وبلاگ
قصه کودکانه خرگوش بامزه و فرار از دندانپزشکی

قصه خرگوش بامزه در دندانپزشکی جنگل
خلاصه داستان
هویجی، خرگوش کوچولوی بازیگوش، یک روز با دندان درد ریزی بیدار میشود.
وقتی میفهمد باید به دندانپزشکی برود، هاپهاپ فرار میکند و خودش را پشت باغ هویجها قایم میکند.
اما در راه، با کمک دوستان مهربانش میفهمد دندانپزشکی آنقدرها هم ترسناک نیست.
این قصه کودکانه با فضایی نرم و بامزه، از شجاعت، آرامش و مراقبت از دندانها میگوید.
قصه کودکانه خرگوش
فصل 1: دندان کوچولوی قلقلکی
صبحِ زود بود. نور آفتاب از لای برگهای نرم هویجها روی بالش هویجی افتاده بود. هویجی، خرگوش کوچولوی سفید، کش و قوسی آمد و گفت: «امروز روز دویدن و پریدن است!»
او یک هویج ترد برداشت. خواست یک گاز بزرگ بزند که ناگهان گفت: «آخِی!»
دندان کوچکش تیر خیلی کوچکی کشید. نه خیلی بد. نه خیلی ترسناک. فقط یک «آخِی» ریز و قلقلکی.
مامانخرگوشه گوشهایش را صاف کرد و آرام پرسید: «دندانت درد گرفت؟»
هویجی لپش را گرفت و گفت: «فقط یک ذره. به اندازه نوک دم یک پروانه.»
مامان لبخند زد و گفت: «پس امروز باید برویم دندانپزشکی جنگل.»
همین که هویجی کلمه دندانپزشکی را شنید، چشمهایش گرد شد.
گفت: «دندانپزشکی؟ همان جایی که صندلیاش بالا و پایین میرود؟ همانجا که چراغش مثل خورشید توی صورتت روشن میشود؟»
مامان خندید. «بله، همانجا. ولی آنجا مهربان است. خیلی هم تمیز و آرام.»
اما هویجی دیگر چیزی نشنید. توی ذهنش صندلی بزرگی آمد که تا ابرها بالا میرود. آینهای آمد که شاید دندانش را قلقلک بدهد. حتی صدای خیالی «ویزز» هم توی گوشش پیچید.
او آرامآرام عقب رفت. بعد آرامتر. بعد یکهو گفت: «من فقط میروم کفشهایم را پیدا کنم!»
و هاپ!
یک پرش.
هاپ!
یک پرش دیگر.
و قبل از آنکه مامان چیزی بگوید، خرگوش کوچولو از در لانه بیرون زد.
باد خنکی آمد. برگها تکان خوردند. هویجی زیر لب گفت: «نه، نه، نه… من به دندانپزشکی نمیروم. اصلاً نمیروم.»
اما دندان کوچکش باز هم یک «آخِی» کوچک گفت.
و درست همان موقع، از پشت بوتههای شبدر، صدای آشنایی آمد: «هویجی، کجا با این عجله؟»
فصل 2: فرار هاپهاپی تا باغ هویج
پشت بوتههای شبدر، تیتی لاکپشته نشسته بود و یک برگ کاهو را خیلی آرام میجوید. آنقدر آرام که انگار وقت، توی جیبش خوابیده بود.
تیتی گفت: «چرا اینقدر هاپهاپی میدوی؟»
هویجی نفسنفس زد و گفت: «دارم فرار میکنم. از دندانپزشکی!»
تیتی پلک زد. خیلی آرام. بعد گفت: «آها. پس برای همین یک لپت باد کرده و آن یکی نه؟»
هویجی فوری لپش را با پنجه پوشاند. «خیلی کم باد کرده. اصلاً شاید باد نکرده. شاید فقط خوابآلود است.»
همان موقع، ریزپر گنجشک کوچولو از بالای شاخه پایین پرید و گفت: «من همهچیز را شنیدم. فرار از دندانپزشکی؟ چه ماجرای بزرگی!»
بعد با شیطنت دور هویجی چرخید و گفت: «ولی تو که نمیتوانی درست هویج بخوری.»
هویجی خواست مخالفت کند، اما وقتی یک تکه هویج گاز زد، باز همان «آخِی» کوچولو برگشت.
تیتی لبخند زد و گفت: «دندان اگر ناراحت شود، خودش نمیتواند حرف بزند. با درد کوچکش میگوید: من را ببین.»
ریزپر هم بالهایش را تکان داد. «من یک بار رفتم دندانپزشکی. آنجا یک لیوان آبی داشتم با عکس توتفرنگی. آخرش هم جایزه گرفتم.»
هویجی کمی مکث کرد. «واقعاً؟»
ریزپر گفت: «واقعاً. خانم دکتر اول آینه کوچکش را نشانم داد. گفت این فقط نگاه میکند، گاز نمیگیرد.»
تیتی هم گفت: «و من شنیدهام آنجا بوی سیب میآید، نه بوی ترس.»
هویجی آرام شد، ولی نه کاملاً. گوش راستش هنوز کمی لرزید.
گفت: «اگر رفتم و صندلیاش من را تا ماه برد چه؟»
ریزپر خندید. «من با تو میآیم. اگر تا ماه رفتی، من هم میآیم.»
تیتی هم گفت: «و من پایین منتظر میمانم. البته تا من برسم، تو احتمالاً برگشتهای.»
برای اولین بار، هویجی خندید. یک خنده کوچک و کجوکوله.
بعد سه دوست، از میان گلهای بابونه و علفهای نرم، به راه افتادند.
جلوتر، تابلوی چوبی کوچکی زیر نور آفتاب برق میزد:
«دندانپزشکی جنگل؛ لبخندهای نرم و براق»
هویجی یک نفس عمیق کشید.
دلش هنوز کمی تند میزد.
اما حالا کنجکاوی هم آرامآرام کنار ترس نشسته بود.
فصل 3: دندانپزشکی با بوی سیب
دندانپزشکی جنگل اصلاً شبیه چیزی که هویجی در ذهنش ساخته بود نبود.
نه دیوارهای ترسناک داشت.
نه صدای عجیب.
نه صندلیای که تا ابرها بالا برود.
در را که باز کردند، بوی سیب شیرین و نعنا در هوا پیچید. کنار پنجره، یک گلدان بنفشه بود. روی دیوار، نقاشی دندانهای خندان آویزان بود. حتی قالیچه کف اتاق هم شکل ابر داشت.
پشت میز، خانم دکتر موشی با عینک گرد و روپوش آبی روشن نشسته بود. او آنقدر آرام حرف میزد که انگار کلماتش با پنبه ساخته شده بودند.
گفت: «بهبه، مهمان کوچولوی ما رسید. اسم شما؟»
هویجی خیلی آرام گفت: «هویجی… ولی من فقط برای نگاه کردن آمدهام.»
خانم دکتر لبخند زد. «چه خوب. ما هم اول فقط نگاه میکنیم.»
او یک آینه کوچولوی براق نشان داد. «این آینه فقط نور را میگیرد و دندان را پیدا میکند.»
بعد یک لیوان کوچک داد با عکس هویج و گفت: «این هم برای شجاعترین خرگوش امروز.»
هویجی روی صندلی نشست. صندلی کمی بالا رفت. فقط کمی. نه تا ماه. نه حتی تا ابر.
ریزپر از کنار پنجره گفت: «دیدی؟ هنوز روی زمینیم!»
تیتی هم که تازه رسیده بود، از در گفت: «من هم گفتم عجله نکنید!»
خانم دکتر خیلی نرم دندان هویجی را نگاه کرد. بعد گفت: «آها. یک تکه ریز هویج خشک اینجا گیر کرده و دندان را ناراحت کرده.»
هویجی چشمهایش را باز کرد. «فقط همین؟»
خانم دکتر گفت: «فقط همین. حالا با باران کوچولو میشوییمش.»
او دستگاه آب را روشن کرد. یک «پیشت» نرم آمد، مثل باران روی برگ.
بعد با یک برس کوچولوی چرخان، دندان را تمیز کرد. نه درد داشت، نه ترس. فقط کمی قلقلک داشت.
چند دقیقه بعد، خانم دکتر گفت: «تمام شد.»
هویجی پلک زد. «تمام شد؟ همین حالا؟»
خانم دکتر گفت: «بله، خرگوش شجاع. حالا امتحان کن.»
هویجی یک تکه هویج نرم برداشت. گاز زد.
هیچ «آخِی»ای نیامد.
فقط صدای ترد و خوشحال هویج بود.
و همینجا بود که گوشهایش از خوشحالی بالا رفتند، خیلی بالا.
فصل 4: لبخند نرم هویجی
هویجی وقتی از دندانپزشکی بیرون آمد، آسمان همان آسمان بود، باد همان باد بود، و دنیا همان دنیای همیشگی.
فقط یک چیز عوض شده بود.
لبخند خودش.
او کنار باغچه ایستاد و یک هویج شیرین را با خیال راحت گاز زد. «قرچ!»
بعد خندید. این بار صاف و روشن. نه کجوکوله. نه نگران.
گفت: «من برگشتم! و دندانم هم خوشحال است!»
ریزپر دور سرش چرخید و آواز خواند:
«هاپهاپ، هویجی جان،
رفت و آورد لبخندان!»
تیتی هم که بالاخره کامل به آنها رسیده بود، آرام گفت: «دیدی؟ بعضی راهها اگرچه کمی نگرانکنندهاند، آخرشان خیلی سبک و راحت میشود.»
وقتی هویجی به خانه برگشت، مامانخرگوشه او را بغل کرد.
گفت: «خرگوش کوچولوی من، کجا بودی؟»
هویجی سرش را پایین انداخت و گفت: «اول فرار کردم. بعد فکر کردم. بعد با دوستانم رفتم. و حالا دیگر میدانم دندانپزشکی همیشه ترسناک نیست.»
مامان پیشانیاش را بوسید. «مهم این است که برگشتی و شجاع بودی.»
آن شب، شامِ لانه سوپ هویج گرم بود و نان نرم. هویجی با خیال راحت خورد. بعد مسواک کوچکش را برداشت و جلوی آینه ایستاد.
او برای دندانهایش آرام زمزمه کرد:
«براق براق، تمیز تمیز،
لبخند من میماند عزیز.»
از آن شب به بعد، هر وقت یکی از بچههای جنگل اسم دندانپزشکی را میشنید و گوشهایش میلرزید، هویجی نزدیک میرفت و میگفت:
«اولش فکر میکردم خیلی ترسناک است. ولی نه. آنجا بوی سیب میدهد، آدمهای مهربان دارد و آخرش، دندانهایت خوشحال میشوند.»
و ماه، پشت پنجره لانه، آرام و گرد و روشن بود.
انگار او هم به لبخند کوچک هویجی نگاه میکرد و میگفت:
«آفرین، خرگوش بامزه. آفرین.»
10) پیام یا نتیجه لطیف داستان
گاهی چیزی که از دور بزرگ و ترسناک به نظر میرسد، از نزدیک خیلی مهربانتر است.
اگر با کمک بزرگترها و دوستانمان جلو برویم، دل کوچکمان آرامتر میشود.
و بعضی لبخندها، بعد از یک قدم شجاعانه، روشنتر از همیشه برمیگردند.
11) بخش کوتاه برای والدین
این قصه کودکانه میتواند به کاهش ترس کودک از دندانپزشکی کمک کند و تصویری امنتر و مهربانتر از مراجعه پزشکی بسازد.
داستان به شکل غیرمستقیم، شجاعت، درخواست کمک و اعتماد به بزرگترهای امن را تقویت میکند.
همچنین کودک با اهمیت مراقبت از دندانها و مسواک زدن آشنا میشود، بدون اینکه فضای داستان خشک یا آموزشی مستقیم شود.
ریتم کوتاه فصلها هم باعث میشود این قصه برای شنیدن در خانه، مهد یا پیش از خواب مناسب باشد.