علمی تخیلی

شهر رؤیاهای فروخته‌شده | رمانک علمی‌تخیلی دیستوپیایی درباره آزادی رؤیاها

شهر رؤیاهای فروخته‌شده

رمانک: شهر رؤیاهای فروخته‌شده – آزادی در سرزمین خواب‌های فروخته‌شده

شهر رؤیاهای فروخته‌شده

فصل اول: بیداری در شهری بی‌خواب

مهیار روی تخت فلزی باریکش نشسته بود. اتاقش شبیه سلول یک زندان بود، با دیوارهایی پوشیده از سیم‌های برق و دستگاه‌هایی که روی صفحه‌شان فقط یک خط ممتد سبز می‌درخشید. پشت پنجره، آسمان شهر کوروش‌تِک – همان جایی که قرن بیست‌ودوم را در مشت داشت – خاکستری بود. هیچ خورشیدی آن بالا نبود. سال‌ها بود که نور مصنوعی، تنها چیزی بود که خیابان‌ها را روشن می‌کرد.

شرکت‌ها دیگر نیازی به طلا، نفت یا حتی زمین نداشتند. کالای اصلی قرن جدید چیزی نامرئی اما حیاتی بود: رؤیا. خواب انسان‌ها در مزایده‌های دیجیتال فروخته می‌شد؛ بسته‌بندی می‌شد مثل دارو، مثل مواد مخدر. مردم با کارت‌های اعتباری‌شان، خوابِ پرواز، خوابِ عشق یا خوابِ یک روز بارانی را می‌خریدند. و آن‌هایی که پولی نداشتند، مجبور بودند رؤیاهای خودشان را بفروشند. وقتی بیدار می‌شدند، فقط یک پوچی تاریک در ذهنشان می‌ماند.

مهیار یکی از همان شورشی‌ها بود. جوانی با موهای ژولیده، نگاه خسته، و لب‌هایی که همیشه آماده نفرین کردن بودند. او خواب‌هایش را نفروخته بود. دست‌کم هنوز نه. و همین لجاجت، او را به یک هدف زنده برای پلیس رؤیاها تبدیل کرده بود.

دیوار پشت سرش صدای بوق کوتاهی داد. یک صفحه هولوگرافیک باز شد. تصویر زنی ظاهر شد: آریانا، هم‌قطار و شاید تنها دوستی که برایش مانده بود. چشم‌هایش سبز برقی می‌درخشیدند، انگار هنوز تکه‌ای از رؤیا درونش زنده بود.

– «مهیار، وقتشه. امشب آخرین مزایده‌ست. می‌خوان رؤیای دسته‌جمعی رو فعال کنن. می‌فهمی چی یعنی؟ یعنی تموم مردم شهر یک خواب مشترک ببینن، همون خوابی که شرکت‌ها براشون نوشتن.»

مهیار مشت‌هایش را گره کرد. در ذهنش تصاویری کوتاه پخش شد: بچه‌هایی که دیگر نمی‌خوابیدند، کارگرهایی که صبح‌ها مثل زامبی سر کار می‌رفتند، زن و مردی که در خیابان از بی‌خوابی روی زمین افتاده بودند.

– «این یعنی آخرین ذره آزادی هم نابود میشه.» صدایش زمخت و شکسته بود. «باید جلوی‌شونو بگیریم.»

آریانا لبخند تلخی زد: «ولی بهای آزادی، خودِ رؤیاست.»

مهیار می‌دانست. قلبش به تندی می‌تپید. آن‌ها نقشه‌ای داشتند، اما پایانش برای او از همان حالا روشن بود.

شب، وقتی نورهای نئون شهر به خون می‌مانستند، مهیار از پله‌های پوسیده یک ساختمان متروک پایین رفت. صدای دستگاه‌های ضبط خواب از زیرزمین می‌آمد. آنجا جایی بود که شورشی‌ها جمع می‌شدند. همه چشم‌ها خسته، همه ذهن‌ها پر از شکاف.

مهیار وارد شد. نگاه‌ها به سویش برگشت. کسی زمزمه کرد: «آخرین رؤیاپرداز.»

و در آن لحظه، فهمید که تقدیرش چیزی فراتر از خودش است. شهری که خوابش را فروخته بود، نیاز داشت کسی رؤیایش را قربانی کند.

فصل دوم: نقشه‌ای برای شکستن خواب مشترک

بادی که از تونل‌های تهویه می‌گذشت بوی فلز سوخته می‌داد. مهیار و آریانا از میان راهروهای زیرزمینی عبور کردند؛ لوله‌ها مثل رگ‌های آهنی از سقف آویزان بودند و زیر پاهاشان، کفِ سیمانی مثل استخوان سرد شهر می‌لرزید. زیرزمین پناهگاه نبود، بلکه دهانی بود که نفس‌های شهر را می‌بلعید و به بالا برمی‌گرداند؛ بازدمی از دود و تبلیغ.

