وبلاگ
نقاشی روی مقوا | الهام از کوچههای تهران و خلاقیت بیپایان
داستان الهامبخش امیر؛ هنرمندی که کارتنهای تهران را به گالری تبدیل کرد
——–✶نقاشی روی مقوا✶——–
تهران، صبحی که بوی نان تازه و گازوئیل را با هم قاطی میکند، کوچهای را از خواب میکَند. نور از لابهلای بند رختها میریزد روی دیوارهای نمکشیده و خطهای سیاه کابلها مثل رگهایی روی پیشانی آسفالت میلغزد. در بامِ یک ساختمان سهطبقهی قدیمی، اتاقک کوچکی هست با پنجرهای که شیشهاش ترک برداشته؛ اتاق امیر.
امیر بیستوپنج ساله است، شانههای باریک و دستهایی که همیشه لکهٔ رنگ به خود گرفتهاند؛ هنرمندی که در جیبهایش بیشتر دکمه و میخ پیدا میشود تا پول خرد. او از آنهاییست که وقتی از پلهها پایین میروند، هر خط و لکهای را با چشم مینوشند؛ انگار جهان برایش یک بوم لایتناهیست که فقط قلممو کم دارد.
قلممو هم دارد، اما موهایش کُنده و پیر است. بوم ندارد، اما کارتن دارد؛ کارتنهایی از کنار بساط میوهفروشیها، جعبههای کفش، بستهبندیهای خیسِ بارانخورده که هر شب کنار سطلها تلنبار میشوند. امیر آنها را از کنارههای خیابان جمهوری تا میدان انقلاب جمع میکند، میبرد به اتاقکش و با چاقوی کُند، زوایا را باز میکند؛ سطحِ قهوهایِ خشنی که مثل پوست زخمی اما صبور، آمادهی نقاشیست.
دانای کلِ این شهر میداند: خلاقیت مثل آب است؛ راه خودش را در دیوارهای بنبست پیدا میکند. و امیر، بیآنکه بداند، آبِ پنهانیست که در شکافهای تنگِ زندگی راه میافتد.
آن صبح، کتری روی چراغ ایستاده و بخار، شیشهٔ ترکخورده را مهآلود کرده. امیر چای دمنکشیده را در کاسهای میریزد؛ قهوهای کمرنگی که میشود با آن سایه زد. کنار کاسه، قوطی جوهر ارزانقیمت و یک تکه ذغال مانده از شبهای زمستان. امیر کارتن را روی زمین میخواباند و با انگشت، اولین خط را میکشد: خطی که از گلوگاه کوچه شروع میشود و به میدانِ ذهن ختم. سپس با قلمموی پیر، چای را بر خطوط مینشاند؛ لکهها راه میروند، بافت موجدارِ کارتن مینالد و تصویرِ گربهای که روی کولر خوابیده بود، آرام آرام ظاهر میشود.
گربه، مثل تهران، بیاعتراضِ بزرگ اما همیشه در کمینِ پریدن.
در را که میزنند، امیر از جا میپرد. صاحبخانه است؛ مردی با سبیلهای پرپشت و پیراهن چهارخانه که همیشه دو دکمه از بالا بسته. میگوید «امیرجان، ماه گذشته رو هنوز ندادی. منم صاحبکار دارم.» امیر سر تکان میدهد، لبخند کمرنگی میزند که از روی لاغریاش بیشتر به چشم میآید. «میدم، آقا مهدی. یه کاری دارم… نمایشگاهِ کوچیک.» صاحبخانه میخندد: «نمایشگاهِ کوچیکِ روی پشتبوم؟ خدا زیادت کنه. فقط پول آب و برق زیادت نشه.»
درِ چوبی بسته میشود و امیر میماند و سکوتی که آژیر موتورسیکلتها گاه آن را خط میزند. او میداند نمایشگاهش در گالریهای شیک دور از دسترس است. اما کوچه، همین کوچهی تنگ با بندهای رخت، چرا گالری نباشد؟ لباسها تابلو میشوند؛ کارتنها قاب. باد، بازدیدکننده. و رهگذران، منتقدانِ بیادعا.
