انگیزشی

راننده تاکسی مهربان؛ داستانی از بازگشت خوبی در خیابان‌های تهران

راننده تاکسی مهربان

راننده تاکسی مهربان – روایت الهام‌بخش از بازگشت مهربانی در دل شهر
راننده تاکسی مهربان

سپیده هنوز کامل باز نشده بود که تهران، خمیازه‌کشان از خواب بلند شد. آسمان نیمه‌خاکستری، بوی نان تازه سنگکی و سوت دور دست قطار شهری با هم قاطی شده بود. رضا، راننده تاکسی چهل‌ساله، با همان لبخند همیشگی‌اش در آینه به چشمان خودش نگاه کرد و زیر لب گفت: «یا علی.» سوییچ را چرخاند، صدای موتور پژوِ زردش کهنه اما مطمئن بالا گرفت. روی داشبورد، کنار مهر و یک تسبیح چوبی، قوطی کوچکی از آب‌نبات‌های نعناعی گذاشت؛ هدیه‌ای برای هر مسافری که صبح را تلخ شروع کرده باشد.

رضا عادت داشت قبل از حرکت، صندلی‌ عقب را با دستمالی تمیز بکشد، برچسب کرایه را صاف کند و بعد آرام از پارک کنار خیابان جیحون بیرون بزند. راه می‌افتاد سمت ولیعصر، بعد اگر مسیر گرفت به تجریش یا راه‌آهن، هرجا که شهر بخواهد. همیشه می‌گفت: «تهران خودش آدم رو می‌بره جایی که لازمه.»

نخستین مسافرِ آن صبحِ نیمه‌خنک، پیرزنی بود با چادری مشکی و عصایی کهنه. کنار خیابان انقلاب دست بلند کرد. رضا آرام کنار کشید، پیاده شد و در را برایش باز کرد. به احترامش گفت: «بفرمایید مادر، آروم آروم.»

پیرزن نشست و نفس تازه کرد. «پسرم، بیمارستان امام خمینی.»

رضا حرکت کرد. توی آینه نگاه می‌کرد تا ببیند حالش چطور است. گفت: «بشریت رو خدا نگه داره. همراهی دارید؟»

پیرزن سری تکان داد. «نه مادرجان. دکترم گفته امروز جواب آزمایشمه.» صدایش لرز داشت که معلوم بود شب را با فکر و خیال گذرانده.

رضا گفت: «ان‌شاءالله خیر باشه. تا برسیم یه آب‌نبات بردارید، گلو رو نرم می‌کنه.»

پیرزن لبخند زد و با آن انگشت‌های پر از رگ‌های برجسته، آب‌نباتی برداشت. وقتی رسیدند، رضا باز پیاده شد، برایش در را باز کرد و عصا را داد دستش. پیرزن پول را شمرد، چند اسکناس مچاله‌شده کف دست رضا گذاشت و گفت: «حق‌الزحمه‌ت هم هست پسرم.»

رضا با مهربانی دستش را جمع کرد و فقط کرایه را برداشت. «خیرشو ببینید. همین دعاهای شما برای ما بسّه.» پیرزن رفت و قبل از ورود به در بزرگ، برگشت، دست بلند کرد و زیر لب چیزی گفت که رضا حدس زد: «خدایا نگهش دار.»

دومین مسافر جوانی بود لاغراندام با کوله‌ای کهنه و کتاب‌هایی از کنارش بیرون زده. دوید و نشست: «آقا تا میدان ونک، دیرم شده کلاس دارم. کارت مترو رو جا گذاشتم، می‌شه پولش رو عصر براتون بیارم؟»

رضا چشم‌هایش را ریز کرد و لبخند زد: «کل کلاس به آبروی تو نمی‌ارزه که دیر برسونی؟ بشین عزیزم، هر وقت پول داشتی مهمون من باشی، امروز مهمون تو منم!»

جوان سراسیمه تشکر کرد. در راه از درس‌ها گفت: مهندسی کامپیوتر می‌خواند و رؤیایش این بود یک روز برنامه‌ای بنویسد که بلیت اتوبوس و مترو را بدون صف بخرد. رضا با علاقه گوش کرد. گفت: «آدم وقتی رؤیا داره، خستگی رو کمتر حس می‌کنه. منم یه رؤیا دارم؛ یه روز یه تاکسی نو بخرم که دیگه هر صبح با استرس استارت نزنم.»

به ونک که رسیدند، جوان دستپاچه شد. «شماره‌تون؟ فردا میارمش.»

رضا کارت ساده‌ای درآورد که روش فقط نامش و «تاکسی تلفنی—رضا» نوشته بود. «اینم شماره. ولی اگه یادت رفت هم، دنیا به آخر نمی‌رسه. فقط وقتی کارَت گرفتی، حتماً به یه نفر دیگه کمک کن. همین.»

جوان با چشمانی برق‌زده رفت. رضا نگاهش کرد و به یاد جوانی خودش افتاد؛ روزهایی که پدرش، که او هم راننده بود، هر مسافر را مثل مهمان خانه می‌دید. پدر می‌گفت: «آدم، نان دلش را می‌خورد. خوبی که بکنی، یک روز از جایی که فکر نمی‌کنی برمی‌گرده.»

مسافر بعدی مرد میانسالی بود با بوی گل تازه. سطل‌های گل مینا کنار پیاده‌رو ردیف بود و او داشت یکی را داخل تاکسی می‌گذاشت. «آقا، لطفاً تا پارک هنرمندان. نمایشگاه گل دارم.»

رضا کمک کرد سطل‌ها را محکم کند. شهر داشت شلوغ می‌شد. بوق‌ها، فریاد فروشنده بامیه کنار خیابان، صدای ترمز اتوبوس BRT… رضا دستش را روی بوق نگه نداشت، حوصله دعوا نداشت. گل‌فروش گفت: «تو زیادی آرومی داداش. اینجا اگه شلوغ نکنیم، له می‌شیم.»

رضا خندید: «من یه جا شنیدم آرامش مثل آب می‌مونه؛ راهشو پیدا می‌کنه.»

کنار پارک هنرمندان که رسیدند، گل‌فروش یک شاخه گل مینا کند و گذاشت روی داشبورد: «این برای آرامشت.» رضا سر تکان داد: «خدا برکت بده به کارت.»

تا ظهر، رضا چند مسیر رفت و برگشت. زن جوانی را رساند به اداره‌ای در شریعتی که تأخیر داشت. مردی را که گوشی‌اش تمام شارژ شده بود به بانک برد. به کارگر ساختمانی که کفش‌هایش خاکی بود گفت مهم نیست، بنشین، ماشین خودته. بین این رفت‌وآمدها، یک بار کنار چهارراه ولیعصر، وقتی چراغ قرمز شد، مردی عصبی از ماشین جلویی پیاده شد و با راننده پشتی دعوا گرفت. رضا آروم از ماشین پایین آمد و با دو کلمه ساده، «داداشا، دیرمون می‌شه، راهو باز کنید»، دعوا را خواباند. کنار چراغ، دستفروشی که فال می‌فروخت به رضا لبخند زد و گفت: «حاجی، تو چیکار می‌کنی که این‌قدر هوا رو نرم می‌کنی؟» رضا گفت: «هیچی، فقط خودمو جای بقیه می‌ذارم.»

حدود ظهر، پشت چراغ سپهبد، رضا متوجه شد صندلی عقب ساکت‌تر از معمول است. وقتی مسافرِ آخر پیاده شد، نگاهش به گوشه صندلی افتاد: کیف دستی چرمیِ مشکی. سریع برداشت. بازش نکرد—جز یک نگاه کوتاه برای پیدا کردن نشانه‌ای از صاحب. داخلش کارت ملی بود به نام «کامران راد»، چند کارت بانکی، مقدار قابل‌توجهی پول نقد و یک کارت ویزیت از شرکت ساختمانی «آتی‌سازان سپهر». رضا نفس عمیقی کشید. گوشی را برداشت و شماره روی کارت را گرفت. در دسترس نبود. به تاکسی‌تلفنی محله پیام داد: «اگه کسی کیف گمشده‌ای با این اسم داشت، شمارمو بدید.» بعد کیف را گذاشت داخل داشبورد، قفل زد و زیر لب گفت: «خدایا صاحبش رو برسون.»

هنوز فکر کیف را می‌کرد که صدای ضربه‌ی آرامی به شیشه او را از خیال بیرون آورد. زن جوانی که دست روی شکمش گذاشته بود، چهره‌اش رنگ‌پریده، گفت: «آقا، بیمارستان… درد…» کنارِ او مردی بود که دستپاچه فقط می‌گفت: «خانمم دردهارو شروع کرده.» رضا در را باز کرد: «بفرمایید، کمربند. نگران نباشید.»

شروع کرد، اما تهران ظهر، شلوغ‌تر از همیشه بود. اتوبوس طولانی در ایستگاه ایستاده بود و موتوری‌ها مثل ماهی‌های ریز از بین ماشین‌ها می‌لغزیدند. رضا راه‌های فرعی را بلد بود؛ از کنار خیابان فرعی وارد شد، از پشت پارکی گذشت و به محض دیدن چراغ پلیس راهنمایی، شیشه را پایین داد: «خانم بارداره! راه باز کنید!» پلیس نگاهی انداخت، با دست اشاره کرد و چند ماشین را کنار زد. رضا زیر لب گفت: «اجرت با خدا برادر.»

به درِ بیمارستان که رسیدند، زن تقریباً نای ایستادن نداشت. رضا ماشین را کنار گذاشت، دوید، ویلچر آورد. مرد جوان در کیفش دنبال پول می‌گشت. رضا گفت: «برو کنار خانمت، من کار پذیرش رو می‌کنم.» چند اسکناس از جیب خودش بیرون آورد و پول پذیرش را داد. نام مرد «نیما» بود. وقتی بالاخره همه‌چیز رو به راه شد و پرستارها زن را بردند، نیما با چشمانی نمناک گفت: «شماره‌تون رو بدید، من همین امروز پولتون رو…»

رضا دستش را تکان داد: «رفیق، بچه که دنیا بیاد، خودش با خودش برکت میاره. من پایین منتظرم، هر وقت خواستی زنگ بزن. الان فقط نفس عمیق بکش.» از بیمارستان بیرون آمد. هوای ظهر گرم بود اما دلش خنک. به آسمان نگاه کرد و همانجا کنار پیاده‌رو چند دقیقه نشست. صدای آژیر آمبولانس‌ها، عطر سپیدارهای حیاط بیمارستان، و صدای خنده‌ی کودکی که با بادکنک قرمز می‌دوید، همه با هم درهم ریخته بود. رضا یاد پدرش افتاد: یک‌بار وقتی بچه بود، پدرش برای غریبه‌ای در نیمه‌شب دنبال دکتر دویده بود. صبحش، آن غریبه جلوی در خانه‌شان نان سنگک داغ و عسل گذاشته بود. پدر گفته بود: «خوبی مثل صدای اذانه؛ دیر و زود داره، ولی می‌رسه.»

تا عصر، رضا خط ولیعصر تا تجریش را چند بار رفت و برگشت. جلوی راه‌آهن، مردی کارتن بزرگی را زور می‌زد بالا بیاورد، رضا کمک کرد. کنار پل کریمخان، موتورسواری افتاده بود، رضا و چند نفر دیگر بلندش کردند. ظهرانه‌اش را هم مثل همیشه از همان دکه ساندویچی کوچک گرفت؛ نصفش را خودش خورد، نصف دیگر را داد به سلمانی سر کوچه که هنوز ناهار نخورده بود. در کش‌وقوسِ ترافیک، صدای همهمه گاهی گوش را خسته می‌کرد، اما رضا با خودش زمزمه می‌کرد: «این شهر با همه سروصداش، مهربونی‌های کوچیکش قشنگش می‌کنه.»

خورشید کج شده بود که تلفنش زنگ خورد. شماره ناآشنا. «الو؟»

صدای مردی محکم و کمی خسته: «آقای رضا؟ من کامران راد هستم. کیفم… فکر کنم در ماشین شما جا مونده.»

رضا گفت: «بله آقای راد. جای امنی‌ه. کجا خدمت برسم؟»

قرار گذاشتند جلوی برج‌های نزدیک بزرگراه مدرس. کامران مردی بود شیک‌پوش با کت‌وشلوار ساده اما گران. وقتی کیف را گرفت، نفس راحتی کشید. «راستش امروز جلسه مهمی داشتم، اگر کیف گم می‌شد…» بعد مکث کرد، داخل کیف را نگاه نکرد؛ انگار مطمئن بود که امن مانده. «اجازه بدید جبران کنم.»

رضا لبخند زد: «همین که خیالتون راحت شد، پاداش من به حساب میاد. ما همه مسافریم، امروز شما، فردا من.»

کامران مدتی نگاهش کرد؛ نگاهی که از تعجب به احترام رسید. کارت ویزیتی درآورد: «این شماره مستقیم من است. هر وقت کاری داشتید، حتی اگر فکر می‌کنید کار کوچکی‌ست، زنگ بزنید.»

رضا کارت را گرفت، تشکر کرد و رفت. دلش روشن بود، مثل چراغ‌های ولیعصر هنگام غروب.

اما زندگی همیشه هم صاف و ساده نمی‌گذرد. همان شب، در مسیر بازگشت به خانه، کنار خیابان آزادی، ماشینی از فرعی بی‌احتیاط بیرون زد و با سپر جلوی تاکسی رضا برخورد کرد. ضربه شدید نبود، ولی سپر شکسته و رادیاتور ضربه خورده بود. راننده‌ی مقصر جوانی بود که از ترس رنگ‌پریده بود. بیمه داشتند، گزارش پلیس گرفته شد، اما رضا می‌دانست که با این وضع، حداقل یکی دو روز نمی‌تواند کار کند؛ یعنی دو روز بی‌درآمد، یعنی قسط عقب‌افتاده، یعنی اضطراب در خانه.

ماشین را با هزار زحمت تا تعمیرگاه آشنایی در خیابان کارون برد. مکانیک گفت: «رادیاتور باید عوض بشه، سپر هم رنگ می‌خواد. خرجش بالاست. اگه بخوای ارزون دربیاد، باید قطعات دست دوم بندازیم.»

رضا نشست روی چهارپایه کنار در، نگاهش به روغن سیاه روی زمین. دستی به صورتش کشید. یادش آمد که امشب قرار بود با پسرش، علی، تمرین دوچرخه کنند. دلش گرفت، اما آهسته گفت: «درستش کنید آقا مهدی. خدا بزرگه.»

خانه که رسید، هوا تاریک شده بود. علی با شور گفت: «بابا، دوچرخه!» رضا خم شد، پسر را بغل کرد. «قول، فردا. امروز ماشین اذیت کرد. ولی تو قهرمانِ منی، می‌دونی؟» همسرش چای گذاشت و گفت: «حواست به خودت باشه. ما با همیم.» رضا لبخند زد، اما ته دلش سنگینی بود. شب، وقتی همه خواب بودند، کنار پنجره نشست و کارت‌های داخل کیف پولش را ورق زد؛ کرایه خانه، قسط، مدرسه‌ی علی… گوشی‌اش را برداشت و ناخودآگاه شماره‌ی کامران را نگاه کرد. دلش خواست زنگ بزند، اما نزند بهتر است؟ مردد بود. پدرش همیشه می‌گفت: «کمک خواستن عیب نیست، منت گذاشتن عیب است.» گوشی را گذاشت. به جای زنگ زدن، دعا کرد. خوابش که برد، تهران پشت پنجره هنوز بیدار بود.

صبح فردا بدون ماشین، رضا پیاده رفت سمت تعمیرگاه. می‌خواست سر بزند ببیند کار به کجا رسیده. در راه، همان گل‌فروشِ دیروز از دور دست تکان داد: «داداش رضا! اون شاخه گل مینا رو گذاشتی سر داشبورد؟» رضا خندید: «سپرماشینم شکست، داشبورد مجبور شد تنها باشه. دعا کن زود خوب شه.» گل‌فروش جدی شد: «چه بد. بیا، این سبد رو ببر برای تعمیرگاه. بخندونشون که ارزون‌تر حساب کنن.» رضا تشکر کرد و ادامه داد.

در تعمیرگاه، آقا مهدی گفت: «یک خبر بد، یک خبر خوب. بدیش این که قطعه‌ای که گفتیم کم‌یاب شده. خوبش این‌که یکی از همکارام یه رادیاتور سالم داره، نصف قیمت.» رضا نفسش را بیرون داد: «خدا خیرش بده.» همان موقع تلفنش زنگ خورد. نیما بود، شوهرِ زن باردار. صدایش از شوق می‌لرزید: «آقا رضا! پسرم به دنیا اومد. اسمش رو گذاشتیم “ایلیا”، ولی من می‌گم اسم دومش رضاست. دیروز پول پذیرش رو براتون کارت به کارت کردم—»

رضا برید: «برادر، مبارکه! ولی پول…»

نیما جدی گفت: «نه آقا رضا. شما بودید که ما رو به موقع رسوندید. مدیونتونیم. راستی، خانمم گفت هر وقت فرصت دارید بیاید بیمارستان ببینیم‌تون.» رضا در دل نرم شد. «میام. خدا نگهدارِ شما سه نفر.»

چند دقیقه بعد، یک پیام دیگر آمد: «آقای رضا من همون دانشجوی دیروزم. امروز صبح اولین جلسه کارآموزی‌م رو قبول شدم. فردا می‌تونم کرایه دیروز رو براتون بیارم؟ و اینکه می‌خوام یه اپ کوچیک بنویسم برای راننده‌های تاکسی که کیف و وسایل گمشده رو به صاحبشون برسونن. الهامش از شماست.»

رضا لبخندی زد و جواب داد: «آفرین مرد حسابی. هر کمکی خواستی من هستم.»

در همان حال و هوا بود که شماره‌ی کامران روی گوشی افتاد. «آقای رضا، حال‌تون؟ دیشب دیر وقت رسیدم خانه، یادم افتاد تشکر درست‌وحسابی نکردم. امروز فرصت دارید بیاید شرکت؟ یک کار دارم که به نفع هر دومانه.»

رضا مردد شد: «ماشینم تعمیرگاهه. ولی پیاده می‌آم.» آدرس را گرفت و راه افتاد. شرکت در برج شیشه‌ای بزرگی بود نزدیک بزرگراه. از طبقه‌ی بالا، تهران مثل نقشه‌ای زنده زیر پا بود. کامران با لبخند به استقبال آمد. «بیایید.»

در اتاق ساده‌ی او، کامران بدون مقدمات گفت: «کاری که دیروز کردید، برای من فقط بازگرداندن یک کیف نبود. راستش من هم‌محله‌ای شما بودم، سال‌ها پیش. یادمه پدرم همیشه می‌گفت خوبی بدهکار می‌کند، اما بدهکاری‌اش شیرین است. دیشب فکر کردم چطور می‌توانم بدهکاری‌م را شیرین ادا کنم. اول اینکه—» دکمه‌ای را فشار داد. «آقای حبیبی، بیایید لطفاً.»

مردی وارد شد که معلوم بود مدیر امور اداری است. کامران گفت: «از امروز، آقای رضا پیمانکار حمل‌ونقل داخلی شرکت ماست. هر روز صبح و عصر، سه مسیر ثابت برای جابه‌جایی کارکنان. قرارداد سه‌ماهه، تمدید به شرط رضایت. پیش‌پرداخت هم همین حالا.» رو به رضا: «قبول دارید؟»

رضا حیرت‌زده بود. خواست چیزی بگوید، اما کلمات گیر کرده بودند. «راستش… ماشینم…»

کامران لبخند زد: «می‌دانم. همین هم بخش دوم است. تعمیرگاه “سپهرخودرو” خیابان آزادی—» آدرس همان تعمیرگاه آقا مهدی بود. «مال یکی از زیرمجموعه‌های دوست ماست. همین الان زنگ زدم. تمام هزینه‌ها را حساب می‌کنیم. ماشین باید تا فردا عصر مثل روز اول آماده شود. شما هم زحمت بکشید و فردا صبح بیایید قرارداد را امضا کنید.»

رضا دست‌پاچه گفت: «آقای راد، من… من نمی‌خواستم پاداش…»

کامران جدی و مهربان گفت: «این پاداش نیست. این گردش طبیعیِ خوبی‌ست. دیروز شما به من آرامش دادید. امروز نوبت من است که آرامش را به راه بیندازم. ما در این شهر به این گردش نیاز داریم.»

رضا چشم‌هایش نمناک شد. فقط گفت: «خدا خیرتون بده.» بیرون که آمد، تهران همان تهران بود: دود، صدای بوق، آسمان نیمه‌کدر؛ اما رضا انگار وزنی از روی شانه‌هایش برداشته شده بود.

در راه بازگشت، سری به بیمارستان زد. نیما با صورت خسته اما شاد بیرون آمد و او را بغل کرد. همسرش لبخند زد و کودک کوچک، پیچیده در پتوی سفید، خواب بود. نیما گفت: «می‌خوای در گوشش اذان بگی؟» رضا به احترام‌شان نزدیک رفت و آرام چند کلمه خیر خواست. زن جوان گفت: «وقتی دردها شروع شد، ناامید شده بودم. اما شما… انگار خدا شما رو سر راهم گذاشت.»

رضا لبخند زد: «خُب، خدا که همیشه سر راه ماست، فقط ما باید چشم‌مون باز باشه.»

عصر همان روز، آقا مهدی از تعمیرگاه زنگ زد: «رضا آقا! خبر خوب. یه آقایی زنگ زد گفت هزینه‌ها با شرکت حساب شده. تازه گفت سپر رو هم عوض کنیم، رنگ نو!»

رضا نشست روی جدول کنار خیابان و سرش را بین دست‌ها گرفت؛ خستگیِ روزهای اخیر یکباره از تنش بیرون رفت و جایش را به آرامشی عمیق داد. در همان لحظه، پیام دیگری رسید: «سلام آقا رضا. من پلیس راهنمایی‌ام—همون که دیروز راه رو باز کردم. خواستم بگم دیدنِ شما بهم یادآوری کرد چرا این لباس رو پوشیدم. خدا قوت.»

شب، وقتی برمی‌گشت خانه، دستی کنار خیابان دست بلند کرد. مردی بود با کت ارزان و چمدانی کهنه. سوار شد: «تا ترمینال جنوب، لطفاً.» در راه، معلوم شد که مرد دنبال کار آمده و جا ندارد. رضا پرسید: «جای خواب نداری؟» مرد با خجالت گفت: «نه، شاید شب ترمینال بمونم.» رضا مکثی کرد و بعد گفت: «یه مسجد سرِ خیابونه، اونجا شب خوابگاه رایگان دارن. من می‌برمت.» مرد گفت: «کرایه‌اش بیشتر می‌شه.» رضا خندید: «عوضش ان‌شاءالله فردا کارِ بهتر گیرت میاد.» رساندش، خداحافظی کرد و راه افتاد.

فردا صبح، ماشین مثل روز اول براق و مرتب دمِ تعمیرگاه بود. رضا دست کشید روی رنگ نو. آقا مهدی گفت: «قابل نداره. راستش دیشب بچه‌ی من هم تب داشت، هر چی دواخونه گشتم چیز درست‌وحسابی پیدا نکردم. یه تاکسی‌ران غریبه ما رو رسوند بیمارستان، پول پذیرش رو هم خودش داد. اون‌وقت فکر کردم شاید همون خوبیِ تو از جای دیگه‌ای برگشته.»

رضا خندید: «خدا رفت‌وآمدش رو زیاد کنه.» گل مینای خشک‌شده از دیروز را برداشت و شاخه تازه‌ای که گل‌فروش به او هدیه کرده بود گذاشت. بعد رفت سمت شرکت کامران. قرارداد امضا شد. سه مسیر ثابت، حقوقِ مشخص، بیمه، ساعت کار معلوم. رضا حس کرد زندگی‌اش از همهمه‌ی بی‌نظمی فاصله می‌گیرد و به ریتمی آرام نزدیک می‌شود.

از آن روز، رضا هر صبح زودتر بیدار می‌شد. قبل از حرکت، چای داغی می‌نوشید، به همسرش لبخند می‌زد و علی را که خواب‌آلود بود، آرام روی پیشانی می‌بوسید. بعد می‌رفت و شهر را هم‌قدم می‌شد. بعضی مسافرها ثابت شدند؛ خانم معلمی که هر روز کتابی متفاوت دستش بود، کارمندی که عاشق شعر فروغ بود و زیر لب زمزمه می‌کرد، پیرمردی که همیشه سر ساعت مشخص کنار ایستگاه می‌ایستاد. رضا برای همه‌شان چیزی داشت؛ یک شوخی کوتاه، یک آب‌نبات، یک کلمه دلگرمی.

یک عصر پنج‌شنبه، وقتی مسیر آخر را تمام کرده بود و نزدیک میدان تجریش می‌چرخید، تلفنش زنگ خورد. نیما بود: «آقا رضا، ما فردا دورهمی کوچیکی داریم. می‌خوایم شمایی که ما رو رساندی، بیای و کنارمون باشی. می‌آید؟» رضا گفت: «چرا که نه.»

فردا، خانه‌ی کوچک نیما پر از بوی قیمه‌ی خانگی و خنده‌ی دوستان بود. رضا وارد شد و ناگهان چند چهره آشنا دید: همان دانشجوی روز اول، گل‌فروش پارک هنرمندان، حتی پلیس راهنمایی. نیما خندید: «همه‌ی این‌ها، به شکلی به تو وصل شدند. ما دور هم جمع شدیم تا به تو بگیم که تهران، با همه سختی‌هاش، هنوز بلدِ جبران کردن.»

روی میز وسط اتاق، یک جعبه کوچک بود. نیما گفت: «باز کن.» رضا در جعبه را برداشت. یک جاکلیدیِ فلزیِ براق که شکل یک تاکسی کوچک بود و پشتش حک شده بود: «خوبی همیشه بازمی‌گردد.» رضا خیره ماند. صدایش گرفت: «این… خیلی زیاده.»

کامران هم رسیده بود؛ بی‌سروصدا آمده و کنار دیوار ایستاده بود. جلو آمد و گفت: «این فقط یک نشانه‌ست. آنچه مهم است، شبکه‌ای‌ست که تو در این شهر ساخته‌ای. از امروز، هر وقت یکی از این جمع بتواند کاری برای دیگری بکند، بدون تعارف دریغ نکند. ما یک گروه داریم—اسمش را گذاشتیم “چرخه‌ی خوبی”. شروع‌کننده‌اش تویی، رضا.»

اشک در چشمان رضا حلقه زد. به سختی گفت: «من چیزی بیش از یک راننده نیستم.»

نیما خندید: «همینش قشنگه. یک راننده، اما با یک شهر.»

آن شب، رضا دیرتر از معمول به خانه برگشت. آسمانِ تهران، پر از ستاره نبود، اما همان چند ستاره‌ای که وسط دود و نورها پیدابود، کافی بود. علی دوید به استقبالش: «بابا! دوچرخه؟» رضا خندید: «آره قهرمان. بریم پارک کوچیکِ سرِ کوچه.» دست در دست پسرش رفتند. باد ملایمی می‌وزید. علی می‌لرزید و رضا ژاکت روی شانه‌اش انداخت. در سکوت کوچه، صدای زنجیر دوچرخه نرم می‌چرخید.

علی با تردید پا زد، بعد محکم‌تر. رضا از پشت زین را گرفته بود. گفت: «برو، من هستم.» چند متر بعد، دستش را رها کرد. علی با تعجب دید که خودش دارد می‌رود. برگشت و فریاد زد: «بابا! خودم دارم می‌رم!» رضا خندید: «آفرین! دیدی؟ همیشه لازم نیست دستم روی زین باشه، ولی من همون‌جاها هستم، نزدیک.»

وقتی برگشتند، علی پرسید: «بابا، چرا امروز این‌قدر خوشحالی؟» رضا نشست، پسر را روی زانو گذاشت و جاکلیدیِ تازه را نشانش داد. حک روی فلز را آهسته خواند: «خوبی همیشه بازمی‌گردد.»

علی پرسید: «واقعاً برمی‌گرده؟»

رضا به یاد آن صبح زود، آن پیرزن، آن دانشجو، آن گل‌فروش، آن پلیس، آن پدرِ دستپاچه، آن کامران، آن مکانیک، و ده‌ها چهره‌ی بی‌نامِ دیگر افتاد. لبخند زد و گفت: «آره پسرم. گاهی از همین پیچِ بعدی، گاهی از خیابونی که تا حالا نرفتیم، گاهی هم از دلِ خودمون. دیر و زود داره، اما گم نمی‌شه.»

چند روز بعد، صبحِ جمعه، رضا تصمیم گرفت به پدرش سر بزند. سرِ مزار، با او از شهر گفت و از روزهایی که خوب‌بودن هنوز مُد نشده اما از قدیم رسم دل‌هاست. باد پاییزی برگ‌های خشک را جابه‌جا می‌کرد. رضا از جیبش یک آب‌نبات نعناعی بیرون آورد، گذاشت روی سنگ و گفت: «بابا، مزه‌ی نعنا یادت هست؟ هنوز هم شیرینه.»

وقتی برگشت و پشت فرمان نشست، آینه را تنظیم کرد. صورت خودش را دید؛ خطوطی که خستگی سال‌ها را نشان می‌داد و چشم‌هایی که آرامشِ تازه‌ای داشت. دست گذاشت روی جاکلیدی و ماشین را روشن کرد. از کوچه بیرون آمد، وارد خیابان شلوغ شد. تهران، با همه هیاهو و بوق‌ها و دستفروش‌ها و صف‌ها، با همه‌ی سختی‌هایش، برای رضا حالا مثل دوچرخه‌ی علی بود؛ گاهی دستِ کسی از پشت زین رهایش می‌کرد، اما می‌دانست که آن دست هنوز همان نزدیکی‌هاست.

مسافری دست بلند کرد. رضا آرام کنار کشید. در را باز کرد و با همان لبخند همیشگی گفت: «بفرمایید، کجا بریم؟» و شهر دوباره او را برد به جایی که لازم بود.

پر امتیازترین محصولات

دیدگاهی در مورد “راننده تاکسی مهربان؛ داستانی از بازگشت خوبی در خیابان‌های تهران

  1. hastisoleymani103 گفت:

    خیلی خوب بود😍😍😍😍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *