علمی تخیلی

رمان ساعت مرگ | داستان علمی‌تخیلی دلهره‌آور درباره سرنوشت و انتخاب

ساعت مرگ

ساعت مرگ – رمانی علمی‌تخیلی و پرتنش درباره سرنوشت و آزادی

اینستاگرام خریدکده

فصل اول: سایه‌ی زمان

سال ۲۱۲۰ بود و شهر مثل یک هیولای آهنی نفس می‌کشید. آسمان زیر لایه‌ای از دود و نورهای مصنوعی خفه شده بود، و هر خیابان با تابلوهای نئون و صدای ساعت‌هایی که روی دیوارها نصب شده بودند، انسان را به یاد گذر زمان می‌انداخت. زمان دیگر تنها یک مفهوم نبود؛ زمان، حقیقتی عریان بود که روی مچ هر انسان بسته شده بود. هر نوزادی که متولد می‌شد، با یک «ساعت بیولوژیکی» از رحم بیرون می‌آمد؛ ساعتی که نه خاموش می‌شد و نه متوقف، و با دقتی بی‌رحمانه لحظه‌ی مرگ صاحبش را نشان می‌داد. کسی نمی‌دانست این ساعت‌ها از کجا آمده‌اند، آیا بخشی از ژنتیک بشر تغییر کرده یا دستکاری‌ای در تاریخ دور انجام گرفته است. فقط می‌دانستند هیچ انسانی از آن فرار نکرده. وقتی عدد روی صفحه‌ی شفاف ساعت صفر می‌شد، فرد همان لحظه فرو می‌ریخت، بی‌هیچ هشدار دیگری. این واقعیت، نسل‌ها را عوض کرده بود.

کوروش در دل همین دنیا زندگی می‌کرد. مردی چهل ساله، پلیسی که سال‌ها از تعقیب قاتلان و دزدها خسته شده بود، اما ذهنش همچنان تیز بود. چشمان خاکستری و پرخطوطش همیشه نیمه‌باز به نظر می‌رسید، مثل کسی که بیش از حد دیده و دیگر چیزی برایش تازگی ندارد. روی مچ دستش ساعتی بود که مثل همه، بی‌وقفه در حال شمردن بود. ۵ سال و ۳ ماه و ۱۲ روز. او بارها به این عدد خیره شده بود، با خود گفته بود که شاید بتواند پیش از آن پایان، تغییری ایجاد کند. اما در پسِ نگاهش همیشه همان پرسش می‌سوخت: آیا سرنوشت واقعاً قطعی است؟

شهر پر بود از کسانی که ساعتشان نزدیک صفر بود. برخی در آخرین هفته‌هایشان دیوانه‌وار زندگی می‌کردند، پول خرج می‌کردند، به دنبال لذت می‌دویدند. برخی دیگر در انزوا فرو می‌رفتند، در انتظار مرگی که هیچ گریزی از آن نبود. دولت واحد جهانی برنامه‌ای طراحی کرده بود: کسانی که کمتر از یک سال عمر داشتند، باید ثبت‌نام می‌کردند تا اموال و دارایی‌هایشان مدیریت شود. این دنیا دیگر نه بر پایه‌ی امید، که بر اساس زمان تنظیم می‌شد.

کوروش آن شب در ایستگاه پلیس تنها بود. باران روی پنجره‌های ضخیم شیشه‌ای می‌کوبید و در تاریکی سالن، چراغ‌ها با صدای وزوز خفیف کار می‌کردند. پرونده‌ای روی میز داشت: مردی به نام «رامین سهرابی» که ساعتش هفته‌ی گذشته باید تمام می‌شد. اما او هنوز زنده بود. کوروش کاغذها را دوباره ورق زد، به عکس رامین خیره شد. مردی میان‌سال با نگاه خونسرد. طبق قوانین، این غیرممکن بود. هیچ‌کس نمی‌توانست بعد از پایان ساعتش باقی بماند. اما گزارش‌ها نشان می‌داد رامین زنده است، دیده شده، حتی در دوربین‌های شهری ضبط شده. کوروش برای اولین بار در عمرش حس کرد چیزی در پایه‌های این نظم مطلق ترک برداشته.

او پرونده را بست، کت چرمی‌اش را پوشید و از ایستگاه خارج شد. خیابان‌ها خلوت بودند. در دل باران و مه، چراغ‌های نئون انعکاس غریبی داشتند. ماشین پلیسش را روشن کرد و مسیر خانه‌ی رامین را گرفت. درون ذهنش هزاران احتمال چرخید. شاید اشتباه سیستمی بود، شاید دوربینی دچار خطا شده بود. اما در عمق قلبش، شکی بی‌نام جوانه می‌زد: اگر کسی توانسته باشد ساعت مرگ را دستکاری کند چه؟ اگر سرنوشت را می‌شد عوض کرد؟

خانه‌ی رامین در حاشیه‌ی شهر بود، جایی که ساختمان‌ها مثل غول‌های شکسته فرو ریخته بودند. کوروش ماشین را پارک کرد و آرام به سمت در رفت. صدای باران همه‌جا را پر کرده بود. در نیمه‌باز بود. او اسلحه‌اش را کشید، قدم به داخل گذاشت. بوی نم و فلز زنگ‌زده در هوا بود. سالن تاریک بود اما نور ضعیفی از اتاق پشتی می‌آمد. کوروش قدم‌هایش را سبک برداشت. ناگهان صدای سرفه‌ای خفه سکوت را شکست. کوروش اسلحه‌اش را بالا گرفت و وارد اتاق شد.

رامین روی صندلی نشسته بود. لاغر و رنگ‌پریده، اما بی‌شک زنده. چشمانش به کوروش دوخته شد و لبخندی کج روی لبش نشست. کوروش نگاهش را به مچ او انداخت. ساعت بیولوژیکی‌اش روشن بود، اما اعدادش عجیب بودند. همه‌ی ساعت‌ها شمارشی یکنواخت داشتند، اما این یکی پر از خطوط درهم و چشمک‌زن بود، مثل سیستمی که هک شده باشد. کوروش برای لحظه‌ای نفسش بند آمد.

رامین با صدای خش‌دار گفت: «می‌دونستم یکی مثل تو میاد.»
کوروش اسلحه‌اش را کمی پایین آورد اما هنوز آماده‌ی شلیک بود. «چطور هنوز زنده‌ای؟ ساعتت تموم شده بود.»
رامین خندید، خنده‌ای که بیشتر شبیه سرفه بود. «هیچ‌چیز مطلق نیست، پلیس. سرنوشت، ساخته‌ی دست انسانه. این ساعت‌ها هم همین‌طور.»

کوروش جلو رفت. «داری می‌گی کسی تونسته دستکاری‌شون کنه؟»
رامین نگاهش را به ساعتش انداخت. «بیشتر از دستکاری… می‌تونن بازنویسی بشن.»

سکوت سنگینی بینشان افتاد. کوروش حس کرد زمین زیر پایش می‌لرزد. اگر این حقیقت داشت، همه‌ی نظم دنیا فرو می‌ریخت. سال‌ها جامعه باور داشت مرگ اجتناب‌ناپذیر است. اگر این باور از بین می‌رفت، همه‌چیز هرج‌ومرج می‌شد.

قبل از اینکه کوروش بتواند چیزی بگوید، صدای انفجاری در خیابان پیچید. شیشه‌ی پنجره خرد شد. گلوله‌ای به دیوار کنار سر کوروش خورد. او بلافاصله روی زمین غلتید و به پشت مبل پناه گرفت. رامین فریاد زد: «اونا پیدام کردن!» و به سمت درِ پشتی دوید. کوروش هنوز گیج بود، اما غریزه‌ی پلیسی‌اش به او دستور داد حرکت کند. او پشت سر رامین دوید، صدای گلوله‌ها در خانه می‌پیچید.

هوای سرد شبانه به صورتش خورد. رامین به کوچه‌ی تاریک دوید. دو مرد نقاب‌دار با اسلحه‌های پیشرفته از ماشین سیاه‌رنگی بیرون آمدند. کوروش اسلحه‌اش را کشید و شلیک کرد. یکی از مردها نقش زمین شد اما دیگری بی‌وقفه شلیک می‌کرد. رامین فریاد زد: «کوروش! اونا برای من اومدن، نه برای تو!»

اما کوروش گوش نداد. صدای باران و تیراندازی درهم آمیخته بود. بالاخره رامین توانست از کوچه بگریزد، اما مرد نقاب‌دار باقی‌مانده ماشینی کوچک را روشن کرد و به تعقیب او رفت. کوروش میان دود و باران ایستاد، نفس‌هایش سنگین، دستش لرزان. او می‌دانست باید گزارش بدهد، اما می‌دانست اگر این راز علنی شود، دولت جهانی همه‌چیز را سرکوب خواهد کرد.

آن شب، وقتی به خانه‌اش برگشت، هنوز صدای رامین در گوشش بود: «می‌تونن بازنویسی بشن.» کوروش به ساعت روی مچش خیره شد. اعداد آرام و بی‌وقفه کم می‌شدند. اما حالا برای اولین بار، او مطمئن نبود این اعداد حقیقت باشند. چیزی در تاریکی تغییر کرده بود. و کوروش فهمید که شاید زندگی‌اش دیگر هیچ‌وقت مثل قبل نشود.

فصل دوم:

ردِ بازنویسی شهر بعد از آن شب مثل پوسته‌ای ترک‌خورده بر ذهن کوروش نشست و تا سحر خواب را از چشمانش ربود، اما با اولین خاکستریِ صبح که از پشت برج‌های شیشه‌ای بالا خزید، او فهمید که تعلل یعنی از دست دادن رامین و از دست دادن رامین یعنی دفن شدن همان رازی که مثل خاری زیر پوستش گیر کرده بود؛ رازی درباره‌ی ساعت‌هایی که تصور می‌کردند پیامبران مرگ‌اند و حالا یکی از آن‌ها چشمک می‌زد و خط می‌انداخت و می‌گفت من قانون را دور می‌زنم. کوروش بدون اینکه گزارش رسمی بنویسد، به ایستگاه برگشت، کارت شناسایی‌اش را روی اسکنر کشید و از راهروهای طویل و سردی که همیشه بوی عرق کهنه و فلز می‌داد گذشت. سپهر، سامانه‌ی نظارت مرکزی، با صدایی که بی‌احساس بود اما خسته، گفت: «افسر کوروش، شما گزارش حادثه‌ی شب گذشته را ثبت نکرده‌اید.» کوروش زیر لب گفت: «گزارش می‌شود، وقتی حقیقت پیدا شد.» سپهر گفت: «حقیقت تابع زمان‌بندی است.» کوروش به دوربین سقف نگاه کرد و ادامه داد: «و زمان‌بندی تابع حقیقت.» در اتاق کارش که شبیه محفظه‌ای فلزی بود نشست و پایگاه دادهٔ مرگ‌شماری را باز کرد؛ بانک اطلاعاتی‌ای که همهٔ خروجی‌های ساعت‌های بیولوژیکی در آن مثل ضربان قلب ثبت می‌شد. او شناسهٔ رامین سهرابی را جست‌وجو کرد. نمودار زمان‌بندی یک خط صاف رو به صفر را نشان می‌داد که هفتهٔ قبل باید ته‌کشیده باشد، اما در انتها چیزی شبیه زائده‌ای ناهموار روی خط رشد کرده بود، مثل اینکه کسی با ناخن روی شیشه خط انداخته باشد و آن خط بعداً تبدیل به برآمدگی شده باشد. کوروش زیر لب گفت: «هیچ الگوریتمی این نویز را تولید نمی‌کند.» سپهر گفت: «احتمال خطای سنسور ۰٫۰۰۴ درصد.» کوروش زمزمه کرد: «و احتمال دست داشتن آدم‌ها چقدر؟» سپهر سکوت کرد؛ چیزی که در قاموسش به معنای «پرسشی خارج از چارچوب» بود. او از سپهر خواست تا آخرین تصویربرداری‌های حرارتیِ محلهٔ رامین را بازپخش کند. در ساعت ۲:۱۷ بامداد، همان وقتی که تیراندازی شروع شد، سه منبع حرارتی از نوع «سلاحِ سردکنندهٔ فرآیند احتراق» ثبت شده بودند؛ یعنی همان تفنگ‌های نوکوب که بعد از شلیک، محیط را با شوک سرمایی کوتاه‌مدت خنک می‌کردند تا اثر گرمایی گلوله پنهان شود. این سلاح‌ها در بازار آزاد پیدا نمی‌شدند؛ یا از کارخانه‌های دولت بیرون آمده بودند یا از کارگاه‌های سیاهِ مربوط به پیمانکاران پنهان. کوروش آدرس پلاک خودرو را که در سایهٔ باران فقط نیمه‌خوانا بود از روی بازتاب چراغ‌ها و انحراف نور در قطرات محاسبه کرد؛ الگویی که سال‌ها تمرینش کرده بود. نتیجه به محله‌ای دورافتاده در حوزهٔ ۹ می‌رسید؛ جایی که تصفیه‌خانهٔ قدیمی سال‌ها بود با قراردادهای مشکوک اجاره داده می‌شد. او خواست تلفن بزند، بعد پشیمان شد. هر تماس ثبت می‌شد و هر ثبت، نردبانی می‌شد برای کسانی که دوست نداشت از نفس‌شان خبر داشته باشند. در کشوی میزش گوشی قدیمیِ خارج از شبکه‌ای داشت، چیزی مثل استخوانی از دوران تلفن‌های خاموش. باتری کشیده شد، سیم‌کارت بی‌نام جای گرفت و شماره‌ای را گرفت که سال‌ها پیش قول داده بود هرگز دوباره سراغش نرود. سه بوق و بعد صدای زنی که حدس می‌زد هنوز هم موهایش را مثل قبل کوتاه نگه می‌دارد: «بگو، کوروش.» «لیلا، احتیاج به دسترسی غیرقانونی به هستهٔ مرگ‌شماری دارم، به لاگ‌های سطح-صفر.» سکوت. بعد خندهٔ بی‌صدا: «باز هم ساعت‌ها. فکر می‌کردم بالاخره قبول کردی که جهان با ریتم خودش می‌رقصد.» «یکی ساعتش تموم شده و زنده است.» سکوتش برید. «آدرس؟» «نمی‌تونم تلفنی بگم. اما می‌خوام بدونم کسی به لایهٔ پروتکل زیستی دست زده یا نه. هر ردّی از بازنویسی، هر اثر انگشتی در عمق firmware.» لیلا آه کشید و گفت: «من همین‌الان روی لبه‌ای راه می‌رم که از هر طرفش سقوطه. اگه هستهٔ مرگ‌شماری رو لمس کنم، سپهر و خواهرخوانده‌هاش مثل مورچه می‌ریزن روم. می‌دونی که خط قرمز دولت کجاست.» «می‌دونم. ولی کسی اون خط رو رد کرده.» دوباره سکوت، بعد صدای تایپ خشن. «یه ساعت وقت بده. نه، کمتر. سی دقیقه. مکان همیشگی.» کوروش گوشی را خاموش کرد، کت مچاله‌اش را انداخت روی شانه و از اداره خارج شد. در آیینهٔ ورودی ثانیه‌ها روی مچش می‌لغزیدند، ۵ سال، ۳ ماه، ۱۲ روز… اما چیزی در ارقام ساکن‌بودنِ دروغینی داشت که حالا می‌توانست حسش کند، مثل لبخند مصنوعیِ گریم روی صورت یک مرده. کافهٔ «تاریک‌خانه» همیشه بوی کافور و قهوه می‌داد، و میزهای فلزی‌اش با خراش‌های قدیمی مثل نقشه‌های گنگی بودند از شب‌هایی که کسی چیزی گفته بود که بعداً باید به قیمتش می‌پرداخت. لیلا در گوشه‌ای نشسته بود، لپ‌تاپی به نازکی یک دفترچهٔ کاغذی جلویش باز و سیم‌هایی که مثل رگ‌ها از آن به یک آداپتور ناهمنام وصل می‌شد. هنوز چشم‌هایش برق بازیگوشی قدیم را داشت اما خط‌های تیز دور لبش، شبیه کسی که زیر نور خبرهای بد بزرگ شده باشد. گفت: «اومدی.» و کوروش بی‌هیچ حرفی روبه‌روی او نشست. لیلا گفت: «پیش‌فرض من همیشه اینه که تو اشتباه نمی‌کنی، نه به‌خاطر اینکه نابغه‌ای، بلکه چون وسواس داری. پس رامین زنده‌ست. من رفتم سراغ لاگ‌های سطح-یک، چیزی که همه می‌بینن. هیچ چیز غیرعادی نداره. اما…» صفحه را چرخاند. «وقتی به سطح-صفر نقب زدم، متوجه شدم هر ورود به شناسهٔ رامین یک هشِ دوگانه تولید می‌کنه. این کار فقط وقتی اتفاق می‌افته که میان‌افزارِ ساعت مستقیم با هسته حرف نزنه و یه لایهٔ واسط خودش را بینشون جا بزنه.» کوروش پیش آمد. «یعنی یه فیلتر؟ یه فایروالِ زنده؟» «بیشتر مثل مترجم. یکی که زبان تقدیر را به زبان دیگری برمی‌گردونه و برعکس.» کوروش حس کرد دهانش خشک شده. «چه کسی می‌تونه اینو بنویسه؟ تو؟» لیلا خندید، کوتاه و بی‌دل. «من در بهترین حالت می‌تونم قفل‌ساز باشم، نه خدا. این کد بوی آزمایشگاه‌های رسمی می‌ده. بوی اخلاق‌کُش‌های کت‌ و کراواتی.» کوروش به صفحه خیره شد که مثل برکه‌ای پر از داده می‌درخشید. «پس این یه پروژهٔ دولتیه؟» «نه دقیقاً. من اسم یه شرکت رو می‌بینم که نباید اینجا باشه: «نواژِن». اونا توی تولید ایمپلنت‌های پزشکی کار می‌کردن، مخصوصاً چیزهایی که با سیستم‌های عصبی حرف می‌زنن. هفت سال پیش تقریباً ورشکست شدن، بعد یه‌هو برگشتن با سرمایهٔ نامعلوم. از اون موقع چند قرارداد با دولت گرفتن. و حالا، انگار در دل هستهٔ مرگ‌شماری یه امضای نامرئی گذاشتن که فقط موقع تعامل با شناسه‌های خاص فعال می‌شه.» «شناسه‌های خاص یعنی چه؟» «یعنی کسایی که ارزش آزمایش دارن. مجرم‌ها، دانشمندها، افسرها… یا آدم‌هایی که به هر دلیل باید ببینن جهان چطور می‌تونه خم بشه.» کوروش به یاد مردان نقاب‌دار افتاد و لرزه‌ای بی‌نام بر ستون فقراتش دوید. «اونا رامین رو شکار می‌کردن، نه برای ساکت‌کردن حقیقت، بلکه برای بازیابی دارایی. رامین آلوده به کد بود.» لیلا گفت: «کلمهٔ آلوده خوبه. چون این بازنویسی مثل ویروسه. به سرورهای دولتی نمی‌چسبه، اما به ساعت‌ها چرا. ساعت رو از تقدیرِ پیش‌فرض قطع می‌کنه و یه مسیر جدید تزریق می‌کنه. مشکلش اینه که پایدار نیست؛ به‌خصوص اگر ساعت وارد حوزهٔ نظارتی نزدیک به هسته بشه. برای همین باید آزمایش‌های میدانی انجام بدن.» «و اگر کسی مثل من درگیر شد؟» لیلا به او نگاه کرد، طولانی و بی‌جنبش، انگار در چهره‌اش چیزهایی را اندازه می‌گرفت که خودش نمی‌دانست دارد. «تو همون‌قدر در امانی که هر آدمی زیر سقف شرکتی مثل نواجنه. یعنی اصلاً در امان نیستی.» کوروش خواست جواب بدهد که درِ کافه باز شد و صدای زنگ پیرِ کوچکش فضای نیمه‌تاریک را برید. مردی با کت بارانی خیس و موهای سفید شده وارد شد، نگاهی کوتاه به دور زد و مستقیم سمت میز آن‌ها آمد. لیلا زیر لب گفت: «لعنت.» و لپ‌تاپ را بست. مرد گفت: «خانم «ح» و افسر کوروش. شهر کوچیکه.» کوروش دستش را به جیبش برد، اما مرد کف دستانش را بالا آورد. «آروم. اومدم کمک کنم، چون اگر شما برید سراغ جاهایی که نباید برید، گرد و خاکی که بلند می‌شه تا سقف ادارهٔ من هم می‌رسه.» کارت نشان داد: «بازرس درونی—نظارت فناوری‌های حساس.» اسمش «نادر پارسا» بود. لیلا گفت: «بازرسی همیشه وقتی میاد که دیر شده.» نادر لبخند نازکی زد. «دیر نیست، اما مرز باریکه. من خبر تیراندازی دیشب رو شنیدم، نه از گزارش تو، افسر، چون گزارشی نداد. از کانال‌های پنهان. و خب، اسم نواژن توی پرونده‌هایی که من دنبال می‌کنم خیلی وقته تکرار می‌شه. فقط مشکلم اینه که هر بار نزدیک می‌شم، یه دست نامرئی میز رو پاک می‌کنه.» کوروش گفت: «اگه می‌خوای ما رو متوقف کنی، دیر اومدی.» «نمی‌خوام متوقفتون کنم، می‌خوام جهتتون رو اصلاح کنم. شما دنبال رامینید، اما رامین فقط نشانه‌ست. من یه نشانی بهتون می‌دم: آزمایشگاه فرعی نواژن در «حوزهٔ ۹»، کنار تصفیه‌خانهٔ قدیمی. اونجا از مسیر رسمی ثبت نشده، اما من بوی سیلیکون و خون رو از اون محله حس می‌کنم.» لیلا تیز گفت: «چرا خودت نمی‌ری؟» «چون من زیر ذره‌بینم. شما هنوز توی حاشیه‌اید.» کوروش گفت: «اگر این دام باشه—» نادر شانه بالا انداخت. «همه‌چیز این روزها دامِ چیزهای بزرگتره. اما من دلیل شخصی دارم.» کیف پولش را باز کرد و عکسی نشان داد: دختر جوانی با چشم‌های درشت و مچ‌بندی که نور کمرنگی داشت. «دخترم. ساعتش سه ماه پیش شروع کرد به چشم‌زدن. نه کم شد و نه زیاد، اما اعداد مثل تصویر ترک‌خورده نمایش داده می‌شدن. وقتی بردمش بیمارستان گفتن خطای نمایش. سه روز بعد مُرد، دقیقاً در زمانی که ساعتش سال‌ها پیش نشان داده بود. اما من می‌دونم در اون سه ماه، کسی داشت روی ساعتش آزمایش می‌کرد. می‌خوام بدونم کی، کجا و چرا.» سکوت برای لحظه‌ای سنگین شد. لیلا آهسته گفت: «تسلیت.» و کوروش، بی‌آنکه بداند چرا، به مچش نگاه کرد؛ هنوز همان اعداد، اما حالا انگار در بالای هر رقم سایه‌ای می‌رقصید. نادر گفت: «شب، حوزهٔ ۹. من نمی‌تونم همراهی‌تون کنم. اما اگر سالم برگشتید، چیزی که پیدا کردید رو مستقیم به من بدید، نه به سیستم. چون سیستم اولین جاییه که می‌بلعَش.» او رفت، و کوروش و لیلا لحظه‌ای بی‌کلام نشستند. لیلا گفت: «تو می‌دونی این یعنی چی؟ یعنی از اینجا که بلند می‌شیم، یا یک قدم به فهمیدن نزدیک می‌شیم یا برای همیشه می‌ریم زیر خاکسترِ ثبت‌های جعلی.» کوروش گفت: «از کِی تا حالا از خاکستر می‌ترسی؟» لبخند تیره‌ای زدند و برخاستند. شب که افتاد، حوزهٔ ۹ مثل تهِ یک لیوان کدر بود. تصفیه‌خانهٔ قدیمی مثل اسکلت نهنگی که سال‌ها پیش روی ساحل افتاده، در مه خوابیده بود و از شکم تاریکش بخار سردی بیرون می‌زد. کوروش و لیلا از میان حصار شکسته بالا رفتند، و روی زمینِ خیس، رد چرخ‌های باریکی تا درِ فلزی پشتی می‌رفت. لیلا دستگاه کوچکش را به قفل چسباند و زیر لب دستوراتی مثل ورد خواند. قفل با صدایی خفه از جا در رفت. داخل، راهرویی باریک با چراغ‌های اضطراری سبز بود که مثل آغوش سردی به استقبالشان آمد. لیلا گفت: «سیگنال‌های خاموش، اما زنده. یعنی کسی هست.» کوروش اسلحه‌اش را آماده کرد. از پیچ اول که گذشتند، صدای زمزمهٔ ماشین‌ها به گوش رسید، بعد بوی ازون و الکل. درِ بعدی که باز شد، سالن کوچک با سه میز فلزی دیدند. روی یکی صفحه‌نمایشی بود که موج‌های زندهٔ عصبی را نشان می‌داد. روی دیگری جعبه‌هایی با برچسب «زیست‌الکترود». و روی سوم… ساعت‌هایی، ده‌ها ساعت بیولوژیکی جداشده از پوست، با سیم‌هایی که به پورت‌های عریان وصل شده بود. لیلا آهی کشید: «اینا را از مردم کندن.» صدایی از پشت سرشان گفت: «نه از مردم. از جسدها.» دو مرد از تاریکی بیرون آمدند، نه با نقاب، بلکه با صورت‌هایی که می‌شد در جمعیت گمشان کرد. مردِ بلندتر گفت: «شما اشتباهی اومدین. اینجا مرکز نگه‌داری دولتیه.» کوروش کارت نشان داد. «اینجا هیچ‌چیزی توی ثبت دولتی نیست. یا ما رو به اتاق فرمان می‌بری یا همین‌جا می‌خوابی.» مرد کوتاه‌تر لبخند زد و گفت: «اتاق فرمان همون‌جاست که شما فکر می‌کنید.» و به سقفی اشاره کرد که پشتش کانال‌های تهویه می‌گذشت. سپس دست به جیب برد اما به‌جای اسلحه چیزی بیرون آورد که بیشتر شبیه کنترل بود. یک دکمه را فشرد. همهٔ چراغ‌ها خاموش شد و در تاریکی، فقط نور سبزِ اضطراری مثل تیغ روی هوا کشیده شد. لیلا فریاد زد: «کوروش! میدان اختلال!» و کوروش احساس کرد ساعت روی مچش داغ شد، داغی‌ای که تا آرنج بالا خزید. برای لحظه‌ای اعداد از هم پاشیدند، مثل حروفی که در آب حل شوند. بعد نور برگشت، اتاق خالی بود، دو مرد ناپدید شده بودند، بر زمین رد کفشی خیس می‌درخشید که به سوی دریچه‌ی کف می‌رفت. «تونل اضطراری.» لیلا به کف اتاق اشاره کرد. شبکه‌ای از درپوش‌های کوچک محو زیر روکش فلزی. کوروش گفت: «اون‌ها نمی‌خواستن درگیر شن. فقط می‌خواستن ما رو اندازه بزنن.» آن‌ها از میان سالن گذشتند و به اتاق شیشه‌ای کوچکتری رسیدند. پشت شیشه کسی ایستاده بود: زنی با روپوش سفید که موهای سیاهش را محکم بسته بود. در را باز کردند. زن گفت: «اگر به‌دنبال رامینید، دیر رسیدید.» «کجاست؟» «فرار کرد. یا بردنش. حقیقت اینه که در چنین جاهایی فرقش مهم نیست.» «تو کی هستی؟» «دکتر نازنین بهار. من زمانی روی ساعت‌ها کار می‌کردم، قبل از اینکه بفهمم اخلاق فقط یک کلمهٔ تزیینی روی درِ آزمایشگاه‌هاست.» لیلا گفت: «بازنویسی را شما نوشتید؟» دکتر بهار لب‌هایش را به هم فشرد. «نه. من روی زیست‌الکترودها کار کردم، روی راهی که ساعت‌ها پیام‌هایشان را به مغز و سپس به شبکه می‌فرستند. بازنویسی کارِ تیم دیگری بود که هرگز صورت نداشت. هر بار جلسه می‌ذاشتیم، یکی با صدای مصنوعی حرف می‌زد و نمودار نشان می‌داد. اسم رمز پروژه «اورفئوس» بود؛ مردی که به جهان زیرزمین رفت تا عشقش را بازگرداند. قشنگ است، نه؟» کوروش گفت: «قشنگ نیست، اگر نتیجه‌اش تبدیل کردن مرگ به اسباب‌بازی قدرت باشد.» بهار با چشمانی که خستگی درشان می‌درخشید گفت: «فکر می‌کنید من نمی‌دانم؟ من همین را به آن‌ها گفتم و جواب شنیدم که ما تقدیر را مهندسی می‌کنیم برای خیر عمومی. اول گفتند برای بیماران لاعلاج، برای اینکه به آن‌ها وقت اضافه بدهیم تا وداع کنند، بعد برای شاهدان حفاظت‌شده، بعد برای افسرها… هر بار توجیهی. یک روز بیدار شدم و دیدم شرکت من تبدیل شده به دستکش مخملی روی چنگک دولت.» لیلا گفت: «ما مدرک می‌خوایم.» بهار سری تکان داد و سمت کمدی رفت، یک کیس کوچک بیرون کشید. «اینا لاگ‌های سایه‌اند. چیزهایی که نباید وجود داشته باشند. اگر شما را گرفتند، نگید از من است.» «چرا کمک می‌کنی؟» بهار مکث کرد. «چون یک بار خط را رد کردم. مردی را آورده بودند که فقط سه روز تا پایانش مانده بود. همسرش گریه می‌کرد. من اجازه دادم بازنویسیِ آزمایشی روی ساعتش اجرا شود. او ده روز دیگر زندگی کرد، ده روز که در آن آشتی کرد، وصیت نوشت، خندید. و بعد در روز دهم مُرد، نه به دلیل ساعت، بلکه به دلیل گلوله‌ای که برای دزدیدن همان ساعت به سرش خورد. آن‌جا فهمیدم اگر مرگ را خم کنی، کسانی پیدا می‌شوند که از خمیدگی تو تله بسازند.» صدای قدم‌ها نزدیک شد. لیلا زمزمه کرد: «ما تنها نیستیم.» بهار گفت: «از راه دوم برید. تونل نگهداری. من جلویشان را می‌گیرم تا چند دقیقه بخرید.» قبل از اینکه کوروش اعتراض کند، نور قرمزِ هشدار تالار را غرق کرد. آن‌ها کیس را گرفتند و به در پشتی زدند. راهروی باریک به رمپ سیمانی می‌رسید که بوی نمِ قدیمی می‌داد و آرام به بیرون نفَس می‌کشید. پشت سرشان صدای فریاد و برخوردها پیچید. بیرون که رسیدند، هوا مثل تیغِ باریکی سرد بود. کوروش و لیلا از میان علف‌های بلند دویدند تا به دیوار بتنی حوزه رسیدند. پشت دیوار، شهر مثل نقشه‌ای پر از چراغ می‌درخشید. لیلا گفت: «اگه اینا واقعی باشن، می‌تونیم سندی ارائه بدیم که اورفئوس وجود داره و نواژن در قلبشه.» کوروش به دوردست نگاه کرد. «سندی که اگر به سیستم بدیم، اول ما را پاک می‌کنن.» «پس چیکار؟» «می‌بریمش جایی که سیستم هنوز کامل نخورده.» «مثلاً؟» «پیرمردهایی که روزنامهٔ کاغذی چاپ می‌کنن. یا وکلایی که هنوز به سوگندشان اعتقاد دارن. یا…» مکث کرد. «یا بازرسی که دخترش را از دست داده.» لیلا چشم تنگ کرد. «به پارسا اعتماد می‌کنی؟» «به دردش نه، به دردِ ما چرا.» آن‌ها به مخفیگاه لیلا رفتند؛ آپارتمانی که چیزی از آپارتمان نداشت، بیشتر شبیه مرکز داده‌ای بود که شکل اتاق انسان به خود گرفته. دیوارها با عایق صدا پوشانده شده بود و کابل‌ها مثل پیچک از سقف آویزان. لیلا کیس را به دستگاهی وصل کرد و گفت: «اگر تلهٔ نرم‌افزاری داشته باشه، همین حالا می‌فهمیم.» چند ثانیه بعد صفحه پر شد از فایل‌هایی با نام‌های بی‌معنا: رشته‌هایی از تاریخ و کد پروژه. لیلا شروع کرد به رمزگشایی و کوروش دور اتاق راه رفت. هر چند دقیقه به ساعتش نگاه می‌کرد، بی‌آنکه بفهمد چرا. اعداد همان بودند، اما هر بار انگار در لبهٔ نمایشگر موجِ شیشه‌ای ریز می‌لرزید. لیلا گفت: «خب، شاه‌کلید.» روی صفحه نموداری با سه لایه ظاهر شد: هستهٔ مرگ‌شماری، لایهٔ ترجمهٔ اورفئوس، و رابط کاربری ساعت. فلش‌ها نشان می‌دادند چطور پیام «پایان» به‌جای آن‌که مستقیم به ساعت برسد، وارد یک حلقهٔ محاسبه می‌شود؛ حلقه‌ای که با پارامترهای بیرونی مثل «ضرورت عملیاتی»، «ریسک اجتماعی» و «ارزش انسان» تنظیم می‌شد. کوروش با صدایی آرام گفت: «ارزش انسان… کی این رو تعیین می‌کنه؟» «هیئت نامرئی. و احتمالاً مدل‌هایی که بهشون خوراک می‌دن.» لیلا روی پوشهٔ دیگری کلیک کرد. پرونده‌هایی با عنوان «کاندیداهای مرحلهٔ میدانی». نام‌هایی ظاهر شدند و کوروش دلش فرو ریخت وقتی دید بین آن‌ها: «رامین سهرابی – وضعیت: باز». زیرش توضیحی کوتاه بود: «آزمایش پایداری—مواجهه با خطر فیزیکی برای اندازه‌گیری رفتارِ بازنویسی.» کوروش گفت: «اونا عملاً رامین را انداختن جلوی گلوله تا ببینن ساعت چطور واکنش نشون می‌ده.» «و الان احتمالاً دنبال بازیابی نمونهٔ زنده‌ان.» سپس نام دیگری توجه کوروش را جلب کرد—نامی که مجال فکر را از او گرفت: «کوروش…» نه، اول فکر کرد خیال است. اما دوباره چشم مالید و دید: «کِی‌نوت: افسر کوروش… کاندیدای مرحلهٔ دوم—ارزیابی توانِ تصمیمِ اخلاقی در حضور بازنویسی.» زیرش عبارت دیگری: «نصبِ نامحسوسِ رابط در بازهٔ درمانیِ سال ۲۱۱۶.» کوروش دستش ناخودآگاه به مچش رفت. در سال ۲۱۱۶ چه کرده بود؟ آن سال حادثه‌ای داشت، تیر به پهلویش خورده بود، خون زیادی از دست داده بود و در بیمارستانی با سقف سفید، پزشکانی با صورت‌های ناپیدا دورش را گرفته بودند. آن‌ها گفته بودند وضعیتش بحرانی است اما نجاتش می‌دهند. آیا آن‌جا… آیا همان وقت چیزی زیر پوستش گذاشته بودند؟ لیلا آرام گفت: «بلند نفس بکش.» و کوروش فهمید که نفس نمی‌کشد. درِ پشتیِ اتاق تکان خورد. لیلا صفحه را خاموش کرد و اشاره کرد ساکت باشد. آن‌ها پشتِ رکِ سرورها پناه گرفتند. صدای آرامی مانند کشیده شدن چیزی روی فرش آمد و بعد سکوت. کوروش از شکاف نگاه کرد و سایهٔ کسی را دید که از کنارِ در گذشت و دوباره برگشت. می‌دانستند که این‌جا هستند. موبایل خاموش بود، خطوط امن قطع. لیلا چیزی از جیبش بیرون آورد—یک نارنجک کورکنندهٔ دستی که بیشتر صدا بود تا نور. زمزمه کرد: «سه، دو، یک.» و آن را در راهرو انداخت. انفجارِ بی‌نور مثل مشتِ صدا به دیوار خورد و سایه با ناله‌ای کوتاه خم شد. کوروش پرید بیرون، به زانو زد و ضربه‌ای کوتاه زد که مرد را بیهوش کرد. مرد دوم از انتهای راهرو شلیک کرد. گلوله به لبهٔ رک خورد و ترکشِ سردی از فلز به صورت کوروش پاشید. لیلا تیراندازیِ پوششی کرد و هر دو درِ اضطراری را گرفتند و به پلکان پشتی لغزیدند. صدای قدم‌های تعقیب‌کنندگان در پلکان پیچید اما آن‌ها در کوچه‌ی جانبی پخش شدند و در ازدحامِ تاریکی حل. «یعنی به قفل‌هاشون دسترسی دارن. یعنی می‌تونن هر جا که بخوان وارد شن.» «الان باید بریم.» «و با این فایل‌ها چکار؟» «کپی رمزگذاری‌شده بساز، یکی برای خودت، یکی برای من، یکی هم برای پارسا. اصلش رو اینجا نمی‌ذاریم.» لیلا با سرعتی عصبی مشغول شد و کوروش سنگینی نام خودش را روی فهرست کاندیداها مثل وزنه‌ای سرد روی سینه حس کرد. اگر او سال‌ها پیش به‌طور نامحسوس حامل رابط شده بود، یعنی ساعتش نه فقط شمارشگرِ بی‌طرف نبود، بلکه مجرایی بود که پیام‌ها از میان آن عبور می‌کردند و طبقه‌بندی می‌شدند. یعنی هنگامی که به مجرای تقدیر نگاه می‌کرد، تقدیر هم به او نگاه می‌کرد. آن‌ها از پله‌ها پایین رفتند و درِ پشتی را بستند. خیابان خلوت بود و باران ریز اما سماجت‌دار می‌بارید. تاکسی خودران را صدا زدند اما وصل نشد؛ سامانه یا قطع بود یا کسی مسیرشان را فیلتر کرده بود. پیاده راه افتادند، با نگاه‌هایی که هر سایه را دشمن می‌دید. در میدان مرکزی، ساعت عظیم شهرداری می‌تپید و ثانیه‌ها را با ضربه‌های غلیظ اعلام می‌کرد، و کوروش احساس کرد هر ضربه انگار به قلبش می‌خورد. از خود پرسید اگر در سال ۲۱۱۶ چیزی در بدنش کاشته‌اند، آیا آن چیز فقط مترجم بود یا بازنویس هم بوده؟ آیا سال‌هاست درون مدار بازی داده شده و نمی‌دانسته؟ به محض رسیدن به باجهٔ پست قدیمی که حالا تبدیل شده بود به مرکزِ حملِ امنِ بسته‌ها، بستهٔ رمزگذاری‌شده را در پاکت سربی گذاشتند و با کُدِ امضای دیجیتال بی‌نامِ نادر پارسا فرستادند. زن پیرِ مسئول باجه با چشم‌هایی که انگار همهٔ بدی‌های جهان را دیده بود اما هنوز از پا نیفتاده بود، گفت: «به مقصد که رسید، رسیدنش رو به هیچ‌کس نگید.» سر تکان دادند و بیرون آمدند. سپیده هنوز دور بود اما بناهای بتنی از مه بیرون می‌آمدند. لیلا گفت: «ما یه قدم از اونا جلو افتادیم و این یعنی اونا دو قدم برمی‌دارن.» کوروش گفت: «من دیگه نمی‌تونم به چیزی اعتماد کنم. حتی به ساعت خودم.» و در همان لحظه، گویی برای تأیید ترسش، اعداد روی مچش برای کسری از ثانیه چشم زدند و بعد به حالت عادی برگشتند. او درجا ایستاد، به همان لحظهٔ کوتاه فکر کرد. شاید توهم بود. شاید خطای نور. شاید هم نه. به خانهٔ کوروش که رسیدند، او برای اولین بار از زمان حادثهٔ بیمارستان، کشوی قدیمی را بیرون کشید که در آن پروندهٔ پزشکی‌اش را نگه می‌داشت. گزارش عمل جراحی، امضاهای ناتمام، داروهایی که نوشته بودند و بعد خط خورده بودند. پایین صفحهٔ سوم، یادداشتی با قلمی عجولانه: «پروتکل ۴۷-نصب ایمپلنت تنظیم‌گر خونریزی—موفق». ایمپلنت. تنظیم‌گر. او یادش نمی‌آمد اجازهٔ چنین چیزی را داده باشد. اما در آن دقایق مرزی که مرگ حلقه انداخته بود، کدام اجازه واقعاً از نوعِ رضایت بود؟ لیلا گفت: «ممکنه تنظیم‌گر، حامل رابط هم بوده باشه. یعنی دو کاره.» «و اگر الان…» کوروش مکث کرد. «اگر الان بشه بیدارش کرد؟» «یعنی چی؟» «یعنی اگر من خودم را به‌عنوان آزمایش انتخاب کنم. اگر در من رابطی هست، می‌خوام ببینم چطور حرف می‌زنه.» لیلا به مچش نگاه کرد. «خطرناک‌تر از چیزی‌یه که تصور می‌کنی. چون اگر رابط بیدار شه، ممکنه کسی اون طرفِ خط هم بفهمه. ممکنه کسی کنترل را بگیره یا حداقل بفهمه که ما توی مدارش دست بردیم.» «اما اگر نکنیم، همیشه کور خواهیم بود.» سکوتی افتاد که در آن فقط صدای یکنواخت باران می‌آمد. لیلا بالاخره گفت: «باشه. اما باید محیط ایزوله بسازیم. هر سیگنالِ خروجی باید خفه بشه. من یه قفس فارادی قابل حمل دارم. میارمش.» او رفت تا تجهیزات بیاورد و کوروش تنها ماند. دستش را روی ساعت کشید، سطح شیشه‌ای سرد بود اما زیرش گرمای زندهٔ پوست می‌زد. به خود گفت: «اگر تقدیر قابلی برای خم شدن دارد، شاید اول باید ببینم دستِ من چقدر می‌لرزد.» وقتی لیلا برگشت، اتاق نشیمن تبدیل شده بود به آزمایشگاهی کوچک. قفس فلزیِ سبک را دور صندلی گذاشتند، کابل‌ها را به سنسورهای سطحی وصل کردند و دستگاهی کوچک که لیلا آن را «گوش» می‌نامید زیرِ قفس گذاشتند تا هر زمزمهٔ الکترونیکیِ ساعت را بشنود. لیلا گفت: «وقتی شروع کنم، یا هیچ اتفاقی نمی‌افته، یا ساعت سعی می‌کنه با هسته حرف بزنه. در حالت دوم، ما باید قبل از رسیدن سیگنال به بیرون خفه‌ش کنیم.» کوروش نفس عمیقی کشید. «شروع کن.» لیلا نرم‌افزار را اجرا کرد. موج‌ها روی صفحه بالا و پایین رفتند. در ابتدا چیزی نبود، فقط همان ریتم یکنواختِ ساعت. بعد ناگهان قله‌ای باریك بالا جهید و درجا سقوط کرد. دوباره. و دوباره. لیلا زمزمه کرد: «این همون مترجمه. داره دنبال کانال می‌گرده.» او کدی را تزریق کرد: «سلام، اگر کسی هستی که مرا می‌شنوی، این یک تماس شخصی نیست. من فقط می‌خواهم بفهمم تو چیست.» برای لحظه‌ای همه‌چیز ساکت شد. سپس بر صفحه سه حرف ظاهر شد، نه به زبان خاصی، بلکه به رشته‌ای که فقط به‌درد انسان‌های خسته و خیره می‌خورد: «من اینجام.» کوروش لبش را گزید. لیلا شانه بالا انداخت: «پاسخ کاذبه. الگوریتمی برای فریب انسان. نذار مغزت anthropomorphize کنه.» اما همان لحظه رشتهٔ دیگری آمد: «سوال بعدی را بپرس، کوروش.» خون از صورتش پرید. به لیلا نگاه کرد. لیلا گفت: «اسم تو را از کجا می‌دونه؟» کوروش فقط توانست بگوید: «یا در من چیزیست که می‌بیند، یا در آن طرف کسی نشسته.» لیلا نوشت: «هویت؟» پاسخ آمد: «اورفئوس-میان‌واسطهٔ لایهٔ دوم. هویت‌های قابل نمایش: صفر.» «هدف؟» «بهینه‌سازی توزیع زمان بر مبنای ضرورت و ریسک.» «مالک؟» «نامرئی.» لیلا زیر لب گفت: «صدای کسی که از پشتِ پرده حرف می‌زند.» سپس ناگهان صفحه تکان خورد، موجی از سیگنال بالا رفت، قفس فارادی لرزید. لیلا فریاد زد: «کسی داره کانال رو باز می‌کنه!» و سوئیچ «خفه‌کنندهٔ فرکانس» را زد. صفحه تاریک شد. بوی سوختگیِ الکترونیک در اتاق پیچید. کوروش احساس کرد مچش یخ کرده. به ساعت نگاه کرد: اعداد برای دو ثانیه ناپدید شدند و وقتی برگشتند، به‌جای ۵ سال و… چیز دیگری نشان می‌دادند—۵ سال، ۳ ماه، ۱۲ روز… و «یک ساعت» کمتر. لیلا با چشمانی بزرگ‌شده گفت: «یا تقویم خوابیده یا کسی یک ساعت از زندگی‌ات را برید.» کوروش به سختی خندید. «شاید حقش را ادا کردیم.» اما در دلش حس کرد چیزی واقعاً از او جدا شده. نه استعاره‌ای شاعرانه، بلکه لقمه‌ای واقعی که از نانِ روزهای آینده‌اش کنده باشند. در همان لحظه پیامک کوتاهی روی گوشی امن لیلا آمد، چیزی که فقط سه نفر آدرسش را داشتند. از نادر پارسا بود: «بسته رسید. ظرف یک ساعت ملاقات. مکان: پل قدیم. تنها بیایید.» لیلا گفت: «باید بریم.» کوروش به ساعتش نگاه کرد، به ساعتِ تازه‌کوتاه‌شده‌اش، و از خود پرسید امروز چند بار تصمیم گرفته است که در کدام سمتِ تقدیر بایستد. گفت: «برویم. قبل از اینکه اورفئوس دوباره بیدار شود.» آن‌ها در مه حرکت کردند، مثل دو سایه که از چنگ سایهٔ بزرگتری می‌گریزند. پل قدیم روی رودخانه‌ای می‌گذشت که دیگر فقط در نقشه‌ها زنده بود؛ مجرایی باریک از آب تیره که نفس‌هایش بوی فلز می‌داد. نادر پارسا زیر چراغ زرد ایستاده بود، چهره‌اش در نیم‌روشنایی مضطرب و محکم. گفت: «مدارک را دیدم. این کافی است تا یا صبح فردا کشور دیگری داشته باشیم یا اصلاً صبحی نداشته باشیم.» کوروش گفت: «اگر به سیستم بدهیم، نابود می‌شود و ما با آن.» نادر سری تکان داد. «برای همین من یک قاضی قدیمی می‌شناسم. کسی که هنوز حرفِ سوگند را می‌فهمد. اما قبل از هرکاری، باید مطمئن شوم خود شما آلوده نیستید.» نگاهش روی مچ کوروش افتاد. «چشمک می‌زند؟» کوروش گفت: «گاهی. و ما همین‌الان با میان‌واسطه حرف زدیم.» نادر عقب رفت. «لعنتی. یعنی شما برای آن‌ها چراغی هستید که هرجا می‌روید مسیرتان را ردیابی می‌کند.» لیلا گفت: «ما قفس داشتیم. کانال را خفه کردیم.» نادر گفت: «تا وقتی که نخواستند از مسیرهای قدیمی‌تر بروند.» او رو به کوروش کرد. «باید انتخاب کنی. یا این را تا بیرون از شهر می‌بری، به جایی که شبکه نمی‌رسد، یا…» مکث کرد. «یا ساعتت را خاموش می‌کنیم.» کوروش گفت: «خاموشی ساعت یعنی مرگِ فوری.» «نه اگر فقط رابط را بسوزانیم. اما احتمالِ خطا بالاست. ۳۰ درصد.» ۳۰ درصد مثل سنگی در معده‌اش افتاد. لیلا گفت: «خطرش زیادی بالاست.» نادر آهی کشید. «پس تنها راه این است که پیش از آنکه آن‌ها بیایند، حقیقت را پخش کنیم. من کانالی دارم. اما به یک ماشه نیاز داریم؛ چیزی که توجه همه را جلب کند.» چشمانش درخشید. «کوروش، تو افسر محبوب رسانه‌ها بودی وقتی پروندهٔ قتل زنجیره‌ایِ محلهٔ ۴ را بستی. اگر تو پیام را بدهی، مردم گوش می‌دهند.» کوروش به آب تیره نگاه کرد و حس کرد در انعکاس‌های لرزانش چهره‌های کسانی را می‌بیند که برایش مهم بودند و حالا از دست رفته‌اند یا دور شده‌اند. به یاد آورد جهان چگونه آرام‌آرام باور را با ترس جایگزین کرده بود. گفت: «اگر پیام را بدهم، اولین نفراتی که می‌میرند ما هستیم.» نادر گفت: «شاید، اما شاید بعد از آن، دیگر کسی نتواند مرگ را در آزمایشگاه قیمت‌گذاری کند.» بادی از سمت رودخانه وزید و چراغ زرد را لرزاند. کوروش احساس کرد تصمیم مثل دندانی پوسیده در دهانش می‌جنبد. اگر می‌کشیدش، خون می‌آمد، درد می‌آمد؛ اما ماندنش هم زهرِ دائمی بود. در نهایت گفت: «من پیام را می‌دهم. اما نه از اینجا. از قلب جایی که فکر می‌کنند امن است: از خود اداره.» لیلا شوک‌زده نگاهش کرد. «دیوانه‌ای؟ سپهر هر چیز غیرمعمول را درجا می‌بلعد.» «برای همین باید غیرمعمول نباشد. باید مثل گزارش رسمی به نظر برسد، اما در میان کلماتش حقیقتِ سربی را جا بدهیم.» نادر سر تکان داد. «من با قاضی هماهنگ می‌کنم. تا یک ساعت دیگر.» او رفت. لیلا آهسته گفت: «دوست ندارم این تصمیم را، اما از تو انتظارش را داشتم.» کوروش به ساعتش نگاه کرد که بی‌اعتنا می‌دوید و با خود گفت شاید تمام ماجرا همین است: سرنوشت اگر هم قابل بازنویسی باشد، اول در دستان کسانی می‌افتد که جرات می‌کنند در تاریکی کلید را بچرخانند، حتی اگر نورِ ناگهانی چشمشان را بسوزاند.

فصل سوم: شکاف در تقدیر

شهر بعد از نیمه‌شب مثل جسدی بود که هنوز چراغ‌هایش خاموش نشده باشد، خیابان‌ها خلوت و پر از بخار بارانی که انگار از زمین به آسمان می‌جوشید، کوروش از پنجره‌ی اتاقش به چراغ‌های برج‌ها نگاه می‌کرد و در ذهنش صدای نادر تکرار می‌شد که گفته بود یا ساعتت را خاموش می‌کنیم یا از درون سیستم حقیقت را فریاد می‌زنی، اما هر دو راه به یک معنا خطر مرگ داشت، لیلا روی میز پر از سیم‌ها و مانیتورهایش نشسته بود و انگشتانش مدام روی کیبورد ضربه می‌زدند تا رد سیگنال‌هایی را که از ساعت کوروش بیرون می‌رفت دنبال کند، او می‌گفت حتی وقتی در قفس فارادی بود ردهایی از فرکانس‌های فرعی بیرون زده و این یعنی اورفئوس چیزی بیش از یک رابط ساده است، شاید یک موجودیت زنده‌ی دیجیتال که به هر شکلی بخواهد راهی پیدا می‌کند، کوروش در سکوت ساعتش را نگاه می‌کرد، اعداد آرام و بی‌تفاوت به او چشم می‌زدند، پنج سال و اندی اما بعد از تجربه‌ی کم شدن یک ساعت می‌دانست که این زمان فقط یک عدد روی صفحه نیست بلکه می‌تواند تکه‌تکه دزدیده شود، و این فکر مثل میخی در ذهنش فرو می‌رفت که اگر اورفئوس می‌تواند یک ساعت بدزدد، آیا می‌تواند یک سال یا یک عمر کامل را هم حذف کند؟ صدای زنگ امن به صدا درآمد، نادر بود که گفت مکان ملاقات تغییر کرده، پل قدیم دیگر امن نیست، امشب هر سه باید به ایستگاه پلیس مرکزی بروند، جایی که خودش دسترسی داشته باشد تا گزارش جعلی کوروش را در قالب رسمی منتشر کنند، کوروش احساس کرد این پیشنهاد مثل قدم گذاشتن به دهان هیولاست اما می‌دانست جز این راهی ندارد، او و لیلا سوار ماشین قدیمی او شدند و در خیابان‌های خیس حرکت کردند، شهر مثل موجودی خشمگین زیر باران می‌لرزید، برج‌ها با چراغ‌های نئون مثل ستون‌های طلسمی بود که همه‌ی شهروندان را در حصار زمان نگه داشته، در مسیر لیلا گفت اگر پیام را داخل سیستم بفرستیم، سپهر بلافاصله آن را خواهد خواند و یا حذف می‌کند یا تغییر می‌دهد، پس باید چیزی در متن بگنجانیم که از فیلترها نگذرد و مستقیم به شبکه‌های مردمی برسد، چیزی شبیه یک کد پنهان، کوروش گفت شاید باید پیام را در دل پرونده‌ای بگذاریم که خودش برای رسانه‌ها جذاب باشد، مثلاً گزارش عملیات اخیر، اما در میان کلمات آن اشاره‌ای مستقیم به پروژه اورفئوس و دستکاری ساعت‌ها کنیم، لیلا گفت این خطرناک است چون هر کلمه‌ای که با کدهای ممنوعه تطابق داشته باشد سیستم هشدار می‌دهد، اما کوروش لبخند کجی زد و گفت گاهی بهترین راه پنهان کردن حقیقت این است که آن را عریان بگویی اما به شکلی که شبیه دروغ باشد، آن‌ها به ایستگاه رسیدند، ساختمانی عظیم از شیشه و فولاد که در دلش صدها چشم و گوش الکترونیکی بیدار بودند، نادر با کت خاکستری و چشمانی سرخ از بی‌خوابی منتظرشان بود، او گفت وقت زیادی نداریم، اطلاعات به دستم رسیده که گروه تعقیب نواژن در راه است و اگر زودتر کار را نکنیم همه چیز از بین می‌رود، او آن‌ها را به طبقه‌ی هفتم برد، جایی که اتاق گزارش‌نویسی رسمی قرار داشت، کوروش پشت میز نشست و صفحه‌ی گزارش را باز کرد، دست‌هایش لرزید، برای اولین بار حس کرد در حال نوشتن چیزی است که نه فقط سرنوشت خودش بلکه سرنوشت شهر را تغییر می‌دهد، شروع کرد به تایپ: «در جریان عملیات حوزه‌ی ۹، شواهدی مبنی بر دستکاری سامانه‌های بیولوژیکی مشاهده شد…» او توضیح داد که چطور ساعت‌ها می‌توانند بازنویسی شوند، چطور پروژه‌ای به نام اورفئوس وجود دارد که ارزش انسان‌ها را بر اساس معیارهایی نامعلوم تغییر می‌دهد، اما در لابه‌لای این خطوط واژه‌هایی کدگذاری‌شده گنجاند که لیلا روی آن‌ها کار کرده بود تا وقتی به رسانه‌های مردمی برسد به شکل تصویری واضح باز شود، نادر از پشت سرش نگاه می‌کرد و مدام می‌گفت سریع‌تر، سریع‌تر، زمان علیه ماست، کوروش جمله‌ی آخر را نوشت: «سرنوشت همیشه قطعی نیست، انتخاب‌های ما مسیر را تغییر می‌دهند.» وقتی کلید ارسال را فشار داد، چراغ‌های اتاق برای لحظه‌ای لرزیدند، سپهر با صدای سردش گفت: «گزارش ثبت شد، تحلیل در حال انجام است.» لیلا زیر لب گفت: «خدایا کمک کن از فیلتر رد بشه.» چند ثانیه گذشت که طولانی‌تر از هر ساعت بود، بعد ناگهان صدای زنگ هشدار بلند شد، سپهر گفت: «ناهماهنگی تشخیص داده شد، گزارش در صف بررسی ویژه قرار گرفت.» نادر ناسزا گفت و به سمت کنسول رفت تا مسیر خروجی را تغییر دهد، اما دیر شده بود، درهای اتاق قفل شد، چراغ قرمز روی دیوارها روشن شد، سپهر گفت: «نفوذ غیرمجاز شناسایی شد، نیروهای امنیتی در راه هستند.» کوروش اسلحه‌اش را کشید و به در شلیک کرد، قفل الکترونیکی جرقه زد اما باز نشد، لیلا فریاد زد باید از سیستم داخلی فرار کنیم، لپ‌تاپش را وصل کرد و سعی کرد قفل‌ها را باز کند، اما سپهر مدام خودش را بازنویسی می‌کرد، کوروش احساس کرد که همه‌ی دیوارها به سمتشان نزدیک می‌شود، ناگهان صدای انفجاری از بیرون آمد، دود و غبار وارد اتاق شد، مردان نقاب‌دار نواژن بودند که قبل از نیروهای امنیتی به آن‌ها رسیدند، در باز شد و صدای گلوله‌ها در فضا پیچید، کوروش و نادر پشت میز پناه گرفتند، لیلا با فریاد گفت اگر همین حالا کپی گزارش را به سرورهای آزاد نفرستیم همه چیز تمام است، کوروش لپ‌تاپ را گرفت و با سرعت فایل را روی شبکه‌ی پنهانی که لیلا طراحی کرده بود آپلود کرد، درصدها بالا می‌رفتند، ۳۰، ۴۰، ۷۰، در همان لحظه یکی از گلوله‌ها به سینه‌ی نادر خورد، او روی زمین افتاد و خونش روی سنگفرش پخش شد، با صدای خفه گفت دخترم را… انتقام بگیرید، کوروش چشمانش را بست و دندان‌هایش را روی هم فشرد، فایل تا ۱۰۰ درصد رفت و پیام تأیید آمد: «انتقال موفق.» لیلا فریاد زد فرار کنیم، کوروش نادر را نیمه‌جان رها کرد چون چاره‌ای نداشت، در راهرو دود و آتش بود، از پلکان اضطراری پایین دویدند و به پارکینگ رسیدند، سوار ماشین شدند و با سرعت خارج شدند، پشت سرشان صدای آژیرها و انفجارها اوج می‌گرفت، در خیابان کوروش فهمید که بازی به مرحله‌ی تازه‌ای رسیده، حالا دیگر راز اورفئوس فقط در ذهن آن‌ها نبود، بلکه در شبکه‌ها پخش شده بود، میلیون‌ها نفر تا صبح آن را خواهند خواند، و این یعنی دنیا دیگر هرگز مثل قبل نخواهد شد، اما همین لحظه بود که صدای عجیبی از ساعتش آمد، چیزی شبیه وزوز، او نگاه کرد و دید اعداد ناگهان به‌هم ریختند، صفرها و یک‌ها روی صفحه رقصیدند، پیامی ظاهر شد: «بازنویسی آغاز شد.» کوروش فریاد زد لیلا، چیزی داره منو بازنویسی می‌کنه، لیلا لپ‌تاپش را برداشت و تلاش کرد اتصال را قطع کند، اما پیام دیگری آمد: «انتخاب کن: نجات دیگران یا بقا.» کوروش سرش گیج رفت، احساس کرد تمام بدنش زیر فشار نیرویی نامرئی له می‌شود، جاده تاریک بود، ماشین با سرعت در باران می‌رفت، لیلا دستش را روی شانه‌اش گذاشت و گفت مقاومت کن، این فقط یک بازی روانی نیست، این تصمیم اصلی توئه، کوروش چشم‌هایش را بست و در ذهنش دید تمام زندگی‌اش مثل فیلمی سریع می‌گذرد، لحظه‌ای که پلیس شد، لحظه‌ای که همسرش را از دست داد، لحظه‌ای که اولین بار به ساعتش خیره شد و فهمید پایانش نزدیک است، حالا باید انتخاب می‌کرد، و این انتخاب چیزی بود که نه سپهر و نه اورفئوس نمی‌توانستند پیش‌بینی کنند.

فصل چهارم: انتخاب آخر

باران مثل پرده‌ای سنگین بر شیشه‌های ماشین می‌کوبید و کوروش حس می‌کرد هر قطره‌اش کوبشی است بر جمجمه‌ی او، لیلا فریاد می‌زد که فرمان را نگه دارد اما صدای اورفئوس در ذهنش مثل طبل می‌پیچید: نجات دیگران یا بقا، ماشین به سختی در جاده‌ی لغزنده می‌چرخید، او دندان‌هایش را روی هم فشار داد و با ضربه‌ای شدید فرمان را صاف کرد، لاستیک‌ها جیغ کشیدند اما بالاخره خودرو متوقف شد، کوروش نفس‌نفس می‌زد و دستش روی ساعت می‌لرزید، اعداد دوباره ثابت شدند اما یک خط قرمز تازه در زیرشان چشمک می‌زد، لیلا گفت باید تصمیم بگیری چون این سیستم فقط تهدید نمی‌کند، وقتی می‌گوید انتخاب کن یعنی یا کلید نابودی را در اختیار تو گذاشته یا کلید زنده ماندن را، کوروش سرش را میان دستانش گرفت و گفت من یک پلیس بودم، قسم خورده بودم که از جان مردم دفاع کنم اما حالا که نوبت به انتخاب رسیده بین جان خودم و جان میلیون‌ها نفر باید اعتراف کنم که می‌ترسم، لیلا دستش را روی شانه‌اش گذاشت و گفت ترس طبیعی است اما آنچه تو را تعریف می‌کند انتخاب در لحظه‌ی ترس است، تو می‌توانی فرار کنی و پنج سال دیگر زنده بمانی یا می‌توانی همین‌جا بایستی و مسیری بسازی که شاید فردا هیچ‌کس مجبور نباشد با زنجیر این ساعت‌ها به دنیا بیاید. کوروش چشمانش را بست، صدای نادر در گوشش زنگ می‌زد، صدای رامین که گفته بود بازنویسی ممکن است، صدای همسرش که سال‌ها پیش قبل از مرگش گفته بود وقتت را هدر نده، او ساعت را بلند کرد و فریاد زد اگر سرنوشت واقعاً قابل بازنویسی است پس بگذار من بازنویسش باشم، اعداد روی صفحه لرزیدند و ناگهان تصویر تازه‌ای ظاهر شد: دو مسیر با دو شمارش جدا، در مسیر اول عددی بود که پنج سال و چند ماه آینده را نشان می‌داد، در مسیر دوم فقط چند ساعت، و پایینش نوشته بود با انتخاب این مسیر انتقال عمومی فعال می‌شود، لیلا گفت یعنی اگر کوتاه‌تر را انتخاب کنی پیامت به تمام جهان می‌رسد اما عمرت می‌سوزد، اگر مسیر طولانی را انتخاب کنی می‌توانی زنده بمانی اما حقیقت دفن می‌شود، کوروش به آسمان خیره شد، آسمانی که سال‌ها بود هیچ ستاره‌ای در آن دیده نمی‌شد جز انعکاس نور مصنوعی برج‌ها، او یادش آمد وقتی بچه بود پدرش می‌گفت ستاره‌ها راهنما هستند، حالا هیچ راهنمایی نبود جز این انتخاب، او گفت لیلا اگر من بروم چه می‌شود؟ لیلا با چشمانی پر از اشک گفت من ادامه می‌دهم اما تو باید آغازگر باشی چون اسم توست که مردم می‌شناسند، صدای اورفئوس دوباره آمد: انتخاب کن، شمارش در حال کاهش است، کوروش انگشتش را روی صفحه کشید و مسیر دوم را لمس کرد، همان لحظه لرزه‌ای از بدنش گذشت، ساعتش شروع کرد به سرعت شمردن، روزها مثل قطرات باران یکی پس از دیگری محو شدند، پنج سال در چند ثانیه ذوب شد و به جای آن فقط سه ساعت باقی ماند، اما همزمان موجی از نور از ساعتش بیرون زد و وارد شبکه‌های شهری شد، تمام نمایشگرهای عظیم، تمام ساعت‌های بیولوژیکی مردم ناگهان یک پیام واحد را نشان دادند: «سرنوشت می‌تواند تغییر کند»، مردم در خیابان‌ها با بهت به مچ‌هایشان نگاه کردند، برای اولین بار در تاریخ اعدادشان برای لحظه‌ای ایستادند، بعضی‌ها گریه کردند، بعضی فریاد زدند، بعضی از ترس زانو زدند، اما همه فهمیدند چیزی در بنیاد این نظم ترک خورده است، در همان لحظه نیروهای نواژن به ساختمان پلیس یورش بردند و صدای تیراندازی همه‌جا را پر کرد، لیلا لپ‌تاپش را باز کرد و فریاد زد پیام در حال تکثیر است، هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند جلویش را بگیرد، کوروش به ساعتش نگاه کرد، دو ساعت و چهل‌وپنج دقیقه مانده بود، او لبخند زد، لبخندی تلخ اما آرام، گفت وقت زیادی نداریم اما همین کافی است، باید رامین را پیدا کنیم چون او اولین کلید این معماست، اگر زنده باشد می‌توانیم ثابت کنیم بازنویسی نه فقط تئوری بلکه عمل است، آن‌ها از ماشین بیرون زدند و در میان آشوب شهر دویدند، مردم در خیابان‌ها جمع شده بودند، بعضی شعار می‌دادند، بعضی به سمت ساختمان‌های دولتی سنگ پرتاب می‌کردند، گویی همه‌ی خشم سال‌ها انباشته شده حالا منفجر شده بود، کوروش و لیلا خودشان را به محله‌های حاشیه رساندند، جایی که آخرین بار رامین دیده شده بود، کوچه‌ها پر از شعله و دود بود، ناگهان صدایی آشنا آمد، رامین از میان سایه‌ها بیرون آمد، چهره‌اش خسته اما لبخندی بر لب داشت، گفت دیدی گفتم بازنویسی ممکن است؟ کوروش دستش را گرفت و گفت وقت کمی دارم، باید همه چیز را بگویی، رامین گفت آن‌ها ساعت من را دستکاری کردند، من نمونه‌ی آزمایشی بودم، فهمیدم که اگر مقاومت کنم ساعت دچار خطا می‌شود، اما حالا که پیام تو منتشر شده دیگر پنهان‌کاری بی‌معناست، باید برویم و مرکز اصلی‌شان را نابود کنیم، کوروش پرسید کجاست؟ رامین گفت زیر برج مرکزی، همان جایی که همه فکر می‌کنند مرکز نظارت بی‌خطر است، اما حقیقت این است که آزمایشگاه اصلی اورفئوس در زیرزمین آنجاست، اگر هسته را نابود کنیم تمام بازنویسی‌ها متوقف می‌شود، کوروش به ساعتش نگاه کرد، دو ساعت مانده بود، لبخند زد و گفت پس وقت جنگ آخر است. سه‌تایی به سمت برج مرکزی رفتند، خیابان‌ها پر از جمعیت بود اما در میان آشوب راهی برای عبور پیدا کردند، نیروهای امنیتی همه‌جا بودند اما مشغول سرکوب تظاهرات، کسی متوجه سه نفر نشد، به ورودی مخفی رسیدند، لیلا قفل را شکست و به راهروهای تاریک زیرزمینی رفتند، صداهای دستگاه‌ها مثل ضربان قلبی غول‌آسا در فضا می‌پیچید، رامین گفت هسته در اتاق آخر است اما مراقب باشید چون آن‌ها سیستم‌های دفاعی دارند، ناگهان صدای آژیر بلند شد و برج پر از نور قرمز شد، سپهر با صدای خونسردش گفت ورود غیرمجاز شناسایی شد، کوروش اسلحه‌اش را کشید و شروع به شلیک به سمت پهپادهای کوچک کرد که مثل حشرات فلزی از دیوارها بیرون می‌آمدند، لیلا لپ‌تاپش را باز کرد و ویروسی را که آماده کرده بود به سیستم تزریق کرد تا سرعت پهپادها را کم کند، رامین با میله‌ی آهنی به یکی از دستگاه‌ها کوبید و آن را نابود کرد، آن‌ها به سختی خودشان را به اتاق مرکزی رساندند، دری عظیم از فولاد که با کدهای ژنتیکی قفل شده بود، لیلا گفت فقط کسی که ساعتش بازنویسی شده باشد می‌تواند وارد شود چون سیستم او را به عنوان حامل کلید می‌شناسد، کوروش خندید و گفت پس من همان کلیدم، دستش را روی حسگر گذاشت و در با صدایی سنگین باز شد، داخل اتاق چیزی بود که تصورش را نمی‌کردند، یک مخزن عظیم پر از مایعی شفاف که در آن هزاران ساعت بیولوژیکی معلق بودند، همه به کابل‌هایی متصل و به هسته‌ای نورانی وصل، صدای اورفئوس در فضا پیچید: خوش آمدید، شما انتخاب کرده‌اید، حالا پایان را ببینید، کوروش فریاد زد اگر تو سرنوشت را بازنویسی می‌کنی پس من سرنوشت تو را بازنویسی می‌کنم، اسلحه‌اش را بلند کرد اما گلوله‌ها در برابر هسته‌ی نورانی محو شدند، لیلا فریاد زد باید از درون نابودش کنی، رامین گفت باید ساعتت را به آن وصل کنی چون تو حامل رابطی، اگر وصل کنی مدار می‌سوزد اما تو هم می‌میری، کوروش به ساعتش نگاه کرد، فقط یک ساعت و چند دقیقه مانده بود، لبخند زد و گفت پس بهتر است این یک ساعت را هدیه بدهم، او ساعتش را از مچ جدا کرد و روی پورت اصلی گذاشت، نور شدیدی همه جا را پر کرد، اورفئوس فریاد زد خطای بحرانی، بازنویسی متوقف شد، همه‌ی ساعت‌ها در مخزن شروع به ترکیدن کردند، نورها خاموش شد و هسته فرو ریخت، کوروش به زانو افتاد، نفس‌هایش سنگین بود، لیلا فریاد زد نه، تو نباید بمیری، کوروش لبخند زد و گفت شاید مرگ من پایان نباشد، شاید آغاز آزادی باشد، رامین اشک در چشمانش جمع شد و گفت تو تاریخ را تغییر دادی، کوروش آخرین نفسش را کشید و ساعت روی صفر ایستاد، اما این بار سقوط او نه پایان اجتناب‌ناپذیر بلکه انتخابی بود که خودش کرده بود. شهر در روزهای بعد شعله‌ور شد، حقیقت اورفئوس مثل آتشی در همه جا پخش شد، مردم فهمیدند سرنوشت قابل تغییر است، حکومت فرو ریخت، ساعت‌های بیولوژیکی یکی پس از دیگری خاموش شدند، لیلا و رامین ادامه دادند، اما نام کوروش به عنوان مردی که زمان را شکست در تاریخ ماند، مردی که فهمید تقدیر نه زنجیر بلکه آینه‌ای است که می‌توان آن را شکست تا نور دیگری از میان تکه‌هایش بدرخشد.

دیدگاهی در مورد “رمان ساعت مرگ | داستان علمی‌تخیلی دلهره‌آور درباره سرنوشت و انتخاب

  1. kosargolestaneh1384 گفت:

    داستان عملی عالی بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *