ترسناک

خانه‌ای که نفس می‌کشید /راز هولناک عمارت هوران و دختری که باید نامِ هیولا را پس بگیرد

خانه‌ای که نفس می‌کشید

خانه‌ای که نفس می‌کشید

شخصیتسن و ظاهر کوتاهنقش در داستانویژگی برجسته
سارا هاتف۲۸ ساله، موهای مشکی کوتاه، چهره رنگ‌پریده و نگاه جست‌وجوگرقهرمان داستان و وارث عمارت هورانپیگیر، سرسخت، حقیقت‌طلب
ایمان نادری۳۵ ساله، عینکی، موهای شقیقه‌سفید، اندامی لاغردوست قدیمی سارا و همراه او در کشف راز خانهمنطقی، شکاک، زخمی از گذشته
لیلا هاتفدر زمان ناپدیدشدن ۳۴ ساله، موهای بلند تیره، چهره آرام و غمگینمادر سارا و قربانی اصلی قرارداد خانهفداکار، مرموز، مقاوم
طوبیحدود ۷۰ ساله، خمیده، چشم‌های زرد، دست‌های ترک‌خورده از نمکنگهبان عمارت و حامل رازهای قدیمیگناهکار، مادرانه، گرفتار امید
آواراموشن / هورانموجودی بی‌سن، بی‌صورت، سفیدپوست، با صداهای دزدیده‌شدهنیروی ترسناک خانه و طلبکار قراردادهافریبکار، گرسنه، حافظه‌خوار

اینستاگرام خریدکده

دعوتنامه با مهر سیاه

باران از ظهر روی شیشه‌های اتوبوس می‌کوبید و جاده را مثل نخی سیاه میان کوه‌های کمرسنگ می‌کشید. سارا هاتف، چمدان چرمی مادرش را روی زانو گرفته بود و با انگشت شست، خط بخیه‌مانند کنار دسته آن را لمس می‌کرد. بیست سال بود این جاده را ندیده بود؛ بیست سال بود نام روستا را جز در خواب، جایی میان صدای باد و بوی خاک نم‌خورده، نشنیده بود. راننده پیر، هر چند دقیقه زیر لب صلوات می‌فرستاد و آینه را نگاه می‌کرد، انگار پشت سرشان مسافری نامرئی نشسته باشد. سارا از پنجره به مهی نگاه کرد که از شکاف دره بالا می‌آمد. نامه وکیل هنوز در جیب پالتویش بود: «عمارت هوران، بنابر وصیت خانم لیلا هاتف، به تنها وارث قانونی منتقل می‌شود.» مادرش لیلا بیست سال پیش مرده اعلام شده بود، اما هیچ جسدی پیدا نشد.

وقتی اتوبوس کنار میدان گلی روستا ایستاد، ساعت کلیسای متروک بالای تپه پنج بار نواخت، با اینکه عقربه‌هایش از زمان زلزله روی دو و هفده دقیقه مانده بود. راننده گفت: «خانم، همین‌جاست. بعد از این، راه ماشین‌رو نیست.» سارا پیاده شد و سرمایی باریک از مچ پاهایش بالا رفت. میدان خالی بود؛ فقط تابلوی کج قصابی، بی‌باد، تکان می‌خورد. او چمدان را برداشت و پرسید: «عمارت هوران از کدام طرف است؟» راننده بدون نگاه کردن جواب داد: «هر راهی بروی، اگر تو را بخواهد، می‌رساندت.» بعد در را بست و اتوبوس با صدایی مثل سرفه از روستا بیرون رفت. سارا خواست به خرافه او بخندد، اما صدای خنده‌اش در گلویش خشک شد؛ روی شیشه عقب اتوبوس، با بخار، یک دست کودکانه نوشته بود: «برنگرد.»

ایمان نادری کنار چنار خشک میدان منتظرش بود. او حالا موهای شقیقه‌اش خاکستری شده و عینک باریکی به چشم داشت، اما همان نگاه دقیق دانشجوی پزشکی قانونی را حفظ کرده بود؛ نگاهی که همیشه آدم را مثل پرونده باز می‌کرد. گفت: «فکر نمی‌کردم بیایی.» سارا شانه بالا انداخت: «فکر نمی‌کردم مادرم بعد از مرگش برایم خانه بگذارد.» ایمان چترش را باز کرد و چمدان را از دست او گرفت. «اینجا مردم از اسم آن خانه هم می‌ترسند. اگر فقط برای فروش آمده‌ای، امضا کن و برو.» سارا قدم برداشت و گل زیر کفشش صدا داد. «برای فروش نیامده‌ام. می‌خواهم بفهمم آن شب چه شد.» ایمان لحظه‌ای سکوت کرد. در مه، پنجره‌های خانه‌های روستا شبیه چشم‌های بسته بودند. «همه همین را می‌خواستند. هیچ‌کدام تا آخر زنده نماندند.»

راه عمارت از پشت آسیاب قدیمی می‌گذشت. دیوارهای سنگی، پوشیده از خزه و دعاهای پوسیده بود. سارا زیر یکی از دعاها نام خودش را دید؛ «سارا» با زغالی قدیمی نوشته شده بود، خطی کودکانه، درست مثل خط خودش در هشت سالگی. ایستاد. «این را کی نوشته؟» ایمان نگاه کرد و رنگ از صورتش رفت. «بچه‌های روستا شوخی می‌کنند.» سارا گفت: «بچه‌ای در کمرسنگ مانده؟» ایمان چیزی نگفت. از دور، عمارت هوران پیدا شد؛ ساختمانی سه‌طبقه با سقف شیروانی شکسته، ایوانی ستون‌دار و پنجره‌هایی بلند که پرده‌هایشان از داخل نفس می‌کشیدند. باد نبود، اما پرده‌ها آرام جلو و عقب می‌رفتند. سارا حس کرد کسی، پشت یکی از پنجره‌ها، با صورتی چسبیده به شیشه، آمدنش را تماشا می‌کند.

نگهبان عمارت، پیرزنی به نام طوبی، در را باز کرد. قامتش خمیده بود، اما چشم‌های زردش تیز و بی‌خواب می‌درخشید. پوست دست‌هایش از نمک ترک خورده بود و دور گردنش کلیدی سیاه آویزان داشت. گفت: «بالاخره برگشتی، دختر لیلا.» سارا پرسید: «من را می‌شناسید؟» طوبی لبخند زد و دندان‌های کم‌شمارش نمایان شد. «خانه هیچ‌کس را فراموش نمی‌کند.» ایمان زیر لب گفت: «طوبی، قرار بود فقط کلید را بدهی.» پیرزن جواب داد: «کلید مال در است، نه مال بیرون رفتن.» سارا به حیاط پا گذاشت. حوض وسط باغ پر از آب تیره بود و برگ‌های مرده روی آن طوری چرخ می‌زدند که انگار دست نامرئی همشان می‌زند. کنار حوض، سنگ قبری بدون نام در گل فرو رفته بود.

درون عمارت بوی موم سوخته، نمک، و چیزی شیرین و فاسد پیچیده بود. تالار اصلی با لوستر شکسته‌ای روشن می‌شد که هیچ لامپی نداشت، اما در شیشه‌هایش نور آبی لرزانی می‌دوید. سارا دست به دیوار کشید. کاغذدیواری مخملی زیر انگشتانش گرم بود، مثل پوست تب‌دار. ایمان گفت: «لوله‌های بخار قدیمی‌اند. توهم حرارتی ایجاد می‌کنند.» سارا خیره‌اش شد: «تو هنوز برای همه‌چیز اسم علمی می‌سازی؟» ایمان جواب داد: «اسم علمی گاهی طناب نجات است.» از طبقه بالا، صدای کشیده شدن صندلی آمد. هر سه سر بلند کردند. طوبی بی‌تفاوت گفت: «اتاق مادرش بیدار شده.» سارا سرمایی در ستون فقراتش حس کرد. «من اتاق مادرم را می‌خواهم.» پیرزن با کلید سیاه به پلکان اشاره کرد. «اتاق همیشه تو را می‌خواست.»

اتاق لیلا در انتهای راهروی شرقی بود؛ همان راهرویی که سارا در کودکی اجازه نزدیک شدن به آن را نداشت. در با فشاری کوچک باز شد. همه چیز مرتب بود: تخت آهنی، میز آرایش، آینه قدی پوشیده با پارچه سفید، و جعبه موسیقی کوچکی کنار پنجره. گرد و غبار روی هیچ‌چیز ننشسته بود. انگار کسی همین صبح ملحفه‌ها را عوض کرده باشد. سارا جعبه موسیقی را برداشت. بی‌آنکه کوکش کند، آهنگی آهسته نواخت؛ همان لالایی مادربزرگ: «بخواب که دیوار بیداره.» ایمان سریع در جعبه را بست. «این مکان روی حافظه تو اثر می‌گذارد. باید استراحت کنی.» سارا پارچه آینه را کنار زد. تصویر خودش را دید، اما پشت سرش، لیلا ایستاده بود؛ جوان، خیس، با لب‌هایی کبود. سارا برگشت. اتاق خالی بود.

آن شب، شام را در آشپزخانه خوردند. طوبی برایشان آش بی‌نمک آورد، اما قبل از اینکه کاسه را جلو بکشد، روی لبه هر کاسه خطی از نمک کشید. ایمان اعتراض کرد: «این کارها را جلوی او نکن.» پیرزن گفت: «نمک مرز است. کسی که مرز را مسخره کند، دعوت می‌شود.» سارا قاشق را روی میز گذاشت. «چه کسی دعوت می‌شود؟» طوبی نگاهش را به سقف دوخت؛ جایی که لکه رطوبت شبیه دهانی باز بود. «هر چه زیر خانه نفس می‌کشد.» سکوت سنگین شد. از اتاق کناری صدای آهسته قدم‌هایی آمد، نه یک نفر، چند نفر، انگار گروهی پابرهنه دور میز راه می‌رفتند. ایمان چراغ‌قوه موبایلش را روشن کرد و در را گشود. اتاق خالی بود. فقط روی کف چوبی، رد پاهای خیس از تاریکی به دیوار ختم می‌شد.

سارا نیمه‌شب با صدای ضربه بیدار شد. سه ضربه، مکث، دو ضربه، مکث؛ همان رمزی که مادرش وقتی می‌خواست او را از بازی در حیاط صدا کند، به نرده می‌زد. اتاق تاریک بود و شمعی که طوبی کنار تخت گذاشته بود، با شعله‌ای سبز می‌سوخت. از پشت دیوار صدایی آمد: «سارا جان، در را باز کن.» صدای لیلا بود، دقیق و مهربان، با همان خش خفیف آخر هر جمله. سارا از تخت پایین آمد، اما یاد حرف طوبی افتاد: نمک مرز است. خط نمک جلوی در اتاق هنوز سالم بود. صدا دوباره گفت: «دخترم، سردم است.» چشم‌های سارا پر اشک شد. دستش به دستگیره نزدیک شد. همان لحظه ایمان از راهرو فریاد زد: «باز نکن!» صدای مادر به خنده‌ای خشک تبدیل شد؛ خنده‌ای که از چند گلو می‌آمد.

صبح، ایمان روی زمین راهرو، کنار خط نمک شکسته، بیهوش افتاده بود. پیشانی‌اش زخمی نبود، اما موهایش در یک شب بیشتر سفید شده بود. وقتی به هوش آمد، فقط یک جمله گفت: «او صورت ندارد.» سارا پرسید: «چه کسی؟» ایمان دست او را گرفت، چنان محکم که انگشتانش درد گرفت. «چیزی که صدای مادرت را می‌سازد.» طوبی در آستانه ایستاد و به جای نگرانی، آرام ذکر می‌گفت. سارا عصبانی شد: «تو می‌دانی اینجا چه خبر است. چرا حقیقت را نمی‌گویی؟» پیرزن کلید سیاه را از گردنش جدا کرد و کف دست سارا گذاشت. «حقیقت پشت در زیرزمین است. مادرت آنجا را بست، نه برای اینکه چیزی بیرون نیاید، برای اینکه تو پایین نروی.» کلید در دست سارا، مثل تکه‌ای یخ، می‌لرزید.

نزول به زیرزمین از آشپزخانه بود؛ دری کوتاه پشت قفسه ترشی‌ها. طوبی گفت تا غروب صبر کنند، اما سارا دیگر نمی‌توانست. ایمان، لرزان اما سرسخت، چراغ‌قوه برداشت. پله‌ها مرطوب و پوشیده از بلورهای نمک بودند. هر پله که پایین می‌رفتند، صدای نفس کشیدن واضح‌تر می‌شد؛ دم، بازدم، دم، بازدم، آرام و عظیم، مثل موجودی که تمام عمارت قفسه سینه‌اش باشد. زیرزمین به تالاری سنگی ختم می‌شد. دیوارها پر از عکس‌های خانوادگی بودند؛ عکس‌هایی از زنان خاندان هاتف، همه با چشم‌های بسته، همه کنار همان حوض. در مرکز تالار چاهی بی‌دهنه بود و از آن بوی دریا می‌آمد، هرچند کمرسنگ صدها کیلومتر از دریا دور بود. کنار چاه، دفترچه‌ای چرمی قرار داشت.

سارا دفترچه را برداشت. روی جلد، با خط لیلا نوشته شده بود: «برای وقتی که دخترم صدای مرا شنید.» دست‌هایش لرزید. ایمان گفت: «نخوان. اول باید از اینجا بیرون برویم.» اما صدایی از چاه زمزمه کرد: «بخوان، تا بدانی چرا زنده ماندی.» سارا صفحه اول را گشود. جمله‌ای کوتاه روی کاغذ زرد نوشته بود: «خانه هر بیست سال یک دختر می‌خواهد، و من آن شب به جای تو وارد چاه شدم.» ناگهان آب سیاه در عمق چاه بالا آمد، بی‌صدا، و روی سطحش تصویر کودکی هشت‌ساله پدیدار شد: خود سارا، خوابیده در تخت، با سایه‌ای بی‌صورت خم‌شده بالای سرش. سپس تصویر تغییر کرد. این بار سایه نه بالای سر کودک، که پشت سر سارا ایستاده بود.

سارا نتوانست تکان بخورد. تصویر روی آب چاه به نفس‌های او وابسته بود؛ با هر دم، سایه نزدیک‌تر می‌شد، با هر بازدم، صورت بی‌صورتش در تاریکی کش می‌آمد. ایمان چراغ‌قوه را بالا برد، اما نور مثل پارچه‌ای خیس فرو ریخت و به کف تالار چسبید. صدای لیلا، نه از چاه، بلکه از پشت گوش سارا آمد: «دخترم، دفترچه را کامل بخوان. فقط کامل.» سارا برگشت و باز هیچ‌کس نبود. طوبی از بالای پله‌ها فریاد زد: «اسم‌ها را بلند نخوان! اسم، راه باز می‌کند!» ایمان خواست دفترچه را از دست سارا بگیرد، اما کاغذها ناگهان زیر انگشتان سارا گرم شدند و خون تازه از میان صفحات تراوش کرد. روی صفحه دوم، پنج نام پدیدار شد: لیلا، سارا، طوبی، هوران، و نام پنجم که با جوهری سیاه‌تر نوشته شده بود: «نفس.»

ایمان به نام پنجم خیره ماند. «هوران اسم خانه نیست؟» طوبی پایین آمد، چهره‌اش مثل گچ سفید شده بود. «هوران اولین زن این خاندان بود. او خانه را ساخت، اما خانه او را ساختنی‌تر کرد.» سارا معنای جمله را نفهمید. پیرزن نزدیک چاه ایستاد، خم شد و سه بار روی لبه سنگی فوت کرد. صدای نفس زیرزمین لحظه‌ای قطع شد؛ سکوتی ناگهانی که از هر صدایی ترسناک‌تر بود. سپس از اعماق، صدای کودکی آمد: «طوبی، مرزت نازک شده.» پیرزن عقب رفت. ایمان زیر لب گفت: «این بازی روانی است. یک سیستم صوتی مخفی…» حرفش تمام نشد، چون ردیفی از ناخن‌های کوچک از داخل سنگ بیرون زد، بی‌آنکه سنگ بشکند، و آرام روی لبه چاه ضرب گرفت.

سارا دفترچه را بغل کرد و عقب رفت. در عکس‌های دیوار، زنان با چشم‌های بسته یکی‌یکی چشم باز می‌کردند. نه با چشم‌های انسانی؛ حفره‌هایی تاریک، پر از نمک، رو به او می‌چرخیدند. یکی از عکس‌ها، عکسی بود که سارا هرگز ندیده بود: لیلا، شب گم‌شدنش، با پیراهن سفید و موهای خیس، کودکی را در آغوش داشت. کودک سارا نبود. پسرکی بود با گردن کج و لبخندی بی‌دندان. زیر عکس، تاریخ همان شب نوشته شده بود، اما کنار تاریخ یک جمله دیده می‌شد: «قربانی پذیرفته نشد.» سارا پرسید: «این بچه کیست؟» طوبی زمزمه کرد: «کسی که پیش از تو خواستند بدهند.» ایمان با صدایی شکسته گفت: «این غیرممکن است. آن پسر منم.»

ایمان دستش را روی دهان گذاشت، انگار خاطره‌ای را که هرگز نداشته بالا آورده باشد. «مادرم گفت من در تهران به دنیا آمدم.» طوبی خندید؛ خنده‌اش خشک و بی‌رحم بود. «مادرها برای نجات بچه‌ها دروغ‌های تمیز می‌گویند. خانه دروغ‌های کثیف را نگه می‌دارد.» سارا به ایمان نگاه کرد و برای نخستین بار فهمید که او نیز به همان اندازه زندانی گذشته است. از دیوار سمت راست، صدای خراشیدن آمد. گچ ترک برداشت و پشت آن، تاریکی تپنده‌ای پیدا شد؛ تاریکی‌ای که مثل گوشت زنده بالا و پایین می‌رفت. کسی از آن سوی دیوار، با حوصله، نام سارا را هجی کرد.

و بعد مادرش افزود: «دیر کردی، دختر عزیزم، خیلی دیر.»

همان دم، چاه نفس عمیقی کشید. هوای تالار به سوی تاریکی مکیده شد و شمع‌های روی دیوار، یکی پس از دیگری، خاموش شدند. دفترچه در آغوش سارا ورق خورد و صفحه‌ای خالی در برابر چشمش باز شد. روی آن، با همان خط کودکانه روی دیوار روستا، نوشته شد: «فصل دوم را از پشت دیوار شروع کن.» سپس از بالای پله‌ها، درِ زیرزمین با ضربه‌ای آرام بسته شد؛ سه ضربه، مکث، دو ضربه، مکث.

صدای پشت دیوار

وقتی در زیرزمین بسته شد، سارا نخستین بار فهمید تاریکی می‌تواند وزن داشته باشد. نه تاریکی معمولی که با کبریت عقب بنشیند؛ تاریکی اینجا مثل پتویی نمناک روی شانه‌ها می‌افتاد، نفس را کوتاه می‌کرد و آدم را وادار می‌ساخت آهسته‌تر فکر کند. ایمان چند بار چراغ‌قوه را تکان داد. نور برگشت، اما باریک و بیمار، انگار از میان آب می‌تابید. طوبی به دیوار ترک‌خورده نزدیک شد و زیر لب وردی قدیمی خواند. سارا دفترچه را به سینه چسبانده بود و به جمله تازه روی صفحه نگاه می‌کرد: «از پشت دیوار شروع کن.» از پشت دیوار تپنده، خراشیدن ادامه داشت؛ منظم، صبور، با ناخن‌هایی که گویی نه برای بیرون آمدن، بلکه برای نوشتن روی سکوت ساخته شده بودند.

ایمان، برخلاف لرزش دست‌هایش، سعی کرد منطقی بماند. «این دیوار توخالی است. شاید اتاقکی پشتش باشد.» طوبی گفت: «اتاق نیست. گوش خانه است.» سارا با تندی پرسید: «خانه گوش دارد؟» پیرزن پاسخ داد: «چیزی که نفس بکشد، گوش هم دارد. چیزی که گوش داشته باشد، یاد می‌گیرد.» ایمان چراغ را روی گچ گرفت. ترک‌ها شکل حروف پیدا کرده بودند؛ نه فارسی امروز، نه خطی که سارا می‌شناخت. طوبی آهی کشید. «خط هوران است. زن اول خاندان شما با همین خط قرارداد بست.» سارا گفت: «با چه کسی؟» جواب از پشت دیوار آمد، با صدای لیلا: «با کسی که زیر زمین مانده بود و خواب می‌دید که خانه شود.» سپس دیوار، مانند سینه‌ای پر از تب، بالا آمد و فرو نشست.

آنان راهی جز شکافتن دیوار نداشتند. طوبی از گوشه تالار چکشی زنگ‌زده آورد و به ایمان داد. «فقط سه ضربه. بیشتر بزنی، او فکر می‌کند دعوتش کرده‌ای.» ایمان گفت: «او کیست؟» طوبی پاسخ نداد. ضربه اول، بوی نمک سوخته را در هوا پخش کرد. ضربه دوم، عکس‌های دیوار را لرزاند و از دهان زنان قاب‌شده، بخار سرد بیرون آمد. ضربه سوم، گچ را باز کرد. پشت دیوار، راهرویی باریک پیدا شد، پوشیده از پارچه‌های سفید که از سقف آویزان بودند؛ پارچه‌ها آرام تکان می‌خوردند، هرچند هیچ بادی نبود. سارا یکی را کنار زد و دید روی هر پارچه، نام زنی با خون خشک نوشته شده است. نام لیلا آخرین نام بود، اما زیر آن جای خالی برای نامی دیگر باقی مانده بود.

راهرو آنان را به اتاقی رساند که نباید در نقشه عمارت وجود می‌داشت. اتاق بی‌پنجره بود، اما ماه کامل در سقف آن می‌درخشید؛ نه تصویر ماه، خود ماه، کوچک و گرفتار، مثل چشمی نقره‌ای. در مرکز اتاق، گهواره‌ای چوبی قرار داشت. از گهواره صدای نفس کودک می‌آمد. سارا جلو رفت. ایمان بازویش را گرفت. «نه.» سارا گفت: «اگر کودکی آنجاست؟» طوبی، چشمانش را بست. «در این خانه، هر چیزی که شبیه کودک باشد، از بزرگسالان گرسنه‌تر است.» با این حال سارا پارچه گهواره را کنار زد. داخل آن، به جای کودک، آینه‌ای کوچک بود و در آینه چهره کودکی هشت‌ساله دیده می‌شد: سارا، اما با چشم‌هایی که خیلی پیر بودند. تصویر لبخند زد و گفت: «بالاخره بزرگ شدم.»

سارا عقب پرید. آینه از گهواره بیرون افتاد و نشکست؛ روی زمین چرخید و تصویر اتاقی دیگر را نشان داد. در آن تصویر، لیلا کنار چاه ایستاده بود و با زنی بلندقد، با موهای بسیار سیاه، حرف می‌زد. زن بلندقد چهره نداشت؛ جایی که باید صورت باشد، سطحی صاف و سفید بود، مثل پوست تخم‌مرغ. ایمان با دیدن او نفسش بند آمد. «همان است. همان که دیشب دیدم.» طوبی به زانو افتاد و پیشانی بر کف اتاق گذاشت. «هوران.» سارا پرسید: «پس هوران زن است؟» طوبی گفت: «بود. بعد خانه شد. بعد خانه گرسنه شد. بعد نام خودش را فراموش کرد و فقط نفس ماند.» در آینه، لیلا گریه نمی‌کرد. با آرامشی هولناک می‌گفت: «دخترم را نمی‌دهم.»

آینه ناگهان تاریک شد. از سقف اتاق، صدای قدم‌هایی وارونه آمد؛ انگار کسی آن بالا، روی سطح زیرین ماه، راه می‌رفت. ایمان آینه را برداشت و در کوله‌اش گذاشت. «مدرک لازم داریم.» طوبی با وحشت گفت: «چیزهای خانه را نمی‌دزدند. چیزهای خانه آدم را پس می‌گیرند.» ایمان خندید، اما خنده‌اش به سرفه تبدیل شد. روی گردنش رد انگشتانی سفید ظاهر شد، انگار کسی که دیده نمی‌شد، او را از پشت می‌فشرد. سارا با مشت روی هوای پشت او کوبید. فشار رها شد. ایمان افتاد و نفس‌نفس زد. از کوله‌اش، آینه با صدایی لطیف گفت: «دزد نه؛ پسر گمشده.» ایمان چشم‌هایش را بست و زمزمه کرد: «من پسر هیچ چاهی نیستم.»

طوبی راه خروج از اتاق ماه را می‌دانست. پشت گهواره، دری کوتاه بود که به اتاق خدمتکاران طبقه اول می‌رسید. وقتی بالا آمدند، عمارت تغییر کرده بود. راهرویی که صبح دیده بودند، حالا طولانی‌تر، سردتر، و پر از درهایی بود که روی هیچ‌کدام دستگیره نبود. ساعت دیواری تالار با صدای بلند کار می‌کرد، اما عقربه‌هایش خلاف جهت می‌چرخیدند. از آشپزخانه بوی قهوه می‌آمد. سارا، ایمان و طوبی به تالار برگشتند و لیلا را دیدند که پشت میز نشسته بود. موهایش خشک، لباسش تمیز، و صورتش زنده‌تر از هر خاطره‌ای بود. او فنجانی جلوی صندلی خالی گذاشت و گفت: «نشستی دیر شد، سارا. قهوه سرد می‌شود.»

سارا نزدیک نشد. «تو مادرم نیستی.» لیلا لبخند زد، زخمی و خسته. «از کجا می‌دانی؟ از جسدی که ندیدی؟ از قبری که نداشتم؟» ایمان به آرامی گفت: «این یک تقلید است.» لیلا نگاهش را به او دوخت. «تو هنوز اسم واقعی‌ات را نمی‌دانی، ایمان. نامت پیش از آنکه در بیمارستان روی دستبندت نوشته شود، در گهواره زیرزمین نوشته شده بود.» ایمان رنگ باخت. طوبی روی زمین نمک پاشید و دایره‌ای دور آنان ساخت. لیلا خندید. «مرزهای پیرزن ترک برداشته. امشب باران همه نمک‌ها را می‌برد.» سارا دفترچه را باز کرد و پرسید: «مادرم اگر مرد، چرا با خط خودش برای من نوشت؟» لیلا به فنجان اشاره کرد. «چون مرگ اینجا پایان نیست. فقط اتاق عوض می‌شود.»

صفحات دفترچه خودبه‌خود ورق خوردند. روایت لیلا آغاز شد؛ نه با کلمات، بلکه با تصاویری که از کاغذ برخاستند و مثل دود در تالار شکل گرفتند. بیست سال پیش، مردم کمرسنگ کودکی را برای آرام کردن خانه آورده بودند. کودک، ایمان، از خانواده‌ای بی‌نام در حاشیه روستا دزدیده شده بود. اما هوران قربانی را نپذیرفته بود، چون خون خاندان هاتف را می‌خواست. لیلا، همان شب، سارا را پنهان کرده و خودش به چاه رفته بود. او با آخرین نفسش شرط گذاشته بود: تا بیست سال، خانه از دخترش دور بماند. اما شرط‌ها تاریخ انقضا دارند، و حالا آن تاریخ رسیده بود. سارا احساس کرد کف تالار زیر پایش نرم می‌شود، مانند خاکی که آماده دفن کردن باشد.

لیلا، یا آنچه خود را لیلا نشان می‌داد، آرام گفت: «من هنوز می‌توانم شرط را تمدید کنم.» سارا پرسید: «با چه بهایی؟» زن با انگشت به ایمان اشاره کرد. «پسر پذیرفته‌نشده باید پذیرفته شود.» ایمان خندید، اما چشم‌هایش پر از اشک بود. «پس من از اول رسید بودم، نه آدم.» سارا گفت: «هیچ‌کس قربانی نمی‌شود.» طوبی زیر لب گفت: «جمله‌های قهرمانانه غذا نمی‌شوند، دخترم. اینجا برای زنده ماندن باید چیزی به دهان تاریکی گذاشت.» سارا دفترچه را ورق زد و به دنبال راهی دیگر گشت. میان صفحات، نقشه‌ای پیدا شد؛ نقشه عمارت با رگ‌هایی زیر کف، همه به چاه ختم می‌شدند. کنار نقشه نوشته بود: «قلب خانه در اتاق بی‌صدا می‌تپد.»

برای یافتن اتاق بی‌صدا باید تا نیمه‌شب صبر می‌کردند، چون تنها در ساعتی که ساعت معکوس به عدد سیزده می‌رسید، در آن اتاق باز می‌شد. ایمان پیشنهاد کرد فرار کنند. سارا گفت: «اگر برویم، خانه دنبالمان می‌آید.» طوبی تأیید کرد: «خانه‌هایی که قرارداد دارند، نشانی را از خون می‌خوانند. شهر، بیمارستان، قبرستان، همه برایش اتاق‌های دورند.» تا نیمه‌شب، در کتابخانه پناه گرفتند. کتاب‌ها پر از حاشیه‌نویسی‌های زنان مرده بود: هشدار، نفرین، دستور پخت غذاهای عزاداری، و نقشه‌هایی برای بستن دهان چاه. سارا در میان آنها عکس دیگری یافت؛ لیلا و طوبی جوان، کنار دختری بی‌نام. پشت عکس نوشته بود: «طوبی هم یک‌بار دختر داشت.»

پیرزن عکس را از دست سارا گرفت، اما دیر شده بود. صدایش شکست. «اسمش نرگس بود. هوران او را با صدای من صدا زد. من در را باز کردم.» سارا آهسته گفت: «برای همین مانده‌ای؟» طوبی سر تکان داد. «برای نگهبانی نه؛ برای مجازات.» ایمان، که کنار پنجره ایستاده بود، ناگهان گفت: «باران قطع شد.» همه به بیرون نگاه کردند. حیاط، زیر نور ماه، خشک و سفید شده بود؛ نه از برف، از نمک. روی نمک‌ها رد پای زنی دیده می‌شد که از حوض بیرون آمده و به سوی عمارت می‌آمد. ساعت تالار زنگ زد؛ یک، دو، سه، تا سیزده. در کتابخانه، قفسه وسطی آهسته کنار رفت و پشت آن راه‌پله‌ای تاریک پیدا شد. از پایین، صدایی بی‌صدا آنان را صدا زد.

راه‌پله پشت قفسه نه پایین می‌رفت، نه بالا؛ هر قدم طوری بود که بدن را در جهتی نامعلوم می‌کشید. سارا دست بر دیوار گذاشت و چیزی زیر کف دستش نبض زد. ایمان پشت سرش راه می‌رفت و هر چند ثانیه نام خود را آرام تکرار می‌کرد، انگار می‌ترسید خانه نام دیگری به او بچسباند. طوبی آخر می‌آمد و از کیسه کوچکش نمک می‌پاشید، اما دانه‌ها پیش از رسیدن به پله‌ها سیاه می‌شدند. در پایان راه، پرده‌ای از موی بلند آویزان بود. موها زنده بودند، کمی می‌لرزیدند، و بوی شامپوی قدیمی لیلا را می‌دادند. سارا با دست لرزان موها را کنار زد. آن سوی پرده، اتاق بی‌صدا بود؛ اتاقی که صدای قلب خود آدم را هم می‌بلعید.

در اتاق، هیچ چیز نبود جز میزی سنگی و روی آن، کاسه‌ای پر از آب. اما سکوتش چنان مطلق بود که سارا با وحشت دید دهان ایمان باز می‌شود و هیچ صدایی بیرون نمی‌آید. طوبی لب‌هایش را تکان داد، بی‌فایده. در این بی‌صدایی، تنها دفترچه می‌توانست حرف بزند. صفحه‌ای تازه باز شد: «برای بریدن نفس خانه، باید نام نخستینش را به آب برگردانید.» زیر جمله، نشانی از پنج حرف آمده بود؛ حروفی نیمه‌پاک‌شده، درهم و ترسناک. سارا فهمید نام هوران هم نام واقعی او نیست. نام واقعی در خاطره کسی پنهان شده بود که پیش از همه قربانی شده بود. روی سطح آب، تصویر دختر کوچکی پدیدار شد؛ نرگس، دختر طوبی، با روسری زرد و دست‌هایی پوشیده از خاک باغچه. او بی‌صدا گریه می‌کرد.

طوبی به سوی کاسه رفت و با انگشتان لرزان آب را لمس کرد. ناگهان صدایش برگشت، اما صدای دختربچه‌ای از دهان پیرزن بیرون آمد: «مامان، چرا در را باز کردی؟» طوبی عقب افتاد و جیغی خاموش کشید. ایمان او را گرفت. سارا به تصویر نرگس خیره ماند. دخترک لب‌هایش را آهسته حرکت داد. سارا از روی حرکت لب خواند: «زیر زبانم.» سپس تصویر محو شد و آب، مثل جوهر، سیاه گردید. ایمان با صدای تازه‌برگشته گفت: «زیر زبانش یعنی چه؟» طوبی، رنگ‌پریده و شکسته، گفت: «وقتی او را پیدا کردیم، زبانش را بریده بودند. من فکر کردم حیوانی…» جمله‌اش ناتمام ماند. سارا حس کرد چیزی در اتاق حرکت کرد؛ نه در گوشه‌ها، در خود سکوت.

درِ اتاق بی‌صدا ناگهان بسته شد. روی میز، کنار کاسه، جسم کوچکی ظاهر شد: زبانی خشک‌شده، پیچیده در نمک و موی کودک. طوبی با صدایی که دیگر پیر نبود، فقط مادر بود، گفت: «نرگس.» ایمان سر برگرداند و استفراغ کرد، اما چیزی جز آب شور از دهانش بیرون نیامد. سارا فهمید خانه دارد چیزی را بازسازی می‌کند؛ سندی از گذشته را نه برای آشکار کردن حقیقت، بلکه برای کامل کردن مراسمی ناتمام. دفترچه نوشت: «نام نخستین در زبان نخستین پنهان است.» طوبی دست برد تا جسم را بردارد، اما سارا مانع شد. «اگر لمسش کنی، دعوت می‌شود.» پیرزن به او نگاه کرد: «او دختر من است.» سارا جواب داد: «نه. این طعمه اوست.»

اما مادر بودن، گاهی از ترس قدیمی‌تر است. طوبی دست سارا را پس زد و زبان نمک‌پوش را برداشت. در همان لحظه، سکوت اتاق شکست. هزار صدا با هم خندیدند؛ صدای لیلا، نرگس، زنان عکس‌ها، کودکی سارا، و صدایی عمیق که از زیر همه آنها می‌آمد. دیوار روبه‌رو مثل پرده کنار رفت و پشت آن، چاهی دوم آشکار شد؛ کوچک‌تر، سفیدتر، پر از دندان‌های شیری. طوبی زبان را به دهان گذاشت و ناگهان با زبانی که مال او نبود، نامی را فریاد زد. کلمه در اتاق پیچید، اما سارا فقط نیمی از آن را شنید، زیرا ایمان ناگهان دستش را گرفت و گفت: «سارا، روی آب را ببین.» در کاسه، صورت لیلا پیدا شد، نه تقلید، نه سایه؛ واقعی، زخمی، و وحشت‌زده. او فقط یک جمله گفت: «طوبی دروغ گفت.»

پشت سر پیرزن، سایه هوران قد کشید و با دست‌های بی‌انگشت، دهان تازه طوبی را بست. و چراغ‌ها یکی‌یکی به درون کاسه افتادند.

چاه نمک

چراغ‌ها که در کاسه افتادند، تاریکی اتاق بی‌صدا به آب تبدیل شد. نه آبی که خیس کند؛ آبی سرد و سیاه که تا زانو بالا آمد و از درونش زمزمه‌هایی مثل ماهی‌های نابینا به پاهایشان می‌خورد. طوبی با دهانی بسته، صاف ایستاده بود. سایه هوران پشت او چنان نزدیک شده بود که مرز میان پیرزن و آن پیکر بی‌صورت معلوم نبود. سارا دست ایمان را کشید، اما پله‌ای که از آن آمده بودند ناپدید شده بود. دفترچه روی میز سنگی باز ماند و جمله‌ای تازه نوشت: «دروغ، در را ساخت.» سارا فریاد زد: «کدام دروغ؟» پاسخ از دهان بسته طوبی آمد؛ صدایی توخالی که لب‌ها را تکان نمی‌داد: «دروغی که مادر برای زنده ماندن گفت، و دروغی که نگهبان برای بخشیده شدن.»

ایمان چراغ‌قوه موبایلش را در آب انداخت تا دو دستش آزاد باشد. نور، از زیر سطح، اتاق را از پایین روشن کرد و چهره‌هایی را نشان داد که در آب وارونه شناور بودند. همه زن‌های عکس‌ها آنجا بودند، با موهایی باز و چشم‌هایی پر از نمک. میانشان لیلا دیده می‌شد، اما برخلاف بقیه، چشم‌هایش باز و انسانی بود. او با دست به کف اتاق اشاره کرد. سارا زیر آب را دید: در سنگی کوچکی، شبیه دریچه قبر، با پنج جای انگشت. ایمان گفت: «باید بازش کنیم.» طوبی، یا هوران در پوست او، خندید. «هر دری که باز کنید، یک نفر از شما پشتش جا می‌ماند.» سارا به طوبی نزدیک شد. «تو گفتی مادرم برای نجات من رفت. چه چیزی را پنهان کردی؟»

پیرزن ناگهان آزاد شد و روی زانو افتاد. خون از گوش‌هایش چکید. سایه هوران عقب رفت، اما کامل محو نشد؛ مثل لکه‌ای دودآلود در گوشه اتاق ماند. طوبی نفس‌نفس زد و گفت: «لیلا تنها نرفت. من او را هل دادم.» سکوتی سنگین‌تر از آب پدید آمد. ایمان زمزمه کرد: «چرا؟» طوبی به کاسه خالی نگاه کرد. «چون هوران گفت اگر دختر هاتف وارد چاه شود، نرگس را برمی‌گرداند. گفت فقط یک شب، فقط تا طلوع. من مادرت را به زیرزمین کشاندم. لیلا فهمید، اما دعوایی نکرد. فقط گفت: طوبی، اگر برگشتم، مرا ببخش؛ اگر برنگشتم، دخترم را ببخش.» سارا حس کرد چیزی درونش شکست، اما گریه نکرد. خانه منتظر گریه بود و او نمی‌خواست آب بیشتری به آن بدهد.

دریچه سنگی با فشاری از درون تکان خورد. پنج جای انگشت پر از خون تازه شد؛ خون سارا، ایمان، طوبی، لیلا که در آب بود، و پنجمین کسی که دیده نمی‌شد. ایمان دستش را روی یکی از حفره‌ها گذاشت. سارا هم همین کار را کرد. طوبی ابتدا تردید کرد، اما نگاه سارا او را واداشت. در لحظه تماس، خاطره‌ای مشترک به ذهنشان ریخت: حیاط عمارت در شب بارانی، لیلا که سارا را در صندوق چوبی پنهان می‌کند، ایمان کودک که بیهوش کنار حوض افتاده، طوبی با چاقویی در دست، و زن بی‌صورت که به آرامی می‌گوید: «خون باید از خاندان باشد، اما ترس می‌تواند از هر کسی باشد.» دریچه باز شد و پله‌هایی از نمک به اعماق تاریک پایین رفت.

پایین‌تر از زیرزمین، معدن نمکی قدیمی وجود داشت که هیچ نقشه‌ای نشانش نمی‌داد. دیوارهایش سفید و درخشان بودند و نور کم موبایل را هزار بار منعکس می‌کردند، چنان که آدم نمی‌دانست راه را می‌بیند یا فریب راه را. از سقف، قندیل‌های نمک آویزان بود و هر کدام چیزی درون خود داشت: دکمه لباس، دندان، تکه‌ای مو، انگشتر، مهر نماز، عروسک پارچه‌ای. طوبی گفت: «اینها یادگار کسانی‌اند که خانه کامل نخورد.» ایمان به یک قندیل نزدیک شد و انگشتری را شناخت. «این مال پدرخوانده من بود.» سارا گفت: «تو گفتی خانواده‌ات در تهران‌اند.» ایمان تلخ خندید: «از امشب معلوم شد هیچ چیز درباره تولدم نمی‌دانم. شاید درباره مرگشان هم دروغ گفته‌اند.»

معدن به چاهی نمکی ختم می‌شد؛ دهانه‌ای پهن و سفید که برخلاف چاه سیاه زیرزمین، درونش روشن بود. روشنایی آن از هیچ چراغی نمی‌آمد. ته چاه، چیزی می‌تپید: قلبی بزرگ از نمک، با رگ‌هایی که به سوی عمارت می‌رفتند. هر تپش، دیوارها را می‌لرزاند و از شکاف‌ها صدای خواب‌گردی خانه برمی‌خاست. سارا دفترچه را باز کرد. لیلا در صفحه‌ای تازه نوشته بود: «چاه سیاه دهان است، چاه نمک حافظه. اگر نام نخستین را پیدا کنی، قلب ترک می‌خورد. اگر نام را غلط بگویی، هر که دوستش داری با همان صدا تو را می‌کشد.» ایمان گفت: «نیمی از نام را شنیدی؟» سارا سر تکان داد. «طوبی فریاد زد، اما فقط صدای آخرش ماند: رام.»

طوبی زمزمه کرد: «آرام؟» معدن لرزید، اما نه به نشانه خشم. ایمان گفت: «هوران، آرام، شاید نامی قدیمی.» سارا به قندیل‌ها نگاه کرد. «نرگس گفت زیر زبانم. یعنی نام کامل روی زبانش پنهان بود. وقتی طوبی آن را برداشت، خانه او را وادار کرد فقط بخشی را بگوید.» پیرزن گریه می‌کرد. اشک‌هایش روی دیوار نمکی می‌افتاد و سوراخ‌های ریز باز می‌کرد. سارا برای لحظه‌ای او را نه نگهبان، نه خائن، بلکه مادری دید که بیست سال با خطای خود زندگی کرده بود. اما بخشش، اگر می‌آمد، بعد از نجات بود. از دور، صدای آواز لالایی پیچید: «بخواب که دیوار بیداره.» این بار صدا از قلب نمکی می‌آمد، و با صدای لیلا خوانده می‌شد.

آواز راهی مخفی را در دیوار باز کرد. آنان وارد دالانی شدند که سقفش کوتاه بود و باید خمیده می‌رفتند. روی دیوارها نقاشی‌هایی با زغال دیده می‌شد: زنانی که خانه را می‌سازند، مردانی که سنگ می‌آورند، کودکی که دهانش را با نخ می‌دوزند، و موجودی زیر زمین که ابتدا فقط نقطه‌ای سیاه است، بعد بزرگ می‌شود، بعد به شکل زنی با موهای بلند درمی‌آید. پایین آخرین نقاشی، خطی که سارا نمی‌شناخت حک شده بود. طوبی گفت: «این همان خط است.» ایمان از آینه کوچک عکس گرفت. تصویر در صفحه موبایل تغییر کرد و حروف فارسی شد: «او را آوارام صدا نزنید.» هر سه به هم نگاه کردند. سارا آرام تکرار کرد: «آوارام.»

زمین زیر پایشان شکاف برداشت. فقط تکرار آرام نام، کافی بود تا معدن بیدار شود. از قندیل‌ها دست‌هایی بیرون آمدند و به سوی آنان کشیده شدند. ایمان سارا را عقب کشید، اما یکی از دست‌ها مچ طوبی را گرفت. پیرزن فریاد زد و در همان فریاد، صدای نرگس هم شنیده شد. سارا با سنگ نمک به دست چسبیده کوبید. دست پودر شد، اما طوبی روی زمین افتاد و روی پوستش حروف سیاه ظاهر شد: «نام شنیده شد.» از انتهای دالان، چیزی شروع به آمدن کرد؛ نه راه می‌رفت، نه می‌خزید، بلکه دالان خودش را به سوی آن جمع می‌کرد. هوران، یا آوارام، داشت شکل واقعی‌تری پیدا می‌کرد. صورتش هنوز صاف بود، اما زیر پوست سفید، دهان‌های کوچک تکان می‌خوردند.

فرارشان به تالار آینه‌ها کشید؛ جایی زیر عمارت که دیوارهایش با صدها آینه قدی پوشیده شده بود. هر آینه تصویری متفاوت نشان می‌داد: سارا در حال پیر شدن، ایمان کودکی در گهواره، طوبی جوان کنار نرگس، لیلا در چاه، و روستای کمرسنگ که سال‌ها پیش در مراسمی جمع شده بود. در آخرین آینه، مردان و زنان روستا دیده می‌شدند که در شب‌های قحطی، برای زنده ماندن، زیر خانه قربانی می‌بردند. آوارام ابتدا نجات‌دهنده بود؛ رطوبت را از زمین کشید، گندم را از نمک رویاند، کودکان بیمار را شفا داد. اما هر بار که چیزی می‌داد، نامی می‌گرفت. وقتی مردم نام نخستین او را فراموش کردند، او از بخشنده به طلبکار بدل شد. خانه فقط سند بدهی بود.

سارا به آینه لیلا نزدیک شد. مادرش از پشت شیشه گفت: «حالا فهمیدی چرا نوشتم کامل بخوان؟» سارا با بغض گفت: «تو زنده‌ای؟» لیلا پاسخ داد: «به اندازه‌ای که بتوانم پشیمان باشم.» ایمان پرسید: «نام کامل چیست؟» لیلا نگاهش را به طوبی دوخت. «طوبی آن را می‌داند، اما اگر بگوید، نرگس برای همیشه می‌میرد.» طوبی فریاد زد: «او همین حالا هم مرده!» لیلا گفت: «نه. خانه بخشی از او را نگه داشته و با همان بخش تو را نگه می‌دارد.» سارا فهمید: نگهبان عمارت نه با کلید، بلکه با امید زندانی شده بود. آوارام از امید هم مثل خون تغذیه می‌کرد.

آینه‌ها یکی‌یکی بخار گرفتند و روی هر کدام جمله‌ای نوشتند: «یکی را بدهید، سه نفر بروند.» ایمان آهسته گفت: «معامله دوباره شروع شده.» سارا جواب داد: «نه. این بار ما شرط می‌گذاریم.» او دفترچه را بالا گرفت. «مادرم بیست سال وقت خرید. من چیزی نمی‌خرم. می‌خواهم بدهی را باطل کنم.» صدای خنده آوارام از پشت آینه‌ها آمد؛ خنده‌ای مثل شکستن استخوان‌های خشک در کیسه. «بدهی با خون نوشته شد.» سارا گفت: «پس با نام پاک می‌شود.» لیلا در آینه سر تکان داد. «نام کامل، سه بخش دارد: آوا، رام، و بخشی که زبان نرگس نگه داشت. آن بخش معنی‌اش در زبان قدیم، گرسنگی نیست؛ رهایی است.» طوبی به زمین خیره شد و زیر لب گفت: «وَش.»

سارا تکرار کرد: «آوا رام وش.» معدن لرزید، اما قلب نمکی نشکست. لیلا با وحشت گفت: «جدا نه. نام را باید در جایی گفت که نخستین بار شنیده شد.» ایمان فهمید. «کنار حوض؟» طوبی سر تکان داد. «نه. پایین‌تر. اتاقی زیر حوض هست. وقتی هوران نخستین قربانی را پذیرفت، مردم نامش را آنجا گفتند.» سارا پرسید: «چطور می‌رسیم؟» پیرزن به آینه‌ای اشاره کرد که حوض حیاط را نشان می‌داد. «از راه آب. اما یک نفر باید اینجا بماند و آینه‌ها را باز نگه دارد.» ایمان بی‌درنگ گفت: «من می‌مانم.» سارا مخالفت کرد. او لبخندی زد که بیشتر شبیه خداحافظی بود. «تمام عمرم دنبال گذشته تو آمدم. حالا که فهمیدم گذشته خودم هم همین‌جاست، حق دارم یک بار مفید باشم.»

سارا می‌خواست جواب دهد، اما آوارام از آینه پشت ایمان بیرون آمد؛ نه کامل، فقط دستی سفید، دراز و بی‌مفصل. دست به گلوی ایمان پیچید و او را به شیشه کوبید. آینه ترک نخورد؛ ایمان درون آن فرو رفت، مثل کسی که در آب عمیق سقوط کند. سارا فریاد کشید و به سمتش دوید. لیلا از آینه خودش گفت: «نه! اگر وارد شوی، دو نفر را می‌گیرد.» ایمان پشت شیشه، با چشمانی هراسان، چیزی را بی‌صدا گفت. سارا از حرکت لب‌هایش خواند: «حوض.» طوبی بازوی او را گرفت و کشید. «وقت نداریم.» آینه‌ها شروع به چرخیدن کردند و تالار به هزارتویی از بازتاب‌های دروغ بدل شد. در هر بازتاب، ایمان با مرگی متفاوت گرفتار بود.

طوبی راه آب را با کلید سیاه باز کرد. دری کف تالار گشوده شد و بوی حوض، بوی برگ پوسیده و رازهای مانده، بالا زد. پیش از آنکه پایین بروند، سارا به آینه ایمان برگشت. او هنوز زنده بود، اما پشت سرش پسرکی بی‌دندان ایستاده بود؛ همان کودک عکس زیرزمین. پسرک دستش را روی شانه ایمان گذاشت و این بار با صدایی که از شیشه عبور کرد، گفت: «برادر، بالاخره برگشتی.» ایمان دهان باز کرد، اما آوارام صدایش را برداشت. سارا فقط نگاه او را دید؛ نگاهی که التماس نمی‌کرد، دستور می‌داد. برو. او همراه طوبی به راه آب پرید. آب سرد از کمر گذشت و دیوارها تنگ شدند. بالای سرشان، خانه چنان نعره کشید که حوض ترک برداشت.

راه آب آنان را به تونلی باریک کشاند. طوبی جلوتر می‌رفت و نام کامل را آرام، بی‌صدا، با لب‌هایی لرزان تمرین می‌کرد. سارا پشت سرش، دفترچه را خشک نگه داشته بود، هرچند نمی‌دانست چگونه کاغذها در آن رطوبت خیس نمی‌شوند. ناگهان دفترچه باز شد و صفحه‌ای آخرین تصویر فصل را نشان داد: ایمان، پشت آینه، دستش را روی همان پسرک گذاشته بود، و هر دو به قلب نمکی نزدیک می‌شدند. زیر تصویر نوشته شد: «اگر پسر پذیرفته‌نشده خود را بپذیرد، نام تو را فراموش می‌کنی.» سارا سرش را بلند کرد. در تاریکی تونل، طوبی دیگر تنها نبود؛ کنار او نرگس راه می‌رفت، با روسری زرد، زبان بریده، و لبخندی که از مادرش طلبکار بود.

نرگس بدون صدا گفت: «مامان، این بار در را برای من نبند.» طوبی ایستاد. شانه‌هایش لرزیدند، اما برنگشت. سارا خواست دستش را بگیرد، ولی آب تونل ناگهان عقب کشید و کف سنگی آشکار شد؛ روی سنگ‌ها هزاران نام حک شده بود، نام‌هایی که بعضی هنوز گرم بودند. در میان آنها، سارا نام خودش را دید و کنار آن، نامی تازه که آرام شکل می‌گرفت: ایمان هاتف. او فهمید خانه نمی‌خواست فقط قربانی بگیرد؛ می‌خواست خاندان بسازد، گذشته جعل کند، و هر کس را که به آن نزدیک می‌شود، در شجره‌نامه گرسنگی خود بنویسد. از دور، صدای شکستن آینه آمد. بعد صدای ایمان، برای نخستین بار با طنین پسرک، در تونل پیچید: «سارا، من در را باز کردم.»

در انتهای تونل، آب حوض مثل پرده‌ای بالا رفت و پشت آن، اتاق نخستین قربانی با شمع‌های روشن پیدا شد. و نام کامل، روی دیوار، وارونه می‌درخشید. اما یک حرفش کم بود.

مهمان پنجم در آینه

اتاق نخستین قربانی کوچک‌تر از آن بود که سارا انتظار داشت. زیر حوض عمارت، جایی که باید فقط لجن و ریشه و سنگ باشد، اتاقی گرد ساخته بودند با دیوارهایی از آجر آبی و سقفی کوتاه که قطره‌های آب از آن نمی‌چکید؛ برعکس، قطره‌ها از کف بالا می‌رفتند و در سقف ناپدید می‌شدند. شمع‌های روشن دور اتاق، شعله‌هایی سیاه داشتند و دودشان پایین می‌خزید. روی دیوار روبه‌رو نام وارونه می‌درخشید: «شوماراوآ»؛ اما میان «ما» و «را» زخمی خالی بود، جای یک حرف. طوبی با دیدن آن زخم، دست بر دهان گذاشت. نرگس کنار او ایستاده بود، رنگ‌پریده و بی‌صدا، اما اکنون سایه داشت؛ سایه‌ای کوتاه که روی زمین به شکل زبانی بریده کشیده شده بود.

سارا پرسید: «حرف گمشده چیست؟» طوبی پاسخ نداد. دفترچه، که در دست سارا می‌لرزید، صفحه‌ای سفید نشان داد و سپس با خط لیلا نوشت: «حرف آخر را زنده‌ها نمی‌دانند. مرده‌ای باید آن را ببخشد.» نرگس سر بلند کرد و به مادرش نگاه کرد. طوبی عقب رفت. «نه. او را دوباره از من نخواه.» صدایی از حوض بالای سرشان آمد، صدای آب که روی آب راه می‌رود. آوارام از سقف حرف زد: «من چیزی را نمی‌خواهم که مال من است. تو او را به من دادی.» سارا به پیرزن خیره شد. «تو فقط لیلا را هل ندادی، نه؟» طوبی به دیوار تکیه داد و پیرتر شد. «من نرگس را هم آوردم. پیش از همه. در قحطی، وقتی شوهرم مرد و بچه‌ام از تب می‌سوخت.»

اتاق با اعتراف او گرم شد، مثل دهانی که نفس می‌کشد. طوبی ادامه داد: «آوارام آن زمان هنوز هوران نامیده می‌شد. گفت اگر زبان دخترم را بدهم، تبش را می‌برد. من نفهمیدم زبان یعنی چه. فکر کردم یعنی قول، یعنی دعا. صبح، نرگس بیدار شد، بی‌تب، اما دیگر حرف نزد. تا یک ماه زنده بود و هر شب با دهان خون‌آلود از خواب می‌پرید. بعد خانه او را کامل گرفت.» نرگس نزدیک مادر آمد و دست کوچکش را بالا برد. طوبی خواست لمسش کند، اما دست از میان تصویر گذشت. سارا فهمید حرف گمشده نه در دیوار، نه در زبان خشک‌شده، بلکه در بخشش نرگس است؛ بخششی که هیچ‌کس حق نداشت از او مطالبه کند. ایمان، پشت آینه، هنوز در خطر بود، اما اینجا زخمی قدیمی‌تر خون می‌داد.

صدای ایمان ناگهان از یکی از شمع‌ها درآمد. «سارا، برنگرد. من می‌توانم نگهش دارم.» شعله شمع تصویر او را نشان داد. ایمان در تالار آینه‌ها ایستاده بود و پسرک بی‌دندان، که حالا شبیه نسخه کوچکی از خود او بود، در بدنش فرو می‌رفت. ایمان فریاد نمی‌زد. با دقتی پزشکانه به این ادغام وحشتناک نگاه می‌کرد، انگار بدن خودش پرونده‌ای باشد که باید تا آخر بخواند. پشت سرش، قلب نمکی سریع‌تر می‌تپید. سارا گفت: «چیزی را نگه ندار. خودت بمان.» ایمان لبخند زد. «شاید خودم همین چیزم. پسری که هیچ‌وقت پذیرفته نشد.» آوارام از سقف خندید. «پذیرفتن، بهترین در است.» شمع خاموش شد و بوی موی سوخته فضا را پر کرد.

طوبی روی زمین نشست و به نرگس گفت: «دخترم، من در را باز کردم. من زبانت را دادم. من بعدش، سال‌ها، با نگهبانی و نمک و کلید، اسم گناه را وظیفه گذاشتم. تو لازم نیست مرا ببخشی.» نرگس سرش را کج کرد. سارا نفس خود را حبس کرد. در اتاق، برای نخستین بار، صدایی از خود دخترک آمد؛ نه با زبان، بلکه از سایه‌اش: «پس چرا هنوز مرا صدا می‌زنی؟» طوبی گریست. «چون اگر صدایت نزنم، می‌ترسم واقعاً مرده باشی.» نرگس گفت: «من وقتی مرده شدم که تو مرا امید نامیدی.» این جمله، از هر جیغی ترسناک‌تر بود. طوبی کیسه نمکش را باز کرد، آن را روی زمین ریخت، و کلید سیاه را وسط نمک گذاشت. «پس آزادت می‌کنم.»

آزادی در عمارت هوران صدای شکستن نداشت؛ صدای فراموش شدن داشت. نام نرگس از روی دیوارهای اتاق محو شد، از قندیل‌های نمک، از دفترچه، از زخم پوست طوبی. پیرزن با وحشت گفت: «نرگس؟» اما دیگر نام را درست به یاد نمی‌آورد. دخترک لبخند زد؛ نه طلبکار، نه غمگین. سایه زبانش از زمین بلند شد و به حرفی نورانی بدل شد: «ن». حرف گمشده روی دیوار نشست و نام وارونه کامل شد. سارا آن را در ذهن چرخاند: «آواراموشن.» همین که نام کامل در ذهنش شکل گرفت، اتاق لرزید و شمع‌های سیاه به شعله‌های سفید تبدیل شدند. از تالار آینه‌ها، فریاد آوارام برخاست؛ فریادی که شبیه فرو ریختن یک خانه در آب بود.

اما پیروزی کوتاه بود. طوبی نام دخترش را از یاد برده بود و همین فراموشی او را پوک کرد. پوستش خاکستری شد، چشم‌های زردش خاموش شدند، و صدایش به خش‌خشی نازک فروکاست. گفت: «من چه کسی را آزاد کردم؟» سارا کنار او زانو زد. «دخترت را.» طوبی لبخند زد، «پس دیر هم که باشد، یک کار درست کردم.» بعد سرش روی شانه سارا افتاد. نمک دور کلید سیاه گل داد و از هر دانه، جوانه‌ای کوچک بیرون زد؛ گل‌هایی بی‌رنگ که بوی صبح می‌دادند. سارا فرصت سوگواری نداشت. آب حوض ناگهان از سقف پایین ریخت و اتاق پر شد. دفترچه با خطی شتاب‌زده نوشت: «نام را به قلب ببر. اکنون او هم تو را می‌داند.»

راه بازگشت از اتاق زیر حوض، راهی نبود که آمده بودند. آب آنان را بالا برد و سارا در یک لحظه خود را در حیاط دید، کنار حوض ترک‌خورده، زیر آسمانی که هیچ ستاره‌ای نداشت. طوبی کنار حوض نبود؛ فقط کلید سیاه در دست سارا مانده بود و مزه نمک بر لب‌هایش. عمارت، پیش رویش، به آرامی تغییر می‌کرد. پنجره‌ها بسته و باز می‌شدند، ستون‌های ایوان مثل استخوان خم می‌شدند، و از زیر شیروانی صدای زایمان می‌آمد. روی پله‌ها، لیلا ایستاده بود. این بار بدنش نیمه‌شفاف نبود؛ زخمی به نظر می‌رسید. گفت: «نام را پیدا کردی.» سارا دوید و او را در آغوش گرفت، اما آغوش مادر سرد و مرطوب بود. لیلا زمزمه کرد: «من نمی‌توانم از در خانه بیرون بروم، مگر اینکه تو مرا فراموش کنی.»

سارا عقب کشید. «نه.» لیلا گفت: «خانه از یاد تغذیه می‌کند. مرا با خاطره تو نگه داشته. هرچه مرا بیشتر دوست داشته باشی، طنابم محکم‌تر است.» سارا گفت: «پس باید تو را نجات بدهم، نه فراموش.» لیلا با اندوه لبخند زد. «نجات گاهی شکل بی‌رحمی دارد.» از داخل عمارت، صدای ایمان آمد. او در آستانه در ظاهر شد، اما تنها نبود. پسرک بی‌دندان در سایه‌اش ایستاده بود و حرکاتش را نیم‌ثانیه دیرتر تکرار می‌کرد. ایمان گفت: «قلب آماده است. ولی او یک معامله تازه دارد.» سارا پرسید: «چه معامله‌ای؟» پسرک با دهان ایمان جواب داد: «نام کامل را بگو، قلب می‌شکند؛ اما هر کسی که نام را شنیده، یکی از عزیزانش را از یاد می‌برد. تو مادرت را. ایمان خودش را.»

لیلا سر پایین انداخت. ایمان با صدای خودش گفت: «من اگر خودم را فراموش کنم، شاید آزاد شوم. شاید هم چیزی که جایم می‌ماند، در را برای او باز کند.» سارا دانست آواراموشن آخرین دفاعش را ساخته است: بهای رهایی نه مرگ، بلکه فراموشی بود؛ ترسی ظریف‌تر، انسانی‌تر. آدمی با مرگ معامله می‌کند، اما با فراموشی چه؟ با این حال، قلب نمکی تندتر می‌زد و هر تپش، روستا را سفیدتر می‌کرد. دور میدان کمرسنگ، خانه‌ها روشن شدند؛ نه با چراغ، با چشم‌های کسانی که سال‌ها پیش خورده شده بودند. روستا بیدار شده بود تا شاهد فصل آخر قرارداد باشد. سارا کلید سیاه را فشرد و گفت: «راهی هست که نام را بگویم، اما یادهایم را ندهم؟»

لیلا پاسخ نداد. ایمان به پسرک نگاه کرد. پسرک شانه بالا انداخت، انگار رازی را بازی می‌دانست. سپس صدای آواراموشن از تمام پنجره‌ها آمد: «بله، دختر لیلا. راهی هست. به جای یاد، آینده‌ات را بده.» سارا حس کرد حیاط دور سرش چرخید. آینده یعنی چه؟ عشق، سفر، صبح‌های بی‌ترس، فرزندانی که شاید هرگز نداشته باشد، تمام نسخه‌هایی از خودش که هنوز زندگی نکرده بودند. لیلا فریاد زد: «قبول نکن!» ایمان هم گفت: «این دام است.» اما آواراموشن ادامه داد: «اگر آینده را بدهی، مادرت را به یاد خواهی داشت، ایمان خودش را به یاد خواهد داشت، و خانه می‌میرد. تو زنده می‌مانی، اما از لحظه خروج، هیچ فردایی برایت تازه نخواهد بود.» سارا معنای آن را نفهمید، تا زمانی که حوض تصویری نشان داد: خودش، پیر و تنها، در اتاقی بی‌پنجره، هر روز همان روز را زندگی می‌کرد.

سارا چشم از تصویر برداشت. «تو آینده را نمی‌خواهی. تو می‌خواهی من از انتخاب بترسم.» پنجره‌های عمارت با هم خندیدند. آواراموشن گفت: «ترس هم نوعی آینده است؛ چیزی که هنوز نیامده، اما بدن تو برایش می‌لرزد.» لیلا آرام به دخترش نزدیک شد. «من بیست سال پیش انتخاب کردم. نه چون شجاع بودم، چون مادرم بودم. حالا نگذار انتخاب من به زنجیر تو تبدیل شود.» ایمان، که سایه پسرک در پشتش پررنگ‌تر می‌شد، گفت: «سارا، شاید راه سوم در خود نام باشد. آوا یعنی صدا. رام یعنی آرام‌شده. وش شاید رهایی، و ن حرف نرگس. نام او از چیزهایی ساخته شده که از مردم دزدیده. اگر هر بخش را صاحبش پس بگیرد، نام بی‌قدرت می‌شود.»

این فرض مثل کبریتی کوچک در ذهن سارا روشن شد. «آوا را مادرم پس می‌گیرد، چون صدایش را دزدیده. رام را تو، چون با پذیرفته نشدن آرامت کرده. وش را طوبی با آزاد کردن دخترش پس گرفت. ن را نرگس داد.» ایمان گفت: «پس آواراموشن دیگر نام خودش نیست؛ فهرست دزدی‌های اوست.» لیلا لبخندی لرزان زد. «برای همین نام‌ها خطرناک‌اند. حقیقت را جمع می‌کنند.» آواراموشن از در ورودی عمارت بیرون آمد. حالا پیکرش بلندتر از ایوان بود، با پوستی سفید و دهان‌های کوچک زیر صورت بی‌چهره‌اش. «تحلیل‌های زیبا، غذای لذیذی نیستند.» زمین دهان باز کرد و راهی مستقیم به قلب نمکی آشکار شد. «بیایید. نام را آنجا امتحان کنید.»

پایین رفتن به سوی قلب، ورود به بدن هیولایی بود که شکل خانه گرفته باشد. دیوارها می‌تپیدند، پله‌ها آه می‌کشیدند، و از شکاف‌ها خاطرات بیرون می‌ریخت. سارا برگشت و دید لیلا کم‌رنگ‌تر می‌شود. لیلا گفت: «تا جایی که مرا به یاد داری، می‌آیم.» ایمان جلوتر رفت. پسرک دیگر در سایه‌اش نبود؛ کنار او راه می‌رفت. سارا پرسید: «اسم تو چیست؟» پسرک لبخند بی‌دندان زد. «همان که هرگز روی من نگذاشتند.» ایمان آهسته گفت: «پس فعلاً با من بیا.»

قلب نمکی در تالار مرکزی معدن می‌تپید، عظیم‌تر از قبل، و رگ‌هایش تا سقف رفته بودند. آواراموشن کنار آن ایستاد. «بگویید. هرچه نام‌ها را بهتر بفهمید، از دست دادنشان دردناک‌تر می‌شود.» سارا دفترچه را باز کرد، اما صفحاتش خالی بود. لیلا دست روی گلو گذاشت و زمزمه کرد: «آوا.» صدای او از دهان‌های کوچک پیکر هیولا بیرون کشیده شد و به سینه‌اش برگشت. برای نخستین بار، لیلا نه مانند خاطره، بلکه مانند زنی زنده نفس کشید. ایمان و پسرک دست در دست گذاشتند. ایمان گفت: «رام.» پسرک در بدن او فرو نرفت؛ در کنارش ایستاد و شکل نوری کوچک شد. طوبی حضور نداشت، اما گل‌های بی‌رنگ از نمک روییدند و کلمه «وش» را روی زمین ساختند. از دور، خنده بی‌صدای نرگس حرف «ن» را روشن کرد.

سارا باید همه را یک‌جا می‌گفت. اما آواراموشن برگ آخرش را رو کرد. قلب نمکی شکاف خورد و درونش آینده‌ای دیگر نمایان شد: سارا از عمارت بیرون می‌رود، کتابی درباره این ماجرا می‌نویسد، مردم می‌خوانند و داستان مادرش زنده می‌ماند. سپس آینده دوم: سارا نام را می‌گوید، خانه می‌میرد، ولی لیلا نیز چون دیگر چیزی نگهش نمی‌دارد، محو می‌شود؛ نه زندانی، نه زنده، فقط رها. آواراموشن گفت: «کدام ترسناک‌تر است، دخترم؟ هیولا را نگه داری تا مادرت را نگه داری، یا هیولا را بکشی و مادرت را از دست بدهی؟» سارا به لیلا نگاه کرد. مادرش چیزی نگفت. فقط همان ضربه قدیمی را با انگشت بر کف دست دخترش زد: سه ضربه، مکث، دو ضربه، مکث. رمز صدا زدن نبود؛ رمز خداحافظی بود.

سارا اشک‌هایش را پاک کرد و رو به قلب ایستاد. نام کامل روی زبانش آمد، اما در همان لحظه ایمان فریاد زد: «صبر کن!» او به شکاف قلب اشاره کرد. درون نمک، نه یک آینده، بلکه هزاران آینده زندانی بودند؛ آینده همه دختران و پسرانی که خانه خورده بود. اگر قلب می‌شکست، آینده‌ها آزاد می‌شدند، اما ممکن بود به صاحبان مرده برگردند و روستا را با خاطراتی که بدن نداشتند پر کنند. سارا پرسید: «چه کار کنیم؟» ایمان گفت: «قلب را نشکن. آن را وادار کن بازدم کند.» آواراموشن برای نخستین بار عقب رفت. لیلا فهمید و لبخند زد. «خانه نفس می‌کشد چون همیشه گرفته. هرگز پس نداده.» سارا نام را نه مثل نفرین، نه مثل دستور، بلکه مثل درخواست گفت: «آوا رام وش ن.» لرزید.

آخرین نفس خانه

لرزشی که پس از گفتن نام برخاست، شبیه زلزله نبود. زلزله زمین را می‌شکند، اما این لرزش از درون خاطره‌ها گذشت. سارا دید کودکی‌اش مثل شیشه‌ای نازک ترک برداشت، نه برای نابودی، برای عبور نور. قلب نمکی، که تا آن لحظه فقط می‌تپید و می‌گرفت، نخستین بازدم خود را بیرون داد. هوای معدن پر شد از صداهایی که سال‌ها بلعیده شده بودند: لالایی مادران، خنده کودکان، ناله مردان قحطی‌زده، دعاهای نیمه‌تمام، نام‌هایی که هنگام مرگ فراموش شده بودند. آواراموشن عقب رفت و پوست سفیدش مثل کاغذ سوخته جمع شد. دهان‌های کوچک زیر صورت بی‌چهره‌اش باز شدند و هر کدام صدایی را پس دادند. لیلا، کنار سارا، دست بر گلو گذاشت و با صدای خودش گریست.

اما قلب هنوز نشکسته بود. فقط باز شده بود، مانند صدفی زخمی، و درون آن آینده‌های زندانی به شکل پرنده‌های بی‌رنگ بال می‌زدند. ایمان جلو رفت. پسرک بی‌نام کنار او راه می‌رفت و دیگر ترسناک به نظر نمی‌رسید؛ بیشتر شبیه سایه کودکی بود که کسی فراموش کرده برایش شمع تولد روشن کند. ایمان گفت: «اگر اینها آزاد شوند، کجا می‌روند؟» لیلا پاسخ داد: «به کسانی که هنوز توان خواب دیدن دارند.» سارا فهمید منظورش روستا بود. کمرسنگ، با خانه‌های بسته و مردم مرده یا خاموش، سال‌ها آینده‌ای نداشت. آواراموشن آینده‌ها را در قلب نمکی نگه داشته بود تا هر نسل را به نسل بعدی بدهکار کند. اگر آینده‌ها برمی‌گشتند، روستا شاید برای نخستین بار پس از قحطی می‌توانست صبحی واقعی ببیند.

آواراموشن با صدایی که دیگر عظمت پیشین را نداشت، گفت: «نمی‌فهمید. من شما را زنده نگه داشتم. گندم دادم، آب دادم، مرگ را عقب انداختم.» سارا گفت: «و در عوض از ترس ما خانه ساختی.» موجود بی‌صورت به قلب چسبید. «انسان‌ها خودشان قرارداد آوردند. من فقط امضا کردم.» لیلا جلو رفت. «دروغ می‌گویی. تو گرسنگی را به زبانشان یاد دادی و اسمش را نجات گذاشتی.» آواراموشن به سوی او چرخید. «تو هم معامله کردی، لیلا. بیست سال برای دخترت خریدی.» لیلا سر بلند کرد. «بله. و حالا بدهی خودم را می‌پردازم، نه بدهی دخترم را.» سارا وحشت‌زده گفت: «نه. قرار بود رها شوی.» لیلا لبخند زد. «رهایی همیشه بیرون رفتن نیست. گاهی پس دادن آخرین چیزی است که نگه داشته‌ای.»

لیلا دستش را روی قلب نمکی گذاشت. آواراموشن جیغ کشید و رگ‌های نمک به دور مچ او پیچیدند. سارا دوید، اما ایمان گرفتش. «نه، سارا. گوش کن.» از قلب، صدای ضربه‌ای قدیمی آمد: سه ضربه، مکث، دو ضربه، مکث. لیلا همان رمز را از درون قلب می‌زد. سپس با صدایی که تمام معدن را روشن کرد، گفت: «آوا را پس گرفتم، اما سکوت را به تو برنمی‌گردانم.» بدنش به نور مرطوبی تبدیل شد و وارد شکاف قلب شد. پرنده‌های بی‌رنگ آینده، یکی‌یکی رنگ گرفتند: آبی، زرد، سبز، سرخ. هر رنگ با نامی همراه بود. نام نرگس، که سارا هرگز نباید می‌شنید اما حالا می‌دانست، مثل گل کوچکی از نور روی دستش نشست و سپس پر کشید.

قلب نمکی این بار بازدمی بلندتر داد. دیوارهای معدن فرو نریختند؛ شفاف شدند. پشت آنها، تصویر کمرسنگ پدیدار شد. میدان گلی، قصابی کج، آسیاب قدیمی، خانه‌های بی‌چراغ. بعد پرنده‌های آینده از زمین بالا زدند و به سوی روستا رفتند. هر کدام که از دیواری گذشت، پنجره‌ای روشن شد؛ نه با نور مردگان، با نور صبح. آواراموشن کوچک‌تر شد. موهای ریشه‌مانندش از زمین جدا می‌شدند، و هر ریشه که کنده می‌شد، بخشی از عمارت در بالا می‌مرد. سارا از میان تصویرها دید ایوان ترک خورد، حوض آب تیره را بیرون ریخت، پرده‌ها از نفس افتادند. خانه‌ای که قرن‌ها دم کشیده بود، نمی‌دانست چگونه بدون دزدی نفس بکشد. و این ندانستن، مرگ او بود.

ایمان کنار قلب زانو زد. پسرک بی‌نام روبه‌رویش نشست. «تو منی؟» پسرک شانه بالا انداخت. «من چیزی‌ام که از تو جدا کردند تا راحت‌تر باور کنی از اینجا نیستی.» ایمان چشم‌هایش را بست. «می‌ترسم اگر تو را بپذیرم، دیگر آن کسی نباشم که می‌شناختم.» پسرک گفت: «تو هیچ‌وقت آن کسی نبودی که می‌شناختی. اما می‌توانی کسی باشی که دروغ‌ها از او کم شده.» ایمان دستش را به سوی او دراز کرد. این بار ادغام با خشونت نبود. پسرک به شکل گرمایی نرم وارد سینه ایمان شد. مرد جوان نفس عمیقی کشید و گریست؛ گریه‌ای بی‌صدا، نه از درد، از بازگشت. سارا دست روی شانه‌اش گذاشت. او گفت: «اسمم هنوز ایمان است. فقط حالا می‌دانم چرا انتخابش کردم.»

آواراموشن که اکنون به اندازه زنی خمیده شده بود، به سوی سارا خزید. صورت صافش ترک برداشته بود و زیر ترک‌ها، چهره‌هایی گذرا دیده می‌شد: هوران، نرگس، لیلا، طوبی، زنان بی‌نام، حتی خود سارا. موجود گفت: «اگر من بمیرم، داستانم را چه کسی می‌گوید؟ شما انسان‌ها بدون هیولاهایتان، گناهتان را کجا پنهان می‌کنید؟» سارا دفترچه را برداشت. صفحاتش دیگر خونی نبودند؛ سفید و سبک شده بودند. «گناه را پنهان نمی‌کنیم. می‌نویسیم.» آواراموشن خندید، اما خنده‌اش سرفه‌ای نازک شد. «نوشتن هم خانه می‌سازد.» سارا گفت: «پس این بار خانه‌ای می‌سازم که درهایش باز بماند.» او دفترچه را در شکاف قلب گذاشت. کلمات لیلا از صفحات بلند شدند و مثل نخ‌هایی نورانی دور قلب پیچیدند.

نمک شروع به آب شدن کرد. نه مثل یخ، بلکه مثل خاطره‌ای که دیگر نیازی به مخفی شدن ندارد. آواراموشن تلاش کرد نام سارا را صدا بزند، اما هر بار فقط صدایی بی‌معنی از دهانش بیرون آمد. نام‌ها را از دست داده بود. سارا نزدیک شد و برای نخستین بار، بدون ترس، به صورت بی‌صورت نگاه کرد. «تو دیگر مرا نمی‌دانی.» موجود دست بلند کرد، اما دستش از میان هوا گذشت. ایمان کلید سیاه را که از طوبی مانده بود، در قلب فرو برد. کلید چرخید، صدای قفلی عظیم آمد، و تمام رگ‌های نمک از دیوارها جدا شدند. عمارت بالای سرشان ناله کرد. آواراموشن به نقطه‌ای سفید، بعد به دانه‌ای نمک، و سرانجام به هیچ تبدیل شد. با رفتنش، سکوتی پاک بر معدن نشست.

سکوت، این بار دشمن نبود. جایی برای نفس کشیدن بود. سارا و ایمان از پله‌هایی بالا رفتند که اکنون ساده و سنگی بودند. نه دهانی در دیوار بود، نه عکس‌هایی با چشم‌های نمکی، نه راهروهایی که طول بکشند. زیرزمین فقط زیرزمین بود: سرد، مرطوب، پر از شیشه‌های ترشی و ابزار زنگ‌زده. در آشپزخانه، آش بی‌نمک روی اجاق خشک شده بود. سارا برای لحظه‌ای انتظار داشت طوبی از پشت در بیاید و غر بزند که نمک مرز است. اما فقط نسیمی از پنجره شکستۀ آشپزخانه گذشت و بوی گل‌های بی‌رنگ را آورد. در تالار، آینه قدی لیلا هنوز زیر پارچه سفید بود. سارا پارچه را کنار زد. این بار فقط خودش را دید؛ خسته، خاکی، زنده. پشت سرش کسی نبود، اما دستش هنوز گرمای دستی مادرانه را به خاطر داشت.

سپیده از پشت کوه‌های کمرسنگ بالا می‌آمد. روستا، که دیشب شبیه قبرستانی با پنجره‌های بسته بود، حالا صدا داشت: پارس سگی دور، گریه نوزادی از خانه‌ای پایین میدان، باز شدن دری چوبی، و اذانی که از مسجد متروک پخش نمی‌شد، بلکه پیرمردی واقعی آن را می‌خواند. ایمان روی پله‌های ایوان نشست و صورتش را در دست‌ها گرفت. موهای سفیدش کمتر نشده بود، اما چهره‌اش جوان‌تر به نظر می‌رسید. گفت: «نمی‌دانم کجا بروم.» سارا کنار او نشست. «هر جا بروی، این بار خودت را همراه می‌بری.» او لبخند زد. «و تو؟» سارا به عمارت نگاه کرد. ساختمان هنوز ایستاده بود، اما دیگر زنده نبود؛ مثل استخوانی بزرگ که آفتاب بر آن افتاده باشد. «من باید بنویسم. نه برای فروش. برای اینکه کسی دوباره نگوید فقط یک قصه است.»

آنها پیش از ترک عمارت، سنگ قبر بی‌نام کنار حوض را بیرون آوردند. زیرش نه جسدی بود، نه صندوقی پر از طلا؛ فقط حفره‌ای کوچک با روسری زرد، چاقوی زنگ‌زده، و چند دانه نمک سیاه. سارا روسری را برداشت و روی شاخه چنار خشک بست. باد صبح آن را تکان داد. ایمان چاقو را در حوض انداخت و آب، برای نخستین بار، شفاف ماند. سارا روی سنگ قبر با نوک کلید نوشت: «برای آنان که نامشان گرفته شد.» سپس مکث کرد و زیر آن افزود: «و برای آنان که نام خود را پس گرفتند.» این سنگ، پایان مراسم نبود، آغاز شهادت بود. وقتی به میدان روستا رسیدند، راننده همان اتوبوس کنار جاده ایستاده بود، انگار هرگز نرفته باشد. او با دیدنشان صلوات نفرستاد. فقط گفت: «پس خانه بازدم کرد.»

سارا پرسید: «شما می‌دانستید؟» راننده به کوه‌ها نگاه کرد. «همه کمی می‌دانستند. دانستن کم، راحت‌تر از انجام دادن زیاد است.» ایمان خواست خشمگین شود، اما سارا مانع نشد و هم مانع شد؛ فقط دستش را روی بازوی او گذاشت تا بداند انتخاب با خودش است. ایمان آه کشید. «دیگر کافی است.» اتوبوس که راه افتاد، سارا از پنجره به کمرسنگ نگاه کرد. عمارت هوران در مه صبح فرو می‌رفت، اما این بار مه از آن نمی‌آمد؛ آن را می‌پوشاند، مثل کفنی آرام. در جیب پالتویش، دفترچه لیلا سبک شده بود. وقتی بازش کرد، تنها یک جمله در صفحه آخر باقی مانده بود: «اگر روزی صدایم را شنیدی، بترس؛ اگر سکوت کردی، آزاد شده‌ام.» سارا دفترچه را بست و سکوت کرد.

سال‌ها بعد، کتابی با عنوان «خانه‌ای که نفس می‌کشید» منتشر شد. بیشتر خوانندگان آن را داستانی ترسناک دانستند و درباره پایانش بحث کردند. برخی گفتند هیولا نماد قحطی است، برخی گفتند مادرانگی، برخی گفتند حافظه جمعی. سارا در هیچ مصاحبه‌ای توضیح نداد. او فقط یک بار، در پاسخ به خبرنگاری که پرسید آیا کمرسنگ واقعی است، گفت: «هر جا مردم برای نجات خود، نام دیگری را قربانی کنند، کمرسنگ واقعی است.» ایمان بعدها پزشکی قانونی را رها کرد و در شهری کوچک درمانگاهی برای کودکان بی‌نام و بی‌سرپرست راه انداخت. روی میز کارش، سنگ نمک سفیدی نگه می‌داشت که هرگز آب نمی‌شد. طوبی در هیچ سندی ثبت نشد، اما هر بهار کنار چنار خشک، گل‌های بی‌رنگ می‌روییدند.

و لیلا؟ سارا سال‌ها کوشید خوابش را ببیند، اما مادر هرگز نیامد. ابتدا این نیامدن زخمی تازه بود. بعد فهمید نیامدن، همان پاسخ است. لیلا دیگر مجبور نبود از پشت دیوار، از ته چاه، از گلوی هیولا صدایش کند. گاهی هنگام باران، سارا سه ضربه، مکث، دو ضربه، مکث، روی میز می‌زد و منتظر می‌ماند. چیزی جواب نمی‌داد. همین بی‌جوابی، آرامش بود. او سفر کرد، نوشت، و هر جا کودکی نامش را آهسته می‌گفت، گوش داد تا مطمئن شود کسی آن نام را نمی‌دزدد.

یک روز پاییزی، سارا پس از بیست سال به کمرسنگ برگشت. عمارت نبود. اهالی از سنگ‌هایش کتابخانه‌ای کوچک ساخته بودند. حوض قدیمی در حیاط کتابخانه مانده بود، پر از آب روشن و برگ‌های چنار. کودکان دور آن بازی می‌کردند و هیچ‌کس آنها را از نزدیک شدن نمی‌ترساند. روی سردر کتابخانه نوشته بودند: «خانه نام‌ها.» سارا کتابش را کنار دفترچه‌های تاریخ روستا دید. کنار پنجره، زنی جوان برای دخترش قصه می‌خواند. دخترک پرسید: «مامان، خانه‌ها واقعاً نفس می‌کشند؟» زن خندید و گفت: «اگر آدم‌ها نگذارند، نه.» سارا لبخند زد، اما در دلش گفت: خانه‌ها وقتی هیولا می‌شوند که سکوت، آجرشان شود.

پیش از غروب، او کنار چنار خشک رفت. درخت برخلاف انتظارش جوانه زده بود. شاخه‌ای که روسری زرد بر آن بسته بود، حالا برگ‌های ریز داشت و میان برگ‌ها، گلی بی‌رنگ می‌درخشید. سارا دست دراز کرد، اما گل را نچید. صدایی پشت سرش گفت: «بهتر است بعضی چیزها همان‌جا بمانند.» برگشت. ایمان بود، پیرتر و آرام‌تر. کنار او پسربچه‌ای ایستاده بود؛ یکی از کودکان درمانگاهش. ایمان گفت: «اسمش را خودش انتخاب کرده.» پسرک با غرور گفت: «آرمان.» سارا به نام گوش داد. زمین نلرزید، دیوارها نتپیدند. فقط باد برگ‌ها را تکان داد.

شب هنگام، کتابخانه چراغ‌هایش را روشن کرد. سارا و ایمان در حیاط نشستند. ایمان گفت: «فکر می‌کنی تمام شد؟» سارا سکوت کرد. بعد گفت: «هیولا تمام شد. اما سازنده‌اش ممکن است برگردد.» ایمان سر تکان داد. «پس باید مراقب قصه‌ها باشیم.» سارا گفت: «قراردادها، توجیه‌ها، سکوت‌های کوچک.» آسمان پرستاره بود؛ ساعت قدیمی اکنون درست کار می‌کرد و نه بار نواخت. از حوض تصویری نیامد. از دیوار صدایی نرسید. کتابخانه نفس نمی‌کشید؛ آدم‌ها درونش نفس می‌کشیدند. این تفاوت، رستگاری بود.

سارا همان شب نوشت: «ترس از تاریکی نمی‌آید؛ گاهی از دستی می‌آید که برای نجات تو، نام دیگری را در تاریکی می‌گذارد. هیچ خانه‌ای با نمک پاک نمی‌شود، مگر حقیقت بر آستانه‌اش ریخته شود. هیچ مادری با فدا شدن کامل نمی‌شود، مگر آنکه روزی دخترش حق داشته باشد او را رها کند. و هیچ هیولایی جاودانه نیست، اگر کسی پیدا شود که نام دزدیده‌شده را به صاحبش برگرداند.» قلم را زمین گذاشت. سپیده آرام می‌رسید. سارا چشم بست و بی‌آنکه منتظر صدایی باشد، خوابید. آرام.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *