وبلاگ
حاشیههای نیمهشب

روایت عاشقانهٔ یک معلم ادبیات و رانندهٔ تاکسی شبانه که پیش از دیدن، در حاشیههای یک کتاب به هم میرسند
فصل اول: کتابِ جامانده در باران
حاشیههای نیمهشب
باران آن شب واقعاً از آن بارانهایی نبود که آدم را شاعر کند. از آن بارانهای لجوج و ریز و سمجی بود که فقط یقهٔ پالتو را خیس میکرد، کفش را سنگین میکرد و به آدم یادآوری میکرد شهر، هرقدر هم چراغ داشته باشد، در نهایت یک حیوان خسته است که زیر نور نئون نفس میکشد. لیلا زمانی از درِ دبیرستان غیرانتفاعی «فرهنگ» بیرون آمد، کیف چرمیاش را محکمتر گرفت و شال سرمهای را دور گردنش پیچید. ساعت از نه گذشته بود. سه جلسه پشت سر هم انشا و نقد داستان گرفته بود و گلویش خشک بود، اما ذهنش هنوز روی آخرین جملهای مانده بود که به شاگردانش گفته بود: «بعضی آدمها حرفی را که نمیتوانند بلند بگویند، در حاشیه مینویسند.» آن موقع خیال میکرد فقط دارد برای بچهها جملهای خوشتراش تحویل میدهد. خبر نداشت همان جمله قرار است در کمتر از یک ساعت، زندگی مرتب و کمخونش را از جا بکند.
لیلا سیوچهار ساله بود و سالها تمرین کرده بود که کسی نفهمد چقدر تنهاست. تنهاییاش از آن مدل پرسر و صدا نبود که آدم به همه بگوید حالش خوب نیست. نه. تنهایی او شکل حسابشدهتری داشت. صبحها به مادرش سر میزد، عصرها درس میداد، شبها برگه تصحیح میکرد، آخر هفتهها کتاب میخرید و روی صفحهٔ اول تاریخ میزد. همین. انگار زندگی را با خطکش سانتیمتری اندازه گرفته باشد. نامزد سابقش، امیر، سه سال پیش رفته بود و هنگام رفتن همان جملهٔ چندشآور همیشگی را گفته بود: «تو زیادی از کلمات توقع داری.» لیلا آن شب جواب نداده بود، اما بعدها بارها در ذهنش گفته بود که مشکل، توقع او از کلمات نبود؛ مشکل، ناتوانی امیر در ایستادن زیر وزنشان بود.
کنار خیابان، چند تاکسی اینترنتی و خطی در رفتوآمد بودند. باران شیشهها را مات کرده بود و صورت رانندهها پشت چراغهای زرد، شبیه عکسهای قدیمی از آب درآمده بود. لیلا تاکسی زردرنگی را که آرام کنار جدول نشست، دید. راننده سرش را زیاد برنگرداند؛ فقط قفل در عقب را باز کرد. لیلا سوار شد و بوی آشنای ماشین به استقبالش آمد: چای سردشده، تهماندهٔ خوشبوکنندهٔ ارزان، پارچهٔ نمخورده و اندکی دود که انگار از گذشتهای دور در صندلیها مانده باشد. کتابی در دست داشت؛ نسخهای قدیمی از «سووشون» با حاشیههای خودش. این کتاب را سالها با خود این طرف و آن طرف برده بود، نه چون بینقص بود، بلکه چون هر بار چیزی تازه از زخمش درمیآمد.
راننده نامش کاوه راد بود، اما لیلا آن شب این را نمیدانست. فقط در آینهٔ وسط، نیمرخ کوتاهی از چشمهای خسته و خط ریش مرتب او را دید. صدای مرد آرام بود و بیتکلف. آدرس را که گرفت، چیزی نگفت. رادیو خاموش بود. شهر از پشت شیشه مثل صفحهای بود که کسی رویش آب پاشیده باشد و بعد یادش رفته باشد ادامهٔ نقاشی را بکشد. لیلا کتاب را باز کرد. در فصل مربوط به زری و یوسف، با مداد کناری خطی کشید و نوشت: «عشق همیشه با ترس همخانه است، اما ترس نباید صاحبخانه شود.» بعد لحظهای مکث کرد و خندید. کاوه در تمام آن مسیر چیزی جز دو سؤال ضروری نپرسید. پیچها را نرم میگرفت و هنگام ترمز، انگار حواسش به خستگی مسافرها هست. او هفت سال بود شبها کار میکرد. شب با او کاری کرده بود که روز دیگر نتواند تحملش کند. روز زیادی صریح بود، زیادی روشن، زیادی بیرحم. در روز، آدمها باید وانمود میکردند چیزی برای عرضه دارند. کاوه پیش از این دانشجوی ادبیات بود؛ دو ترم بیشتر نخوانده بود. بعد پدرش سکته کرد، بدهی بالا آمد، خانه نصفهنیمه از دست رفت، و او برای مدتی که قرار بود کوتاه باشد، پشت فرمان نشست. آن «مدت کوتاه» مثل بسیاری از قولهای انسانی، دراز شد و شکل زندگی گرفت. هنوز هم گاهی کتاب میخواند، اما به کسی نمیگفت. آدمها به رانندهای که شعر بلد باشد، با احتیاط نگاه میکنند؛ انگار پیچ و مهرهٔ ماشینش لق باشد.
وقتی به کوچهٔ لیلا رسیدند، باران کمی تندتر شد. او کرایه را پرداخت، تشکر کرد و با عجله پیاده شد. باید همانجا میفهمید که چیزی را جا گذاشته است. باید وزن دستش را میسنجید و نبود کتاب را میفهمید. اما ذهن آدم وقتی خسته است، مثل خانهای است که چراغ راهرویش سوخته. لیلا تا رسیدن به در آپارتمان فقط به این فکر میکرد که فردا برای مهتاب فرهمند، شاگرد باهوشش، کدام داستان کوتاه را پیشنهاد کند. وقتی کلید را در قفل چرخاند، تازه جا خالی کتاب را در بغلش حس کرد. ایستاد. یک فحش مودبانه در دلش داد، چیزی در حد شأن یک معلم ادبیات که هنوز هم میخواهد حتی در ناامیدی نجیب بماند.
همان وقت، کاوه در چهارراه بعدی سر پیچ، در آینهٔ عقب جلد آشنا را دید که روی صندلی افتاده است. چراغ قرمز بود. دست برد و کتاب را برداشت. روی صفحهٔ اول، با خطی ریز و منظم نوشته شده بود: «لیلا زمانی. پاییز ۱۳۹۸. کتابها را باید با مداد خواند، نه با تکلف.» کاوه لبخند کجی زد. جمله را پسندید. وقتی چراغ سبز شد، کتاب را کنار دستش گذاشت و تا رساندن مسافر بعدی صبر کرد. بعد در توقفی کوتاه زیر سایهٔ پل، کتاب را ورق زد. حاشیهها همه جا بودند: دقیق، گاهی تند، گاهی زخمی، گاهی بازیگوش. نه از آن حاشیههایی که فقط برای تظاهر به فهمیدن نوشته میشوند. اینها بوی زندگی میدادند. بوی زنی که با متن کشتی گرفته، با آن مخالفت کرده، از آن دلخور شده و دوباره برگشته است.
کاوه به صفحهای رسید که همان جملهٔ تازه نوشته شده کنار متن نشسته بود: «عشق همیشه با ترس همخانه است، اما ترس نباید صاحبخانه شود.» چند ثانیه به آن نگاه کرد. بعد از داشبورد خودکار آبی بیرون آورد و بیآنکه خیلی فکر کند، زیر همان جمله نوشت: «مشکل این است که بیشتر وقتها ترس اجارهنامه را زودتر امضا میکند.» دستش بعد از نوشتن، یک لحظه روی صفحه ماند. خودش هم تعجب کرد. سالها بود در حاشیهٔ هیچ چیز ننوشته بود. احساس کرد شاید از مرز ناشایستی گذشته باشد. این کتاب مال او نبود. ولی جمله، مثل سؤال نیمهتمامی مانده بود و او فقط جواب داده بود.
نیم ساعت بعد، لیلا با خدمات تاکسی تماس گرفت. شمارهٔ پلاک را نداشت. فقط ساعت و مسیر را گفت. مردی سالخورده با صدایی خشدار پشت خط جواب داد و گفت اگر کتاب پیدا شود، خبر میدهند. اسمش حبیب بود و دفتر کوچکی در ترمینال شبانهٔ شرکت داشت. حبیب از آن آدمهایی بود که سالها با اشیای جاماندهٔ مردم سر کرده بود: شال، عینک، کیف، اسباببازی، پروندهٔ پزشکی، حتی یک بار حلقهٔ ازدواج. او خوب میدانست مردم اغلب چیزهایی را جا میگذارند که بیش از هر چیز دوست دارند؛ چون ذهن شلوغ، دقیقاً همانجایی خیانت میکند که دل حساستر است.
کاوه نزدیک سحر، وقتی شیفتش آرامتر شد، کتاب را به دفتر حبیب رساند. گفت صاحبش تماس گرفته. حبیب جلد را نگاه کرد و سوت کوتاهی زد. «باز هم کتاب. انگار این شهر یا بیپول شده یا زیادی دلش سوخته.» کاوه شانه بالا انداخت و فقط گفت مراقب باشد خیس نشود. حبیب خواست رسیدی بنویسد، اما کاوه گفت لازم نیست. لحظهای درنگ کرد و بعد با لحنی که میخواست بیاهمیت باشد، اضافه کرد: «اگر خانم آمد کتابش را بگیرد، بگوید صفحهٔ صد و بیستونه را هم ببیند.» حبیب با آن چشمهای ریز و کنجکاوش نگاهی به او انداخت، اما چیزی نپرسید. سالها کار شب به او یاد داده بود کنجکاوی را مثل چراغقوه فقط وقتی روشن کند که لازم باشد.
فردا عصر، لیلا مستقیم از مدرسه به دفتر کوچک شرکت رفت. خستگی در شانههایش جمع شده بود و از تمام راه، فقط به این فکر کرده بود که اگر کتاب خیس شده باشد، چه حسی خواهد داشت. برای کسی که با کتابها زندگی میکند، خیس شدن کاغذ چیزی شبیه تبکردن عزیز است. حبیب کتاب را از کشوی فلزی بیرون آورد و با مهربانی غریبی گفت: «راننده سالم رساند. حتی سفارش صفحه هم کرده.» لیلا اول نفهمید. بعد وقتی این جمله را شنید، ابرو بالا انداخت. کتاب را گرفت، ایستاده صفحه زد، به صد و بیستونه رسید و جملهٔ خودش را دید و زیرش آن پاسخ آبیرنگ را.
برای چند ثانیه، صدای ترمینال از گوشش رفت. فقط خط آبی بود، اندکی مایل، محکم و بیتعارف. «مشکل این است که بیشتر وقتها ترس اجارهنامه را زودتر امضا میکند.» لیلا با انگشت روی حاشیه نکشید؛ این کار را هیچوقت با نوشتههای مهم نمیکرد. فقط نگاه کرد و نفسی آرام بیرون داد. اولین واکنشش خشم نبود، تعجب هم نبود. بیشتر چیزی میان بهت و بیداری بود. انگار کسی در اتاقی که سالها قفل بوده، از پشت در جوابی داده باشد. حبیب که از نگاههای آدمها زیاد چیز فهمیده بود، گفت: «اگر ناراحت شدید، اسم راننده را میدهم.» لیلا سر بلند کرد و برای نخستین بار لبخندی زد که خودش هم انتظارش را نداشت. «نه. فقط… جواب بدی ننوشته.»
تا خانه تمام مسیر را با کتاب در کیفش رفت، اما حضور آن خط آبی را از روی شانههایش حس میکرد. مادرش زنگ زد و از فشار خون و قبض گاز گفت، مهتاب برای پرسیدن تکلیف پیام داد، همکارش دربارهٔ جلسهٔ فردا غر زد، اما هیچکدام نتوانست ذهن لیلا را از آن یک جمله جدا کند. شب، بعد از شام ساده و ظرفهای نشسته، کتاب را روی میز گذاشت. چراغ مطالعه را روشن کرد. صفحهٔ صد و بیستونه را باز کرد. چند دقیقه فقط نگاه کرد، مثل کسی که میخواهد مطمئن شود خواب نمیبیند. بعد مدادش را برداشت و زیر پاسخ ناشناس نوشت: «شاید، اما بعضیها قرارداد را میخوانند، امضا نمیکنند.»
نوشت، اما کتاب را بست و یکباره خندهاش گرفت. داشت چه کار میکرد؟ جواب چه کسی را میداد؟ رانندهای که احتمالاً از سر بیکاری حاشیهای نوشته و تمام. این کار میتوانست مسخره باشد، حتی کودکانه. اما آدمهای بالغ، برخلاف شهرت احمقانهای که برای خودشان ساختهاند، فقط نسخههای خستهتری از همان کودکانند؛ با قبض بیشتر و جرئت کمتر. لیلا کتاب را دوباره باز کرد. جمله را خواند. خودش را سرزنش نکرد. فقط حس کرد چیزی در سکون خانه جابهجا شده است؛ نه به بزرگی زلزله، نه به کوچکی نسیم. چیزی میان این دو. چیزی بهاندازهٔ روشن شدن چراغ اتاقی که سالها بسته بوده.
فردا شب، وقتی کلاسهای فوقالعادهاش تمام شد، باران نبود اما هوا بوی باران مانده میداد. لیلا بیرون مدرسه ایستاد و بیدلیل، نه، با دلیلی که نمیخواست به زبان بیاورد، این بار همان شرکت را برای تاکسی انتخاب کرد. ماشین که رسید، راننده مرد دیگری بود. لیلا در دل به خودش خندید. مگر جهان موظف بود با وسواس رمانتیک او هماهنگ شود؟ سوار شد، اما این بار کتاب را آگاهانه روی صندلی کنار خودش گذاشت. تا رسیدن به خانه دستش را از روی جلد برنداشت. در پایان مسیر، وقتی خواست پیاده شود، چند ثانیه مکث کرد. قلبش به شکلی نامعقول تند شده بود. بعد انگار کاری کاملاً عادی انجام میدهد، کتاب را کنار صندلی جا گذاشت، در را بست و به راننده که هنوز حواسش به مسیر بعدی بود، فقط گفت: «اگر این کتاب به دفتر شرکت رسید، میدانند باید به چه کسی بدهند.»
سه پلهٔ اول ساختمان را که بالا رفت، ایستاد. عقلش داد میزد که این کار احمقانه است. احمقانه، نامطمئن، بیدفاع و مناسب آدمهایی که در اوقات فراغتشان از خودشان تراژدی میسازند. اما دلش، آن عضو بیانضباط و پررو، آرام بود. درون کتاب، روی همان صفحهٔ صد و بیستونه، جملهٔ تازهای منتظر بود و حالا دیگر فقط یک پاسخ نبود؛ دعوتی خاموش بود به چیزی که نه نام داشت، نه تضمین. پشت سرش، در خیابان تاریک، تاکسی دور شد و با آن، کتابی رفت که برای اولین بار در سالهای طولانی زندگی لیلا، از یک شیء شخصی به پلی لرزان میان دو ناشناس تبدیل شده بود.
او آن شب تا دیر وقت نخوابید. کنار پنجره نشست و به چراغهای کمجان ساختمان روبهرو نگاه کرد. شهر زیر دست شب آرام نمیشد، فقط صدایش را پایین میآورد. لیلا به این فکر کرد که بعضی دیدارها پیش از دیدن آغاز میشوند؛ از یک صدا، یک جمله، یک خط مورب آبی. و همان لحظه، کیلومترها آنطرفتر، کاوه در دفتر حبیب کتاب را دوباره در دست گرفت، صفحهٔ صد و بیستونه را باز کرد، پاسخ تازه را خواند و برای نخستین بار بعد از سالها، چیزی شبیه ترس و امید را با هم حس کرد. بعد سرش را بالا آورد و به حبیب گفت: «فکر کنم این کتاب دیگر فقط کتاب نیست.»
فصل دوم: پاسخهایی در حاشیهٔ شب
حبیب دادگر از آن مردهایی بود که انگار برای نگهداری رازهای دیگران ساخته شدهاند. صورتش پر از چینهای موازی بود، سبیل خاکستری کوتاهی داشت و همیشه بوی چای تازهدم و روغن ماشین با هم از لباسش بلند میشد. وقتی لیلا شب بعد کتاب را عمداً در تاکسی جا گذاشت و پیغام گذاشت که دفتر شرکت مقصد بعدی آن است، حبیب در نگاه اول فهمید با یک بازی ساده طرف نیست. حبیب حدس زد پای نوع دوم در میان است. کتاب حوالی یک بامداد به دفتر رسید. این بار خود کاوه آن را نیاورد. یکی از رانندههای جوانتر، با بیحوصلگی جلد را روی میز حبیب گذاشت و گفت مسافری جا گذاشته. حبیب فقط لبخند زد. میدانست این کتاب قرار نیست گم شود؛ فقط دارد مسیر خودش را در شهر باز میکند، مثل رودخانهای باریک در زمینی ترکخورده. نزدیک دو، کاوه از راه رسید. چشمهایش از کمخوابی سرخ بود و یقهٔ کاپشنش بوی بارانِ مانده میداد. حبیب کتاب را بیهیاهو جلو کشید. «خانمِ صاحب کتاب، ظاهراً باز هم فراموشکار شده.» کاوه کتاب را برداشت و چیزی نگفت. حبیب سالها بود سکوت آدمها را بهتر از حرفهایشان میفهمید. کاوه تا مسافر بعدی چند دقیقه وقت داشت. در ماشین نشست، چراغ سقفی را روشن کرد و همان صفحه را باز کرد. پاسخ تازه با مداد نوشته شده بود، تمیز و بیتزلزل: «شاید، اما بعضیها قرارداد را میخوانند، امضا نمیکنند.» لبخندش این بار کاملتر شد. انگار کسی توپ را دوباره به زمین او انداخته باشد و بازی، بیآنکه قانونی داشته باشد، آغاز شده باشد. زن ناشناس، نه تنها عقب نکشیده بود، بلکه جواب داده بود؛ آن هم با جملهای که از دفاع صرف، یک قدم جلوتر میرفت. کاوه خودکار آبی را بیرون آورد. لحظهای نوک آن را روی هوا نگه داشت. بعد زیر جمله نوشت: «خواندن قرارداد کافی نیست. بعضی ترسها بندهای پنهان دارند.»
در صفحهای از فصل دیگر که لیلا قبلاً حاشیهای نوشته بود، کنار جملهای دربارهٔ صبر، لیلا نوشته بود: «صبر اگر بیجهت طول بکشد، فقط شکل مؤدبانهٔ فرسودگی است.» کاوه زیرش افزود: «اما بعضی آدمها تنها چیزی که بلدند، دوامآوردن است؛ نه چون شجاعاند، چون راه دیگری ندارند.» وقتی نوشتن تمام شد، حس کرد ضربان شب کمی عوض شده. انگار شیفت طولانیاش دیگر فقط جابهجایی بدنها از نقطهای به نقطهٔ دیگر نبود. حالا جایی در میان آن همه چراغ قرمز، کسی بود که ممکن بود صبح، لای همین صفحهها، او را بخواند.
لیلا روز بعد کتاب را از حبیب گرفت، بیآنکه سعی کند وانمود کند بیاهمیت است. مستقیم به کافهٔ کوچکی رفت که بعد از مدرسه گاهی در آن برگه تصحیح میکرد. میز کنار پنجره را گرفت، چای سفارش داد و کتاب را باز کرد. وقتی پاسخها را خواند، اولین چیزی که فهمید این بود که مرد ناشناس فقط اهل جملهسازی نیست. او خوانندهٔ واقعی است. جملهها، از آن بازیهای توخالی نبودند که آدمهای تنها برای هیجان موقت مینویسند. ردِ تجربه، خستگی، و نوعی شرم پنهان در آنها بود. لیلا به خصوص روی آن یکی مکث کرد: «بعضی آدمها تنها چیزی که بلدند، دوامآوردن است؛ نه چون شجاعاند، چون راه دیگری ندارند.» کلمهٔ «دوامآوردن» مثل میخی نرم در ذهنش فرو رفت. او هم سالها همین کار را کرده بود، فقط با اسمهای آبرومندتر: مسئولیت، وقار، ادامه دادن.
مهتاب فرهمند وقتی عصر وارد کلاس شد، زودتر از بقیه متوجه شد حال معلمش عوض شده است. مهتاب هفده ساله بود، موهای مشکی کوتاه داشت، همیشه دو خودکار در جیب مانتویش میگذاشت و آنقدر باهوش بود که گاهی اعصاب معلمها را خرد میکرد. او از آن شاگردهایی نبود که فقط درس بخوانند؛ بلد بود آدمها را هم بخواند. وسط بحثی دربارهٔ «چشمهایش» بزرگ علوی، ناگهان گفت: «خانم زمانی، امروز کمتر عصبانی حرف میزنید.» کلاس خندید. لیلا هم لبخندی کوتاه زد و پرسید: «من معمولاً عصبانی حرف میزنم؟» مهتاب شانه بالا انداخت. «نه. فقط طوری درس میدهید که انگار دارید با یک نفر که اینجا نیست، بحث میکنید. امروز انگار او کمی کوتاه آمده.» بچهها باز خندیدند، اما جمله مثل سوزنی ریز در ذهن لیلا نشست. درست گفته بود. چند روزی بود احساس میکرد درونش گفتوگویی روشن شده که فقط به متن درس مربوط نیست.
آن شب، لیلا تصمیم گرفت پاسخها را منظمتر کند. دیگر ماجرا از یک شوخی گذرا رد شده بود. کتاب را باز کرد، چند جای دیگر هم حاشیه نوشت و برای نخستین بار، نه دربارهٔ متن کتاب، که کمی دربارهٔ خودش اشارهای مبهم گذاشت. کنار جملهای دربارهٔ خاموشی زنان، نوشت: «من هر روز در کلاس از حرفزدن دفاع میکنم و هر شب در خانه ساکت میشوم. نمیدانم این تناقض است یا خستگی.» پایینتر، در صفحهای دیگر، افزود: «بعضی آدمها شغلشان را انتخاب نمیکنند؛ شغل، شکل زخمشان میشود.» بعد کتاب را بست و مدتی به جلدش نگاه کرد. داشت بیاحتیاط میشد، اما نه آن بیاحتیاطی احمقانهای که بوی هیجان ارزان بدهد. این، شبیه عقبکشیدن پردهای بود که سالها برای حفظ آبرو کشیده شده باشد.
کتاب برای سومین بار مسیر شب را طی کرد. حبیب این بار دیگر هیچ سؤالی نپرسید. فقط هر بار که کتاب از دست رانندهای به دست او و از دست او به دست دیگری میرسید، در دلش میگفت بشر تا وقتی هنوز برای هم روی کاغذ مینویسد، کامل به فنا نرفته است. کاوه پاسخهای تازه را نزدیک میدان آزادی خواند. پشت فرمان، میان صدای بوقها و نور آبی تابلوها، مکثی طولانی کرد. زن ناشناس معلم است، این را حالا مطمئن بود. لحنش بوی کلاس و تخته و سکوت بعد از زنگ میداد. و خستگیاش، خستگی کسی بود که هر روز باید چیزی را در دیگران بیدار کند، در حالی که خودش مدتهاست نخوابیده. کاوه زیر جملهٔ اول نوشت: «شاید ساکتشدنِ شبانه، بهای کسی باشد که روزها به دیگران صدا قرض میدهد.» زیر آن یکی نوشت: «درست است. بعضی زخمها شکل شغل میشوند. بعضی شغلها هم آنقدر طول میکشند که اسم آدم را میخورند.»
بعد از نوشتن، برای نخستین بار وسوسه شد چیز بیشتری از خودش بگوید. اما چه؟ اینکه روزی ادبیات میخوانده؟ اینکه حالا بیشتر آدمها او را فقط با بوق کوتاه و جملهٔ “کجا پیاده میشوید؟” میشناسند؟ اینکه شبها، میان مسافرهای مست و پرستارهای خسته و دخترهای دانشجو و مردهای عبوس، گاهی دلش میخواهد یک نفر فقط از او بپرسد آخرین کتابی که خواندی چه بود؟ در نهایت، در حاشیهٔ صفحهای با خطی کوچکتر نوشت: «من شبها کار میکنم. شب به آدم یاد میدهد هر نوری، حتی اگر کثیف و شکسته باشد، باز هم نور است.» نوشتن همین یک جمله، عجیب دشوار بود. نوعی معرفی بود، بیآنکه معرفی کامل باشد. مثل نیمرخ در آینه.
رفتوآمد کتاب حالا ریتم خودش را پیدا کرده بود. هفتهای سه یا چهار بار، بسته به کلاسهای فوقالعادهٔ لیلا و شیفتهای کاوه، کتاب دستبهدست میشد. گاهی در دفتر حبیب میماند، گاهی مستقیم با رانندههای دیگر جابهجا میشد، و هر بار، حاشیهها بیشتر میشدند. متن اصلی «سووشون» آرامآرام زیر لایهای از گفتوگوی دو ناشناس پنهان میرفت. روز روشن، زیادی اهل حسابوکتاب است. شب، در عوض، اجازه میدهد جملهای ساده گاهی از چند ملاقات صادقانهتر باشد.
لیلا از روی سرنخها تصویر مبهمی از مرد میساخت. کسی که خسته است اما تلخنویس نیست. کسی که از خودش پز نمیدهد. کسی که ترس را میشناسد اما با آن لاس هم نمیزند. او هم برای مرد ناشناس تصویری میساخت: زنی دقیق، کمی سختگیر، با زبانی که بلد است هم نوازش کند هم ببرد، و مهمتر از همه، کسی که هنوز با وجود خستگی، نسبت به کلمات بیاعتماد نشده. شبی، لیلا در حاشیه نوشت: «آدمها معمولاً در اولین برخورد نقاب میزنند. شاید برای همین است که این گفتوگو روی کاغذ، از بیشتر آشناییها صادقانهتر شده.» کاوه مدت زیادی به جمله نگاه کرد. بعد پاسخ داد: «چون اینجا قیافه نداریم. نه لباس، نه لحنِ تمرینشده، نه آن لبخندی که برای آدمهای بیاهمیت میزنیم.» چند صفحه بعد، لیلا نوشت: «اگر یک روز همدیگر را ببینیم، ممکن است همهچیز خراب شود.» کاوه زیر همان جمله، بعد از چند دقیقه تردید، نوشت: «ممکن است. اما ندیدن هم شکل دیگری از خرابشدن است.»
همان شب، کاوه مسافری را از بیمارستان طالقانی به نارمک میبرد. زن میانسال روی صندلی عقب خوابش برده بود و صدای نفسکشیدنش نرم و خسته بود. پشت چراغ قرمز، کاوه بیاختیار به آینه نگاه کرد و فکر کرد زن ناشناس اگر همین حالا سوار ماشینش بود، از روی چه چیز او را میشناخت. از صدایش؟ از سکوتش؟ از شیوهٔ ترمز گرفتن؟ خودش را مسخره کرد. او سالها بود خیالپردازی را کنار گذاشته بود و نتیجهاش چیز چشمگیری نشده بود؛ فقط قبض بیشتر، کمر درد بیشتر، و سکوت بیشتر.
در مدرسه، مهتاب کمکم به کتاب مشکوک شده بود. یک روز بعد از کلاس، وقتی بقیه رفته بودند، گفت: «خانم، این همان کتابی است که همیشه همراهتان است و بعضی وقتها ناگهان نیست؟» لیلا خواست بیخیال رد کند، اما نگاه تیز مهتاب مجال نداد. گفت: «هر کتابی زندگی خودش را دارد.» مهتاب خندید. «این یکی انگار زندگی عاطفی هم دارد.» لیلا کتاب را بست و برای اولین بار کمی سرخ شد. لیلا با لحنی که میخواست جدی باشد، گفت: «زیادی رمان میخوانی.» مهتاب جواب داد: «شما خودتان یادمان دادید هر حاشیهای را باید جدی گرفت.» این بار لیلا چیزی برای پاسخ نداشت. فقط فهمید نوجوانها، برخلاف ظاهر شلوغشان، گاهی از همه راستبینترند.
هفتهٔ دوم، حبیب پاکت کوچکی به لیلا داد. داخلش یک مداد تراشیده و کاغذی تاخورده بود. روی کاغذ با خط کاوه نوشته شده بود: «مداد شما کوتاه شده بود. بحثهای مهم را با نوک شکسته نباید ادامه داد.» لیلا مدت زیادی به همان یک جمله خیره ماند. آن شب، او برای اولین بار اعترافی روشنتر نوشت. کنار پاراگرافی دربارهٔ ماتم، افزود: «سه سال پیش قرار بود با کسی زندگی بسازم. او گفت من برای زندگی واقعی زیادی اهل واژهام. از آن روز، هر وقت چیزی قشنگ به نظر میرسد، اول به خرابشدنش فکر میکنم.»
کاوه پاسخ را نزدیک سحر خواند. این بار دیرتر نوشت. ماشین را کنار بوستان کوچکی نگه داشت که نیمکتهای خیسش زیر چراغ، بیمصرف و غمانگیز بودند. مدتها فقط به جمله نگاه کرد. بعد نوشت: «کسی که از واژهها میترسد، از زندگی واقعی نمیفهمد. زندگی واقعی دقیقاً همانجایی شروع میشود که آدم مسئول حرفی میشود که زده.» کمی پایینتر، با درنگی طولانی، خطی دیگر اضافه کرد: «من هم یکبار چیزی را که دوست داشتم، به نفع چیزی که لازم بود، رها کردم. از آن وقت، به ضروریات بدبین شدهام.» جمله را که تمام کرد، دستش لرز خفیفی داشت. داشت از خودش حرف میزد، هرچند هنوز در سایه.
صبحِ همان روز، لیلا کتاب را بست و آن را روی سینهاش نگه داشت. اتاق ساکت بود، اما او دیگر آن سکوت قبلی را نمیشنید. چیزی درونش در حال برگشتن بود؛ شاید میل، شاید جرئت، شاید فقط این حس عجیب که هنوز امکان شگفتی تمام نشده. با این حال، کنار همهٔ گرمی نوظهور، ترسی روشن هم نشسته بود. رابطهای که فقط از کلمات ساخته شود، میتواند از خود کلمات هم شکنندهتر باشد. کافی بود یک سوءتفاهم، یک غیبت طولانی، یا یک دیدار بد، تمام این معماری ناپیدا را خراب کند. او میدانست روی چه لبهٔ باریکی راه میرود.
آن شب، پیش از جا گذاشتن دوبارهٔ کتاب، صفحهای تازه باز کرد و فقط یک سؤال نوشت؛ کوتاه، بیمقدمه و خطرناک: «اگر این گفتوگو قرار باشد روزی از حاشیه بیرون بیاید، اولین چیزی که راستش را دربارهٔ خودت میگویی چیست؟» بعد کتاب را بست و برای نخستین بار موقع پیادهشدن، دلش نخواست آن را جا بگذارد. اما گذاشت. چون بعضی سؤالها فقط وقتی زنده میمانند که رهایشان کنی. در آنسوی شهر، کاوه کمی بعد، زیر نور سرد پمپ بنزین، سؤال را خواند. چند ثانیه فقط دستش را روی صفحه نگه داشت. بعد چشمهایش را بست، انگار بخواهد از میان سالها چیزی را بیرون بکشد که هنوز تحمل نامبردنش را ندارد. وقتی چشم باز کرد، به جای پاسخ، فقط بالای صفحه نوشت: «این یکی را باید با دقت جواب داد.» و همان لحظه فهمید که فقط بازی نیست.
فصل سوم: نامهایی که هنوز گفته نشدهاند
روزهای بعد، سؤال لیلا مثل میخی در ذهن کاوه مانده بود. «اگر این گفتوگو قرار باشد روزی از حاشیه بیرون بیاید، اولین چیزی که راستش را دربارهٔ خودت میگویی چیست؟» سؤال سادهای نبود. آدمها معمولاً خودشان را با چیزهایی معرفی میکنند که کمترین خطر را دارد: شغل، سن، محله، سلیقه، چند خاطرهٔ قابلعرضه. اما «راستش» چیز دیگری بود. راستش آن چیزی است که اگر بگویی، دیگر نمیتوانی وانمود کنی سالم و منسجم و بیزخم هستی. کاوه دو شب کتاب را نگه داشت و چیزی ننویسد. نه از بیاعتنایی، از ترس. از اینکه نکند اگر پرده را کمی بیشتر کنار بزند، چیزی که میانشان شکل گرفته همان لحظه فروبریزد.
در آن دو شب، لیلا بدترین نسخهٔ خودش شد. هر کسی که منتظر پاسخی باشد و وانمود کند منتظر نیست، کمکم تبدیل به موجودی عصبی و رقتانگیز میشود؛ همان محصول جانبی تمدن که اسمش را میگذاریم «بالغ محترم». او در کلاس بیدلیل تندتر حرف زد، دو برگه را اشتباه تصحیح کرد، به مادرش با حوصلهٔ کمتری جواب داد و سه بار بیفایده تلفن دفتر شرکت را نگاه کرد بیآنکه زنگ بزند. میدانست حق ندارد از مردی که هرگز ندیده، توقع پاسخ فوری داشته باشد. میدانست این گفتوگو نه قرارداد دارد نه زمانبندی. اما دانستن همیشه به درد مهارکردن دل نمیخورد. دل عضو بیقانونی است که انگار از مقررات فقط برای شکستنشان باخبر میشود.
شب سوم، حبیب خودش با لیلا تماس گرفت. گفت کتاب رسیده. لحنش کمی نرمتر از همیشه بود، طوری که انگار میفهمد خبر سادهای نمیدهد. لیلا مستقیم به دفتر رفت. باران نمیآمد، اما باد سردی در خیابان میپیچید و برگهای خشک را تا کنار لاستیک تاکسیها میراند. وقتی کتاب را گرفت، مدتی همانجا، زیر نور مهتابی رنگپریدهٔ دفتر، ایستاد و صفحهها را ورق زد. کاوه پاسخ را در ابتدای فصل تازهای از رمان نوشته بود؛ جایی که متن اصلی دربارهٔ اضطراب انتظار حرف میزد. با خودکار آبی نوشته بود: «اولین راستی؟ اینکه من سالهاست بیشتر از آنچه زندگی کردهام، دوام آوردهام. دومین راستی؟ اینکه یکبار از چیزی که دوستش داشتم، فقط چون فکر کردم حقش را ندارم، عقب کشیدم. هنوز هم بهایش را میدهم.»
لیلا چند بار جمله را خواند. کلمهٔ «حقش را ندارم» برایش آشنا بود. چقدر از تصمیمهای مهم عمر، همینطور خراب میشوند؛ نه با نفرت، نه با خیانت، با احساس حقنداشتن. انگار آدم خودش پیشاپیش قاضی و جلاد خودش شود. او در همان دفتر، بیآنکه تا خانه صبر کند، از کیفش مداد درآورد و پایین جمله نوشت: «کسانی که فکر میکنند حق چیزی را ندارند، معمولاً همانهایی هستند که بیش از بقیه مراقب آسیبنزدناند. مشکل این است که این مراقبت، گاهی خودش بزرگترین آسیب میشود.» حبیب، مشغول ریختن چای در استکان کمرباریک، از گوشهٔ چشم نگاهش کرد و لبخند نزد. بعضی لحظهها را اگر آدم با لبخند خراب نکند، کار مفیدتری کرده است.
از آن شب به بعد، حاشیهنویسیشان از مرز متن کتاب عبور کرد و به مرز اعتراف نزدیک شد. نه اعتراف مستقیم و خام. هنوز هیچکدام اسم واقعیشان را ننوشته بودند. هنوز از سن و چهره و محله و شماره تلفن خبری نبود. اما چیزهای مهمتر، آهسته و بیسروصدا روی صفحهها میآمدند. لیلا نوشت که بعد از رفتن نامزد سابقش، مدتی از تدریس متنهای عاشقانه فرار کرده بود چون هر جملهٔ خوب، به جای لذت، حس تمسخر در او بیدار میکرد. کاوه نوشت که زمانی دانشگاه میرفته و بعد، برای تأمین هزینهٔ درمان پدرش، درس را رها کرده. کنار این اعتراف، جملهای کوتاه هم گذاشت: «چیزهایی هست که وقتی زمین میگذاری، بعداً دیگر از همان جا برنمیداری. چون خودت عوض شدهای.»
این بار، لیلا وقتی فهمید مرد ناشناس زمانی دانشجوی ادبیات بوده، به عقب تکیه داد و چشم بست. یکجور آسودگی تلخ در او نشست. حالا توضیح داده میشد چرا پاسخها اینقدر دقیقاند، چرا از درونِ متن میآیند، چرا در آنها حس نمایش نیست. با این حال، چیزی در این خبر غمانگیز هم بود. انگار انسانی را تصور کنی که از رودخانهای عبور نکرده، فقط کنار آن مانده و هر شب صدایش را شنیده. لیلا در حاشیه نوشت: «رها کردنِ چیزی که دوستش داشتهای، همیشه به معنی دوستنداشتن نیست. گاهی فقط به این معنی است که زندگی، آدم را تهدید کرده و او سپر درست در دست نداشته.» بعد از نوشتن، به این فکر کرد که آیا دارد زیادی مهربان میشود؟ شاید. اما انسان مگر دقیقاً برای همین آفریده نشده که گاهی در قضاوتش سستی کند و در فهمش جسارت؟
مهتاب که دیگر تقریباً مطمئن شده بود ماجرایی در کار است، یک روز بعد از کلاس گفت: «خانم، اگر آدمی را فقط از روی نوشتههایش بشناسیم، ممکن است تصویری بسازیم که در واقعیت وجود ندارد.» لیلا کتاب را در کیف گذاشت و به او نگاه کرد. «این را از کجا یاد گرفتی؟» مهتاب لبخند زد. «از خودتان. وقتی گفتید راویها همیشه حقیقت را کامل نمیگویند.» بعد کمی مکث کرد و با لحنی جدیتر افزود: «فقط حواستان باشد بعضی آدمها روی کاغذ بهترند چون زندگی فرصت خرابکردنشان را نداشته.» جملهٔ دختر درست بود و به شکل آزاردهندهای بالغ. لیلا از او تشکر نکرد. فقط گفت: «تکلیف داستانت را بنویس.» اما تمام راه تا خانه، همین هشدار در گوشش بود. او داشت عاشق چه میشد؟ یک مرد؟ یک صدا؟ یک دقت؟ یا تصویری که خودش از مجموع اینها ساخته بود؟
پاسخ این سؤال را نداشت، اما چیزی از همان جنس را کاوه هم تجربه میکرد. او میان مسافرها دنبال انعکاس زن ناشناس میگشت، بیآنکه بخواهد. وقتی معلمی با پوشهای پر از برگه سوار میشد، لحظهای فکر میکرد شاید او باشد. وقتی زنی در سکوت از پنجره بیرون را نگاه میکرد، وقتی بوی مداد چوبی از کیف کسی بلند میشد، وقتی جملهای سنجیده از دهان مسافری درمیآمد، دلش تکان خفیفی میخورد. بعد خودش را مسخره میکرد. شهر پر از آدم است و ذهن عاشق، بدترین جعلکنندهٔ نشانههاست. هر چیزی را به نفع خیال خودش تفسیر میکند. اما مسخرهکردن، میل را از بین نمیبرد. فقط آن را مؤدبتر میکند.
هفتهٔ سوم، حادثهای کوچک اما تعیینکننده رخ داد. حوالی سه صبح، درست بعد از سوارکردن دو مسافر مست از خیابانی فرعی، یکی از آنها در صندلی عقب بالا آورد. کاوه ماشین را کنار زد، مسافرها را پیاده کرد و در حالی که خشم و تهوع در گلویش میجوشید، مدتی کنار جدول ایستاد. صندلی عقب کثیف شده بود، بوی تند الکل و اسید هوا را پر کرده بود، و کتاب، که آن شب در کیف کنار صندلی بود، چند قطره لکه برداشته بود. کاوه در آن لحظه، به شکلی نامعقول بیش از خود ماشین، نگران کتاب شد. با دستمال و آب معدنی تا جایی که میتوانست جلد را پاک کرد. لکهای کمرنگ ماند. وقتی صبح کتاب را به حبیب رساند، با صدایی گرفته گفت: «به او بگو ببخشد. تقصیر من نبود، ولی باز هم ببخشد.»
لیلا وقتی لکه را دید، ابتدا دلش فروریخت. نه به خاطر قیمت یا ظاهر کتاب؛ به خاطر اینکه ناگهان فهمید چقدر این شیء برایش از حد معمول مهمتر شده. اما یادداشت کوتاه داخل صفحهٔ اول همهچیز را عوض کرد. کاوه نوشته بود: «بعضی شبها شهر روی هر چیز تمیزی چیزی از خودش میریزد. سعی کردم نجاتش بدهم. اگر ناراحت شدید، حق دارید.» این جمله، با آن سادگی خستهاش، بیش از هر عذرخواهی مفصل اثر کرد. لیلا دست روی لکه کشید و عجیب اینکه احساس نفرت نکرد. برعکس، حس کرد کتاب حالا واقعاً از دل همان شبهایی آمده که این گفتوگو را ساختهاند. او در حاشیه پاسخ داد: «کتابها اگر فقط تمیز بمانند و زندگی نبینند، بیشتر شبیه وسیلهاند تا همراه. لکه را نگه میداریم.»
این اولین بار بود که از «ما» استفاده کرد. «لکه را نگه میداریم.» کاوه وقتی جمله را خواند، آن را چند بار زیر لب تکرار کرد. «نگه میداریم.» ضمیر جمع، آن هم از سوی زنی که هنوز حتی اسمش را نمیدانست، به طرز غیرمنطقی شادی عجیبی در او پخش کرد. اما درست همان لحظه، ترسی قدیمی هم سر بلند کرد. هرچه این رابطهٔ بیچهره عمیقتر میشد، احتمال ویرانیاش هم بیشتر میشد. او مردی بود سیوهشت ساله، با درآمد نامنظم، شیفتهای شب، پدری که هنوز هزینهٔ داروهایش کم نبود، و آیندهای که اگر بخواهد منصف باشد، بیشتر شبیه راهروی کمنور بود تا افق. زن ناشناس، هر که بود، از دنیای دیگری میآمد؛ از جهان نظم، کتاب، آموزش، شاید شأنی که زندگی از او نگرفته. این فکر، مثل میخ زیر پا، هر لذت تازهای را همراهی میکرد.
چند روز بعد، پدر کاوه دوباره بدحال شد. سحر بود که خواهرش سیمین زنگ زد. بعضی درمانگاهها بوی امید نمیدهند؛ فقط تعویقِ محترمانهٔ فاجعه را با خود دارند. صدایش میلرزید و گفت فشار پدر افت کرده، باید به درمانگاه ببرند. کاوه شیفت را نیمهکاره رها کرد، مستقیم رفت خانه و بعد تا ظهر میان درمانگاه و داروخانه و آزمایشگاه دوید. آن روز و شب بعدش کتاب بیخبر ماند. نه فرصت داشت، نه ذهنش توان جملهچیدن داشت. تنها چیزی که میتوانست بکند، این بود که عصر دوم، از طریق حبیب کتاب را بفرستد؛ بیآنکه چیزی تازه در حاشیهها نوشته باشد، فقط با برگهای کوچک لای آن: «امشب سکوت من بیادبی نیست. زندگی دارد یقهام را میکشد.»
لیلا این برگه را در اتاق معلمان خواند و ناگهان فهمید دلش تا چه حد درگیر شده. از صبح هزار بار خودش را قانع کرده بود که تأخیر طبیعی است، که آدمها شغل و دردسر دارند، که نباید از غیبت کوتاه معنای فاجعه بیرون کشید. اما وقتی آن جمله را دید، هم آسوده شد هم مضطرب. آسوده، چون سکوت دلیل داشت. مضطرب، چون پشت این دلیل، واقعیتی بود که هیچ کنترلی روی آن نداشت. او نمیدانست باید چه بکند. نمیتوانست پیام دهد، زنگ بزند، بپرسد. تنها راه همان حاشیهها بود. پس در چند صفحهٔ پراکنده، بدون فشار برای توضیح، چیزهایی نوشت که خودش اگر جای او بود، میخواست بخواند: «بعضی شبها فقط باید سالم از آنها رد شد.» و «اگر مجبور شدی مدتی فقط دوام بیاوری، همین هم کم نیست.»
پاسخ، سه شب بعد رسید. خط کاوه کمی نامنظمتر از قبل بود. نوشته بود: «پدرم هنوز زنده است. این جمله در سن من نباید اینقدر شبیه خبر خوب باشد، ولی هست.» پایینتر افزوده بود: «سکوتِ این چند روز را برای خودم هم سخت تحمل کردم. انگار کسی وسط یک پل، چراغ را خاموش کرده باشد.» لیلا با خواندن جمله، ناگهان کتاب را بست و به سینه فشرد. حالا دیگر توهم نبود. وابستگی دوطرفه شده بود. این چیزی نبود که فقط او در ذهنش بسازد. در آنسوی کاغذ، مردی هم بود که غیبت را حس کرده، که به روشنبودن چراغ این گفتوگو محتاج شده.
همان شب، برای نخستین بار، لیلا چیزی نوشت که تقریباً اعتراف بود: «من از این میترسم که روزی بفهمیم آنچه در حاشیه ساختهایم، بیرون از کتاب جایی ندارد. اما بیشتر از آن، از این میترسم که هرگز امتحانش نکنیم.» جمله را نوشت و مدت زیادی به آن خیره ماند. دستش سرد شده بود. بعد کتاب را بست و چشمهایش را بست. دیگر راه برگشت به بیتفاوتی سابق وجود نداشت. حتی اگر همهچیز فردا تمام میشد، او همین حالا هم تغییر کرده بود.
کتاب وقتی به دست کاوه رسید، نزدیک سپیده بود. او در ماشین خاموش، زیر نور سفید پارکینگ بیمارستان، جمله را خواند و سکوت کرد. بیرون، برانکاردی از در اورژانس رد شد و زنی گریهاش را قورت میداد. کاوه به آن صحنه نگاه نکرد. فقط به جمله خیره ماند. بعد، زیر همان اعتراف، نوشت: «من هم میترسم. نه از اینکه تو واقعی نباشی. از اینکه واقعی باشی و من از پسِ آن واقعیت برنیایم.» مکث کرد، نفس کشید، و سطر آخر را افزود: «اگر قرار است روزی از حاشیه بیرون بیاییم، دیگر وقتش دارد نزدیک میشود.»
وقتی کتاب را بست، برای لحظهای چشمش به آینه افتاد. چهرهٔ خودش را دید؛ خط خستگی کنار دهان، ریشی که وقت اصلاح نداشت، و چشمهایی که مدتی بود دوباره به چیزی بیرون از زندهماندن نگاه میکردند. از خودش نترسید، اما از آیندهای که شاید بخواهد به این چهره بگوید کافی نیست، چرا. همان صبح، حبیب کتاب را گرفت و نگاه کوتاهی به کاوه انداخت. چیزی در چهرهٔ مرد جوان عوض شده بود. حبیب با همان صدای خشدار گفت: «بعضی راهها اگر زیادی طول بکشد، آدم وسطش پیر میشود.» کاوه جواب نداد. فقط گفت: «شاید.» اما در دل میدانست پیرشدن از ایستادن میآید، نه از راهرفتن. و با این حال، هنوز قدم آخر را برنداشته بود.
فصل چهارم: پیش از طلوع
هر رابطهای، حتی اگر از جنس کاغذ و مداد باشد، دیر یا زود به جایی میرسد که دیگر با ابهامِ صرف نمیشود زندهاش نگه داشت. مثل آتشی که تا وقتی هیزم میرسد، شعله دارد، اما اگر فقط به تماشایش اکتفا کنی، خاکستر محترمی از آن باقی میماند و بس. بعد از جملهٔ کاوه، هر دو چند روز محتاطتر نوشتند. نه از سردشدن، از سنگینشدن. حالا دیگر مسئله فقط این نبود که چه کسی چه حسی دارد؛ مسئله این بود که با این حس چه باید کرد. لیلا سر کلاس «منطقالطیر» درس میداد و به شاگردها میگفت عبور همیشه بهایی دارد، بعد خودش در ذهنش میپرسید آیا حاضر است بهای عبور از حاشیه به واقعیت را بدهد یا نه. کاوه هم شبها پشت فرمان، در هر چراغ قرمز، همین سؤال را از زاویهای دیگر میجوید: اگر زن ناشناس او را ببیند، آیا چیزی از آن صداقت باقی میماند یا همهچیز ناگهان زیر وزن ظاهر، وضعیت مالی، خستگی و سالهای ناتمام فرو میریزد؟
حبیب در این میان، بیآنکه رسماً دخالت کند، به ستون خاموش ماجرا بدل شده بود. او نه عشقشناس بود نه فیلسوف، اما سالها کار شب یک مهارت کمیاب به آدم میدهد: تشخیص اینکه کدام چیزها اگر همین حالا تکان نخورند، دیر میشود. یک شب وقتی کاوه برای گرفتن کتاب آمده بود، حبیب استکان چای را جلو او گذاشت و گفت: «پسر، بعضی آدمها را اگر زیادی از دور نگه داری، کمکم به جای خودشان، خیالشان را دوست خواهی داشت.» کاوه با نیمخندهای خسته گفت: «خیال آدمها از خودشان کمدردسرتر است.» حبیب پوزخندی زد. «برای همین هم خطرناکتر است. خیال، جواب پس نمیدهد.» همین. نه نصیحت بیشتر، نه کنجکاوی. اما جملهاش مثل پیچی سفت در ذهن کاوه ماند.
لیلا همان شب در کتاب نوشت: «من نمیخواهم از تو افسانه بسازم. افسانهها قشنگاند، اما در آنها نمیشود زندگی کرد.» کاوه این جمله را نزدیک میدان فردوسی خواند و مدتی خیره ماند. بعد زیرش نوشت: «من هم نمیخواهم فقط در حاشیه برایت خوب باشم. آدم اگر قرار است چیزی باشد، باید در روشنایی هم از پسش بربیاید.» این نزدیکترین چیزی بود که تا آن لحظه به تصمیم رسیده بودند. دو نفر که هنوز نه اسم هم را میدانستند، نه چهره، داشتند کمکم از پیلهٔ امنِ نوشتن بیرون میآمدند. البته امن، واژهٔ مسخرهای بود. مگر دل بستنِ بیچهره امن است؟ فقط شکل خطر فرق میکند.
سه روز بعد، لیلا صفحهای خالی در انتهای کتاب باز کرد و برای اولین بار اسم خودش را کامل نوشت: «لیلا زمانی.» زیرش لحظهای مکث کرد و اضافه کرد: «سیوچهار ساله. معلم ادبیات دبیرستان. موهای قهوهای که زود سفید میشوند. آدمی که از سکوت بلند میترسد و از سکوت کوتاه بیشتر.» بعد کتاب را بست و چند دقیقه با تندی نفس کشید. این کار ساده نبود. اسم، آدم را واقعی میکند. تا پیش از آن، میتوانی هر وقت خواستی عقب بکشی و بگویی همهچیز فقط بازی بوده. اما اسم، مثل امضاست. رد میگذارد. تعهد میآورد. او کتاب را آن شب با دستهایی سرد در تاکسی جا گذاشت و تا وقتی ماشین از سر کوچه دور شد، همانجا ایستاد. انگار تکهای از پوست خودش را همراهش فرستاده باشد.
کاوه وقتی اسم را دید، چنان آرام نشست که انگار صدا هم ممکن است تعادل چیزی را بر هم بزند. «لیلا زمانی.» نام را زیر لب تکرار کرد. آن را با صورت خیالی که از او ساخته بود سنجید و دید هیچ تناقضی حس نمیکند. برعکس، انگار کلمهای گمشده سر جای خود نشسته باشد. او هم باید پاسخ میداد. نمیتوانست دیگر در سایه بماند. در همان صفحه نوشت: «کاوه راد. سیوهشت ساله. رانندهٔ شیفت شب. دانشجوی ناتمام ادبیات. مردی که سالها فکر میکرد خستگی، شخصیت است.» بعد، شاید از سر وفاداری به همان صراحت تازه، سطر دیگری اضافه کرد: «من درآمد ثابتی ندارم، پدر بیمار دارم، و آیندهام بیشتر از آنچه دوست دارم، مبهم است. این را زود میگویم که بعداً فکر نکنی حقیقت را پشت جملههای قشنگ پنهان کرده بودم.»
وقتی لیلا پاسخ را خواند، چیزی میان غم و احترام درونش نشست. نه از سر ترحم. ترحم از بالا نگاه میکند و اینجا هیچکس بالا نبود. احترام، از دیدنِ شجاعتِ دقیق میآید. اینکه مردی، به جای بزککردن خودش، زودترین حقیقتهای سخت را بگوید، در زمانهای که همه برای عرضهٔ نسخهٔ دستکاریشدهٔ خودشان تقلا میکنند، کمیاب بود. با این حال، او نمیتوانست انکار کند که واقعیت ناگهان وزن گرفته است. حالا دیگر کاوه نه صدایی خوشفکر در حاشیهها، که مردی واقعی با مشکلات واقعی بود. همین واقعیت، با همهٔ نجابتش، ترسناک هم بود. لیلا در صفحه نوشت: «من از سختی نمیترسم. از ناتمامماندن میترسم. از اینکه چیزی را شروع کنیم که جهان هر روز بخواهد خردش کند.»
پاسخ کاوه کوتاه بود اما برنده: «جهان هر روز هر چیزی را میخواهد خرد کند. این معیار خوبی برای انتخاب نیست.» لیلا با خواندنش خندید. خندهای که مدتها بود نه برای ادب، نه برای آرامکردن دیگران، بلکه از ته دل از او بیرون نیامده بود. همان شب، تصمیم گرفت پیشنهادی بدهد که مدتها دورش میگشت اما جرئت نوشتنش را نداشت. در صفحهٔ آخر، زیر اسمها، نوشت: «پنجشنبه، پیش از طلوع، کتابخانهٔ قدیمی پارکشهر. درِ جنوبی. اگر آمدی، کتاب دستت باشد. اگر نیامدی، دیگر چیزی نمیپرسم.» بعد نقطه گذاشت. نه علامت تعجب، نه توضیح اضافه. آدم وقتی به لبهٔ پرتگاه میرسد، زیادی حرفزدن فقط شکل مؤدبانهٔ ترس است.
پنجشنبه تا رسیدن، هفتهای کشدار شد. لیلا در آن چند روز تقریباً هر شب خواب بد دید. یک بار خواب دید به محل قرار رسیده و هر کس کتابی در دست دارد جز مردی که باید ببیند. بار دیگر خواب دید خودش میرود، اما هیچ صورتی را نمیتواند تشخیص دهد. در بیداری هم آرامتر نبود. مادرش از او پرسید چرا اینقدر حواسش پرت است. مهتاب وسط کلاس گفت امروز صدایتان مثل کسی است که از درون تب دارد. لیلا همهچیز را با بهانه رد کرد، اما بدنش دروغ را لو میداد: کمخوابی، دستهای سرد، مکثهای بیدلیل. آدم میتواند سالها استاد پنهانکردن خودش باشد و باز هم عشق، با بیرحمی نوجوانانه، همهٔ زحمتش را در چند روز به باد بدهد.
کاوه هم بهتر از او نبود. شب قبل از قرار، سه بار مسیر پارکشهر را بیدلیل دور زد. یک بار حتی ماشین را کنار کشید و فکر کرد نرود. نه از بیمیلی، از زیادی خواستن. تا وقتی ندیده بودند، هنوز چیزی سالم بود. دیدن، ممکن بود همهچیز را از جنس دیگری کند؛ شاید بهتر، شاید بدتر، شاید فقط واقعیتر. و واقعیت، همان هیولای قدیمی، همیشه بهایی میطلبد. همان شب، پدرش دوباره دارو خواست، سیمین دربارهٔ اجارهخانه غر زد و یکی از رانندهها در دفتر شرکت به او گفت رنگت مثل آدمهای شکستخورده شده. کاوه فقط خندید. شکستخورده؟ چه کلمهٔ مسخرهای. مگر کسی که هنوز نرفته، میتواند دربارهٔ شکست یا پیروزی حرف بزند؟
پنجشنبه، هوا پیش از سپیده خاکستری بود. شهر آن ساعت نه بیدار است نه خواب؛ درست در مرز دو وضعیت میماند، مثل کسی که هنوز تصمیم نگرفته بماند یا برود. لیلا زودتر رسید. پالتوی خاکستری پوشیده بود، شال مشکی سادهای دور موهایش انداخته بود و «سووشون» را محکم در دست گرفته بود، چنان که انگار ممکن است از او بگریزد. درِ جنوبی کتابخانه نیمهتاریک بود و برگهای خیس زیر کفش رهگذران صدا میکرد. چند نفر از کنار او رد شدند: پیرمردی با روزنامه، دوندهای با هندزفری، رفتگری که جارویش روی سنگها خط میکشید. هیچکدام کتاب در دست نداشتند. قلب لیلا آنقدر محکم میزد که از صدایش بیزار شد. چرا بدن، در لحظههای حساس، اینقدر بینزاکت میشود؟
دورتر، ماشینی زرد آهسته کنار خیابان ایستاد. کاوه پیاده شد. کتاب در دستش بود. در نور کم صبح، قدبلندتر از آن بود که لیلا تصور کرده بود و شانههایش خستهتر. چند قدم جلو آمد، اما در همان لحظه، آژیر کوتاه آمبولانسی از خیابان پیچید، دوچرخهسواری با عجله از میانشان رد شد و لیلا ناخودآگاه نیمقدم عقب کشید. کاوه هم ایستاد. نه به خاطر تردید در شناخت؛ آن شناخت عجیب و فوری رخ داده بود. بیشتر به خاطر سنگینی همان لحظه. آنچه ماهها در حاشیه ساخته شده بود، ناگهان جسم پیدا کرده بود. صورت، دست، نفس، نگاه. هیچکدام زشت یا ناامیدکننده نبودند، اما بسیار واقعی بودند. و واقعیت، همانطور که همیشه، اول ضربه میزند، بعد اجازهٔ احساس میدهد.
آنها فقط چند ثانیه به هم نگاه کردند. بعد تلفن کاوه زنگ خورد. سیمین بود. کاوه اسم را روی صفحه دید و دلش فرو ریخت. تماسِ آن ساعت معنی خوبی نداشت. به لیلا نگاه کرد، به صفحهٔ روشن گوشی نگاه کرد، و در همان چند ثانیهٔ نفرینشده، چیزی در صورتش عوض شد. تماس را جواب داد. حرف زیادی نزد. فقط «الان میآیم» گفت و رنگ از صورتش رفت. وقتی گوشی را پایین آورد، شرم در تمام بدنش دوید. این بدترین شکل ممکنِ اولین دیدار بود؛ شهری که حتی اجازه نمیدهد آدم یک سلام درست بگوید. او قدمی جلو آمد و گفت: «پدرم…» و جملهاش کامل نشد. لازم هم نبود. لیلا همهچیز را در همان نیمهجمله فهمید.
آنچه بعد رخ داد، نه رمانتیک بود نه شکوهمند. فقط انسانی بود. لیلا نزدیکتر رفت، کتاب را از دست خودش به دست دیگرش جابهجا کرد و خیلی آرام گفت: «برو.» کاوه با درماندگی نگاهش کرد؛ انگار خواسته باشد هم عذرخواهی کند، هم چیزی را نگه دارد که دارد از دست میرود. لیلا ادامه داد: «برو. این قرار از بین نمیرود فقط چون امروز خراب شد.» کلمهٔ «خراب» را عامدانه به زبان آورد. چون بعضی چیزها را باید همانطور که هستند نام برد؛ نه کوچکتر، نه شاعرانهتر. کاوه سر تکان داد، یک قدم عقب رفت، بعد انگار تصمیمی ناگهانی گرفته باشد، کتاب را به او نداد. خودش جلد را بالا آورد و گفت: «امشب… یا فردا… مینویسم.» بعد برگشت و تقریباً دوید.
لیلا همانجا ماند؛ با دستهای خالی، با سینهای پر از ضربان، و با صورت مردی که بالاخره دیده بود و حالا ناگهان باید بدون او نگه میداشت. عجیب اینکه احساس فروپاشی نکرد. disappointment بود، بله، خشم هم تهِ گلویش بود، اما چیزی قویتر از هر دو حضور داشت: این یقین که واقعیت، هرچند بیرحم و بیزمانبندی، از حاشیه نترسیده است. آنها همدیگر را دیده بودند. برای چند ثانیه، اما دیده بودند. و در آن چند ثانیه، هیچکدام از جملاتشان دروغ از آب درنیامده بود.
آن روز، لیلا مستقیم به مدرسه نرفت. مدتی بیهدف در خیابانهای اطراف کتابخانه راه رفت و هر چند قدم، چهرهٔ کاوه را در ذهنش دوباره میساخت؛ نه برای خیالبافی، برای اینکه مطمئن شود چیزی را از خود اضافه نکرده است. صورت او عجیب نبود، قهرمانانه نبود، حتی آنقدر آراسته نبود که آدم را مرعوب کند؛ اما صداقتی در خستگیاش بود که به لیلا اجازه نمیداد دیدار کوتاه را شکست بداند. حوالی ظهر، وقتی بالاخره وارد کلاس شد، مهتاب از همان ردیف سوم فهمید ماجرایی رخ داده. بعد از زنگ، بیهوا گفت: «آدمی را دیدید، نه؟» لیلا برای چند ثانیه واقعاً درماند. بعد به جای انکار، فقط پرسید: «از کجا فهمیدی؟» مهتاب کیفش را روی شانه انداخت و با آن بیرحمی دوستداشتنی نسل جوان گفت: «چون امروز اولین بار است که موقع درسدادن، از آینده میترسید نه از گذشته.» این جمله تا شب مثل تکهای آینه در ذهن لیلا ماند. او فهمید نوجوانها گاهی حقیقت را نه از کلمهها، که از لرزش میانشان بیرون میکشند. برای نخستین بار، دلش نمیخواست این اضطراب را درمان کند؛ میخواست ببیند او را کجا میبرد.
دو روز بعد، هیچ خبری نرسید. نه از کاوه، نه از کتاب. لیلا دوباره در لبهٔ همان اضطراب قدیمی ایستاد، اما این بار جنسش فرق داشت. اکنون نه با سایه، که با آدمی واقعی طرف بود؛ آدمی که خانواده، بیمارستان، مرگ احتمالی و هزار فشار بیربط به عشق در زندگیاش واقعی بود. روز سوم، حبیب خودش به مدرسه آمد. کتاب را در پاکت قهوهای گذاشته بود و چهرهاش از همیش