وبلاگ
قصه کودکانه جوجهای که نمیخواست مسواک بزند

داستان جوجه کوچولویی که از مسواک فرار میکرد
خلاصه داستان
جیکجیکو، یک جوجه کوچولوی بامزه، هر شب از مسواک زدن فرار میکند و گوشهای قایم میشود.
او فکر میکند مسواک فقط قلقلکش میدهد و همه بازیهای شبانهاش را خراب میکند.
اما یک شب، با کمک یک لیوان آبی کوچولو و حبابهای خندان، نگاهش به مسواک عوض میشود.
این قصه کودکانه، آرام و شیرین، به کودک کمک میکند با داستان مسواک زدن کودک ارتباطی لطیف و دوستداشتنی بگیرد.
جیکجیکوی فراری
غروب که میشد، لانه نرم و گردِ مامانمرغی بوی دانه گرم و بالش پرپری میگرفت.
جیکجیکو، جوجه کوچولوی زرد و تپلی، تمام روز را جستوخیز کرده بود. یک بار روی بالش پرید، یک بار دور سبد چرخید، یک بار هم با نوکش به دکمه قرمز پتو زد و گفت: «تق!» و خودش خندید.
اما همین که ستاره اول در آسمان چشمک میزد، مامانمرغی با یک حوله کوچک، یک لیوان آبی و یک مسواک نرم میآمد و میگفت:
«وقتِ شستنِ نوک و دندانهاست، جیکجیکوی من.»
و هر شب، درست هر شب، جیکجیکو گردنش را کج میکرد و میگفت:
«نه، نه، نه! من نمیخواهم مسواک بزنم. مسواک قلقلکم میدهد.»
بعد هم تند و تند میدوید.
یک شب زیر پتو قایم میشد.
یک شب پشت بالش.
یک شب هم رفت توی سبد جورابهای کوچولویش و فقط دو تا چشم گرد و براقش پیدا بود.
مامانمرغی با خنده آرامی میگفت:
«جیکجیکو جان، دندانها هم مثل بالها مراقبت میخواهند.»
اما جیکجیکو نوکش را جمع میکرد و میگفت:
«نه. فردا. شاید هم پسفردا. شاید هم وقتی خیلی خیلی بزرگ شدم.»
آن شب هم همین شد.
او از کنار لیوان آبی جست زد، از روی بالش پرید و رفت گوشه لانه کز کرد.
ولی درست همان موقع، از کنار مسواک نرمِ کوچولو، یک صدای خیلی آرام آمد:
«اَهوم… کسی صدای مرا میشنود؟»
جیکجیکو پلک زد.
صدای دیگری آمد:
«من اینجا هستم… کنار لیوان آبی.»
جیکجیکو آرام آرام سرش را جلو برد.
انگار امشب قرار بود یک چیز عجیب و بامزه شروع شود.
صدای کوچولوی لیوان آبی
جیکجیکو اول فکر کرد خوابش گرفته است.
چشمهایش را مالید.
بعد گوشهای کوچولویش را تیز کرد.
صدا دوباره گفت:
«سلام، جیکجیکو. من لیوان آبیام. همان که هر شب از کنارم فرار میکنی.»
جیکجیکو دهانش گرد شد.
آهسته گفت: «تو… حرف میزنی؟»
لیوان آبی ریز ریز خندید.
«بله. البته فقط وقتی یک جوجه بازیگوش خیلی خوب گوش کند.»
جیکجیکو کمی جلوتر آمد.
مسواک نرم هم کنارش آرام تکان خورد؛ انگار از خجالت چیزی نمیگفت.
جیکجیکو با نوک کوچکش اشاره کرد و گفت:
«من از این خوشم نمیآید. هی میخورد به دندانم. هی قلقلکم میدهد.»
لیوان آبی گفت:
«خب، راستش را بخواهی، او اصلاً بدجنس نیست. او فقط شبها به سفر میرود.»
«سفر؟»
چشمهای جیکجیکو گردتر شد.
«بله. سفر روی دندانهای کوچولو. جاهایی که تکههای ریز دانه، خردههای نان و مزههای روز قایم میشوند. مسواک میرود و میگوید: تق تق تق، وقت رفتن است، وقت خوابیدن است.»
جیکجیکو خندید.
«مزههای روز هم میخوابند؟»
لیوان آبی گفت:
«البته. مگر لانه فقط جای خواب توست؟ دندانها هم شبها یک لانه تمیز دوست دارند.»
جیکجیکو کمی فکر کرد.
بعد آرام گفت:
«اما من هنوز دوستش ندارم.»
این بار خودِ مسواک نرم، با صدایی خیلی مهربان، گفت:
«اشکالی ندارد. لازم نیست همین حالا دوستم داشته باشی. فقط یک بار بگذار همراهت بیایم. خیلی آرام. خیلی نرم. مثل راه رفتن روی ابر.»
جیکجیکو به پرهای زردش نگاه کرد.
بعد به لیوان آبی.
بعد به مامانمرغی که ساکت و مهربان لبخند میزد.
او گفت:
«فقط یک بار. خیلی کوتاه. اگر زیادی قلقلکم دادی، فرار میکنم.»
لیوان آبی قلقل کوچکی کرد و گفت:
«قرار ما شد: آرام، نرم، ابر به ابر.»
و همینجا بود که جیکجیکو حس کرد شاید، فقط شاید، امشب با شبهای دیگر فرق داشته باشد.
حبابهای خندان
مامانمرغی کمی خمیر دندانِ توتفرنگی روی مسواک گذاشت.
یک بوی شیرین و خنک توی لانه پیچید.
جیکجیکو بینی کوچکش را بالا داد و گفت:
«اوه… بوی باغِ صورتی میدهد!»
مسواک نرم آرام گفت:
«آمادهای؟ فقط یک دور کوچولو.»
جیکجیکو اول چشمهایش را بست.
بعد خیلی آرام دهانش را باز کرد.
مسواک، نرمتر از آنچه فکر میکرد، روی دندانهایش چرخید.
نه تندی داشت، نه شلوغی.
فقط یک خشخش آرام بود، مثل صدای جاروی ابری روی پنجره صبح.
جیکجیکو یکدفعه خندید.
«ای وای، قلقلک دارد… ولی یک قلقلک بامزه!»
همان لحظه، از کنار لبهایش چند حباب کوچک بالا آمدند.
حبابها گرد و روشن بودند و انگار توی هر کدام یک لبخند کوچولو نشسته بود.
یکی گفت: «پوف!»
یکی گفت: «پاف!»
یکی هم گفت: «راه را باز کنید، دندانها دارند برق میزنند!»
جیکجیکو چنان خندید که نزدیک بود دوباره مسواک از دست مامانمرغی بیفتد.
او میان خندههایش گفت:
«حبابها هم حرف میزنند؟»
لیوان آبی گفت:
«فقط وقتی یک جوجه شجاع، اولین قدمش را برمیدارد.»
حالا دیگر جیکجیکو پاهایش را محکم روی بالش گذاشته بود.
دیگر عقب نمیرفت.
مسواک این طرف رفت، آن طرف رفت، جلو رفت، پشت رفت.
مامانمرغی هم آرام میگفت:
«نرم و آروم، نرم و آروم، دندونها میشن مثل ماهِ آروم.»
جیکجیکو هم با دهان پر از کف خندید و تکرار کرد:
«نرم و آروم، نرم و آروم…»
وقتی کار تمام شد، او توی لیوان آبی نگاه کرد.
دندانهای کوچکش برق میزدند.
واقعاً برق میزدند.
نه مثل ستاره خیلی دور.
مثل ستارهای که آمده باشد توی خودِ لبخندش بنشیند.
جیکجیکو آهسته گفت:
«فکر کنم… یک کم دوستش دارم.»
اما هنوز یک چیز مانده بود؛ مهمترین چیزِ قبل از خواب.
شبِ دندانهای برقبرقی
بعد از مسواک زدن، مامانمرغی صورت جیکجیکو را پاک کرد و او را در پتوی نرم و نقطهنقطهاش پیچید.
بادِ شب از پنجره کوچک لانه رد شد و بوی خنک برگها را آورد.
آسمان آرام بود.
ماه مثل یک چراغ شیری بالای شاخهها نشسته بود.
جیکجیکو سرش را روی بالش گذاشت.
اول با زبان کوچکش روی دندانهایش کشید.
همهچیز تمیز بود.
صاف بود.
خنک بود.
او با تعجب گفت:
«مامان… انگار دندانهایم لباس خواب پوشیدهاند.»
مامانمرغی خندید و پرِ نرمی روی سرش کشید.
«آره، عزیز دلم. لباس خوابِ برقبرقی.»
جیکجیکو به مسواک نگاه کرد که حالا آرام کنار لیوان آبی ایستاده بود.
دیگر از او نمیترسید.
دیگر از او فرار نمیکرد.
حتی دلش میخواست برایش اسم بگذارد.
گفت:
«از امشب اسم تو را میگذارم ابرِ قلقلکی.»
مسواک نرم با خوشحالی تکان کوچکی خورد.
لیوان آبی هم قلقل کرد.
همهچیز آنقدر آرام و خوب بود که لانه انگار کمی گرمتر شد.
جیکجیکو خمیازه کشید.
بعد با صدایی خوابآلود گفت:
«فردا شب هم میآیی؟ خیلی آرام… مثل ابر؟»
مسواک گفت:
«هر شب. نرم و آروم.»
جیکجیکو لبخند زد و همان جمله را زیر لب تکرار کرد:
«نرم و آروم، نرم و آروم، دندونها میشن مثل ماهِ آروم.»
آن شب، او خیلی زود خوابش برد.
در خواب دید روی یک ابر سفید نشسته و حبابهای خندان دورش میچرخند.
ماه از دور نگاهش میکند و میگوید:
«آفرین، جیکجیکوی کوچولو. چه لبخند روشنی داری.»
و از آن شب به بعد، وقتی ستاره اول چشمک میزد، جیکجیکو دیگر فرار نمیکرد.
فقط میگفت:
«ابرِ قلقلکی من کجاست؟ وقتِ برقبرقی شدنِ دندونهاست.»
پیام یا نتیجه لطیف داستان
گاهی چیزی که اول دوستش نداریم، اگر آرام و مهربان به ما نزدیک شود، میتواند تبدیل به یک دوست خوب شود.
کارهای کوچولوی هر شب، مثل مسواک زدن، کمکم حس امن و قشنگی به کودک میدهند.
بعضی عادتهای خوب، از یک لبخند کوچولو شروع میشوند.
بخش کوتاه برای والدین
این داستان به کودک کمک میکند مقاومت در برابر مسواک زدن را با خیالپردازی، بازی و احساس امنیت جایگزین کند.
لحن شنیداری و تکرارهای دلنشین آن، فرایند مسواک زدن را از یک دستور مستقیم به یک تجربه نرم و همراه تبدیل میکند.
قصه، بدون آموزش خشک، کودک را با مراقبت از دندانها آشنا میکند و میتواند بخشی از روتین شبانه شود.
همچنین برای کاهش لجبازی، افزایش همکاری و ایجاد تصویر مثبت از بهداشت فردی بسیار مفید است.