در اتاق فرمان، چراغ‌ها کم‌سو بودند. روی دیوار، نقشه‌ای هولوگرافیک از کوروش‌تک می‌چرخید: حلقه‌های نئون، برج هلیکس، و آن نقطه‌ی مرکزی که مثل مردمکِ یک چشم تیره می‌درخشید؛ مرکز همگام‌سازی رؤیا. هر خط آبی در نقشه، کابل‌هایی بودند که خواب‌ها را جمع‌آوری و توزیع می‌کردند؛ مثل رودخانه‌هایی که به دریاچه‌ای تاریک ختم می‌شدند.

سهراب، مهندس خسته‌ای که انگشت‌هایش همیشه بوی لحیم می‌داد، جلوی کنسول ایستاده بود. لبانش خشک و ترک‌خورده بود، اما وقتی مهیار وارد شد، لبخند محوی روی صورتش نشست. «به‌موقع رسیدی. زمان‌بندی مزایده رو جلو انداختن. سه ساعت دیگه شلیک می‌کنن. اگه امشب فعال بشه، ذهن همه‌ی شهر به یک خواب مشترک قفل می‌شه.»

آریانا بی‌قرار انگشت‌هایش را روی میز ضرب گرفت: «بگو راه عبورش کجاست.»

سهراب دستکش‌های ضدالکتریسیته‌اش را پوشید و چند کلید را فشرد. تصویر سه‌بعدی برج هلیکس بزرگ شد. «ایناش. شریان اصلی، حلقه‌ی سیزدهِ برق، لایه‌ی پنجِ داده. برای ورود به همگام‌ساز باید یک فرستنده‌ی زنده داشته باشیم. ماشینی که توان پرتاب موجِ رؤیا را داشته باشه کافی نیست؛ باید یک ذهن انسانی روی موج سوار بشه تا الگوریتم مدل‌ساز نتونه ردش کنه.»

مهیار سر بلند کرد. از قبل می‌دانست قرار است به این نقطه برسند، مثل لحظه‌ای در خواب که می‌دانی قرار است سقوط کنی و با این حال قدم جلو می‌گذاری. «فرستنده‌ی زنده یعنی کسی باید خودش را در مدار خواب بیندازد.»

سهراب سر تکان داد: «کسی که رؤیایش هنوز فروخته نشده. کسی که الگوی رؤیایش پاک و دست‌نخورده باشد تا سیستم به‌عنوان سیگنال مرجع بپذیردش. از ما چند نفر، فقط تو این شرط رو داری.»

کلمه‌ها مثل میخ در ذهن مهیار فرو رفتند. خاطره‌ای از کودکی، از بوی نان تازه و صدای مادرش که قصه‌ی پروانه‌ها را آهسته می‌گفت، در گوشش پیچید؛ آن خاطره یکی از همان اندک رؤیاهایی بود که هنوز نفروخته بود. زیر لب گفت: «اگر من برم، برگشتی در کار نیست.»

آریانا نزدیک شد. چشمان سبزش در تاریکی می‌درخشیدند. «هیچ‌وقت برگشتی برای ما نبود، مهیار. فقط انتخاب‌هایی که دیر یا زود باید انجامشون می‌دادیم.»

نقشه دوباره چرخید. سهراب بخش دیگری از برج را بزرگ‌نمایی کرد. «این‌جا لابیرنتِ فایروال‌هاست. اما ما یک بذر داریم. اسمش رو گذاشتیم تخمِ بیدار. یک خوشه‌ی کوچک از الگوهای رؤیایی که فشرده شده؛ وقتی در مرکز همگام‌سازی کاشته بشه، شروع می‌کنه به شکستن همگونی خواب مشترک. هرکس بخوابه، به جای نسخه‌ی کارخانه‌ای، تَرَک‌هایی از رؤیای خودش را می‌بینه؛ زاویه‌ها عوض می‌شن، صداها می‌لرزن، صورت‌های آشنا از زیر پوسته‌ی تبلیغی بیرون میان. کافی‌ست ترک‌ها زیاد شوند تا سازه فروبپاشد.»

مهیار پرسید: «و تا وقتی فروبپاشه، موجِ من باید نگه‌دارنده‌ی این تخم باشه؟»

سهراب زمزمه کرد: «آره. باید روی موجِ اصلی معلق بمونی، تا الگو فرصت ریشه زدن پیدا کنه. ممکنه مدارِ خواب تو رو بکشه سمت خودش. ممکنه برنگردی.»

اتاق ساکت شد. صدای فن‌ها مثل خش‌خش شن‌ها در گوش می‌پیچید. مهیار دستانش را پشت گردن گذاشت و برای لحظه‌ای چشم بست. تاریکی پشت پلک‌ها، شبیه آسمانی بود که ستاره‌هایش را فروخته بودند.

آریانا سکوت را شکست: «قبل از رفتن، باید از خیابان عبور کنیم. پلیس رؤیاها مسیرهای زیرزمینی را اسکن می‌کنه. باید روی سطح حرکت کنیم تا گم شویم. لباس‌ها رو آماده کردم.»

لباس‌ها سیاه مات بودند، با دوخت‌های نامرئی و کدهای حرارتی که روی پوست می‌نشستند. مهیار آستین را بالا زد. روی ساعدش خطی باریک از زخم قدیمی بود؛ شبِ یورش پلیس، وقتی که مادرش را برای امضای فروشِ رؤیاهایش بردند و او نتوانست کاری کند.

سهراب گفت: «این کارتِ دسترسی. از یک مدیر بخش مصادره کردیم. تا لایه‌ی پنجم جواب می‌ده. بالاتر از اون، خودت باید راه باز کنی.»

آریانا دو ماسک نازکِ فیلتردار در دست گذاشت: «هوا روی پل‌های نئون سمیه. نفس کشیدن مثل قرض گرفتن از آینده‌ست.»

آن‌ها از اتاق خارج شدند. راهروها دراز و بی‌انتها به نظر می‌رسید. هر چراغی که از کنارشان می‌گذشت، مثل چشمِ سومی می‌دیدشان و بعد خاموش می‌شد. وقتی به پله‌های فلزی رسیدند، شهر زیر پایشان باز شد: خیابان‌هایی که از آگهی‌های معطر می‌درخشیدند، تابلوهایی که وعده‌ی «رویای بی‌درد» و «خوابِ تضمینیِ عشق» می‌دادند. مردم مثل سایه‌های شتابان حرکت می‌کردند؛ بعضی‌ها با چشم‌هایی براق از خریدِ تازه، بعضی‌ها با حدقه‌های خالی از فروشِ اخیر.

مهیار زیر لب گفت: «وقتی رؤیا پول شد، خواب هم قسط‌بندی شد.»

آریانا لبخندی بی‌لبخند زد: «و بیداری، جریمه‌ی دیرکرد.»

سه نفر از پلیس رؤیاها سر نبش ایستاده بودند. کلاه‌خودهایشان صفحه‌های شفافی داشت که داده‌ها رویش می‌لغزید. در دستشان باتوم‌هایی بود که به امواج مغزی واکنش نشان می‌دادند. هر کس بیشتر رویا می‌دید، بیشتر حساس بود؛ و دستگیر کردنش راحت‌تر.

سهراب زیر نور یک تابلو ایستاد و با انگشت روی هوا نوشت. کُدی که نوشت، نور آگهی را خم کرد و سایه‌ای عمیق‌تر ساخت. «از وسطش رد شین. سی ثانیه کور می‌شن.»

آن‌ها لغزیدند و از میان سایه عبور کردند. صدای شهر مثل آب از رویشان رد شد. مهیار در دلش نام مادرش را تکرار کرد. هر قدمش شبیه کوبیدن بر استخوان‌های خودش بود.

به ورودی برج هلیکس که رسیدند، دمای هوا پایین افتاد. برج مثل صدفی شیشه‌ای بود که لایه‌لایه دور هسته‌ای سیاه می‌پیچید. نگهبان‌ها پشت باجه‌های نورانی نشسته بودند و دستگاهِ تطبیق، روی پیشانی هرکس الگوی خوابش را می‌خواند. کارتِ سهراب از گیت عبور کرد. یک چراغ سبز شد. نفر دوم، آریانا، سرفه‌ای کرد و نگاهش را پایین انداخت؛ دستگاه لحظه‌ای مکث کرد، بعد عبور داد. نوبت مهیار بود.

وقتی کارت را نزدیک برد، دستگاه لرزید. موج‌های باریکِ نور روی صفحه رقصیدند. بدون سابقه‌ی فروش. جمله‌ای که کمتر دیده می‌شد؛ مثل پرنده‌ای در آسمانِ گازگرفته. نگهبان ابرو بالا انداخت اما قبل از آن‌که چیزی بپرسد، سهراب با بی‌حوصله‌ترین لحن ممکن گفت: «یک مورد تحقیقاتی‌ه. پروژه‌ی مستندسازی الگوهای ناب. مدیر ارشد امضا داده.» و روی هوا امضایی هولوگرافیک نشان داد. نگهبان چشم چرخاند و اجازه‌ی عبور داد.

درون برج سرد بود. صداها خفه می‌شدند، انگار هوا هم دستور سکوت گرفته بود. آسانسور آن‌ها را مثل گلوله‌ای بی‌صدا به لایه‌ی پنجم پرتاب کرد. در باز شد و راهرویی مسطح با کفِ شیشه‌ای زیر پایشان ظاهر شد. زیر کف، انبوهی از کابل‌ها مثل کرم‌های نورانی می‌لولیدند.

سهراب به سمت اتاق همگام‌سازی فرعی رفت. «اینجا اولین نقطه‌ی تزریقِ تخمِ بیداره. از این‌جا می‌تونیم به هسته‌ی مرکزی تونل بزنیم.»

آریانا به کنسول خم شد. «فایروال‌هاش زنده‌ست. هر الگویی رو که از بیرون بیاد به عنوان تب‌وتاب مغزی تلقی می‌کنه و می‌سوزونه.»

مهیار آرام گفت: «برای همین باید بشم فرستنده. باید وانمود کنیم که این الگویی از درون خود سیستمِ انسانی منه.»

سهراب دستگاهِ کوچک و زمختی را از کیفش بیرون کشید؛ شبیه یک بذر فلزی با شیارهایی که نور کم‌سو ازشان بیرون می‌زد. «وقتی اینو روی شقیقه‌ات می‌چسبونم، شروع می‌کنه به هم‌نوا شدن با موج‌های مغزت. وقتی به سقف اتاق همگام‌سازی نزدیک بشی، موج رو سوارِ کانال مرکزی می‌کنیم. از اون لحظه، زمان علیه ما می‌دوه.»

آریانا دستش را روی دست مهیار گذاشت. «اگه دیدم داری سقوط می‌کنی، می‌کشمَت بیرون.»

مهیار خندید؛ خنده‌ای بی‌صدا و شکسته. «تو که می‌دونی من از قبل سقوط کرده‌م.»

درِ اتاق با صدای نرمِ آهن روی آهن باز شد. فضایی سفید، بی‌پنجره، با صندلی‌ای که مثل تخت بیمارستان بود. سقف شکاف باریکی داشت که نور از آن مثل تیغ روی صورت‌ها می‌افتاد. مهیار نشست. بذرِ فلزی روی شقیقه‌اش نشست و سردی‌اش تا استخوان رفت. سهراب شمارشی آغاز کرد: «سه… دو… یک… هماهنگی.»

جهان دور شد. صدای فن‌ها به صدای موج دریا بدل شد. چشم‌بسته، شهر را از بالا دید؛ مزارعی از پنجره‌ها، رودخانه‌هایی از چراغ، جمعیتی که مثل دانه‌های شن تکان می‌خوردند. و پشت همه‌ی آن‌ها، چیزی می‌لرزید: آوایی که به زبانِ هیچ انسانی نبود، الگوریتمی که نفس می‌کشید.

صدای آریانا را از دور شنید: «مهیار، اگه می‌تونی مسیر دوم رو بگیر. مسیر اول شلوغه.»

او سُر خورد. مثل کسی که در خواب می‌دود اما پاهایش در گل گیر کرده باشد. تصویر مادرش از میان مه غلتید: «وقتی خواب بُریده می‌شه، عزیزم، پروانه‌ها راه خانه را گم می‌کنند.»

بذرِ بیدار شروع کرد به تپیدن. هر تپش، موجی نازک می‌فرستاد که از سقف عبور می‌کرد و به شریان‌های برج می‌ریخت. سهراب زیر لب: «داریم وارد کانال مرکزی می‌شیم… حالا… حالا… قفل شد!»

هوا ناگهان سنگین شد. چراغ‌های هشدار، بی‌صدا سرخ شدند. فایروال‌ها بوی شکار را فهمیده بودند. خطوط امنیتی مثل مارهایی از نور دورِ موج پیچیدند.

آریانا فریاد زد: «مهیار، باید شکل رؤیات رو عوض کنی. اونا دنبال الگوی ثابت می‌گردن. چیزی رو تصور کن که هر ثانیه پوست می‌اندازه.»

مهیار تلاش کرد. در ذهنش از کوه به دریا، از جنگل به کویر رفت. خودش را به شکل‌های گوناگون تصور کرد؛ پرنده‌ای که در دود پر می‌زند، ماهی‌ای که در آینه شنا می‌کند، کودکی که زیر باران می‌خندد. موج لکنت گرفت، بعد نرم شد. مارهای نور عقب نشستند. سهراب نفس راحتی کشید: «خوبه… خوبه… داریم نزدیک می‌شیم به هسته‌ی همگام‌ساز.»

در همان لحظه، درِ اتاق با ضربه‌ای خفه باز شد. دو پلیس رؤیاها، مثل دو سایه‌ی سنگی، وارد شدند. باتوم‌هایشان سیاه و بی‌نور بود، اما در نوکش جرقه‌هایی ریز می‌زد. یکی‌شان گفت: «پروتکلِ مستقل؟ اجازه‌ی ورود کی داده؟»

آریانا جلو رفت، دست‌ها را بالا گرفت تا توجه‌شان را از مهیار بردارد. «ما تیم پایشیم. سیستم دیروز افت نرخ همگونی داشته. داریم رفعش می‌کنیم.»

پلیس اول پوزخند زد: «افت؟ مزایده‌ی امشب؟ چطور جرأت کردین بدون برگه‌ی مهرشده این‌جا بیاین؟»

مهیار سعی کرد صدایی از دهانش دربیاید اما موجِ خواب گلویش را گرفته بود. سهراب آرام، بی‌آن‌که نگاهش را از کنسول بردارد، انگشت بر دکمه‌ای گذاشت. نورِ اتاق یک لحظه محور عوض کرد؛ سایه‌ها دراز شدند و نمودارها به هم خوردند.

آریانا گفت: «برگه رو همین الان می‌گیرین.» و در همان لحظه، به سمت چپ خم شد؛ پلیس به‌غریزه نگاهش را دنبال کرد. سهراب دکمه‌ی دوم را فشار داد. میدانِ ضعیفی از اختلال حسی پخش شد؛ یک ثانیه، دو ثانیه… کافی نبود، اما همان شکاف کوچک چیزی را ممکن کرد.

مهیار احساس کرد که موج سر می‌خورد و از باتوم‌های پلیس رد می‌شود. جهان آبی شد و در آبی، رگه‌هایی از سیاه. صدای مادرش در گوش: «بیدار شو، پسرم. پروانه‌ها منتظرند.»

وقتی به خودش آمد، فهمید که دیگر در اتاق نیست؛ یا دست‌کم ذهنش نبود. داخلِ کانال مرکزی بود. جایی که خواب مشترک مثل یک اقیانوس مصنوعی موج می‌زد. بالای سرش آسمانی از شبکه‌ها، زیر پایش خلأی که در آن خاطرات مردم مثل ماهی‌های نقره‌ای می‌درخشیدند. تخمِ بیدار مثل ستاره‌ای کوچک کنار قلبش می‌تپید.

از بیرون، صدای دورِ سهراب: «ده ثانیه تا مزایده‌ی پیش‌درآمد… نه… هشت…»

آریانا: «زنده‌ای، مهیار؟»

او یک کلمه گفت که نمی‌دانست بلند گفته یا در ذهن: «بله.»

موجِ اصلی از دور می‌آمد؛ چیزی شبیه نعره‌ی بی‌صدا. اگر به آن کوبیده می‌شد، همگونی شهر کامل می‌شد و همه در خوابی واحد فرومی‌رفتند. مهیار باید تخم را در شکمِ آن موج می‌کاشت؛ باید قلبِ هیولا را وادار می‌کرد به دیدنِ ترک‌های خودش.

او دست در سینه‌ی خود برد – در ذهن – و ستاره‌ی کوچک را بیرون آورد. نورش به رنگ خاطرات کودکی بود، بوی نان و صدای باران. و همان‌جا، بین شبکه‌ها و خلأ، فهمید که قیمت این کاشتن چیست: هرچه تخم عمیق‌تر ریشه می‌کرد، ریشه‌های شخصیِ او سست‌تر می‌شد. خاطراتِ خودش، به عنوان سوختِ بیداریِ دیگران.

صدای شمارش از بیرون نزدیک بود: «سه… دو… یک…»

مهیار به سمت موج رفت. هیولا دهان باز کرد، دهانی از پیکسل‌های درخشان و وعده‌های شیرین. او ستاره را رها کرد.

لحظه‌ای بعد، برج هلیکس تکان خورد؛ نه در سنگ و شیشه، که در خواب و داده. نمودارها جهش کردند، آژیرها به زوزه درآمدند. تخمِ بیدار در شکم موج فرو رفت و تپید.

پلیس‌ها به خود آمدند. آریانا هنوز میان‌شان بود؛ سهراب، عرق‌ریزان، دنبال راهی برای قفل کردن درها می‌گشت. در فهرست سامانه‌ها، اسمِ مهیار مثل شهابی کوتاه روشن شد: فرستنده‌ی زنده: فعال.

و شهر – برای اولین بار بعد از سال‌ها – نفس را بالاتر از نئون کشید.

اما بهای این نفس، هنوز پرداخت نشده بود.

آریانا به سمت مهیار برگشت، اما آن‌چه دید فقط بدنِ او بود روی تخت؛ چهره‌ای آرام و دور، مثل صورت کسی که در اعماق دریا شنا می‌کند و دیگر به سطح فکر نمی‌کند. او زیر لب گفت: «برگرد… هنوز نوبتِ فصل سوم نرسیده.» و این جمله را شاید خودش هم نفهمید که برای چه کسی می‌گوید: برای او، یا برای شهری که تازه بیدار شدن را یاد گرفته بود.

فصل سوم: ترک‌های رویای واحد

شهر از نیمه‌شب به بعد دیگر مثل قبل نبود. برج‌های نئون هنوز می‌درخشیدند، اما زیر پوستشان لرزشی تازه جریان داشت؛ مثل شیشه‌ای که ترک‌های ریز گرفته باشد. آدم‌ها در خیابان‌ها می‌لرزیدند، بعضی میان خواب و بیداری گیج می‌زدند، بعضی ناگهان می‌نشستند و به گریه می‌افتادند، بی‌آن‌که بفهمند چرا. سیستم رؤیای واحد هنوز فعال بود، اما دیگر یکدست و صاف نبود. تخم بیدار شکاف انداخته بود.

مهیار، آن‌سوی این جهان، میان کانال مرکزی سرگردان بود. بدنش روی تخت فلزی برج هلیکس آرام افتاده بود، اما ذهنش در اقیانوس خواب‌ها شناور بود. هر بار که موجی از رؤیای مشترک به سمتش می‌آمد، او با تکه‌ای از خاطرات خودش سد می‌ساخت: صدای خنده‌ی پدر، بوی نان گرم، یک غروب بارانی در کوچه‌ی قدیمی. و هر بار که این خاطره‌ها را خرج می‌کرد، حس می‌کرد چیزی از او کم می‌شود؛ مثل شمعی که خودش را می‌سوزاند تا اطراف را روشن کند.

مقاومت در برج

در اتاق همگام‌سازی، آریانا به‌سختی جلوی پلیس‌های رؤیاها را گرفته بود. یکی از مأموران، زنی با چشم‌های مکانیکی، باتومش را به‌سمت سهراب نشانه رفت. «این پروژه‌ی آزمایشی نیست. شما در حال خرابکاری هستید.»

سهراب با دستان لرزان اما محکم روی کنسول تایپ کرد. «خرابکاری؟ نه. دارم حقیقت رو به سیستم تزریق می‌کنم. چیزی که شما سال‌ها از مردم دزدیدین.»

پلیس به جلو خیز برداشت، اما آریانا در میان راه ایستاد. چشمان سبزش برق زد. «اگه بهش نزدیک بشین، موج فرو می‌ریزه. و اون وقت نه شما خواب خواهید داشت، نه شهر.»

لحظه‌ای سکوت برقرار شد. مأموران تردید کردند. چون درست بود: فرستنده‌ی زنده اگر قطع می‌شد، موج فرو می‌ریخت و سیستم ناپایدار می‌شد. و شرکتی که رویای واحد را می‌فروخت، نمی‌توانست آشوبِ ناگهانی را تحمل کند.

مهیار و اقیانوس تاریک

در کانال مرکزی، مهیار با چیزی بزرگ‌تر از خودش روبه‌رو شد. هیولایی از داده، شکلی بی‌مرز با هزاران صورت. صورت‌هایی که مدام تغییر می‌کردند: چهره‌ی مادرش، بعد مدیران شرکت، بعد کودکان بی‌خواب. هر صورت زمزمه می‌کرد: «رؤیاهاتو بده، در عوض آرامش می‌گیری.»

مهیار فریاد زد: «آرامش؟ شما فقط سکوت مرده می‌فروشین!»

هیولا موجی به‌سمتش کوبید. مهیار پرت شد. برای لحظه‌ای احساس کرد دارد غرق می‌شود. اما تخم بیدار درون سینه‌اش هنوز می‌تپید. نورش کم‌جان شده بود، اما زنده بود. او خاطره‌ای دیگر فدا کرد: آخرین شب کنار دوستانش، وقتی در پشت‌بام آهنگی قدیمی می‌خواندند. نور بذر دوباره قوی شد و موج را عقب زد.

ترک‌ها در ذهن مردم

در سطح شهر، مردم چیزهایی متفاوت تجربه می‌کردند. زنی در خواب دید که در مزرعه‌ای پر از گل می‌دود، چیزی که سال‌ها پیش فروخته بود. پیرمردی ناگهان در خوابِ کارخانه، صورت همسر از دست‌رفته‌اش را دید. بچه‌ها برای نخستین بار بدون قرص خوابیدند و خواب‌های آشفته اما واقعی دیدند. ترک‌های کوچک در رؤیای واحد، به شکوفه‌های شخصی بدل می‌شد.

آریانا از پشت شیشه برج به خیابان نگاه کرد. «مهیار داره می‌جنگه. ببین… شهر داره بیدار می‌شه.»

سهراب دندان‌هایش را به هم فشرد. «اما هر چه بیشتر بجنگه، خودش کمتر می‌شه.»

وسوسه‌ی تسلیم

هیولا لحظه‌ای آرام شد. صدایش نرم‌تر شد. «مهیار… می‌تونی قهرمان باشی. بذار بذر خاموش شه. در عوض، ما رویایی می‌سازیم فقط برای تو. هیچ‌کس مزاحمت نمی‌شه. هیچ پلیسی دنبالت نمیاد. فقط آرامش و بی‌دردی.»

مهیار مکث کرد. برای لحظه‌ای، وسوسه شد. خوابِ بی‌درد؟ رؤیای تضمینیِ عشق؟ همه‌ی آن‌چه مردم می‌خواستند، حالا به او پیشنهاد می‌شد.

اما صدایی درونش برخاست؛ صدای مادرش: «آزادی، حتی اگر در خواب باشه، ارزش درد کشیدن داره.»

مهیار دندان روی هم فشرد. «نه. من قهرمان شما نمی‌شم. من بیداری مردمم رو می‌خوام.»

او آخرین خاطره‌ی عزیزش را برداشت: تصویر کودکی‌اش وقتی اولین بار پروانه‌ای را در دست گرفت. و همان را در بذر دمید. نور آن‌قدر شدید شد که کانال مرکزی لرزید.

هیولا جیغ کشید. صورت‌هایش فرو ریختند. موجی عظیم ترک برداشت.

آشوب در شهر

در خیابان‌ها، صفحه‌های تبلیغاتی از کار افتادند. مردم از خواب‌های مصنوعی بیرون پریدند. برخی گریه می‌کردند، برخی می‌خندیدند، برخی فقط به آسمان خاکستری نگاه می‌کردند و حس می‌کردند بوی باران می‌آید، هرچند بارانی در کار نبود.

پلیس‌ها گیج شدند. یکی از آن‌ها به همکارش گفت: «چرا… چرا خواب مادرم یادم اومد؟» دیگری باتومش را انداخت و فقط به دست‌هایش خیره ماند.

آریانا از فرصت استفاده کرد، مأموران را خلع سلاح کرد و سهراب را همراه خود کشید. «باید بریم سراغ هسته. مهیار تنهاست.»

سقوط در اعماق

مهیار می‌دانست بذر در حال ریشه زدن است. اما هر ریشه‌ای که می‌دوانْد، بخشی از او را می‌بلعید. خاطره‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شدند. او نام دوستانش را فراموش کرد. صورت مادرش محو شد. حتی صدای خودش را به سختی می‌شناخت.

اما در همان تاریکی، فهمید که این بهای آزادی است. اگر خودش خالی شود، شاید هزاران نفر دیگر پر شوند.

نور بذر اکنون مثل خورشیدی کوچک در اقیانوس می‌درخشید. ترک‌ها در موج مشترک آن‌قدر زیاد شدند که دیگر هیچ قدرتی نمی‌توانست آن‌ها را ببندد.

مهیار آرام زمزمه کرد: «رؤیاها، برای همه… نه برای فروش.»

و با آخرین تپش، خودش را به قلب هیولا پرتاب کرد.

فصل چهارم: روشنایی در تاریکی

صدای انفجارِ بی‌صدا از درون برج هلیکس برخاست. مثل این‌که چیزی نه در شیشه و فولاد، بلکه در مغزهای هزاران انسان ترک برداشته باشد. نورها لرزیدند، صفحه‌های تبلیغاتی خاموش شدند و برای نخستین بار پس از سال‌ها، شهر در سکوتی واقعی فرو رفت. نه سکوتِ تحمیلیِ رؤیای کارخانه‌ای، بلکه سکوتی که از نفس‌های هزاران بیدار آمده بود.

بیداری مردم

در خیابان‌های کوروش‌تک، مردم هراسان به یکدیگر نگاه می‌کردند. زنی ناگهان گریست، چون خواب کودکِ از دست‌رفته‌اش را دیده بود. پیرمردی لبخند زد، چون برای اولین بار توانسته بود مزه‌ی باران را در رؤیا حس کند. بچه‌ها، بی‌آنکه به قرص‌ها نیاز داشته باشند، خواب‌های خودشان را تجربه کردند: رنگین‌کمان‌هایی ناتمام، دوندگی در کوچه‌ها، بازی‌های پر از خنده.

شهر در میان آشوبی عجیب بود. پلیس‌ها که برای کنترل خواب برنامه‌ریزی شده بودند، حالا خودشان درگیرِ رؤیاهای ناخواسته شده بودند. بعضی کلاه‌خودها را برداشتند، گیج و درمانده، بعضی فریاد زدند، چون سال‌ها بود خاطره‌ای شخصی ندیده بودند.

آریانا و سهراب، در طبقه‌ی پنجم برج، به این منظره نگاه می‌کردند. آریانا زمزمه کرد: «موفق شد. مهیار تونست بذر رو بکاره.»

سهراب با چشمانی پر از اشک گفت: «ولی ببین… بدنش هنوز اینجاست. اما خودش…»

آخرین رؤیای مهیار

مهیار دیگر در کانال مرکزی نبود. او در جایی میان تاریکی و نور شناور بود، جایی که نه داده بود و نه واقعیت. بذر بیدار حالا از قلبش بیرون زده بود، شاخه‌های نورانی‌اش مثل ریشه‌هایی در سراسر شهر گسترده شده بودند. هر شاخه به ذهنی وصل می‌شد، هر نور خاطره‌ای تازه به کسی برمی‌گرداند.

اما خود مهیار داشت تهی می‌شد. نام‌ها، صورت‌ها، حتی صدای خنده‌اش در گوشش محو می‌شدند. تنها چیزی که باقی مانده بود، یک حس عمیق: حس پرواز. رؤیایی که هیچ‌وقت نفروخته بود. همان رؤیای کودکی‌اش که با پروانه‌ها دویده بود.

او در دل تاریکی گفت: «این آخرین رؤیای من باشه. آزادی برای همه، حتی اگر من فراموش بشم.»

قربانی و امید

در جهان بیرون، بدن مهیار آرام بود. چشمانش بسته، لب‌هایش اندکی لبخند داشتند، انگار خوابیده بود. اما دستگاه‌ها نشان می‌دادند امواج مغزی‌اش دیگر در مدار معمول نیستند. او حالا بخشی از بذر شده بود. بخشی از ترک‌های آزادی.

آریانا بر کنارش نشست. دستش را گرفت و سرش را خم کرد. زمزمه کرد: «تو رو فراموش نمی‌کنیم. حتی اگر خودت فراموش شده باشی.»

سهراب کنسول را خاموش کرد. صدایش آرام اما محکم بود: «سیستم دیگه هرگز مثل قبل نمی‌شه. رؤیاها حالا آزاد شدن. شرکت‌ها نمی‌تونن همه رو در یک خواب زندانی کنن.»

سپیده‌ای تازه

سحرگاه، خورشید مصنوعی که سال‌هاست برنامه‌ریزی شده بود تا فقط نور ثابت بتاباند، ناگهان رنگ گرفت. کسی نمی‌دانست چطور؛ شاید نتیجه‌ی اختلال در شبکه‌ها بود، شاید انعکاس بذر در ذهن جمعی. اما مردم در خیابان‌ها سر بلند کردند و برای اولین بار پس از دهه‌ها، طلوعی شبیه طلوع واقعی دیدند: رنگ‌های نارنجی و صورتی روی آسمان خاکستری.

کودکی دست پدرش را گرفت و گفت: «بابا، این خواب نیست، نه؟»
پدر با اشک در چشمانش گفت: «نه، پسرم. این بیداریه.»

یاد و جاودانگی

آریانا روی پشت‌بام برج ایستاد. شهر زیر پایش پر از صدا و رنگ شده بود. مردم می‌خندیدند، گریه می‌کردند، می‌دویدند. هرکس رؤیای خودش را دوباره به دست آورده بود.

او به آسمان نگاه کرد و آرام زمزمه کرد: «مهیار… تو شدی رؤیای همه‌ی ما.»

و در آن لحظه، حس کرد پروانه‌ای از کنار صورتش گذشت. پروانه‌ای کوچک، روشن، که در آفتاب تازه‌طلوع رقصید.

پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *