علمی تخیلی

آرشیو خواب‌های مصادره‌شده/روایت کارمندی خاموش در وزارت امنیت رویاها که با رؤیای دختری گمشده، حافظه‌ی یک شهر را بیدار می‌کند

آرشیو خواب‌های مصادره‌شده

اینستاگرام خریدکده

آرشیو خواب‌های مصادره‌شده

فصل اول: شیفت شبِ بخش پالایش

در وزارتخانه‌ای که خواب‌ها را ضبط می‌کردند، هیچ‌کس حق نداشت چیزی را ببیند که برای خودش نبوده است. این جمله با حروف سربی و مات بالای دروازه‌ی شمالی وزارت امنیت رویاها نوشته شده بود؛ جایی که هر بامداد، کارمندان از زیر آن می‌گذشتند و وانمود می‌کردند دیگر به آن نگاه نمی‌کنند. نیما قادری هم هر روز از همان در می‌گذشت، کارت استخوانی‌رنگش را روی شیشه‌ی سیاه می‌کشید و مثل کسی که دارد به گور دسته‌جمعی سلام نظامی می‌دهد، سرش را اندکی خم می‌کرد. او سی‌وچهار سال داشت، شانه‌هایی افتاده، موهایی همیشه کوتاه و لب‌هایی که انگار از کودکی تمرین کرده بودند کمترین تعداد واژه را هدر بدهند.

بیرون از وزارتخانه، شهر با دیوارهای بلند مهارکننده و پنجره‌های دارای پرده‌های اجباری، خود را به شکل آرامشی مؤدب نگه می‌داشت. مردم یاد گرفته بودند صبح‌ها در ایستگاه‌ها از خواب‌هایشان حرف نزنند، عصرها از خستگی معمولی بنالند و شب‌ها پیش از خواب، قرص‌های تنظیم رؤیا را با آب ولرم فرو بدهند. تبلیغات شهری می‌گفت خواب سالم، شهر سالم می‌سازد. کسی در بیلبوردها نمی‌نوشت خوابِ بی‌خطر، آدمِ بی‌خطر می‌سازد. نیما از همه‌ی اینها سهمی به اندازه‌ی یک سایه داشت. آپارتمانش در بلوک‌های دولتی شرق، اتاقی یک‌نفره با پنجره‌ای رو به دیوار تهویه بود. او هر شب پیش از شیفت، پیراهن خاکستری‌اش را اتو می‌کرد، یک تخم‌مرغ می‌خورد، و چراغ‌ها را خاموش نمی‌کرد، چون از تاریکی نمی‌ترسید، از چیزهایی می‌ترسید که در تاریکی ممکن بود سرانجام شکل بگیرند. همسایه‌ها نامش را نمی‌دانستند. بقال سرکوچه او را با شماره‌ی واحد صدا می‌کرد. این بی‌نامی برای نیما حفاظی خاموش بود، مثل شیشه‌ای کدر که آدم پشت آن هم دیده می‌شود و هم نمی‌شود.

او به این محوشدن عادت کرده بود؛ بعضی‌ها برای زنده‌ماندن باید کم‌رنگ شوند تا دیده نشوند.

در پرونده‌ی پرسنلی‌اش نوشته بودند: «توان تمرکز بالا، واکنش عاطفی پایین، مناسب برای پالایش رؤیاهای سطح قرمز.» هیچ‌کس نپرسیده بود آیا این جمله تعریف است یا حکم.

بخش پالایش در طبقه‌ی هفتم زیرزمین قرار داشت، پایین‌تر از مخازن آب، پایین‌تر از موتورخانه، پایین‌تر از اتاق‌های ثبت اعتراف، جایی که هوا همیشه بوی اوزون، کاغذ خیس و چیزی شبیه موی سوخته می‌داد. پشت درهای عایق، تخت‌های نیمه‌شیب‌دار قرار داشتند؛ دستگاه‌هایی که خواب شهر را از پشت پلک مردم بیرون می‌کشیدند. هر شب، هزاران نفر در خانه‌هایشان با گیرنده‌های دولتی می‌خوابیدند و صبح، نسخه‌ای از رؤیاهایشان پیش از خودشان به وزارتخانه می‌رسید. خواب‌ها در لوله‌های نورانی جریان می‌یافتند، به واحدهای طبقه‌بندی می‌رفتند، بو می‌گرفتند، رنگ می‌گرفتند و بعد، اگر خطری در آنها دیده می‌شد، با دست‌هایی مثل دست نیما محو می‌شدند؛ بی‌صدا، بی‌اثر، تمیز، مثل پاک‌کردن خون از روی شیشه.

نیما به اتاق خود رسید؛ اتاقک باریکی با یک کنسول چینی‌مانند، یک صندلی با تسمه‌های قدیمی، و دیواری که روی آن فقط یک ساعت بی‌صدا نصب شده بود. ساعت هیچ‌وقت عقب نمی‌ماند، اما زمان در آنجا همیشه دیرتر از بیرون می‌گذشت. انگشتش را روی حسگر گذاشت. صفحه روشن شد و نخستین پرونده‌ی شب باز شد: مردی چهل‌وهشت‌ساله از منطقه‌ی صنعتی جنوب که سه شب پیاپی خواب دیده بود در میدان اصلی شهر، مجسمه‌ی رئیس شورا آب می‌شود و از درونش هزاران کبوتر سیاه بیرون می‌ریزند. سامانه خواب را با برچسب «نماد فروپاشی اقتدار» علامت زده بود. نیما وارد لایه‌ی تصویری شد، مجسمه را از متن خواب بیرون کشید، آن را با تصویر یک فواره‌ی سنگی جایگزین کرد و کبوترها را به بخار سفید تبدیل کرد. عملیات کمتر از سه دقیقه طول کشید. وقتی تمام شد، خواب مثل پارچه‌ای که وصله‌ی بدش را عوض کرده باشند، دوباره کنار هم نشست.

او سراغ پرونده‌ی دوم رفت. زنی بیست‌وشش‌ساله از ناحیه‌ی غربی خواب دیده بود که جنینش به جای ضربان قلب، شعر زمزمه می‌کند. برچسب: «خطر تکثیر زبان ممنوع». نیما شعر را جدا کرد، زمزمه را به صدای باران بدل ساخت و پرونده را بایگانی کرد. بعد مردی نوجوان که در خوابش کوچه‌های شهر را بدون دوربین دیده بود. بعد پیرمردی که در خواب با همسر مرده‌اش درباره‌ی آزادی حرف زده بود. بعد کودک هفت‌ساله‌ای که آسمان را بدون شبکه‌ی هشدار تصور کرده بود. هر خواب، تکه‌ای از تمنایی ممنوع بود، و هر تمنای ممنوع باید تراشیده می‌شد تا صبح، شهر با آرامشی مصنوعی از خواب برخیزد.

حدود ساعت یک، وقتی چراغ‌های راهرو برای لحظه‌ای کم‌نور شدند، در شیشه‌ای اتاقش دو بار تقه زدند. آبتین رستگار بود؛ مسئول تعمیر لایه‌های حافظه، با پیراهنی همیشه کمی چروک، ریشی که انگار از سر لجبازی با نظم کوتاه نمی‌شد، و چشمانی که حتی وقتی شوخی نمی‌کردند، به چیزی پنهان می‌خندیدند. او فنجانی فلزی در دست داشت و بدون اجازه وارد شد، چون در زیرزمین هفتم، اجازه واژه‌ی مضحکی بود.

گفت: «قهوه. یا چیزی که بخش تدارکات اصرار دارد قهوه است.»

نیما فنجان را گرفت. «ممنون.»

آبتین روی لبه‌ی کنسول نشست. «امشب زیاد قرمز داری؟»

«مثل همیشه.»

«مثل همیشه از این شهر بیزارم. مردم حتی در خواب هم خلاق‌تر از دولت‌اند.»

نیما جوابی نداد. آبتین این را می‌دانست و باز هم حرف می‌زد، شاید چون سکوت نیما دیواری بود که بعضی آدم‌ها را می‌ترساند و بعضی دیگر را وامی‌داشت بلندتر نفس بکشند. او گفت: «شنیدی؟ از آرشیو قدیمی دوباره فایل منتقل کرده‌اند. پرونده‌های دهه‌ی نخست. می‌گویند یکی از آنها خودش را تکثیر کرده.»

نیما چشم از صفحه برنداشت. «خواب تکثیر نمی‌شود.»

«در حالت رسمی نه. در اینجا خیلی چیزها در حالت رسمی رخ نمی‌دهد.»

پیش از آنکه نیما چیزی بگوید، زنگ داخلی با صدایی نرم اما آمرانه نواخت. روی صفحه، نام ناهید سرمد ظاهر شد؛ رئیس شیفت شب، زنی حدود چهل‌ودو ساله با صورت کشیده، موهای جمع‌شده در پشت سر، و صدایی که حتی در آرام‌ترین حالت هم حکم می‌داد. نیما تماس را پذیرفت. تصویر او در قاب نیم‌تنه روشن شد.

ناهید گفت: «پرونده‌ی ۷۳۸-ک را شما می‌گیرید. مستقیم از بایگانی عمیق آمده. اولویت ممتاز.»

نیما شماره را نگاه کرد. کد متعلق به رده‌ای بود که به ندرت از مهر و موم خارج می‌شد؛ خواب‌های مصادره‌شده‌ی مربوط به پرونده‌های امنیتی بسته. پرسید: «دلیل بازگشایی؟»

ناهید لحظه‌ای مکث کرد، انگار سنجید آیا این پرسش از حد وظیفه فراتر می‌رود یا نه. «خطای بازگشتی در شبکه‌ی شخصی یک کاربر. شما فقط پاک‌سازی می‌کنید. باقی‌اش مربوط به شما نیست.»

تصویر قطع شد. آبتین سوت کوتاهی کشید. «دیدی؟ گفتم امشب چیزی می‌جوشد.»

نیما پرونده را فراخواند. پوشه با سه لایه هشدار باز شد: لمس با نظارت مستقیم، عدم کپی، عدم ورود احساسی. آخرین هشدار خنده‌دارترینشان بود. دستگاه‌ها می‌توانستند فشار خون و انقباض مردمک را اندازه بگیرند، اما کسی هنوز راهی برای فرمان‌دادن به لرزش‌های قدیمی در ته جان نیافته بود. با این حال، نیما بهترین فرد برای چنین پرونده‌ای بود. سال‌ها پیش، پس از حادثه‌ی خواب‌سوزی در خوابگاه دانشجویی، او تقریباً هر واکنش آشکاری را از خود جدا کرده بود. از آن ماجرا فقط این در پرونده‌اش مانده بود که «دارای سوابق خانوادگی در ناحیه‌ی مفقودگان نیست.» حقیقت، مثل اغلب حقیقت‌ها، با جمله‌ای اداری دفن شده بود.

او دکمه‌ی ورود را فشرد. صفحه تاریک شد. هدبند نقره‌ای از سقف پایین آمد و به شقیقه‌هایش چسبید. سردی فلز از پوستش گذشت. چند ثانیه بعد، اتاق از میان رفت و خواب به شکل فضایی نیمه‌زنده دور او بسته شد.

ابتدا فقط برف بود. نه برفِ معمولی، بلکه دانه‌های خاکستری آرامی که از سقف نامعلوم یک ایستگاه مترو متروک می‌ریختند. بعد صدای کفش. بعد دختری که پشت به او ایستاده بود، در پالتوی تیره‌ای بلند، با موهایی سیاه که تا میانه‌ی کمرش می‌رسید و انگشتانی برهنه که چیزی را محکم در مشت گرفته بودند. او در سکوی خالی ایستاده بود و قطاری بی‌پنجره از روبه‌رو عبور می‌کرد، بی‌آنکه توقف کند. نورهای سوسوزن از کناره‌ی واگن‌ها روی دیوار می‌لغزید و هر بار، سایه‌ی دختر را در اندازه‌ای دیگر می‌کشید.

نیما طبق عادت به دنبال گره‌ی خطر گشت؛ نماد شورش، تصویر ممنوع، نشانه‌ی فراخوان جمعی. چیزی نبود. فقط دختر سرش را کمی چرخاند و برای نخستین بار نیم‌رخش دیده شد: پوستی روشن، ابروهایی صاف، و زخمی باریک کنار گوش چپ، مثل رد ناخن بر کاغذ. او گفت: «بالاخره دیر کردی.»

صدای او به‌جای آنکه در فضای خواب پخش شود، مستقیم در گوش نیما نشست. چنین چیزی در خواب‌های مصادره‌شده نادر بود. نیما دستور توقف موقت داد. خواب اطرافش کند شد، اما دختر نه. او برگشت و مستقیم به نیما نگاه کرد. چشمانش خاکستری نبود، اما از فرط بی‌خوابی به رنگ فلز خام نزدیک شده بود.

«تو نباید اینجا باشی.» این را نیما گفت، نه از روی شجاعت، بلکه از سر عادت حرفه‌ای.

دختر لبخند نزد. «تو هم نباید.»

سامانه در گوشه‌ی دید نیما شروع به چشمک‌زدن کرد. هشداری قرمز بالا آمد: «تشخیص متقابل درون‌خواب. خروج توصیه می‌شود.» نیما دستش را برای قطع اتصال بالا برد، اما پیش از آن دختر مشت بسته‌اش را گشود. در کف دستش یک کلید شیشه‌ای قرار داشت؛ باریک، شفاف، و درونش چیزی مثل دود آبی آرام می‌چرخید.

دختر گفت: «آنها خواب‌ها را پاک نمی‌کنند. جابه‌جا می‌کنند.»

در همان لحظه، ایستگاه مترو ترک برداشت. دیوارها عقب رفتند و پشت آنها قفسه‌هایی بی‌انتها پدیدار شد؛ ردیف‌های طولانی شیشه، هر شیشه حاوی صحنه‌ای خواب‌مانند، دستی در هوا، دهانی باز، خیابانی پر از آب، کودکی که از پنجره بالا می‌رود، زنی که اسم خودش را فراموش کرده، مردی که ستاره‌ای خاموش را در جیب دارد. آرشیوی بی‌انتها، روشن با نوری سرد و بی‌منبع. نیما برای یک لحظه چیزی حس کرد که سال‌ها با دقت از خود دور نگه داشته بود: حیرت.

سامانه فریاد کشید: «نفوذ لایه‌ای. قطع فوری.»

اما دختر یک قدم به او نزدیک شد. «اسم من را یادت نمی‌آید، چون هر بار پاکش کرده‌اند. ولی من تو را می‌شناسم، نیما قادری.»

شنیدن نام خودش در آن خلأ، مثل افتادن سوزنی در عمق عصب بود. او عقب رفت. «من تو را نمی‌شناسم.»

«نه هنوز. امشب فقط در را باز کردم.»

نورها خاموش شدند. قفسه‌ها لرزیدند. هزاران شیشه به‌یک‌باره شروع کردند به زمزمه، و هر زمزمه بخشی از یک خواب ناقص بود. صدایی از میان آنها برخاست، نه زنانه و نه مردانه، بلکه شبیه بلندگوی قطاری که سال‌ها زنگ زده باشد: «پرونده‌ی حامل پیدا شد.»

دختر کلید شیشه‌ای را در سینه‌ی نیما فرو برد، بی‌آنکه پوست یا لباسش پاره شود. سرمایی تیز تا ستون فقراتش دوید. او خواست فریاد بزند، اما اتصال برید و اتاق واقعی با ضربه‌ای خشن بازگشت. هدبند از شقیقه‌هایش جدا شد. صندلی زیرش لرزید. کنسول دود نازکی بیرون داد.

آبتین اولین کسی بود که دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. «نیما! هی. نگاه کن به من.»

راهرو پر از صدای قدم شده بود. ناهید سرمد با دو نگهبان وارد اتاق شد. چشم‌هایش مثل همیشه آرام بود، اما انگشتانش بیش از معمول به هم فشار می‌آوردند. او به صفحه‌ی کنسول نگاه کرد. تمام ثبت‌های پرونده پاک شده بود، جز یک خط سیاه که وسط مانیتور می‌تپید، انگار دستگاه به جای متن، نبض نشان می‌دهد.

ناهید گفت: «چه دیدی؟»

نیما دهان باز کرد، اما چند ثانیه طول کشید تا زبانش به او برگردد. بوی اوزون شدیدتر شده بود. در سینه‌اش هنوز سرمای کلید می‌چرخید. گفت: «پرونده خراب بود.»

ناهید نزدیک‌تر آمد. «خرابیِ پرونده باعث نمی‌شود سیستم اسم کارمند را از دهان سوژه ثبت کند.»

آبتین آهسته گفت: «ثبت بیرونی انجام شده؟»

یکی از نگهبانان سری تکان داد. ناهید لحظه‌ای چشم از نیما برنداشت، بعد با لحنی که از کنترل زیادی ساخته شده بود گفت: «همه بیرون. آقای قادری می‌مانند.»

آبتین خواست چیزی بگوید، اما منصرف شد. در بسته شد. اتاق کوچک‌تر شد. ناهید دستش را روی کنسول گذاشت و تصویر موجی مانیتور را خاموش کرد. سکوتی برجا ماند که بیشتر به کمین شبیه بود تا آرامش.

او گفت: «اگر چیزی از پرونده وارد حافظه‌ی شخصی شما شده باشد، طبق آیین‌نامه باید فوراً گزارش دهید.»

نیما نگاهش را از صورت او برداشت و به بازتاب محو خود در صفحه‌ی خاموش افتاد. بازتابش کمی ناآشنا بود، مثل عکسی که سال‌ها در جیب مانده باشد. «چیزی وارد نشده.»

ناهید مدت کوتاهی ساکت ماند. از پشت آرامش حرفه‌ای‌اش، چیزی مثل ترس سر بلند کرد و فوری پنهان شد. «امشب مرخص نمی‌شوید. به بخش پایش منتقل می‌شوید تا صبح. این دستور است.»

نیما سر تکان داد. اما همان دم، چیزی در ذهنش لرزید؛ نه فکر، نه تصویر، بلکه صدای پای قطاری بی‌پنجره که از جایی دور نزدیک می‌شد. همراهش بوی برف خاکستری آمد، بویی که نباید در زیرزمین هفتم وجود می‌داشت. بعد، بدون آنکه اراده کند، دستش به جیب یونیفرمش رفت. چیزی سرد و باریک را لمس کرد.

کلید شیشه‌ای آنجا بود.

فصل دوم: خطای بازگشتی

بخش پایش شبانه بیش از آنکه به درمانگاه شبیه باشد، یادآور سالن تشریح بود؛ تخت‌های سفید، چراغ‌های خمیده، دیوارهای براق و بوی تلخ مواد ضدعفونی که با بوی خواب سوخته آمیخته بود. نیما را روی یکی از تخت‌ها نشاندند، حسگرها را به شقیقه و مچش بستند و فرمی جلوش گذاشتند که در آن باید هرگونه تصویر باقی‌مانده، صدای غیرعادی، میل به بازگویی، یا احساس تعلق به محتوای پرونده را ثبت می‌کرد. او خانه‌ی همه‌ی گزینه‌ها را خالی گذاشت. پرستار شیفت، زنی لاغر با چشم‌های بی‌خواب، حتی تعجب هم نکرد. در وزارت امنیت رویاها، دروغ از شکل گناه بیرون آمده و به شکل رویه درآمده بود.

ناهید سرمد به‌ظاهر از آن مدیرانی بود که هیچ‌چیز شخصی را با خود به محل کار نمی‌آورند؛ نه حلقه، نه عکس، نه عطر، نه خاطره. اما در کشوی قفل‌شده‌ی میزش، برگه‌ای زردشده نگه می‌داشت که هیچ‌کس از وجودش خبر نداشت. برگه، صورت‌جلسه‌ی مختصر همان حادثه‌ی قدیمی بود؛ با سه امضا و یک دستور نهایی: «برای حفظ ثبات ساختاری پروژه، نام کودک مفقود از همه‌ی رده‌ها حذف شود. شاهد دوم تحت بازنویسی کامل قرار گیرد.» هر بار که ناهید آن برگه را می‌دید، به این فکر می‌افتاد که بعضی جنایت‌ها را نه از روی خشونت، بلکه از روی نظم انجام می‌دهند. او آن زمان جوان‌ترین ناظر پروژه بود. نه تصمیم را او گرفته بود و نه توان جلوگیری داشته بود، اما به اندازه‌ی کافی زنده مانده بود که بفهمد زنده‌ماندن هم گاهی نوعی مشارکت است. دیشب وقتی سامانه ثبت کرده بود سوژه‌ی ۷۳۸-ک نام نیما را بر زبان آورده، ضربانی قدیمی در گلویش بالا آمده بود. او خوب می‌دانست اگر رؤیا مقدم واقعاً از لایه‌های مصادره بازگشته باشد، فقط یک کارمند در خطر نیست؛ کل اسطوره‌ی وزارتخانه در خطر است، اسطوره‌ای که بر این دروغ بنا شده بود که خواب خطرناک را می‌توان بی‌آنکه چیزی در بیداری جابه‌جا شود، برید و دور انداخت.

در فاصله‌ی کوتاه میان دو نوبت پایش، ناهید به اتاق کنترل رفت و گزارش خام را دوباره دید. تصویر خواب دانه‌دانه و ناقص بود، اما یک فریم ثابت شده بود: ایستگاهی متروک، دختری با پالتوی تیره، و پشت او چیزی شبیه ردیف‌های بی‌انتها. آرشیو. ناهید صفحه را بست. او سال‌ها به کسی نگفته بود در زیر پایین‌ترین طبقه‌ی وزارتخانه، زیر همان زیرزمین هفتم، فضایی وجود دارد که در نقشه‌های رسمی دیده نمی‌شود؛ جایی که خواب‌ها را نه برای نابودی، بلکه برای استفاده‌های بعدی انبار می‌کنند. خواب شورش، خواب عشق نامجاز، خواب سوگواری جمعی، خواب رؤیت شهر بدون مراقبت. هر کدام در زمان درست می‌توانستند ابزار بازجویی، تبلیغات، یا آزمایش باشند. از این رو، آنچه کارمندان «پاک‌سازی» می‌نامیدند، بیشتر شبیه جابه‌جایی از حافظه‌ی مردم به شکم دولت بود. ناهید سال‌ها خود را قانع کرده بود که دانستن این حقیقت، مسئولیتی برایش نمی‌سازد. اما حالا پرونده‌ی قدیمی داشت با نامی زنده برمی‌گشت و این بهانه‌ی دیرینه را سوراخ می‌کرد.

وقتی خبر خروج غیرمجاز نیما از بخش پایش رسید، ناهید نه تعجب کرد و نه خشمگین شد. فقط همان برگه‌ی زردشده را از کشو بیرون آورد، یک بار دیگر خواند و در دستگاه امحا انداخت. کاغذ به نوارهای باریک بدل شد، اما جمله‌ها از بین نرفتند. او کارت اصلی دسترسی را برداشت و به نگهبانان گفت راهروی خطاها را ببندند. در ذهنش جمله‌ای شکل گرفته بود که حاضر نبود بلند بگوید: اگر رؤیا مقدم توانسته باشد از دل آرشیو خواب‌های مصادره‌شده خودش را تکثیر کند، پس پروژه از همان ابتدا نمرده، فقط صبر کرده است. و چیزی که بیست‌وسه سال صبر کند، وقتی برگردد شبیه انتقام ساده نیست؛ شبیه حسابی است که با بهره‌ی سنگین سررسید شده باشد.

در همان ساعت، دور از وزارتخانه، آسمان شهر هنوز تیره بود و کارگران نوبت صبح در سکوتی مؤدب به سمت کارخانه‌ها می‌رفتند. هیچ‌کس نمی‌دانست زیر پاهایش، در دل بتنی که هر روز از کنارش رد می‌شود، خواب‌هایی نگهداری می‌شوند که می‌توانند مسیر یک ملت را عوض کنند. آدم‌های عادی همیشه آخرین کسانی هستند که درباره‌ی سازوکار ترس‌شان باخبر می‌شوند. تا وقتی بفهمند چه چیزی زندگی‌شان را شکل می‌داده، معمولاً آن چیز سال‌هاست به شکل قانون، عادت و اخلاق جا خوش کرده است.

از پشت شیشه‌ی یک‌طرفه، ناهید سرمد مدتی او را نگاه کرد. در نگاهش نه ترحم بود نه خشم. چیزی سخت‌تر از هر دو بود؛ نوعی حسابگری که وقتی خطر هنوز اسم نگرفته، زودتر از همه وارد اتاق می‌شود. در پرونده‌ی مدیریتی او نوشته بودند: «وفاداری بالا، تحمل روانی ممتاز، سابقه‌ی کنترل موفق سه بحران جمعی.» اما آن شب، وقتی دستش را در جیب روپوشش مشت می‌کرد، به چیز دیگری فکر می‌کرد: به نامی که سال‌ها اجازه نداده بود در ذهنش کامل شود. او همان نام را در گزارش قدیمی دیده بود. ۷۳۸-ک. پرونده‌ای که باید برای همیشه مهر می‌ماند. حالا چرا دوباره باز شده بود؟

نیما پلک بست. کلید شیشه‌ای هنوز در جیب لباسش بود، اما نه در آن لباس. نگهبان‌ها یونیفرم او را هنگام ورود تحویل گرفته بودند. با این حال، سرمای جسمی باریک را هنوز کنار استخوان لگن حس می‌کرد، گویی شیء پس از لمس، شکل خود را در اعصاب به جا گذاشته بود. پرستار گفت: «برای سنجش نفوذ، یک خواب کوتاه القا می‌کنیم. مقاومت نکنید.»

او چیزی نگفت. ماسکی نازک روی دهان و بینی‌اش گذاشتند. بخار بی‌بو بالا رفت. چراغ‌های سقف در هم لغزیدند و به شکل خطوطی دور درآمدند که انگار کسی با ناخن روی شیشه کشیده باشد.

خواب القایی، طبق استاندارد، باید ساده و بی‌خطر می‌بود: راهرویی روشن، درختی در دوردست، صدای باران یکنواخت. اما پیش از آنکه صحنه کامل شود، باران قطع شد. درخت محو شد. راهرو تاریک شد و از انتهایش همان صدای قطار بی‌پنجره آمد؛ نزدیک، کشیده، بی‌نفس. نیما به خود گفت این فقط باقیمانده‌ی پرونده است، اما جمله در ذهنش مثل میخی لق نشست. بعد دختر از سایه بیرون آمد. این بار پالتویش خیس بود و در موهایش دانه‌های برف خاکستری آب نمی‌شدند.

گفت: «آنها دارند برایت خواب بی‌خطر می‌سازند. یعنی فهمیده‌اند.»

نیما سعی کرد اتصال را بشکند، ولی بدنش در خواب سنگین شده بود. «تو کی هستی؟»

دختر مکثی کرد؛ نه از تردید، از اندوهی که انگار اسم خودش را زخمی می‌کرد. «اسمم را از جاهای زیادی پاک کرده‌اند. هر جا جور دیگری صدا زده شده‌ام. اما یک بار، خیلی قبل‌تر، مرا رویا خواندی.»

این واژه در ذهن نیما چیزی را تکان داد، چنان خفیف که شاید توهم بود. او هرگز چنین اسمی را به یاد نمی‌آورد. دختر نزدیک‌تر شد. «وقتی بیدار شدی، به کسی اعتماد نکن. مخصوصاً به زنی که همیشه آرام حرف می‌زند.»

چشم‌های نیما ناخواسته به سوی بازتاب شیشه‌ای رفت که ناهید پشت آن ایستاده بود. همان لحظه خواب با فشار شدید قطع شد. او نفس بلندی کشید. پرستار زیر لب ناسزایی گفت. دستگاه روی صفحه نوشته بود: «آلودگی فعال. منشأ نامشخص.»

ناهید وارد اتاق شد. «دوباره.»

پرستار گفت: «اگر فشار را بالا ببریم، ممکن است کانون رؤیا به حافظه‌ی پایدار بچسبد.»

«همین حالا هم چسبیده.»

نیما نشست. سرش گیج می‌رفت، اما واژه‌ها ناگهان راحت‌تر از معمول از دهانش بیرون آمدند. «قرار بود فقط پایش باشد، نه نفوذ اجباری.»

ناهید به او نزدیک شد. «قرار بود یک کارمند بخش پالایش نتواند از خواب مصادره‌شده اسم خودش را بشنود. امشب قرارها زیاد به هم خورده‌اند.»

برای نخستین بار، نیما لحن سرد خودش را در برابر لحن سردتر او گذاشت. «فایل خراب بود.»

«فایل‌ها تصادفاً خراب نمی‌شوند. کسی یا چیزی آنها را بیدار می‌کند.»

این جمله بعد از گفته‌شدن، چند ثانیه میانشان ماند. ناهید نگاهش را برگرداند و دستور داد پایش تا صبح ادامه پیدا کند، اما خودش اتاق را ترک نکرد. ساعت‌ها گذشت. نیما وانمود کرد نیمه‌خواب است. حسگرها افت‌وخیز ضربانش را ثبت می‌کردند، و او در پشت پلک‌ها، صدای ریز هزاران شیشه را می‌شنید که به هم می‌خوردند. حوالی چهار صبح، وقتی شیفت عوض شد و پرستار جدید هنوز نرسیده بود، آبتین با کارت فنی وارد شد؛ سینی ابزار در دست و اخم تصنعی روی صورت.

بلند گفت: «حسگر سمت چپ نویز انداخته. باید تعویض شود.»

ناهید پرسید: «الان؟»

«اگر می‌خواهید نتیجه‌ی درست بگیرید، بله.»

او بی‌آنکه به نیما نگاه کند، خم شد و در حالی که سیم‌ها را جابه‌جا می‌کرد، چیز کوچکی را در مشت او گذاشت؛ تراشه‌ای نازک، هم‌اندازه‌ی ناخن. زیر لب گفت: «پشت زبان.»

نیما بی‌حرکت ماند، اما لحظه‌ای بعد تراشه زیر زبانش جا گرفت. طعم فلز و تلخی شیمیایی پخش شد. آبتین سیم‌ها را بست و بلند شد. «تا ده دقیقه نویز طبیعی می‌دهد. بعد درست می‌شود.»

ناهید او را تا در دنبال کرد، بی‌آنکه بداند نیما حالا نقطه‌ای کور در پایش دارد. همین چند دقیقه کافی بود. وقتی اتاق برای تعویض شیفت خلوت شد، نیما بلند شد، حسگرها را آرام از بدنش جدا کرد و روپوش سفید را با لباس کار یکی از خدمه‌ها عوض کرد. آبتین در راهروی خدمات منتظرش بود.

«می‌دانی اگر بگیرندمان چه می‌شود؟» این را آبتین گفت و خودش جلوتر راه افتاد، طوری که معلوم بود پاسخ برایش مهم نیست.

نیما گفت: «تو گفتی کسی دارد فایل‌های قدیمی را منتقل می‌کند.»

«گفتم. و دیشب فهمیدم چرا. یکی از سرورها از آرشیو عمیق با شناسه‌ی تو پینگ گرفته.»

«با شناسه‌ی من؟»

«بله. یا کسی خواسته این‌طور به نظر برسد. در هر دو حالت بوی دردسر می‌دهد.»

آنها از راهروی باریکی گذشتند که لوله‌های بخار از سقفش عبور می‌کرد و صدای دور موتورخانه مثل ضربان قلبی مکانیکی در آن می‌پیچید. آبتین کارتش را روی دری بدون علامت کشید. در به آرشیو موقت خطاها باز شد؛ اتاقی پر از قفسه‌های داده، نوارهای قدیمی، جعبه‌های سربسته و نمایشگرهایی که هر کدام به زخمی خاموش شبیه بودند. اینجا محل نگهداری چیزهایی بود که سامانه از هضمشان عاجز می‌ماند.

آبتین پشت یکی از کنسول‌ها نشست و گفت: «من فقط همین‌قدر توانستم بیرون بکشم.» او یک پرونده را باز کرد. روی صفحه تاریخ بیست‌وسه سال پیش ظاهر شد، همراه نام پروژه‌ای که نیما پیش‌تر فقط شنیده بود: «سامانه‌ی تعدیل رؤیای جمعی. آزمایش مقدماتی.»

«این مربوط به پیش از تأسیس رسمی وزارتخانه است.»

«دقیقاً. وقتی هنوز اسمش وزارت نبود و بیشتر به آزمایشگاه آدم‌های خودشیفته شباهت داشت.»

فایل شامل فهرستی از داوطلبان، کودکان وابسته به کارکنان، و گزارش‌هایی بود که با لحن خونسرد علمی، از جابه‌جایی خواب میان ذهن‌های نزدیک حرف می‌زد. نیما ستون نام‌ها را پایین برد و ناگهان انگشتش خشک شد. نام خودش آنجا بود. «نیما قادری، سن ۱۱، وابستگی: خانواده‌ی فنی پروژه.» در سطر بعد نام دیگری ثبت شده بود: «رؤیا مقدم، سن ۱۰، وابستگی: سرپرست نقشه‌برداری خواب.»

همان واژه. رؤیا.

نیما احساس کرد هوا در اتاق نازک شده است. «این ممکن نیست.»

آبتین نگاهش را از صفحه برنداشت. «در این ساختمان، جمله‌ی دقیق‌تر این است که این نباید ممکن باشد.»

آنها فایل بعدی را باز کردند. گزارش حادثه. در آن آمده بود طی آزمایشی محرمانه، پیوند رؤیایی میان چند کودک برقرار شده، سپس یکی از محفظه‌های ذخیره منفجر شده و بخشی از داده‌ها از بین رفته است. تلفات رسمی: دو کارمند، یک کودک مفقود، یک کودک با فراموشی انتخابی تثبیت‌شده. نام کودک مفقود حذف شده بود. نام کودک دوم: نیما قادری.

ناگهان خاطره‌ای مثل برق از جایی پنهان در سر او گذشت: راهرویی پرنور، دست کوچکی در دست خودش، صدای دخترکی که می‌گوید «اگر خواب را از آدم بگیرند، جای خالی‌اش چه می‌شود؟» تصویر همان‌قدر سریع محو شد که آمده بود. نیما لبه‌ی میز را گرفت.

آبتین آرام‌تر از همیشه گفت: «تو او را می‌شناختی.»

«نمی‌دانم.»

«بدنت می‌داند.»

پیش از آنکه پاسخ دیگری شکل بگیرد، چراغ‌های اتاق سه بار خاموش و روشن شدند. آبتین فحشی کوتاه داد. «ردمان زده‌اند.»

روی صفحه‌ی اصلی، دسترسی مدیریتی ناهید سرمد ظاهر شد. پیام فقط یک جمله بود: «از پرونده فاصله بگیرید.» هم‌زمان، قفل‌های راهرو فعال شدند و از دور صدای کشیده‌ی بازشدن درهای امنیتی آمد. آبتین دنبال راه فرار گشت، اما نیما هنوز به گزارش حادثه خیره بود. پایین صفحه، پیوستی وجود داشت که تا آن لحظه ندیده بودند: «تصویر شاهدان خردسال، پیش از تثبیت حافظه.»

او فایل را باز کرد.

تصویری دانه‌دانه بالا آمد؛ دو کودک در اتاقی سفید، پسری لاغر با موهای نامرتب و دختری با چشمان روشن و زخمی باریک کنار گوش چپ. دختر دست پسر را گرفته بود و مستقیم به دوربین نگاه می‌کرد، انگار می‌دانست روزی مردی از آینده همین عکس را خواهد دید.

صدای قفل آخر که باز شد، در اتاق پیچید.

و نیما برای نخستین بار، خودِ فراموش‌شده‌ی خویش را کنار دختری دید که خوابش شب پیش وارد حافظه‌اش شده بود.

فصل سوم: تالار هزارتاقچه

راهروی خطاها با نور قرمز کم‌جان می‌سوخت. آبتین کابل باریکی را از پشت یکی از قفسه‌ها بیرون کشید و به قفل اضطراری زد. گفت: «سه دقیقه بیشتر وقت نمی‌خرد. اگر خواستی توبه کنی، الآن زمانش است.»

نیما هنوز به عکس روی صفحه نگاه می‌کرد؛ همان پسر یازده‌ساله و دختری که نامش، مثل نخ بیرون‌کشیده‌شده از پارچه، داشت طرحی فراموش‌شده را دوباره آشکار می‌کرد. او فایل را روی حافظه‌ی جیبی کپی کرد. «راه پایین را بلدی؟»

آبتین لب کج کرد. «در این اداره همه راه‌های پایین را می‌دانند. هنر این است که بالا برگردی.»

صدای قدم‌های نگهبانان نزدیک‌تر می‌شد. آنها از در خدماتی بیرون رفتند و پله‌ای فلزی را پایین دویدند که روی نقشه‌ی عمومی اصلاً وجود نداشت. هر چه پایین‌تر می‌رفتند، دمای هوا کمتر و بوی فلز کهنه بیشتر می‌شد. طبقه‌ی هشتم زیرزمین در واقع طبقه نبود؛ شبکه‌ای از تونل‌ها و اتاق‌های قدیمی بود که پیش از توسعه‌ی وزارتخانه ساخته شده بود. دیوارها سیمان خام داشت و روی بعضی‌شان هنوز شماره‌های دست‌نویس دیده می‌شد. اینجا جایی بود که ساختمان پیش از آنکه به نهاد تبدیل شود، به راز تبدیل شده بود.

نیما زیر لب گفت: «رؤیا مقدم. چرا هیچ‌وقت چیزی یادم نبود؟»

آبتین در حال بازکردن دری زنگ‌زده گفت: «چون پاکت کرده‌اند. حافظه‌ی بچه‌ها نرم است. می‌شود تکه‌هایی را درآورد و جایش چیز دیگری گذاشت. همان کاری که هر شب با خواب مردم می‌کنیم، فقط کثیف‌تر.»

در باز شد. پشت آن اتاقی بود با قفسه‌های فلزی و دستگاه‌های خاموشی که به اسکلت حیوانات عظیم شباهت داشتند. روی یکی از مخازن قدیمی، نشان محو پروژه دیده می‌شد: دایره‌ای شکسته با یک مردمک در میان. نیما نزدیک شد. با لمس بدنه‌ی سرد مخزن، خاطره‌ای کوتاه از میان سرش عبور کرد: دست دخترکی که از پشت شیشه به او می‌خورد و لب‌هایی که می‌گویند «اگر گم شدم، از خواب پیدایم کن.» او عقب کشید و نفسش را نگه داشت.

آبتین گفت: «اینها اولین محفظه‌های انتقال‌اند. پیش از اینکه بفهمند می‌توانند خواب را از مردم بگیرند، دنبال این بودند که خواب را بین مردم جابه‌جا کنند. ارتش می‌خواست اطاعت را منتقل کند. شورا می‌خواست ترس را استاندارد کند. بعد فهمیدند نگه‌داشتن رویاها سودآورتر از پخش آنهاست.»

در انتهای اتاق، دری دایره‌ای قرار داشت با شیار باریکی در مرکز، مثل قفل یک گاوصندوق. نیما دستش را روی آن گذاشت. سرمای کلید شیشه‌ای بار دیگر در سینه‌اش لرزید. بی‌اختیار دست در جیب لباس کار برد. این بار چیزی واقعاً آنجا بود؛ همان کلید شفاف با دود آبی درونش. او به آبتین نگاه کرد.

آبتین رنگ از صورتش پرید. «نمی‌پرسم از کجا آوردی. انسان هرچه کمتر بداند، کمتر وحشت می‌کند.»

کلید در شیار نشست، بی‌صدا و نرم، گویی از ابتدا برای همان در ساخته شده بود. قفل با آهی آهسته باز شد و هوایی کهنه بیرون زد؛ هوایی سرد، خشک، و آغشته به بویی که هم به کاغذ قدیمی می‌مانست و هم به لالایی‌ای که سال‌ها پیش شنیده باشی. پشت در، پلکانی مارپیچ پایین می‌رفت و در انتهایش نوری آبی می‌لرزید.

آنها پایین رفتند. پله‌ها به تالاری ختم می‌شد که از هر منطق اداری بزرگ‌تر بود. هزاران قفسه‌ی شیشه‌ای تا جایی که چشم کار می‌کرد کشیده شده بود. هر قفسه پر از استوانه‌های باریک و حباب‌های بزرگ‌تر بود که درونشان خواب‌ها به شکل مه، تصویر یا صدا پیچ‌وتاب می‌خوردند. بعضی آرام بودند، بعضی با لرزش خفیف دیواره‌های خود را می‌خراشیدند. در راهروها بازوهای مکانیکی کند و صبور جابه‌جا می‌شدند، مثل راهبه‌های فلزی در معبدی بی‌خدا.

جایی در دوردست تالار، ناقوسی بی‌صدا با نور کار می‌کرد؛ هر چند ثانیه یک‌بار ستون باریکی از روشنایی بالا می‌رفت و دوباره فرو می‌نشست. آبتین گفت این سامانه‌ی همگام‌سازی است، قلب آرشیو. هر خواب مصادره‌شده پیش از انبارشدن، با ریتم آن تنظیم می‌شود تا سرکش نشود. نیما به آن نور نگاه کرد و فهمید چرا همه‌چیز در اینجا چنین مطیع و چنین وحشتناک است. حتی بی‌نظمیِ رؤیاها را هم وادار کرده بودند با ضربان دولت نفس بکشد.
انگار خودِ سکوت هم دیگر حوصله‌ی خدمت به نظم را نداشت.

تالار هزارتاقچه فقط مخزن نبود؛ معماری‌اش با نیت پرستش طراحی شده بود. سقف بلندش در تاریکی گم می‌شد و ستون‌های باریک شیشه‌ای از زمین تا ارتفاع نامعلوم بالا می‌رفتند، طوری که آدم احساس می‌کرد در میان اندام‌های درونی موجودی عظیم ایستاده است. کف تالار از آلیاژی ساخته شده بود که تصویر آدم را نه کامل، بلکه کشیده و شکسته بازمی‌تاباند. هر قدم، پژواکی نرم به همراه داشت، مثل صدایی که عمداً از کامل‌شدن منع شده باشد. روی بعضی قفسه‌ها برچسب‌های قدیمی هنوز خوانا بود: «سوگ‌های جمعی پس از شورش جنوب»، «خواب‌های هم‌نوایانه‌ی کارگران بندر»، «رؤیاهای فرار از مرز آبی»، «نسخه‌های توقیفی از خواب مادران باردار». نیما با دیدن این عنوان‌ها احساس کرد سال‌ها نه کارمند یک وزارتخانه، بلکه مباشر سردخانه‌ای بوده که در آن آینده‌های ممکن را تکه‌تکه نگه می‌دارند. او به‌خاطر آورد هر بار پس از پاک‌سازی سخت، سردردی پشت چشمش می‌نشست و تا ظهر نمی‌رفت. آن درد شاید اعتراض بدنش بوده است؛ تنها بخشی از وجودش که زودتر از عقل فهمیده بود این حرفه چیزی بیشتر از یک شغل آلوده است.

سهراب وارسته، با همه‌ی آرامش آموخته‌اش، مردی از نسل بنیان‌گذاران بود؛ نسلی که باور داشت اگر رنج را نتوان حذف کرد، باید آن را مدیریت کرد، و اگر میل را نتوان کشت، باید شکلش را تغییر داد. او یک بار در افتتاح رسمی وزارتخانه گفته بود: «جامعه‌ای که خواب‌هایش را سامان دهد، بیداری‌اش را بیمه کرده است.» این جمله سال‌ها در کتاب‌های درسی نقل شده بود. اما آنچه هرگز نقل نشد، ادامه‌ی همان حرف بود که در جلسه‌ای محرمانه گفته شده بود: «خواب، آخرین قلمرو بی‌اجازه‌ی انسان است. هر دولتی که آن را رها کند، دیر یا زود علیه خودش بیدار خواهد شد.» ناهید آن جمله را به خاطر داشت، چون همان روز فهمیده بود با مردی سروکار دارد که واژه‌ی امنیت را نه به معنی حفاظت، بلکه به معنی مالکیت می‌فهمد.

سهراب حالا هم با همان ایمان سرد سخن می‌گفت. «شما جوان‌ترها همیشه خیال می‌کنید حقیقت فی‌نفسه رهایی‌بخش است. نیست. حقیقت وقتی بی‌زمان آزاد شود، مانند سم عمل می‌کند. ما با مصادره‌ی خواب‌ها، فقط شورش را کنترل نکردیم. هزاران نفر را از فروپاشی شخصی نجات دادیم. آدم‌ها همیشه تابِ تمام خویش را ندارند.»

رؤیا بی‌درنگ جواب داد: «پس چرا هرچه از آنها می‌گرفتید، خودتان نگه می‌داشتید؟ برای نجات یا برای حکومت؟»

سهراب مکثی کوتاه کرد. «قدرت و نگهداری، در جهان واقعی، غالباً یک چیزند.»

آبتین پوزخند زد. «چه تعبیر شیکی برای سرقت مسلحانه‌ی روح.»

ناهید نگاهش را پایین انداخت. شاید چون این‌بار، حتی او هم نتوانست دروغ اداری مناسبی برای جمله‌ی سهراب پیدا کند.

صدای دیگری از تاریکی پاسخ داد: «مردم چیزی را که نمی‌توانند حفظ کنند، غالباً به دست کسی می‌سپارند که حاضر است برایش زندان بسازد.»

دکتر سهراب وارسته از میان دو ردیف قفسه بیرون آمد؛ مردی حدود شصت‌وپنج ساله با کت خاکستری بی‌چروک، موهای سفید عقب‌رفته، و صورتی که آرامش در آن بیشتر به کنترل شباهت داشت تا وقار. عکسش سال‌ها در تالارهای افتخار وزارتخانه آویزان بود، با عنوان «معمار بهداشت رؤیایی ملی». گفته می‌شد بازنشسته شده و به شورای عالی پیوسته است. دیدنش در دل آرشیو، مثل دیدن مجسمه‌ای بود که ناگهان از پایه پایین آمده باشد.

او به آبتین نگاه کوتاهی انداخت و بعد نگاهش را روی نیما نگه داشت. «می‌دانستم بالاخره مسیر را پیدا می‌کنی.»

آبتین زیر لب گفت: «این همان بخشی است که معمولاً آدم باید فرار کند.»

سهراب لبخندی کمرنگ زد. «نه، این همان بخشی است که آدم باید بفهمد چرا فرار فایده‌ای ندارد.» او چند قدم جلو آمد. «نیما، تو از کودکی در مرکز این پروژه بوده‌ای. نه قربانی تصادفی، نه شاهد فرعی. حامل.»

واژه به شکلی غریب در تالار پیچید. نیما گفت: «حامل چه؟»

سهراب با انگشت به قفسه‌های بی‌انتها اشاره کرد. «پایداری. بعضی خواب‌ها وقتی مصادره می‌شوند، از بین نمی‌روند. شخصیت می‌گیرند، اراده پیدا می‌کنند، دنبال راه بازگشت می‌گردند. رؤیا مقدم یکی از همان موارد نادر بود. ذهن او به جای شکستن، با شبکه جفت شد. برای مهار این پیوند، لازم بود بخشی از نقشه در ذهن فرد دیگری پنهان شود. فردی نزدیک، هم‌سن، و سازگار.»

نیما ساکت ماند. صدای خودش را دور شنید: «در من؟»

«در تو.» سهراب این را چنان آرام گفت که انگار دارد از دمای هوا حرف می‌زند. «آن شب حادثه نبود. مهاربندی بود. ما رؤیا را از نابودی نجات دادیم و هم‌زمان از انتشارش جلوگیری کردیم.»

آبتین خندید، خنده‌ای کوتاه و بی‌لذت. «چه تعبیر نجیبی برای قطعه‌قطعه‌کردن یک کودک.»

چشم‌های سهراب حتی به سوی او نرفت. «کودک؟ شما هنوز گرفتار اخلاق عاطفی هستید. ما درباره‌ی زیرساخت روانی یک جامعه حرف می‌زنیم. تمدن با بهای ارزان ساخته نمی‌شود.»

نیما قدمی جلو آمد. «اگر او زنده است، چرا در خواب‌ها سرگردان است؟»

«چون تو قفل را گم کرده بودی و حالا دوباره بازش کرده‌ای.»

در همان لحظه، از میان قفسه‌های سمت راست موجی از زمزمه برخاست. چراغ‌های آبی لرزیدند. چند استوانه‌ی شیشه‌ای ترک برداشتند و مه‌های درونشان مثل نفس از دهان مردگان بیرون زد. صداها در هم پیچیدند: خنده، گریه، شعار، شعر، اسم. تالار داشت واکنش نشان می‌داد.

سهراب با نخستین نشانه‌ی شتاب در لحنش گفت: «ببین. او از تو استفاده می‌کند تا همه‌ی آرشیو را بیدار کند. اگر اینجا باز شود، شهر در یک هفته به جنون جمعی می‌رسد. خواب‌های مصادره‌شده به صاحبانشان برنمی‌گردند؛ به هر ذهن در دسترس هجوم می‌برند.»

نیما در آن آشوب لرزان، صدای دختر را شنید؛ نه از یک نقطه، از همه‌جا. «به او گوش نده. او هر بار ترس را جای حقیقت می‌گذارد.»

مه‌ها در یک نقطه جمع شدند و پیکر نیمه‌شفاف رؤیا مقدم شکل گرفت؛ بزرگ‌تر از عکس کودکی، لاغرتر از خواب اول، اما با همان زخم کنار گوش. او به سهراب نگاه نکرد. فقط به نیما خیره شد، مثل کسی که از سال‌ها دوری هنوز مقصدش را می‌شناسد.

«من نمرده‌ام.» این را گفت. «من تقسیم شده‌ام.»

نیما پرسید: «چه می‌خواهی؟»

«آنچه از من و بقیه دزدیده‌اند، برگردانده شود. آرشیو باید باز شود.»

سهراب تند پاسخ داد: «یعنی فروپاشی. مردم ظرفیت همه‌ی خواب‌های سرکوب‌شده‌شان را ندارند.»

رؤیا گفت: «مردم بدون آنها دیگر خودشان نیستند.»

این دو جمله در تالار مثل دو تیغه به هم خوردند. نیما به قفسه‌ها نگاه کرد. درون هر شیشه، زندگی مختصری زندانی بود. زنی که هرگز سوگواری کامل نکرده. مردی که هرگز جرئت عشق‌ورزیدن پیدا نکرده. کودکی که رؤیت آسمان بدون مراقبت را از او گرفته‌اند. او سال‌ها اینها را پاک کرده بود، بی‌آنکه بداند به کجا می‌فرستدشان. حالا فهم حقیقت نه ناگهانی، که خفه‌کننده بود؛ مثل بازشدن درِ اتاقی که سال‌ها بوی مرگ در آن مانده باشد.

آبتین آهسته گفت: «تصمیمت هرچه باشد، سریع بگیر. نگهبان‌ها مسیر را پیدا می‌کنند.»

از بالا صدای آژیر آمد. ناهید سرمد از پلکان پایین آمد، تنها، بی‌آنکه اسلحه بکشد. چهره‌اش خسته‌تر از همیشه بود. وقتی سهراب را دید، اندکی مکث کرد و سپس گفت: «راه‌های خروج بسته شده‌اند. حداکثر هفت دقیقه.»

سهراب گفت: «پس به او توضیح بده. تو بهتر می‌دانی با بازشدن آرشیو چه می‌شود.»

ناهید مدتی به نیما نگاه کرد. آن آرامش همیشگی‌اش ترک‌های ریزی برداشته بود. «با بازشدن کامل، شهر دچار موج بازگشت می‌شود. مردم خواب‌های مصادره‌شده را یک‌باره پس می‌گیرند. بعضی فقط گریه می‌کنند. بعضی دیوانه می‌شوند. بعضی می‌فهمند زندگی‌شان بر پایه‌ی حذفیات بنا شده. حکومت این را تاب نمی‌آورد. شاید شهر هم تاب نیاورد.»

رؤیا گفت: «و اگر بسته بماند؟»

ناهید چیزی نگفت.

نیما فهمید سکوت او از هر پاسخ بلندتر است.

او به کلید شیشه‌ای نگاه کرد. دود آبی درونش تندتر می‌چرخید. سهراب یک قدم جلو آمد. «اگر هنوز ذره‌ای عقل داری، کلید را تحویل بده. من می‌توانم او را دوباره مهار کنم. تو را هم از این ماجرا بیرون می‌کشم.»

آبتین زمزمه کرد: «وقتی بوروکرات‌ها می‌گویند بیرونت می‌کشیم، معمولاً منظورشان دفن محترمانه است.»

ناگهان یکی از قفسه‌های بالایی شکست. استوانه‌ای بزرگ سقوط کرد و با صدایی خفه ترکید. موجی از مه سیاه به سویشان دوید. درون مه، چهره‌های بی‌ثباتی پدیدار شد و محو شد. چراغ‌ها خاموش شدند. در تاریکی، دستی سرد دور مچ نیما نشست. رؤیا بود.

او در گوشش گفت: «قفل فقط این در نیست. تو آخرین قفل هستی.»

وقتی چراغ‌ها دوباره روشن شدند، سهراب دستور شلیک داده بود، ناهید هنوز مردد ایستاده بود، آبتین پشت قفسه‌ای خم شده بود، و نیما با کلید در دست فهمید اگر خودش باز نشود، هیچ آرشیوی هرگز گشوده نخواهد شد.

فصل چهارم: شهر زیر بیداری اجباری

اولین گلوله به شیشه نخورد، به مه خورد. نگهبان‌ها که از پلکان پایین ریخته بودند، هنوز هدف را درست نمی‌دیدند که موج تیره‌ی خواب‌های رهاشده دور لوله‌ی اسلحه‌ها پیچید و تصویرها را شکست. یکی از مردان ناگهان دست از شلیک کشید و به زانو افتاد؛ بعد با صدایی کودکانه شروع کرد اسم مادرش را صدا زدن. دیگری به دیوار چنگ انداخت، انگار از چیزی نامرئی بالا می‌رود. تالار هزارتاقچه با هر ترک تازه، بخشی از محتوای زندانی خود را مثل نفس حبس‌شده بیرون می‌داد و نظم نظامی را به هذیان بدل می‌کرد.

آبتین یقه‌ی نیما را کشید. «اگر قرار است من از این جهنم زنده بیرون بروم، ترجیح می‌دهم در راه باشم نه در توضیح دادن.»

ناهید اسلحه‌ی نگهبان نزدیکش را با یک ضربه کنار زد. حرکتش نه قهرمانانه بود نه نمایشی؛ بیشتر شبیه تصمیمی بود که سال‌ها دیر گرفته شده. به نیما گفت: «قلب همگام‌سازی را بگیر. اگر آن دست سهراب بماند، آرشیو را دوباره قفل می‌کند.»

سهراب از پشت مه فریاد زد: «تو نمی‌فهمی چه می‌کنی، ناهید.»

او بی‌آنکه برگردد جواب داد: «برای اولین بار، خیلی خوب می‌فهمم.»

آبتین به سوی ستون نور دوید؛ همان ناقوس بی‌صدا که در دوردست تالار می‌تپید. نیما به دنبالش رفت. رؤیا در هیأت نیمه‌شفاف خود کنار قفسه‌ها حرکت می‌کرد، نه با قدم، با لغزش. هر جا از کنار شیشه‌ای می‌گذشت، محتوای آن به لرزه می‌افتاد، گویی خواب‌های زندانی بوی او را می‌شناختند. آنها به قلب سامانه رسیدند: استوانه‌ای بلورین به بلندی قامت یک انسان، با حلقه‌های فلزی چرخان و هسته‌ای تیره در میان. آبتین پنل پایه را باز کرد و با آن دقت عصبی مخصوصش گفت: «اگر این را کامل قطع کنیم، همه‌چیز می‌ترکد. اگر فقط از مدار مرکزی دربیاوریم، می‌شود حملش کرد. احتمالاً. شاید.»

نیما گفت: «شایدِ تو هیچ‌وقت آرامش‌بخش نیست.»

«چون من برخلاف بروشورهای دولتی، دروغ تسکین‌دهنده تحویل نمی‌دهم.»

بالای سرشان تیر خورد و شیشه‌ای ترکید. ناهید از میان دود فریاد زد: «زودتر.»

آبتین هسته‌ی تیره را بیرون کشید. جسمی بود به اندازه‌ی قلب یک کودک، سیاه و براق، که در عمقش رشته‌های نور می‌تپید. همان لحظه موجی از داده از استوانه آزاد شد و در ذهن نیما ضربه زد. او شهر را دید؛ هزاران تخت، هزاران خواب نیمه‌خالی، صورت‌هایی که صبح‌ها با بخش‌های کنده‌شده از خود بیدار می‌شوند و نمی‌دانند چه چیزی را از دست داده‌اند. او مردی را دید که هرگز دلیل غم بی‌نامش را نفهمید. زنی را دید که عشقش هر بار در آستانه‌ی اعتراف به ترسی مبهم تبدیل می‌شد. کودکانی را دید که تخیلشان از حد مجاز فراتر نمی‌رفت و بابت این ناتوانی، از خودشان هم تشکر می‌کردند. شوک آن حجم از فقدان، زانوهایش را لرزاند.

رؤیا دستش را گرفت، یا چیزی شبیه دست. «بعداً می‌لرزی. الآن حرکت کن.»

آنها از مسیر پشتی تالار بالا رفتند. پشت سرشان صدای درگیری، شکستن و فریاد بالا می‌گرفت. در میانه‌ی پلکان، ناهید به آنها رسید. گونه‌اش خراش برداشته بود و یکی از آستین‌هایش سوخته بود. سهراب دیده نمی‌شد. آبتین پرسید: «او کجاست؟»

ناهید گفت: «هنوز زنده است، که متأسفانه یکی از استعدادهای پایدار اوست.»

آنها از تونل‌های قدیمی گذشتند تا به خروجی خدماتی برسند که به محوطه‌ی پشتی وزارتخانه باز می‌شد. سپیده هنوز کامل نزده بود. آسمان خاکستری شهر مانند ورق سربی کدر بالای بام‌ها خوابیده بود. در خیابان خلوت، نخستین نشانه‌های نشت پیدا بود: مردی روبه‌روی ایستگاه اتوبوس ایستاده و به پوستر امنیت لبخند می‌زد، بعد ناگهان شروع کرد به گریه‌کردن؛ نه گریه‌ی عصبی، گریه‌ی کسی که تازه چیز مهمی را به یاد آورده. کمی آن‌طرف‌تر زنی به پنجره‌ی بسته‌ی یک نانوایی خیره شده بود و زیر لب شعری قدیمی را تکرار می‌کرد که باید سال‌ها پیش از حافظه‌ی جمعی تراشیده شده باشد. شهر هنوز سرپا بود، اما تعادلش ترک برداشته بود.

آبتین گفت: «نشت از لوله‌ها جلوتر رفته. چند شیشه‌ی شکسته برای این حجم کافی نبود.»

ناهید پاسخ داد: «سهراب به‌محض بالا رفتن، پروتکل پخش معکوس را زده. دارد خواب‌های آشفته را بی‌نظم در شبکه‌ی خانگی رها می‌کند تا مردم وحشت کنند و بازقفل‌کردن را توجیه کند.»

نیما گفت: «یعنی عمداً شهر را می‌ترساند تا منجی به نظر برسد.»

ناهید نگاه کوتاهی به او انداخت. «حکومت‌های ترس‌محور همیشه همین کار را می‌کنند. فقط ابزارشان عوض می‌شود.»

رؤیا کنار سایه‌ی دیوارها حرکت می‌کرد و رهگذران او را نمی‌دیدند، اما برخی ناگهان مکث می‌کردند، انگار نسیمی از کنار ذهنشان گذشته باشد. او گفت: «اگر بخواهید آرشیو را واقعاً برگردانید، باید از برج همگام‌ساز مرکزی انجام شود. آنجا مسیر همه‌ی گیرنده‌های خانگی از هم عبور می‌کند.»

آبتین گفت: «و البته بیشتر از هر جای شهر محافظت می‌شود. چون انسان‌ها هیچ‌وقت از ساختن برج برای کنترل جمعی سیر نمی‌شوند.»

برج در مرکز شهر بود، برجی باریک با بدنه‌ی شیشه‌فولاد که نوکش در مه گم می‌شد و مردم آن را «سوزن» می‌نامیدند. همه می‌دانستند ایستگاه تقویت امواج است. کمتر کسی می‌دانست امواجش فقط برای ارتباط نیست، برای تهذیب خواب هم هست. راه تا آنجا طولانی نبود، اما در شهری که به‌تدریج داشت خواب‌های سرکوب‌شده‌اش را پس می‌گرفت، هیچ راهی ساده نمی‌ماند.

در مسیر رسیدن به برج، یک‌بار ناچار شدند کنار درمانگاه محلی توقف کنند، چون خیابان با تخت‌های چرخ‌داری بسته شده بود که پرستاران هراسان بیرون آورده بودند. در راهروهای بازِ درمانگاه، بیماران خواب‌زده با چشمانی بیدار نشسته بودند و چیزهایی را به یاد می‌آوردند که نباید یک‌باره به یاد می‌آمد: مرد میانسالی با صدای لرزان می‌گفت بیست سال پیش شاهد بردن برادرش بوده و بعد صبحِ همان روز دیگر نتوانسته چهره‌اش را به خاطر بیاورد؛ دختر جوانی اصرار داشت هر شب در کودکی پلی سنگی را خواب می‌دیده که آن سویش دریا بوده، اما اکنون تازه می‌فهمد آن پل واقعی است و در جنوب شهر با خاک یکسان شده. این بازگشت‌ها همیشه زیبا نبود. بعضی صورت‌ها زیر فشار خاطره به هم می‌ریخت، بعضی بدن‌ها می‌لرزید، بعضی آدم‌ها در برابر بزرگی حقیقت فقط استفراغ می‌کردند. اما حتی در این آشفتگی هم چیزی بود که نیما پیش‌تر ندیده بود: دردِ متعلق به خودِ آدم. در وزارتخانه، رنج را تمیز و طبقه‌بندی‌شده می‌دیدند، مثل داده. اینجا همان رنج بو داشت، صدا داشت، عرق داشت، و برای همین واقعی‌تر و هولناک‌تر بود.

ناهید در آن توقف کوتاه، بی‌آنکه کسی ببیند، به کودکی لیوان آب داد. دست‌هایش نمی‌لرزید، اما وقتی برگشت داخل ماشین، صدایش کمی پایین‌تر آمده بود. «سال‌ها فکر می‌کردم اگر سیستم نریزد، شاید فرصت جبران پیدا کنیم. انسان بهانه‌سازی را چنان استادانه یاد می‌گیرد که یک عمر در آن زندگی می‌کند و اسمش را عقل می‌گذارد.»

آبتین گفت: «تبریک. شما تازه به مرحله‌ای رسیده‌ای که مردم عادی به آن وجدان می‌گویند.»

ناهید جواب تندی نداد. فقط از شیشه به بیرون نگاه کرد، به صف پنجره‌هایی که یکی‌یکی باز می‌شدند و آدم‌هایی که با چهره‌های گیج به خیابان خم می‌شدند. شاید او هم داشت برای نخستین‌بار شهر را نه به‌عنوان مجموعه‌ای از ریسک‌های مدیریتی، بلکه به‌عنوان جمعی از انسان‌های ناقص و غارت‌شده می‌دید.

نیما در همان چند دقیقه فهمید ترس واقعی فقط از فروپاشی نیست؛ از مسئولیتی است که بعد از فهمیدن آغاز می‌شود. تا پیش از این، او می‌توانست خود را کارمندی خاموش بداند که دستورها را اجرا می‌کند. اما حالا هر چهره‌ی آشفته در خیابان، هر خاطره‌ی بازگشته، انگشت اتهامی بود که بی‌کلام به سوی دستان خودش برمی‌گشت. فهمیدن، بی‌گناهی اداری را از آدم می‌گیرد و چیزی بسیار سنگین‌تر جایش می‌گذارد.
هیچ سکوتی دیگر نمی‌توانست او را کامل پنهان کند.

آنها ماشین خدماتی متروکه‌ای را از پارکینگ پشتی برداشتند. ناهید پشت فرمان نشست، آبتین کنار او، و نیما عقب، رو‌به‌روی هسته‌ی سیاه و حضور ناپایدار رؤیا. خیابان‌ها هرچه به مرکز نزدیک‌تر می‌شدند، آشفته‌تر بود. مردم دسته‌دسته از خانه‌ها بیرون آمده بودند، بعضی مبهوت، بعضی خشمگین، بعضی با چهره‌هایی که تازه صاحب وزن شده بود. سربازی جوان اسلحه‌اش را وسط چهارراه روی زمین گذاشته و به دست‌های خودش نگاه می‌کرد، چنان که گویی اولین‌بار است می‌فهمد این دست‌ها می‌توانند نافرمانی کنند. پیرزنی در کنار جوی آب نشسته بود و بلندبلند نام سه فرزند مرده‌اش را می‌گفت؛ نام‌هایی که در پرونده‌های رسمی فقط به‌صورت شماره آمده بود.

نیما پرسید: «اگر همه‌چیز را برگردانیم، این بهتر می‌شود؟ یا بدتر؟»

ناهید چند لحظه جواب نداد. بوق‌ها، فریادها و صدای آژیر دوردست از شیشه‌ها می‌گذشت. «بهتر و بدتر واژه‌های تمیزی برای وضع ما نیست. واقعی‌تر می‌شود. و واقعیت همیشه اول، زشت‌تر از دروغ است.»

رؤیا آرام گفت: «اما فقط از دل همان زشتی می‌شود چیزی را دوباره ساخت.»

ماشین در میدان مرکزی گیر کرد. مردم مسیر را بسته بودند. نه به قصد شورش سازمان‌یافته، بلکه با آشفتگی کسانی که تازه فهمیده‌اند سال‌ها با تکه‌های بریده‌شده‌ی خود زندگی کرده‌اند. مردی روی سکوی خشک فواره ایستاده بود و فریاد می‌زد: «من این خواب را قبلاً داشته‌ام. همه‌اش را از من گرفتید.» کسی او را هدایت نمی‌کرد، اما جمعیت هر لحظه به سوی جمله‌هایی می‌چرخید که پیش‌تر حتی در ذهن هم جرات نمی‌کردند شکل بگیرند.

آبتین گفت: «از کوچه‌ی بایگانی برو. کوتاه‌تر است.»

کوچه تنگ و نیمه‌تاریک بود. روی دیوارها شعارهای رسمی سال‌ها لایه‌لایه رنگ خورده بود، اما زیرشان کلمات دیگری مثل خون از زیر گچ بالا زده بودند: یادم بده، برگردان، بگذار ببینیم. ماشین در انتهای کوچه متوقف شد. دو پهپاد نظارتی بالای سرشان ایستاده بود و نور اسکن روی بدنه‌ی خودرو می‌لغزید.

ناهید زمزمه کرد: «ما را پیدا کرده.»

صدای سهراب از بلندگوی پهپادها پخش شد؛ همان صدای آرام، همان خونسردی خسته‌کننده. «هسته را زمین بگذارید. هنوز می‌توانیم انتقال را مهار کنیم. نیما، تو نمی‌خواهی مسئول فروپاشی یک شهر باشی.»

نیما از ماشین پیاده شد. هوا بوی باران نارس و سیم داغ می‌داد. گفت: «شما سال‌ها مسئولش بوده‌اید. فقط اسمش را چیز دیگری گذاشته‌اید.»

سهراب پاسخ داد: «من مسئول بقای آن بوده‌ام.»

«با بریدن مردم از خودشان؟»

«با جلوگیری از جنگی که از درون هر مغز شروع می‌شود.»

رؤیا در کنار نیما ایستاد، نیمه‌شفاف و استوار. «نه. تو فقط جنگ را یک‌طرفه کرده‌ای.»

پهپادها پایین‌تر آمدند. آبتین به سرعت پنل کنترل یکی از تیرهای روشنایی را باز کرد و سیم‌ها را لخت کرد. جرقه‌ای سفید پرید و برای چند ثانیه نور اسکن از کار افتاد. ناهید شلیک کرد. یکی از پهپادها کج شد و با صدای فلزی به دیوار خورد. دومی عقب کشید، اما پیش از آنکه دوباره هدف بگیرد، جمعی از مردم از دهانه‌ی کوچه ریختند؛ نه مأمور، نه سرباز، مردم عادی. زن نانوا، همان پیرزن، مرد گریان میدان، چند نوجوان با لباس مدرسه. نگاه‌هایشان هنوز آشفته بود، اما این آشفته‌گی حالا جهت پیدا کرده بود.

یکی از نوجوان‌ها به پهپاد سنگ زد. بعد دیگری. بعد بقیه.

سهراب از بلندگو گفت: «می‌بینی؟ همین است. یک جرقه، و گله به آشوب بدل می‌شود.»

نیما به جمعیت نگاه کرد. آشوب در آن بود، بله. اما چیز دیگری هم بود؛ نوعی تازه‌کار بودن در آزادی، نوعی لرزش خام که شاید مقدمه‌ی فاجعه باشد، شاید مقدمه‌ی زندگی. او دیگر مطمئن نبود کدام بیشتر می‌ترساندش.

آنها با کمک مردم از کوچه گذشتند و خود را به پای برج سوزن رساندند. ورودی اصلی بسته بود، اما ناهید کارت عالی خود را روی پنل گذاشت و در با مکثی کوتاه باز شد. لابی برج خالی به نظر می‌رسید، بیش از حد خالی. تنها صدای آسانسورها می‌آمد که بالا و پایین می‌رفتند، انگار ساختمان نفسش را پنهان کرده باشد.

آبتین به هسته‌ی سیاه نگاه کرد. «اگر این را به مرکز فرستنده وصل کنیم، دو راه بیشتر نداریم. یا بازگردانی تدریجی، که ساعت‌ها زمان می‌برد و احتمالاً قبل از اتمام کشته می‌شویم. یا تخلیه‌ی کامل، که در چند دقیقه انجام می‌شود و خدا به شهر رحم کند.»

رؤیا گفت: «راه سومی هم هست.»

همه به او نگاه کردند.

او به نیما نزدیک شد. چهره‌اش برای لحظه‌ای واضح‌تر شد، مثل تصویری که از برف بیرون بیاید. «نقشه‌ی آرشیو هنوز در توست. اگر با هسته همزمان شوی، می‌شود خواب‌ها را نه کور، نه انفجاری، بلکه بر اساس صاحبشان برگرداند. دقیق‌ترین مسیر همین است.»

آبتین پرسید: «بهایش چیست؟»

رؤیا سکوت کرد. ناهید پیش از او جواب را فهمید. رنگ از صورتش پرید. «حافظه‌ی حامل.»

نیما گفت: «یعنی چه؟»

رؤیا به سختی گفت: «یعنی ممکن است آنچه از تو بعد از مهاربندی باقی مانده، از هم باز شود. ممکن است خودت را از دست بدهی. یا بخشی از خودت را.»

آسانسور مرکزی در همان لحظه با صدایی نرم در لابی باز شد.

و سهراب وارسته، با گروهی از محافظان، در آستانه ایستاد؛ گویی تمام این تعقیب فقط برای رساندنشان به همان قربانگاه ضروری بوده است.

فصل پنجم: بازگردانی

سهراب وارسته با آن گروه محافظ، در لابی برج سوزن بیشتر به دادستان تاریخ می‌مانست تا فراریِ یک زیرزمین لو رفته. لباسش همچنان بی‌نقص بود، انگار خون، گرد، هراس و فروپاشی امتیازاتی‌اند که فقط به دیگران تعلق می‌گیرند. محافظان نیم‌دایره ساختند. سلاح‌ها بالا آمد. شیشه‌های لابی، شهر آشفته را با انعکاسی چندپاره پس می‌دادند؛ شهری که هنوز نمی‌دانست تصمیم چند نفر در این سالن، قرار است با شب‌هایش چه کند.

سهراب نگاهش را روی هسته‌ی سیاه و بعد بر صورت نیما نگه داشت. «آخرین بار می‌گویم. آن را تحویل بده. ما هنوز می‌توانیم نشت را مهار کنیم و بعد، با اصلاحات تدریجی، بخشی از پرونده‌ها را بازبینی کنیم.»

آبتین زیر لب گفت: «ترجمه‌اش این است که دوباره قفلش می‌کنیم و بعد کمی بروشور چاپ می‌کنیم.»

سهراب ادامه داد: «تو عصبانی هستی، و حق داری. اما خشم، اداره‌ی یک جامعه را بلد نیست. انسان‌ها وقتی همه‌چیز را یک‌باره بفهمند، با فهم خودشان همدیگر را می‌درند.»

نیما این‌بار نه از خشم، از وضوح حرف زد. «شما سال‌ها با ندانستن مردم، جامعه را اداره کرده‌اید. نتیجه‌اش همین شهری است که حتی غم‌هایش مجوزدار بود.»

ناهید قدمی جلو گذاشت. کارت عالی دسترسی را بالا گرفت و گفت: «برج هنوز به امضای من واکنش نشان می‌دهد. تا وقتی به اتاق فرستنده نرسیده‌ایم، هیچ‌کس شلیک نمی‌کند.»

یکی از محافظان خواست مخالفت کند، اما سهراب با اشاره‌ای کوتاه ساکتش کرد. او ناهید را خوب می‌شناخت. می‌دانست وقتی این زن لحنش چنین صاف می‌شود، درونش چیزی دیگر برای از دست دادن نمانده. سهراب گفت: «تو سال‌ها این سیستم را با من ساخته‌ای.»

ناهید پاسخ داد: «نه. من سال‌ها فقط کمک کردم دیرتر فروبریزد. فرقش از بیرون کم است، از درون زیاد.»

آسانسورهای جانبی را با دستور او بستند. گروه به ناچار وارد آسانسور مرکزی شد؛ نیما، رؤیا، آبتین، ناهید، سهراب و دو محافظ. کابین بالا رفت. شیشه‌های دیواره، طبقات را یکی‌یکی به زیر می‌فرستاد: اتاق‌های کنترل، سرورهای خنک، تالارهای امواج، انبارهای دارو، و در هر طبقه آدم‌هایی که خبرهای ناقص شنیده بودند و با چهره‌های پریشان در راهروها می‌دویدند. شهر بیرون هم هم‌زمان بالا می‌آمد؛ دود، چراغ، مه، جمعیت، و پنجره‌هایی که باز مانده بود. نیما فکر کرد شاید هیچ برجی در جهان به اندازه‌ی این یکی عریان‌کننده نباشد. هرچه بالاتر می‌رفتند، بیشتر می‌شد دید که کنترل، از ارتفاع تغذیه می‌کند.

در طبقه‌ی آخر، اتاق فرستنده مثل محراب آینده‌ای خراب بود. دیوارهای خمیده، نمایشگرهای دورچین، و در مرکز، سکویی مدور با درگاه اصلی همگام‌سازی. اینجا تمام گیرنده‌های خانگی شهر به هم می‌رسیدند. هزاران شب از این نقطه عبور کرده بود بی‌آنکه صاحبانشان بدانند. بر سقف شفاف، سپیده‌ی بیمار شهر پهن بود.

آبتین هسته‌ی سیاه را روی کنسول گذاشت. سامانه بلافاصله زنده شد. روی نمایشگر جمله‌ای ظاهر شد: «قلب همگام‌سازی شناسایی شد. نوع بازگشت را انتخاب کنید.» سه گزینه پایین آن می‌لرزید: مهار اضطراری، تخلیه‌ی کامل، همزمانی حامل.

همه به گزینه‌ی سوم نگاه کردند، چنان که انگار نام نوعی مرگ مؤدبانه است.

سهراب گفت: «تو معنایش را نمی‌فهمی. همزمانی حامل فقط نظریه بود. ممکن است مغزت تاب نیاورد. ممکن است شبکه به‌جای بازگردانی، تو را به درگاه دائمی بدل کند. نیمه‌زنده، نیمه‌خواب. ابزار.»

رؤیا آرام و روشن گفت: «ابزار بودن چیزی است که شما برای او سال‌ها انتخاب کرده‌اید. این‌بار خودش انتخاب می‌کند.»

محافظی که نزدیک در ایستاده بود ناگهان چهره‌اش دگرگون شد. احتمالاً موج تازه‌ای از خواب بازگشته به او رسیده بود. اسلحه از دستش افتاد. مرد به زانو نشست و با حیرت زمزمه کرد: «من او را لو داده بودم.» کسی نپرسید چه کسی را. در این شهر، اعتراف‌ها مثل علف هرز از شکاف آسفالت بالا می‌آمدند.

سهراب لحظه‌ای نگاهش را از نیما برنداشت. «می‌خواهی قهرمان شوی؟ قهرمان‌ها معمولاً فقط اسم دیگری برای قربانیان قابل‌مصرف‌اند.»

نیما گفت: «من هیچ‌وقت دنبال قهرمان‌بودن نبودم. فقط دیگر نمی‌خواهم مباشر باقی بمانم.»

او به سوی سکو رفت. ناهید دستش را گرفت. برای نخستین بار، لحنش از آن قالب فلزی قدیمی بیرون آمد. «اگر این کار را بکنی، شاید خودت را از دست بدهی. شاید همه‌ی آنچه از کودکی‌ات، از زندگی‌ات، از…» جمله ناتمام ماند. شاید می‌خواست بگوید از رؤیا. شاید از چیزی که هرگز فرصت نداد نام بگیرد.

نیما گفت: «اگر نکنم، همان کسی می‌مانم که بودم. و آن هم شکلی از ازدست‌رفتن است.»

آبتین سریع اتصالات را بست. انگشت‌هایش می‌لرزید، اما کارش دقیق بود. «من مسیرها را تا جای ممکن شخصی می‌کنم. اگر مغزت زود از هم نپاشد، سامانه از روی امضای خواب افراد توزیع می‌کند. این بهترین شانس ماست. ببین چه افتخاری. سال‌ها تعمیرکار بودم، آخرش دارم انقلاب عصبی راه می‌اندازم.»

ناهید به سوی محافظ دوم برگشت و اسلحه‌اش را گرفت. سهراب یک گام جلو آمد. «من اجازه نمی‌دهم.»

ناهید اسلحه را مستقیم به سهراب نشانه رفت. «اجازه‌دادن از دست تو گذشته.»

در آن چند ثانیه، اتاق فرستنده به شکل عجیبی آرام شد. بیرون، شهر می‌لرزید. درون، همه به مردی کم‌حرف نگاه می‌کردند که سال‌ها شغلش پاک‌کردن خواب دیگران بود و حالا باید تصمیم می‌گرفت آیا مغز خود را به گذرگاه بازگشت بدل کند یا نه. نیما روی سکو ایستاد. حلقه‌های اتصال از کف بالا آمدند و دور مچ و شقیقه و ستون فقراتش نشستند. سرمای فلز به استخوانش رسید. رؤیا روبه‌رویش ایستاد، نزدیک‌تر از همیشه، چنان واضح که دیگر کمتر به شبح می‌مانست.

او گفت: «ممکن است بعدش مرا به یاد نیاوری.»

نیما به زخم کنار گوش او نگاه کرد، به جزئیاتی که از عکس کودکی تا این لحظه دوام آورده بود. «شاید. اما این بار فراموشی را خودم انتخاب نمی‌کنم.»

رؤیا لبخند بسیار کمرنگی زد؛ نخستین لبخند واقعی‌اش. «برای همین هنوز می‌شود به تو رسید.»

آبتین شمارش را آغاز کرد. ناهید راه در را پوشش داد. سهراب یک قدم دیگر برداشت و همان لحظه شلیک شد. گلوله به شانه‌ی او خورد، نه قلب. ناهید عمداً نکشت؛ شاید از روی عادت دیرین به قانون، شاید از روی نوعی عدالت بی‌رحم که می‌خواست او زنده بماند و نتیجه‌ی کار خودش را ببیند. سهراب به دیوار خورد و برای نخستین بار، چهره‌اش از کنترل خالی شد.

آبتین فریاد زد: «حالا.»

نیما دستش را روی هسته‌ی سیاه گذاشت و گزینه‌ی همزمانی حامل را فعال کرد.

جهان اول از صدا خالی شد، بعد از نور. بعد هر دو با شدتی ناممکن برگشتند. هزاران خواب هم‌زمان از میان او گذشتند؛ نه مثل تصویر، مثل زیست. او برای کسری از ثانیه مادر عزاداری بود که نوزادش را از یادش پاک کرده بودند. هم‌زمان کارگری بود که در خوابش کارخانه را بی‌دود دیده بود. نوجوانی بود که در رویایش معلمش به او گفته بود می‌تواند سؤال بپرسد. زندانی‌ای بود که سال‌ها فقط در خواب توانسته بود نام خودش را کامل بگوید. این انبوه نه در مغزش، در تمامی بدنش می‌دوید. او از شدت کثرت خواست فریاد بزند، اما فریادش به هزار صدا تقسیم شد.

در میان آن سیلاب، رؤیا حضور خود را چون خطی روشن نگه داشت. او راه‌ها را نشان می‌داد، نام‌ها را به نام‌ها وصل می‌کرد، صاحبان را به خواب‌هایشان. «اینجا نه. این برای زنِ خیابان چنار است. این یکی برای سرباز چهارراه. این برای پسربچه‌ی بلوک شرقی. این برای پیرزنی که سه نام را هر صبح فراموش می‌کرد.» نیما فهمید رؤیا از همان کودکی نقشه‌بردار بوده؛ نه فقط از مسیرهای شبکه، از مسیرهای گمشده‌ی آدم‌ها به سوی خودشان.

سامانه ناله می‌کرد. نمایشگرها از بار داده سفید شده بود. آبتین با دندان سیم نگه می‌داشت و زیر لب ناسزا می‌گفت. ناهید از پشت در با نگهبانانی که بالا رسیده بودند درگیر شد. صدای کوبیدن، شلیک و شکستن شیشه از دور می‌آمد. سهراب، خون‌آلود اما هوشیار، خود را به کنسول کشاند و کوشید مهار اضطراری را بزند. نیما در میان طوفان ذهنی، او را دید و برای لحظه‌ای هوس کرد فقط رهایش کند تا زیر بار خواب‌های خودش خرد شود. اما رؤیا گفت: «نه. بازگشت باید برای او هم باشد.»

در همان لحظه، موجی از آرشیو به سوی سهراب ریخت. نه برای نابودی، برای یادآوری. صورت او درهم رفت. شاید نخستین‌بار بود که همه‌ی چیزهایی را که سال‌ها با عناوین مدیریتی پوشانده بود، به زبان ساده می‌دید: کودکانی که در پروژه مصرف شدند، مادرانی که بی‌دلیل افسرده ماندند، کارگرانی که پس از حذف رؤیای اعتراض، به خاموشیِ بی‌نام فرو رفتند. سهراب دستش را روی گوش‌هایش گذاشت، گویی می‌توانست وجدان را هم مثل صدا کم کند.

انتقال ادامه یافت. روی نمایشگر، درصد بازگردانی بالا می‌رفت. چهل و یک. پنجاه و نه. هفتاد و چهار. هر درصد، بیرون برج به شکل تغییری در شهر رخ می‌داد. در خانه‌ها مردم با تپش از خواب می‌پریدند و بخش‌های حذف‌شده‌ی خود را بازمی‌یافتند. در خیابان‌ها بعضی فرو می‌ریختند، بعضی در آغوش هم گریه می‌کردند، بعضی در سکوت به آسمان نگاه می‌کردند، انگار اولین‌بار رنگ واقعی آن را می‌بینند. وزارتخانه در کانال‌های رسمی پی‌درپی پیام آرام‌سازی می‌فرستاد، اما پیام‌ها میان هجوم خاطره و حقیقت، مثل برگه‌های تبلیغاتی در طوفان گم می‌شد.

هشتاد و هشت.

نیما حس کرد رشته‌های شخصی‌اش شل می‌شود. نام محله‌ی کودکی‌اش اول رفت، بعد چهره‌ی معلم کلاس سوم، بعد طعم آن تخم‌مرغ‌های ساده‌ای که پیش از شیفت می‌خورد. او ترسید؛ نه از درد، از پوک‌شدن. رؤیا نزدیک‌تر شد و پیشانی‌اش را به پیشانی او رساند. «به چیزی تکیه کن.»

«به چه؟»

«به آنچه خودت انتخاب کرده‌ای.»

نیما در آن سیلاب عظیم، یک انتخاب را نگه داشت: بازگرداندن. نه برای قهرمانی، نه برای تطهیر. فقط برای اینکه دیگر هیچ‌کس حق نداشته باشد بیداریِ ناقص را به نام نظم به دیگری تحمیل کند. این انتخاب مثل میخی نورانی در مرکز توفان ایستاد. داده‌ها از دور آن مسیر گرفتند.

نود و هفت.

درها شکست. نگهبان‌ها ریختند. ناهید آخرین گلوله‌اش را شلیک کرد و بعد کنار کنسول افتاد، نفس‌زنان اما زنده. آبتین فریاد زد: «سه درصد.»

سهراب با صدایی فروریخته گفت: «تو شهر را می‌کشی.»

نیما دیگر مطمئن نبود می‌تواند حرف بزند، اما به‌زحمت گفت: «نه. دارم تحویلش می‌دهم.»

صد.

نور از برج سوزن به آسمان رفت؛ نه چون لیزر، چون شکافتن پرده‌ای نادیدنی. موج بازگردانی بر شهر پخش شد. برای چند ثانیه، همه‌چیز ایستاد. بعد صدایی که شبیه هزاران نفسِ هم‌زمان بود از همه‌جا برخاست. سامانه خاموش شد. حلقه‌ها از بدن نیما جدا شدند. او روی سکو افتاد و دنیا به تاریکی رفت.

وقتی چشم باز کرد، دیگر در برج نبود. اتاقی سفید با پنجره‌ای رو به آسمانِ واقعی بالای سرش بود؛ آسمانی بی‌توری، بی‌هشدار، کمی ابری. بوی باران می‌آمد. کنار تخت، آبتین نشسته بود با ریشی بلندتر و گودی بیشتر زیر چشم‌ها. گفت: «تبریک. هنوز زنده‌ای. این هم از آن سلیقه‌های عجیب تو.»

نیما خواست چیزی بپرسد، اما اول باید از میان خلأهای سرش عبور می‌کرد. خاطراتی داشت، اما نه کامل. بعضی روزها مانند اتاق‌هایی خاموش بودند. «چقدر؟»

«چهل‌وهشت روز.»

نیما پنجره را نگاه کرد. بیرون، صدای جمعیت می‌آمد، نه آژیر. آبتین گفت: «وزارتخانه سقوط نکرد. بدتر شد. باز شد. پرونده‌ها بیرون آمده، شورا نصفه‌نیمه فروپاشیده، کمیته‌های حقیقت تشکیل شده، مردم هنوز با خواب‌های برگشته‌شان دست‌وپنجه نرم می‌کنند. شهر مرتب نیست. اما برای اولین بار، نامرتبی‌اش مال خودش است.»

نیما آهسته گفت: «ناهید؟»

آبتین مکث کرد. «زنده ماند. محاکمه هم می‌شود، مثل بقیه. خودش خواسته همه‌چیز را شهادت بدهد. می‌گوید دیر فهمیده، ولی می‌فهمد که دیر فهمیدن معافیت نمی‌آورد.»

چند ثانیه گذشت. سؤال اصلی مثل پرنده‌ای مردد در گلو ماند. سرانجام بیرون آمد. «رؤیا؟»

آبتین به او نگاه کرد؛ نه با ترحم، با احتیاط. «بخشی از او در شبکه حل شد تا مسیرها را نگه دارد. بخشی هم…» او از روی میز پاکتی برداشت. «این را وقتی بیهوش بودی، از کنسول بیرون کشیدیم. انگار برای تو گذاشته.»

در پاکت، کلید شیشه‌ای بود؛ حالا بی‌دود، شفافِ خالی. و کاغذی با یک جمله در خطی باریک: «اگر خواب را از آدم بگیرند، جای خالی‌اش یک روز راه خودش را تا خانه پیدا می‌کند.»

نیما جمله را خواند و چیزی در درون خلأهای حافظه‌اش روشن شد؛ نه تصویر کامل، نه چهره‌ای دقیق، فقط حسی از دستی کوچک در دست خودش و ایستگاهی که دیگر متروک نبود. بیرون پنجره، مردم در خیابان راه می‌رفتند، با چهره‌های خسته، ناآرام، زنده. بعضی هنوز از بازگشت خواب‌هایشان می‌ترسیدند. بعضی تازه نوشتنشان را آغاز کرده بودند. بر سردر ساختمان روبه‌رو، کارگران مشغول پایین‌کشیدن تابلوی قدیمی وزارت بودند. زیر رنگِ کنده‌شده، واژه‌ای تازه آشکار می‌شد: آرشیو عمومی رؤیاها.

نیما کلید شیشه‌ای را در مشت گرفت. این بار نه برای قفل‌کردن، برای به یاد آوردن.

و در شهری که تازه آموخته بود خواب‌هایش را پس بگیرد، شب برای نخستین بار نه امن، که آزاد فرود آمد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *