وبلاگ
چهل و نه ثانیه بعد: وقتی آینده، جسد تو را زودتر تحویل میدهد

داستانی علمیتخیلی و دلهرهآور درباره تکنسینی که دستگاهی برای دیدن ۴۹ ثانیه از آینده میسازد و خودش را مرده میبیند
شخصیتها 👤
۱) سهراب نادری
- سن و ظاهر: ۳۴ ساله، لاغر، رنگپریده، ریش سهروزه، چشمهای گودافتاده، جای بخیه قدیمی کنار ابرو
- نقش در داستان: راوی و شخصیت اصلی؛ تکنسین آزمایشگاهی و سازنده دستگاه
- ویژگی برجسته: وسواس فکری و سماجت مرگبار
۲) یلدا فرهمند
- سن و ظاهر: ۳۱ ساله، قد متوسط، موهای کوتاه تیره، صورت استخوانی، نگاه دقیق و سرد
- نقش در داستان: فیزیکدان پروژه و تنها همکار مورد اعتماد سهراب
- ویژگی برجسته: عقلانیت خونسرد زیر فشار
۳) کامران محتشم
- سن و ظاهر: ۴۷ ساله، خوشپوش، کتوشلواری، موهای مرتب، صدایی کنترلشده و خشک
- نقش در داستان: مدیر مرکز و آنتاگونیست اصلی؛ کسی که میخواهد از دستگاه برای سلطه و کنترل استفاده کند
- ویژگی برجسته: میل بیمارگونه به تملک و قدرت
۴) حامد ساعی
- سن و ظاهر: ۳۸ ساله، درشتهیکل، شانههای پهن، انگشت شکستهای که کامل جوش نخورده، حلقه نقرهای در دست راست
- نقش در داستان: مسئول امنیت ساختمان؛ در مرز میان اطاعت و وجدان
- ویژگی برجسته: عملگرایی خشن اما انسانی
۵) نسترن نادری
- سن و ظاهر: ۲۹ ساله، پزشک اورژانس، موهای همیشه جمعشده، چهره تیز و خسته از شیفت
- نقش در داستان: خواهر سهراب؛ پیوند او با دنیای بیرون و عنصر نجات پزشکی/عاطفی
- ویژگی برجسته: مراقبت سختگیرانه و بیتعارف
فصل اول: اتاقی که چهل و نه ثانیه جلوتر نفس میکشید
ماشین من آینده را فقط چهل و نه ثانیه باز میکرد، اما برای دیدن مرگ خودت همین هم زیادی است.
وقتی برای اولین بار این جمله را در ذهنم شنیدم، هنوز آن را نگفته بودم. صدای خودم بود، اما از دهانی که چهل و نه ثانیه جلوتر حرکت میکرد. انگار کلمات اول در هوا میمردند، بعد تازه روی زبانم زنده میشدند. همین همیشه نشانه خوبی بود. یعنی دستگاه کار میکند. یعنی پنجره باز شده. یعنی اتاق آزمایش، آن اتاق سفیدِ بیپنجره با دیوارهای سربی و بوی الکل و سیم سوخته، حالا دو زمان را روی هم انداخته است.
اسم دستگاه را «آینه» گذاشته بودم، هرچند شبیه آینه نبود. سه حلقه تیتانیومی هممرکز، یک محفظه شیشهای عایق، دو لیزر پالسی، و کنسولی که بیشتر به دستگاه نوار قلب شبیه بود تا چیزی که باید آینده را بخواند. من تکنسین آزمایشگاه بودم، نه فیزیکدان نابغه. مدرکم نصفه مانده بود، بودجهام خردهپول بود، و بیشتر شبها کارم عوض کردن فیلترها، کالیبره کردن حسگرها و تحمل بدخلقی مدیرانی بود که دوست داشتند اسم کشف را به نام خودشان ثبت کنند. اما «آینه» را من ساخته بودم. با دستهای خودم. با بیخوابی، قرض، و یک جور لجاجت بیمار.
ساعت روی دیوار ۲۲:۴۱ را نشان میداد. هر بار که به آن نگاه میکردم، عقربه ثانیهشمار مثل سوزن زیر ناخن فرو میرفت. در شیفت شب فقط من در بخش زیرزمین مانده بودم. طبقه بالا خاموش بود. آسانسور خدماتی را از برق کشیده بودند تا مصرف کم شود. تنها صدا، وزش یکنواخت سیستم تهویه و تقتق رلههای داخل رک بود.
روی مانیتور سمت چپ، نمای زنده اتاق ثبت میشد: میز فلزی، کمد مواد، درِ خروج، خودم با روپوش خاکستری و آستینهای تاخورده. روی مانیتور سمت راست، اگر همه چیز درست میرفت، همان نما را چهل و نه ثانیه بعد میدیدم. نه پیشبینی، نه شبیهسازی؛ تصویر واقعیِ آینده نزدیک، با همان نور، همان گرد و خاک، همان خط افتاده روی کف اپوکسی.
من سه بار دیگر هم دستگاه را روشن کرده بودم. یک بار لیوانم را دیدم که هنوز از دستم نیفتاده بود و بعد افتاد. یک بار چراغ هشدار قرمز را دیدم که قبل از روشن شدن، روی صفحه ظاهر شد. بار سوم، خودم را دیدم که به پشت سرم برمیگردم؛ برگشتم و هیچکس نبود. آن شب از خوشحالی تا صبح نخوابیدم. با این حال هنوز چیزی در دل کار عادی دستگاه شبیه معجزه نبود. بیشتر شبیه جرم بود. انگار قانون طبیعت را از یقه گرفته باشی و وادارش کنی زودتر حرف بزند.
کلید ایمنی را چرخاندم. حلقهها با صدایی نرم جان گرفتند. لیزرها در محفظه خطی سبز و باریک کشیدند. روی کنسول عدد ۴۹.۰۰ ثابت شد. بعد شروع کرد به لرزیدن. ۴۸.۹۹، ۴۸.۹۸، و ناگهان دوباره ۴۹.۰۰. همفازی برقرار شد.
تصویر آینده روی مانیتور راست ظاهر شد.
اول فقط همان اتاق بود. خالی. دقیقتر بگویم: تقریباً همان اتاق. صندلی من کمی عقبتر بود. نور چراغ سقفی روی فلز میز یک سانتیمتر جابهجا شده بود. نفسم را نگه داشتم. بعد خودم وارد قاب شدم. نه، وارد نشدم؛ از همان اول آنجا بودم، اما روی زمین.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چه میبینم. بدنم به پهلو افتاده بود، یک دستم زیر سینه گیر کرده بود، پای راستم به درِ خروج تکیه داشت و سرم با زاویهای بد، بدتر از بد، روی کف خم شده بود. خون از زیر گوش چپم راه افتاده بود و آرام، با حوصله، مثل کسی که دیرش نشده باشد، به سمت جدول باریکی که کف اتاق را برای شستوشو شیب داده بودند حرکت میکرد.
من پلک نزدم. دستگاه هم پلک نزد. آن جسد، من بودم. صورت کبود، ریش سهروزه، خط بخیه قدیمی کنار ابرو، حتی لکه کوچک اسید روی مچ روپوش. خودم بودم. آن هم در اتاقی که هنوز از آن بیرون نرفته بودم.
دستم بیاراده روی میز لغزید و لیوان پلاستیکی قهوه را انداخت. صدای افتادنش مرا برگرداند. مانیتور زنده هنوز من را ایستاده نشان میداد. مانیتور آینده جسدم را. دو تصویر کنار هم. یکی نفس میکشید، یکی نه.
زیر لب گفتم: «نه.»
چهل و نه ثانیه بعد، همان «نه» را از بلندگوی مانیتور راست شنیدم؛ از دهان خودم که دیگر روی زمین افتاده بود. صدای خفه، بریده، انگار حنجرهام قبل از ادای کلمه پاره شده باشد.
عقب رفتم و به رک پشت سرم خوردم. کابلها لرزیدند. ذهنم فوراً دنبال خطا گشت. بازتاب ویدئو؟ فایل ضبطشده؟ دستکاری؟ اما سیستم آفلاین بود. دوربین از طریق فیبر مستقیم به کنسول میآمد. هیچ دسترسی بیرونی نداشت. من خودم این را تضمین کرده بودم، چون کامران محتشم، رئیس مرکز، از همان روز اول گفته بود: «اگر این چیز کار کند، قبل از علم به درد امنیت میخورد.» از همان جمله فهمیدم باید دستگاه را از آدمهایی مثل او پنهان کنم.
روی صفحه، جسد من تکان نخورد. خون بیشتر شد. از بالای قاب، سایهای کوتاه رد شد؛ انگار کسی پشت دوربین ایستاده و خم شده باشد. تصویر نویز گرفت و دوباره صاف شد. من در اتاق واقعی تنها بودم. قسم میخورم تنها بودم. اما در اتاقی که چهل و نه ثانیه جلوتر میدیدم، تنها نبودم. یا دستکم چیزی آنجا نفس میکشید.
گوشیام لرزید. اسم یلدا روی صفحه روشن شد. ساعت ۲۲:۴۲.
تماس را جواب ندادم. نتوانستم. نگاهم از مانیتور جدا نمیشد. یلدا فرهمند تنها کسی بود که از بخش اصلی طراحی خبر داشت؛ فیزیکدانی لاغر با موهای کوتاه و چشمهایی که همیشه انگار یک محاسبه پنهان را تعقیب میکردند. از سه روز پیش گفته بود میدانهای همفاز دارند رفتار غیرخطی نشان میدهند و باید کار را متوقف کنیم. من گوش نکرده بودم. چون وقتی آدم به جایی میرسد که سالها آرزویش را داشته، دیگر هشدارها شبیه حسادت به نظر میرسند، نه عقل.
تماس قطع شد. پیام آمد: «بیداری؟ کامران امشب برگشته مرکز.»
سرم را به طرف در چرخاندم. در بسته بود. قفل مغناطیسی چراغ سبز داشت. راهروی بیرون خاموش بود. هیچ صدایی نبود. فقط مانیتور راست که مرگ مرا نشان میداد.
من باید دستگاه را خاموش میکردم. بدیهیترین کار همین بود. اما دستم به سوی کلید نرفت. وسوسه بدی در کار بود. اگر تصویر درست بود، هنوز چهل و نه ثانیه وقت داشتم. اگر دقیق نگاه میکردم، شاید میفهمیدم چه چیزی مرا میکشد. شاید قاتل را میدیدم. شاید میشد مرگ را قبل از رسیدنش تعمیر کرد، مثل یک پمپ خراب یا فیوز سوخته.
روی کنسول، تایمر معکوس همگام با پیشنمایش پایین میآمد. ۳۱. ۳۰. ۲۹. جلو رفتم. صورتم را نزدیک نمایشگر بردم. در تصویر آینده، انگشتان دست چپم کبود شده بودند. این یعنی یا جریان الکتریکی شدید، یا خفگی. دور گردنم چیزی دیده نمیشد. دهانم نیمهباز بود. مردمکها گشاد. خون از گوش. شاید فشار موج. شاید انفجار داخل جمجمه. پایینتر، کنار در، لکهای سیاه بود. کفش کسی؟ نه. یک کیف ابزار. کیف ابزار من که حالا زیر میز واقعی بود.
تایمر به ۱۸ رسید. در تصویر، چراغ سقف یک بار خاموش و روشن شد. سایه دوباره از بالای قاب رد شد. این بار واضحتر. لبه روپوش. نه، کت. تیره. بلند.
تایمر به ۹ رسید. من نفس نمیکشیدم. واقعاً نمیکشیدم. ششهایم قفل شده بود. میخواستم بدوم بیرون، اما پاهایم تکان نمیخورد. چون تصویر نشان میداد جسدم درست جلوی در افتاده. یعنی اگر به در برسم، همانجا میمیرم. این منطق کودکانه بود، میدانم. اما مغز وقتی مرگ خودش را میبیند، فیلسوف نمیشود؛ حیوان میشود.
۳. ۲. ۱.
نمای آینده خاموش شد و جای آن تصویر زنده همان مانیتور را گرفت. اتاق دوباره فقط اتاق بود. من هنوز ایستاده بودم. روی زمین هیچ جسدی نبود. خون نبود. سایه نبود. فقط لیوان واژگون و بوی تلخ قهوه.
من فوراً به در دویدم و همان جا ایستادم. دستم را روی پنل خروج گذاشتم. باز نشد. پنل قرمز شد. قفل اضطراری فعال شده بود. من چنین چیزی را نزده بودم.
از بلندگوی سقف صدایی کلیک کرد. بعد صدای خودم آمد. نه از مانیتور. از بالای سرم. ضبطشده. آرام، لرزان، خیلی نزدیک: «نه.»
همان «نه»یی که چهل و نه ثانیه پیش زیر لب گفته بودم.
قلبم به حدی محکم کوبید که دیدم سفید شد. دوربین سقفی، بلندگو، قفل، همه به یک سامانه داخلی وصل بودند. اگر فایل من روی سیستم پخش شده بود، یعنی کسی به شبکه بسته آزمایشگاه دسترسی پیدا کرده بود. یا بدتر؛ دستگاه فقط تصویر آینده را نخوانده بود، بلکه بخشی از آن را به حال پس داده بود.
گوشی دوباره لرزید. این بار جواب دادم.
یلدا بیمقدمه گفت: «سهراب، گوش کن. از اتاق خارج نشو.»
خندیدم. یک صدای خشک و بیربط. «خارج نمیتونم بشم.»
«کامران وارد ساختمان شده. تنها نیست.»
«این رو از کجا میدونی؟»
مکث کرد. بعد گفت: «چون کارت دسترسی منو بدون اجازه استفاده کرده. من توی پارکینگم. دارم میام پایین. تا من نرسیدم هیچ چیزی رو خاموش نکن. هیچ چیزی رو هم دوباره روشن نکن.»
گفتم: «دیر گفتی.»
«چی دیدی؟»
به مانیتور خیره ماندم. تصویر زنده، من را با صورتی خاکستری نشان میداد که انگار یک دهه پیرتر شده باشد. لبهایم تکان خوردند، اما صدایی بیرون نیامد. در عوض روی مانیتور راست، بیآنکه دستگاه را دوباره فعال کرده باشم، تصویر با موجی از نویز برگشت.
این بار فقط یک قاب بود. یک فریم کوتاه. کافی.
من روی زمین بودم. همان حالت. همان خون. اما کنار جسدم، کسی زانو زده بود و صورت مرا برمیگرداند. صورت خودش دیده نمیشد. تنها چیزی که در قاب روشن افتاد، دست راست او بود؛ دستی با حلقه نقرهای پهن و بریدگی قدیمی کنار شست.
من آن دست را میشناختم.
حلقه مال کامران نبود. مال یلدا هم نبود. مال حامد ساعی، مسئول امنیت شیفت شب، بود؛ مردی درشتهیکل با انگشت شکستهای که هیچ وقت درست جوش نخورد.
از گوشی صدای یلدا میآمد: «سهراب؟ سهراب، جواب بده.»
حامد چرا باید بالای سر جنازه من باشد؟ حامد مردی نبود که آرام به کسی نزدیک شود؛ راه رفتنش همیشه با وزن خودش اعلام میشد. سابقه امداد داشت، بعد رفته بود بخش امنیت خصوصی، و حالا بیشتر وقتها با همان نگاه خسته مردی میگشت که زیادی چیز دیده است. ما دوستی نداشتیم، اما دشمنی هم نه. دو ماه پیش برای بستن بریدگی انگشتش، حلقه نقره پهنش زیر نور برق زد. حالا همان حلقه روی صفحه میدرخشید.
به زور گفتم: «حامد…»
یلدا پشت خط گفت: «چی؟»
«هیچی.» دروغ بدی بود. گلوی من خشک شده بود. دستم را روی بینیام کشیدم. سر انگشتم خیس شد. خون. نه زیاد؛ یک خط باریک از سوراخ چپ. به سفیدی آستین روپوش نگاه کردم. لکه قرمز کوچک بود، اما برای من نشانه آشنا. خوندماغ همیشه وقتی شروع میشد که فشار، بیخوابی و ولتاژ بالا با هم روی مغزم میافتادند.
کنسول بیهیچ فرمانی بوق کوتاهی زد. پنجرهای روی نمایشگر باز شد: «ثبت همپوشانی زیستی: ۰۲». من چنین گزینهای در رابط نگذاشته بودم. زیر پیام، خطی چشمک زد و عدد دیگری نشست: «اختلاف فاز با ناظر: ۰۰:۰۰:۴۹».
پشت گردنم مور مور کرد. در این پروژه فقط یک ناظر انسانی تعریف شده بود: کسی که همزمان در اتاق واقعی و در قاب دوربین دیده شود. یعنی من.
«یلدا، سیستم داره حرفهایی میزنه که من ننوشتم.»
«از صفحه عکس بگیر.»
گوشی را بالا آوردم. روی نمایشگر موبایل چیزی نبود جز بازتاب لرزان صورتم و خطوط اعوجاج. انگار دستگاه اجازه نمیداد بیرون از خودش ثبت شود. همان لحظه، برای کسری از ثانیه، پشت شانهام در بازتاب نمایشگر کسی ایستاده بود. برگشتم. هیچکس نبود.
بعد قدمها در راهرو شروع شدند.
یلدا گفت: «سهراب، به من گوش کن. اگر قفل اضطراری خودش فعال شده، یعنی یکی یا از بیرون پروتکل را زده، یا میدان برگشتی، سامانه را وادار کرده اتاق را قرنطینه کند. هر دو حالت بد است.»
گفتم: «بدتر از دیدن جسد خودم؟»
او ساکت شد. همین سکوت مرا بیشتر ترساند. یلدا از واژهها برای آرام کردن آدمها استفاده نمیکرد. وقتی حرف نمیزد، یعنی دارد چیزی را در ذهنش جمع میزند که جوابش خوشایند نیست.
من به در خیره ماندم. پنل خروج هنوز قرمز بود. از شکاف پایین در نوار باریکی از نور راهرو دیده میشد؛ ثابت، سرد، بیحرکت. اما صدایی که نزدیک میشد، واقعی بود. کسی عجله نداشت. کسی مطمئن بود من جایی برای رفتن ندارم. و این بدترین بخش بود.
من جواب ندادم. چون همان لحظه صدای قدمی را در راهروی بیرون شنیدم. یک قدم. بعد قدم دوم. بعد صدای کشیده شدن چیزی فلزی روی دیوار.
و مانیتور، بیرحم و روشن، نشان داد که چهل و نه ثانیه بعد، آن صدا دقیقاً پشت در من خواهد ایستاد.
فصل دوم: کارت دسترسی دوم
قدمها درست پشت در ایستادند، همانطور که مانیتور وعده داده بود. نه یک ثانیه زودتر، نه یک ثانیه دیرتر. این دقت از خود صدا ترسناکتر بود. تا آن لحظه هنوز بخشی از ذهنم دنبال توجیه میگشت؛ خطای همگامسازی، دستکاری نرمافزار، شوخی بیمار. اما وقتی واقعیت با آیندهای که دیده بودم اینطور تمیز و بیرحم جفت شد، دیگر توجیه معنایی نداشت. فقط ترتیب داشت. انگار جهان تصمیم گرفته بود اول نسخه خلاصه را نشانم بدهد و بعد اصل حادثه را اجرا کند.
از پشت در صدای حامد آمد. «سهراب؟»
گلوی من بسته شد. چند سانتیمتر عقب رفتم. گوشی هنوز کنار گوشم بود. یلدا آهسته گفت: «کیه؟»
پاسخ ندادم.
حامد دوباره گفت: «میدونم تویی. در رو باز کن.»
گفتم: «قفل اضطراری فعاله.»
«میدونم. از اتاق کنترل دیدم. پنل تو پاسخ نمیده. عقب وایسا، میخوام از بیرون ریست کنم.»
من به مانیتور نگاه کردم. تصویر زنده فقط در را نشان میداد. هنوز چیزی از آینده برنگشته بود. اما در ذهنم آن فریم کوتاه را میدیدم؛ حامد کنار جنازه من. در اضطراب، حافظه مثل تیغ عمل میکند. جزئیات غیرضروری را میبرد و یک تصویر را تا استخوان تیز میکند. حلقه نقره، انگشت شکسته، دست روی صورت من.
یلدا گفت: «باز نکن.»
زیر لب گفتم: «باز که نمیشه.»
حامد انگار صدایم را شنید. «سهراب، منم. دوربینها از چند دقیقه پیش نویز دارن. کامران هم رسیده. داره طبقه بالا با شبکه ور میره. تو چه غلطی کردی اون پایین؟»
این جمله به حامد میآمد. خشن، اما نگران. برای یک ثانیه خواستم به او اعتماد کنم. برای یک ثانیه خواستم هر چه دیده بودم را بگذارم پای سوءتفاهم. اما همان لحظه مانیتور راست با برفک خاکستری جان گرفت و یک نمای تازه داد: حامد، از زاویه دوربین سقفی، وارد اتاق شده بود. در دستش چراغقوه نبود. اسلحه بیهوشی بود.
قاب فقط دو ثانیه ماند و رفت.
من گفتم: «حامد، از جلوی در برو عقب.»
او مکث کرد. «چی؟»
«برو عقب.»
«چرا؟»
«فقط برو عقب.»
قدمهایش جابهجا شدند. من به طرف کنسول دویدم و با شتاب پنجره کنترل دسترسی را باز کردم. برای این سامانه خودم یک میانبر پنهان نوشته بودم؛ فرمانی که قفلهای مغناطیسی را برای سه ثانیه از مدار خارج میکرد. قرار نبود هیچکس جز من از آن خبر داشته باشد. انگشتانم روی کلیدها میلرزیدند. کد را زدم. پیام خطا آمد. دوباره زدم. این بار پنجره دیگری بالا پرید: «سطح دسترسی تغییر کرده است.»
چند لحظه طول کشید تا بفهمم یعنی چه. یعنی یکی از بیرون نهفقط قفل، بلکه مجوزهای مدیر سیستم را عوض کرده. یعنی کامران مدتهاست بیشتر از بودجه دادن، روی پروژه من کار کرده.
از پشت در صدای فلز آمد. حامد داشت پنل بیرونی را باز میکرد. یلدا گفت: «من رسیدم طبقه منفی یک. صدای منو میشنوی؟»
بعد از گوشی، صدای نفسنفس خودش را شنیدم. و چند متر دورتر، در راهرو واقعی، دو ضربه سریع روی دیوار. کد توافقی ما نبود، اما عمدی بود. یعنی او واقعاً همان بیرون است.
حامد گفت: «یلدا؟ تو اینجایی؟»
صدای یلدا از دور جواب داد: «آره. دست از پنل بکش.»
«کامران دستور داده اتاق باز شه.»
«کامران حق نداره بدون من به سامانه دست بزنه.»
حامد پوزخند زد؛ حتی از پشت در میشد شنید. «از کی تا حالا حق داشتن مهم شده؟»
خواستم به میان حرفشان بپرم که مانیتور راست دوباره روشن شد. این بار آینده، یلدا را نشان میداد که داخل اتاق روی زانو افتاده و به خون روی کف دست میکشد. خون مال او نبود. مال من بود. خودم جایی بیرون قاب افتاده بودم. سرش را بالا آورد و مستقیم به دوربین نگاه کرد؛ درست به من، به اکنون. لبهایش تکان خورد. من صدایی نشنیدم، اما خواندم: «به ساعت نگاه کن.»
تصویر پرید.
بیاختیار به ساعت دیواری نگاه کردم. ۲۲:۴۵ و ۱۱ ثانیه. ثانیهشمار تندتر از حد معمول به نظر میرسید. نه، تند نبود؛ من کند شده بودم. همه چیز در من کند شده بود. زمان بیرون با ریتم خودش میرفت و مغز من، زیر فشار ترس و میدان، انگار در شربت گیر کرده بود.
در بیرون، یلدا و حامد جر و بحث میکردند. جملهها تکهتکه به من میرسید. «…هیچکس وارد نمیشه…» «…دستور مستقیم…» «…اگر حلقهها هنوز روشن باشن…» «…اینجا اتاق سرور نیست، حامد…»
اسم کامران که میآمد، چیزی در معدهام جمع میشد. کامران محتشم مردی بود که حتی وقتی لبخند میزد، انگار برنده را قبلاً تعیین کرده بود. کتهای تیره، موهای همیشه مرتب، و آن عادت نفرتانگیز که موقع گوش دادن به آدمها سرش را کمی کج میکرد، انگار قیمتشان را برآورد میکند. او سرمایهگذار نبود؛ شکارچی بود. روی هر پروژهای که پول میگذاشت، اول به کاربرد امنیتی و بعد به بازار سیاه فکر میکرد. سه ماه قبل وقتی از من خواست نسخهای از الگوریتم پایدارسازی را تحویل دهم و من بهانه آوردم هنوز کامل نیست، لبخند زد و گفت: «من با ناقصترین چیزها هم کار درمیارم.»
حالا فهمیده بودم منظورش فقط پروژه نبود. آدمها هم برای او ناقص و قابل مصرف بودند.
گوشی را از روی گوش پایین آوردم و روی اسپیکر گذاشتم. گفتم: «یلدا، من روی مانیتور دیدم حامد با اسلحه وارد میشه.»
بیرون یک لحظه ساکت شد.
بعد حامد گفت: «چه اسلحهای؟»
گفتم: «بیهوشی.»
او فحش کوتاهی داد. «اون مال من نیست. مال انبار دامپزشکی طبقه بالاست.»
یلدا گفت: «کامران قبلاً از انبار دسترسی گرفته.»
من پلک زدم. «چرا باید انبار دامپزشکی اینجا داشته باشیم؟»
هیچکدام جواب ندادند. چون جواب را میدانستیم. حیوانات آزمایشگاهی. یعنی کامران احتمالاً قبل از من هم از دستگاه استفاده کرده بود، یا چیزی شبیه آن را امتحان کرده بود.
من سریع پنجره لاگها را باز کردم. فایلهای شبکه معمولاً خشک و بیحوصلهاند؛ زمان، کد، شناسه، مجوز. اما آن شب هر سطر شبیه اعتراف بود. ورودیها را یکییکی بالا و پایین کردم. ۲۱:۵۸، دسترسی کامران به اتاق کنترل. ۲۲:۰۳، دسترسی انبار قرنطینه. ۲۲:۱۹، دسترسی یلدا از پارکینگ. ۲۲:۲۱، دسترسی حامد به راهروی زیرزمین. و ۲۲:۲۴…
انگشتم روی ترکپد خشک شد.
«یلدا.»
«چی؟»
«کارت من ساعت بیست و دو و بیست و چهار اتاق تست دو رو باز کرده.»
«تو که اونجا نبودی.»
«میدونم.»
حامد گفت: «شاید ثبت اشتباهه.»
اما ثبت اشتباه نبود. در همان سطر، ویدئوی بندانگشتی هم بود؛ قاب کوتاهی از دوربین راهرو. مردی با روپوش خاکستری از کنار لنز رد میشد. قد، فرم شانه، مدل راه رفتن. خودم بودم. یا چیزی که آنقدر شبیه من بود که باید خودم میبود.
من اتاق تست دو را سالها بود استفاده نمیکردم. دستگاههای سوخته و کابینتهای خالی آنجا خاک میخوردند. مهمتر اینکه اتاق تست دو درست در سمت دیگر دیوار آزمایشگاه فعلی قرار داشت؛ یعنی اگر سطر درست بود، من همان وقتی که در این اتاق داشتم دستگاه را کالیبره میکردم، آن طرف دیوار هم راه میرفتم.
در آن چند ثانیه مغزم عقب پرید؛ نه به خاطرهای کامل، به خردهتصویرهایی بریده. ظهر همان روز که پیچهای پنل پشتی را میبستم و حس میکردم کسی از پشت شیشه راهرو مرا نگاه میکند. هفته قبل که یکی از موشهای آزمایشگاهی، قبل از تزریق آرامبخش، درست در جهتی چرخید که هنوز تکنسین وارد اتاق نشده بود. و مهمتر از همه، پیامی که عصر از نسترن، خواهرم، گرفته بودم و جواب نداده بودم: «باز سردرد گرفتی؟ اگه گرفتی، این دفعه شوخی نکن.» نسترن همیشه درباره رگهای سرم وسواس داشت. مادرمان با خونریزی مغزی مرده بود و او از آن روز، هر لرزش چشم و هر خوندماغ مرا نشانه میگرفت. من عادت داشتم مسخرهاش کنم. آن شب برای اولین بار آرزو کردم کاش مسخره نکرده بودم.
یلدا در گوشی گفت: «سهراب، من میخوام بدونم از آخرین همفازی تا الان چند بار حس کردی چیزی رو قبل از وقوع شنیدی.»
پرسش عجیبی نبود. عادی هم نبود. گفتم: «حداقل سه بار.»
«و دیدی؟ منظورم بیرون از مانیتور.»
مکث کردم. تصویر کوتاه آن سایه در بازتاب، آن صدای نه از بلندگو، آن حس بیمار که جملهها زودتر در ذهنم میافتادند. «آره.»
او زیر لب گفت: «پس فقط نوری نیست.»
کامران فوری پرسید: «فقط نوری نیست یعنی چی؟»
یلدا جواب نداد. من هم نه. چون ناگهان فهمیدم چرا صدایش لرز نداشت. او از چیزی میترسید که من هنوز فقط لبهاش را دیده بودم.
من به نشانگر چهارم خیره ماندم. نقطه با مکثهای نامنظم جلو میآمد، مثل کسی که راه را بلد است اما هر قدم به دیوار میخورد.
گفتم: «یکی پشت دیواره.»
بیرون هیچکس حرف نزد.
من ادامه دادم: «با شناسه من. داره از تونل سرویس میاد سمت انبار شیمی.»
حامد با صدای پایین گفت: «من کلید اون قسمت رو ندارم.»
کامران این بار تیزتر حرف زد: «نقشه رو از کجا میبینی؟»
اشتباه کرده بودم. نباید میگفتم. ولی دیر شده بود. در مانیتور راست، آینده دوباره چشمک زد. فقط یک ثانیه. کافی بود تا ببینم درِ کمد مواد باز شده و دستی از داخل آن به سمت من دراز میشود.
من بیاختیار عقب پریدم.
یلدا داد زد: «سهراب، به کمد نزدیک نشو!»
اما من دیگر نزدیک نشده بودم. چون درِ کمد مواد، در اتاق واقعی، با صدایی آرام و حسابشده، از داخل خودش تکان خورد.
مثل اینکه کسی آن طرفش تازه نفس کشیده باشد.
فصل سوم: مردی که از پشت دیوار آمد
درِ کمد مواد باز نشد؛ نفس کشید. اول فقط به اندازه عرض یک انگشت، بعد کمی بیشتر. شیشه بطریها به هم خوردند و صدایی ریز، مثل دندانهای لرزان، در اتاق پیچید. من یک قدم عقب رفتم و ناخودآگاه آچار لوله را از روی میز برداشتم. سلاح خندهداری بود، اما دست خالی بودن از آن خندهدارتر.
از پشت در، یلدا داد زد: «سهراب، جواب بده!»
من نگاه از کمد برنداشتم. «چیزی پشتشه.»
حامد گفت: «عقب وایسا. اگه دریچه سرویسه، ممکنه فشارش آزاد شده باشه.»
کامران با لحنی عصبیتر از قبل گفت: «کسی اونجا نیست. در رو باز کن.»
کمد یکباره تا نیمه عقب رفت. پشت قفسه مواد، جایی که باید دیوار فلزی ثابت میبود، صفحه باریکی کنار رفته بود و دالان تاریکی پشت آن نفس میکشید. از دل آن تاریکی، دستی بیرون آمد. خونآلود. لاغر. با لکه اسید قدیمی روی مچ روپوش.
آچار از دستم افتاد.
او خودش را به سختی جلو کشید؛ اول شانه، بعد سر، بعد تنهای که انگار از میان سیمخاردار عبور کرده باشد. صورتش سفیدتر از سفیدی چراغ بود. خون از گوش چپش راه افتاده بود و زیر فکش خشک شده بود. یکی از چشمهایش قرمزتر از حد طبیعی بود. اما صورتش صورت من بود. بیهیچ اغماضی، بیهیچ فاصلهای، خودم بودم. نه شبیه. نه بدل. نه توهم. من.
او همانطور نیمهافتاده روی کف ماند و نفسنفس زد. من هم نفسنفس میزدم. دو نفس با ریتمهای جدا. این بدترین بخش بود. اگر تصویر میدیدم، میشد گفت خطای نور است. اگر صدا میشنیدم، میشد گفت پژواک است. اما دیدن مردی با استخوانبندی خودت که ریههایش هوا را از همین اتاق میکشد، دیگر راه فراری برای عقل نمیگذارد.
او با صدایی که بیشتر به خراش شیشه میمانست گفت: «در… رو… باز نکن.»
از پشت در، هر سه نفر همزمان ساکت شدند. لابد صدای او را شنیده بودند.
من به زانو افتادم، نه از ترحم، از سرگیجه. گفتم: «تو…»
او لبخند نزد. اگر میزد شاید دیوانه میشدم. فقط گفت: «من میدونم. وقت نداریم.»
من دست بردم کمکش کنم بنشیند. پوستش داغ بود. نبضش تند میزد، اما نامنظم. درست همانقدر واقعی که نبض خودم. همین واقعیت حالم را بدتر کرد. معدهام پیچید. برای لحظهای دیدم اگر به او دست بزنم، ممکن است با هم یکی شویم، مثل دو فیلم که روی هم بیفتند و از میانشان آتش بیرون بزند. دستم را پس کشیدم.
یلدا گفت: «سهراب، چی شده؟»
آن یکی من سرش را به سمت در چرخاند. «فقط یلدا.»
کامران فوری گفت: «هیچکس وارد نمیشه تا من بدونم اون کیه.»
نسخه زخمی من با خشمی ضعیف خندید. «تو میدونی.»
این جمله را طوری گفت که انگار آن را قبلاً، خیلی جلوتر، گفته است. بعد سرفه کرد و لکه خون روی کف ریخت.
گفتم: «از کجا اومدی؟»
«اتاق تست دو.» هر کلمه را با فاصله بیرون میکشید. «تونل سرویس… کوتاهترین مسیر بود.»
«تو کی هستی؟»
پلک سنگینش بالا رفت. «جواب احمقانهست، ولی همونه. من توام. از… بعد.»
من انتظار داشتم با گفتن این جمله دنیا منفجر شود، برق برود، چیزی منطقی بشکند. هیچچیز نشکست. فقط صدای تهویه ادامه پیدا کرد. گاهی وحشت از همین میآید که غیرممکنترین چیزها هم در سکوت عادی جهان اتفاق میافتند.
حامد پشت در گفت: «من میخوام اون رو ببینم.»
نسخه زخمی من یکباره تند شد. انگشت خونآلودش را به طرف در گرفت. «حامد هنوز طرف ماست. کامران نه.»
کامران گفت: «طرف ما؟ واقعاً این واژه رو انتخاب کردی؟»
یلدا تیز پرسید: «سهراب، حالش چطوره؟»
نگاه از چهره خودم برنداشتم. «بد. خیلی بد.»
او گفت: «روی قفسه سمت راست، جعبه کمکهای اولیه. و گوشی رو نزدیکش ببر.»
گوشی را برداشتم و کنار دهان نسخه زخمی خودم گرفتم. او چشم بست، انگار همین حرکت کوچک هم درد داشت. یلدا گفت: «میخوام چند سؤال بپرسم. پاسخ کوتاه.»
او گفت: «سریع.»
«همپوشانی فقط تصویریه؟»
«نه.»
«زیستی؟»
«آره.»
«نمونهبرداری از ناظر؟»
«آره.»
«انتقال جرم؟»
مکثی کوتاه. بعد: «اگر حلقه کمکی بالا بره… آره.»
من گفتم: «حلقه کمکی؟»
او با زحمت سرش را برگرداند سمتم. «کامران اضافهاش کرد. پشت رک دوم. بدون تو.» هر کلمه مثل میخ در مغزم کوبیده میشد. «فکر کرد اگر نور برمیگرده، ماده هم میتونه.»
کامران از پشت در برای اولین بار صدایش را بالا برد. «بسه. حامد، در رو باز کن.»
حامد گفت: «من تا وقتی بدونم اون تو دقیقاً چه خبره، هیچ دری رو باز نمیکنم.»
نسخه زخمی من زیر لب گفت: «خوبه. اینو هنوز نگرفته.»
یلدا ادامه داد: «بگو الان چند دقیقه اختلاف داری.»
او لبهای خشکیدهاش را لیس زد. «مطمئن نیستم. هر بار جابهجا میشه. اول چهل و نه ثانیه بود. بعد بیشتر شد. بعد… تکهتکه.»
این را که گفت، لرز سردی از ستون فقراتم بالا رفت. چون من هم از شروع شب جملهها و صداها را تکهتکه حس کرده بودم. یعنی شکاف فقط در دستگاه نبود؛ در خود من هم باز شده بود.
من بالاخره جرات کردم بپرسم: «جسدی که روی مانیتور دیدم… تو بودی؟»
او جواب نداد. یا نتوانست. چشمهایش لحظهای روی صورتم ماند. بعد به سمت کنسول رفت. من نگاهش را دنبال کردم. نشانگرهای سبز و قرمز روی صفحه آرام میپریدند. ناگهان فهمیدم چرا نمیتواند مستقیم جواب بدهد. اگر او همان جسد بود، هنوز نمرده بود. اگر نبود، پس جسد دیگری در راه بود. هیچکدام از این دو احتمال کمکم نمیکرد.
نسخه زخمی من از جیب روپوشش کارت دسترسیای بیرون کشید و کف دستم گذاشت. کارت خودم بود، اما پشت آن با ماژیک قرمز عدد ۲ نوشته شده بود. گفت: «از این برای اتاق کنترل استفاده کن. کامران سطح اصلی رو بسته.»
پرسیدم: «چرا خودت نرفتی؟»
او خندید؛ این بار واقعاً، اما کوتاه و دردناک. «رفتم. به همین خاطر این شکلیم.»
من کارت را چرخاندم. لبهاش سوخته بود، انگار از میدان یا حرارتی غیرعادی گذشته باشد. روی نوار مغناطیسی خش افتاده بود. نسخه زخمی من گفت: «داخل اتاق کنترل، فایلهای قرنطینه رو باز کن. پوشهای هست به اسم Q-Lag. رمز همون تاریخ مرگ مادره.»
برای یک لحظه همه چیز قطع شد. حتی ترس. فقط اسم مادر ماند. این را فقط سه نفر میدانستند: من، نسترن، و یلدا. من هر رمز مهمی را با آن تاریخ میساختم، عادتی کثیف و شخصی که هیچوقت ترک نکرده بودم. کامران نمیتوانست حدس بزند، مگر اینکه به جایی عمیقتر از فایلهای اداری من دست زده باشد.
گفتم: «تو از کجا میدونی؟»
او با خستگی گفت: «چون من هنوز توام. متأسفانه.»
این شوخی کوچک، در آن وضعیت، از هر فریادی دردناکتر بود. من سرم را پایین انداختم و برای چند ثانیه فقط به کف اتاق خیره ماندم. لکه خون نزدیک کفشم رسیده بود. خون او بود، اما رنگش همان رنگ خون من بود. ذهن آدم برای فرار از هراس، به جزئیات احمقانه آویزان میشود. من داشتم درباره غلظت قرمز فکر میکردم.
یلدا گفت: «سهراب، گوش کن. Q-Lag احتمالاً دادههای آزمایش حیوانیه. اگر کامران از قبل نمونه زیستی کشیده باشه، باید عوارضش اونجا ثبت شده باشه.»
کامران پشت در با لحنی که میخواست خونسرد بماند گفت: «هیچکس حق نداره به پروندههای قرنطینه دست بزنه.»
حامد گفت: «حالا دیگه میخوام حتماً دست بزنم.»
نسخه زخمی من لبخند محوی زد. «دیدی؟ هنوز کامل نخریدیش.»
کامران با ضربهای به در کوبید. «تو هر چیزی که هستی، حق حرف زدن نداری.»
او این بار سر بلند کرد و مستقیم به طرف در گفت: «من نتیجهی تصمیمهای توام. همین کافیه.»
بعد نفسش برید و چند ثانیه فقط صدای تهویه و تقتق ضعیف فلز در دالان پشت کمد ماند. من بالاخره جعبه کمکهای اولیه را باز کردم. باند، سرم شستوشو، آمپول، قیچی. دستم به ویال ضدتشنج خورد و یاد نسترن افتادم؛ اینکه همیشه میگفت «تو از درد نمیترسی، از معنی درد فرار میکنی.» اگر آنجا بود، اول فشار خون مرا میگرفت، بعد سیلی میزد، بعد نجاتم میداد. عجیب بود که آدم وسط کابوس، دلتنگ عادتهای خشن عزیزترین آدمش میشود.
من گاز استریل را روی گوش نسخه زخمی خودم فشار دادم. او از درد فکاش را سفت کرد اما عقب نکشید. گفتم: «بهم بگو در اتاق تست دو چی دیدی.»
«همه چیز از اونجا شروع نشد، ولی از اونجا فهمیدم.» پلک زد. «دیوار پشتی رو باز کرده بودن. یک حلقه فرعی نصب شده بود، کوچکتر، برای تثبیت نمونه. قفسههای موشها خالی نبودند. بعضی قفسها دو تا حیوان با یک کد داشتند. بعضی یکی. بعضی هیچکدوم.»
یلدا آهسته گفت: «یعنی بخشی از نمونه برگشته، بخشی نه.»
او ادامه داد: «یکی از موشها مرده بود، ولی دوربین همزمان همون کد رو زنده توی قفس بعدی ثبت کرده بود. پنجاه ثانیه اختلاف. بعد حیوان زنده ناگهان از داخل شروع کرد به خونریزی. انگار بدنش نمیدونست باید کجای زمان بایسته.»
من پلک نزدم. نمیخواستم تصویر را در ذهنم ببینم، اما دیده بودم. حیوانی که در یک زمان مرده و در زمان دیگر هنوز زنده است، و هر دو نسخه دارند برای ماندن با هم میجنگند. آن تصویر به طرز وحشتناکی به درد گوش چپ خودم شبیه بود.
نسخه زخمی من گفت: «کامران میخواست روی آدم امتحان کنه. لازم داشت ناظر اصلی ثابت بمونه. کسی که دستگاه رو ساخته، کسی که میدانش به امضای زیستی خودش قفل شده.»
گفتم: «یعنی من.»
«یعنی تو.»
او دستم را محکمتر گرفت و زمزمه کرد: «اگر خوابآلود شدی، نخواب. خواب اینجا اسم محترمانهی فروپاشیه.»
یلدا گفت: «سهراب، گوش کن. اگر چیزی که فکر میکنم درست باشه، دستگاه فقط آینده رو نمیبینه. از وضعیت ناظر در آینده، یک نمونه فازی میکشه عقب. هر بار ران که میکنی، امکان داره نسخهای از خودت یا بخشی از خودت از خط زمانی بعدی کنده بشه.»
گفتم: «این حرف دیوونهکنندهست.»
«میدونم. ولی اونجا دو تا تو داریم. فعلاً با دیوونهکنندهترین فرض کار کن.»
کامران پشت در با تمسخر گفت: «بالاخره به اصلش رسیدیم. تبریک میگم، یلدا. شما دو نفر بدون مجوز رسمی، انتقال زیستی زمانی راه انداختید.»
نسخه زخمی من دندان روی هم فشرد. «ما نه. تو.» بعد ناگهان مچم را گرفت. فشارش با وجود ضعف، عجیب محکم بود. «به حرفش گوش نکن. اون میخواد تو رو ثابت نگه داره.»
«برای چی؟»
«چون ناظر اصلی اگر بمیره، پنجره فرو میریزه. ولی اگر نیمهزنده بمونه… میتونه بیشتر بکشه.»
من نمیفهمیدم. شاید هم نمیخواستم بفهمم. احساس میکردم واژهها از دو طرف سرم وارد میشوند و وسط جمجمه به هم میخورند. نیمهزنده. نمونه فازی. انتقال جرم. همهشان از جنس کابوس بودند، اما با دستورالعمل و نمودار.
یلدا گفت: «حامد، به جعبه مکانیکی کنار پنل اضطراری دسترسی داری؟»
«دارم.»
«در بیرونی رو باز نکن. فقط کانال تهویه موضعی اتاق رو به راهرو ببند و برق لیزرهای کمکی رو قطع کن.»
کامران فوراً گفت: «تو حق نداری.»
حامد سرد جواب داد: «دیگه خیلی وقته بحث حق نیست.»
صدای کشیده شدن یک ضامن آمد. بعد بوق هشدار کوتاهی در اتاق ما پیچید. روی کنسول، دو خط فرعی خاموش شدند. نسخه زخمی من نفسی عمیق کشید، انگار فشار نامرئی کمی از روی سینهاش برداشته باشند.
او گفت: «خوبه. حالا کمتر میکشه.»
من پرسیدم: «چی کمتر میکشه؟»
«تو رو.»
این بار واقعاً احساس کردم اتاق اندازه خودش نیست. دیوارها کمی موج برداشتند. نور لامپ سقفی روی میز پخش شد و برگشت. صدای یلدا دور شد، بعد نزدیک آمد، مثل اینکه تلفن را در آب فرو کرده باشند. من به خودم گفتم کمخوابی است، شوک است، خوندماغ است. اما نسخه زخمی من فقط نگاهم کرد و گفت: «شروع شده.»
«چی؟»
«لغزش.»
بعد دنیا، فقط برای یک چشمبههمزدن، جا عوض کرد. من خودم را کنار در دیدم، نه کنار او. بعد دوباره برگشتم سر جای اول. اما یک چیز در آن چشمبههمزدن با من ماند: ساعت دیواری. ۰۲:۱۷:۴۹. و جسدی که به در تکیه داشت.
من عقب کشیدم و به دیوار خوردم.
یلدا فریاد زد: «سهراب!»
گفتم: «ساعت…»
نسخه زخمی من سعی کرد بلند شود. نتوانست. زمزمه کرد: «آره. همونه.»
«چی همونه؟»
او نگاهش را به چشم من دوخت؛ آنقدر شبیه نگاهم بود که از آن متنفر شدم. «زمان مرگ.»
از پشت در، چیزی فلزی کشیده شد. بعد صدای ایمنسازی سلاح آمد. حامد گفت: «کامران، این دیگه چه کوفتیه؟»
کامران خیلی آرام جواب داد: «راه ساده.»
نسخه زخمی من ناگهان با آخرین زورش خود را جلو کشید، دستش را روی کلید اصلی کنسول کوبید و گفت: «وقتی در باز شد، اول چراغ رو بزن، بعد به من نگاه نکن.»
گفتم: «چرا؟»
اما دیر شده بود. چون درست همان لحظه، قفل مغناطیسی در با صدایی کوتاه آزاد شد، و من در پنل شیشهای مقابل، انعکاس خودم را دیدم که هنوز یک نفر بیشتر نبود.
فصل چهارم: بدهی حلقه
غریزه قبل از فکر عمل کرد. نزدیکترین چیز به نور، چراغ رومیزی روی میز ابزار بود. آن را برداشتم و با تمام نیرو به لامپ سقفی کوبیدم. شیشه با صدایی خشک ترکید. اتاق در تاریکی کامل فرو نرفت؛ نوارهای اضطراری کف دیوار روشن شدند و اتاق را با نور آبی مردهای پر کردند. در همان لحظه، قفل در آزاد شد و پنل شیشهای چند سانتیمتر باز ماند.
از بیرون، همهمهای کوتاه و خشن آمد. بعد صدای حامد: «لعنتی، اسلحه رو بده پایین!»
کامران گفت: «کنار برو.»
در را با پا فشار دادم تا بیشتر باز نشود. یلدا از شکاف گفت: «کار خوب بود. نگاهت رو از انعکاسها بردار.»
پس دلیل هشدار نسخه زخمی همین بود. در نور کامل، هر سطح براق اتاق میتوانست دو تصویر از من را همزمان برگرداند؛ منِ ایستاده و منِ زخمی. و اگر میدان هنوز فعال بود، این همدیدن شاید خودش ماشه همپوشانی بعدی میشد. مسئله فقط فیزیک نبود؛ فیزیک وقتی دیوانه میشود، به خرافه شبیه میشود.
حامد با فشار شانه، در را نیمه باز کرد و خودش را داخل انداخت. در نور آبی، قد و قامت بزرگش عجیبتر به نظر میرسید. نگاهش اول روی من افتاد، بعد روی نسخه زخمی من، و صورتش از هر رنگی خالی شد. دست راستش هنوز با کامران درگیر بود؛ اسلحه بیهوشی در مشت هر دو گیر کرده بود. یلدا پشت سرشان از شکاف عبور کرد و در را بست.
کامران بیرون ماند.
برای یک لحظه چهار نفری، بیحرکت، به هم نگاه کردیم. حامد لبهایش را باز کرد، بست، و بعد فقط گفت: «خیلی خب. من دیگه واقعاً برای این شغل کمحقوق گرفتهم.»
اگر نمیترسیدم، میخندیدم. یلدا مستقیم کنار نسخه زخمی من زانو زد، نبضش را گرفت، چشمش را با نور گوشی بررسی کرد و زیر لب ناسزایی گفت که در دهان او نادر بود. «مغزش تحت فشاره. احتمال خونریزی بالا.»
گفتم: «میدونستم.»
«نه، نمیدونستی.» نگاهش را به من دوخت. «تو هم همین علائم رو داری.»
حامد از در فاصله گرفت، اسلحه را از هم جدا کرد و خشاب دارتش را خالی روی زمین ریخت. «کامران میخواست بگه فقط برای احتیاطه. حالا حدس میزنم منظورش از احتیاط، تو بودی.»
از پشت در، صدای کامران آرام و خطرناک رسید. «اگر در رو باز نکنین، سامانه قرنطینه کل طبقه رو مهر و موم میکنه. شما چهار نفر تا صبح اینجا میمونین، بعد هم تیم جمعآوری میرسه. آن وقت هیچکس اختیار روایتش رو نداره.»
حامد به در خیره شد. «تیم جمعآوری؟ این دیگه از قرارداد من خارج شده.»
نسخه زخمی من با زحمت نشست و تکیه داد. «داره بلوف میزنه. هنوز نمیتونه بدون ناظر اصلی اتاق رو تحویل بده.»
کامران بیدرنگ گفت: «میتونم ناظر اصلی رو از شما جدا کنم.»
من همانجا یخ کردم. حامد به من نگاه کرد، بعد به نسخه زخمی، بعد دوباره به من. معلوم بود حالا تازه دارد حساب میکند کدام یک از ما «اصلی» هستیم، و آیا این سؤال اصلاً جواب سادهای دارد یا نه.
یلدا گفت: «وقت نداریم. سهراب، کارت شماره دو.»
کارت را به او دادم. او آن را در شکاف کنسول فرو برد. سیستم چند ثانیه مکث کرد، بعد پنجرهای خاکستری باز شد. پوشهها یکییکی ظاهر شدند: Q-Lag، Bio Echo، Retention، Prime. فقط دیدن اسمها حالم را بد کرد. Prime. سوژه اصلی. حتماً من.
یلدا پوشه Q-Lag را باز کرد. جدولهای کوتاه، نمودارهای ناپایدار، ویدئوهای بیصدا. حامد پشت شانه او خم شد. من هم نزدیک رفتم، اما تلاش کردم از بازتاب نمایشگر دور بمانم. در فایل اول، دو موش با یک کد واحد در دو قفس جدا ثبت شده بودند. در فایل دوم، یکی از آنها ناگهان در چند ثانیه دچار تشنج و خونریزی از گوش میشد. در فایل سوم، همان کد سه بار در سه زمان ثبت شده بود؛ یک بار زنده، یک بار نیمهبیجان، یک بار جسد. زیر هر فایل تنها یک یادداشت آمده بود: «پایداری کمتر از ۶۰ ثانیه. امکان نگهداشت با حضور ناظر زیستی سازگار.»
حامد گفت: «ناظر زیستی سازگار یعنی چی؟»
یلدا بیآنکه چشم از صفحه بردارد گفت: «یعنی دستگاه برای برگرداندن نمونه، باید به الگوی کسی قفل باشد که از همان امضای زیستی است. سادهترش، خودِ سهراب.»
نسخه زخمی من خندید؛ صدایی خالی. «بدهی رو از حساب خودش برمیداره.»
من حس کردم پوست صورتم کشیده میشود. «من از اول سوخت بودم.»
یلدا نگاه کوتاهی به من انداخت. «احتمالاً از اولین ران کامل.»
فایل بعدی باز شد. این یکی مربوط به انسان بود. تنها چند خط. «Subject Prime exposure: passive.» «Headache, epistaxis, déjà vu.» «Retention improved after recursive observation.» زیرشان نامی نبود، اما لازم هم نبود. سردرد، خوندماغ، حس پیشآشنایی. انگار کسی دفترچه علائم مرا دزدیده باشد.
حامد آرام گفت: «اون مدتی که میگفتی راهرو رو قبل از پیچ دیدی…»
من جواب ندادم. جوابی نبود. حالا میدانستم چرا هفته قبل قبل از افتادن آچار، صدای برخوردش را شنیده بودم. چرا بعضی جملهها زودتر در ذهنم میرسیدند. چرا خوابهایم بیش از حد دقیق بودند. کامران مدتها بود از من نمونه میکشید، کم، قطرهقطره، تا بدنم بدون آنکه بدانم به حضور آینده عادت کند.
کامران از پشت در گفت: «اگر دارید فایلها رو میبینید، پس حتماً بخش Retention رو هم باز کنید. آنجا قسمت مفیدش نوشته شده.»
حامد داد زد: «خفه شو.»
اما یلدا Retention را باز کرد. نموداری با محور زمان بالا آمد. قلهها و سقوطها. یادداشت آخر کوتاه و تمیز بود: «برای تثبیت نمونه و بستن حلقه، بازگردانی کامل باید در نقطه مرگِ دیدهشده انجام شود.»
من دیگر نفسم را هم آگاهانه میکشیدم. «نقطه مرگ دیدهشده.»
نسخه زخمی من گفت: «همون جسدی که دیدی.»
من سرم را به آهستگی به طرف او برگرداندم. «پس تو اون نیستی.»
«نه.» مکث کرد. «من قبل از اونم. یک برداشت ناپایدار. یکی از چند تا.»
چند تا. این دو کلمه بدتر از هر چیز بود. چند تا من؟ چند بار از خطی که هنوز زندگیاش را تمام نکرده، جدا شدهام؟ چند نسخه در راهروها، اتاقها، یا جاهایی که حتی نمیدانم، چند ثانیه زیسته و مردهاند تا این شب شکل بگیرد؟
یلدا گفت: «اگر بازگردانی کامل در نقطه مرگ انجام نشه، حلقه باز میمونه و دستگاه همچنان از ناظر نمونه میکشه. یعنی یا سهراب میمیره، یا مغزش فرو میپاشه، یا بدتر، همپوشانی از این اتاق به کل طبقه نشت میکنه.»
حامد گفت: «بدتر از این هم داریم؟»
نسخه زخمی من گفت: «آره. اگر نمونه کامل و ناظر همزمان زنده بمونن.»
حامد به او خیره شد. «اون وقت چی میشه؟»
او خیلی ساده گفت: «هیچکدوم نمیفهمن کدوم یکی باید بماند.»
سکوت. صدای تهویه. بوق دور سیستم. در بیرون، قدمهای کامران که آرام عقب و جلو میرفت. انگار گرگی که میداند طعمه راه فرار ندارد و فقط دارد زمان مناسب را انتخاب میکند.
من روی صندلی نشستم، چون پاهایم دیگر قابل اعتماد نبودند. سرم تیر میکشید. چشم چپم گاهی چند میلیثانیه عقب میماند؛ تصویر اول با راست میآمد، بعد با چپ کامل میشد. یلدا متوجه شد و چراغ گوشی را توی صورتم انداخت. مردمکهایم هماندازه نبودند.
گوشیام که هنوز روی اسپیکر بود، ناگهان با تماس ورودی لرزید. نسترن. اسمش روی صفحه روشن شد و چهار نفری برای یک لحظه فقط به آن نگاه کردیم، انگار از جهانی دیگر زنگ میزند. من جواب دادم.
«بالاخره برداشتی.» صدایش کوتاه و تند بود. «سه بار زنگ زدم. چرا صدات اینقدر خرابه؟»
خواستم دروغ بگویم، اما یلدا جلوتر گفت: «نسترن، منم. سهراب علائم فشار داخل جمجمه داره. مردمکها نابرابرن، خون از گوش دیده شده، و احتمال شوک هم هست.»
نسترن یک ثانیه ساکت ماند. بعد لحنش از نگرانی به دستور تغییر کرد. «او را بیدار نگه دارید. نذارید دراز بکشه. اگر استفراغ کرد، سرش را به پهلو نگه دارید. و گوش کن سهراب، هر کس هر مزخرفی درباره خوابیدن و بهتر شدن گفت، نپذیر. اگر خوابت برد، شاید دیگه برنگردی.»
نسخه زخمی من با خندهای بیجان گفت: «خواهرمون همیشه شاعر بود.»
برای اولین بار نسترن صدای او را شنید. «اون کی بود؟»
هیچکس جواب نداد. من فقط گفتم: «بعداً توضیح میدم.»
او محکم گفت: «تو بعداً نداری مگر اینکه همین حالا دقیق گوش کنی. سهراب، من جدیام.»
«میدونم.»
صدایش کمی شکست، اما جمعش کرد. «پس زنده بمون تا بتونم دعوات کنم.»
تماس قطع شد. اتاق همان اتاق بود، اما چیزی در من سفتتر شد؛ نه شجاعت، نه امید. بیشتر شبیه لجی قدیمی که فقط خانواده میفهمد چطور روشنش کند.
حامد زیر لب گفت: «خوبه یکی بیرون هنوز با زبان انسان حرف میزنه.» یلدا بدون اینکه سر بلند کند جواب داد: «از این امتیاز مستقیم لذت ببر. تا چند دقیقه دیگر مجبوریم با زمان مذاکره کنیم.»
گفت: «وقت خیلی کمه.»
گفتم: «پس راهحل چیه؟»
او لبهایش را فشرد. در جواب، نسخه زخمی من گفت: «باید حلقه رو کامل کنی.»
«یعنی؟»
«یعنی همونجا بمیری.»
حامد فحش داد. یلدا چیزی نگفت، اما سکوتش از تأیید بدتر بود. من به هر دو نگاه کردم. بعد به نسخه زخمی خودم. صورتش زیر نور آبی شبیه جنازهای شده بود که هنوز عادت نکرده مرده است. شاید به همین دلیل حرفش را باور کردم.
گفتم: «نه.»
او آرام گفت: «میدونم. منم همینو گفتم.»
برای یک ثانیه، آن جمله مرا شکست. چون خودم را در او دیدم؛ همان انکار غریزی، همان تمایل کودکانه که اگر کلمه را بگویی، واقعیت عقب میرود. اما واقعیت عقب نمیرفت. فقط منتظر میماند.
یلدا ناگهان گفت: «شاید لازم نباشه خودِ او بمیرد.»
همه به او نگاه کردیم.
او سریع ادامه داد: «اگر بازگردانی کامل در نقطه مرگ باید انجام بشه، شاید چیزی که میمیرد، نمونه کامل باشد، نه ناظر اصلی. شرطش اینه که تمایز فازی تا لحظه آخر حفظ بشه و بعد از مرگ نمونه، حلقه معکوس بشه.»
حامد گفت: «این برای آدم عادی فارسیه؟»
من گفتم: «یعنی ممکنه اون جسد، یکی از منهای کشیدهشده باشه، نه این من.»
نسخه زخمی من سر تکان داد. «همینه. ولی برای ساختنش، باید خودت بری توی محفظه و اجازه بدی بازگردانی انجام بشه. داوطلبانه. دقیق. طبق همون چیزی که دیدهای.»
کامران از پشت در با لحنی پیروز گفت: «بالاخره رسیدیم به بخش صادقانه. سهراب باید همکاری کنه، وگرنه همهتون میمیرین.»
حامد به طرف در حمله کرد، اما یلدا بازویش را گرفت. «نه. انرژیات رو برای وقتی نگه دار که لازم شد.»
کامران گفت: «من پیشنهاد بهتری دارم. در رو باز کنید. من سامانه معکوسساز رو از اتاق کنترل فعال میکنم. شما فقط سوژه رو داخل محفظه میذارید.»
نسخه زخمی من تقریباً تف کرد. «دروغ میگه. معکوسساز رو حذف کرده.»
یلدا سریع پوشه Prime را باز کرد. آخرین صفحه فقط یک یادداشت صوتی داشت. پخش کرد. صدای کامران، واضح و بیاحساس، در اتاق پیچید: «ماژول معکوسسازی در فاز انسانی حذف شد. ریسک مالکیت داده بالا بود. بستن حلقه پس از نمونهبرداری کامل از طریق خاتمه زیستی کافی است.»
حامد با دهان نیمهباز به در نگاه کرد. «خاتمه زیستی یعنی…»
من گفتم: «کشتن.»
کامران چیزی نگفت. سکوتش اقرار بود.
نسخه زخمی من تلاش کرد بایستد. من و حامد همزمان گرفتیمش. وزنش عجیب سبک بود، انگار بخشی از او واقعاً هنوز کامل اینجا نیامده باشد. او به طرف محفظه شیشهای اشاره کرد. «نه طبق برنامه او. طبق برنامه ما.»
پرسیدم: «ما چه برنامهای داریم؟»
او گفت: «همون تصویری که دیدی رو بساز. دقیق. ولی زمان برگشت رو یلدا معکوس کنه. نمونه میمیره، حلقه بسته میشه، تو میمونی.»
«و اگر اشتباه کنیم؟»
او نگاهم کرد؛ یک نگاه خسته، خصوصی، و تلخ. «آن وقت فرقش با چیزی که از اول منتظرمونه فقط اینه که اینبار خودت انتخابش کردی.»
حامد رفت سمت رک دوم و با مشت پوشش فلزی پشتش را کند. پشت آن، همانطور که نسخه زخمی گفته بود، حلقه کمکی پنهان شده بود؛ یک تاج فلزی کوچک با سیمکشی غیراستاندارد، نصبشده مثل تومور روی بدنه دستگاه. یلدا فقط یک نگاه انداخت و گفت: «حرامزاده.»
او مشغول جدا کردن کابلها شد، اما یکی از آنها مهر و موم شده بود و بدون کد نمیآمد. روی نمایشگر اصلی، ناگهان پیشنمایش تازهای روشن شد. هیچکس آن را فعال نکرده بود.
در تصویر، من داخل محفظه ایستاده بودم. یلدا پشت کنسول بود. حامد کنار در. و روی زمین، نزدیک خروج، جسدی افتاده بود که صورتش از این زاویه پیدا نبود. فقط کارت دسترسی شماره دو کنار دستش برق میزد.
نسخه زخمی من زمزمه کرد: «دیدی؟ داره خودش رو مجبور میکنه.»
من به تصویر خیره ماندم. این دیگر تهدید نبود. نقشه بود.
و برای اولین بار فهمیدم که برای زنده ماندن، باید دقیقاً همان صحنهای را بسازم که از آن فرار میکردم.
فصل پنجم: چهل و نه ثانیه بعد
طرح یلدا ساده بود، و همین باعث میشد بیشتر بترسم. طرحهای پیچیده به آدم فرصت میدهند پشت جزئیات پنهان شود. طرح ساده برهنه است؛ یا کار میکند یا تو را میکشد.
او گفت: «ما فقط یک بار دیگر ران کامل داریم. نه بیشتر. حامد، تو کامران را از در دور نگه میداری. من حلقه کمکی را تا جایی که میشود از مدار خارج میکنم و معکوسسازی دستی را روی تأخیر ثانویه میبرم. سهراب، تو داخل محفظه میروی. وقتی شمارش به صفر رسید، از محفظه خارج میشوی، سه قدم به سمت در برمیداری، بعد برنمیگردی. هر چه دیدی، هر چه شنیدی، برنمیگردی.»
گفتم: «و بعد؟»
یلدا مستقیم به چشمم نگاه کرد. «بعد از چهل و نه ثانیه، ما میفهمیم زنده ماندهای یا نه.»
حامد زیر لب گفت: «الهامبخش بود.»
نسخه زخمی من به دیوار تکیه داده بود و هر نفسش کمعمقتر میشد. با صدایی که حالا از ته چاه میآمد گفت: «سه قدم رو دقیق بردار. من اشتباه کردم. برای همین برگشتم.»
به او نگاه کردم. «تو برگشتی چون برگشتنت باعث شد من اینجا برسم.»
لبه دهانش کمی بالا رفت. «آره. همین چیزهای شاعرانه آخر کار از آدم درمیاد.»
حامد رفت پشت در و قفل مکانیکی را گرفت. اسلحه بیهوشی را دوباره سرهم کرد، اینبار با دو دارت. گفت: «من ترجیح میدادم با آدمها بجنگم، نه با مدیران سرمایهگذار دیوانه و نسخههای زمانی همکارم، ولی آدم باید افقهای تازه رو تجربه کنه.»
کامران از پشت در گفت: «دارم آخرین بار منطقی حرف میزنم. اگر من وارد اتاق کنترل نشوم، شما راه بستن حلقه را بلد نیستید.»
یلدا حتی سر بلند نکرد. «تو راه بستن را از بین بردی.»
«چون راه باز ماندن سودآورتر بود.»
هیچکس جواب نداد. بعضی اعترافها آنقدر عریاناند که فقط باید بگذاری در هوا بمانند و بوی خودشان را پخش کنند.
من روپوشم را درآوردم. نمیخواستم پارچه اضافی، موقع خروج از محفظه به چیزی گیر کند. زیر نور آبی، بازوهایم باریکتر از همیشه به نظر میرسیدند. لرزش انگشتانم را پنهان نکردم؛ فایدهای نداشت. ترس وقتی تا این اندازه بالا میآید، دیگر احساس نیست، فیزیولوژی است. عضله، بزاق، مردمک.
یلدا بدون مقدمه گفت: «اگر چیزی را از آینده شنیدی که دستور را نقض میکند، باورش نکن. دستگاه الان فقط پنجره نیست. شکارچی هم هست. با نزدیکترین مرگ، بلندترین صدا را میسازد.»
گفتم: «آرامشبخشه.»
او گفت: «نمیخواستم آرامت کنم.»
همین صداقت خشک، عجیب، کمکم کرد. چون دیگر کسی تلاش نمیکرد مرا با امید تقلبی نرم کند. ما با چیزی واقعی طرف بودیم؛ باید با واژههای واقعی حرف میزدیم.
نسخه زخمی من ناگهان سرفهای عمیق کرد و از گوشش خون تازه سرازیر شد. به طرفش رفتم، اما دستش را بالا آورد. «نه. من دیگه خرج شدهم.»
این عبارت را با چنان بیرحمی نسبت به خودش گفت که نفسم بند آمد. خرج شده. انگار درباره باتری یا فیوز حرف میزد، نه انسان. اما شاید حق داشت. کامران مدتها بود ما را همینطور میدید؛ قطعاتی با بازده متفاوت. تفاوت این بود که نسخه زخمی من، با دانستن این تحقیر، هنوز راهی برای نجات من باز کرده بود. آدمها گاهی در بدترین نسخههای خودشان، شریفترین تصمیمها را میگیرند.
یلدا شمارش داخلی سیستم را بالا آورد. ۴۹.۰۰. حلقههای اصلی با صدای بم روشن شدند. حلقه کمکی هنوز نیمهجان روی بدنه میلرزید، اما کابلهایش شل بود. او گفت: «به محض ورودت، میدان ناظر روی تو قفل میشود. شاید حالت تهوع بگیری. شاید تصویرت دو تا شود. قدمها را یادت نرود.»
«سه قدم. رو به در.»
«آره.»
حامد گفت: «اگر کامران وارد شد؟»
یلدا بدون مکث گفت: «بزنش.»
«با دارت؟»
«با هر چیزی.»
محفظه شیشهای را باز کردم. هوای داخلش سردتر بود، با بوی فلز و ازن. کف آن با خطوط زردی نشانهگذاری شده بود؛ من خودم این نشانهها را کشیده بودم تا نمونهها در مرکز میدان بایستند. حالا همان خطوط شبیه علائم قربانگاه بودند. یک پا داخل گذاشتم، بعد پای دوم. شیشه را بستم. صدای بسته شدنش نرم بود، تقریباً محترمانه. مرگهای جدی اغلب همینطورند؛ با هیاهو شروع نمیشوند.
یلدا پشت کنسول گفت: «آمادهای؟»
نه. ولی گفتم: «آره.»
شمارش آغاز شد.
۴۹.
در ثانیه اول چیزی حس نکردم. در ثانیه دوم، گوش چپم انگار از داخل پر از آب شد. در سوم، دیدم دو لبه برای همه چیز پیدا شد؛ یک میز و سایهاش، یک دست و سایهاش، یلدا و خطی کمرنگ از یلدایی دیگر که کمی جلوتر ایستاده بود. در پنجم، صدایی در سرم گفت: «الان برمیگردی.» صدای خودم بود.
۶. ۷. ۸.
حامد پشت در موضع گرفت. کامران چیزی گفت که نشنیدم، چون همزمان صدای دیگری از راست شنیدم؛ همان جمله، اما هنوز نگفته. آینده در من باز شده بود، نه روی مانیتور. این از هر صفحهای بدتر بود.
۱۲.
نسخه زخمی من دیگر روی کف نشسته بود. دستش روی سینهاش مانده بود. لبهایش تکان خوردند. من از پشت شیشه خواندم: «نبین.»
نفهمیدم منظورش چیست.
۱۸.
یلدا کلید معکوسسازی دستی را بالا نگه داشته بود، اما هنوز نزده بود. نور سبز روی انگشتش میلرزید. نگاه ما برای لحظهای قفل شد. در چشمهایش ترس بود، اما نه از آن ترسهایی که آدم را عقب میکشد. از آن ترسهایی که آدم را مجبور میکند دقیقتر شود.
۲۳.
صدای کوبیده شدن سنگین به در آمد. کامران.
۲۴. ۲۵.
حامد فریاد زد: «عقب!»
۲۶.
صدای درگیری. فلز به فلز. فحش. نفس.
۲۹.
من دیدم. نه با چشم، با چیزی شبیه سقوط. ناگهان اتاق چهل و نه ثانیه بعد را از درونش دیدم. در باز شده بود. حامد شانهاش را به کامران کوبیده بود. یلدا پشت کنسول بود. و من از محفظه بیرون آمده بودم، دقیقاً سه قدم به سمت در برداشته بودم. بعد چیزی از پشت، از داخل خود هوا، دور کمرم بسته و مرا کشیده بود.
۳۱.
فهمیدم. جسدِ دیدهشده حاصل ضربه نبود. حاصل کشیدهشدن بود. نمونه کامل وقتی از آینده به عقب برگردانده میشد، مثل گوشت از قلاب رد میشد و هرچه بدن نمیتوانست با اختلاف فاز تحمل کند، میپاشید.
۳۴.
دهانم تلخ شد. در شیشه روبهرو، برای کسری از ثانیه، دو من را با هم دیدم؛ یکی در محفظه، یکی بیرون، سه قدم جلوتر. فوراً چشمم را بستم. نسخه زخمی درست گفته بود. اگر میدیدم، شاید میدان میان ما زودتر میبست.
۳۸.
کامران غرید: «کنار برو!»
صدای دارت. صدای برخورد. کسی افتاد. نمیدانستم حامد یا او.
۴۱.
یلدا داد زد: «سهراب، الان!»
در محفظه را باز کردم و بیرون پریدم. کف اتاق زیر پاهایم نرم نبود، ولی مغزم آن را دیر فهمید. یک قدم. دو قدم. سه قدم. کنار در. قلبم چنان میزد که هر ضربه مثل هشدار جداگانه بود. من نباید برمیگشتم. هر سلولم میخواست برگردد. برای دیدن، برای دانستن، برای دفاع. اما نچرخیدم.
۴۵.
هوا پشت سرم غلیظ شد. این واژه علمی نیست، ولی درست است. انگار اتاق ناگهان آب شد. صدای کشیده شدن لایهای بزرگ از پلاستیک آمد. بعد درد. نه روی پوست؛ در استخوانها. انگار کسی از ستون فقراتم نسخهای نامرئی بیرون میکشید.
۴۷.
من فریاد نزدم. شاید نتوانستم. شاید صدایم از قبل خرج شده بود.
۴۸.
چیزی از کنارم رد شد؛ سنگین، گرم، انسانی.
۴۹.
ضربهای خیس و سخت به کف خورد. همان لحظه، یلدا کلید معکوسسازی را کوبید.
نور سبز به سفید تبدیل شد. حلقهها جیغ کشیدند. بوی سیم سوخته اتاق را پر کرد. من بالاخره برگشتم.
جسد کنار در افتاده بود. من بود. دقیقاً همان زاویه، همان دست زیر سینه، همان خون زیر گوش چپ. کارت شماره دو کنار انگشتانش برق میزد. تفاوت فقط این بود که حالا میدانستم به چه نگاه میکنم: نه آینده محض، نه خودِ کامل من؛ نمونهای که دستگاه از خط چهل و نه ثانیه بعد کشیده و برای بستن حلقه قربانی کرده بود.
برای یک لحظه بیمارگونه، آرام شدم. ترس وقتی شکل پیدا میکند، کمی قابل تحملتر میشود.
بعد دیدم حامد روی یک زانو افتاده و دارت در شانهاش فرو رفته، اما هنوز بیدار است. کامران خودش را از کف بلند میکرد و به طرف کنسول میرفت. یلدا کلید را پایین نگه داشته بود، اما میدان داشت از دستش درمیرفت. حلقه کمکی دوباره بیاجازه روشن میشد. اگر کامران به کنسول میرسید، همه چیز از نو باز میشد.
من دویدم.
کامران برگشت و برای اولین بار، ترس واقعی را در صورتش دیدم. گفت: «تو باید داخل میموندی!»
گفتم: «تو باید هیچوقت نزدیکش نمیشدی.»
به هم رسیدیم. او از من قویتر نبود، فقط سنگدلتر بود. اما من آن شب یک مزیت داشتم: در بدنم هنوز پژواک چهل و نه ثانیه جلوتر میدوید. وقتی دست راستش به طرف پنل رفت، من قبل از حرکت کاملش آن را دیده بودم. مچش را گرفتم و با تمام نیرو به حلقه کمکی کوبیدم. فلز جرقه زد. او فریاد زد. حامد از پشت، با آخرین زور، خودش را روی پا کشید و پای کامران را زد. هر سه نفر برای لحظهای درهم پیچیدیم.
یلدا داد زد: «سهراب، عقب!»
من رها کردم و عقب پریدم. یلدا کابل اصلی حلقه کمکی را با انبر برید.
انفجار کوچک بود، اما کافی. نه آتش عظیم، نه فروپاشی هالیوودی. فقط نور سفید، موجی کوتاه، و صدای فلزی که انگار از عمق چاهی بلند شود. حلقه فرعی از جا کنده شد. کنسول خاموش شد. مانیتورها سیاه شدند.
کامران روی زمین افتاده بود و دستش از مچ تا آرنج سوخته بود. زنده بود. بدشانس برای خودش، خوششانس برای بقیه. حامد با شانه بیحس، دستبند پلاستیکی اضطراری را از کمربندش درآورد و با دندان بازش کرد. گفت: «شاید قرارداد من این بخش رو پوشش نده، ولی خیلی وقته دوست داشتم این کار رو بکنم.» و دستهای کامران را بست.
نسخه زخمی من کنار دیوار دیگر نفس نمیکشید.
من رفتم طرفش. یلدا چیزی نگفت. لازم نبود. زانو زدم و به چهرهاش نگاه کردم. آرامتر از وقتی بود که پیدایش کرده بودم. شاید چون بالاخره از کشش خلاص شده بود. دستم را روی پلکش گذاشتم و بستم. پوستش هنوز داغ بود. هیچ معجزهای رخ نداد. محو نشد. دود نشد. فقط مرده بود.
حامد گفت: «با این یکی چی کار میکنیم؟»
من جواب ندادم. بعد از چند ثانیه گفتم:
بیرون، آژیر داخلی ساختمان بالاخره شروع شد. یلدا گوشی مرا برداشت و به نسترن زنگ زد. فقط گفت: «آمبولانس لازم داریم. الان.» بعد به من نگاه کرد. «باید بریم بالا. تو باید اسکن بشی. همین حالا.»
من سر تکان دادم. پاهایم میلرزیدند، اما کار میکردند. پیش از خروج، یک بار دیگر به مانیتورهای خاموش نگاه کردم. هیچ تصویری نبود. هیچ پیشنمایشی نبود. فقط شیشه سیاه و بازتاب مبهم ما؛ یک زن خسته، یک مرد زخمی، یک نگهبان نیمهبیحس، یک مدیر بستهشده، و من که هنوز نمیدانستم با کدام حق اینجا ماندهام.
از اتاق بیرون آمدیم. راهرو سرد بود. برای اولین بار در تمام شب، صدای تهویه آنقدر عادی به نظر رسید که نزدیک بود گریهام بگیرد. حامد کامران را جلو میبرد. یلدا کنارم راه میرفت، نه آنقدر نزدیک که مرا نگه دارد، نه آنقدر دور که وانمود کند نیازی نیست. همین فاصله دقیق، شبیه خودش بود.
به رمپ خروج که رسیدیم، درهای بیرونی باز شدند و هوای سحر توی صورتم خورد. نسترن با لباس کشیک و موهای جمعکرده، کنار برانکارد ایستاده بود. تا مرا دید، اول رنگش پرید، بعد آمد و محکم به بازویم زد.
گفت: «گفتم زنده بمون تا دعوات کنم.»
خندیدم. درد گرفت. مرا روی برانکارد ننشاندند؛ خودم نشستم. نسترن چراغ کوچکش را توی چشمم انداخت، لعنتی کوتاه گفت و دستورهایی پشت سر هم صادر کرد. یلدا برایش توضیح فنی نداد. فقط گفت: «میدان شدید بوده. ضربه هم داشته. حافظه ممکنه بلغزه.»
نسترن جواب داد: «اول مغزش رو نگه میداریم، بعد درباره زمان فلسفهبافی کنید.»
آسمان هنوز کامل روشن نشده بود. من به شیشه آمبولانس تکیه دادم و برای یک ثانیه، از عادت، دنبال مانیتوری گشتم که چهل و نه ثانیه بعد را نشانم بدهد. چیزی نبود. فقط انعکاس رنگپریده خودم و چراغهای آبی دوردست.
یلدا از بیرون در آمبولانس گفت: «سهراب.»
سرم را بلند کردم.
«تموم شد.»
من به او نگاه کردم، بعد به نسترن، بعد به دست خودم که هنوز میلرزید اما مال خودم بود. پشت سرمان زیرزمین میسوخت، نه با شعله، با خاموشی. دستگاهی که ساخته بودم دیگر آینده را باز نمیکرد. بدهیاش را گرفته بود و تمام شده بود.
چشمهایم را بستم. یک نفس کشیدم. منتظر ماندم آن حس قدیمی بیاید؛ آن ضربه کوچک در جمجمه، آن تصویر زودرس، آن صدای جملهای که هنوز گفته نشده. چیزی نیامد.
چهل و نه ثانیه بعد، برای اولین بار، آینده ساکت ماند.