ظهر، وقتی آفتاب از پشت آنتنها خم میشود، امیر از بالکنها رخصت میگیرد. مادرپوران ــ زن میانسالی که همسایهی طبقهی دوم است و مدام زعفران روی برنج میریزد تا دنیا طلایی شود ــ با لبخندی که رنج مادری سالخورده در آن پیداست، چند گیرهٔ لباس به او میدهد: «بزن به کارتنت، نیفته تو جوب.» پسرک شاگرد بقالی هم میآید؛ در دستش طناب پلاستیکی: «عمو امیر، اینم بند. مجانی.»
امیر بین دو دیوار، بند را میکشد. کارتنها را سوراخ میکند، نخ میگذارد و یکی یکی آویزانشان میکند. سطرهایی از شهر روی مقوا نقش بسته: زنی در انتظار اتوبوس، دستهای یک بنا، کفشهای گِلیِ کارگر، پنجرههای قدیمی با شیشههای موجدار، و بچهای که بادبادکش در درخت گیر کرده.
——–✶داستان الهامبخش امیر✶——–
کوچه نفسش را حبس میکند؛ یا شاید این امیر است که نفسش را بیرون داده و با هر تابلو نفسی تازه میکشد. رهگذران میایستند. پیرمردی عصا را محکمتر میگیرد و زیر لب میگوید: «اینا که کارتنهای دورریختنیه، چطور اینقدر قشنگ شدن؟» دختر دانشجویی با روسری خردلی و کیف بزرگ، گوشیاش را بالا میگیرد و چند عکس میگیرد. او سارا است؛ دانشجوی معماری دانشگاه هنر، در پیِ «فضای عمومیِ زنده». در نگاه سارا، این کوچه با این بندِ رخت و کارتنهای نقاشیشده، تبدیل به «گالریِ گذر» شده؛ چیزی که در کلاسها دربارهاش حرف میزنند و حالا واقعیتش را میبیند.
دانای کل میبیند که چطور یک ایده از اتاقی کوچک، میتواند در رگههای شهر بدود. و نیز میبیند که هر ایده، هوای مخالف هم دارد: باد، باران، مأمورِ شهرداری.
بعدازظهر هوا دمکرده است. ابرها از سمت غرب میآیند. مادرپوران از پنجره صدا میزند: «امیر! بارونه…» امیر سر بلند میکند، اما تصمیم میگیرد دو تابلو دیگر هم بالا بکشد؛ یکی از «پل حافظ»، دیگری از «خطوط تراموا که نیست». قطرههای نخست روی کارتنها مینشیند، لکههای چای را میلغزاند؛ خطوطِ جوهر میشکند و دوباره بسته میشود. اتفاقی عجیب میافتد: باران نقاش مشترک میشود. تماشاگران دست روی دهان میگذارند. پیرمرد عصا را بلند میکند، لبخند میزند: «بارون داره برات رنگ میزنه، جوون!»
امیر میخندد. چشمهایش برق میزند. احساس میکند که گویی شهر همکاریست که باید به او اعتماد کرد. قطرهها روی مقواها راه میروند و از خط صورتِ زنِ منتظر، اشکی میسازند که واقعیتر از هر قلمموی دقیق است. بچهی کوچک میگوید: «عمو! اینا زندهن.» و سارا، از زاویهای پایینتر، عکسی میگیرد که باران را به رقصِ نمناکِ نور در میآورد.
در همین شلوغی، ونِ سبزرنگِ شهرداری سرِ کوچه سبز میشود. مردی با یونیفورم نارنجی و کلاهِ بارانی از آن پایین میآید. نادر است؛ کارگر پاکبان. چشمهایش مهربان اما خسته. به شغلش عادت کرده: هر چیزی که به نظر «زائد» بیاید باید جمع شود تا شهر «مرتب» بماند. او نزدیک میشود و تابلوهای کارتن را نگاه میکند. چیزی در چهرهاش نرم میشود؛ شاید خاطرهی دوری از جوانی که دستی در خوشنویسی داشت و آن را کنار گذاشت تا خرج زندگی را بدهد. همکارش اما مستقیم میگوید: «این مزاحمتِ معبره. جمعش کنن.»
امیر جلو میرود، دستها را بالا میبرد؛ نه برای تسلیم، برای توضیح: «این نمایشگاهِ کوچهس. چیزی رو نبستم، فقط…»
اما گاهی مقررات صدای هنر را نمیشنود. گیرهها باز میشود. کارتنها یکییکی جمع میشوند. مردم زمزمه میکنند. مادرپوران غر میزند. سارا میگوید: «صبر کنید؛ این پروژهس، ثبتش میکنیم.» اما باران تندتر میبارد و دمِ کوچه کوتاهتر از قانون است.
دانای کل میگوید: هر اتفاق ناخواسته، دو روایت دارد؛ یکی در سطح، یکی در عمق. در سطح، تابلوها در جعبههای پلاستیکی پرت میشوند. در عمق، نادر، از پشت دستهی جارو، نیمنگاهی به کارتنهایی که خیسِ باراناند میکند و میبیند که چگونه رنگِ چای در شیارهای مقوا جا خوش کرده؛ نقشهایی که پاک نمیشود، فقط تغییر میکند. او انگار خودش را در یکی از آن کارتنها میبیند: زندگیای که مرطوب و کج شده اما هنوز تصویر دارد.
شب، باران بند آمده. امیر به اتاقکش برگشته، خستگی مثل پتویی نمناک روی شانههایش افتاده. در گوشهی اتاق، یک کارتنِ نجاتیافته هست: تصویری از «کفشهای گِلیِ کارگر». امیر با تکهای پارچه، قطرههای خشکشده را نوازش میکند. «خوب شد ببریشان؟» با خودش بلند فکر میکند. و بعد، بیآنکه بداند چرا، لبخند کمرنگی بر لبش مینشیند: «شاید باید میرفتن. شاید باید از دستِ من رها میشدن تا راه خودشون رو پیدا کنن.»
آن سوی ماجرا، نادر در انبار کوچکِ محل کارشان ایستاده. از میان کارتنهای جمعآوریشده، سه تا را که باران کمتر زخمش زده، جدا کرده؛ در سکوت نگهشان داشته و روی یکی از نیمکتهای چوبی گذاشته. دست میکشد روی خطوطِ چای. زیر لب، بیتی را که سالها پیش برای خطاطی تمرین کرده بود، زمزمه میکند. همکارش با تعجب میگوید: «اینا که آشغالن، نادر.» و او فقط میگوید: «نه همش.» صبحِ فردا، نادر با یک کیسهٔ بزرگ به کوچهٔ امیر برمیگردد.
کوچه، بعد از باران، آبیتر است. هوا تازه شده. امیر مشغول چسباندن تکههای کارتنِ دیگریست. نادر نزدیک میشود؛ نگاهش مردد اما مصمم. کیسه را باز میکند و سه کارتن را بیرون میآورد. «اینها رو دیشب جدا کردم. حیفه. ببین…» امیر دستش را عقب میکشد، انگار که چیزی مقدس را دیده. «نجاتشون دادی؟» نادر شانه بالا میاندازد: «من فقط چیزهای قشنگ رو از زیر بارون دوست ندارم برن. فقط یه پیشنهاد: کارتنهای میوهٔ خارجی یه لایه مومی دارن، آب کمتر میخورن. از اونا بردار. یه بندی هم بزن که از زمین بلند باشن. کار شهرداری با قانون جلو میره، کار تو با راهحل.»
در این گفتگو، شهر در سکوت گوش میدهد. راهحل، واژهایست که کوچههای تهران با آن آشنا هستند. امیر به نادر نگاه میکند و حس میکند که دو شغل غریب چطور میتوانند همسنگر شوند؛ یکی که نظم میدهد، یکی که معنی.
سارا دوباره پیدا میشود؛ با لبخند و هیجان: «پستِ دیشبم وایرال شد! کلی آدم پیام دادن. یکی از کافههای نزدیک تئاتر شهر میخوان یه شبِ «کوچهگالری» برگزار کنن. همونجا، توی کوچه، روی بند. ولی… باید مجوز بگیریم.»
نادر گوشی را میگیرد، شمارهای میگیرد، با زبانِ خودش ــ ساده و بیغلو ــ موضوع را توضیح میدهد. پشت خط کسی میخندد، قولی میدهد. اینجا، دانای کل لبخندِ پهنی میزند: گاهی اندوهِ بیپولی و سختیِ مقررات، با یک تماسِ انسانی نرم میشود.
شب قرار است چراغها کمتر روشن باشند؛ برنامهٔ صرفهجویی. امیر و سارا و بچههای کوچه بندهای تازه میکشند؛ کارتنها این بار از همان جنسِ مومی که نادر گفت. مادرپوران یک پارچ شربت سکنجبین میآورد. پیرمردِ عصادار، صندلی پلاستیکیاش را نزدیک میکشد. پسرکِ شاگرد بقالی، چند گیرهٔ نو آورده. یک نوازندهٔ خیابانی هم از سرِ کنجکاوی سر میرسد؛ یغما، با کمانچهای که در جعبهٔ کهنهاش خوابیده بود. امیر با چای و جوهر و ذغال نقش میزند؛ یغما زخمه میزند؛ باران ــ اگر بیاید ــ اینبار دستیارِ دعوتشده است.
چشمهای رهگذران آرام آرام، از صفحهٔ گوشیها جدا میشود و به کارتنها چسب میخورد. امیر در یکی از تابلوها، دستِ نادر را میکشد: کفِ دستِ زمختِ مردی که جارو را نگه داشته و در شیارهای دستش، خطوطِ شهر جاریست. نادر از دور نگاه میکند و چیزی در گلویش میلرزد.
روشنایی کم میشود. چراغهای مغازهها یکی یکی خاموش؛ فقط تابلوهای نئونِ قدیمی میمانند که چشمک میزنند. در نیمتاریکی، کارتنها نور را میبلعند و برمیگردانند؛ انگار ماهیهای قهوهایِ بینامی که از دلِ شب بالا و پایین میروند. کسی میپرسد: «اینها فروش هم دارند؟» امیر میگوید: «اگر دوست داشتید، هرکس میتواند یکی را ببرد، به شرطی که چیزی در عوضش به کوچه بدهد: یک کتاب، یک گلدان کوچک، یک لامپ سالم، یک قصه.»
سارا میخندد: «معاملهٔ پایاپایِ فرهنگی.» و پیرمرد اولین خریدار است؛ عصا را تکیه میدهد، تابلوِ «کفشهای گِلی» را برمیدارد و یک کتاب حافظ کهنه از کیفش در میآورد: «سالهاست همراهم بوده. حالا نوبت شماست.»
آنشب، بعد از رفتنِ بیشتر آدمها، پسرکی لاغر با گوشههای پیراهن داخل شلوار، خیره به تابلویی میماند که «بادبادکِ گیرکرده» را نشان میدهد. به امیر نزدیک میشود: «این مالِ منه؟» امیر میپرسد: «تو چی داری بدی؟» پسرک انگشت را به صورت میکشد؛ چیزی ندارد جز خطخطیهایی که در گوشهٔ دفتر مشقش پنهان میکند. «میتونم بیام کمک کنم بندها رو ببندیم. میتونم نقاشی یاد بگیرم.» امیر میگوید: «این از همهٔ هدیهها بهتره.» و دانای کل لبخند میزند؛ وقتی هنر دست به دست میشود، شهر جوانتر میشود.
فردا، خبرِ «کوچهگالری» دهانبهدهان تا خیابانهای بزرگتر میرود. یک روزنامهنگار محلی مقالهای مینویسد؛ یک عکاس حرفهای قابهای دقیقتری میگیرد؛ یک معلم مدرسهٔ نزدیک، بچهها را جمع میکند تا «کارتنِ کممصرف» بیاورند و «کلاسِ هنریِ رایگانِ کوچه» تشکیل بدهند. و همان روز، ایمیلی از «خانهٔ هنرمندانِ جوان» میرسد: دعوت به برگزاری نمایشگاه.
امیر میخواند و قلبش تند میزند. همان لحظه، زنی با موهای جوگندمی و عینک گرد از صندوق عقبِ ماشینش چند قاب چوبیِ دستدوم را میآورد؛ خودش را معرفی میکند: «من پریسا هستم، قابسازِ بازنشسته. قابها بدرقهٔ راهت.» و نادر، آرام کنارِ امیر میایستد، انگار که بخواهد بگوید: «راهت را برو. کوچه پُشتت است.»
دانای کل میگوید: پایانهای شگفتانگیز همیشه از ریشههای ساده میروید. شگفتی در این است که هیچ چیزِ خارقالعادهای لازم نیست؛ فقط کمی نگاه تازه، کمی دستِ یاری، کمی اصرار در تبدیلِ محدودیت به فرصت.
روزِ نمایشگاه، جایی که دیوارهای سفید دارد و چراغهای نقطهای، کارتنها کنار تابلوهای قابگرفته مینشینند. بعضیها اخم میکنند: «کارتن؟ در نمایشگاه رسمی؟» بعضیها زمزمه: «چقدر بافتِ کارتن قشنگه.» خبرنگاری میپرسد: «چرا کارتن؟» امیر میگوید: «چون شهر، خودش کارتنِ بزرگیست؛ چیزی که دیگران دور میاندازند، اما میتواند خانهٔ موقتِ رویا باشد. چون وقتی بوم نداری، دنیا را بوم میکنی.»
سارا کنارِ پنجره میایستد و بچههای کلاسِ کوچه را نگاه میکند که با لباسهای مرتب، سینیهای کوچکِ کاغذی در دست دارند و برای بازدیدکنندگان شربت میبرند. یغما آرام مینوازد. مادرپوران، کنار میزِ پذیرایی، ظرفِ تهدیگ را با لبخند نگه داشته. پریسا قابها را مرتب میکند. نادر دور از شلوغی میایستد؛ کاردستیِ تازهٔ امیر را نگاه میکند: دستی که جارو را گرفته و از شیارهایش گلهای کوچک میروید.
در لحظهای که امیر برای تشکر جلو میرود، برق میرود. سالن در تاریکی فرو میرود و همهمه بالا میگیرد. یکی میگوید: «باز خاموشی!» اما دانای کل دوباره لبخند میزند؛ تاریکی هم میتواند قاب باشد.
از کوچه، نورِ نئونِ یک مغازه میتابد. امیر به بچهها میگوید: «وقتِ کوچهگالریِ ناگهانیست.» درِ سالن باز میشود. تابلوهای کارتن، یکییکی به بندِ تازهای در پیادهرو آویزان میشود. مردم از سالن به خیابان سرازیر میشوند. خودروها آرامتر میروند. عابری که عجله داشت، میایستد. واگنِ مترو در زیرِ زمین مینالد و زمینِ بالا میخندد. یغما زخمهی بلندی میکشد؛ عابران، بیبرق، در نورِ مغازهها و چراغِ گوشیها، تماشاگرِ شهری میشوند که خودش را میبیند.
زنِ میانسالی به امیر نزدیک میشود؛ کارت ویزیتی در دست: «من از طرفِ پروژهٔ نقاشیهای دیواریِ محلهایام. بودجهٔ کمی داریم، اما دلمان بزرگ است. میخواهیم شما با بچههای همین کوچه، با کارتن و رنگهای ارزان، یک دیوار را تبدیل به قصه کنید. موافقید؟»
امیر سرش را بلند میکند، به بندِ تابلوها نگاه میکند که حالا مثل نتهای موسیقی در باد میرقصند. به نادر نگاه میکند که ش quietly thumbs-up میدهد. به سارا، به پریسا، به مادرپوران، به بچهها. لبخند میزند: «موافقم. اما شرط دارد: هرکس چیزی بیاورد. یک گیره، یک قصه، یک ساعت وقت.»
زن میخندد: «این بهترین قرارداد دنیاست.»
هفتههای بعد، دیوارِ طوسیِ بیجانِ انتهای کوچه به کارگاه تبدیل میشود. امیر قابهای کارتن را با پیچهای کوچک به داربستِ چوبی میبندد؛ اما اینبار، بهجای نقاشیهای مستقل، قطعهها مثل پازل به هم میپیوندند. هر بچه تکهای میکشد: دستِ مادربزرگ، دوچرخهٔ بدون زنجیر، درِ آبی قدیمی، آفتابگردانی که از پشتِ کولر بیرون آمده، گربهٔ کوچه، و بادبادکی که بالاخره از شاخه رها شده. نادر، وقتی شیفتش تمام میشود، میآید و با قلمِ درشت روی حاشیهٔ کارتنها مینویسد: «کوچهگالریِ ما». سارا از هر مرحله عکس میگیرد؛ یک فیلم کوتاه میبافد: نه یک مستندِ پرزرقوبرق، که یادداشتِ تصویریِ رفاقت.
پریسا قابِ نهایی را پیشنهاد میدهد: دورِ مجموعه را با کارتنی ضخیم، مثل حاشیهٔ کتاب، قاب میکنند؛ روی آن، بچهها نامِ هر شرکتکننده را ریز ریز مینویسند. مادرپوران شربت میآورد؛ یغما لبخند.
در روزِ رونمایی، نه برق میرود، نه مأمور میآید، نه باران. فقط آفتابی که از لابهلای درخت نارون میتابد و نور را قاچ میکند. مردم میایستند؛ دیوارِ طوسی حالا یک کتابِ باز است، هر صفحهاش یک کارتن؛ هر کارتن یک فصل. پیرمردِ عصادار، اینبار بدون عصا آمده؛ عصا را به پسرش داده تا سبکتر راه برود. میایستد و آهی از سرِ رضایت میکشد: «هنر اگر از کوچه بگذره، شهر آدم میشه.»
امیر کنارِ دیوار میایستد. جیبهایش هنوز بیشتر از پول، دکمه و میخ دارد. اما در چشمهایش چیزی هست که پیش از این نبود: آرامشِ کسی که فهمیده محدودیت، دشمن نیست؛ نردبان است. کارتنهایی که قرار بود زیر پا له شوند، حالا زیرِ نور میدرخشند.
دانای کل حرف آخر را آرام میگوید: «آدمی وقتی ابزارِ بزرگ ندارد، باید نگاهِ بزرگ داشته باشد. و شهر، وقتی بومِ گران ندارد، باید به کارتنِ فقیر سلام کند.»
چند ماه بعد، نامهای رسمی به دستِ امیر میرسد: دعوت به اجرای پروژهای شهری در چند محلهٔ دیگر؛ با همان شیوه: «گالریهای گذر». بودجهٔ کمی دارد، اما نقشهای بزرگ. خبر نه در تیترهای بزرگ که در پچپچِ کوچهها میپیچد. بچهها ذوق میکنند: «میریم محلهٔ بعدی؟» مادرپوران میگوید: «من هم شربت را میآورم.» نادر، کنارِ سطلِ زبالهای که بوی ترهبار میدهد، لبخند میزند: «بیا برنامهریزیش کنیم. من معبر را بلدم.»
امیر به دیوار نگاه میکند؛ به بندِ گیرهها، به قابِ کارتنها. دست بلند میکند و در گوشهٔ پایینِ دیوار، کوچک و ساده مینویسد: «به راه افتادن، خودِ رسیدن است.»
شبِ همان روز، او به بامِ اتاقکش برمیگردد. شهر، زیرِ پایش، مثل دریای چراغهاست. کتری آرام میجوشد. او چای نیمخورده را در کاسه میریزد، قلممو را تر میکند و روی کارتن دیگری خطِ تازهای میکشد: بادبادکی که دیگر در درخت گیر نیست؛ طنابش در دستِ پسرک است، پسرکی که حالا نام دارد و میخندد.
تهران نفس میکشد. و در نفسِ شهر، امیر دیگر تنها نیست.
پایان، با یک شگفتیِ ساده: صبحِ فردا، وقتی آفتاب در کوچه میرقصد، یک بسته جلوی درِ اتاقکِ امیر پیدا میشود؛ نه از طرفِ ادارهای، نه از طرفِ خیّری پنهان. یک کارتنِ تمیز است با نوشتهای با دستِ خطی بیادعا: «برای بومهای فردات. از طرفِ کسی که کارتنها را از زیرِ باران نجات میدهد.» داخلِ کارتن، یک قلمموی نو، یک قوطی کوچکِ ورنیِ دستساز، و یک گرهٔ گیرهٔ لباسِ رنگی.
امیر لبخند میزند، از پنجره به کوچه نگاه میکند. بادِ صبح گیرهها را تکان میدهد. او میداند: این فقط آغازِ راهِ کوچههاست؛ جایی که محدودیتها با هر گیره، به فرصتی تازه گره میخورند.
پر امتیازترین محصولات
-
کتاب عشق کافی نیست: آیا عشق تنها چیزی است که برای یک رابطه موفق نیاز دارید؟/PDF
490,000 ریال -
کتاب عاشقانه یک قهوه از یاد نرفته/PDF
100,000 ریال -
دانلود پی دی اف کتاب کیمیاگر 1403 PDF
قیمت اصلی 500,000 ریال بود.250,000 ریالقیمت فعلی 250,000 ریال است. -
کتاب رازهای پنهان در ترس/PDF
1,358,000 ریال -
کتاب موفقیت در زندگی زناشویی-PDF
490,000 ریال




