وبلاگ
قصه کودکانه خرس کوچولو که اسباببازیهایش را نمیداد

داستان خرس کوچولو که یاد گرفت شریک بازی باشد
خلاصه داستان
خرس کوچولویی به اسم بامو یک جعبهی قرمز پر از اسباببازی داشت و دلش نمیخواست هیچکس به آنها دست بزند.
او همیشه میگفت: «مال من، مال من، همهشان مال من!»
اما یک روز، وسط بازی با دوستانش، فهمید بعضی چیزها وقتی با هم تقسیم میشوند، قشنگتر و شادتر میشوند.
این قصه کودکانه، با زبانی نرم و بامزه، یکی از مسئلهی رایج پیشدبستانی را در دل یک ماجرای لطیف و دوستداشتنی نشان میدهد.
قصه کودکانه خرس کوچولو
جعبهی قرمز و جملهی همیشگی
صبح نرم و طلایی بود. نور آفتاب از لای برگهای جنگل میریخت روی پنجرهی خانهی بامو، خرس کوچولوی قهوهای. بامو تازه بیدار شده بود و هنوز گوشههای چشمش خوابآلود بود. اما همین که جعبهی قرمز اسباببازیهایش را دید، لپهایش گرد شد و خندید.
درِ جعبه را باز کرد. یک قطار چوبی داشت، یک قایق آبی، سه مکعب رنگی، یک طبل کوچولو و یک خرگوش پارچهای با گوشهای دراز. بامو یکییکی آنها را بیرون آورد، کنار هم چید و گفت:
«سلام کوچولوها! امروز فقط با من بازی میکنید.»
همان وقت، تقتقتق!
خرگوشک و سنجابک پشت در بودند. هر دو با لبخند آمده بودند تا با بامو بازی کنند.
خرگوشک گفت:
«وای، چه قطار قشنگی! میشود من واگن آخرش را بگیرم؟»
سنجابک گفت:
«من هم میتوانم با آن مکعبهای رنگی یک برج بسازم؟»
بامو فوری جعبه را بغل کرد. چشمهایش گرد شد. دماغ کوچکش بالا رفت و گفت:
«نه! مال من، مال من، همهشان مال من!»
خرگوشک و سنجابک به هم نگاه کردند. نه دعوا کردند، نه اخم. فقط آرام نشستند روی قالی برگدار اتاق و گفتند:
«باشد، ما نگاه میکنیم.»
بامو شروع کرد به بازی. قطار را هل داد. طبل را زد. قایق را تکان داد. اما یک چیز عجیبی کم بود. اتاق ساکت بود. خیلی ساکت.
او دوست داشت صدای خنده هم باشد، ولی هنوز جعبه را سفت بغل کرده بود.
کمی بعد، مادر خرسه از آشپزخانه صدا زد:
«بامو جان، امروز قرار است همه کنار برکه بازی کنیم.»
بامو جعبهی قرمز را برداشت و زیر لب گفت:
«خوب است… اما اسباببازیها فقط برای خودم هستند.»
و اینطور شد که ماجرای آن روزِ عجیب شروع شد.
بازی بزرگ کنار برکه
کنار برکه، همهچیز قشنگ بود. آب، آرام و براق میدرخشید. قورباغهها روی برگهای پهن نشسته بودند. باد، نرم و خنک میوزید. دوستان جنگل یکییکی آمده بودند؛ جوجهتیغی کوچولو، روباهک، لاکپشتک و همان خرگوشک و سنجابک.
هرکس چیزی آورده بود. خرگوشک یک توپ پارچهای نرم داشت. سنجابک چند فرفرهی کاجی آورده بود. روباهک یک بادبادک کوچک زرد داشت. همه با ذوق گفتند:
«بیایید با هم یک بازی بزرگ بسازیم!»
بامو جعبهی قرمز را وسط چمن گذاشت، اما درست کنارش نشست و پنجههایش را روی درِ جعبه نگه داشت.
خرگوشک با مهربانی پرسید:
«بامو، میشود قطارت را روی این راه خاکی بچرخانیم؟»
بامو گفت:
«نه.»
سنجابک گفت:
«میشود قایق آبیات را در آب آرام برکه بگذاریم؟»
بامو گفت:
«نه.»
روباهک خندید و گفت:
«پس طبل کوچولو را با هم بزنیم؟»
بامو باز هم گفت:
«نه. مال من، مال من، همهشان مال من!»
دوستانش شانه بالا انداختند و دورتر رفتند. بعد با توپ پارچهای، کاجها، برگها و بادبادک زرد، یک بازی تازه ساختند. توپ شد خورشید. کاجها شدند کوه. برگها شدند قایق. بادبادک شد ابر خندان.
صدای خندهی آنها روی آب میدوید.
هیسهیس باد.
تقتق فرفره.
هاهاها خنده.
بامو هم بازی میکرد، اما تنها. قطارش را روی خاک میکشید و خودش صدای «هوووت» درمیآورد. بعد مکعبها را میچید و خودش میگفت: «چه برج بلندی!»
اما انگار بازیاش کمی کوتاه بود. کمی کمصدا بود. کمی بیهمراه بود.
او سرش را بلند کرد و دید دوستانش دارند چیزی میسازند که هر لحظه قشنگتر میشود.
دلش خواست نزدیکتر برود.
اما هنوز همان جمله توی دهانش میچرخید:
«مال من، مال من…»
وقتی بازیها بدون او خندیدند
آفتاب کمی بالاتر رفت و سایهی درختها کوتاهتر شد. کنار برکه، بازی دوستان جنگل حالا خیلی بزرگ شده بود. آنها با چوبهای باریک پلی ساخته بودند. برگهای گرد را مثل بشقاب چیده بودند. سنگریزهها شده بودند نانهای کوچولو. حتی یک خانهی خزهای هم ساخته بودند که درِ آن از پوست درخت بود.
خرگوشک صدا زد:
«سنجابک، آشپزخانهی برگها آماده است!»
سنجابک گفت:
«روباهک، مهمانها را بیاور!»
جوجهتیغی کوچولو هم خندید:
«وای، این بهترین بازی دنیاست!»
بامو از دور نگاه میکرد. قطار چوبیاش دیگر برای خودش هم خیلی هیجانانگیز نبود. قایق آبی را در پنجهاش تکان داد. طبل کوچولو را آرام زد. توم… توم…
اما هیچکس نگفت: «من هم میآیم.»
هیچکس نگفت: «چه بازی خوبی!»
چون همه مشغول بازی با هم بودند.
بامو آهسته جلو رفت. نه خیلی نزدیک. نه خیلی دور.
پرسید:
«میشود من هم نگاه کنم؟»
خرگوشک لبخند زد:
«البته.»
بامو نشست و نگاه کرد. روباهک یک برگ را جلوی لاکپشتک گذاشت و گفت:
«این برای تو.»
سنجابک یک سنگ براق را به خرگوشک داد و گفت:
«این هم چراغ خانه.»
همه چیزی به هم میدادند و بازیشان هر لحظه پررنگتر میشد.
بامو به جعبهی قرمز نگاه کرد. بعد به دوستانش. بعد دوباره به جعبه.
دلش کمی قلقلک شد. یک حس تازه بود. نه غم کامل بود، نه شادی کامل. چیزی شبیه دلتنگی برای خندههای مشترک.
همان موقع، نسیم نرم کنار برکه وزید. قایق آبی از دست بامو سُرید، روی چمن قل خورد، قل خورد، قل خورد و آرام رفت تا لب آب.
بامو جا خورد و گفت:
«اوه! قایق من! قایق من!»
قایق هنوز نرفته بود، اما یک تلنگر کوچولو کافی بود تا روی آب بیفتد.
بامو به طرفش دوید و دوستانش هم سر برگرداندند.
یک چرخ کوچک، یک دل بزرگ
قایق آبی درست کنار آب گیر کرده بود. یک سرش روی چمن بود و سر دیگرش لب برکه. اگر کمی دیگر تکان میخورد، میرفت روی آب و دور میشد. بامو دستش را دراز کرد، اما خودش هم روی لبهی گِلی برکه سُر خورد و نشست.
پیشی نکرد. ترس بزرگی هم نبود. فقط کمی دستوپاچه شد.
گفت:
«اَه… نمیتوانم برسم.»
خرگوشک تند آمد، اما نرم ایستاد.
سنجابک یک شاخهی بلند آورد.
روباهک گفت:
«همه با هم، آرامآرام.»
شاخه را جلو بردند. بامو آن را گرفت. دوستانش گفتند:
«یک، دو، سه… بکش!»
بامو خودش را بالا کشید و بعد با همان شاخه، قایق آبی را آرام نزدیک آورد. قایق نجات پیدا کرد.
بامو آن را بغل کرد. اول به قایق نگاه کرد. بعد به دوستانش. بعد به پنجههای کوچکی که برای کمک دراز شده بودند.
کسی نگفت:
«چون تو اسباببازیهایت را ندادی، ما هم کمک نمیکنیم.»
کسی اخم نکرد.
همه فقط لبخند زدند.
دل بامو تکان کوچکی خورد. درست مثل وقتی برگ روی آب میافتد و دورش دایرهدایره میشود.
او آرام گفت:
«شما… کمکم کردید.»
خرگوشک خندید:
«دوستها همین کار را میکنند.»
بامو درِ جعبهی قرمز را باز کرد. این بار دیگر آن را سفت بغل نکرد.
قایق آبی را جلو آورد و گفت:
«میخواهید… با این قایق بازی کنیم؟»
چشمهای سنجابک برق زد.
روباهک دست زد.
جوجهتیغی کوچولو ریزریز خندید.
بامو بعد از قایق، قطار را هم بیرون آورد. بعد مکعبها را. بعد طبل کوچولو را.
و برای اولین بار، جملهی تازهای گفت:
«بیایید با هم بازی کنیم.»
انگار باد هم این جمله را دوست داشت. از روی آب گذشت و برگها را آرام تکان داد.
شهری که با هم ساخته شد
حالا کنار برکه شلوغِ شاد بود. اما نه از شلوغیِ خستهکننده؛ از شلوغیِ خندهها، صداهای نرم و بازیهای قشنگ. بامو و دوستانش تصمیم گرفتند یک شهر کوچک بسازند. نه یک شهر معمولی؛ یک شهرِ بازی.
مکعبهای رنگی شدند خانهها.
قطار چوبی شد قطارِ جنگل.
قایق آبی شد قایقِ دریاچهی شهر.
طبل کوچولو شد زنگِ ایستگاه.
برگهای پهن شدند پارک.
سنگریزهها شدند چراغهای خیابان.
و خرگوش پارچهای بامو شد شهردار مهربان شهر.
هرکس چیزی میآورد. هرکس چیزی میساخت. هرکس چیزی میخندید.
بامو گفت:
«قطار باید از کنار پارک رد شود!»
سنجابک گفت:
«پس من برایش پل میسازم!»
خرگوشک گفت:
«من هم مسافرها را میآورم!»
روباهک گفت:
«و من بادبادک زرد را بالای شهر نگه میدارم تا آسمانش همیشه خندان باشد.»
بامو آنقدر خندید که لپهایش صورتی شد.
او فهمید اسباببازیهایش هنوز مال او هستند، اما وقتی با دوستانش بازی میکنند، انگار دلشان هم بزرگتر میشود، هم بازیشان.
دیگر خبری از آن جملهی قدیمی نبود.
به جایش، هر چند دقیقه یکبار صدای بامو میآمد:
«این را تو بگیر.»
«حالا نوبت توست.»
«بیایید با هم بازی کنیم.»
عصر که شد، آسمان رنگ هلو و عسل گرفت. مادر خرسه از دور صدا زد:
«بامو جان، وقت رفتن است.»
بامو اسباببازیها را جمع کرد. اما این بار جعبهی قرمز سبکتر به نظر میرسید. نه چون چیزی کم شده بود؛ چون دلش سبک و روشن شده بود.
او رو به دوستانش گفت:
«فردا هم میآیید؟»
همه با هم گفتند:
«حتماً!»
و بامو، در راه خانه، جعبه را بغل کرد و آرام زمزمه کرد:
«بازی وقتی با هم باشد، قشنگتر است.»
پیام یا نتیجه لطیف داستان
گاهی چیزهایی که خیلی دوستشان داریم، وقتی با مهربانی کنار هم قرار میگیرند، از قبل هم دوستداشتنیتر میشوند.
دوستی چیزی از دل ما کم نمیکند؛ گاهی فقط جا را برای خندههای بیشتر باز میکند.
بخش کوتاه برای والدین
این قصه کودکانه به یکی از مسئلهی رایج پیشدبستانی، یعنی لجبازی بر سر مالکیت و ندادن اسباببازی، با زبانی نرم و غیرمستقیم میپردازد.
کودک در جریان داستان، بدون آموزش مستقیم، با مفهوم نوبت، مشارکت و لذت بازی گروهی آشنا میشود.
شنیدن این داستان میتواند به تقویت همدلی، کاهش مقاومت در موقعیتهای بازی جمعی و افزایش مهارتهای اجتماعی کودک کمک کند.
همچنین لحن آرام و شنیداری قصه، آن را برای قصهگویی در خانه، مهد یا پیش از خواب مناسب میکند.