قصه کودکانه

قصه کودکانه موش کوچولویی که دروغ گفت و دمش گیر افتاد

قصه کودکانه

داستان بامزه موش دروغگو و دُم دردسرسازش

اینستاگرام خریدکده

خلاصه داستان

میمو، یک موش کوچولوی بازیگوش، برای اینکه پیش دوستانش مهم‌تر به نظر برسد، یک دروغ بامزه می‌گوید.
او می‌خواهد ثابت کند از سوراخ باریک انبار رد شده، اما ناگهان دمش همان‌جا گیر می‌افتد.
هرچه بیشتر پنهان‌کاری می‌کند، ماجرا خنده‌دارتر می‌شود.
تا وقتی که بالاخره راستش را می‌گوید و می‌فهمد گفتن حقیقت، هم دل را سبک می‌کند و هم کمک را آسان‌تر.

قصه کودکانه

بوی شیرینی و یک حرف خیلی گنده

صبح نرم و آفتابی بود.
روی برگ‌های نعنا، قطره‌های ریز برق می‌زدند و از پنجره کوچک آشپزخانه، بوی شیرینی دارچینی بیرون می‌آمد.
میمو، موش کوچولوی خاکستری، نوک دمش را تاب می‌داد و بو را هُپ‌هُپ توی بینی‌اش می‌کشید.

کنار دیوار، بپرکِ خرگوش، جیرجیرکِ سبز و تی‌تی گنجشک ایستاده بودند. همه به سوراخ باریکی نگاه می‌کردند که پشت درِ انبار بود. از همان‌جا بوی کشمش، آرد و شیرینی می‌آمد.

بپرک گفت:
«کاش یکی می‌فهمید توی انبار چه خبر است.»

میمو سینه‌اش را جلو داد. سبیل‌هایش را صاف کرد و گفت:
«من که دیشب رفتم توی انبار! حتی روی شیشه مربا هم سر خوردم!»

سه جفت چشم گرد شد.

تی‌تی با تعجب پرسید:
«راستی؟ از همین سوراخ؟»

میمو خندید و گفت:
«برای من که کاری ندارد. من ریزه‌میزه‌ام، تیز و بامزه‌ام!»

او این جمله را خیلی دوست داشت. دوباره هم گفت:
«ریزه‌میزه‌ام، تیز و بامزه‌ام!»

بعد، پیش از آنکه کسی چیزی بپرسد، سرش را داخل سوراخ برد. شانه‌هایش رد شد. شکمش رد شد. پاهای کوچکش هم رد شدند.
اما همین که خواست دم دراز و نرمش را بکشد داخل، دمش لای دسته یک سبد حصیری و گوشه در گیر کرد.

میمو یک تکان خورد.
تکان دوم.
تکان سوم.

دم گفت: «نه!»

ولی میمو با صدای زورکی خندید و گفت:
«اوه، چیزی نیست! من فقط… فقط دارم یک حرکت مخصوص انجام می‌دهم.»

بیرون، دوستانش چشم‌انتظار بودند.
داخل انبار، بینی میمو پر از بوی شیرینی شده بود.
و دمش، مثل یک بند خاکستریِ کوچولو، همان‌جا گیر کرده بود و تکان‌تکان می‌خورد.

دُمی که گفت «ای وای»

داخل انبار، همه چیز خوش‌بو و نرم و پودری بود.
کیسه‌های آرد مثل کوه‌های سفید کنار هم نشسته بودند. یک قاشق چوبی روی زمین افتاده بود. چند دانه کشمش هم آن‌طرف‌تر برق می‌زدند.
میمو دلش می‌خواست فقط یک قدم جلوتر برود، اما نمی‌توانست. دمش محکم گیر کرده بود.

بیرون، بپرک صدا زد:
«میمو، رسیدی؟»

میمو گفت:
«بله! خیلی هم راحت! من فقط… دارم جاها را بررسی می‌کنم.»

در همان لحظه خواست خیلی آرام دمش را بکشد.
لق.
لق‌لق.
تق.

هیچ اتفاقی نیفتاد.

تی‌تی گفت:
«چرا بیرون نمی‌آیی؟»

میمو لبخند زورکی زد؛ البته کسی لبخندش را نمی‌دید. گفت:
«من دارم بازیِ کش‌وقوسِ دم انجام می‌دهم! خیلی مهم است.»

جیرجیرکِ سبز گفت:
«پس من برای دمت آهنگ می‌زنم!»
و شروع کرد: «جیر جیر، جیر جیر، دم دراز نرم‌نرم بچرخ!»

بپرک هم از بیرون خیلی آرام در را هل داد.
در تکان خورد.
سبد تکان خورد.
دم میمو هم گفت: «ای وای!»

اما میمو باز هم راستش را نگفت.
گفت:
«نه نه، عالی بود! من خودم خواستم همین‌جوری بمانم.»

همان وقت یک گرد آرد از بالای کیسه پف کرد و روی بینی‌اش نشست.
میمو عطسه کرد:
«هاچی!»

یک دانه کشمش روی سرش افتاد.
تی‌تی خندید. بپرک خندید. جیرجیرک هم خندید.
خود میمو هم دلش می‌خواست بخندد، اما ته دلش یک گره کوچک افتاده بود؛ درست مثل گره‌ای که انگار توی دمش خورده بود.

تیک‌تاکِ ساعت آشپزخانه شنیده می‌شد.
بوی شیرینی هنوز می‌آمد.
و میمو کم‌کم فهمید یک دروغ کوچولو گاهی می‌تواند یک دردسر بلند و دراز درست کند؛ درست به بلندی دم خودش.

وقتی راستش را گفت

چند دقیقه بعد، تی‌تی آرام‌تر از همیشه پرسید:
«میمو… تو واقعاً دلت می‌خواهد همین‌جا بمانی؟»

این بار صدای او شوخی نداشت. مهربان بود. خیلی مهربان.

میمو چیزی نگفت.
فقط به کیسه آرد نگاه کرد.
بعد به کشمش کنار پایش.
بعد به دمش که هنوز گیر کرده بود و دیگر اصلاً خوشش نمی‌آمد آن را تکان بدهد.

بپرک هم آرام گفت:
«اگر مشکلی هست، بگو. ما مسخره‌ات نمی‌کنیم.»

گره کوچک توی دل میمو، یک‌کم شُل شد.
او لب‌هایش را جمع کرد و خیلی آهسته گفت:
«من… من دیشب توی انبار نیامده بودم.»
بعد یک نفس عمیق کشید و ادامه داد:
«فقط خواستم شما فکر کنید من خیلی خیلی زرنگم. خواستم برایم دست بزنید. بعد… بعد برای نشان دادن حرفم رفتم تو، و دمم گیر کرد.»

بیرون برای یک لحظه ساکت شد.

میمو گوش‌هایش را خواباند.
فکر کرد شاید همه ناراحت شوند.
شاید بگویند: «ای دروغگو!»
شاید دیگر با او بازی نکنند.

اما تی‌تی گفت:
«اوه… پس حالا فهمیدیم چه شده.»

بپرک گفت:
«خوب شد گفتی. حالا می‌توانیم درست کمکت کنیم.»

جیرجیرکِ سبز هم گفت:
«پس آهنگ را عوض می‌کنم. این یکی آهنگِ کمک است!»

بپرک گوشه در را نگه داشت.
تی‌تی با نوکش دسته سبد را بالا آورد.
جیرجیرک گفت:
«یک… دو… سه!»

میمو خیلی آرام دمش را عقب کشید.
لق.
لق‌لق.
پوف!

دمش آزاد شد.

او از سوراخ بیرون غلت خورد و مستقیم توی یک تپه آردی افتاد.
حالا از نوک گوش تا نوک پنجه‌ها سفیدِ سفید شده بود؛ مثل یک موش برفی کوچولو.

همه خندیدند.
خود میمو هم خندید.
این بار خنده‌اش واقعی بود، نرم بود، سبک بود.

دُمِ سبک، دلِ سبک

عصر که شد، حیاط آرام‌تر شد.
باد، بوی نعنا و دارچین را با هم قاطی کرده بود.
روی یک تکه پارچه چهارخانه، چند خرده‌شیرینی گذاشته بودند و همه دور هم نشسته بودند.

میمو دمش را با دو دست گرفته بود و نگاهش می‌کرد. دمش سالم بود، فقط کمی پُف کرده بود. تی‌تی یک روبان خیلی نازک آبی به نوک آن بسته بود. بپرک گفت:
«این برای دمی است که بالاخره راهش را پیدا کرد.»

میمو خندید.
یک خرده‌شیرینی برداشت و گفت:
«راستش را بخواهید، وقتی دروغ گفتم، اول دلم قلقلکی شد. بعد گره شد. بعد همان گره رفت تا نوک دمم.»

جیرجیرکِ سبز با دهان پُر گفت:
«خوب شد گره‌ات باز شد.»

بعد تی‌تی شیطنت‌آمیز پرسید:
«میمو، تو می‌توانی تا بالای ابرها بپری؟»

همه ساکت شدند و به او نگاه کردند.

میمو چشم‌هایش را گرد کرد، بعد خندید و گفت:
«نه. ولی شاید بتوانم تا روی همان جعبه چوبی بپرم. آن هم اگر لیز نخورم!»

همه زدند زیر خنده.

از آن روز به بعد، هر وقت میمو می‌خواست یک حرف خیلی گنده بزند، اول به دمش نگاه می‌کرد.
دمش نرم‌نرم تاب می‌خورد و انگار برایش می‌گفت:
«راستش را بگو. راستش هم قشنگ است.»

و میمو هم زیر لب جواب می‌داد:
«ریزه‌میزه‌ام، تیز و بامزه‌ام… ولی از همه بهتر، راست‌راست و ساده‌ام.»

بعد دمش را تاب می‌داد، خرده‌شیرینی‌اش را می‌خورد و با خیال راحت، کنار دوستانش می‌خندید.

پیام یا نتیجه لطیف داستان

گاهی یک راستِ کوچولو، از یک حرفِ بزرگ و قشنگ خیلی سبک‌تر و دل‌نشین‌تر است.
وقتی بچه‌ها حقیقت را می‌گویند، دلشان آرام‌تر می‌شود و دیگران هم بهتر می‌توانند کمکشان کنند.
دوستی، کنار خنده و مهربانی، با صداقت هم شیرین‌تر می‌شود.

بخش کوتاه برای والدین

این داستان به کودک کمک می‌کند مفهوم راستگویی را بدون آموزش مستقیم و خشک لمس کند.
ماجرای طنزآمیز گیر کردن دم، باعث می‌شود کودک رابطه بین پنهان‌کاری، اضطراب و حل شدن مسئله را ساده‌تر درک کند.
ریتم کوتاه فصل‌ها و تکرارهای نرم، قصه را برای شنیدن و قصه‌خوانی بلند بسیار مناسب می‌کند.
همچنین داستان می‌تواند گفت‌وگوی خوبی درباره احساس خجالت، نیاز به کمک گرفتن و امنیت در بیان حقیقت ایجاد کند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *