ترسناک

آخرین چراغ آسایشگاه سدر

آخرین چراغ آسایشگاه سدر

داستانی ترسناک از پنج غریبه، پنج کودک فراموش‌شده و ساختمانی که در تاریکی نفس می‌کشد

اینستاگرام خریدکده

آخرین چراغ آسایشگاه سدر


فصل اول: جاده‌ای که برنمی‌گشت

باران از آن باران‌هایی نبود که شهر دیده باشد؛ باران کوهستان بود، سنگین و صبور، انگار آسمان از ظهر تصمیم گرفته بود همه آب‌های جمع‌مانده سال را روی پیچ‌وخم‌های جاده خالی کند. شیشه جلوی ون هر چند ثانیه یک بار با تیغه‌های برف‌پاک‌کن پاک می‌شد و دوباره در مه و گل و رگه‌های باران گم می‌شد. لیلا از پشت پنجره مات، خط باریک آسفالت را نگاه می‌کرد که میان درختان کاج بالا می‌رفت و مدام حس می‌کرد جاده نه به مقصدی مشخص، بلکه به دهانی تاریک می‌رسد که از دور منتظرشان مانده است.

نادر، مرد درشت‌هیکل و کم‌حرفی که پشت فرمان نشسته بود، از همان ابتدای حرکت کمتر از ده جمله گفته بود. یا درباره پیچ خطرناک جاده بود یا درباره این که «اگر خواستید همان امشب برگردید، دیر تصمیم نگیرید.» گردنش، درست زیر یقه بارانی، لکه‌ای سوخته و قدیمی داشت که لیلا چند بار بی‌اختیار به آن خیره شده بود.

سهراب روی صندلی عقب، دوربینش را در آغوش گرفته و پاهای بلندش را به سختی جمع کرده بود. هر وقت ماشین روی دست‌انداز می‌افتاد، غر می‌زد، بعد همان غر را با یک شوخی نیمه‌جان جمع می‌کرد. «هر مستندی که از جاده شروع شود، یا شاهکار می‌شود یا جنازه تحویل می‌دهد.» هیراد که کنار او نشسته بود خندید، اما خنده‌اش به‌زور از گلو بیرون آمد. سیم‌های هدفون دور گردنش پیچیده بود و انگشت‌هایش بی‌وقفه روی ضبط‌صدای دستی ضرب می‌گرفت، انگار می‌خواست خودش را قانع کند که اگر صدا را ثبت کند، از چیزی جا نمی‌ماند. یلدا تنها کسی بود که ساکت‌تر از نادر به نظر می‌رسید. او کنار لیلا نشسته بود، دستکش‌هایش را درآورده و نبض خودش را با دو انگشت می‌گرفت، عادتی که وقتی مضطرب می‌شد سراغش می‌رفت.

سفرشان قرار بود کاری باشد، نه ماجراجویی. سازمانی خصوصی که بناهای متروک را برای مرمت یا تخریب بررسی می‌کرد، از لیلا خواسته بود آرشیو صوتی آسایشگاه سدر را ثبت کند؛ ساختمانی قدیمی در ارتفاعات کلاردشت که دهه‌ها پیش بسته شده بود و حالا میان دعوای وراث، شهرداری و میراث فرهنگی معلق مانده بود. سهراب برای عکس و فیلم آمده بود. هیراد مسئول برق و تجهیزات بود. یلدا بهانه‌اش این بود که بناهای درمانی متروک همیشه از نظر او مثل کالبدشکافی تاریخ‌اند. اما لیلا می‌دانست هر کدام دلیل پنهانی هم دارند؛ همان‌طور که خودش داشت. مادرش، ناهید، در بیست‌ودو سالگی سه ماه در آسایشگاه سدر کار کرده و بعد، بی‌هیچ توضیحی، آنجا را ترک کرده بود. تنها چیزی که از آن دوره به جا مانده بود، یک نوار کاست بدون برچسب و یک جمله کوتاه در دفترچه قدیمی‌اش: اگر صدای نفس کشیدن از دیوار آمد، در را باز نکن.

لیلا آن جمله را سال‌ها جدی نگرفته بود. تا سه هفته پیش که نوار را، برای اولین بار، در آرشیوش گوش کرد. بیشتر نوار خالی بود. خش‌خش، نویز، سکوت. بعد در دقیقه هفتم، صدای زنی آمد که آرام می‌گفت: «چراغ اتاق آخر را خاموش نکنید. بچه‌ها در تاریکی راه خانه را پیدا نمی‌کنند.» آن صدا صدای مادرش بود. یا چیزی آن‌قدر شبیه او که خون لیلا را سرد کرده بود.

ون از آخرین پیچ گذشت و ساختمان ظاهر شد.

آسایشگاه سدر روی سینه سنگی کوه نشسته بود؛ بنایی سه‌طبقه با دیوارهای سنگ لاشه، پنجره‌های قدی شکسته و دو بال کشیده که از دور شبیه بازوهای بی‌جان کسی بودند که کمک خواسته و در همان حالت یخ زده باشد. برجک ساعت وسط ساختمان هنوز پابرجا بود، اما عقربه‌ها روی ساعت هفت و بیست‌وسه دقیقه متوقف مانده بودند. هوا، رنگ بعد از غروب داشت. مه میان ستون‌های ورودی می‌چرخید و نور چراغ‌های ون در آن گم می‌شد.

هیراد زیر لب گفت: «من از همین الان می‌گم اگه کسی گفت بریم طبقه زیرزمین، من برق‌کشی رو از توی ماشین هم انجام می‌دم.»

سهراب دوربین را برداشت. «ببین چه قاب خوشگل و شومی. انگار معمارش گفته بود بیایید خانه‌ای بسازیم که هرکس نگاهش کرد به وصیت‌نامه‌اش فکر کند.»

نادر ماشین را جلوی پله‌های ورودی نگه داشت و موتور را خاموش کرد. با خاموش شدن صدا، سکوتی نشست که از سکوت طبیعی کوهستان عمیق‌تر بود. حتی باران هم انگار بیرون دیوارها آهسته‌تر می‌بارید. نادر گفت: «شب را اینجا می‌مانید، این را از قبل گفته بودید. من می‌مانم تا صبح. اما یک قانون هست. بعد از تاریکی، هر صدایی از راهروهای شرقی شنیدید، دنبال منبعش نروید.»

سهراب پوزخند زد. «این هم بخش محلی افسانه. همیشه هست.»

نادر به او نگاه نکرد. «افسانه اگر بود، این ساختمان سی سال پیش خراب شده بود.»

کلید قدیمی در قفل اصلی به سختی چرخید. در چوبی ورودی با ناله‌ای بلند باز شد و بوی کپک، آهن زنگ‌زده و چیزی شیرین و مانده به صورتشان خورد؛ بویی که یادآور داروخانه‌ای متروک بود. لابی وسیع، با سقف بلند و پله‌های دوطرفه، زیر لایه‌ای از گرد و رطوبت خوابیده بود. سمت چپ، میز پذیرش چوبی واژگون شده و پشتش قفسه‌ای بود که هنوز چند شیشه داروی تیره در آن دیده می‌شد. سمت راست، سالن انتظار با نیمکت‌های پوسیده و بخاری چدنی خاموش قرار داشت. کف مرمر ترک خورده بود و جای لکه‌هایی تیره روی آن مانده بود که هیچ‌کس درباره‌شان چیزی نگفت.

نادر فانوس نفتی بزرگی روشن کرد. «برق اصلی سال‌هاست قطع است. ژنراتور کوچک پشت ساختمان را من راه می‌اندازم که فقط چراغ‌های طبقه همکف و یک اتاق کار کند. بیشتر از آن نمی‌کشد.»

هیراد، از سر عادت حرفه‌ای، فوراً به سمت تابلو برق رفت. شروع کرد به وارسی سیم‌ها. یلدا دست روی نرده پله کشید و لایه ضخیم گرد را نگاه کرد. «این‌همه گرد برای ساختمانی که قرار است پرونده‌اش دوباره باز شود، زیادی دست‌نخورده است.»

لیلا چیزی نگفت. نگاهش روی دیوار پشت پذیرش گیر کرده بود. آنجا، زیر قاب شکسته‌ای که زمانی آیین‌نامه ساختمان را نگه می‌داشت، اثری از کنده‌شدن چیزی دیده می‌شد. زیر نور فانوس، روی گچ مرطوب، جمله‌ای کم‌رنگ دیده می‌شد که انگار کسی با ناخن نوشته باشد: آخرین چراغ را خاموش نکن.

او پلک زد. نوشته محو شد. فقط رد ترک‌های دیوار ماند.

سهراب متوجه مکثش شد. «چی دیدی؟»

«هیچی.» لیلا دروغ گفت و کیف تجهیزاتش را محکم‌تر گرفت. «فقط دیوار پوسیده است.»

آن‌ها اتاق استقرار را در بخش اداری طبقه همکف انتخاب کردند؛ اتاقی با دو پنجره بسته، یک میز فلزی، قفسه پرونده و بخاری نفتی قابل‌استفاده. نادر گفت اگر خواستند بخوابند، همین‌جا امن‌تر است. واژه امن‌تر را طوری گفت که انگار هیچ جای ساختمان واقعاً امن نیست. وقتی رفت تا ژنراتور را روشن کند، صدای قدم‌های سنگینش در راهرو پیچید و بعد خاموش شد. چند ثانیه بعد، جرقه‌ای در سیم‌ها دوید و چراغ زرد کم‌جانی بالای اتاق روشن شد.

هیراد پیروزمندانه گفت: «دیدید؟ هنوز من نمرده‌ام.»

سهراب گفت: «با این اعتمادبه‌نفس معمولاً نفر اولی که می‌میرد همین تویی.»

یلدا، بی‌آن‌که لبخند بزند، مشغول بیرون آوردن جعبه کمک‌های اولیه شد. لیلا ضبط حرفه‌ای‌اش را روی میز گذاشت، میکروفن‌ها را چید و از همه خواست چند دقیقه ساکت بمانند تا صدای محیط را ثبت کند. آنان ساکت شدند. دستگاه، با نور قرمز کوچک، شروع به ضبط کرد.

در نخستین ثانیه‌ها فقط باران بود، تق‌تق ناودان، وزش دور باد. بعد صدای نامشخصی آمد. نه واضح، نه بلند. چیزی میان کشیده شدن پارچه روی زمین و نفس کشیدن از پشت ماسک. هیراد سر بلند کرد. سهراب زیر لب گفت: «این دیگه جلوه ویژه تو نیست؟»

صدا دوباره آمد، این بار از جایی نزدیک‌تر، از سمت راهروی شرقی.

لیلا دستگاه را خاموش نکرد. «شاید پنجره‌ای باز مانده.»

نادر بی‌صدا در آستانه در ظاهر شد. نمی‌دانستند چه زمانی برگشته است. صورتش زیر نور زرد، رنگ خاکستر داشت. «گفتم بعد از تاریکی، هر صدایی از آن راهرو شنیدید، دنبال نکنید.»

هیراد، که همیشه جلوتر از ترس حرکت می‌کرد، گفت: «شاید حیوان باشد. روباه، گربه، هرچی.»

نادر جواب نداد. فقط فانوس را بالاتر گرفت. شعله لرزید. «اتاق بیماران زن آن سمت بود. بعضی صداها عادت دارند هنوز از همان‌جا بیایند.»

سهراب از این جمله خوشش نیامد، اما از آن بدتر این بود که برای چند لحظه هیچ‌کس نتوانست توضیح عملی‌تری پیدا کند. پس همه، به شکلی ناگفته، تصمیم گرفتند امشب فقط کار اولیه را انجام دهند و کنجکاوی را برای فردا نگه دارند. تصمیمی که در ظاهر عاقلانه بود و در عمل، مثل آن بود که آدم در را به روی تاریکی ببندد و خیال کند تاریکی ادب دارد.

تا شب کامل برسد، هر کدام به کاری مشغول شدند. سهراب در لابی و راهروها عکس گرفت. هیراد کابل‌کشی محدود برای چراغ‌های اضطراری انجام داد. یلدا قفسه‌های دارویی را بررسی کرد. لیلا، با ضبط‌صدا و چراغ‌قوه، سراغ اتاق بایگانی رفت.

اتاق بایگانی در انتهای راهرو اداری بود. قفسه‌های فلزی بلند، پوشه‌های بادکرده، مقوای خیس‌خورده و بوی کاغذ پوسیده. او یکی‌یکی پرونده‌ها را بیرون می‌کشید و تاریخ‌ها را می‌خواند. بیشترشان ناقص یا خالی بودند. انگار کسی پیش از تعطیلی آسایشگاه، اسناد مهم را برده و بقیه را برای پوسیدن گذاشته باشد. در پایین‌ترین کشوی یک کمد زنگ‌زده، جعبه چوبی کوچکی پیدا کرد. درونش پنج کارت شناسایی بیمار بود که عکس‌ها از رطوبت محو شده بودند. پشت یکی از کارت‌ها، با جوهر آبی، نوشته شده بود: کودکان بخش شرقی، انتقال ممنوع تا خاموشی کامل.

خاموشی کامل؟ اصطلاح اداری نبود. شبیه عبارتی بود که آدم برای قطع برق یا مرگ به کار ببرد و نخواهد مستقیم اسمش را بگوید.

لیلا کارت را در جیب گذاشت. همان لحظه صدایی درست پشت سرش بلند شد. صدای نفس. آرام، عمیق، نزدیک به گردنش.

بدنش یخ کرد. با حرکت ناگهانی برگشت و چراغ‌قوه را بالا آورد. هیچ‌کس نبود. فقط قفسه‌ها و سایه‌های درازشان. اما روی آینه ترک‌خورده‌ای که به دیوار انتهای اتاق تکیه داده شده بود، بخار سفیدی نشسته بود؛ بخاری تازه، گرد، مثل اثر نفس روی شیشه سرد. بخار، جلوی چشم او، تبدیل به دو کلمه شد. برو پایین.

لیلا عقب رفت و کارت از دستش افتاد. نور چراغ روی زمین لرزید. وقتی دوباره به آینه نگاه کرد، بخار محو شده بود. فقط تصویر خودش مانده بود؛ صورتی رنگ‌پریده، موهای خیس از مه، و چشم‌هایی که داشتند کم‌کم شبیه چشم‌های مادرش می‌شدند.

او تقریباً دوید تا به اتاق استقرار برسد. در را که باز کرد، دید بقیه دور ضبط‌صدا جمع شده‌اند. هیراد رنگ به چهره نداشت. سهراب دیگر شوخی نمی‌کرد. نادر کنار دیوار ایستاده بود و انگشت‌هایش چنان سفت به دسته فانوس چسبیده بودند که بندهایشان سفید شده بود.

سهراب گفت: «باید این را بشنوی.»

لیلا جلو رفت. هیراد دکمه پخش را زد. ابتدا صدای محیط بود. باران. خش‌خش. بعد، خیلی واضح، صدای لیلا از داخل ضبط آمد که می‌گفت: «مامان؟»

لیلا نفسش بند آمد. «من چنین چیزی نگفتم.»

نوار ادامه یافت. صدای خودش، لرزان و دور، دوباره آمد: «مامان، چراغ را خاموش نکن. من هنوز توی اتاقم.»

بعد صدای دیگری پخش شد؛ صدای زنی جوان، خسته، آشنا. این بار شکی نبود. ناهید بود. «لیلا، اگر این را می‌شنوی، نگذار درِ اتاق آخر باز شود.»

هیچ‌کس حرف نزد. سکوت، مثل پارچه‌ای خیس، روی شانه‌هایشان افتاد. هیراد لب‌هایش را خیس کرد و گفت: «این شوخی نیست. من می‌فهمم صدا دستکاری شده باشد. این دستکاری نیست.»

یلدا آرام پرسید: «لیلا… مادرت چند سال پیش آنجا بوده؟»

لیلا به‌سختی جواب داد: «سی‌وچهار سال.»

در همین لحظه، صدای تقه‌ای سنگین از طبقه بالا آمد. یک تقه. بعد یکی دیگر. بعد صدای کشیده شدن چیزی حجیم روی زمین. همه سر بلند کردند. چراغ بالای اتاق یک بار خاموش و روشن شد. از راهرو، بوی تند نفت سوخته و چیزی بدتر وارد شد؛ بویی شبیه موی سوخته.

نادر زیر لب گفت: «دیر آمد.»

سهراب با خشم برگشت. «چی دیر آمد؟ تو چی می‌دانی که به ما نگفتی؟»

مرد محلی نگاهش را از پله‌ها برنداشت. برای اولین بار لرزش خفیفی در صدایش بود. «می‌دانم این ساختمان وقتی پنج نفر در آن بمانند، بیدار می‌شود. و امشب، بعد از بیست‌وهفت سال، دوباره کامل شد.»

پیش از آن که کسی بتواند چیزی بپرسد، از طبقه بالا صدای دویدن چند کودک شنیده شد؛ قدم‌های تند و سبک، از این سر به آن سر راهرو، همراه با خنده‌ای کوتاه که بیشتر از هر فریادی ترسناک بود. بعد همه‌چیز قطع شد.

و درست در همان سکوت بریده، زنگ ساعت برجک، که سال‌ها از کار افتاده بود، یک بار در تاریکی نواخت.

صدا از دل ساختمانی می‌آمد که انگار ساعت را برای خودشان کوک کرده بود. و هیچ‌کس دیگر شوخی نکرد.

فصل دوم: راهرویی که نفس می‌کشید

بعد از زنگ ساعت، هیچ‌کس چند ثانیه تکان نخورد. انگار همه منتظر بودند صدا تکرار شود و ثابت کند آنچه شنیده‌اند فقط خطای گوش بوده است. اما ساختمان، مثل موجودی که حضورش را اعلام کرده و حالا با لذت واکنش قربانی را تماشا می‌کند، دوباره خاموش شد. سکوت، سنگین‌تر از قبل، اتاق را پر کرد.

سهراب اولین کسی بود که به خودش آمد. دوربین را روی میز کوبید و گفت: «دیگر بس است. یا همین الان می‌گویی چه خبر است، یا من خودم می‌روم همه طبقات را می‌گردم.»

نادر نگاه کوتاهی به چهره هر چهار نفر انداخت. دیگر نشانی از خونسردی اول راه در او نمانده بود. «وقتی دوازده سالم بود، پدرم نگهبان اینجا بود. یک زمستان برف راه را بست. پنج بچه از بخش شرقی را همان شب از دست دادند. بعد از آن، هر چند سال یک‌بار، اگر پنج نفر غریبه شب را اینجا می‌ماندند، صداها برمی‌گشتند. بعضی‌ها فرار کردند و زنده ماندند. بعضی‌ها کنجکاوی کردند و نماندند.»

هیراد به‌زحمت خندید. «چه شرح علمی و مطمئنی. یعنی الان ما دقیقاً در برنامه سنتی ارواح محلی شرکت کرده‌ایم؟»

یلدا به نادر خیره ماند. «چرا قبل از آمدن نگفتی؟»

مرد شانه بالا انداخت. «اگر می‌گفتم، باز می‌آمدید. آدم‌ها همیشه فکر می‌کنند داستان تا وقتی برای دیگری رخ داده، خرافه است.»

لیلا گفت: «آن پنج بچه چه کسانی بودند؟»

نادر مکث کرد. انگار هر اسم دندانی بود که باید با زور می‌کشید. «پرستو، ماهان، رامتین، دوقلوها؛ رویا و رها. پرونده‌هایشان باید هنوز جایی باشد، اگر کسی عمداً از بین نبرده باشد.»

سهراب اخم کرد. «و این ربطش به صدای مادر لیلا چیست؟»

پاسخی نیامد. چون در همان لحظه، صدای بوق ضعیف ون از بیرون بلند شد. هر پنج نفر از جا پریدند. بوق دوباره زده شد؛ کوتاه و بریده، انگار کسی با دست ناشیانه روی فرمان افتاده باشد. نادر بی‌درنگ فانوس را برداشت و به سمت لابی رفت. بقیه هم پشت سرش دویدند.

در ورودی نیمه‌باز بود. باران به داخل پاشیده و روی مرمر، لکه‌های تیره ساخته بود. ون همان‌جا بود، اما چراغ‌هایش خاموش. بوق دیگر نزده بود. سهراب با شتاب از پله‌ها پایین رفت و درِ راننده را کشید. قفل بود. از شیشه مات چیزی داخل دیده نمی‌شد. هیراد دور زد تا از سمت دیگر نگاه کند، اما ناگهان ایستاد. «لاستیک‌ها.»

هر چهار لاستیک خالی شده بود. نه ترکیده، نه پاره. انگار کسی با حوصله بادشان را خالی کرده باشد. روی گل کنار چرخ عقب، رد پنج خط باریک دیده می‌شد؛ شبیه جای انگشتان دست کوچک.

سهراب زیر لب فحش داد. «خیلی خوب. حالا رسماً گیر افتاده‌ایم.»

نادر با نور فانوس سمت جاده را نشان داد. بالاتر از پیچ اول، سایه سیاه درختی افتاده بود. باد شاخه‌هایش را تکان می‌داد، اما تنه عظیمش عرض راه را بسته بود. «حتی اگر لاستیک‌ها درست باشند، امشب هیچ ماشینی پایین نمی‌رود.»

هیراد با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد گفت: «خیلی‌ها برای ترساندن مهمان چنین صحنه‌ای می‌چینند، ولی معمولاً تا این حد هنرمند نیستند.»

لیلا به رد انگشت‌ها خیره شد. باران هنوز کامل پاکشان نکرده بود. اندازه‌شان برای دست کودک مناسب بود.

آن‌ها ناچار به داخل برگشتند. این بار هیچ‌کس درباره بازگشت حرف نزد. مسئله فقط ترس نبود؛ نوعی تحقیر هم در کار بود، حس این که ساختمان پیش از آن‌ها چند حرکت جلوتر فکر کرده است. نادر در را بست، قفل کرد و گفت: «تا صبح باید کنار هم بمانیم.»

سهراب فوراً جواب داد: «اشتباه. تا صبح باید بفهمیم اینجا چه شده. من منتظر نمی‌مانم چیزی از سقف بیفتد روی سرمان و بعد تازه تاریخچه بخوانیم.»

لیلا با آن که از درون می‌لرزید، موافق بود. ترس، وقتی اسم و شکل ندارد، بزرگ‌تر می‌شود. اگر چیزی در این ساختمان بود، باید ریشه‌اش را پیدا می‌کردند. گفت: «ما به سه چیز نیاز داریم. پرونده‌ها، نقشه ساختمان، و هر چیزی که از آن شب مانده. اگر هم قرار است صداها با ما بازی کنند، دست‌کم بدانیم در چه میدانی هستیم.»

نادر انگار با خودش جنگید. بعد آهسته سر تکان داد. «طبقه دوم، اتاق سوپروایزر بخش شرقی. شاید هنوز دفتر ثبت آنجا باشد. ولی همه با هم می‌رویم.»

پله‌ها زیر وزنشان ناله می‌کرد. چراغ‌قوه‌ها و فانوس، نورهای لرزان و ناکافی روی دیوارها می‌پاشیدند. طبقه دوم سردتر از همکف بود، آن‌قدر سرد که نفس‌ها به‌وضوح بخار می‌شد. راهروی اصلی بلند و باریک، با درهای شماره‌دار دو طرفش، شبیه مهره‌ای بی‌انتها در بدن ساختمان کشیده شده بود. پرده‌های پوسیده کنار پنجره‌های شکسته تکان می‌خوردند و هر تکانشان از دور مثل عبور کسی به نظر می‌رسید.

یلدا کنار در اولین اتاق ایستاد. روی پلاک فلزی کمرنگ، هنوز نوشته دیده می‌شد: بخش تنفسی کودکان. او زیر لب گفت: «لعنتی.»

درون اتاق، چهار تخت فلزی زنگ‌زده بود و یک تخت کوچک‌تر کنار پنجره. روی دیوارها نقاشی‌هایی با مداد شمعی دیده می‌شد: خورشید، درخت، خانه، چند آدمک با دست‌های کشیده. اما بالای هر خانه، به‌جای سقف، خط‌های درهم سیاه کشیده بودند؛ انگار همه خانه‌ها در دود ایستاده باشند. روی یکی از تخت‌ها عروسکی پارچه‌ای افتاده بود که نیمی از صورتش سوخته و یک چشمش کنده شده بود.

هیراد گفت: «این را کسی عمداً گذاشته. نمی‌تواند این همه سال همین‌جا مانده باشد.»

نادر جواب داد: «چیزهایی که مال آن‌هاست، هر جا ببری، برمی‌گردد.»

سهراب با عصبانیت گفت: «یک جمله دیگر از این جنس بگویی، دوربین را می‌کوبم به سرت.»

اما صدایش بیشتر از آن که خشم باشد، ترس را پنهان می‌کرد. او از اتاق بیرون رفت و شروع کرد از راهرو فیلم گرفتن، شاید برای این که دست‌هایش کاری داشته باشند. لیلا به تخت کوچک‌تر نزدیک شد. روی پتو، گرد و خاک به شکلی عجیب نشسته بود؛ انگار چیزی تا چند دقیقه پیش آنجا دراز کشیده و بعد بلند شده باشد. فرورفتگی کم‌عمقی هنوز در تشک مانده بود.

پشت اتاق کودکان، ایستگاه پرستاری قرار داشت. کشوها به‌هم‌ریخته، شیشه‌ها شکسته، و روی میز ثبت بیماران، دفتر قطوری زیر لایه‌ای از غبار مانده بود. لیلا دفتر را برداشت. صفحات اول خیس خورده و ناخوانا بودند، اما از نیمه به بعد، نوشتار با خودنویس آبی خوانده می‌شد. نام‌ها، تب‌ها، داروها، حملات تنگی نفس. در صفحه‌ای که تاریخش بهمن ۱۳۷۱ بود، نوشته‌ای با دست دیگر و جوهر قرمز دیده می‌شد: راهرو شرقی پس از ساعت هفت بسته بماند. هیچ بیماری تنها نماند. نور اتاق آخر تحت هیچ شرایطی خاموش نشود.

لیلا تاریخ را دوباره خواند. همان سالی بود که مادرش در سدر کار می‌کرد.

یلدا دفتر را از دست او گرفت و ورق زد. «این خطِ قرمز با بقیه فرق دارد. یادداشت رسمی نیست. بیشتر شبیه هشدار شخصی است.»

«خط مادرم نیست؟» لیلا پرسید.

نادر فانوس را نزدیک آورد. «نه. خط دکتر سمیعی است. رئیس آسایشگاه.»

سهراب از ته راهرو صدا زد: «باید این را ببینید.»

همه به سمت او رفتند. در انتهای راهرو شرقی، جایی که بخش اصلی به بال قدیمی می‌رسید، در آهنی بزرگی نصب بود؛ دری که قبلاً جزئی از معماری نبوده و بعدتر با عجله اضافه شده بود. روی آن، زنجیر زنگ‌زده و قفلی سنگین آویزان بود. پشت در، تاریکی مثل مایع غلیظی ایستاده بود. هیچ نوری از پنجره‌های آن سمت نمی‌آمد. اما صدایی ضعیف از پشت آن شنیده می‌شد. نه گریه، نه حرف. آوازی کودکانه، با کلمات بریده و ناهماهنگ؛ چیزی شبیه لالایی که از حافظه پوسیده‌ای عبور کرده باشد.

هیراد بی‌اختیار یک قدم عقب رفت. «آن طرف چند نفرند؟»

نادر پاسخ نداد. صورتش مثل سنگ شده بود.

لیلا جلوتر رفت و دست به فلز سرد در زد. بی‌درنگ صدای لالایی قطع شد. جایش را سه ضربه آرام گرفت. سه تقه. مکث. سه تقه دیگر. کدی منظم، انگار کسی پشت در می‌خواست مطمئن شود او همین‌جاست.

او دستش را پس کشید. در دلش چیزی، تیز و قدیمی، بیدار شد. همان حس کودکی وقتی نیمه‌شب فکر می‌کرد زیر تخت کسی در انتظار است. «کلیدش کجاست؟»

نادر با خشونتی ناگهانی گفت: «باز نمی‌شود.»

سهراب برگشت. «تو گفتی پرونده‌ها را پیدا کنیم. خب شاید آن طرف باشد.»

«باز نمی‌شود.»

«یا تو نمی‌خواهی باز شود؟»

درگیری‌شان با خاموش و روشن شدن چراغ راهرو قطع شد. هیراد فریاد زد: «هیچ‌کس تکان نخورد.» او به تابلو کوچک برق اضطراری که روی دیوار نصب بود نگاه کرد. چراغ سبز آن خاموش و روشن می‌شد، در حالی که هیچ اتصالی به آن بخش نباید وجود می‌داشت. بعد، درست بالای در آهنی، لامپ کوچکی روشن شد. لامپی زرد، ضعیف، اما ثابت. نورش مثل چشم نیمه‌بازی در تاریکی درخشید.

لیلا زمزمه کرد: «آخرین چراغ.»

نادر رنگ باخت. «این لامپ بیست سال است سوخته.»

لالایی دوباره شروع شد، این بار نزدیک‌تر. نه از پشت در، بلکه از داخل راهرو. همه برگشتند. ته دالان، کنار پنجره شکسته، پنج سایه کوتاه ایستاده بودند. نه آن‌قدر واضح که چهره داشته باشند، نه آن‌قدر مبهم که بتوان نادیده‌شان گرفت. قامت کودکان، دست در دست هم، با سرهایی کمی خم. نور چراغ‌قوه‌ها که به آن‌ها خورد، سایه‌ها مثل لکه آب روی سنگ لرزیدند و ناپدید شدند.

یلدا نفسش را با صدا بیرون داد و برای اولین بار ترس را بی‌پرده نشان داد. «من چیز دیدم. همه دیدند؟»

کسی انکار نکرد.

سهراب، شاید برای حفظ عقلش، گفت: «خوب. یا ما همگی مسموم شده‌ایم، یا این ساختمان به‌طرز بی‌ادبانه‌ای واقعی است.»

نزدیک ایستگاه پرستاری، اتاق کوچکی بود که روی شیشه ماتش هنوز واژه تزریقات دیده می‌شد. در نیمه‌باز بود و بوی الکل کهنه از آن بیرون می‌آمد. لیلا، بی‌آن‌که بداند چرا، حس کرد کسی از داخل نگاهش می‌کند. قبل از آن که بقیه مانع شوند، در را هل داد. اتاق فقط یک تخت معاینه، کابینت فلزی و سینک ترک‌خورده داشت. اما روی آینه بالای سینک، با بخار تازه، جمله‌ای نوشته شده بود: من دیر رسیدم.

قلبش چنان کوبید که گوش‌هایش پر شد. «این خط…»

یلدا کنار او آمد. «باز هم همان چیز؟»

لیلا جواب نداد. نوک انگشتش را به بخار نزدیک کرد. سرد نبود. گرم بود، انگار کسی همین حالا درست مقابل آینه نفس کشیده باشد. پشت سرش صدای آرامی بلند شد. صدای زنی که لحنش خسته و مهربان بود. «لیلا، برنگرد.»

او با تمام بدن چرخید. کسی پشتش نبود. فقط راهرو و صورت‌های رنگ‌پریده همراهانش. نادر دو قدم جلو آمد و مچ دست او را گرفت. فشار دستش بیش از حد محکم بود. «اگر صدای آشنا شنیدی، جواب نده. اینجا اول با حافظه‌ات شروع می‌کند.»

لیلا دستش را کشید. «تو از کجا می‌دانی؟»

برای نخستین بار، چشم‌های نادر از آن سنگینی بی‌حس بیرون آمدند و شکل درد گرفتند. «چون شب آتش‌سوزی، صدای مادرم از توی دیوار صدام زد. رفتم. اگر یکی از پرستارها یقه‌ام را نگرفته بود، افتاده بودم توی شفت آسانسور.»

سهراب که تا آن لحظه بیشتر با خشم از ترس فرار می‌کرد، آرام شد. «یعنی هر کداممان چیزی را می‌شنویم که باید دنبالش برویم؟»

نادر گفت: «چیزی را که دلتان هنوز ول نکرده.»

هیراد لب‌های خشکیده‌اش را لیس زد. «من چیز خاصی برای ول نکردن ندارم. نهایتاً قبض برق عقب‌افتاده.»

اما شوخی‌اش بی‌جان ماند، چون از داخل اتاق تزریقات صدای قل‌قل ضعیفی آمد. همه برگشتند. شیر زنگ‌زده سینک خودبه‌خود باز شد و آبی سیاه، غلیظ‌تر از آب معمولی، چند ثانیه بیرون زد. بعد شیر همان‌طور ناگهانی بسته شد. روی لعاب سفید سینک، تار مویی سوخته چسبیده بود. یلدا با حالتی پزشکی و وحشت‌زده نزدیک شد، اما پیش از آن که لمسش کند، مو مثل خاکستر فرو ریخت و به لوله کشیده شد.

نادر به ایستگاه پرستاری برگشت و کشوی پایینی میز را با لگد باز کرد. درون آن دسته‌ای کلید، یک شیشه داروی شکسته و پوشه‌ای چرم پیدا شد. کلیدها را بدون نگاه در جیبش انداخت و پوشه را به لیلا داد. داخل پوشه فقط پنج صفحه بود، هر صفحه برای یک کودک. عکس‌ها خاکستری و محو، اما نام‌ها خوانا. در پایین همه صفحه‌ها، مهر قرمز یکسان دیده می‌شد: منتقل شد.

«به کجا؟» یلدا پرسید.

نادر گفت: «هیچ‌جا. این مهر را بعد از مرگشان زدند.»

لیلا صفحه آخر را برگرداند. پشت آن، با مداد کم‌رنگ، جمله‌ای نوشته شده بود: ما را کسی نبرد. ما هنوز اینجاییم.

در همان لحظه، از اتاق کودکان صدای برخورد فلز بلند شد. همه با عجله برگشتند. پنجره بسته بود. عروسک روی تخت نبود. روی تخته‌سیاه کوچک کنار دیوار، چیزی تازه نوشته شده بود. گچ سفید، لرزان و کج، پنج اسم را کنار هم نشان می‌داد.

لیلا.
سهراب.
یلدا.
هیراد.
نادر.

بادی یخ‌زده از راهرو گذشت و همه فهمیدند ساختمان اسم‌هایشان را یاد گرفته است.

و زیرشان، با حروف بزرگ‌تر، جمله‌ای اضافه شده بود: این بار نوبت شماست.

فصل سوم: بایگانی سوختگان

آن‌ها تخته‌سیاه را پاک نکردند. هیچ‌کس دلش نخواست به اسم خودش دست بزند، انگار پاک کردن نام فقط توجه بیشتری جلب می‌کرد. پوشه‌ها، دفتر ثبت، کلیدها و چند شیشه داروی بی‌مصرف را جمع کردند و به اتاق استقرار در طبقه همکف برگشتند. راه برگشت کوتاه‌تر از پیش به نظر می‌رسید، نه چون مسیر آشنا شده بود، بلکه چون همه می‌خواستند هرچه زودتر از نگاه نامرئی راهرو شرقی دور شوند.

اتاق پایین، با بخاری نفتی و چراغ زردش، حالا بیشتر شبیه سنگری ضعیف بود تا پناهگاه. سهراب دوربین را روی میز گذاشت و بدون شوخی، بدون تظاهر، گفت: «از اینجا به بعد هر چیزی می‌بینیم یا می‌شنویم ثبت می‌شود. اگر زنده بیرون رفتیم، می‌خواهم سند داشته باشم. اگر هم نرفتیم، شاید بعدی‌ها کمتر احمق باشند.»

هیراد بی‌جان خندید. «چقدر آرامش‌بخش.»

لیلا پرونده‌ها را باز کرد. کاغذها رطوبت خورده بودند، اما می‌شد بخش‌هایی را خواند. پنج کودک، میان شش تا ده سال. بیماری اصلی‌شان نه واگیردار بود و نه عجیب؛ بیشترشان آسم شدید، التهاب ریه و حملات شبانه ترس داشتند. اما در برگه‌های پیوست، عبارتی تکرار می‌شد که به بیماری نمی‌مانست: بیداری گروهی، شنیدن صدا از دیوار، اضطراب در خاموشی، امتناع از خواب. در حاشیه یکی از برگه‌ها، با دست خطی تند و عصبانی، نوشته بودند: بیمارها بیمار نیستند، ساختمان بیمار است.

یلدا همان خط را چند بار خواند. «این را یک پزشک نوشته؟»

نادر گفت: «دکتر شریفی. پزشک شب. سه روز بعد، دیگر سر کار نیامد.»

سهراب به او خیره شد. «هر تکه اطلاعات را مثل زالو باید از دهانت بکشیم؟»

نادر به تلخی گفت: «بعضی چیزها را آدم نه برای پنهان کردن، برای زنده ماندن نمی‌گوید.»

لیلا صفحه بعد را باز کرد. این بار گزارش حادثه بود. ساعت شروع آتش، دو و دوازده دقیقه بامداد. منبع احتمالی، موتورخانه زیر بال شرقی. اقدامات انجام‌شده، تخلیه بیماران بخش غربی و اداری. سطر بعدی با نوار سیاه پوشانده شده بود. زیر نور چراغ، اگر کاغذ را کج می‌گرفتی، رد کلمات پنهان به زور خوانده می‌شد: بخش شرقی به دلیل خطر ریزش، موقتاً بسته شد.

«موقتاً بسته شد؟» یلدا زمزمه کرد. «وسط آتش‌سوزی؟ یعنی آن‌ها را همان‌جا گذاشتند.»

نادر صورتش را برگرداند. سکوتش تأیید بود.

لیلا با دست لرزان سراغ پاکت کوچکی رفت که میان صفحات گیر کرده بود. داخل آن نوار کاست باریکی بود، با برچسبی که فقط دو حرف رویش مانده بود: نا. گلویش خشک شد. نوار را به ضبط دستی هیراد داد. همه بی‌اختیار نزدیک‌تر نشستند.

صدای ناهید، این بار واضح‌تر، از اسپیکر کوچک بیرون آمد. «امشب برق دوباره افتاد. بچه‌ها از ظهر یک چیز را تکرار می‌کنند؛ می‌گویند پشت دیوار اتاق آخر کسی اسمشان را بلد است. دکتر سمیعی می‌گوید توهم جمعی است. ولی من وقتی سرم را به دیوار گذاشتم، صدای دست شنیدم. نه ضربه، نه خراش. دست. انگار کف پنج دست کوچک از آن طرف روی گچ گذاشته باشند.» چند ثانیه خش‌خش آمد. بعد صدایش پایین‌تر شد. «اگر این ضبط پیدا شد و من نبودم، کسی به حرف دکتر اعتماد نکند. او می‌خواهد امشب در را ببندد و چراغ را خاموش کند.»

نوار با صدای تقه‌ای قطع شد. کسی حرف نزد. بخاری نفتی خس‌خس می‌کرد. بیرون، باران آرام‌تر شده بود، اما باد شدیدتر به شیشه‌ها می‌کوبید. لیلا حس کرد ساختمان دارد گوش می‌دهد.

سهراب سرانجام گفت: «پس ما با پنج بچه طرفیم که در آتش جا مانده‌اند و حالا اسم ما را نوشته‌اند. خیلی خوب. سؤال بعدی. چرا صدای مادر لیلا هنوز اینجاست؟»

نادر آهسته روی صندلی نشست. شانه‌های پهنش ناگهان پیرتر به نظر رسید. «چون ناهید آخرین کسی بود که درِ راهروی شرقی را بست. او چراغ را روشن گذاشت و سوگند داد که کسی بعد از تاریکی سراغ اتاق آخر نرود. صبح که آتش خاموش شد، خودش دیگر پیدا نشد. همه گفتند فرار کرده. من باور نکردم.»

لیلا سرش را بلند کرد. «تو او را می‌شناختی؟»

«او من را از دود بیرون کشید.» نادر برای لحظه‌ای به بخاری خیره ماند، انگار شعله کوچک آن، شعله بزرگ گذشته را به خاطرش می‌آورد. «من بچه نگهبان نبودم. یکی از همان شش نفری بودم که باید در آن بخش می‌ماندند. شش ساله نبودم، سیزده سالم بود و برای کمک به بچه‌ها نگه‌ام داشته بودند. وقتی آتش شروع شد، دکتر سمیعی گفت فقط یک بخش را می‌شود نجات داد. ناهید با او درگیر شد. مرا هل داد توی شفت لباس‌ها و گفت تا صبح بیرون نیا. من صدای بچه‌ها را شنیدم. بعد صدای قفل. بعد صدای گریه. بعد دیگر فقط بو.»

هیراد آرام گفت: «پس تو هم در پرونده‌ها نیستی چون حذف شده‌ای.»

نادر سر تکان داد. «من شاهدی بودم که هیچ‌کس دوست نداشت بماند.»

این اعتراف، فضای اتاق را از افسانه به جنایت کشاند. چیزی که تا آن لحظه می‌شد با خرافه و هراس توضیحش داد، حالا چهره پیدا کرده بود؛ چهره آدم‌هایی که برای نجات خودشان، پنج کودک را پشت در جا گذاشته بودند. یلدا لبش را گاز گرفت و گفت: «اگر حقیقت همین است، روح هم لازم نیست. فقط کافی است این دیوارها حافظه داشته باشند.»

در همان لحظه، ژنراتور پشت ساختمان سرفه کرد. چراغ زرد بالای اتاق دوبار کم‌نور شد. همه سر بلند کردند. نادر از جا پرید. «نه.»

نور برای یک ثانیه رفت و برگشت. هیراد گفت: «سوختش کم شده یا شمعش خفه کرده. اگر خاموش شود، چراغ راهروی شرقی هم می‌رود.»

لیلا بی‌درنگ به یاد لامپ بالای در آهنی افتاد. آخرین چراغ.

نادر گفت: «باید ژنراتور را روشن نگه داریم.»

سهراب اخم کرد. «کجاست؟»

«پشت موتورخانه، زیر بال شرقی.»

هیچ‌کس داوطلب نشد، اما هیچ‌کس هم مخالفت نکرد. گاهی آدم به جایی می‌رسد که میان ماندن و رفتن، فقط شکل ترس فرق می‌کند. آن‌ها چراغ‌قوه، فانوس، یک ظرف نفت و ابزار هیراد را برداشتند و از در خدماتی به راهروی باریکی رفتند که به زیرزمین می‌رسید.

پله‌های سنگی نم داشت و بوی زغال خیس می‌داد. هر چه پایین‌تر می‌رفتند، هوا گرم‌تر و سنگین‌تر می‌شد؛ گرمایی عجیب در دل ساختمانی سرد. دیوارها عرق کرده بودند و از لوله‌های زنگ‌زده قطره‌های منظم می‌چکید. نور فانوس روی تابلوهای پوسیده می‌لغزید: رختشوی‌خانه، انبار کتان، موتورخانه، سردخانه.

هیراد خواست شوخی کند، اما تا زبان باز کرد، صدای ضعیفی از ته دالان بلند شد. صدای ضربه فلز به فلز، ریتمیک و کند. تق. تق. تق. انگار کسی با قاشق به لوله بکوبد. یلدا گفت: «این صدا قبلاً هم بود؟»

نادر جواب داد: «وقتی بچه‌ها می‌خواستند پرستار را صدا کنند، به لوله رادیاتور می‌زدند.»

تق. تق. تق.

هیراد نفسش را بیرون داد. «خوب شد گفتی.»

ژنراتور در اتاقکی سیمانی بود؛ دستگاهی قدیمی با بدنه سبز و مخزن زنگ‌زده. هیراد زانو زد، درپوش را باز کرد و زیر نور چراغ‌قوه غرولندکنان مشغول بررسی شد. «روغن کم دارد. فیلتر هم گرفته. با دعا شاید تا صبح نفس بکشد.»

سهراب کنار در ایستاد و دوربین را روشن کرد. «من دعا نمی‌کنم. من فیلم می‌گیرم.»

لیلا در حالی که نور را روی قفسه‌های اطراف می‌گرداند، متوجه کمد فلزی قفل‌شده‌ای شد که رویش با رنگ محو نوشته بودند: بایگانی انتقال. یکی از کلیدهای دسته نادر در آن چرخید. در کمد با جیرجیری طولانی باز شد و بوی کاغذ داغ‌خورده بیرون زد. داخل آن، جعبه‌های مقوایی، چند حلقه نوار، و دفترچه‌ای چرمی بود که جلدش نیم‌سوخته بود.

دفترچه را که باز کرد، اسم ناهید داخلش بود.

نوشته‌ها کوتاه و عجول بودند. بیشترشان یادداشت‌های شیفت، دمای بدن بیماران، کمبود اکسیژن. اما از نیمه، لحن عوض می‌شد. ناهید نوشته بود که کودکان چند شب پیاپی از «اتاق بی‌پنجره زیر راهروی شرقی» حرف می‌زنند، اتاقی که روی هیچ نقشه‌ای نیست. نوشته بود دکتر سمیعی از ذکر نام آن اتاق عصبانی می‌شود. نوشته بود شب آخر، بچه‌ها مدام تکرار می‌کردند که درون دیوار کسی نفس‌های آن‌ها را می‌شمارد.

یلدا گفت: «اتاق بی‌پنجره یعنی زیرزمین. باید ورودی پنهان داشته باشد.»

سهراب دفترچه را از روی دست لیلا خواند. «اینجا را ببین. ناهید نوشته: اگر به من اتفاقی افتاد، کلید دوم در جیب روپوش سوزانده‌شده دکتر است. پشت دیگ بخار.»

نادر به دیگ عظیم انتهای موتورخانه نگاه کرد. زنگ و دوده همه‌جایش را گرفته بود. آن‌ها با اکراه جلو رفتند. پشت دیگ، میان خاکستر کهنه و آجرهای ریخته، چیزی شبیه توده پارچه پوسیده گیر کرده بود. نادر با میله فلزی آن را کشید بیرون. بقایای روپوش پزشکی، نیم‌سوخته و خشک. در جیبش کلیدی برنجی بود، کوچک‌تر از کلیدهای دیگر.

هیراد، هنوز کنار ژنراتور، گفت: «این یکی قطعاً برای چیزی‌ست که نباید باز شود. همیشه همین‌طور است.»

کنار اتاقک ژنراتور، دهانه فلزی باریکی در دیوار بود که درش با پرچ بسته شده بود. نادر با دیدنش ایستاد. «شفت لباس‌ها.» صدایش خفه شد. «همان‌جا که ناهید من را پنهان کرد.» لبه زنگ‌زده را با انگشت لمس کرد، بعد دستش را کشید، انگار فلز هنوز داغ باشد. سهراب چراغ را داخل دهانه انداخت. نور فقط چند متر پایین رفت و بعد در تاریکی بلعیده شد. روی دیواره داخلی، با خط‌های مورب، چیزی شبیه قد شمردن کودکان حک شده بود؛ پنج خط کوتاه و یک خط بلندتر کنارشان. یلدا گفت: «این آخری برای تو بوده.» نادر جواب نداد. فقط از جیبش تسبیح سیاه کوچکی درآورد که لیلا تا آن لحظه ندیده بود و بی‌صدا میان انگشت‌هایش چرخاند. برای نخستین بار معلوم شد ترس او از جنس هشدار نیست؛ از جنس بازگشت است. روی زمین زیر دهانه، تکه‌ای از روپوش سفید مانده بود؛ کوچک‌تر از حقیقت، اما برای بیدار کردن حافظه کاملاً کافی به نظر می‌رسید هنوز.

لیلا کلید را در مشت گرفت. سرد بود، اما نه مثل فلز. مثل چیزی که مدت‌ها در آب مانده باشد.

همان وقت، صدای ناهید از پشت سرش بلند شد. «لیلا.»

این بار آن‌قدر واضح بود که همه برگشتند. درگاه اتاقک خالی بود. اما در ته دالان، جایی که تابلوی سردخانه آویزان بود، سایه زنی با روپوش روشن ایستاده بود. سرش کمی خم بود و موهایش روی شانه خیس به نظر می‌رسیدند. لیلا بی‌اختیار یک قدم جلو رفت.

نادر فریاد زد: «نه!»

سایه زن دستش را بالا آورد و به سمت سردخانه اشاره کرد. بعد خاموش شد. نه محو شد، نه دوید. فقط در تاریکی حل شد، مثل لکه‌ای که آب می‌کشد.

لیلا سر جایش خشک شد. «او بود.»

نادر آرام اما قاطع گفت: «شاید چیزی از او. نه خودش.»

هیراد از کنار ژنراتور بلند شد. چهره‌اش رنگ نداشت، ولی در چشم‌هایش برق بیمارگونه‌ای افتاده بود. «من از اول ضبط را روشن گذاشته‌ام.» دستگاه را بالا گرفت. از اسپیکر کوچک، به جای صدای محیط، زمزمه کودکانه‌ای می‌آمد. چند صدا روی هم، درهم و نجواکنان: پایین… پایین… پایین…

یلدا گفت: «خاموشش کن.»

هیراد خاموش نکرد. گوشش را نزدیک‌تر برد. «یکی‌شان اسم من را گفت.»

سهراب قدمی به طرفش رفت. «بس است. بده من.»

هیراد ناگهان عقب کشید. «نه. صدای خواهرم را شنیدم.»

همه مکث کردند. او هیچ‌وقت از خواهری حرف نزده بود. هیراد لبخند کوتاه و نامتعادلی زد. «هفت سالم بود که توی استخر غرق شد. من آنجا بودم. نفهمیدم کِی رفته زیر آب.»

یلدا آهسته گفت: «هیراد، اینجا جای اعتراف درمانی نیست. دستگاه را بده.»

اما دیر شده بود. از دالان سردخانه صدای خنده ظریفی آمد؛ نه شاد، نه کودکانه، فقط تقلیدی بی‌جان از خنده. هیراد، انگار نخ نامرئی به سینه‌اش بسته باشند، به طرف صدا برگشت. سهراب بازویش را گرفت، اما هیراد با نیرویی عجیب دستش را پس زد. ضبط‌صدا هنوز زمزمه می‌کرد. پایین… پایین…

او دوید.

همه پشت سرش دویدند. دالان زیرزمین باریک‌تر می‌شد و بوی پوسیدگی غلیظ‌تر. هیراد پیچ را رد کرد و به انتهای راهرو رسید؛ جایی که زمین با دریچه آهنی بزرگی قطع می‌شد. دریچه نیمه‌باز بود. از شکافش باد گرم و بوی سوختگی بالا می‌آمد. هیراد بی‌آن‌که مکث کند، زانو زد و به سیاهی زیر آن خیره شد.

لیلا فریاد زد: «برگرد!»

هیراد سر برنگرداند. با صدایی آرام، مثل کسی که خواب‌گردی می‌کند، گفت: «صدای آب می‌آید. او پایین است.»

نادر خودش را به او رساند، اما درست وقتی دستش به شانه هیراد نزدیک شد، چیزی از زیر دریچه بیرون جهید. نه دست بود، نه دود. توده‌ای سیاه و سریع، مثل چند رشته مو که در آب جان بگیرند. دور مچ هیراد پیچید. او حتی فرصت جیغ کشیدن پیدا نکرد. فقط یک بار سرش را برگرداند؛ چهره‌اش پر از ناباوری بود، نه درد. بعد به درون شکاف کشیده شد.

دریچه با صدای مهیبی بسته شد.

ضبط‌صدا از آن طرف فلز هنوز روشن بود.

و در اسپیکرش، میان خش‌خش و نفس، صدای هیراد آمد که خیلی واضح می‌گفت: «کلید را به اتاق آخر ببرید.»

فصل چهارم: اتاق بی پنجره

سه نفر هم‌زمان به طرف دریچه پریدند. نادر با میله فلزی، سهراب با شانه، و یلدا با هر دو دست تلاش کردند لبه آهنی را بالا بکشند. فلز انگار از پایین جوش خورده بود. لیلا زانو زد و اسم هیراد را صدا زد. اول پاسخی نیامد. بعد، از آن سوی دریچه، صدای تق‌تق آرامی شنیده شد؛ سه ضربه منظم، دقیقاً مثل ضربه‌هایی که پشت در راهروی شرقی شنیده بودند.

نادر نفس‌زنان گفت: «عقب بکشید.»

سهراب غرید: «او هنوز زنده است.»

«اگر زنده بود، کمک می‌خواست. این دارد ما را پایین می‌کشد.»

لیلا گوشش را نزدیک فلز برد. از آن طرف، میان خش‌خش و گرمایی که از شکاف‌ها بالا می‌زد، صدایی شبیه گریه کودکانه پیچید. بعد صدای هیراد آمد، نزدیک و ملتمس: «من تاریکی را می‌بینم. نگذارید خاموش شود.»

یلدا دست لیلا را کشید. «بلند شو.»

لیلا با وحشت از جا بلند شد. صدای هیراد یک لحظه به ناله خواهرش تبدیل شد؛ هرچند هیچ‌کدام صدای خواهر او را نمی‌شناختند. بعد چند خنده کوتاه روی هم افتاد و همه‌چیز خاموش شد. سهراب مشت محکمی به دریچه کوبید و خون از بند انگشتش راه افتاد. «لعنت به این ساختمان.»

آن‌ها عقب کشیدند. هیچ‌کدام حاضر نبود پشتش را به دالان کند. هیراد دیگر دیده نمی‌شد، اما حضورش در هوا مانده بود؛ مثل کسی که تازه از اتاق بیرون رفته و گرمای بدنش هنوز روی صندلی مانده باشد. لیلا ضبط‌صدای افتاده روی زمین را برداشت. نمایشگر کوچک هنوز روشن بود. فایل آخر به‌طور خودکار ذخیره شده بود. عنوانش چیزی بود که هیچ‌کس وارد نکرده بود: اتاق آخر.

بازگشت به طبقه همکف طولانی‌تر از هر مسیر قبلی بود. در هر پیچ، حس می‌کردند چیزی درست پشت شانه‌هایشان حرکت می‌کند و تا وقتی ناگهان برمی‌گردند، در دیوار حل می‌شود. سهراب دوربین را خاموش نکرد. یلدا مدام پشت سر را نگاه می‌کرد. نادر دسته کلید را چنان سفت گرفته بود که فلز در کف دستش فرو می‌رفت.

وقتی به اتاق استقرار رسیدند، بخاری خاموش شده بود و چراغ زرد دوباره کم‌جان‌تر از قبل می‌سوخت. لیلا فایل ضبط‌شده را پخش کرد. نخست صدای دویدن، بعد جیغ خفه‌شده فلز، بعد سکوت. و در آخر، صدای هیراد، اما نه با لحن خودش؛ آرام، کشیده و غریبه: «در را باز کنید تا تعداد کامل شود.»

سهراب صندلی را لگد زد. «من دیگر به هیچ صدایی اعتماد ندارم. نه به او، نه به ناهید، نه به آن بچه‌ها.»

یلدا گفت: «اعتماد لازم نیست. الگو لازم است. همه‌چیز به در و چراغ و عدد پنج برمی‌گردد. یعنی یا باید چیزی را بسته نگه داریم، یا چیزی را با شاهد باز کنیم.»

لیلا دفترچه ناهید را جلو کشید. چند صفحه آخر که پیش‌تر از ترس و عجله درست نخوانده بودند، حالا زیر نور نزدیک‌تر معنا پیدا می‌کرد. در یکی از یادداشت‌ها آمده بود: دکتر گفت بخش شرقی فقط یک اتاق ایزوله اضافی دارد، اما من راهرو را شمردم. طول دیوار با نقشه نمی‌خواند. پشتش فضای دیگری هست. بچه‌ها می‌گویند از آن‌جا کسی شب‌ها نفس می‌کشد و اسمشان را یاد گرفته. اگر نتوانستم صبح را ببینم، ورودی دوم را در دفتر رئیس پیدا کنید.

نادر گفت: «دفتر رئیس طبقه سوم است.»

سهراب نگاه تندی به او انداخت. «همان طبقه‌ای که تا حالا نگفتی اصلاً وجود دارد؟»

«وجود دارد. فقط از پلکان غربی می‌رود. برای بیماران نبود. برای مدیریت و اتاق عمل قدیمی بود.»

لیلا بلند شد. «می‌رویم.»

یلدا مخالفتی نکرد. شاید چون همه فهمیده بودند بعد از از دست دادن هیراد، عقب‌نشینی دیگر امنیت نمی‌آورد. وقتی ترس شکل می‌گیرد، تنها راه مقابله با آن حرکت کردن است، هرچند حرکت به دلش باشد.

پلکان غربی پشت در چوبی باریکی پنهان بود که از لابی منشعب می‌شد. پله‌ها باریک‌تر، شیب‌دارتر و تمیزتر از بقیه بخش‌ها بودند، انگار کمتر کسی حق عبور از آن‌ها را داشته است. هر چه بالاتر می‌رفتند، بوی سوختگی تندتر می‌شد. طبقه سوم سقف کوتاه‌تر و پنجره‌های کوچک‌تر داشت. راهرو، برخلاف دو طبقه دیگر، با موکت پوسیده پوشیده بود که صدای قدم‌ها را می‌بلعید. همین بی‌صدا بودن از هر ناله‌ای بدتر بود.

اتاق رئیس در انتهای راهرو قرار داشت. پلاک برنجی آن هنوز خوانا بود: دکتر بهرام سمیعی. در قفل نبود. سهراب با نوک کفش در را باز کرد. اتاق بزرگ، خشک و عجیب‌طور منظم بود. میز گردو، کتابخانه، گاوصندوق، تخت معاینه تاشو، و قاب‌های متعدد روی دیوار. بیشتر عکس‌ها افتاده یا شکسته بودند، اما یکی هنوز صاف مانده بود: عکس گروهی کارکنان آسایشگاه در حیاط جلویی. ناهید در ردیف دوم ایستاده بود، جوان‌تر، لاغرتر، با همان چشم‌هایی که لیلا هر روز در آینه از آن‌ها فرار می‌کرد. کنار او، مردی بلندقد با روپوش اتوکشیده ایستاده بود که لبخندش بیشتر به نشان دادن دندان می‌مانست تا مهربانی.

«سمیعی.» نادر با نفرت گفت.

لیلا قاب را برداشت. پشتش جمله‌ای با خودکار نوشته شده بود: برای یادگاری از زمستان آرام. آرام. چه کلمه مسخره‌ای برای جایی که چند کودک در آن پشت قفل مرده بودند.

گاوصندوق با یکی از کلیدهای دسته نادر باز شد. داخلش پول نبود. فقط چند پرونده، یک نقشه لوله‌کشی، یک پاکت مهر و موم‌شده و رول نوار باریکی برای ضبط خبرنگاری بود. سهراب پاکت را باز کرد. برگه اول، نامه‌ای بود خطاب به اداره بهداشت؛ در آن دکتر سمیعی آتش‌سوزی را نتیجه اتصال فرسوده توصیف کرده و نوشته بود بیماران شرقی پیش از گسترش دود منتقل شده‌اند. برگه دوم اما یادداشت شخصی‌تری بود؛ شاید پیش‌نویس نامه‌ای که هرگز ارسال نشده بود. در آن آمده بود: اگر امشب هم بچه‌ها همان صدا را بشنوند، مجبورم اتاق را تا صبح ببندم. این وضعیت از کنترل خارج شده. ناهید با روش من مخالفت می‌کند. نمی‌فهمد وحشت، واگیردارتر از هر عفونتی است.

یلدا زیر لب گفت: «وحشت واگیردار است. حق با او بود. فقط منبعش خودش بود.»

لیلا نوار باریک را در دستگاه قابل‌حملی که کنار گاوصندوق مانده بود گذاشت. چند ثانیه سکوت آمد، بعد صدای مردی شنیده شد؛ دقیق، سرد و خسته. «برای ثبت شخصی. ساعت یک و پنجاه و یک دقیقه. بیماران اتاق آخر دوباره به در می‌کوبند. ناهید اصرار دارد در را باز کنم. او هنوز نمی‌فهمد مشکل، دود یا برق نیست. مشکل، تقلید صداست. بچه‌ها از همدیگر واهمه گرفته‌اند. اگر در باز شود، تمام بخش دچار آشوب می‌شود.» مکثی آمد. بعد لحن مرد ترک خورد. «یکی از آن‌ها همین حالا با صدای همسر مرده‌ام مرا صدا زد.»

همه به ضبط خیره ماندند. صدای دکتر ادامه داد: «من می‌دانم توهم است. اما اگر توهم است، چرا اسم کوچک مرا بلد است؟»

نوار با صدای افتادن چیزی تمام شد.

سهراب گفت: «پس او هم صدای آشنا می‌شنیده. نه فقط بچه‌ها.»

لیلا نقشه لوله‌کشی را روی میز باز کرد. ناهید درست گفته بود. طول راهروی شرقی با اتاق‌های ثبت‌شده جور درنمی‌آمد. فضای خالی باریکی پشت دیوار بود که به اتاقی مربع در زیرزمین می‌رسید. ورودی دوم از اتاق عمل قدیمی طبقه سوم می‌گذشت؛ اتاقی که حالا انتهای همین راهرو قرار داشت.

کنار پرونده‌ها، بریده روزنامه زردشده‌ای هم بود که تاریخش به بیست‌وهفت سال پیش می‌رسید. تیتر کوتاهش می‌گفت: «گم شدن دو کوهنورد در محدوده آسایشگاه متروک.» زیر تیتر، با خودکار سیاه، کسی نوشته بود: آن‌ها پنج نفر نبودند، پس ساختمان سیر نشد. نادر برگه را دید و رنگش پرید. «من این را نوشته‌ام.» سهراب پوزخند تلخی زد. «چقدر امیدوارکننده.» نادر ادامه داد: «آن سال دو مرد و دو زن برای فیلم‌برداری آمدند. شب اول یکی‌شان فرار کرد. صبح، سه نفر باقی‌مانده را بیرون پیدا کردند؛ زنده، اما لال. تا امروز هیچ‌کدام حرف نزده‌اند. از آن شب فهمیدم عدد برایش مهم است. پنج نفر که کامل شوند، شروع می‌کند.» یلدا گفت: «یعنی از اول می‌دانستی ما نباید اینجا بمانیم.» نادر نگاهش را پایین انداخت. «می‌دانستم. ولی نمی‌دانستم لیلا را هم صدا زده. وقتی اسم مادرش را شنیدم، دیگر دیر شده بود.» لیلا خواست خشمگین شود، اما چیزی در صورت مرد دید که خشم را کور می‌کرد؛ صورت کسی که سال‌ها خودش را بابت یک درِ بسته محاکمه کرده باشد. او فقط گفت: «بعد از امشب، یا حقیقت را کامل می‌گویی یا همان‌جا می‌مانی که این ساختمان می‌خواهد.» نادر سر تکان داد، بی‌آن‌که دفاع کند.

چند دقیقه بعد، وقتی یلدا مشغول وارسی نامه‌ها بود و نادر نقشه را روی میز نگه داشته بود، سهراب آرام به کنار پنجره رفت و بی‌آن‌که به لیلا نگاه کند، گفت: «من آن سالی که مادرت مرد، کنارت نماندم. می‌دانم.» لیلا از شنیدن فعل مردن مکث کرد. آن را هیچ‌وقت با این صراحت به زبان نیاورده بود. سهراب ادامه داد: «فرار کردم چون نمی‌توانستم غم تو را تحمل کنم. فکر می‌کردم اگر سکوت کنم، سبک‌تر می‌شود. نشد. فقط بزدل‌تر شدم.» لیلا به قاب ترک‌خورده پنجره خیره ماند. بیرون، مه مثل پارچه‌ای سفید روی شانه کوه افتاده بود. «الان وقت اعتراف عاشقانه نیست.» سهراب لبخند کوتاهی زد. «اعتراف عاشقانه نیست. گزارش خسارت است.» بعد برای نخستین بار از زمان ورود، دستش را روی لبه میز گذاشت، جایی نزدیک دست لیلا، نه برای لمس کردن، فقط برای این که فاصله‌شان را اندازه بگیرد. «این بار فرار نمی‌کنم.»

در همان سکوت کوتاه، قاب عکس گروهی از دیوار افتاد و شیشه‌اش پاشید. پشت مقوای عکس، کاغذ باریکی پنهان شده بود. لیلا آن را بیرون کشید. خط، خط ناهید بود. فقط یک جمله داشت: اگر صدای من را شنیدی، باور نکن؛ اگر راه خودت را شنیدی، از آن دست نکش. یلدا کاغذ را گرفت، خواند، و برای چند ثانیه چیزی نگفت. بعد آهسته، با آن لحن پزشکی که فقط وقتی وحشت را به انضباط تبدیل می‌کرد پیدا می‌شد، گفت: «این مهم‌ترین چیز امشب است. یعنی آنچه می‌شنویم الزاماً راهنما نیست. باید به نشانه‌هایی اعتماد کنیم که از بیرون ما می‌آیند، نه از حسرت‌هایمان.» سهراب زیر لب گفت: «خوشحالم حتی وسط جهنم هم می‌توانی برایش پروتکل بنویسی.» یلدا جواب داد: «یکی باید بنویسد، وگرنه می‌میریم.» به همین وضوح ساده.

در همان لحظه، صدای قدم‌هایی آرام روی موکت پیچید. نه از بیرون اتاق، بلکه از خود راهرو. چهار قدم. مکث. چهار قدم دیگر. سهراب چراغ‌قوه را برداشت و بیرون پرید. دالان خالی بود. اما روی موکت خاک‌گرفته، رد پاهای کوچک خیس به صف دیده می‌شد؛ پنج جفت. همه به سمت اتاق عمل می‌رفتند.

نادر گفت: «دارند نشان می‌دهند.»

یلدا با سردی جواب داد: «یا دام می‌گذارند.»

هر دو درست می‌گفتند.

اتاق عمل قدیمی بوی آهن زنگ‌زده و مواد ضدعفونی مانده می‌داد. چراغ سقفی بزرگ از زنجیر آویزان بود و میزش، که پارچه سبز روی آن پوسیده بود، وسط اتاق مثل قربانی به جا مانده بود. در دیوار جنوبی، پشت قفسه ابزارهای جراحی، خط عمودی باریکی دیده می‌شد. نادر و سهراب قفسه را کنار زدند و دری مخفی آشکار شد. قفل برنجی آن دقیقاً به کلیدی می‌خورد که از جیب روپوش سوخته پیدا کرده بودند.

لیلا کلید را وارد کرد. دستش می‌لرزید. «اگر بازش کنیم و چیزی بدتر بیرون بیاید چه؟»

نادر گفت: «بدتر از چیزی که یک نفر را گرفته و اسم بقیه را نوشته، چیست؟»

سهراب به لیلا نگاه کرد. در آن نگاه، برای اولین بار از لحظه ورود، نه طعنه بود نه دفاع. فقط صداقت خسته‌ای بود که سال‌ها میانشان گم شده بود. «اگر خواستی برگردی، الان وقتش است.»

لیلا سر تکان داد. «تمام عمرم از صدایی که نفهمیدم چیست فرار کردم. بس است.»

کلید چرخید. در، با فشاری سنگین، باز شد و راهرویی باریک و سرازیر نمایان شد. دیوارهایش سیمانی و خام بودند، انگار هرگز قرار نبوده جز کارکنان معدودی آن را ببینند. هوا درونش گرم و مرطوب بود. از پایین، نور زردی کم‌رنگ دیده می‌شد.

«چراغ.» یلدا زمزمه کرد.

آن‌ها پایین رفتند. هر قدم، حس فرو رفتن در گلوی چیزی زنده را می‌داد. در انتهای مسیر، به دری چوبی رسیدند که بالایش همان لامپ زرد ضعیف می‌سوخت؛ آخرین چراغ. زیر آن، روی زمین، پنج خط زغالی کشیده شده بود. و کنار خطوط، چیزی افتاده بود که اول شبیه توده لباس به نظر رسید.

وقتی نزدیک شدند، سهراب نفسش را با صدا کشید. هیراد بود.

او به دیوار تکیه داشت، چشم‌هایش باز، پوستش خاکستری، و لبخندی کج روی دهانش مانده بود؛ نه لبخند خودش، چیزی قرضی و نامربوط. روی سینه‌اش با دوده نوشته بودند: یکی کم بود.

یلدا زانو زد تا نبضش را بگیرد، اما نادر او را عقب کشید. «لمسش نکن.»

همان لحظه، هیراد پلک زد.

سرش آهسته بالا آمد. صدایش، وقتی حرف زد، از گلوی خودش بیرون می‌آمد اما با پنج تُن مختلف روی هم. «حالا کامل شدیم.»

و درِ اتاق آخر از پشت سر او، خودبه‌خود، نیمه باز شد.

فصل پنجم: آخرین چراغ

درِ چوبی با ناله‌ای آهسته بیشتر باز شد و بوی خاکستر خیس، دارو و چیزی شیرین و فاسد بیرون زد. هیراد از دیوار جدا شد. حرکتش کند نبود؛ بیش از حد نرم بود، مثل عروسکی که ریسمان‌هایش را از جایی دور می‌کشند. یلدا نفسش را با صدا بیرون داد و عقب رفت. سهراب دستش را جلوی لیلا دراز کرد. نادر زیر لب آیه‌ای شکست‌خورده خواند که بیشتر به عذرخواهی می‌مانست تا دعا.

هیراد یک قدم جلو آمد. چشم‌هایش باز بودند، اما در آن‌ها شناسی از آدم زنده نبود. صدا وقتی از دهانش بیرون زد، گویی چند کودک آن را هم‌زمان قرض گرفته باشند. «شما هم در را بستید.»

لیلا به زحمت گفت: «ما نه.»

«همه می‌بندند.»

بعد بدن هیراد با تکان خشنی پیچید و از دهانش موجی از دود تیره بیرون زد. دود روی سقف جمع نشد؛ پایین ماند و در ارتفاع سینه‌ها خزید. در دلش، پنج صورت کودکانه برای لحظه‌ای شکل گرفتند و محو شدند. سهراب چراغ‌قوه را مستقیم به آن گرفت. دود عقب نرفت، اما لرزید. نادر فریاد زد: «نور را نگه دارید!»

اتاق آخر کوچک‌تر از تصورشان بود و در عین حال سنگین‌تر. دیوارهای سیمانی‌اش با دوده و رد پنجه‌های ریز پوشیده بود. پنج تخت فلزی به دیوار تکیه داده شده بودند و روی هر کدام پتوهای نیم‌سوخته‌ای افتاده بود. در گوشه اتاق، قفسه کوتاهی با ماسک‌های تنفسی ذوب‌شده قرار داشت. و درست روبه‌روی در، روی پایه آهنی باریکی، لامپ زرد می‌سوخت؛ همان آخرین چراغ، آن‌قدر ضعیف که بیشتر به پافشاری می‌مانست تا روشنایی.

زیر لامپ، اسکلت زنی نشسته بود.

پارچه خاکسترشده روپوش هنوز به استخوان‌های شانه‌اش چسبیده بود. یک دستش رو به چراغ دراز مانده و دست دیگرش چیزی را در مشت خشک نگه داشته بود. لیلا همان‌جا ایستاد. دنیا برای چند لحظه به صدای خون خودش تقلیل پیدا کرد. جلو رفت، زانو زد و با انگشت‌های لرزان مشت استخوانی را باز کرد. نوار کوچکی از داخلش افتاد. رویش با خودکار کم‌رنگ نوشته بود: برای لیلا، اگر بزرگ شدی.

سهراب آهسته گفت: «خدای من.»

یلدا، که هنوز نگاهش از هیراد برداشته نشده بود، گفت: «الان وقتش نیست، او دارد تکان می‌خورد.»

حق با او بود. هیراد، یا چیزی که از او مانده بود، با سر کج به تخت‌ها نگاه می‌کرد. دود اطرافش غلیظ‌تر می‌شد. از پشت دیوارها صدای کودکان بلند شد؛ نه گریه، نه خنده، فقط سرفه‌های خشک و پی‌درپی، آن‌قدر زیاد که اتاق کوچک را پر کرد. لیلا نوار را در ضبط گذاشت و بی‌معطلی پخش کرد.

صدای ناهید آمد؛ ضعیف، شکسته، اما زنده‌تر از هر چیز دیگر آن شب. «اگر این را می‌شنوی، یعنی بالاخره رسیدی. ببخش که خودم نگفتم. من نتوانستم پنج‌تایشان را بیرون بیاورم. وقتی دود بالا زد، سمیعی در را بست. من یکی از کلیدها را گرفتم، اما دیر شده بود. بچه‌ها دیگر صدای من را هم باور نمی‌کردند، چون ساختمان با صدای همه حرف می‌زد. تنها کاری که توانستم بکنم این بود که چراغ را روشن نگه دارم. تا وقتی چراغ روشن باشد، تاریکی فقط تقلید می‌کند، نمی‌تواند انتخاب کند. اگر خاموش شود، صدای هرکس را برمی‌دارد و با آن در را باز می‌کند.»

مکثی آمد. در آن مکث، صدای نفس‌های خود ناهید شنیده می‌شد؛ کوتاه، دردناک. «آن‌ها عصبانی‌اند، ولی بد نیستند. آن‌ها شاهد می‌خواهند. اسم می‌خواهند. کسی باید بگوید که چه بر سرشان آمد. نگذار دوباره در تاریکی بی‌نام بمانند.»

نوار تمام شد. اتاق برای یک دم ساکت شد؛ سکوتی که نه آرامش بود نه توقف، فقط جمع شدن نیرو پیش از جهش. بعد هیراد سرش را بالا آورد و با صدای خودش فریاد زد: «چراغ را بزنید!»

سهراب فوری فهمید. «او می‌خواهد خاموشش کند.»

دود به سمت لامپ خیز برداشت. نادر خودش را جلو انداخت و فانوس را زیر چراغ گرفت تا نور بیشتر شود. شعله فانوس با هجوم هوا کج شد، اما خاموش نشد. یلدا دست به جعبه ابزار هیراد برد که هنوز روی شانه‌اش آویزان بود. سیم، باتری کوچک، چسب برق. «اگر لامپ برود، من یکی دیگر روشن می‌کنم. فقط چند دقیقه می‌خواهم.»

لیلا به دیوارها نگاه کرد. روی دوده، رد پنج دست کوچک دیده می‌شد. کنار هر دست، حرفی ابتدایی حک شده بود؛ پ، م، ر، ر، ر. بچه‌ها حتی فرصت ننوشته بودند. او بلند خواند: «پرستو. ماهان. رامتین. رویا. رها.»

با هر نام، سرفه‌های پشت دیوار تغییر می‌کرد. از خشونتشان کم می‌شد و بیشتر به صدای کسی می‌مانست که بعد از سال‌ها، بالاخره جواب خودش را شنیده باشد.

نادر کنار در ایستاده بود، عرق و خاکستر روی صورتش نشسته. ناگهان گفت: «همه‌اش را نگفتم.»

کسی به او نگاه نکرد. همه می‌دانستند این جمله بالاخره باید برسد.

«وقتی سمیعی در را بست، من بیرون بودم. ناهید کلید دوم را به من داد که اگر او برنگشت، باز کنم. من برگشتم. دود زیاد بود. صدای بچه‌ها را می‌شنیدم. ولی…» نفسش برید. «ترسیدم. کلید را انداختم توی آبچکان موتورخانه و فرار کردم. صبح که دوباره جرئت کردم پایین بیایم، دیگر کسی زنده نبود. بعد سال‌ها به همه گفتم من فقط شاهد بودم. نه. من هم در را بسته نگه داشتم.»

سهراب زمزمه کرد: «بالاخره رسیدیم به حقیقت.»

لیلا به او نگاه کرد. در چشم‌های مرد، نه دفاع بود نه طلب بخشش. فقط خستگیِ کسی که سال‌ها با یک لحظه زندگی کرده. لیلا گفت: «پس حالا تو باید اینجا بمانی و اسمشان را به زبان خودت بگویی.»

نادر سر تکان داد. «می‌گویم.»

هیراد ناگهان جهید. سرعتش انسانی نبود. خودش را به سمت چراغ پرتاب کرد، اما سهراب میان راه گرفتش. هر دو به زمین خوردند. بدن هیراد سبک نبود؛ انگار چند نفر از پشت هلش می‌دادند. سهراب بازویش را دور گردن او قفل کرد و دندان روی هم فشرد. «یلدا، هرچه داری زودتر!»

یلدا با تمرکزی وحشیانه مشغول وصل کردن باتری و سیم به سرپیچ دستی کوچکی شد که از جعبه پیدا کرده بود. دست‌هایش می‌لرزیدند، اما ریتم کارش نلرزید. «لیلا، صدای ناهید را دوباره پخش کن. همان را که می‌گوید آن‌ها بد نیستند.»

لیلا دکمه بازپخش را زد. صدای مادرش دوباره اتاق را پر کرد. هیراد، برای یک لحظه، از تقلا ایستاد. چشم‌هایش روی لیلا ماند، انگار چیزی از درون دود راهی کوتاه به خودش پیدا کرده باشد. با صدای بسیار ضعیفی که این بار واقعاً صدای خودش بود، گفت: «من پایین آب ندیدم.»

بعد بدنش شل شد. سهراب رهایش نکرد، اما همه فهمیدند او رفته است. چیزی که مانده بود، دود سیاهی بود که از بینی و دهانش بیرون می‌زد و به سقف می‌چسبید. یلدا فریاد زد: «لامپ کم می‌شود!»

آخرین چراغ، واقعاً، داشت رو به خاموشی می‌رفت.

نادر فانوس را برداشت و داخل اتاق رفت، درست تا زیر لامپ. دود دور سرش چرخید، اما عقب نرفت. او با صدایی که می‌لرزید و هر لرزشش واقعی‌ترش می‌کرد، گفت: «پرستو. ماهان. رامتین. رویا. رها. من شنیدمتان. من ترسیدم و پشت در گذاشتمتان. من هم مقصرم. اگر کسی باید اینجا بماند، من می‌مانم.»

دیوارها نفس کشیدند.

این بار، واقعاً نفس کشیدند؛ انبساطی آهسته در گچ، مثل سینه‌ای عظیم که بعد از سال‌ها هوا گرفته باشد. از ترک‌ها، به جای دود، هوای سرد بیرون زد. لامپ زرد آخرین لرزش را کرد. درست پیش از خاموش شدن، یلدا سرپیچ دستی را به باتری وصل کرد. نور سفید و تندش اتاق را شکافت. هم‌زمان سهراب نور دوربین را روشن کرد و مستقیم به دست‌های روی دیوار گرفت. دو نور، یکی مصنوعی و تازه، یکی قدیمی و رو به مرگ، روی هم افتادند.

چیزی در اتاق شکست. نه جسم، بلکه نظمی نامرئی که تا آن لحظه همه‌چیز را نگه داشته بود.

پشت دیوارها صدای گریه بلند شد؛ این بار گریه واقعی کودکان. کوتاه، پاره‌پاره، بعد آرام‌تر. لیلا نام‌ها را دوباره خواند. بعد بلندتر گفت: «شما پشت در نماندید چون بیمار بودید. پشت در ماندید چون آدم‌های ترسیده، جان شما را از خودشان کم‌ارزش‌تر دیدند. من این را بیرون می‌برم. اسم شما دفن نمی‌شود.»

دود از بدن هیراد جدا شد و به سمت سقف رفت. در میانش، پنج چهره کودکانه برای یک لحظه شکل گرفتند. نه وحشتناک، نه آرام، فقط خسته. یکی از آن‌ها، کوچک‌ترینشان، به اسکلت ناهید نگاه کرد. دیگری، شاید رویا یا رها، دست محوش را به سمت نادر برد. او گریه نمی‌کرد، اما صورتش از هم پاشیده بود.

سهراب نفس‌نفس‌زنان گفت: «داریم برنده می‌شویم یا این هم فریب است؟»

یلدا جواب داد: «هیچ‌وقت در چنین جایی برنده نمی‌شوی. فقط شاید کمی دیرتر بازنده شوی.»

سقف اتاق با صدای خردشدنی عمیق ترک خورد. از راهروی بالایی صدای ریزش آمد. موتورخانه، شاید از گرما و فشار، بیدار شده بود. نادر برگشت و فانوس را کنار تخت‌ها گذاشت. «وقت رفتن است.»

لیلا با ناباوری گفت: «تو هم می‌آیی.»

نادر نگاه کوتاهی به اسکلت ناهید و بعد به دیوارها انداخت. «اگر بروم، اینجا دوباره فقط یک حادثه می‌شود. یکی باید با آن‌ها بماند تا صبح برسد.»

سهراب جلو آمد. «این مزخرف قهرمانانه را کنار بگذار.»

«قهرمانانه نیست.» نادر لبخند کوچکی زد؛ اولین لبخند واقعی‌اش، و شاید آخرین. «تسویه حساب است.»

او فانوس را برداشت و به دست لیلا داد. «این را بیرون ببر. تا زمانی که روشن است، راه را گم نمی‌کنید.»

لیلا خواست مخالفت کند، اما یلدا مچش را گرفت. فشار دست او محکم و زنده بود. «برو.»

سقف دوباره لرزید. سهراب جسد هیراد را نتوانست بلند کند. فقط دوربین و ضبط را از کنار او برداشت؛ سند، آن چیز بی‌فایده و ضروری بشر. سپس سه نفری از راهروی شیب‌دار بالا دویدند. پشت سرشان، نادر نام بچه‌ها را بلند، یکی‌یکی، تکرار می‌کرد. صدایش با صدای سرفه‌ها و گریه‌ها درهم می‌رفت، اما دیگر از آن جنس تقلید نبود. جنس اعتراف بود.

آن‌ها از اتاق عمل، دفتر رئیس و پلکان غربی گذشتند. در لابی، پنجره‌ها یکی پس از دیگری با صدای مهیب شکستند. باد، مه و باران را به داخل پاشید. درِ اصلی به سختی باز شد. بیرون، آسمان هنوز تیره بود، اما خطی کم‌رنگ از سپیده پشت کوه دیده می‌شد. وقتی به پله‌ها رسیدند، صدای نهایی از دل ساختمان برخاست؛ نه انفجار، نه فریاد، چیزی میان آهی بسیار عمیق و فرو ریختن یک حافظه.

بال شرقی از میانه نشست.

سنگ، چوب و شیشه در خود فرو رفتند. برجک ساعت یک بار دیگر صدا داد و عقربه‌های گیرکرده‌اش لرزیدند. بعد همه‌چیز زیر باران ماند. لیلا فانوس را روی پله گذاشت و به ساختمان نگاه کرد. در یکی از پنجره‌های نیمه‌فروریخته طبقه دوم، پنج سایه کوچک کنار هم ایستاده بودند. این بار دست تکان نمی‌دادند. فقط ایستاده بودند. بعد با روشن‌تر شدن آسمان، محو شدند.

سه ماه بعد، وقتی راه دسترسی باز شد و گزارش رسمی بالاخره نوشته شد، دیگر کسی نتوانست حادثه سدر را فقط یک آتش‌سوزی قدیمی بنامد. نوارها، دفترچه ناهید، اعتراف صوتی نادر که سهراب در آخرین لحظات ضبط کرده بود، و پرونده‌های پنهان‌شده، همه بیرون آمدند. نام پنج کودک روی سنگ یادبودی در پایین جاده حک شد. کنار نام‌ها، جمله‌ای کوتاه نوشته شد: در تاریکی جا نماندید. زیر آن، نام ناهید و نادر هم به‌عنوان شاهدان آن شب آمد؛ یکی که تا آخر چراغ را روشن نگه داشت، یکی که خیلی دیر، اما بالاخره، حقیقت را گفت.

لیلا در نخستین روز پاییز دوباره به همان جاده برگشت. نه برای ماجراجویی، نه برای مرثیه، فقط برای این که مطمئن شود سکوت تازه، واقعی است. سهراب همراهش بود، با دوربینی که این بار خاموش مانده بود. یلدا هم آمد، با دسته‌گلی کوچک و همان نگاه دقیقش که حتی سوگواری را مثل معاینه انجام می‌داد. از آسایشگاه فقط توده‌ای از سنگ خیس، تیرهای خمیده و بخشی از پلکان غربی باقی مانده بود. برجک ساعت فرو ریخته بود، اما یکی از عقربه‌ها روی خاک پیدا شده بود؛ عقربه دقیقه، بی‌فایده و سرسخت، مثل چیزی که هنوز اصرار دارد زمان را ادامه دهد.

لیلا فانوسی را که از آن شب نگه داشته بود، کنار سنگ یادبود گذاشت. روشنش نکرد. دیگر لازم نبود. باد سردی از سمت ویرانه‌ها آمد و از میان کاج‌ها گذشت. او بی‌اختیار منتظر شد صدایی آشنا، نفسی پشت دیوار، یا لالایی شکسته‌ای برگردد. چیزی نیامد. فقط خش‌خش برگ‌ها و دوردستِ آب. برای نخستین بار بعد از سال‌ها، صدای مادرش را در حافظه شنید، نه در دیوار.

سهراب بی‌آن‌که دوربین را بالا بیاورد، گفت بعضی تصویرها باید بیرون قاب بمانند تا آدم‌ها ناچار شوند به‌جای دیدن، بالاخره باورشان کنند و یادشان نرود هم.

وقتی برگشتند، مه آرام‌آرام روی ویرانه‌ها نشست. از دور، آن‌جا دیگر شبیه دهان باز یک هیولا نبود. شبیه زخمی بود که بالاخره نام خودش را پیدا کرده باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *