وبلاگ
داستان شاگرد جواهرساز دربار و وسوسهای که به شرافت ختم شد
روایتی تاریخی از فقر، طمع، خیانت و انتخابی دشوار که به یک شاگرد میآموزد گرانبهاترین گوهر، وجدان پاک است
داستان شاگرد جواهرساز
فصل اول: برق سنگ و سایه نان
صبحی که قصه یونس از آن گره خورد، برفِ شب پیش هنوز از لبه بامهای بازارچه آویزان بود و آبِ سرد، قطره قطره از ناودانهای کج میچکید. یونس پیش از آنکه آفتاب از پشت گنبدهای فیروزهای بالا بیاید، در کارگاه جواهرسازی دربار آتش کوره را زنده کرده بود. بوی ذغال تر، موم داغ و فلز صیقلخورده در هوا پیچیده بود و پنجرههای مشبک، نور کمجان سحر را به نوارهای باریک روی میزهای کار میریختند. کارگاه در ضلع شرقی کاخ قرار داشت؛ جایی که صدای خنده شاهزادگان نمیرسید، اما فرمانهایشان از آنجا میگذشت، درست مثل باد سردی که بیخبر از روی آب میگذرد و به صورت ماهیگیر میخورد.
یونس نوزده سال داشت، دستهایی باریک و انگشتانی کشیده که استاد هرمز همیشه میگفت برای تراش و نشاندن سنگ آفریده شدهاند، نه برای کشیدن بار یا شمشیرزدن. خودش اما خوب میدانست این دستها اول برای نان آفریده شدهاند و اگر نانی در کار نبود، هنر هم چیزی جز بازی اعیان با نور و سنگ نبود. با این همه، هر بار که زمردی را زیر چراغ میگرفت و خط نازک نور در جان سبز آن میدوید، دلش میلرزید. زیبایی، لعنتی، مثل بوی نان تازه است؛ حتی آدم گرسنه را وامیدارد لحظهای رنج را فراموش کند.
استاد هرمز، جواهرساز پیر دربار، کمی بعد از او رسید. ردای خاکستری سادهای بر دوش داشت و ریش سپیدش چنان مرتب شانه شده بود که گویی خودش هم قطعهای از کارگاه است؛ چیز دقیقی که اگر یک تارش کج شود، نظم عالم برهم میخورد. بیآنکه سلام صبحگاهی را طول بدهد، چراغ روغنی کنار میز اصلی را روشن کرد، به دستهای یونس نگاه انداخت و گفت: «سرما خوب نیست. انگشت سرد، سنگ را میلغزاند. دستت را گرم کن، بعد برو سراغ بازوبند.»
یونس اطاعت کرد. در این کارگاه، اطاعت بخشی از هنر بود. استاد هرمز باور داشت هر جواهری پیش از آنکه در طلا بنشیند، باید در دل شاگرد جا باز کند. اگر دل لرزان باشد، دست هم میلرزد. اگر نیت کج باشد، کنگرههای ظریف چنگِ نگهدارنده سنگ هم کج از آب درمیآید. یونس این را بارها شنیده بود، اما آن صبح کلمات استاد مثل همیشه از گوشش نگذشتند و در جانش ننشستند. ذهنش جای دیگری بود؛ در اتاق نمور خانهشان در محله پایین شهر، کنار بستر مادرش که شب پیش از سرفه به خود پیچیده بود و با صدایی ناتوان گفته بود: «داروی حکیم تمام شد.»
بازوبند را از صندوقچه مخملی بیرون آوردند. زرین بود، با سه یاقوت و هفت دانه مروارید ریز که باید یکی از نگینهای لقش دوباره نشانده میشد. این قطعه متعلق به خزانه خاصه بود و قرار بود در جشن نیمه ماه برای یکی از زنان بانفوذ حرم به نمایش درآید. استاد هرمز نشست، ذرهبین حلقهای را بر چشم نهاد و پس از نگاهی کوتاه کار را به یونس سپرد. همین اعتماد بود که دل او را گرم میکرد و همزمان میترساند. شاگردی که استادی چون هرمز به او کار خزانه میسپارد، دیگر بچه بازار نبود. اما همان شاگرد اگر خطا میکرد، با سقوطی بلندتر روبهرو میشد.
پیش از نیمروز، کامیار وارد کارگاه شد. او مباشر خزانه بود؛ مردی سی و چند ساله با قبایی تمیز، عطر ملایم، سبیل باریک و نگاهی که همیشه انگار پشت حرفها میگشت، نه روبهروی آنها. یونس هیچوقت از او خوشش نمیآمد، هرچند دلیلش را دقیق نمیدانست. بعضی آدمها مثل آینه صافاند؛ میفهمی چه هستند. بعضی دیگر مثل فلز صیقلخورده، تصویرت را نشان میدهند اما کج و کشیده. کامیار از آن جنس دوم بود.
او با احترام لازم به استاد هرمز تعظیم کرد و گفت برای سرکشی به پیشرفت «گردنبند سپیده» آمده است؛ همان گردنبندی که شاه برای پذیرایی از سفیران غربی سفارش داده بود. در صندوق آهنینِ گوشه کارگاه، نیمهساخته آن قطعه خوابیده بود؛ رشتهای از طلای سفید با جای هفت زمرد و یک الماس زرد در میانه. هنوز دو سنگ اصلیاش ننشسته بود و استاد هرمز اجازه نمیداد کسی جز خودش به آنها دست بزند. کامیار کنار صندوق رفت، با کلیدی که همیشه به کمرش بود، قفل بیرونی را وارسی کرد و لبخند زد؛ لبخندی که انگار بیشتر با خود قفل کار داشت تا با آدمهای حاضر.
استاد هرمز خشک گفت: «تا دو روز دیگر آماده میشود.»
کامیار جواب داد: «خزانه منتظر دقت شماست، نه عجله.» بعد نگاهش، نرم و بیهوا، روی یونس مکث کرد. «و شاگرد جوان هم پیداست که خوشدست از آب درآمده.»
یونس سر پایین انداخت. تمجید این مرد به دلش نمینشست. استاد هرمز گفت: «خوشدستی وقتی ارزش دارد که با خوشنفسی همراه باشد.»
کامیار خندید. «در دربار، نفس اگر خیلی هم خوش باشد، گرسنگی را سیر نمیکند.»
بعدازظهر، هنگامی که استاد برای دیدار با زرگرباشی به تالار دیگر رفت، یونس تنها ماند و بازوبند را زیر چراغ گرفت. یاقوتِ میانی در نور میدرخشید و شعله سرخش بر نوک انگشتش افتاده بود. ناگهان با خود حساب کرد اگر فقط همین یک سنگ مال او بود، چند شیشه داروی حکیم میشد خرید؟ چند ماه اجاره خانه عقبافتاده را میشد پرداخت؟ چند بار میشد مادر را بینگرانی از نان فردا خواباند؟ فکرش مثل مار از شکاف ذهن بیرون خزید. یونس فوراً دستش را عقب کشید، انگار سنگ داغش کرده باشد. زیر لب گفت: «حرام است.» اما کلمهای که زیر لب میگویند، همیشه آنقدرها محکم نیست.
استاد که برگشت، خطای ریز او را در چنگ سوم نگین دید. فقط یک انحنای ناپیدا بود، چیزی که هیچ چشم عادی متوجهش نمیشد، اما هرمز دید. ابرویش را درهم کشید و گفت: «فکرت کجاست؟»
یونس گفت: «جایی نیست، استاد.»
پیرمرد سوهان را از دستش گرفت. «هر دستی که روی جواهر میرود، باید اول از خودش خالی شود. دل شلوغ، کار را خراب میکند.»
یونس خواست چیزی بگوید، اما سکوت کرد. نمیشد هر بار اسم فقر را آورد و توقع داشت دنیا نرم شود. فقر، بهویژه در حضور مردانی که عمرشان را با طلا گذراندهاند، چیزی شبیه لکه دوده است؛ همه میبینند، اما کسی دست به پاککردنش نمیبرد.
هنگام غروب، از کارگاه مرخص شد و راه محله پایین شهر را گرفت. بازار، نیمهبسته و نیمهبیدار بود. بقالها چراغهایشان را روشن میکردند، دستفروشها باقیمانده جنس را جمع میکردند و بوی آش، دود هیزم و عرق چارپایان در کوچهها میپیچید. یونس از کنار دکان داروفروش گذشت و بیاختیار مکث کرد. قیمت دو شیشه شربت سینه را پرسید. مرد پشت دخل، بیآنکه سر بلند کند، رقمی گفت که در جیب یونس نمیگنجید. او فقط سری تکان داد و دور شد. غرورش اجازه نمیداد چانه بزند برای چیزی که حتی نیمی از آن را هم نداشت.
خانهشان یک اتاق و یک پستو بود. مادرش کنار چراغ نشسته، شالی کهنه را وصله میزد. صورتش لاغر شده بود و زیر چشمهایش گود افتاده بود، اما وقتی یونس درآمد، لبخندی زد که انگار هنوز میخواهد پسرش خیال کند همهچیز عادی است. این هم از ترفندهای مادران است؛ از مرگ هم آبرومندتر رفتار میکنند تا مبادا بچهشان بلرزد.
یونس نان و کمی پنیر روی سفره گذاشت. مادر پرسید: «دارو گرفتی؟»
گفت: «فردا. حکیم گفته عجلهای نیست.»
دروغ، چون برای حفظ آرامش گفته شده بود، از تلخی کم نمیکرد. مادر نگاهش کرد. پیداست که فهمید، اما چیزی نگفت. فقط دست روی سر پسر کشید و گفت: «خدا بزرگ است.»
روز بعد، هنگام بازگشت به کارگاه، در راهروی پشت تالار آیینه به گلرخ، دوزنده جوان دربار، برخورد. قرقرهای از جعبهاش افتاد و یونس آن را برداشت. گلرخ پس از تشکر، نگاهی به انگشتان او انداخت و گفت: «این دستها برای ساختن چیزهای نفیساند؛ حیف است دلشان جای دیگری باشد.» یونس خواست شوخی کند، اما نتوانست. دختر قدمی رفت، برگشت و آرامتر افزود: «حواست به راهی که از دل تا دست میرسد باشد. بعضی کجیها از همین راه شروع میشود.» و بیآنکه منتظر پاسخی بماند، رفت.
در کارگاه، استاد هرمز آن روز کمتر حرف زد. نزدیک ظهر، قاصدی از خزانه آمد و خبر آورد که سه سنگ اصلی گردنبند سپیده از خزانه مرکزی به کارگاه منتقل خواهد شد تا سوارکاری نهایی انجام گیرد. فضای کارگاه عوض شد. حتی نفس کشیدن هم محتاطتر شد. کمی بعد، رستم، سرکشیک نگهبانان، شخصاً صندوق کوچک مهرومومشده را آورد. مردی چهلساله با شانههای پهن، زخم کمرنگی روی گونه چپ و صدایی کوتاه و بیحوصله داشت. او از آن آدمهایی بود که حضورشان هر اتاقی را راستقامت میکند.
صندوق که گشوده شد، نور سبز زمردها چنان جهید که انگار سه قطره از بهار را در تاریکی نگه داشته باشند. یونس ناخودآگاه نفسش را حبس کرد. یکی از سنگها به تنهایی بهای چند خانه، چند دکان، چند نسل آسودگی بود. همان لحظه تصویر سرفههای مادرش مثل میخی در ذهنش فرو رفت. زیبایی، وقتی با نیاز روبهرو میشود، دیگر فقط زیبایی نیست؛ میشود وسوسه، میشود امکان، میشود جنایتی که خودش را با نام نجات جا میزند.
استاد هرمز زمردها را برداشت و زیر نور گرداند. سپس بیآنکه به یونس نگاه کند گفت: «امروز فقط نگاه میکنی. دست نمیزنی.»
«چشم، استاد.»
اما نگاهکردن برای کسی که در دلش آشوب دارد، خطرناکتر از دستزدن است. یونس تمام روز حرکت دست استاد را دنبال کرد، جایی که چنگهای طلا خم میشدند، جایی که سنگ در جای خود مینشست، جایی که با فشاری اندک، نور رام میشد. نزدیک غروب، کامیار دوباره آمد. این بار استاد هرمز در اتاق عقبی بود و رستم مشغول ثبت مهرها. مباشر خزانه کنار میز یونس ایستاد و با لحنی عادی پرسید: «مادرت بهتر است؟»
یونس خشکش زد. «از کجا…؟»
کامیار شانه بالا انداخت. «در کاخ، خبر از درز سنگ هم زودتر میپیچد. چه برسد به سرفه پیرزنی در پایین شهر.»
بعد بیآنکه فرصت دفاع بدهد، سکهای نقره روی میز گذاشت. «برای دارو. قرض حساب کن.»
یونس سکه را نگاه کرد، اما برنداشت. «نیازی نیست.»
کامیار آهسته خندید. «نیاز را تو تعیین نمیکنی، جوان. جیب خالی تعیین میکند.» سپس خم شد، چنان نزدیک که بوی عطرش با بوی فلز آمیخت. «بعضی آدمها عمری برای دربار جان میکنند و آخرش جز کمر خمیده چیزی نصیبشان نمیشود. بعضیها اما یک بار دل به دریا میزنند و سرنوشتشان عوض میشود.»
یونس چیزی نگفت. قلبش تند میزد.
کامیار ادامه داد: «من فقط این را میدانم که میان آن همه سنگ، اگر یکی گم شود، دنیا به آخر نمیرسد. اما برای یک مادر بیمار، همان یک سنگ میتواند پایان رنج باشد.»
صدای قدمهای استاد که نزدیک شد، کامیار راست ایستاد، سکه را با حرکتی نرم پس گرفت و لبخندی رسمی زد. «کارها خوب پیش میرود.» این را به هرمز گفت و رفت.
آن شب، یونس تا دیر وقت در کارگاه ماند تا سطوح نهایی بازوبند را جلا بدهد. وقتی آخرین نورها خاموش شد و فقط چراغ کوچک کنار صندوق آهنین روشن ماند، برای لحظهای خودش را تنها یافت. سکوت، مثل پارچهای ضخیم، روی اتاق افتاده بود. او به سمت صندوق نگاه کرد. قفل بسته بود. اما حالا، برخلاف دیروز، فقط صندوق را نمیدید. فاصله میز تا صندوق را میدید. صدای احتمالی لولا را میشنید. زمان تعویض کشیکها را به یاد میآورد. و از همه بدتر، صدای کامیار را دوباره میشنید که میگفت: «برای یک مادر بیمار…»
یونس دستش را روی میز گذاشت تا لرزشش را پنهان کند. ناگهان پشت سرش صدایی آمد: «وقتی آدم به قفل زیاد نگاه کند، یا نگهبان است یا دزد.»
برگشت. رستم در آستانه در ایستاده بود، بیآنکه معلوم باشد از کی آنجا بوده.
یونس گفت: «من هیچکدام نیستم.»
رستم جلو آمد، چراغ را برداشت و صورت او را روشن کرد. «امیدوارم همینطور بماند.»
و بعد، پیش از آنکه چیزی بیشتر بگوید، از کمربندش دستهکلید خزانه را برای لحظهای بیرون آورد تا قفل بیرونی را بیازماید. فلزها به هم خوردند و صدایی کوتاه در سکوت پیچید. یونس تنها یک لحظه به شکل دندانه کلید اصلی نگاه کرد، فقط یک لحظه، اما همان یک لحظه کافی بود تا نقش آن در ذهنش حک شود؛ دقیق، روشن، خطرناک.
وقتی به خانه برگشت، مادرش خواب بود. یونس در تاریکی نشست، تکهای موم نرم را از جیب بیرون آورد و بیاختیار با ناخنش روی آن خطوطی کشید؛ خطوطی که شبیه دندانههای یک کلید بودند. خودش هنوز تصمیمی نگرفته بود. هنوز به خودش میگفت فقط فکر است، فقط خیال، فقط راهی که شاید هرگز نرود. اما حقیقت این بود که وسوسه، درست از همانجا آغاز میشود که آدم برای گناه، شکل میسازد.
و در آن شب سرد، زیر سقف کوتاه خانه فقیرانهشان، یونس برای نخستین بار فهمید که بدبختی فقط جیب را خالی نمیکند؛ خیال را هم به خدمت میگیرد.
فصل دوم: نقش کلید بر موم
صبح بعد، یونس با چشمهایی سرخ و خوابی که به تنش نرسیده بود به کارگاه برگشت. سرمای سحر از آستینهایش بالا میرفت، اما آنچه بیشتر میلرزاندش سردی هوای بیرون نبود، بلکه آگاهی تازهای بود که مثل تیغهای نازک در ذهنش جا گرفته بود: او حالا شکل تقریبی کلید خزانه را میدانست. دانستن، همیشه قدرت نیست. گاهی فقط باری است که روی شانه میافتد و تا وقتی یا آن را به زمین نیندازی یا زیرش له نشوی، رهایت نمیکند.
استاد هرمز از همان آغاز روز دریافت که حال شاگردش عادی نیست. هنگام نشاندن یکی از زمردهای فرعی بر قلاب گردنبند سپیده، یونس فشار را اندکی بیشتر از حد لازم وارد کرد و استاد با صدایی سرد گفت: «طلا دشمن خشونت است. اگر میخواهی با زور چیزی را نگه داری، سراغ آهنگری برو، نه جواهرسازی.»
یونس پوزش خواست، اما این بار استاد به تذکر بسنده نکرد. ذرهبین را برداشت و گفت: «امروز بعدازظهر با من میآیی خزانه. باید ببینی جواهر فقط سنگ و فلز نیست. امانت هم هست.»
یونس سر تکان داد. این واژه، امانت، از دهان پیرمرد وزنی عجیب داشت. هرمز کسی نبود که نصیحت را مفت خرج کند. هر کلمهای را مثل سنگی گزیده و تراشیده به کار میبرد. شاید همین بود که جملاتش بعدتر، وقتی دیگر کار از کار میگذشت، مثل ضربه دیرهنگام چکش در یاد آدم مینشست.
در میانه روز، گلرخ به کارگاه آمد. او قطعهای از کمربند رسمی یکی از زنان دربار را آورده بود تا قلاب سیمینش تعمیر شود. استاد در اتاق پشتی مشغول فهرستبرداری بود و یونس ناچار شد او را بپذیرد. گلرخ جعبه را روی میز گذاشت و مدتی به دستهای یونس که بر ابزار مکث کرده بودند نگاه کرد. گفت: «تو انگار با خودت دعوا داری.»
یونس به تلخی خندید. «همه با خودشان دعوا دارند.»
گلرخ پاسخ داد: «نه. خیلیها تسلیم شدهاند و اسمش را آرامش گذاشتهاند.»
این بار یونس نگاهش کرد. در صورت دختر چیزی بود که آدم را وادار میکرد حرفش را جدی بگیرد. زیباییاش از آن جنس نبود که چشم را خیره کند و تمام شود. بیشتر شبیه روشنایی ثابت چراغی بود که کمکم اتاق را عوض میکند.
گفت: «تو از کجا میدانی من چه فکری دارم؟»
گلرخ شانهای بالا انداخت. «از همانجا که میفهمم نخِ خوب کدام است و نخِ پوسیده کدام. چیزی که دارد از هم میپاشد، از دور هم خودش را لو میدهد.» بعد مکثی کرد و آهسته افزود: «فقط حواست باشد آدم بعضی چیزها را یک بار میشکند و دیگر هرچه زرگر هم باشد، نمیتواند بندش بزند.»
یونس دلش خواست از مادرش بگوید، از سکه نقرهای که نگرفته بود، از کابوسی که در آن با دستان خودش قفل را میگشود. اما غرور و ترس، دهانش را بستند. مردها را از کودکی اینطور تربیت میکنند که زخمشان را پنهان کنند و بعد تعجب میکنند چرا خون از جاهای عجیب بیرون میزند.
ظهر، پیغام تازهای از خانه رسید. پسرکی از همسایهها نفسزنان آمد و گفت مشهدی صاحبخانه به در خانهشان رفته و تهدید کرده اگر اجاره سه ماه عقبافتاده تا پایان هفته پرداخت نشود، اثاثشان را بیرون خواهد ریخت. یونس چند لحظه چیزی نشنید. صداها دور شدند، نور چراغ تیره شد و فقط تصویر مادرش در اتاق سرد و خالی ماند. او برای نخستین بار، نه به شکل خیال و امکان، بلکه به شکل تصمیمی تاریک، با خود گفت: شاید راه دیگری نیست.
عصر همان روز همراه استاد هرمز به خزانه رفت. راهروهای درونی کاخ بوی سنگ سرد، روغن چراغ و کاغذ مهرخورده میداد. از سه در آهنی گذشتند تا به تالاری رسیدند که صندوقها در آن ردیف شده بود. رستم آنجا بود، همچنان خشک و کمحرف. کامیار نیز کنار میز ثبتدارها ایستاده، در حال بررسی فهرست ورود و خروج بود. وقتی یونس را دید، ابرویش اندکی بالا رفت، مثل کسی که میبیند طعمه خودش به دام نزدیکتر شده است.
استاد هرمز دو قطعه ساختهشده را تحویل داد و سه سنگ تازه برای کار بعدی گرفت. سپس، بیآنکه از دیگران پروا کند، رو به یونس گفت: «ببین. هر کدام از این صندوقها چیزی در خود دارند که برای یک خانواده میتواند نان صد سال باشد. اما اگر هر که دستش رسید سهم خودش را برداشت، چیزی از مُلک نمیماند جز گرسنگی و چاقو. تمدن از همین جاها شروع میشود؛ از این که آدم چیزی را که میتواند ببرد، نبرد.»
کامیار زیر لب گفت: «تمدن برای شکم خالی، تعریفی اشرافی است.»
استاد هرمز سر برگرداند. «و دزدی هم برای شکم خالی، شرافتمند نمیشود.»
هوای تالار برای یک لحظه یخ زد. رستم نگاه کوتاهی میان آن دو ردوبدل کرد، اما دخالت نکرد. یونس حس کرد این گفتوگو فقط بحثی فلسفی نیست. انگار هر دو مرد میکوشند روح او را از دو طرف بکشند، یکی به سمت قانون سخت و دیگری به سمت توجیه نرم.
آن شب، پس از بازگشت به خانه، مادرش را تبدار یافت. او از شدت ضعف نمیتوانست از جا بلند شود. یونس به دکان داروفروش رفت، التماس کرد که دارو را نسیه بدهد، اما مرد با بیاعتنایی گفت: «من حکیم نیستم که دعا بدهم، کاسبم.» بازگشت و در راه مشتهایش را چنان فشرد که ناخن در گوشت کف دستش فرو رفت. خشم فقیر، مضحکترین چیز دنیاست؛ نه دیواری از آن میترسد نه دکانی، فقط خود آدم را از درون میخورد.
سحرگاه، وقتی مادرش اندکی خوابید، یونس موم نرم را دوباره بیرون آورد. این بار نقش کلید را با دقت بیشتری کشید و بعد از بازارچه، بیآنکه کسی ببیند، از پیرمرد قفلسازی کهنهکار تکهای آلیاژ ارزان و سوهان ظریف خرید. بهانه آورد که برای تمرین استاد لازم دارد. پیرمرد چیز زیادی نپرسید؛ آدمهای بازار اگر از هر خریدی بپرسند برای چیست، شبها خوابشان نمیبرد.
دو روز بعد، یونس فرصتی یافت که از روی غفلت کوتاه رستم و هنگام گشودن قفل بیرونی، شکل کلید را بهتر بسنجد. فقط چند نفس، فقط چند نگاه بریده، اما برای ذهن ورزیده او کافی بود. شب هنگام در پستو نشست و از روی موم و حافظه، کلیدی خام و زمخت ساخت. چند بار شکست، دوباره ساخت، دندانهها را باریکتر کرد، سرش را سوهان زد، ساقه را تاب داد. هر بار که فلز ارزان زیر دستش صدا میکرد، حس میکرد نه کلید، که راه بازگشت خودش را میتراشد.
در کارگاه، کامیار به طرز آزاردهندهای مهربان شده بود. یک روز با ظرفی از نقل و بادام آمد و برای همه گذاشت. روز دیگر از حال مادر پرسید. روز سوم، وقتی استاد برای ساعتی بیرون رفت، کنار یونس ایستاد و آهسته گفت: «آدم باید بلد باشد سهمش را از دنیا بردارد. دنیا برای اهل تعارف چیزی کنار نمیگذارد.»
یونس گفت: «اگر معلوم شود چه؟»
کامیار لبخند زد. «معلوم نمیشود. آن هم برای کسی که دستش مثل تو سبک است. تازه، قرار نیست گردنبند را با صندوقش برداری. یک سنگ. فقط یکی. پیش از سوارشدن نهایی. حتی شاید کسی نفهمد تا مدتها بعد.»
«و اگر فهمیدند؟»
«آنوقت هم هزار نفر مظنوناند، نه یک شاگرد فقیر که همه او را زرنگ و ساکت میشناسند.» بعد مکث کرد و نرمتر افزود: «من خریدارش را دارم. تو فقط باید دل داشته باشی.»
دل. چه کلمه پوچی. انگار دزدی کار دل است، نه کار ترس و نومیدی و توجیه. اما همین واژه در یونس اثر کرد. انسان وقتی در تنگنا میافتد، دوست دارد برای سقوطش اسمهای باشکوه انتخاب کند.
روز جشن نزدیک میشد و کارگاه شلوغتر از همیشه بود. پارچهدوزها، زرگران، کاتبان، قاصدان و نگهبانان مدام رفتوآمد میکردند. گلرخ نیز چند بار برای هماهنگی قلابهای جواهرنشان لباسهای رسمی آمد. هر بار که چشمش به یونس میافتاد، نگرانی پنهانی در نگاهش بیشتر میشد. سرانجام یک عصر، زمانی که حیاط پشتی خلوت بود، راه او را گرفت و گفت: «من نمیدانم چه شده، اما میدانم چیزی دارد تو را میخورد. هرچه هست، پیش از آنکه دیر شود از آن بیرون بیا.»
یونس، خسته از نگهداشتن راز، تند پاسخ داد: «تو چیزی نمیفهمی.»
گلرخ نرنجید. فقط گفت: «درست است، من داروی مادر تو را نمیخرم و اجاره خانهات را نمیدهم. اما یک چیز را میفهمم. آدم وقتی برای نجات عزیزش دست به کاری میزند که بعداً نتواند در چشم همان عزیز نگاه کند، در واقع نجاتش نداده. فقط رنج را از جایی به جای دیگر برده.»
این بار سکوت یونس از خشم نبود. از آن بود که جمله، بیرحمانه درست بود. مادرش اگر میفهمید پول دارویش از دزدی آمده، آن را به دهان میبرد؟ شاید از شدت استیصال میبرد. شاید هم نه. اما اصل ماجرا این نبود. اصل این بود که خود او پس از آن دیگر همان آدم نمیماند.
شب جشن از راه رسید. تالارهای بیرونی روشن شد، مشعلها افروخته شدند و صدای موسیقی از دور به راهروهای درونی میرسید. بخشی از نگهبانان برای مراقبت از رفتوآمد میهمانان جابهجا شدند و برنامه کشیک خزانه، هرچند ظاهراً منظم، اندکی سستتر از همیشه شد. کامیار پیشتر همه اینها را گفته بود. حتی زمان کوتاه تعویض قفلبان بیرونی را هم. بیش از اندازه میدانست، و همین باید یونس را میترساند. اما وقتی آدم قدم در سراشیبی گذاشت، به جای دیدن پرتگاه، اغلب فقط سنگریزههای زیر پایش را میبیند.
پیش از غروب، یونس به خانه رفت. مادرش هنوز تب داشت، اما وقتی چهره پسر را دید، گفت: «تو چرا اینقدر رنگت پریده؟»
یونس نشست و دست او را گرفت. دلش میخواست اعتراف کند. همه چیز را. بگوید که چه در سر دارد، بگوید که از خودش میترسد. اما واژهها گیر کردند. مادر آهسته ادامه داد: «من سالها با فقر زندگی کردهام. از فقر نمیترسم. از این میترسم که تو برای جنگیدن با آن، خودت را گم کنی.»
یونس سرش را پایین انداخت. آیا مادر چیزی فهمیده بود یا مادرها همیشه بیآنکه بدانند، درستترین تیر را میزنند؟ او فقط گفت: «استراحت کن.»
در راه بازگشت به کاخ، از کنار مسجد کوچکی گذشت که مردی نابینا کنار درش دعا میخواند. یونس ایستاد، نه برای دعا، بلکه از سر درماندگی. پیرمرد بیآنکه او را ببیند گفت: «آدم وقتی خیلی تنگ میشود، خیال میکند فقط دو راه دارد؛ یا شکستن یا شکاندن. اما راه سوم هم هست. سختتر است، برای همین کمتر دیده میشود.» یونس پولی برای انداختن در کاسه نداشت و جوابی هم برای آن جمله پیدا نکرد. فقط رفت، با این حس که حتی حرفهای اتفاقی شهر هم آن روز دست از تعقیبش برنمیدارند. با این همه، همین جمله هم نتوانست آتش فکر او را خاموش کند. وسوسه وقتی با ترس از آینده گره بخورد، از هزار نصیحت جانسختتر میشود. آدم میداند چیزی نادرست است و با این حال، چون رنجِ درستماندن را از رنجِ افتادن سنگینتر میبیند، به سمت بدترین انتخاب خم میشود.
او آن روز فهمید که بدبختی فقط محتاج نان و دارو نیست؛ محتاج توجیه هم هست. ذهن گرسنه برای خودش خطبه میسازد، واژههای آبرومند میچیند و کمکم زشتی کار را آنقدر بزک میکند تا شبیه حق و حتی ضرورت ناگزیر و فوری زندگی شود.
آن شب، پیش از بازگشت به کاخ، کلید خام را در آستین پنهان کرد. فلز سرد بود و پوستش را میسوزاند. در آینه شکسته پستو به خود نگاه کرد. همان چهره همیشگی بود: جوانی لاغر با چشمانی خسته. دزدها در قصهها نشانی دارند، اما در واقعیت، پیش از نخستین دزدی، دقیقاً شبیه آدمهای معمولیاند. همین است که جهان را ترسناک میکند.
کاخ غرق نور بود. صدای دف و نی از تالار میآمد. یونس با مجوز شاگردی وارد بخش خدمات شد و از راهروهای پشتی گذشت. در جیبش کلیدی بود که نباید وجود میداشت. در سینهاش قلبی بود که هم میخواست بدود و هم بایستد. در گوشش هنوز جمله گلرخ میپیچید و روی ذهنش، مثل نقش حکاکیشده بر موم، تصویر زمرد میدرخشید.
وقتی به پیچ آخر راهرو خزانه رسید، سایهای از تاریکی جدا شد. کامیار بود. بیآنکه سلام کند، گفت: «همهچیز آماده است. سه دقیقه بیشتر نداری. یک سنگ برمیداری و از در پشتی کارگاه میگذری. بقیهاش با من.»
یونس خشکش زد. «بقیهاش؟»
کامیار نگاهش را تیز کرد. «هر معاملهای بقیهای هم دارد. حالا وقت پرسیدن نیست.»
سپس بسته کوچکی از پارچه سیاه به دست او داد. «سنگ را در این بگذار. و یادت نرود، در این دنیا بیجرأتها فقط تماشاگر ثروت دیگران میمانند.»
کامیار رفت و یونس ماند؛ با کلیدی در آستین، پارچهای در مشت و حسی هولناک که شاید ماجرا از یک دزدی ساده بزرگتر است. اما حالا دیگر درست در آستانه دری ایستاده بود که خودش، با دست خودش، کلیدش را ساخته بود.
فصل سوم: شبی که زمرد نفس کشید
راهروی منتهی به خزانه در آن ساعت عجیب بود؛ نه کاملاً خالی، نه واقعاً زنده. از دور صدای خنده مهمانان و برخورد جامها میآمد و در نزدیکی، فقط خشخش شعله مشعلها بر دیوار سنگی شنیده میشد. یونس پشت ستون باریکی ایستاد و برای چندمین بار خواست برگردد. بدنش به عقب فرمان میداد و ذهنش به جلو. این همان لحظهای است که آدم میفهمد آزادی همیشه باشکوه نیست؛ گاهی فقط دردِ انتخاب است.
دستهکلید کشیکدار اصلی چند قدم آنسوتر از کمر رستم آویزان بود. خود رستم اما آنجا نبود. طبق همان برنامهای که کامیار گفته بود، او به فراخوانی فوری برای نظم بخشیدن به ازدحام مهمانان به حیاط بیرونی رفته بود و نگهبان جوانتری موقتاً بر در اول ایستاده بود؛ مردی تازهکار که شکوه لباسش از تجربهاش بیشتر بود. یونس مجوز کارگاه را نشان داد و گفت برای بررسی قلاب گردنبند سپیده از سوی استاد هرمز آمده است. نگهبان، که لابد از دیدن شاگرد لاغری در میان آن همه طمطراق احساس اهمیتی تازه پیدا کرده بود، مهر کاغذ را نگاه کرد و کنار رفت.
در نخستین در، مشکلی نبود. قفل دوم را هم قفلبان سالخورده با غرغر همیشگی گشود و یونس را به یادداشت ورود واداشت. خطر اصلی در سومین در بود؛ دری که به تالار صندوقهای خاصه میرسید و در این فاصله کوتاه، طبق نقشه کامیار، بینگهبان میماند. یونس نفس عمیقی کشید، دست در آستین برد و کلید ساخته خود را بیرون آورد. فلز در نور مشعل کمرنگ و پست به نظر میرسید، مثل نیتی که با هزار توجیه صیقل داده شده اما هنوز ارزان است.
کلید را در قفل فرو برد. یک بار نچرخید. دستش عرق کرده بود. آن را بیرون کشید، آرامتر جا زد، اندکی فشار داد. این بار صدایی خفه آمد و قفل گشوده شد. آن صدا، هرچند کوتاه، چنان در گوشش پیچید که انگار همه کاخ شنیده است. مدتی بیحرکت ماند. کسی نیامد. راه باز بود.
داخل تالار نیمهتاریک، صندوقها مثل جانورانی خاموش صف کشیده بودند. یونس میدانست گردنبند سپیده در صندوق سوم از ردیف میانی نگهداری میشود؛ خود استاد هرمز همان روز برای سوار کردن قلاب پایانی آن را آورده و دوباره بازگردانده بود. نزدیک رفت، مهر سربی را دید و تازه فهمید بخشی از طرح کامیار از او پنهان مانده بود. مهر شکسته میشد و شکستن مهر، دزدی را از یک کمکردن پنهان، به جرمی آشکار تبدیل میکرد. همانجا باید میفهمید که مباشر خزانه قصه را سادهتر از حقیقت روایت کرده است.
صدای کامیار در ذهنش آمد: «بقیهاش با من.» یعنی چه؟ آیا او مهر بدل داشت؟ آیا میخواست یونس همه خطر را به دوش بکشد؟ آیا اصلاً یک سنگ هدف نبود و چیز دیگری در کار بود؟
یونس هنوز در کشمکش بود که از پشت صندوقها صدای آرامی شنید. گامی به عقب رفت و دستش به دسته خنجر کوچک کارگاهی رسید که بیشتر برای بریدن بند و چرم به کار میرفت تا دفاع. از سایه، کامیار بیرون آمد؛ آرام، بیعجله، مثل کسی که در خانه خودش قدم میزند. در دستش چراغ کوچکی بود و در لبخندش اثری از تعجب دیده نمیشد.
گفت: «خوب آمدی. فکر کردم شاید در آخرین لحظه جا بزنی.»
یونس با خشمی فروخورده پرسید: «مهر را نگفتی.»
کامیار شانه بالا انداخت. «چیز مهمی نیست. مهر تازه آماده است.»
از جیب قبایش مُهری سربی بیرون آورد؛ تقلیدی دقیق، یا دستکم در نگاه اول دقیق. سپس بیآنکه منتظر موافقت یونس بماند، ابزار باریکی از آستین بیرون آورد و در چند حرکت تمرینشده، مهر اصلی را جدا کرد. یونس حیرتزده نگاه میکرد. آنقدر ماهرانه انجام شد که روشن بود این مرد اولین بارش نیست.
کامیار زیر لب گفت: «حالا صندوق را باز کن.»
«تو خودت باز کن.»
«نه. این کار باید با دست تو انجام شود.»
همان جمله کافی بود تا لایه دیگری از حقیقت آشکار شود. یونس به او خیره شد. «میخواهی اگر گیر افتادیم، همهچیز گردن من بیفتد.»
کامیار لبخندش را از دست نداد. «گیر نمیافتیم.»
«و اگر افتادیم؟»
«آنوقت تو شاگردی هستی که به طمع خودش تباه شده. داستانی باورپذیر و قدیمی. دربار چنین قصههایی را میپسندد.»
هوای تالار ناگهان سنگین شد. یونس احساس کرد از رویای دزدی برای نجات مادر، به دل تلهای بسیار پلیدتر افتاده است. او فقط سنگ نمیخواست. او میخواست قربانی هم داشته باشد. قربانیای مناسب، فقیر، بیپناه و ماهر.
در همان چند دمِ پیش از درگیری، خاطرهای نامربوط و آزاردهنده به ذهن یونس زد: روزی در کودکی، وقتی هنوز پدرش زنده بود، از بازار مهره شیشهای سبزی دزدیده و در مشت پنهان کرده بود. پدر، بیآنکه او را کتک بزند، فقط دستش را باز کرده و گفته بود: «چیزی که از ترس باز شدن مشت لذت ندهد، مال تو نیست.» آن زمان مفهوم جمله را نفهمیده بود و شب با گریه مهره را پس داده بود. حالا، در برابر گردنبند سلطنتی و مباشر خزانه، همان حس برگشته بود؛ حس مشت بستهای که پیش از داشتن، بوی از دست دادن میدهد. او تازه میفهمید بعضی چیزها را آدم نه به این دلیل که نمیتواند، بلکه چون بعد از برداشتنشان دیگر نمیتواند خودش را تحمل کند، نباید بردارد.
همین یاد، هرچند کوتاه، مثل میخی در کف پایش رفت و او را از پیشرفتن بیفکر بازداشت. اگر آن خاطره نبود، شاید فقط از ترس گیر افتادن میایستاد، نه از شرم چیزی که قرار بود بعداً در آینه ببیند. فرق این دو ایستادن کم نیست؛ اولی بزدلی است، دومی شاید آغاز آدمشدن.
و انسان، بدبختانه یا خوشبختانه، همیشه نخستین قاضیای است که از حکم خودش نمیتواند فرار کند.
حتی اگر همه شهر هم خواب مانده باشند.
کامیار لحنش را تیزتر کرد. «وقت نداریم.»
با دست خود در صندوق را گشود. گردنبند سپیده در مخمل تیره خوابیده بود، با زمردهای سبز و الماس زرد مرکزی که در نور چراغ میدرخشید. زیباییاش برای لحظهای هر دو را ساکت کرد. سپس کامیار نه به یکی از زمردهای کناری، که مستقیم به سوی الماس زرد دست برد. یونس بازوی او را گرفت.
«قرار نبود این را برداری.»
کامیار دستش را پس کشید و پچپچ کرد: «قرار نبود خیلی چیزها را بدانی.»
چشمانش حالا دیگر نرم نبودند. در آنها طمع عریان ایستاده بود. «یک زمرد برای دوا و اجارهخانه است. این الماس برای تغییر سرنوشت.»
یونس گفت: «سرنوشت من یا تو؟»
کامیار پاسخ نداد. چاقوی باریک ابزارش را لای چنگهای نگهدارنده برد تا سنگ مرکزی را آزاد کند. همین جا بود که آخرین پرده کنار رفت. او هرگز قصد نداشت به یونس سهمی واقعی بدهد. شاید بعداً یک زمرد کوچک به دستش میرساند، شاید هم نه. اصل نقشه، ربودن گرانترین سنگ و انداختن تقصیر به گردن شاگردی بود که کلید جعلی نیز همراه داشت.
یونس نجوا کرد: «من این کار را نمیکنم.»
کامیار گفت: «دیر گفتی.»
و با شتابی عصبی، چنگ یکی از پایهها را خم کرد. صدای ریز فلز در سکوت تالار پیچید. درست همان لحظه از بیرون گامهایی نزدیک شد. کامیار رنگ باخت، سنگ را نیمهآزاد رها کرد و بسته پارچه سیاه را به سینه یونس کوبید. «بگیرش.»
یونس نگرفت. بسته افتاد. الماس هنوز جدا نشده بود، اما یکی از زمردهای کناری با تکان ناگهانی شل شد و روی مخمل لغزید. کامیار آن را قاپید و در مشت پنهان کرد. سپس با حرکتی برقآسا، کلید جعلی را از آستین یونس بیرون کشید و خواست کنارش بیندازد؛ مدرک آماده، داستان آماده، قربانی آماده.
اما یونس این بار دستش را گرفت. دو مرد در تاریکی گلاویز شدند. چراغ کوچک افتاد و شعلهاش لرزید. صندوق نیمهباز بود، گردنبند از جای خود لغزید و زمرد شلشده روی زمین سنگی افتاد. صدای برخوردش مثل قطرهای بلند در سکوت پیچید.
در همان دم، صدای رستم از پشت در آمد: «داخل کیست؟»
کامیار پچپچ کرد: «اگر چیزی بگویی، نابود میشوی.»
یونس حس کرد تمام جهان به این یک نفس گره خورده است. اگر سکوت میکرد، شاید هنوز میشد چیزی را پنهان کرد، شاید میشد از راهی گریخت، شاید حتی کامیار به قولی دروغین عمل میکرد. اگر فریاد میزد، خودش هم در ماجرا گیر میافتاد، چون کلید را ساخته بود، چون آمده بود، چون وسوسه را تا همین در کشیده بود. شرافت، برخلاف شعارهای تمیز، در واقع اغلب وقتی سر میرسد که آدم از پیش تا زانو در گل فرو رفته است.
او دهان باز کرد، اما پیش از آنکه کلمهای بیرون بیاید، کامیار ابزار باریکش را چون خنجری کوتاه بالا آورد. یونس بازوی او را پیچاند. ابزار به جای سینه، به چوب صندوق خورد. رستم بیرون، با خشونت به در کوبید. «در را باز کنید!»
کامیار که راه را بسته میدید، ناگهان از گلاویزشدن دست کشید و با صدایی هراسان، اما حسابشده، فریاد زد: «دزد! دزد را گرفتم!»
نابغه بود، کثافتِ حسابگر. در یک لحظه، خودش را از مهاجم به شاهد بدل کرد. رستم با ضربه دوم در را گشود و همراه دو نگهبان داخل ریخت. نور مشعلها تالار را روشن کرد. آنچه دیدند برای هر قاضی عجول کافی بود: صندوق باز، مهر شکسته، گردنبند کجشده، یونس با نفس بریده، کلید جعلی بر زمین و کامیار با آستینی پاره که وانمود میکرد در کشمکشی جانانه گرفتار شده است.
رستم غرید: «هیچکس تکان نخورد.»
یونس خواست حرف بزند، اما کامیار از او پیش افتاد. «به موقع رسیدی. این شاگرد میخواست الماس مرکزی را ببرد. من مشکوک شده بودم و دنبالش آمدم.»
دروغ را با چنان اطمینانی گفت که انگار سالها برای این لحظه تمرین کرده بود. رستم به زمین نگاه کرد، زمرد افتاده را دید، سپس کلید را برداشت و به یونس چشم دوخت. «این را تو ساختهای؟»
سکوت، مثل طناب، دور گلوی یونس پیچید. میتوانست انکار کند. میتوانست بگوید توطئه است. میتوانست به کامیار اشاره کند. اما حضور کلید، حضور خودش، حضور فقر در پرونده زندگیاش، همه علیه او شهادت میدادند. تنها چیزی که نداشت، شاهد بود.
در همان زمان، صدای دیگری از آستانه آمد: «نه، او تنها نبوده.»
همه برگشتند. گلرخ آنجا ایستاده بود؛ رنگپریده، نفسزنان، با شالی که از سرش نیمهافتاده بود. معلوم نبود چگونه تا این بخش بسته کاخ رسیده، اما آمده بود. رستم با خشم گفت: «اینجا چه میکنی؟»
گلرخ، بیآنکه از نگاهها بلرزد، گفت: «من مباشر خزانه را دیدم که کمی پیش از ورود این شاگرد، از راهرو پشتی با ابزاری در دست وارد شد. و قبلتر، چند بار شنیدهام که او یونس را به کاری خطرناک میکشاند.»
کامیار خندید، خندهای کوتاه و تحقیرآمیز. «یک دختر دوزنده حالا شاهد امور خزانه شده؟»
گلرخ جواب داد: «گاهی کسانی که شما نمیبینید، بیشتر از همه میبینند.»
رستم میان آن دو نگاه کرد. شک به چهرهاش برگشته بود، اما هنوز قطعیتی نبود. او دستوری کوتاه داد. «هر دو را بازداشت کنید. صندوق مهر شود. هیچکس چیزی را جابهجا نکند.»
دست نگهبان بر بازوی یونس نشست. سرش گیج میرفت. همهچیز داشت فرو میریخت: مادر، کارگاه، اعتماد استاد، آبرو. با این حال در میان ویرانی، چیزی عجیب حس میکرد. برای نخستین بار از لحظه ورودش به تالار، دیگر مجبور نبود نقش دروغ را ادامه دهد. ترس هنوز بود، اما کثیفترین بخشش، یعنی پنهانکاری، ترک برداشته بود.
وقتی او را از تالار بیرون میبردند، چشمش به رستم افتاد که بر زمین خم شده و چنگِ خمشده نگهدارنده الماس را با دقت نگاه میکرد. نگاه یک سرباز به فلز شاید به اندازه نگاه یک جواهرساز ظریف نباشد، اما برای دیدن خشتی که کج گذاشتهاند کافی است. کامیار نیز این را دید و برای نخستین بار، پشت نقاب اطمینانش، هراسی واقعی دوید.
یونس را از راهروهای تاریک گذراندند. در دوردست هنوز موسیقی جشن ادامه داشت، انگار دربار تصمیم گرفته بود حتی اگر شرافت آدمی در چند قدمیاش در حال معامله باشد، ساز و دفش را قطع نکند. دنیا همینطور پیش میرود؛ فاجعه هرکس را خصوصی نگه میدارد تا مراسم عمومی لطمه نبیند.
در اتاق حبس کوچک، پیش از آنکه در بسته شود، رستم یک لحظه مکث کرد و گفت: «اگر دروغ بگویی، تمام شدی. اگر راست بگویی، شاید باز هم تمام شوی. خوب فکر کن.»
در بسته شد. تاریکی فرود آمد. یونس به دیوار تکیه داد و برای نخستین بار در آن شب، اشک در چشمش جمع شد. نه از ترس زندان، نه حتی از رسوایی. از این که فهمیده بود چهقدر آسان بود تا لبه پرتگاه بیاید، و چهقدر سخت است وقتی رسیدی، خودت را از سقوط پس بکشی.
اما هنوز بدتر از همه این بود که صبح نیامده، او باید تصمیم میگرفت حقیقتی را بگوید که میتوانست نجاتش دهد و همزمان نابودش کند.
فصل چهارم: بهای اعتراف
حبسخانه کاخ، زیرزمینِ نمور و تنگی بود که بوی آهک خیس، زنگزدگی و ترس در آن میپیچید. یونس شب را تقریباً نخوابید. هر بار چشم برهم گذاشت، تصویر دیگری از همان تالار به سراغش آمد: زمردی که روی سنگ میغلتد، دست کامیار بر بازویش، فریاد «دزد را گرفتم» و نگاه رستم که میان شک و یقین معلق مانده بود. اما از همه آزاردهندهتر، تصویر استاد هرمز بود؛ نه آنطور که واقعاً دیده بود، بلکه آنطور که خیال میکرد صبح خواهد دید: زخمی، خاموش و پیرتر از همیشه.
با روشن شدن هوا، در گشوده شد و نگهبانی بیحرف برایش کاسهای آب آورد. اندکی بعد رستم آمد. نه با خشونت، نه با نرمی. در چهره او همان حالت آدمی بود که اگر بتواند، عدالت را ترجیح میدهد، اما اگر نتواند، نظم را قربانی عدالت نمیکند. این تفاوت کوچک، تمام مرز میان سرباز شریف و جلاد منظم است.
رستم روی چهارپایه نشست و گفت: «وقت داری فقط یک بار همهچیز را از اول بگویی. نه کمتر، نه بیشتر.»
یونس برای لحظهای به دستهایش نگاه کرد. هنوز جای فلز و درگیری شب پیش بر پوستش مانده بود. بعد شروع کرد. از مادر گفت، از تهدید صاحبخانه، از سکه نقرهای که کامیار روی میز گذاشته بود، از حرفهای آرام و زهرآلودش، از کلید مومی، از ساختن نمونه خام، از تردید، از راهرو، از صندوق، از مهر بدل و از آن لحظه که فهمید خودش قرار است قربانی باشد. چیزی را حذف نکرد. حتی آن بخش را هم گفت که میتوانست پنهان کند: این که واقعاً تا آستانه دزدی رفته بود و اگر نقشه کامیار را بزرگتر از تصور خود نمیدید، شاید هنوز دست به گناه میزد.
وقتی تمام کرد، سکوتی طولانی افتاد. رستم پرسید: «میفهمی اعتراف به ساختن کلید به تنهایی میتواند گردنت را بزند؟»
یونس گفت: «میفهمم.»
«پس چرا گفتی؟»
یونس پاسخی آماده نداشت. مدتی بعد آهسته گفت: «چون اگر این را هم نگویم، فرقی با او ندارم. فقط کمزورترم.»
رستم چیزی نگفت. برخاست و بیرون رفت. پاسخ او را با خود برد؛ نه به عنوان رحم، بلکه به عنوان چیزی که باید در ترازو گذاشته میشد.
تا نیمروز، یونس را به تالار بازجویی بردند. اتاقی بود بلند با پنجرههای مشبک، میزی سنگین و دیوارهایی که هر حرف در آن بیشتر از حد لازم رسمی میشد. استاد هرمز آنجا بود. کامیار هم بود، با قبایی تازه و چهرهای اندوهگین که اگر آدم حقیقت را نداند، ممکن است گمان کند شب پیش قربانی خیانت محبوبی شده است. گلرخ در گوشهای ایستاده بود و به ظاهر حقی برای سخن نداشت، اما حضورش به تنهایی مایه دلگرمی بود. دو کاتب و یک قاضی منصوب دیوان نیز پشت میز نشسته بودند.
استاد هرمز وقتی چشمش به یونس افتاد، پلک نزد. همین. نه فریاد، نه ناسزا، نه ترحم. گاهی ناامیدیِ مردی که به تو اعتماد کرده، از هر تنبیهی سنگینتر است.
بازجویی آغاز شد. کامیار با صدایی متین شرح داد که چگونه به حرکات مشکوک یونس پی برده، او را تعقیب کرده و درست لحظهای که میخواست سنگ مرکزی را جدا کند، مداخله کرده است. حتی برای باورپذیرتر کردن دروغش، از «دلسوزی برای شاگردی که فقر او را به تباهی کشانده» سخن گفت. آدم باید استعداد خاصی در پلیدی داشته باشد تا بتواند در حال بریدن گلوی دیگری، قیافه خیرخواهی هم بگیرد.
سپس نوبت یونس شد. او همانچه به رستم گفته بود، بیکموکاست تکرار کرد. کاتبان نوشتند، قاضی گاه سر بالا آورد، گاه پایین انداخت. وقتی سخنش به ساختن کلید رسید، یکی از کاتبان ناخودآگاه پوزخند زد؛ لابد از این صداقت بیجا که در چنین وضعی بیشتر به حماقت میمانست تا شرافت.
قاضی پرسید: «شاهدی داری که مباشر خزانه تو را وسوسه کرده باشد؟»
یونس گفت: «جز خدا و دل خودش، نه.»
قاضی از این جواب خوشش نیامد. رو به گلرخ کرد: «تو چه دیدهای؟»
گلرخ جلو آمد. با صدایی روشن و بیلرزش گفت چند بار گفتوگوهای پنهانی کامیار با یونس را در راهروها دیده و لحن او را خطرناک یافته است. همچنین شب پیش، مباشر را زودتر از یونس در بخش پشتی خزانه دیده بوده. قاضی پرسید: «چرا پیشتر گزارش نکردی؟»
گلرخ لحظهای مکث کرد. «چون یقین نداشتم. و چون در این کاخ، صدای بعضیها پیش از شنیده شدن خفه میشود.»
راست گفته بود. این حقیقتی بود که حتی کاتبان هم خوب میدانستند و وانمود میکردند نمیدانند.
کامیار بلافاصله حمله کرد. «این دختر به این شاگرد دلبستگی دارد. شهادتش بیاعتبار است.»
گلرخ رنگ عوض نکرد. فقط گفت: «و تو به طلا دلبستگی داری. پس حرفت از همه بیاعتبارتر است.»
قاضی اخم کرد. نظم ظاهری مجلس مهمتر از تیزی حقیقت بود. اما پیش از آنکه او تشر بزند، استاد هرمز برای نخستین بار سخن گفت: «اجازه هست من هم چیزی بیفزایم؟»
اتاق ساکت شد. پیرمرد جلو آمد. در دستش گردنبند سپیده بود، اکنون در پارچهای سفید پیچیده. آن را روی میز گشود و با انگشت به چنگِ خمشده نگهدارنده الماس اشاره کرد. «این خمشدگی را ببینید. کسی که این کار را کرده، نه فقط خواسته سنگ را بردارد، بلکه میدانسته چگونه فشار را به کمترین سطح فلز وارد کند تا اثر زور زیاد برجا نماند. این کار شاگرد من میتواند باشد، بله. اما یک نکته هست.»
ذرهبینش را به قاضی داد. «روی لبۀ پشتی چنگ، خراشی مورب دیده میشود. این از ابزار مخصوص خزانه است، نه از ابزار کارگاه. ابزار کارگاه ما نوک پهنتر دارد. این برش با تیغه باریکتری زده شده.»
رستم که کنار در ایستاده بود گفت: «ابزار باریک شبیه آنچه شب پیش در دست مباشر دیده شد؟»
کامیار فوراً گفت: «تهمت است.»
استاد هرمز ادامه داد: «من هنوز تمام نکردهام.» سپس از جیب ردایش قطعه کوچکی بیرون آورد؛ سرب مهر شکستهشده اصلی. «شب پیش بعد از مهر و موم دوباره صندوق، این را بررسی کردم. کسی که مهر بدل ساخته، نقش رسمی را خوب تقلید کرده، اما در حاشیه راست، حلقه سوم با اصل نیمنخ اختلاف دارد. این خطا را جز کسی که سالها به مهر خزانه دسترسی داشته و به ساخت بدل برای گذراندن نگاه اول عادت کرده، نمیتوان توضیح داد.»
کامیار برای نخستین بار به روشنی عصبانی شد. «تو مرا به جعل مهر متهم میکنی؟»
هرمز با آرامش گفت: «من به چیزی متهم نمیکنم. من فقط میگویم فلز دروغ نمیگوید.»
یونس حس کرد اتاق اندکی به سوی او متمایل شد، اما نه به اندازه نجات. هنوز کلید جعلی، هنوز حضورش در تالار، هنوز نیتش علیه او بود. قاضی رو به رستم کرد و گفت: «اتاق مباشر را بازرسی کردهاید؟»
رستم پاسخ داد: «بامداد انجام شد. تا این لحظه چیز قطعی نیافتهایم.»
کامیار فرصت را غنیمت شمرد. «چون چیزی نیست.»
اما درست در همین زمان، نگهبانی با عجله وارد شد و چیزی در گوش رستم گفت. چهره رستم سختتر شد. از آستین قبای خود، پارچه سیاهی را بیرون آورد. همان بستهای که کامیار شب پیش به یونس داده بود. آن را گشود. از میان لایهها نه یک، بلکه دو زمرد تراشنخورده کوچک و تکهای سرب نقشخورده افتاد.
رستم گفت: «این بسته از شکاف پشت طاقچه اتاق مباشر پیدا شد.»
کامیار رنگ باخت، اما زود خود را جمع کرد. «توطئه است. هرکس میتوانسته آن را آنجا بگذارد.»
رستم بیدرنگ جواب نداد. فقط افزود: «همچنین قفلساز محله آهنگران تأیید کرده که سه هفته پیش مباشر خزانه از او ابزار بسیار باریکی برای کار بر مهر و چنگ خریده است.»
این دیگر ضربهای بود که بهسختی میشد با آن رقصید. با این حال کامیار هنوز فرو نریخت. رو به یونس کرد و گفت: «حتی اگر همه اینها درست باشد، این جوان پاک نیست. او کلید را ساخت. او آمد. او میخواست بدزدد. حالا چون از سهم کمترش خشمگین شده، مرا میفروشد.»
سکوتی سنگین افتاد. چون این بار، در دل دروغ، تکهای حقیقت بود. حقیقتهای نصفه از دروغهای کامل خطرناکترند. یونس سر بلند کرد. اگر میخواست نجات نصفهنیمهای برای خودش بخرد، میتوانست همینجا دوباره نقش بیگناه را بازی کند و همهچیز را گردن مباشر بیندازد. بسیاری از آدمها چنین میکنند و بعد اسمش را فرصت دوباره میگذارند. اما او فهمیده بود که این راه، فقط شکل شیکتری از همان سقوط است.
پس گفت: «در این یک بخش راست میگوید. من پاک نبودم.»
نگاهها به سوی او برگشت. حتی گلرخ هم برای لحظهای نگران شد.
یونس ادامه داد: «من کلید را ساختم. من به قصد دزدی رفتم. شاید اگر میدیدم او فقط یک سنگ کوچک میخواهد، و شاید اگر نمیفهمیدم میخواهد همه تقصیر را گردن من بیندازد، همان کار را هم میکردم. این حقیقت است. اما همچنین حقیقت است که دست آخر من سنگی نبردم و او برد. و اگر امروز مجازات شوم، باید برای قصد و قدمی که برداشتهام مجازات شوم، نه برای دروغی که او ساخته.»
در چهره استاد هرمز چیزی لرزید. نه لبخند بود، نه بخشش. بیشتر شبیه برداشته شدن لایهای از یخ بود.
قاضی به صندلی تکیه داد. پیداست که دوست داشت پرونده سادهتر باشد. انسانهای قدرتدار از ماجراهایی که مجبورشان کند به مرز میان گناهِ انجامشده و گناهِ نیمهانجامشده فکر کنند، خوششان نمیآید. آنها حکم روشن میخواهند، نه وجدان پیچیده. با این حال شواهد علیه کامیار انباشته شده بود و صداقت یونس، هرچند نابخردانه، وزن خود را داشت.
پس از مشورت کوتاه با کاتبان و رستم، قاضی حکم موقت داد: کامیار تا صدور فرمان نهایی در بازداشت بماند. اتهام جعل مهر، خیانت به خزانه و تحریک به سرقت بر او وارد است. یونس نیز به سبب ساختن کلید و ورود با نیت دزدی، از کارگاه معلق و در حبس سبک نگه داشته شود تا تصمیم نهایی از سوی دیوان و شخص امینالملک صادر گردد.
این نه پیروزی بود، نه شکست کامل. برزخی بود که در آن، آدم ناچار است هر لحظه خودش را دوباره بسنجد.
وقتی مجلس پایان یافت و نگهبانان میخواستند یونس را ببرند، استاد هرمز دست بلند کرد. «یک لحظه.» سپس به شاگردش نزدیک شد. نگاهش هنوز سخت بود، اما دیگر آن نگاه سرد آغاز جلسه نبود. آهسته گفت: «میدانستی اگر راست بگویی، ممکن است نجات پیدا نکنی.»
یونس پاسخ داد: «میدانستم.»
«پس چرا گفتی؟»
یونس مکث کرد. «چون دیشب فهمیدم آدم اگر در لحظه آخر هم دروغ را زمین نگذارد، دیگر هیچوقت نمیگذارد.»
استاد هرمز چشم بر او دوخت. «دیر فهمیدی.»
«میدانم.»
پیرمرد سری تکان داد. «اما نه آنقدر دیر که هیچ نمانده باشد.»
همین. همین جمله کوتاه برای یونس از هر عفو رسمی سنگینتر بود. هنوز بخششی در کار نبود، اما امکانش پیدا شده بود.
غروب، وقتی او را دوباره به اتاق حبس برمیگرداندند، گلرخ در پیچ راهرو منتظرش ایستاده بود. نگهبان به اشاره رستم اجازه داد فقط چند کلمه بگویند. گلرخ نزدیک آمد و گفت: «مادرت را دیدهام. برایش دارو بردهام. حالش بهتر نیست، اما تنها نیست.»
یونس خواست تشکر کند، اما کلمه کافی پیدا نکرد. گلرخ ادامه داد: «امروز کاری کردی که خیلیها از ترس نمیکنند. حالا باید پای بهایش هم بایستی.»
یونس تلخ خندید. «من هنوز هم مجرمم.»
گلرخ گفت: «بله. اما همه مجرمها یک جور نیستند. بعضیها بعد از افتادن، پایینتر میخزند. بعضیها همانجا تصمیم میگیرند جهتشان را عوض کنند. فرق همینجاست.»
او رفت و یونس با این جمله تنها ماند. شب دوم حبس، برخلاف شب نخست، تاریکی فقط بوی شکست نمیداد. بوی حسابکشی میداد؛ از آن جنس حسابکشی که نه دیوان میکند نه قاضی، بلکه خود آدم در خلوت از خودش میکشد.
اما هنوز حکم نهایی نیامده بود. هنوز ممکن بود برای نمونه عبرت، گردن او را هم کنار مباشر بشکنند. هنوز ممکن بود دربار برای حفظ آبرو، ترجیح دهد ماجرا را به داستان ساده «شاگرد دزد» تقلیل دهد. و درست زمانی که یونس میخواست با این اضطراب کنار بیاید، نیمهشب صدای دویدن نگهبانان در راهرو پیچید و کسی فریاد زد: «کامیار از بند گریخته!»
یونس از جا پرید. قلبش کوبید. اگر مباشر فرار میکرد، همه چیز دوباره تیره میشد. بدتر از آن، کامیار تنها کسی نبود که با سقوط خود چیزی برای از دست دادن نداشت. مردی که به جایی رسیده بود که مهر میساخت و دام میگذاشت، برای خاموش کردن تنها شاهدی که نقشهاش را تا نیمه دیده بود، دست به چه نمیزد؟
یونس فهمید بعضی شبها برای گریختن از گذشته نمیآیند، برای این میآیند که آدم را وادار کنند همانجا، در میانه ترس، شکل تازه و سختتر خودش را انتخاب کند.
صدای کلیدها نزدیک شد. در اتاق یونس باز شد و رستم با چهرهای تند گفت: «بلند شو. یا امشب پاک میمیری، یا ناپاک زندگی میکنی. انتخاب دوبارهات رسیده.»
فصل پنجم: زیور نادیدنی
یونس هنوز از جا کامل برنخاسته بود که رستم بازویش را گرفت و از سلول بیرون کشید. راهروهای زیرزمین پر از جنبوجوش بود. دو نگهبان به سمت در بیرونی میدویدند، یکی فریاد میزد چراغ بیاورید و دیگری از بسته بودن دروازه شمالی خبر میگرفت. کاخی که چند ساعت پیش در سکوت پس از جشن فرو رفته بود، حالا مثل موجودی زخمی بیدار شده بود. فرار یک مباشر خزانه چیزی نبود که بتوان آن را با چند فریاد پنهان کرد.
رستم در حال حرکت گفت: «یکی از نگهبانهای بند را خریده. لباس خدمتکار پوشیده و از راه انبارهای پارچه پایین رفته. ردش را تا حیاط بارانداز داریم، بعد گم شده.»
یونس با گلوئی خشک پرسید: «مرا برای چه میبری؟»
«چون تو از همه بهتر میدانی وقتی گیر بیفتد، اول سراغ چه کسی میآید. و چون اگر امشب پیدایش نکنیم، فردا داستان را طور دیگری خواهند نوشت.»
آنها از پلکان باریک بالا رفتند و از راهروهای خدمات گذشتند. یونس، با اینکه هنوز زندانی محسوب میشد، به غریزه همان مسیرهایی را به یاد میآورد که روزهای کار میانشان رفتوآمد کرده بود. انبار پارچه، حوضخانه پشت تالار زنانه، دالان نمور منتهی به اصطبل، و در نهایت بارانداز شرقی که از آنجا صندوقها و کالاها را شبانه جابهجا میکردند. رستم نشانهها را نشانش داد: رد گل روی آستانه، تکهای سرب شکسته، و نخ سیاهی که به میخ در گیر کرده بود. یونس آن نخ را شناخت. از همان پارچههایی بود که بستههای جواهر را موقتاً در آنها میپیچیدند.
گفت: «او چیزی را هنوز همراه دارد.»
رستم نگاه کوتاهی به او انداخت. «من هم همین فکر را میکنم.»
دنبال رد به بارانداز رسیدند. مه نازکی روی حیاط نشسته بود و فانوسها هالههایی زرد در آن میساختند. نگهبانی خبر داد یکی از قاطرچیها دیده مردی با لباس خدمتکار از در کوچک خروجی گذشته و به سمت بازار مسگرها دویده است. رستم بیدرنگ چند نفر را فرستاد و خودش با یونس راه میانبری را در پیش گرفت که از پشت کارگاهها به کوچههای ساکت پشت کاخ میرسید.
رد کامیار را تا بازار مسگرها و از آنجا به کاروانسرایی نیمهمتروک گرفتند. در حیاط پشتی کاروانسرا، یکی از حجرهها نیمهباز بود و از لای در، نور چراغ میریخت. رستم با اشاره نگهبانان را پخش کرد، اما یونس آهسته گفت: «او اگر مرا ببیند، دستپاچه میشود و حرف میزند. بگذار اول من نزدیک شوم.»
رستم چند لحظه دودل ماند. اعتماد به زندانیای که تا دیشب متهم به دزدی بوده، کار عقل معاش نبود. اما گاهی مردان عمل میفهمند که در بعضی گرهها، ابزار درست همان چیزی است که قانون خشک از آن بدش میآید. سرانجام گفت: «یک قدم خلاف، و همانجا میزنمت.»
یونس سری تکان داد و جلو رفت. در را اندکی بیشتر هل داد. کامیار داخل حجره بود، روبهروی بقچهای باز، در حالی که چیزی را زیر نور چراغ وارسی میکرد. نه الماس زرد مرکزی، بلکه دو زمرد و یک حلقه کوچک مرواریدنشان کنار دستش بود. پیداست که در مسیر فرار، هرچه توانسته از پنهانگاههای دیگر هم برداشته بود. طمع، وقتی افسار میگسلد، به یک لقمه راضی نمیماند.
کامیار بیدرنگ خنجر کشید. اما وقتی یونس را تنها در آستانه دید، چهرهاش از حیرت به تمسخر برگشت. «عجب. فرستادهاند دزد کوچک، دزد بزرگ را بگیرد؟»
یونس در را پشت سر نبست. گفت: «راهی نداری.»
کامیار خندید. «دارم. همیشه دارم. تو بودی که نداشتی.» بعد بقچه را جمعتر کرد و افزود: «هنوز هم دیر نشده. آن سربازها به تو رحم نمیکنند. دیوان هم نمیکند. بیا این بار واقعاً سهمت را بگیر. با من بیا. از این شهر که بگذریم، این سنگها برای هر دو کافی است.»
یونس به بقچه نگاه کرد. زمردها زیر نور لرزان چراغ برق میزدند. عجیب بود، اما این بار زیباییشان کمتر از پیش به دلش نمینشست. نه اینکه درخشندگیشان کم شده باشد. بلکه چشم او دیگر مثل قبل نبود. انسان گاهی تا پیش از خطا، چیزی را فقط از منظر خواستن میبیند. بعد که بهای خواستن را میپردازد، همان چیز لایه دیگری نشان میدهد.
گفت: «تو حتی حالا هم سهم من را نمیدهی. تو فقط آدمها را خرج میکنی.»
کامیار پوزخند زد. «و تو خیال میکنی آن استاد پیر یا آن قاضی با تو بهتر رفتار میکنند؟ تو برای همهشان فقط یک شاگرد فقیری که نزدیک دزدی رفته. فرق من با آنها این است که من دستکم حقیقت را پنهان نمیکنم. دنیا همین است. هرکس بتواند، برمیدارد.»
یونس جواب داد: «نه. دنیا این هم هست که کسی بتواند و برندارد.»
کامیار سرش را کج کرد، گویی با موجودی تازه روبهرو شده باشد. «پس بالاخره حرفهای هرمز به خوردت رفت.»
«نه. اول زهر تو را چشیدم، بعد حرف او را فهمیدم.»
چهره کامیار تیره شد. «پس احمقی.»
و ناگهان به سوی پنجره پشتی جست. یونس راهش را بست. خنجر کامیار برق زد و از کنار بازوی او گذشت، پوست را شکافت، اما عمیق نبود. یونس به یاد درگیری شب خزانه، این بار دست او را بهتر خواند. ابزار و فلز را میشناخت؛ میدانست مچ کجا میپیچد و فشار کجا میشکند. با ضربهای کوتاه، خنجر را از دستش انداخت. همان لحظه رستم و دو نگهبان داخل ریختند و کامیار را به زمین کوبیدند.
در کشاکش، بقچه باز شد و سنگها روی گلیم کهنه پخش شدند. یکی از زمردها تا پای یونس غلتید. او خم شد، آن را برداشت و در مشت گرفت. سرد بود، زنده بود، و برای نخستین بار دیگر بهای دوا، اجاره یا فرار را در آن نمیدید. فقط میدید چطور تکهای سنگ توانسته بود مردی را از حسابداری خزانه به جعل و خیانت و گریز بکشاند، و خودش را تا آستانه همان سیاهی. در آن لحظه، ارزش زمرد کمتر از درسی بود که از آن گرفته بود.
رستم کامیار را بلند کرد. مباشر، با صورت خاکآلود و خشمگین، هنوز ساکت نشده بود. به یونس تف انداخت و گفت: «فکر نکن پاک شدی. تو هم آمده بودی. تو هم خواستی.»
یونس مشت خود را باز کرد و زمرد را به رستم داد. سپس بیآنکه صدایش بلرزد گفت: «درست است. من هم خواستم. فرق ما این است که من همانجا ایستادم و برگشتم. تو تا آخر رفتی.»
این بار کامیار جوابی نداشت. بعضی شکستها را نه زنجیر، بلکه این میسازد که کسی حقیقت تو را ساده و بیزرقوبرق به زبان بیاورد.
سپیده که زد، آنها با مباشرِ بستهشده و بقچه جواهرها به کاخ بازگشتند. ماجرا دیگر قابل پنهانکردن نبود. امینالملک شخصاً جلسهای برپا کرد. قاضی شب پیش، رستم، استاد هرمز، کاتبان و چند تن از بزرگان خزانه حاضر بودند. این بار، فضای مجلس با روز قبل فرق داشت. مدرک فرار، جواهرهای بازیافته و دستگیری دوباره، وزنه را آشکارا جابهجا کرده بود.
کامیار پس از نخستین انکارها، زیر فشار شواهد و مواجهه با ابزار کشفشده، سرانجام شکست. نه از آن شکستهای شریف که آدم را به حقیقت نزدیک کند؛ از آن شکستنهای حقیر که آدم فقط وقتی راهی نمیبیند، بخشی از واقعیت را بیرون میریزد تا شاید بخش دیگری را نجات دهد. اعتراف کرد که مدتی از حسابرسی خزانه برای ساختن مهرهای بدل و بیرون کشیدن خردهجواهرها سود میبرده و یونس را برای سرقت بزرگتر انتخاب کرده، چون فقر او را دیده و مناسبترین پوشش یافته بود.
نوبت به یونس که رسید، او چیزی به روایت پیشین نیفزود و چیزی هم کم نکرد. دوباره گفت که قصد داشته، کلید ساخته، و تا آستانه عمل رفته است. مجلس، برخلاف بسیاری از مجالس انسانی، این بار نه از کسی که خود را کاملاً سفید میکرد، بلکه از کسی که لکهاش را پنهان نمیکرد، بیشتر تأثیر گرفت. شاید چون در کنار سیاهی کامل کامیار، نیمهتاریکی صادقانه یونس قابلفهمتر شده بود.
امینالملک پس از مشورت طولانی حکم داد: کامیار به جرم خیانت به خزانه، جعل و تحریک به سرقت، تمام اموالش ضبط و خود به زندان درازمدت فرستاده شود تا پس از تأیید نهایی درباره ادامه مجازاتش تصمیم گیرند. درباره یونس، حکم سبکتری صادر شد: سه ماه دوری از کار خزانه، محرومیت از دسترسی به جواهرات خاصه تا زمان جلب دوباره اعتماد، و الزام به خدمت رایگان در کارگاه عمومی زرگری شهر، زیر نظر استاد هرمز، به عنوان تاوان قصد و خطای آغازشده.
این حکم، برای بسیاری سخت و برای بعضی نرم بود. اما برای یونس از همه مهمتر یک چیز دیگر بود. استاد هرمز، پس از پایان مجلس، بیآنکه جمع را مخاطب کند، رو به او گفت: «من تو را از نو شاگردی نمیپذیرم.»
دل یونس فروریخت. اما پیرمرد ادامه داد: «چون شاگرد پیشین مرده. اگر بمانی، باید از نو، از پایینتر، با صداقت بیشتر، شروع کنی.»
همان لحظه یونس فهمید این، با زبان سخت هرمز، همان بخشش است. بخششی نه آسان، نه ارزان، بلکه به قیمت کار، صبر و اثبات دوباره.
وقتی از تالار بیرون آمد، گلرخ در ایوان منتظرش بود. باد صبحگاهی شال او را تکان میداد و آفتاب تازه بر کاشیها افتاده بود. یونس گفت: «داروی مادرم…»
گلرخ لبخند کمرنگی زد. «استاد هرمز پیش از جلسه، هزینهاش را فرستاد. گفت قرض است، نه صدقه.»
یونس با حیرت گفت: «او؟»
«بله. آدمهای سختگیر گاهی دلشان را در بدترین بستهبندی ممکن پنهان میکنند.»
گلرخ پاسخ داد: «همهچیز را نمیشود جبران کرد. بعضی چیزها را فقط میشود درست ادامه داد.»
آن روز عصر، یونس به خانه بازگشت. مادرش ضعیف بود، اما هوشیار. وقتی ماجرا را، نه تمام جزئیات شرمآورش را، اما حقیقت اصلی را برایش گفت، زن مدتی سکوت کرد. سپس دست بر صورت پسر کشید و گفت: «من اگر از نان بیفتم، میشود دوباره به دست آورد. اگر تو از خودت بیفتی، به این آسانی برنمیگردی.»
یونس سر بر دامانش گذاشت؛ نه مثل مردی پیروز، بلکه مثل کسی که از میدان برگشته و میداند زخم خورده، اما هنوز زنده است.
سه ماه بعد، در کارگاه عمومی زرگری، او از نو شروع کرد. نه با زمردهای سلطنتی، که با حلقههای ساده، سنجاقهای نقره، قفلهای ریز و قابهای کمارزش. استاد هرمز گاهگاه میآمد، خطاهایش را بیرحمانه میگرفت و پیشرفت اندکش را به زبان نمیآورد. رستم یکبار بیخبر از کنار میز او گذشت و فقط گفت: «این بار زیاد به قفل نگاه نکن.» و رفت. همین برای هر دو کافی بود. گلرخ نیز گاهی برای تعمیر بست لباسهای رسمی میآمد و هر بار، بیآنکه داستان میانشان به ابتذال عاشقانه بلغزد، حضوری بود که به یونس یادآوری میکرد بعضی نگاهها، اگر بخواهی، میتوانند آدم را به سمت بهتر شدن نگه دارند.
ماهها بعد، روزی که استاد هرمز نخستین کار مهم را دوباره به دست او سپرد، قطعهای بسیار ساده بود: آویزی نقرهای برای دخترکی از خانوادهای معمولی، با نگینی فیروزهای کوچک. یونس آن را چنان دقیق و صادقانه ساخت که گویی برای خزانه شاه کار میکند. وقتی تمام شد، استاد آن را زیر نور گرفت و گفت: «میدانی فرق زرگر خوب و بد چیست؟»
یونس که سالی از آن شب سیاه گذشته بود، این بار برای پاسخ عجله نکرد. هرمز خود گفت: «بد، فقط قیمت سنگ را میفهمد. خوب، قیمت دستش را هم.»
سپس آویز را روی میز گذاشت و با نگاهی که سرانجام اندکی از سرمای همیشگیاش کم شده بود، افزود: «یادت بماند، آدم میتواند جواهر بسازد و خودش بیزیور بماند. شرافت، زیوری است که دیده نمیشود، اما اگر نباشد، هرچه بر تن و گردن آویزان کنی، باز هم چیزی کم است.»
یونس به انگشتان خودش نگاه کرد؛ همان دستهای باریک و کشیده که زمانی میتوانستند با یک حرکت، زندگیاش را به تاریکی بفروشند. حالا همان دستها چیزی را آهسته آموخته بودند که هیچ خزانهای در صندوق نگه نمیدارد. او فهمیده بود گرانبهاترین زیور، آن نیست که بر نور بدرخشد. آن است که در تاریکی، آدم را وادار کند دستش را عقب بکشد.
و اینبار، وقتی زمردی را زیر چراغ گرفت و خط سبز نور از جان سنگ گذشت، دیگر در آن فقط بهای نان و دارو و خانه را ندید. چیزی دیگر هم دید: این که ارزش بعضی چیزها نه در داشتنشان، بلکه در نفروختن خود به خاطر آنهاست.
بیرون از کارگاه، شهر همچنان همان شهر بود؛ با فقیر و غنی، با قاضی و دزد، با دربار و بازار، با هزار وسوسه و هزار بهانه. جهان، فقط چون یک جوان در لحظهای دشوار انتخاب درستی کرده بود، پاکتر نشده بود. چنین خوشخیالیای مخصوص قصهنویسهای تنبل است. اما یک چیز عوض شده بود: در میان آن همه تیرگی، یونس دیگر میدانست چه چیزی را نباید از دست بدهد.
و همین دانستن، برای ادامه یک عمر، از هر گردنبند سلطنتی گرانتر بود.