوت به نظر میرسید.
کتاب متروک در کتابخانه خاموش
به آرامی به طرفش رفت و کتاب را از قفسه بیرون کشید. بر خلاف دیگر کتابها که گرد و غبار زیادی داشتند، این کتاب نسبتاً تمیز بود، گویی دستی نامرئی هر روز آن را گردگیری میکرد. جلدش چرمی و قهوهای تیره بود، با نقشهای طلایی کمرنگی که به سختی قابل تشخیص بودند. هیچ عنوانی روی جلد دیده نمیشد. نه اسمی از نویسنده، نه تصویری، فقط چرم کهنه و نقشهای طلایی مبهم.
کتاب را در دست گرفت. حس سنگینی داشت، سنگینی گذشته، سنگینی دانش، سنگینی خاطرات. به آرامی، صفحات کتاب را باز کرد. بوی کاغذ قدیمی و مرکب، قویتر شد. صفحات کتاب، زردرنگ و شکننده بودند، با خطی خوش و خوانا به زبان فارسی نوشته شده بودند. جوهر نوشتهها، به رنگ قهوهای تیره بود و هنوز بعد از سالها، رنگ خود را حفظ کرده بود.
روزبه، به خواندن صفحه اول کتاب پرداخت.
“به نام خداوند جان و خرد…”
کتاب، خاطرات روزانه یک کتابدار بود. کتابداری که سالها در این کتابخانه کار کرده بود و عاشق کتابها و عطر کاغذ و سکوت دلنشین کتابخانه بود. او در خاطراتش، از روزهای پررونق کتابخانه نوشته بود، از دانشآموزان و دانشجویانی که به دنبال دانش به اینجا میآمدند، از محققانی که ساعتها در میان کتابها به تحقیق و پژوهش میپرداختند، از عشق و علاقهای که مردم به کتاب و کتابخوانی داشتند.
هر چه بیشتر میخواند، بیشتر غرق در دنیای کتابدار میشد. او با زبانی ساده و صمیمی، از دغدغههایش، از آرزوهایش، از علاقهاش به کتابها و از غم و اندوهی که با کمرنگ شدن عشق به کتاب در دلش جوانه زده بود، سخن گفته بود.
کتابدار، در خاطراتش، بارها از این کتابخانه به عنوان “قلب شهر” یاد کرده بود. جایی که دانش و فرهنگ در آن جریان داشت، جایی که مردم میتوانستند در سکوت و آرامش، به تفکر و کشف حقایق بپردازند. او با نگرانی، از تغییر زمانه و سرد شدن رابطه مردم با کتاب نوشته بود. از ظهور رسانههای جدید و بیتوجهی نسل جدید به دانش و مطالعه.
روزبه، احساس عجیبی داشت. انگار صدای کتابدار را از میان صفحات کهنه کتاب میشنید. صدای غمگین و دلشکستهای که از فراموشی کتابخانه و کاهش ارزش دانش در جامعه، رنج میبرد.
در صفحات بعدی، کتابدار از شخصیتهای مختلفی نوشته بود که روزگاری به این کتابخانه میآمدند. از دانشمند پیری که هر روز صبح زود به کتابخانه میآمد و تا غروب آفتاب به مطالعه مشغول بود، از دختر جوانی که شاعر بود و در گوشهای دنج از کتابخانه، به سرودن شعر میپرداخت، از پسر بچهای شیطان که هر هفته یک کتاب داستانی از کتابخانه به امانت میبرد و هفتهی بعد، با چشمان برقزنان، برای گرفتن کتاب جدید باز میگشت.
هر کدام از این شخصیتها، به نحوی با کتابخانه پیوند خورده بودند و کتابدار، با حساسیت و عشق خاصی از آنها یاد کرده بود. او کتابخانه را فقط مجموعهای از کتابها نمیدانست، بلکه آن را جامعهای کوچک از انسانهای علاقهمند به دانش و فرهنگ میدید.
با خواندن خاطرات کتابدار، روزبه احساس کرد که به تاریخچه این کتابخانه نزدیکتر شده است. انگار روح کتابخانه در میان صفحات این کتاب متروک زنده شده بود. سکوت کتابخانه دیگر سنگین و وحشتناک نبود، بلکه سکوت معناداری بود که حامل صدای خاطرات و نجوای کتابهای فراموششده بود.
روزبه تا صفحات آخر کتاب را خواند. در صفحات پایانی، کتابدار از روزهای پایانی کتابخانه نوشته بود، از کمبود بودجه، از بیتوجهی مسئولان و از کاهش مراجعهکنندگان. او با غم و اندوه فراوان، از بسته شدن درهای کتابخانه و خاموش شدن قلب شهر نوشته بود. آخرین سطرهای خاطراتش، پر از ناامیدی و حسرت بود.
روزبه کتاب را بست. سکوت کتابخانه دوباره به گوشش رسید، اما اینبار سکوت متفاوتی بود. سکوت همراه با احترام، سکوت همراه با غم. او احساس کرد که بار سنگینی از خاطرات و مسئولیت بر دوشش گذاشته شده است.
از جا برخاست و به آرامی در کتابخانه قدم زد. اینبار با نگاهی متفاوت به کتابها نگاه میکرد. دیگر آنها را فقط مجموعهای از کاغذ و جلد نمیدید، بلکه آنها را حاملان دانش، خاطرات و روح انسانهایی میدید که عمرشان را در میان این صفحات گذرانده بودند.
تصمیم گرفت که پروژه عکسبرداریاش را به کتابخانه متروکه اختصاص دهد. او میخواست با عکسهایش، صدای خاموش کتابخانه را به گوش مردم برساند، زیبایی و غم پنهان در این مکان فراموششده را به تصویر بکشد و شاید با این کار، جرقه امیدی برای احیای این دنیای گمشده ایجاد کند.
کتاب قدیمی را به آرامی به جای خود بازگرداند. نگاهی به قفسههای کتاب انداخت و لبخندی غمگین زد. کتابخانه خاموش بود، اما دیگر متروک نبود. حداقل برای او، روح کتابدار و صدای کتابها همچنان در این مکان طنینانداز بود. و او مصمم بود که این صدا را به گوش دیگران نیز برساند. از کتابخانه خارج شد، در حالیکه در ذهنش، تصاویر بیشماری از قفسههای خاکگرفته، نور کمرنگ و کتاب متروک، در حال شکلگیری بود. آغازی برای روایت جدید، روایتی از سکوت، فراموشی و امید.
کتاب پنج زبان عشق کلید ارتباط مؤثر و پایدار در روابط/PDF
490,000 ریالکتاب مرشد و مارگاریتا-شاهکاری جاودانه از میخائیل بولگاکف PDF
قیمت اصلی 500,000 ریال بود.285,000 ریالقیمت فعلی 285,000 ریال است.1403 PDF
17اصل کار تیمی/راهنمای ساخت تیم حرفهای/PDF
250,000 ریال۱۹۸۴ اثر جورج اورول/PDF
300,000 ریال۵ قانون پول که باید بدانید/PDF
300,000 ریال۵ گام تا اعتماد به نفس/PDF
275,500 ریال۵۰ روش ساده برای علاقمند کردن فرزند به مطالعه/PDF
190,000 ریال50واقعیتی که جهان را باید دگرگون کنند / جسیکا ویلیامز/PDF
190,000 ریال








