وبلاگ
آخرین بذر زمین امیدی در دل تاریکی

رمانک علمیتخیلی «آخرین بذر زمین»
Table of Contents
بخش ۱ – فصل اول: زمین سوخته
باد خشک بیابان، مثل چاقویی کند اما بیامان، گونههایم را میبُرد. نفسکشیدن در این هوا، انگار فروبردن خاکستر بود. گرد و خاک تلخی روی لبهایم مینشست و هر بار که زبانم را روی آنها میکشیدم، طعم نمک و خاک مرگ را حس میکردم. چشمهایم، هرچند سبز بودند، اما مثل شیشهای ترکخورده زیر نور خورشید، دیگر براق نمیزدند. در آنها نه شادابی جوانی، بلکه انعکاس سالهای خشکی و نابودی موج میزد.
سال ۲۳۰۰ بود. زمینی که روزگاری پر از زندگی بود، حالا بیابانی بود که تا بینهایت کشیده شده بود. هر جا چشم میچرخاندی، شن داغ بود و آسمانی خاکستری که خورشید را پشت پردهای دائمی از غبار پنهان میکرد. گاهی باد، خاطرهای از جنگلهای قدیم را با خود میآورد؛ یا شاید فقط خیالی بود که ذهنم از میان روایات قدیمی ساخته بود.
من، نیلا، نوزده ساله، دختری با چشمانی سبز و قلبی که هنوز تسلیم نشده بود. مادر همیشه میگفت: «این چشمها شبیه درختاناند؛ سبزیشان یادگار جنگلهای از دسترفته است.» شاید برای همین هیچوقت نتوانستم دست از رویا بردارم.
کلونی ما کوچک بود؛ چند خانه فلزی زنگزده که کنار یکدیگر به هم تکیه داده بودند. سایههایی ضعیف در برابر خورشید بیرحم. مردمان کلونی دیگر چیزی به نام رؤیا نداشتند. تمام زندگیشان در دو واژه خلاصه میشد: بقا و معامله. هر روز به دنبال قطرهای آب، تکهای غذا، یا شیئی که بتوانند با کاروانهای عبوری عوض کنند. هیچکس به آینده فکر نمیکرد. آینده برایشان افسانهای قدیمی بود.
اما من… من نمیتوانستم فقط به زندهماندن راضی شوم. در درونم جرقهای بود، کوچک اما خاموشنشدنی. هر شب، وقتی همه در کلونی به خواب میرفتند، از میان خرابهها بیرون میزدم و به آسمان نگاه میکردم. ستارهها هنوز همانطور بودند؛ شاید کمی کمرنگتر، اما هنوز در دل تاریکی میدرخشیدند. همانجا، زیر سقف بیانتها، با خود عهد کرده بودم: روزی زمین دوباره سبز خواهد شد.
پدرم سالها پیش برای یافتن آب از کلونی بیرون رفت و هرگز بازنگشت. مادر بارها گفت: «شاید در میان شنها دفن شد، شاید در دست شکارچیان بذر جان داد.» اما من همیشه باور داشتم او هنوز زنده است، جایی دور، شاید در جستوجوی همان چیزی که من حالا به دنبالش هستم. مادر، با سینهای پر از سرفههای خشک، حالا تنها یادگار روزهای سبز را در خود داشت. نگاهش پر از شکست بود.
روزی که به دنیا آمدم، مادر گفت: «تو فرزند آسمان سبزی هستی که دیگر وجود ندارد.» او هر بار در چشمانم دنبال همان رنگ سبزی میگشت که درختان داشتند. میگفت چشمهایم مثل پنجرهای است به روزهایی که زمین نفس میکشید. و من بارها با خود فکر میکردم: اگر واقعاً چنین باشد، شاید رسالتی روی دوشم باشد.
چند هفته پیش، پیرمردی دورهگرد به کلونی آمد. قامتش خمیده، ریشش سپید و نگاهش مثل افق بیانتها بود. وقتی فهمید اسمم نیلاست و چشمهایم سبزند، به آرامی در گوشم زمزمه کرد:
– دختر سبزچشم… شنیدهام هنوز بذرهایی در پناهگاه شمالی وجود دارد. یکیشان آخرین بذر درخت است.
قلبم از جا کنده شد. آخرین بذر؟ چیزی که همه آن را افسانه میدانستند؟ آن شب تا صبح نخوابیدم. تصویر درختی بلند با برگهایی سبز در ذهنم جان گرفت. سایهای که بر زمین میافتاد و کودکی که زیرش میخندید. شاید همه خیال بود، اما مگر امید چیزی جز همین خیالهاست؟
صبح روز بعد، به بازار کلونی رفتم. میان هیاهو، رادن را دیدم؛ مردی که زمانی سرباز ارتش بود و حالا بهعنوان راهنمای بیابان شناخته میشد. آرام گفتم:
– رادن، من باید راهی برای رسیدن به شمال پیدا کنم.
او با خندهای تلخ گفت:
– شمال؟ آنجا فقط مرگ است. شنهایش دهانت را پر میکند قبل از اینکه نفس بکشی. دختری مثل تو باید خوششانس باشد که همینجا زنده مانده.
محکم نگاهش کردم:
– من به دنبال چیزی میروم که ارزش مردن داشته باشد.
لحظهای در سکوت به من خیره شد. بعد، تکهای نقشه پاره از جیبش بیرون آورد و جلوی پایم انداخت.
– این تنها چیزی است که دارم. اگر رفتی و برنگشتی، تقصیر من نیست.
نقشه را برداشتم. خطوطی کجومعوج و علامتی قرمز روی آن بود: «پناهگاه ۷». همان نقطهای که پیرمرد از آن گفته بود.
وقتی به خانه برگشتم، مادرم خواب بود. کنار تختش نشستم، دست لرزانش را گرفتم و آرام در گوشش گفتم:
– مادر… قول میدهم روزی سایهی درختی سبز روی تو بیفتد.
اشک بیصدا از گوشهی چشمم لغزید. شاید این آخرین باری بود که او را میدیدم.
شب، وقتی کلونی در سکوت فرو رفت، وسایلم را جمع کردم: قمقمهای کوچک، چاقویی زنگزده، نقشه و قلبی پر از امید. در را آرام بستم و قدم در تاریکی گذاشتم.
راهی که پیش رو داشتم پر از خطر بود: دزدهای بیابان، شکارچیان بذر، و بیرحمی طبیعتی که سالهاست چیزی جز مرگ به ما نداده. اما من میدانستم باید بروم. چون اگر حتی یک بذر باقی مانده باشد، ارزشش بیشتر از همه ترسها و مرگهاست.
هر قدمی که از کلونی دور میشدم، قلبم تندتر میزد. آسمان پر از ستاره بود. در دل تاریکی، زیر آن سقف بیانتها، با خودم زمزمه کردم:
– من، نیلا، دختر سبزچشم، آخرین امید زمین را نجات خواهم داد.
بخش ۲ – فصل دوم: مأموریت پنهانی
سه روز از زمانی که کلونی را ترک کردم گذشته بود. روزهایی که هر ثانیهاش به اندازهی یک عمر طولانی میشد. شنهای بیپایان، خورشیدی که بیامان میکوبید، و آسمانی خاکستری که هیچ نشانی از باران نداشت. هر قدمی که برمیداشتم، به من یادآوری میکرد که زمین دیگر خانهای برای زندگی نیست؛ فقط گوری بزرگ برای نسل انسانهاست.
قمقمهی کوچک من تنها همراه وفادارم بود. جرعههای کمیاب آب مثل گنج بودند. هر بار که قطرهای روی زبانم میلغزید، به یاد تمام کسانی میافتادم که در بیابان جان دادهاند. میدانستم اگر احتیاط نکنم، من هم یکی از همانها خواهم بود.
شب سوم، وقتی در سایهی لاشهی یک اتوبوس زنگزده پناه گرفته بودم، صدای غرش موتورهایی در دوردست بلند شد. به سرعت پشت تپهای از شن خزیدم. گردوغبار در افق بالا رفت و قلبم به شدت میتپید. وقتی نزدیکتر شدند، توانستم آنها را ببینم: کاروانی از شکارچیان بذر.
ماشینهای غولآسا با بدنههایی زنگزده و پرچمهای سیاه. مردانی با ماسکهای زنگخورده و چشمانی بیرحم. آنها مثل سایههای مرگ حرکت میکردند. شنیده بودم هر جا بویی از امید بلند شود، آنها میرسند و همهچیز را نابود میکنند. بذر، برای آنها خطری بود که باید از بین میرفت.
اگر مرا میدیدند، همهچیز تمام میشد. نفسهایم را حبس کردم تا زمانی که صدای موتور دورتر شد. گردوغبار آرام نشست، اما دلم هنوز میلرزید. حالا مطمئن بودم: من تنها کسی نیستم که دنبال بذر میرود. باید سریعتر باشم، چون اگر آنها زودتر به پناهگاه برسند، آخرین امید هم نابود خواهد شد.
فردای آن روز وارد منطقهای شدم که روی نقشه به نام «دشت سایهها» مشخص شده بود. گفته بودند زمانی جنگلی انبوه بوده؛ جایی پر از درختان سر به فلک کشیده و رودهایی پرآب. اما حالا فقط زمین سوختهای بود که تنههای خشکیده مثل دستهایی از خاک بیرون زده بودند. سکوت آنجا سنگینتر از هر جای دیگری بود.
قدمهایم میان خاکسترها صدایی شبیه خرد شدن استخوان میداد. ناگهان صدای زمزمهای شنیدم. سریع پشت تنهای سوخته خم شدم. سه نوجوان بودند؛ شبیه خودم، اما با چشمانی خالی از رؤیا. یکیشان خنجری زنگزده در دست داشت.
یکی از آنها گفت:
– شنیدید؟ شکارچیها دنبال یه دختر سبزچشم میگردن. اگه کسی پیداش کنه، پاداش بزرگی میگیره.
نفس در سینهام حبس شد. پس خبر سفرم به بیرون درز کرده بود. حالا همهجا دشمن بود. اگر اینها مرا میدیدند، بیشک تحویلم میدادند. صبر کردم تا رد شدند. قلبم مثل طبل میکوبید
غروب به خرابهای رسیدم. دیواری نیمهفروریخته با نوشتهای با اسپری: «آینده مال کسی است که هنوز رؤیا دارد.» برای لحظهای حس کردم کسی سالها پیش این جمله را برای من نوشته. همانجا نشستم و زانوهایم را در آغوش گرفتم. به یاد پدر افتادم. صدایش در گوشم زنده شد: «اگر گم شدی، همیشه به دنبال باد برو. باد راه را بلد است.»
شب را همانجا ماندم. اما نیمهشب صدایی از بیرون آمد: صدای پاهای سنگین و نفسهای خشن. از سوراخ دیوار نگاه کردم. یکی از شکارچیان بود؛ قدی بلند با ماسکی آهنی روی صورت و چراغ قوهای که اطراف را میکاوید.
عرقم سرد شد. اگر همانجا میماندم، پیدایم میکرد. آرام از شکاف دیگر خرابه بیرون خزیدم. اما شن زیر پایم صدا داد. شکارچی برگشت. چراغ روی صورتم افتاد.
– ایست!
صدایش مثل رعد در بیابان پیچید. من دویدم. شن زیر پاهایم لغزید. صدای شلیک در پشت سرم آمد. گلولهای در شن فرو رفت. قلبم به شدت میتپید. فقط یک فکر داشتم: «بذر… باید بذر را پیدا کنم.»
دویدم تا جایی که دیگر صدای قدمهایش خاموش شد. زانوهایم لرزیدند و روی زمین افتادم. آسمان پر از ستاره بود. در میان نفسهای بریده، زمزمه کردم:
– هنوز زندهام. هنوز امیدی هست.
فردا صبح، دهانهی غاری بزرگ پیدا کردم. روی نقشه نقطهای قرمز بود. باید همان پناهگاه ۷ باشد. داخل غار، بوی رطوبت و خزه میآمد. عجیب بود؛ در جایی که همهچیز خشک و مرده بود، اینجا بوی زندگی میداد.
چراغ قوهام را روشن کردم. دیوارها پر از علامتهای قدیمی بودند؛ نمادهایی که نمیفهمیدم اما حس میکردم نوعی هشدار یا راهنما هستند. هرچه پیشتر میرفتم، غار تاریکتر و مرطوبتر میشد. در عمق غار، اتاقکی فلزی بود. درون آن محفظهای شیشهای دیدم.
قلبم از تپش ایستاد. داخل محفظه، جعبهای فلزی بود. روی بدنهاش نماد درختی سبز حک شده بود. زانو زدم. اشک در چشمانم جمع شد. این همان چیزی بود که دنبالش بودم: آخرین بذر.
اما درست وقتی دستم به سمت محفظه رفت، صدایی از پشت سر آمد:
– بالاخره پیدات کردم، دختر سبزچشم.
چراغ قوه روی صورتم افتاد. شکارچی ماسکآهنی در ورودی اتاق ایستاده بود.
صدایش مثل خنجری در تاریکی پیچید:
– جعبه رو بده. امید خطرناکترین سلاح دنیاست.
من بیحرکت ماندم. انگشتانم روی محفظه شیشهای بود. نگاهش را به چشمانم دوختم. زمزمه کردم:
– امید همون چیزیه که تو ازش میترسی.
لبخند تمسخرآمیزی زد.
– مردم وقتی امید داشته باشن، دیگه به ما احتیاج ندارن.
انگشتهایم آرام دکمهای روی محفظه را چرخاندند. صدای «تق» ملایمی آمد. در شیشهای با آهی کوتاه آزاد شد. شکارچی یک قدم جلو آمد.
– حرکت نکن!
چراغش روی صورتم بود. همان لحظه با آرنجم به محفظه کوبیدم. نور منحرف شد. او فریادی زد. من جعبه فلزی را قاپیدم و دویدم. صدای شلیک در پشت سرم آمد و گلوله سنگ دیوار را شکافت. قلبم مثل طبل میکوبید.
تونل باریک و مرطوب بود. دیوارها بوی خزه میدادند. چراغم را خاموش کردم و با انعکاس فسفری خزهها راه را پیدا کردم. صدای چکمههای او نزدیک بود. فریاد زد:
– راه به جایی نداری، دختر!
به دو راهی رسیدم. جریان هوای خنکتر از سمت راست میآمد. پدرم گفته بود: «اگر گم شدی، دنبال باد برو.» به راست پیچیدم.
راه باریک و شیبدار بود. زانوهایم میسوختند. جلوتر دریچهای زنگزده در کف دیدم. با پا لگد زدم. تکان نخورد. چاقوی زنگزدهام را در شکاف فرو کردم و با تمام نیرو فشار دادم. صدای جیغ فلز آمد و دریچه باز شد. بوی آب مرطوبتر بالا زد. خودم را به پایین انداختم.
روی سطحی لغزنده غلتیدم. صدای آب جریان داشت. نهر باریکی در تاریکی میگذشت. زانو زدم و دو کف دستم را پر کردم. جرعهای نوشیدم. سردیاش جانم را لرزاند. برای لحظهای حس کردم هنوز زندگی وجود دارد.
اما صداهای پشت سر نزدیکتر شدند. باید ادامه میدادم.
چند دقیقه بعد به اتاقکی رسیدم. سقف کوتاه بود. وسط آن دستگاهی گرد و فلزی بود. رویش نوشته بود: «مهگیر نسل سوم». دستم را روی دکمه گذاشتم. صدای وزوز آرامی بلند شد. لولهای باز شد و قطرههای آب درون لوله بالا رفتند.
اشک در چشمهایم جمع شد. دستگاه هنوز کار میکرد. کنار بدنه، کاغذی لمینتشده دیدم. بازش کردم. نقشهای کوچک با علامتی بیضی شکل: «حفرهی سپیده – ریزاقلیم پایدار». زیرش نوشته بود: «نهالکاری: عمق ۳۵ سانت، فاصله از آب ۵ متر، سایهی سنگ جنوبی.»
نفس در سینهام حبس شد. این همان دستور کاشت بود.
اما درست همان لحظه صدای چکمهها از پشت سر آمد. شکارچی ماسکآهنی در ورودی اتاق ایستاد. صدایش لرزید:
– جایی برای فرار نداری، دختر.
بخش ۳ – فصل سوم: تعقیب و فرار
نور چراغ شکارچی روی چشمانم میسوخت. جعبه فلزی در بغل من بود و او با اسلحهای بزرگ در دست، مثل سایهای سیاه در ورودی ایستاده بود. صدایش از پشت ماسک آهنی خفه و بیرحم به گوش میرسید:
– جعبه رو بده. این خیالهای کودکانه هیچ فایدهای نداره. زمین مرده، هیچ چیز دوباره زنده نمیشه.
دستهایم عرق کرده بودند. قلبم تندتر از هر وقت میزد. برای لحظهای حس کردم میتوانم صدای ضربانش را در غار بشنوم. انگشتانم روی جعبه فشردهتر شد. زمزمه کردم:
– شاید زمین مرده باشه، اما ما هنوز نمردیم. تا وقتی کسی امید داشته باشه، همهچیز ممکنه.
او قدمی جلو گذاشت. اسلحه را بالا آورد. در همان لحظه با پا لگدی به سمت دستگاه مهگیر زدم. صدای فلز و جرقه در هوا پیچید. نور اتاق برای لحظهای چشمسوز شد. شکارچی دستش را جلوی صورت گرفت. از فرصت استفاده کردم، جعبه را محکم به سینه چسباندم و به سمت دریچه باریک در دیوار دویدم.
– وایسا!
صدای او مثل غرش حیوانی زخمی در غار پیچید. گلولهای به دیوار خورد و سنگریزهها بارانوار روی شانههایم ریختند. خودم را از شکاف باریک بیرون کشیدم. لباسهایم پاره شد اما بالاخره از میان سنگها گذشتم.
تونل تنگ بود و به سمت بالا شیب داشت. چهار دستوپا خودم را بالا کشیدم. زانوهایم درد میکردند. صدای او در پشت سر نزدیکتر میشد. «راهی برای فرار نداری، نیلا!»
اما من داشتم. باد خنکی از بالا میوزید. نور کمرنگی از شکافی باریک میتابید. خودم را بالا کشیدم و از سوراخ بیرون زدم.
هوای آزاد روی صورتم نشست. نفس عمیقی کشیدم. اما فرصت شادی نداشتم. صدای موتورهای دوردست به گوش میرسید. شکارچیان دیگر هم میآمدند. باید فرار میکردم.
بیابان پیش رو بیانتها بود. اما باد شدیدی میوزید. تودهای از شن در افق بالا میرفت. طوفان شن در راه بود. میتوانست قاتل باشد… یا پناه.
با تمام توان دویدم. رد پاهایم در شن میافتاد. برای اینکه گمراهشان کنم، خطوطی کجومعوج کشیدم. مسیر غربی را با رد پای دروغین پر کردم و خودم به سمت شمالشرق رفتم. شنها با باد تند زود محو میشدند.
طوفان نزدیکتر شد. ذرات شن مثل هزاران سوزن روی صورتم مینشستند. شالم را محکمتر دور دهان و بینی بستم. جعبه را با نوار پارچهای روی شانهام محکم کرده بودم. هر بار که باد میکوبید، احساس میکردم جعبه دارد از بدنم جدا میشود. اما اجازه نمیدادم.
صدای موتور نزدیکتر شد. سایههایی در میان شن نمایان شدند. قلبم در سینه میکوبید. همان لحظه صدایی نرم اما جدی از پشت سرم شنیدم:
– حرکت نکن!
بهسرعت برگشتم. مردی جوان، شاید بیست یا بیستویک ساله، با قامتی لاغر و ماسک پارچهای روی صورت، روبهرویم ایستاده بود. در دستش فقط چوبدستی کوتاهی داشت. چشمانش قهوهای روشن بود.
– دنبال چی میگردی؟ اینجا فقط مرگه.
خواستم جواب ندهم اما نگاهش روی جعبهام افتاد. برای لحظهای سکوت کرد. بعد آهی کشید:
– اشتباه نکن. اگر به دستشون بیفته، همهچیز تمومه. من میتونم کمکت کنم.
عقب رفتم. زمزمه کردم:
– چرا باید بهت اعتماد کنم؟
شانهای بالا انداخت. با انگشت به پشت سرم اشاره کرد. از میان شنها سایهی دو کامیون و چند موتورسیکلت ظاهر شد.
– چون تا چند دقیقه دیگه اونا اینجان.
لبهایم خشک شد. پرسیدم:
– اسمت؟
– سیاو… بعضیا صدام میزنن «سی».
– نیلا.
سرش را تکان داد. دستش را دراز کرد. لحظهای تردید کردم اما وقتی صدای موتور نزدیکتر شد، دستش را گرفتم.
او مرا به سمت شکافی در سنگهای بیابان برد. راهی باریک بود که میان صخرهها کشیده شده بود. «گلوگاه» نامیدش. آنقدر تنگ بود که مجبور شدیم پهلو برویم. صدای موتور و فریاد شکارچیان از پشت سر نزدیکتر میشد.
وقتی از گلوگاه بیرون زدیم، در برابرمان سازهای عظیم ظاهر شد: گنبدی شیشهای و فلزی که بیشترش فرو ریخته بود اما بخشی هنوز استوار مانده بود. نور غروب روی شیشههای ترکخورده برق میزد.
– بیا، اینجا پناهگاهه.
از در نیمهباز وارد شدیم. داخل خنکتر بود. بوی سبزی و رطوبت میآمد. با ناباوری اطراف را نگاه کردم. برگهای خشکیده، ساقههای مرده، اما هنوز بویی آشنا در هوا بود؛ بوی زندگی.
در گوشه سالن، وانۀ کمعمقی با لایهای از آب راکد بود. کنار آن جعبه ابزاری زنگخورده. سیاو درش را باز کرد: بیلچه، متر، حسگر رطوبت. و کپسول کوچکی با برچسب «ریزمغذی جوانهزنی».
– انگار کسی قبل از ما اینجا رو آماده کرده بوده.
جعبه فلزی را روی میز گذاشتم. دستهایم میلرزید. قفلش شیار ظریفی داشت. چاقوی زنگزدهام را در آن فرو کردم. زمزمه کردم:
– اگر بازش کنم، دیگه راه برگشتی نیست.
صدای قدمها پشت دیوار گنبد پیچید. شکارچیان رسیده بودند. یکیشان فریاد زد:
– در رو باز کنید!
نفس عمیقی کشیدم. چاقو را چرخاندم. قفل نرم باز شد. در جعبه بالا رفت.
درونش هستهای کوچک بود؛ شفاف و درخشان، مثل قطرهای از نور. کنارش آمپولی ژل شفاف و کارتی با نوشتهای کوتاه: «اگر این را میخوانی، یعنی هنوز کسی رؤیا میبیند. خاک را فراموش نکن.»
اشک بیاختیار در چشمانم جمع شد. زمزمه کردم:
– قشنگ نیست… زندهست.
سیاو با حیرت نگاه کرد. لبخند محوی زد.
اما ضربهای محکم به در خورد. فلز نالید. صدای ماسکآهنی در سالن پیچید:
– نیلا! این پایان راهه!
سیاو سریع فکری کرد. چند شیشه ترکخورده را جمع کرد و زیرشان آتش کوچکی روشن کرد. حرارت ناگهانی باعث شد پنلها با صدای شکستن بریزند. شکارچیان به آن سمت رفتند. ما از در پشتی فرار کردیم.
مسیر باریک و پر از شن بود. به سنگ بلندی رسیدیم. سایهاش بر زمین افتاده بود. یاد کاغذ لمینت افتادم: «عمق ۳۵ سانت، فاصله از آب ۵ متر، سایهی سنگ جنوبی.» این همان نقطه بود.
حسگر رطوبت را در خاک فرو کردم. «۱۰٪». لبخند زدم. کافی نبود، اما نزدیک آب بود. با بیلچه زمین را کندم. ۱۰ سانت… ۲۰… ۳۰… ۳۵. قلبم به شدت میتپید.
صدای موتور نزدیک شد. گلولهای در شن کنارم فرو رفت. ماسکآهنی بالای تپه ایستاده بود. فریاد زد:
– تو فکر میکنی با یک بذر دنیا تغییر میکنه؟ خیال باف!
اما من خم شدم. هسته را میان انگشتانم گرفتم. لحظهای زمان ایستاد. صدای قلبم بلندتر از باد بود. زمزمه کردم:
– تو آخرین بذر زمینی… اما اولین بذر فردایی.
و آن را در دل خاک گذاشتم.
بخش ۴ – فصل چهارم: روشنایی در تاریکی
خاک روی انگشتانم نرم بود، انگار سالها منتظر این لمس مانده باشد. هسته را آرام در گودی گذاشتم و با دستان لرزان رویش خاک ریختم. برای لحظهای همهچیز آرام شد. صدای قلبم، صدای باد، حتی فریاد شکارچیان محو شدند. فقط من بودم و زمین.
اما سکوت دوام نیاورد. فریاد ماسکآهنی مثل تیغی فضا را شکافت:
– دیر شده نیلا! فکر کردی امید میتونه زمین مرده رو زنده کنه؟!
اسلحهاش را بالا آورد. نفس در سینهام حبس شد. صدای ماشه آمد… اما شلیک نکرد. برای لحظهای به خشاب نگاه کرد. همان فرصت کافی بود. با تمام نیرو با شانهام به پهلویش کوبیدم. تعادلش بر هم خورد. اسلحه از دستش افتاد.
سیاو از پشت سنگ فریاد زد:
– بخواب!
روی زمین افتادم. لحظهای بعد سنگ بزرگی از دست او قل خورد و درست کنار ماسکآهنی به زمین کوبید. شکارچی عقب پرید، اما پایش در شن لغزید. فریادی زد و به پایین تپه غلتید.
شکارچیان دیگر با موتورهایشان رسیدند. غبار و صدای غرش دره را پر کرد. برای لحظهای دنیا فقط فریاد و شلیک بود. من اما زانو زده بودم، دستم روی خاکی که بذر در دلش آرام گرفته بود.
پرتوی باریکی از خورشید سپیدهدم از شکاف صخره گذشت و درست روی خاک تابید. خاک لرزید. سیاو کنارم آمد، نفسنفسزنان گفت:
– نگاه کن!
و ما دیدیم: رشتهای باریک و سبز از دل خاک بیرون زد. ظریف، شکننده، اما زنده.
برای اولین بار بعد از سالها، رنگ سبز روی زمین ظاهر شد. اشک در چشمانم دوید. سیاو بیاختیار لبخند زد. حتی شکارچیان برای لحظهای ساکت شدند.
ماسکآهنی که دوباره خودش را بالا کشیده بود، بهتزده نگاه میکرد. صدایش ترک برداشت:
– این… غیرممکنه.
نه، ممکن بود. همیشه ممکن بود. فقط نیاز به ایمان داشت.
من اسلحهای که کنار دستم افتاده بود برداشتم و به سمتشان نشانه رفتم. صدایم بلند شد، محکمتر از همیشه:
– برید. اینجا دیگه مال شما نیست.
لحظهای همه ساکت بودند. بعد یکی از شکارچیان موتور را چرخاند. دیگری بهتزده عقب رفت. مثل سیلی آرام، یکییکی دور شدند. ماسکآهنی آخرین کسی بود که رفت. نگاه پر از نفرتش برای لحظهای روی من ماند، اما او هم عقبنشینی کرد.
وقتی گردوغبار محو شد، فقط ما ماندیم و جوانهای کوچک که در باد میلرزید.
سیاو آرام کنارم نشست. دستش را روی شانهام گذاشت. زمزمه کرد:
– دیدی؟ دنیا هنوز گوش میده.
لبخندی محو زدم. اشک روی گونههایم لغزید.
– این فقط یک جوانهست، اما نشونهی همهچیزه.
باد آرامتر شد. آسمان که همیشه خاکستری بود، در گوشهای رنگی روشنتر گرفت. شاید فقط خیالی بود، اما برایم مثل طلوعی تازه بود.
روزها گذشت. من و سیاو کنار آن جوانه ماندیم. هر صبح با دستانمان خاک را کنار میزدیم، آب اندکی که داشتیم را پایش میریختیم. حس میکردم هر برگ کوچکش، هر ریشهای که در دل خاک میدواند، بخشی از روحم را زنده میکند.
خبر به کلونیها رسید. اول کسی باور نکرد. میگفتند: «محال است. زمین دیگر چیزی به ما نمیدهد.» اما کمکم آمدند، دیدند، لمس کردند. وقتی اولین برگ سبز را با چشم دیدند، اشک در چشمانشان نشست.
مادرم را هم آوردند. روی تختی که جوانان کلونی حمل میکردند. وقتی چشمان خستهاش به جوانه افتاد، لبخندی زد. لبخندی که سالها ندیده بودم. دستش را به طرفم دراز کرد.
– نیلا… تو درست میگفتی. امید هنوز زندهست.
اشک ریختم و دستانش را گرفتم.
– این تازه شروعشه مادر.
سیاو کنار من ایستاد. به آسمان نگاه کرد.
– میدونی، شاید این فقط یک درخته. اما وقتی بزرگ بشه، پرندهها رو برمیگردونه. وقتی پرندهها برگردن، دانهها پخش میشن. وقتی دانهها پخش بشن… شاید دوباره جنگلی باشه.
به جوانه نگاه کردم. کوچک بود، اما در برابر تمام خشونت زمین ایستاده بود. در برابر مرگ، زندگی را انتخاب کرده بود.
زمزمه کردم:
– حتی در تاریکترین لحظهها، امید میتونه آینده رو بسازه.
و این را با تمام وجود باور کردم.
🌱 پایان 🌱
پر امتیازترین محصولات
کتاب من و ترسهایم/PDF
1,100,000 ریالکتاب عشق کافی نیست: آیا عشق تنها چیزی است که برای یک رابطه موفق نیاز دارید؟/PDF
490,000 ریالکتاب عاشقانه یک قهوه از یاد نرفته/PDF
100,000 ریالدانلود پی دی اف کتاب کیمیاگر 1403 PDF
قیمت اصلی 500,000 ریال بود.250,000 ریالقیمت فعلی 250,000 ریال است.کتاب رازهای پنهان در ترس/PDF
1,358,000 ریال





عالی بود💗💗