وبلاگ
خانهای که فراموش نمیکند

روایتی از رازهای تاریک یک عمارت متروک در دل جنگلهای شمال ایران
شخصیتها
۱. نیلوفر رضایی
سن: ۳۲ ساله ظاهر: موهای مشکی کوتاه تا روی شانه، چشمان تیز قهوهای، پوست روشن با خطوط نگرانی روی پیشانی. همیشه کاپشن سبز تیره میپوشد. نقش: خبرنگار تحقیقاتی و ضلع اصلی داستان. طراح سفر به عمارت است. ویژگی برجسته: کنجکاویاش از ترسش قویتر است — یا حداقل او اینطور فکر میکند.
۲. کاوه شریفی
سن: ۲۸ ساله ظاهر: قد بلند و لاغر، ریش نامرتب مشکی، چشمان درشت، دوربین عکاسی همیشه از گردنش آویزان. نقش: عکاس و پسرخاله نیلوفر. مستندساز تصویری گروه. ویژگی برجسته: شوخی میکند تا نترسد — اما دوربینش همیشه چیزهایی میبیند که چشمانش نمیبیند.
۳. دکتر مهرداد وفایی
سن: ۵۵ ساله ظاهر: مو و ریش جوگندمی، عینک گرد، کتشلوار قهوهای کهنه، کیف چرمی همیشه همراهش. نقش: استاد تاریخ دانشگاه تهران و مشاور علمی گروه. تنها کسی که پیشینه خانه را میداند. ویژگی برجسته: منطق را مثل سپر جلوی خود میگیرد — تا وقتی که سپر آتش میگیرد.
۴. سارا اکبری
سن: ۲۴ ساله ظاهر: دختری روستایی با چشمان عسلی روشن، موهای بافتهشده قهوهای، صورت گرد و صادق. نقش: راهنمای محلی؛ تنها کسی که جادههای جنگلی منطقه را میشناسد. ویژگی برجسته: از اول میدانست که نباید بروند. اما برای پول رفت.
۵. حسین مقدم
سن: ۶۰ ساله ظاهر: کمر اندکی قوسدار، موهای سفید اندک روی شقیقه، دستان پینهبسته، نگاهی که هیچوقت مستقیم نمیماند. نقش: نوه سرایدار قدیمی عمارت. هم راهنما است، هم مانع. ویژگی برجسته: رازی میداند که سالهاست با خود حمل میکند و هر سال سنگینتر شده.
خانهای که فراموش نمیکند
فصل اول: آخرین سفر
باران از ظهر شروع کرده بود و حالا که ماشین از آسفالت به خاک میپیچید، صدایش زیر چرخها تغییر میکرد — از ضربههای تیز به خرچخرچ خفهای که انگار زمین دندان داشت و میجوید.
نیلوفر نقشه کاغذی را روی داشبورد پهن کرده بود. نقشهای که حسین مقدم برایشان کشیده بود — با مداد، با دست لرزان، و با تردیدی که در هر خط پیدا بود. خط جاده را به سمت شمال دنبال کرد. جایی حدود بیست کیلومتر بعد از روستای آخر، یک دایره کوچک رسم شده بود. زیرش نوشته بود: «عمارت ارسلانی.»
«چقدر مانده؟» کاوه از پشت صندلی راننده پرسید. دوربینش را چک میکرد — یا وانمود میکرد که چک میکند.
«نیم ساعت. شاید بیشتر.» نیلوفر گفت.
«اگر باران بند نیاد این جاده خاکی باتلاق میشه.» سارا بود که از صندلی جلو، کنار راننده، حرف زد. صدایش آرام بود اما لبهای داشت که نیلوفر خوب میشناختش. لبه هشدار.
دکتر وفایی کتابی را که از اول راه جلوی صورتش بود پایین گذاشت. نگاهی از پنجره کرد. جنگل بود. درختان انبوه که شاخههایشان انگار داشتند در هوای مهآلود با هم حرف میزدند. «جادههای جنگلی شمال در این فصل همینطورند. نگران نباشید.»
«من نگران جاده نیستم.» سارا آرام گفت و بعد چیزی نگفت.
حسین مقدم آخرین بار در روستا دیده بودند. مردی که نیلوفر ماهها دنبالش گشته بود تا پیداش کند. نوه محمدعلی مقدم — سرایدار عمارت ارسلانی در سالهای قبل از انقلاب. مردی که آخرین کسی بود که خانواده ارسلانی را زنده دیده بود. وقتی نیلوفر پیداش کرد، در خانه گلی کوچکی در انتهای روستا زندگی میکرد. در را که باز کرد، قبل از اینکه چیزی بگویند، گفته بود: «میدانستم یک روز کسی میآید.»
ماجرای ناپدیدشدن خانواده ارسلانی یکی از ناتمامترین پروندههای جنایی شمال ایران بود. سال ۱۳۵۶، چهار نفر — ابراهیم ارسلانی، همسرش فریده، و دو فرزندشان، پسر هفتسالهای به نام سیامک و دختر پنجسالهای به نام شیده — در عمارت خود بودند. صبح روز بعد، محمدعلی مقدم آمده بود تا سر کار برود. در بسته بود. کوبیده بود. جوابی نیامده بود. در را شکسته بودند. عمارت خالی بود. میز صبحانه چیده شده بود. غذا سرد شده بود. چهار تا صندلی. چهار بشقاب. ولی هیچ نشانهای از خانواده.
هیچوقت پیدا نشدند.
ماشین دور زد و جاده باریک شد. سارا لب زیرینش را گاز گرفت. کاوه دوربین را کنار گذاشت و شروع کرد به بازی با بند چرمیاش — عادتی که داشت وقتی اضطراب پیدا میکرد. دکتر وفایی کتابش را جابهجا کرد.
و نیلوفر نقشه را تا زد.
ده دقیقه بعد، از میان درختان، برای اول بار دیدندش.
عمارت ارسلانی از دور مثل یک تصویر سیاهوسفید قدیمی بود — آنقدر با رنگ محیطش ناهماهنگ که انگار کسی یک عکس از یک جای دیگر بریده و اینجا چسبانده. سه طبقه، سنگ رو به خاکستریشدن، پنجرههای بلند با چوبهای پوسیده، و یک ایوان وسیع که پایههایش زیر سالها باران و برگ خم شده بودند. درخت توت پیری جلوی در بود؛ شاخههایش مثل دستهای خمیده به سمت دیوار دراز شده بودند.
«خداوندا.» کاوه آهسته گفت و دوربین را بالا آورد.
سارا هیچ نگفت. فقط نگاهش کرد.
از ماشین پیاده شدند. باران ریز ریز میبارید. هوا بوی خاک خیس و چیز دیگری داشت — چیزی که نیلوفر نمیتوانست نامش بگذارد. بوی قدیمی؟ بوی بسته؟ بوی چیزی که سالهاست نفس نکشیده؟
دکتر وفایی به جلو رفت و دستی روی دیوار کشید. «معماری مشروطه، احتمالاً دهه سی یا چهل. خانواده ارسلانی از بازرگانان ثروتمند ناحیه بودند. این خانه در زمان خودش بهترین عمارت منطقه بود.»
«بود.» کاوه تکرار کرد.
در جلویی قفل بود — یا بوده — اما قفل از زنگزدگی تقریباً به دو نیم شده بود. نیلوفر آن را کشید. با صدایی که بیش از حد بلند بود برای یک در، باز شد.
هوای داخل به صورتشان خورد. سرد بود. سردتر از هوای بیرون. و آن بو — آن بو که بیرون احساس کرده بود — اینجا غلیظتر بود. مثل نفس کسی که سالهاست نخوابیده. مثل حافظهای که ترکیده.
سارا یک قدم رفت عقب.
«سارا؟» نیلوفر برگشت.
«این خانه…» سارا شروع کرد. مکثی کرد. «مادربزرگم میگفت از اینجا رد نشو. حتی از جاده کنارش رد نشو.»
«خرافات روستایی.» دکتر وفایی گفت و وارد شد.
«اگر خرافه باشد» سارا پشت سرش زیر لب گفت، «چرا هیچکس ۴۰ سال اینجا نیامده؟»
داخل تاریک بود. پنجرهها غبار داشتند — غباری که نور را تنها به شکل لکهای کمرنگ میگذاشت عبور کند. کاوه چراغ قوهاش را روشن کرد. نور مخروطیاش روی اشیا چرخید: یک صندلی چرمی که ترک برداشته، یک شمعدان نقرهای تیرهشده روی طاقچه، قابهای عکسی که هنوز روی دیوار بودند.
نیلوفر به سمت قابها رفت. تصاویر سیاهوسفید. یک مرد با کراوات. یک زن با لبخند. دو کودک — پسری با موهای شانهکشیده و دختری با پاپیون بزرگ — دست در دست هم ایستاده بودند. خانواده ارسلانی. همانهایی که رفتند و برنگشتند.
«بچهها چند سالشان بود؟» نیلوفر پرسید.
«هفت و پنج.» دکتر وفایی از دفترش جواب داد.
نیلوفر به چشمان دختر کوچک نگاه کرد. شیده. چشمان گردی که مستقیم به دوربین نگاه میکرد. نگاهی که برای یک بچه پنجساله خیلی جدی بود.
«پس برویم بالا؟» کاوه پرسید.
«برویم.» نیلوفر گفت.
اما وقتی داشتند به سمت پلهها میرفتند، کاوه مکث کرد. دوربینش را پایین گرفت. به قاب عکسها نگاه کرد.
«نیلوفر.»
«چیه؟»
«این عکسها… عکس خانواده ارسلانی هستند، درسته؟»
«آره.»
«پس این که پشت پنجره ایستاده کیه؟»
همه برگشتند. پنجره بلند سمت راست. پشت شیشه کثیف. جایی در تاریکی پشت شیشه — سایهای بود. یا نبود. کاوه چراغ قوه را به سمتش گرفت.
هیچچیز نبود.
فقط درخت توت پیر بود که شاخهاش به شیشه میخورد.
«باد بود.» دکتر وفایی گفت.
«باد نیست.» سارا آرام گفت. «الان باد نمیآید.»
هیچکس جوابش را نداد. نیلوفر دفترش را درآورد و شروع کرد به نوشتن. اولین جملهاش این بود:
خانه نفس میکشد.
پلهها زیر وزنشان ناله میکردند. نه مثل پلههای قدیمی معمولی — بلکه مثل چیزی که مدتهاست نمیخواهد دیده شود و الان مجبور شده دیده شود. هر قدم صدایی داشت. هر صدا اتاقی را بیدار میکرد.
طبقه اول چهار اتاق داشت. در همه بسته بود. دکتر وفایی اولی را باز کرد — اتاق کار بود. میزی پر از کاغذهای پوسیده، قفسههای کتاب، و یک گلدان خشکیده روی لبه پنجره که هنوز شکلش را نگه داشته بود.
دومی اتاق خواب بود. تختخوابی که رویش پتو کشیده شده بود — انگار کسی قرار بود برگردد بخوابد. بالشت دو تا فرو رفتگی داشت. نیلوفر نگاهی انداخت و در را بست.
سومی قفل بود.
کاوه دستگیره را چرخاند. تکان نخورد. «قفله.»
«بگذار.» دکتر وفایی گفت. «از بیرون قفل است یعنی چیز مهمی ندارد.»
«یا یعنی چیز مهمی دارد.» کاوه گفت.
چهارمی اتاق بچهها بود.
نیلوفر در را که باز کرد، قدم نگذاشت داخل. فقط نگاه کرد. اتاقی کوچک با دو تخت کوچک. اسباببازیهایی که هنوز روی زمین بودند — یک اسب چوبی، یک عروسک پارچهای که موهایش ریخته بود، چند مکعب رنگی. روی دیوار کنار تخت، با مداد رنگی آبی، یک نقاشی بود: یک خانه با دود از دودکش، دو تا آدمک کوچک کنارش. و زیرش، با خط کودکانهای که احتمالاً همان شیده کشیده بود:
ما اینجاییم.
نیلوفر خم شد و نگاه کرد. مداد تازه بود. رنگ هنوز شفاف داشت.
«کاوه.»
«هم؟»
«این نقاشی… فکر میکنی چهل سال پیش کشیده شده؟»
کاوه آمد جلو. چراغ قوه را روی آن گرفت. مکثی کرد. «نه.»
باد پشت پنجره شاخهای را کوبید به شیشه.
همه پریدند.
و از جایی — از زیر پایشان، از زیرزمینی که هنوز درش را پیدا نکرده بودند — صدایی آمد. کوچک. بریده بریده. مثل صدای بچهای که دارد چیزی زمزمه میکند.
سارا دستش را روی دهانش گذاشت.
دکتر وفایی کتابش را محکمتر گرفت.
کاوه دکمه ضبط دوربینش را فشار داد.
و نیلوفر به سمت پلهها رفت. پایین. به سمت صدا.
فصل دوم: صداهایی که نباید میشنیدیم
پلههای زیرزمین پشت آشپزخانه بودند. در چوبی کوتاهی که نیلوفر اول فکر کرده بود کمد است — تا کاوه آن را باز کرد و سرما مثل موج به صورتشان خورد.
سارا نیامد. گفت که بیرون منتظر میماند. گفت حالش خوب نیست. گفت باران بند آمده و میخواهد هوا بخورد. اما نیلوفر دید که دستانش میلرزید.
سه نفر پایین رفتند. دکتر وفایی فانوس کوچکی که همراه داشت روشن کرد. نور زرد و لرزانش روی دیوارهای سنگی پخش شد.
زیرزمین یک اتاق مستطیلشکل بود. سقف کوتاه. دیوارهای خیس. گوشهای از دیوار پوشیده از رطوبت سبز بود. یک میز چوبی پوسیده. قفسههایی که شیشههای زنگزده رویشان بود. و بوی خاک و چیزی شبیه فلز.
«اینجا انبار بوده.» دکتر وفایی گفت. «خانههای این دوره همیشه زیرزمین انباری داشتند.»
«صدا از اینجا میآمد.» نیلوفر گفت.
«صدا میتواند در دیوارهای سنگ منعکس شود. شاید از طبقه بالا بود.»
کاوه چراغ قوه را به گوشهها برد. روی قفسهها ماند. «استاد، اینا چیه؟»
دکتر وفایی نزدیک شد. شیشهها را نگاه کرد. برچسبهای کاغذی رویشان بود. با خط دستی. اسمها. تاریخها. «مواد شیمیایی. شاید آقای ارسلانی در کارخانهای کار میکرده یا…»
«نه.» نیلوفر یکی از شیشهها را برداشت. برچسبش را خواند. سه بار خواند تا مطمئن شود اشتباه نمیکند. «اسمهای آدماند. ابراهیم. فریده. سیامک.» مکث کرد. «شیده.»
سکوت سنگینی افتاد.
«و یک شیشه پنجمی هم هست.» کاوه آرام گفت. «اسمش محمدعلیه.»
نیلوفر شیشه را سر جایش گذاشت. دستش میلرزید. «سرایدار.»
«حسین مقدم گفت پدربزرگش محمدعلی بود. سرایدار.»
دکتر وفایی قدمی عقب رفت. «اینها میتوانند ظروف نگهداری باشند. هیچ ربطی به…»
«استاد.» نیلوفر قطع کرد. «اگر ظروف نگهداری بودند، چرا اسم صاحبان خانه رویشان است؟»
دکتر وفایی جوابی نداد.
و دوباره صدا آمد.
این بار واضحتر بود. یک صدای کودکانه. نه از دیوار، نه از بالا — از گوشه راست اتاق. از پشت آن قفسه بزرگ.
«اینجاست.» کاوه گفت.
«صبر کن.» نیلوفر گفت.
اما کاوه قبلاً داشت قفسه را کنار میکشید. قفسه سنگین بود. پایههایش روی زمین سنگی خشخش کرد. و پشتش — یک در کوچک بود. نه چوبی. فلزی. با قفلی که زنگزده اما سالم بود.
کاوه دستش را دراز کرد.
«کاوه.» نیلوفر صدا زد.
«چیه؟»
«نکن.»
«چرا؟»
«چون…» نیلوفر مکث کرد. دلیلی نداشت. فقط حسی داشت. حسی که گفت اگر این در باز شود، چیزی تغییر خواهد کرد. برگشتنی نخواهد بود.
اما دیگر دیر شده بود. دست کاوه روی قفل بود. و قفل — بدون هیچکس که آن را باز کند — با صدایی خشدار کلیک کرد.
و در خودش باز شد.
پشت در یک اتاق کوچکتر بود. اتاقی که انگار برای بچهها ساخته شده بود — سقفش آنقدر کوتاه بود که نیلوفر مجبور شد خم شود. دیوارهایش پوشیده از نقاشی بود. نه نقاشیهای بزرگسالانه. نقاشیهای کودکانه. صدها تا. با مداد رنگی، با زغال، با انگشتان خاکآلود.
همه یک چیز را نشان میدادند:
یک خانه. دو بچه. و یک مرد که پشت پنجره ایستاده بود.
کاوه چراغ قوه را دور زد. نور روی نقاشیها میرقصید. «اینا همه یکی هستند.»
«کمی فرق دارند.» دکتر وفایی جلو رفت. خم شد. یکی را دقیقتر نگاه کرد. «در اینها مرد پشت پنجره هر بار یک قدم جلوتر است. مثل یک توالی.»
نیلوفر آخرین نقاشی را پیدا کرد. پایین دیوار سمت چپ. در این یکی، مرد دیگر پشت پنجره نبود. درون خانه بود. بین بچهها ایستاده بود. و بچهها — در این نقاشی — سایه نداشتند.
«چه کسی اینجا بوده؟» نیلوفر پرسید.
«بچهها.» دکتر وفایی آرام گفت. «شاید اینجا اتاق بازیشان بود.»
«در زیرزمین؟ پشت قفسه؟ با در فلزی؟»
سکوت.
«این محل نگهداری بچهها نبوده.» نیلوفر گفت. «این محل پنهانشدنشان بوده. یعنی از چیزی میترسیدند.»
کاوه ناگهان گفت: «آینه.»
«چی؟»
«اون گوشه. آینه داره.»
نیلوفر برگشت. گوشه دور اتاق، آینه کوچک تقریباً چهارگوشی بود. دستهدار. روی زمین تکیه داده به دیوار. یک آینه بچگانه. فریم قرمز.
نیلوفر به سمتش رفت. خم شد. نگاه کرد.
آینه بازتابی نداشت.
نه سطح کدر، نه شکستگی. آینه سالم بود — شفاف. اما درون آن، به جای بازتاب اتاق، تاریکی بود. محض. بیانتها.
نیلوفر دستش را بالا برد. بازتاب دستش در آینه نیامد.
«کاوه.» صدایش آرام بود. «دوربینت را روشن کن. همین الان.»
کاوه دوربین را بالا برد. از ویزور نگاه کرد. «نیلوفر…»
«چی میبینی؟»
«توی آینه…» مکثی کرد. «یک سایه هست. پشت تو ایستاده.»
نیلوفر یخ کرد.
نچرخید. هر چیزی در وجودش گفت نچرخ. گفت اگر بچرخی خواهی دید. و اگر ببینی، دیگر نمیتوانی وانمود کنی که ندیدهای.
اما چرخید.
هیچچیز نبود.
پشتش اتاق خالی بود. دیوار پر از نقاشی بود. هیچ سایهای نبود.
اما دوربین کاوه هنوز به سمتی نگاه میکرد. به پشت نیلوفر.
«هنوز هست؟» نیلوفر پرسید.
کاوه آهسته پایین آورد دوربین را. نگاهی کرد به عدد روی نمایشگر. «ضبط خودکار قطع شد. از ده ثانیه پیش. دوربین قطع میکنه وقتی…» تکان خورد. «وقتی چیزی جلوی لنز رو میگیره.»
نیلوفر آب دهانش را قورت داد. «بریم بالا.»
هیچکس اعتراضی نکرد.
سارا بیرون ایستاده بود. جلوی در ورودی. باران دوباره شروع کرده بود و شالش خیس بود اما داخل نیامده بود.
«چی دیدید؟» پرسید.
نیلوفر میخواست بگوید هیچ. میخواست بگوید باد بود و سایه درخت و دوربین خراب. اما جای آن گفت: «اتاق بچهها را پیدا کردیم. زیرزمین.»
«میدانستم.» سارا نفسی کشید. «میدانستم اینجا چیزی هست.»
«برگردیم به ماشین.» دکتر وفایی گفت. «امشب بمانیم در روستا. فردا با اطلاعات بیشتر برگردیم.»
«نه.» نیلوفر گفت.
سه نفر به او نگاه کردند.
«ما اینجا میمانیم. این گزارش مهمترین کاری است که تا حالا کردهام. من نمیروم تا حقیقت را بفهمم.»
سارا به آسمان نگاه کرد. «باران تندتر میشود. جاده خاکی تا فردا صبح باتلاق میشود.»
«پس داریم میمانیم؟» کاوه پرسید.
«داریم میمانیم.» نیلوفر گفت.
سارا یکبار دیگر به عمارت نگاه کرد. به پنجرههای تاریک. به ایوانی که پایههایش مثل انگشتان چیزی به درون زمین فرو رفته بودند.
«پس خدا کمکمان کند.» آهسته گفت.
و از پنجره طبقه دوم، برای کسری از ثانیه، چیزی حرکت کرد.
فصل سوم: وقتی دیوارها زندگی میکنند
شب مثل سیل آمد. ناگهان. بدون آنکه غروب اجازه دهد آرامآرام برسد.
ساعت هشت بود که آخرین روشنایی آسمان خورده شد و جنگل اطراف عمارت در تاریکی فرو رفت. باران دیواری شده بود. صدای کوبیده شدنش به شیشههای پنجره مثل انگشتان کسی بود که میکوبد و میکوبد و جواب نمیگیرد.
در سالن بزرگ طبقه اول ماندند. کاوه از ماشین کیف غذا و پتو آورد. دکتر وفایی شمعهایی را که در کشوی آشپزخانه پیدا کرده بود روشن کرد. نیلوفر یادداشت برمیداشت. سارا بیحرف گوشهای نشسته بود و چایی که کسی درست کرده بود را نمینوشید.
«باید سیستماتیک باشیم.» دکتر وفایی گفت. «فردا صبح زودتر…»
«اتاق قفلشده.» نیلوفر قطع کرد. «فصل سوم پلهها. کدام اتاق است؟»
«نرویم.» سارا برای اولین بار از ساعتها حرف زد. صدایش آرام اما محکم بود.
«چرا نرویم؟»
«چون این خانه از ما میخواهد که برویم.» سارا گفت. «همین فاصله را نگه دارید. اینها امتحانند. هر بار که یک در باز میکنید، یک قدم بیشتر کشیده میشوید.»
«این حرفها از کجا…»
«مادربزرگم میگفت.» سارا قطع کرد. «میگفت خانههای پر از درد یاد میگیرند. یاد میگیرند چطور گرسنگیشان را پنهان کنند. یاد میگیرند چطور جذب کنند.»
سکوت بود.
کاوه آهسته گفت: «جذب؟»
سارا جواب نداد.
دکتر وفایی صدایش را صاف کرد. «اینها باورهای فولکلوریک…»
از طبقه بالا، دقیقاً از بالای سرشان، صدای قدم آمد.
همه ساکت شدند. گوش دادند.
قدمها آرام بودند. منظم. از یک سمت به سمت دیگر. رفت. برگشت. توقف.
«سارا.» نیلوفر آهسته گفت. «تو همینجایی؟»
«همینجام.»
«کاوه؟»
«اینجام.»
«دکتر؟»
«بله.»
قدمها دوباره شروع شدند.
نیلوفر بلند شد. «من میروم نگاه کنم.»
«نیلوفر.» کاوه بلند شد. «من میآیم.»
«نه. تو بمان. دوربینت را ضبط بگذار.»
«نیلوفر…»
«کاوه.» نیلوفر نگاهش کرد. «ضبط بگذار.»
پلهها در تاریکی ناله میکردند. نیلوفر چراغ قوه داشت. نور مستطیلی کوچکی جلوی پایش بود. صدای قدمها از بالا هنوز میآمد. اما حالا آرامتر. انگار که میدانستند کسی میآید.
به پاگرد طبقه اول رسید. ایستاد. گوش داد. صدا از اتاق قفلشده میآمد.
رفت جلو. دستگیره را گرفت. این بار قفل نبود.
در باز شد.
اتاق تاریک بود. اما نه تاریکتر از بقیه اتاقها. یک اتاق نسبتاً بزرگ. تخت دونفره در وسط. کمد قدیمی کنار دیوار. و دیوارهای قرمز.
نه کاغذدیواری قرمز. نه رنگ قرمز.
قرمز دیگری.
نیلوفر قدم نگذاشت داخل. فقط از آستانه در نگاه کرد. نور چراغ قوه را روی دیوارها کشید. ردپایی بود. کف دستهایی. انگشتانی. بر روی دیوار، در ارتفاعی که میتوانست مال یک بچه باشد.
و روی دیوار مقابل — با انگشت، با همان رنگ قرمز — نوشته شده بود:
او هنوز اینجاست.
نیلوفر قدم عقب گذاشت.
در پشت سرش بسته شد.
نه با باد. هیچ باد نبود. در آرام، با صدای یک کلیک ملایم، بسته شد.
نیلوفر دستگیره را گرفت. چرخاند. نمیچرخید.
دوباره چرخاند. دوباره. محکمتر.
قفل شده بود.
از درون.
«کاوه!» صدا زد. «کاوه! یکی بیاید!»
صدایش در راهرو پیچید و پیچید و… گم شد. انگار ساختمان صدایش را بلعیده بود.
چراغ قوه شروع کرد به چشمک زدن.
نیلوفر به دیوار قرمز نگاه کرد. به ردپای کف دستها.
چشمک. چشمک. خاموش.
تاریکی محض.
و بعد، از گوشه اتاق، صدای نفس.
پایین، کاوه با دوربین در دست منتظر بود. سه دقیقه گذشته بود. پنج دقیقه. دکتر وفایی روی صندلی نشسته بود و کتابش را ورق میزد اما چشمانش نمیخواند. سارا هنوز در گوشهاش بود.
«من میروم.» کاوه گفت.
«صبر کن.» دکتر وفایی گفت.
«هفت دقیقه است که نیلوفر رفته.»
«نیلوفر بزرگ است.»
«اتاق قفل داشت.» کاوه گفت.
سارا آرام گفت: «برو.»
کاوه بدون اینکه منتظر دکتر وفایی بشود، پلهها را دو تا یکی رفت بالا. راهرو تاریک بود. چراغ قوهاش را روشن کرد. اتاق اول، اتاق دوم، اتاق سوم…
در چهارمی باز بود.
«نیلوفر؟»
هیچ صدایی.
رفت داخل. اتاق خالی بود. قرمز بود. نوشته روی دیوار بود. اما نیلوفر نبود.
کاوه گیج چرخید. «نیلوفر؟ نیلوفر!»
صدایی نبود.
رفت بیرون. راهرو را چک کرد. پلهها را رفت بالا. طبقه دوم را گشت. طبقه سوم را.
نیلوفر نبود.
در سالن پایین، دکتر وفایی به نقشه کوچکی که از خانه رسم کرده بود نگاه میکرد. سارا دستانش را به هم گره زده بود.
«اتاق قرمز داشت.» کاوه نفسزنان گفت. «نیلوفر نیست.»
دکتر وفایی بلند شد.
«روی دیوارش نوشته بود: او هنوز اینجاست.»
سارا به شمعهای روی طاقچه نگاه کرد. سه شمع بود. یکیشان خاموش شده بود.
«کاوه.» سارا آهسته گفت.
«چی؟»
«شمع سمت چپ.» گفت. «خودش خاموش شد. وقتی تو رفتی بالا.»
کاوه به شمع نگاه کرد. دود نازکی هنوز از فتیلهاش بالا میرفت.
«خب؟»
«وقتی شمع خودش خاموش میشه…» سارا شروع کرد.
از طبقه بالا، صدای خندهای آمد.
کودکانه. کوچک. شاد.
کاوه یخ کرد.
دکتر وفایی عینکش را برداشت.
سارا تمام کرد: «یعنی چیزی وارد خانه شده.»
فصل چهارم: راز چهلساله
نیلوفر در اتاق بود.
این را میدانست. اما اتاق تغییر کرده بود.
دیوارها هنوز قرمز بودند — اما حالا زندهتر. انگار نفس میکشیدند. بالا و پایین میرفتند در ریتم آرامی که نیلوفر مجبور شد نگاهش را بگیرد تا دچار سرگیجه نشود.
چراغ قوه روشن شد. خودش. بدون لمس کردن.
نور افتاد روی گوشه اتاق.
مردی آنجا نشسته بود.
پیر. کمر قوسدار. موهای سفید. دستان پینهبسته.
حسین مقدم.
«شما…» نیلوفر اول باور نکرد. «شما اینجا چطور…»
«من همیشه اینجا میآم.» حسین مقدم گفت. صدایش خشدار بود. «هر چند وقت یکبار. باید بیایم.»
«چرا؟»
«چون مدیونم.» گفت. صادقانه. بدون توضیح اضافه.
نیلوفر قدمی نزدیکتر رفت. «در قفل شد.»
«میدانم. این اتاق گاهی این کار را میکند. عادت کرده.»
«عادت کرده.» نیلوفر تکرار کرد. «به قفل کردن آدمها.»
حسین مقدم فقط نگاه کرد.
نیلوفر نشست. روی زمین. روبهرویش. «حالا بگو. همه چیز را بگو. ما دو نفر اینجاییم و درها قفل است. وقتش رسیده.»
حسین مقدم چشمانش را بست. لحظهای ماند. و بعد شروع کرد.
«پدربزرگم محمدعلی مقدم، سرایدار خانواده ارسلانی بود. سی سال. از وقتی این عمارت ساخته شد تا… آخر.»
صدایش یکنواخت بود. مثل کسی که داستانی را حفظ کرده. مثل کسی که این را هزار بار در ذهنش گفته.
«آقای ارسلانی — ابراهیم ارسلانی — مردی بود. خوب؟ بد؟ نمیدانم. پدرم میگفت سخت بود. اما سخت یعنی چی؟ بعضی آدمها سختی میکشند و خوب میمانند. بعضی میشکنند.»
«ابراهیم شکست.»
«چطور؟»
«دختربچهاش. شیده. مریض شد. پنج سالگی. یک بیماری که دکترهای اون وقت نمیدانستند چیست. هی مریضتر میشد. ابراهیم پول داشت. دکتر از تهران آورد. از اروپا داروهایی آورد. فایده نکرد.»
نیلوفر گوش میداد. چراغ قوه هنوز روشن بود. بین آنها.
«وقتی آدم خیلی دوست داره، وقتی داره از دست میده، به هر چیزی چنگ میزنه. ابراهیم… چنگ زد.»
«به چی؟»
حسین مقدم چشمانش را باز کرد. نگاهش به نور بود. «به یک مرد که از کوههای آن طرف آمده بود. مردی که میگفت میداند. میگفت راه هست.»
«چه راهی؟»
«راهی که پدربزرگم گفت بهش نرو. گفت این آدم از آن آدمها نیست. گفت بوی بدی میده. گفت چشماش درست نیست. ابراهیم گوش نداد.»
حسین مقدم دستانش را روی زانویش گذاشت. «مرد گفت میتواند دختر را درمان کند. اما خانه باید بدهد. نه ملک را. خانه را. این خانه را — با همه چیزی که درونش است.»
«با همه چیزی که درونش است؟»
«خاطره. درد. عشق. تاریخ. همه اینا.» گفت. «گفت خانهای که این همه سال زندگی دیده، انباشته است. از آدمها. از احساسشان. از نفسهایشان. و این انباشتگی — این انرژی — میشود استفاده کرد. برای معامله.»
«معامله با چی؟»
«با چیزی که اسمش را نمیبرم.»
نیلوفر نفسش را نگه داشت.
«ابراهیم قبول کرد. شیده درمان شد. یک هفته بعد، کاملاً سالم بود. ابراهیم خوشحال بود. پدربزرگم خوشحال نبود.»
«چرا؟»
«چون میدانست که معامله تمام نشده. فقط شروع شده.»
«آن چیزی که مرد از کوه آورده بود — آن… موجود — در خانه ماند. در دیوارها. در هوا. پدربزرگم گفت اول کم بود. مثل سایهای که گاهی میبینی. اما هر روز بزرگتر شد. قویتر.»
«خانواده ارسلانی نفهمیدند؟»
«فریده فهمید. خانم ارسلانی. از اول حس کرد. میگفت خانه تغییر کرده. میگفت بچهها خواب میبینند. میگفت شبها صدا میآید. ابراهیم میگفت توهم است. میگفت همه چیز خوب است. بچهها سالمند.»
«اما…؟»
«اما چیزی که وارد خانه میشه، بیرون نمیره. مگر با همه چیزی که آمده بخوره.»
نیلوفر به دیوار قرمز نگاه کرد. به ردپای کف دستها. «کف دست بچهها.»
«بله. شب آخر. شیده و سیامک در همین اتاق بودند. با پدر و مادرشان. و این…» مکث کرد. «این چیزی که در خانه بود، دیگر صبر نکرد.»
«چه اتفاقی افتاد؟»
«پدربزرگم فردا صبح آمد. میدانستم جواب را. میدانستم قبل از آنکه در را بزنم. یک چیزی در هوا بود. آرامشی که اشتباه بود. آرامشی که بعد از تمام شدن چیزی میآید.»
«جنازه نبود.»
«هیچچیز نبود. اثری نبود. اما…» حسین مقدم دستش را به دیوار کشید. «اما خانه تغییر کرده بود. پدربزرگم میگفت سنگینتر بود. مثل اینکه وزن چیزی به آن اضافه شده.»
«آنها هنوز اینجا هستند.»
حسین مقدم نگاهش کرد. «همیشه اینجا بودهاند.»
«و شما؟ چرا میآیید؟»
سکوت.
«پدربزرگم معامله کرد. برای اینکه جانش را نجات دهد. آن روز که آمد و دید. آن چیز… به او هم پیشنهاد داد. گفت برو. گفت تو کاری نداری اینجا. گفت اما اگر بمانی تو هم میمانی. پدربزرگم رفت. زنده رفت. اما معامله کرد. گفت هر نسلی از این بعد یک نفر میآید. نگهدار خانه. نگهدار راز.»
«یعنی شما…»
«یعنی من نگهبانم. من اینجا میآیم و مراقبم که کسی نیاید. مراقبم که کسی نفهمد.»
«اما ما فهمیدیم.»
حسین مقدم سرش را پایین انداخت.
«چرا به ما گفتید اینجا را؟» نیلوفر پرسید. «چرا نقشه دادید؟»
«چون خستهام.» گفت. ساده. بدون تزئین. «شصت سال داری که خسته میشوی. من میخواهم این تمام بشود.»
«اما آن چیز — اگر کسی…»
«میدانم.» قطع کرد. «میدانم خطرناک است. اما این خانه نباید بماند. این خانه نباید هرگز بماند.»
«باید چیکار کنیم؟»
حسین مقدم از جیبش یک کتاب کوچک درآورد. کهنه. جلد چرمی قهوهای. لبههایش خورده شده. «این دفترچه آن مردی است که از کوه آمد. پدربزرگم دزدیدش. گفت شاید روزی به درد بخورد.»
آن را داد به نیلوفر.
«درونش نوشته چطور بسته میشود آنچه باز شده.»
نیلوفر دفترچه را گرفت. احساس کرد داغ است. نه مثل گرمای دست — مثل گرمای چیزی که هنوز تپنده است.
«یک شرط دارد.» حسین مقدم گفت.
«چی؟»
«کسی باید بماند.»
«بماند؟»
«بعد از بستن در. کسی باید داخل باشد.» گفت. «این است معامله. چیزی که گرفته، جایگزین میخواهد.»
نیلوفر آب دهانش را قورت داد.
«کسی باید بماند.» حسین مقدم دوباره گفت. «و من…» نگاهش را به دور اتاق انداخت. «من داوطلبم.»
سکوت.
«شصت سال است که نگهبانم.» صدایش خشدار شد. «دیگر بسم است.»
در اتاق با صدا باز شد.
از بیرون. کاوه بود. چراغ قوه در دست. صورتش سفید بود.
«نیلوفر! اینجایی؟» قدم گذاشت داخل. نیلوفر را دید. بعد مرد پیر را دید. «تو… تو کی هستی؟»
«حسین مقدم.» نیلوفر بلند شد. «کاوه، باید پایین بروی. باید دکتر وفایی را بیاوری. و سارا را. همه را.»
«چی شد؟»
«همه را بیاور. الان.»
فصل پنجم: تنها راه فرار
در سالن پایین، شمعها داشتند میمردند.
نه از باد. نه از کمبود نفس. داشتند از درون میمردند — آرام، بدون دود، مثل چشمانی که روی هم میافتند. یکی رفته بود. دومی داشت میرفت.
دکتر وفایی دفترچه را باز کرده بود. حسین مقدم گوشهای نشسته بود و چشم به زمین داشت. کاوه کنار نیلوفر بود. سارا ایستاده بود.
«میتوانم بخوانم.» دکتر وفایی گفت. «اما خط عجیب است. ترکیب از…» ورق زد. «از زبانهای مختلف. احتمالاً نوشتار رمزی.»
«چه میگوید؟»
دکتر وفایی ورق زد. چندین صفحه. بعد ایستاد. خواند. دوباره خواند.
«میگوید… چیزی که بدون اراده وارد شده، با اراده بسته میشود. باید در اتاق اصلی ورود — اتاقی که معامله در آن انجام شده — آتش افروخته شود. در مرکز. و کسی که میماند باید…» مکثی کرد. «باید نامش را بگوید. نام آنهایی که بلعیده شدهاند. همه را. یکی یکی.»
«و آنوقت چه میشود؟»
دکتر وفایی سرش را بالا آورد. «خانه میسوزد.»
سکوت.
«خانه باید بسوزد.» تأیید کرد. «این تنها راه است. آتش معامله را پاک میکند.»
«و کسی که داخل است…»
«کسی که داخل است، میماند.»
حسین مقدم بلند شد. «اتاقی که گفتید — اتاق قرمز — آنجاست. آنجا بود. آنجا همه چیز شروع شد.»
«شما نمیتوانید…» نیلوفر شروع کرد.
«میتوانم.» قطع کرد. «و باید. این زندگی من بوده. این تقدیر خانوادهام بوده. میخواهم ختمش کنم.»
«یک راه دیگر هم هست.» سارا ناگهان گفت.
همه نگاهش کردند.
«اگر آنهایی که بلعیده شدهاند هنوز اینجا باشند…» سارا جلو آمد. «شاید نیازی به جایگزین نباشد. شاید اگر آزاد شوند، آن چیز هم برود.»
«بچهها.» نیلوفر آهسته گفت. «شیده. سیامک.»
«و پدر و مادرشان.» سارا ادامه داد. «اگر چهل سال است اینجا گیر افتادهاند — اگر خانه آنها را نگه داشته — شاید جواب آزاد کردن آنهاست. نه معامله جدید.»
حسین مقدم ساکت ماند. اما چشمانش تغییر کرد.
«پدربزرگت چیزی گفت؟» نیلوفر از او پرسید. «درباره آنها؟»
«گفت… گفت شبها صدا میشنوم. همیشه. مثل بچههایی که دارند فریاد میزنند. آرام. از جای خیلی دور.»
«پس آنها هستند.»
«هستند.»
«و آزادشان میکنیم.» سارا گفت.
دکتر وفایی دفترچه را برگرداند. صفحات اول. صفحات آخر. «اینجا.» ورق زد. «میگوید: آنچه در تاریکی نگه داشته شده، با نور بازمیگردد. نام آنها را بگو. همه نامها را. با صدای بلند. در اتاق اول.»
«اتاق اول — سالن ورودی؟»
«بله.»
«و بعد؟»
«و بعد باید منتظر بمانید.»
«منتظر چی؟»
دکتر وفایی کتاب را بست. «نوشته نشده.»
در سالن ورودی ایستادند. پنج نفر. شمع آخر هنوز میسوخت. باران بیرون کم شده بود — یا اینقدر درگیر بودند که دیگر نمیشنیدند.
نیلوفر دفترچه را گرفته بود. «من میگویم.»
«نیلوفر…» کاوه شروع کرد.
«من میگویم.» تکرار کرد. «این گزارش من است. این مسئولیت من است.»
کاوه چیزی نگفت.
نیلوفر نفس عمیقی کشید. سرش را بالا آورد. به سقف نگاه کرد. به جایی بالاتر از سقف. به هر چیزی که توی این دیوارها زندگی میکرد.
و شروع کرد:
«ابراهیم ارسلانی.»
صدایش در سالن پیچید.
«فریده ارسلانی.»
دیوارها لرزیدند. خفیف. مثل نفس.
«سیامک ارسلانی.»
شمع لرزید.
«شیده ارسلانی.»
سکوت.
و بعد — از همهجا، از دیوارها، از زیرزمین، از طبقه بالا، از هوا — صدایی آمد. نه ترسناک. نه بلند. مثل آه. مثل آه آدمی که سالهاست نشسته و بالاخره اجازه گرفته راه برود.
شمع خاموش شد.
تاریکی آمد.
ثانیهای بود. دو ثانیه. سه ثانیه.
کاوه چراغ قوه را روشن کرد.
سالن سالم بود. عکسها روی دیوار بودند. قابها هنوز آنجا بودند.
اما تصاویر تغییر کرده بودند.
نه تصاویر سیاهوسفید دیگر. رنگی بودند. مثل عکسهای جدید. خانواده ارسلانی — هر چهار نفرشان — در حیاط بودند. آفتاب بود. فریده داشت میخندید. ابراهیم دستانش را دور بچهها انداخته بود. سیامک به دوربین زبان در آورده بود. و شیده — شیده با همان چشمان گرد بزرگش — نگاه میکرد به عکاس. اما این بار لبخند داشت.
«خداوندا.» دکتر وفایی آهسته گفت.
سارا دستش را جلوی دهانش گذاشت.
کاوه عکس گرفت. بیاختیار. چراغ دوربین درخشید.
و در آن لحظه — در کسری از ثانیه درخشش فلاش — نیلوفر چیزی دید. جایی در انتهای سالن. کنار پلهها. دو سایه کوچک. دست در دست. داشتند میرفتند. به بالا. به طرفی که دیگر اتاقی نبود.
داشتند میرفتند خانه.
حسین مقدم آخرین بار به عمارت نگاه کرد.
بیرون بودند. حیاط. باران بند آمده بود. هوای سرد صبح — ساعت سه بود — روی پوستشان نشست.
«تمام شد؟» کاوه پرسید.
«میدانم.» حسین مقدم گفت. «میتوانم حسش کنم. اینجا سبک است.»
نیلوفر به عمارت نگاه کرد. هنوز تاریک بود. هنوز قدیمی. هنوز در جنگل ایستاده. اما چیزی عوض شده بود. آن وزن — آن حس فشار که از اول داشت — رفته بود. مثل اتاقی که سالهاست پنجرهاش بسته بوده و حالا کسی باز کرده.
«باید گزارشت را بنویسی؟» سارا پرسید.
«باید.»
«و چه مینویسی؟»
نیلوفر فکر کرد. «مینویسم که یک خانه میتواند درد را نگه دارد. و مینویسم که گاهی تنها کاری که میتوانیم بکنیم این است که نام آنهایی که فراموش شدهاند را بگوییم. بلند. واضح. تا بشنوند.»
«فکر میکنی شنیدند؟»
نیلوفر به پنجره طبقه دوم نگاه کرد.
از پشت شیشه — در نور صبح خیلی اول که هنوز خاکستری بود نه آبی — برای آخرین بار، دو سایه کوچک ایستاده بودند. دست در دست. نگاه میکردند به پایین.
به نیلوفر.
به حسین مقدم.
به آدمهایی که آمدند و اسمشان را گفتند.
و بعد رفتند.
سایهها محو شدند.
پنجره خالی شد.
و نیلوفر — برای اولین بار از وقتی واردخانه شده بود — نفس کشید. عمیق. کامل. بدون آن وزن.
«شنیدند.» گفت.
در ماشین، وقتی از جاده خاکی برمیگشتند، کاوه عکسهای شب را چک کرد.
همه آنها پاک شده بودند.
کل دوربین. هر عکسی که گرفته بود — قبل از آمدن، داخل خانه، زیرزمین، اتاق قرمز — همه رفته بودند.
فقط یک عکس مانده بود.
آن لحظهای که فلاش زده بود در سالن. آن عکسی که بیاختیار گرفته بود.
عکس خانواده ارسلانی بود. رنگی. خوشحال. روی دیوار یک خانه.
اما در انتهای سالن — کنار پلهها — دو سایه کوچک بودند. دست در دست.
داشتند میرفتند.
کاوه عکس را به نیلوفر نشان داد.
نیلوفر آن را نگاه کرد. دفترش را باز کرد. آخرین چیزی را که نوشته بود خواند:
خانه نفس میکشد.
زیرش نوشت:
و گاهی، وقتی صدایشان میکنی، میتوانند بروند.
دفتر را بست.
جاده آسفالت شروع شده بود. جنگل کمکم باز میشد. آسمان داشت از خاکستری به آبی نفوذ میکرد.
سارا چشمانش را بست و به صندلی تکیه داد.
دکتر وفایی کتابش را باز کرد — اما این بار واقعاً خواند.
حسین مقدم از پنجره به جنگل نگاه کرد. برای اولین بار در شصت سال، هیچ صدایی در گوشش نبود. هیچ بچهای فریاد نمیزد. هیچ نگهبانی لازم نبود.
آزاد بود.
و خانه — آن عمارت سنگی در دل جنگل — آرام ایستاده بود.
خالی.
نه از وحشت.
از سنگینی.
خانهای که چهل سال فراموش نکرده بود، بالاخره فراموش کرد.
پایان
«مردگان نمیخواهند که ما بترسیم. فقط میخواهند که نامشان را یادمان باشد.»