وبلاگ
داستانی علمیتخیلی از عشق، فداکاری و ارزش واقعی زندگی
زمان در دستان یک نوجوان داستانی علمیتخیلی از عشق، فداکاری و ارزش واقعی زندگی
فصل اول: تیکتاکِ شهر
من همیشه از صدای تیکتاک ساعتی که روی برج مرکزی شهر نصب شده بود بدم میآمد. نه اینکه خستهکننده باشد؛ برعکس، زیادی واقعی بود. هر بار که عقربههای نئونیاش روی حلقهی دیجیتال میچرخید، آدمهایی در خیابان چند ثانیه، چند دقیقه، یا حتی چند سالشان را با لبخندی تلخ معامله میکردند. سال ۲۱۵۰ بود و ما در شهری زندگی میکردیم که «زمان» نه فقط پول، که نفس کشیدن هم بود.
با عینکهای هوشمندم روی پل بینی، دادهها مثل موجی از نور میباریدند: قیمت امروزِ یک ساعت، نرخ بهرهی وامِ دقیقهای، هشدارهای کمبود ثانیه برای محلههای جنوبی. انگار همهچیز با آمار خلاصه میشد؛ جز ضربان قلب آوا. خواهرم. شش سال از من کوچکتر، و بیماریاش مثل حفرهای سیاه زمانش را میبلعید. پزشکها میگفتند اگر تا دو هفتهی آینده نتوانیم دوازدههزار ساعت برایش بخریم، درمانِ مرحلهی بعد شروع نمیشود. دوازدههزار ساعت برای ما یعنی رؤیا. برای «کرونوتک» یعنی سود یک بعدازظهر.
کرونوتک همهجا بود: لوگویشان روی باجههای انتقال زمان، روی دستبندهای زینتیِ شمارنده، حتی روی تبلیغاتی که از سقف قطارهای مغناطیسی آویزان بود. «زمانی بهتر، زندگیِ بیشتر»—شعارشان را از بر بودم. ولی چیزی در این «بیشتر» قلقلکم میداد. اگر بیشتر یعنی بهتر، پس چرا آدمهایی که سالها روی مچشان میدرخشید، اغلب بیحال و بیحس بودند؟
آن روز بعد از مدرسه مستقیم رفتم «بازار زمان». راهروی اصلیاش به رنگ آبیِ سرد میدرخشید و غرفهها مثل آکواریومهایی پر از عدد بودند. دستم را روی اسکنر گذاشتم تا موجودی را نشان دهد: «چهارده روز و شش ساعت». نه کافی برای آوا، نه حتی برای خیال راحتِ خودم. فروشندهای با پیراهن براق نزدیک شد. گفت: «اگه بخوای، میتونم یه بستهی قسطی برات بزنم. ماهیانه فقط دویست ساعت پرداخت میکنی.» خندیدم. «از کجا بیارم؟ از خوابم؟» شانه بالا انداخت و رفت سراغ مشتری بعدی.
وقتی از بازار بیرون آمدم، به شبکهی آزاد شهر وصل شدم. با دو تا پلک زدن منوی مخفی عینکم باز شد؛ همان منویی که هیچکس جز خودم و نیلا در موردش نمیدانست. نیلا همکلاسیام بود، هکری که انگشتهایش روی هوا مثل پیانو میرقصید. هفتهی پیش در پیام رمزشدهای نوشته بود: «آرین، چیزی دربارهی فایلهای سایهی کرونوتک پیدا کردم. انگار زمان، زمان نیست.» همان جمله کافی بود تا خواب را از من بدزدد.
در کوچهی خلوت پشت بازار ایستادم. دیوارها پر از پوسترهایی بود که مردم را به «اهدای زمان داوطلبانه» دعوت میکرد. QR را اسکن کردم و تونل VPN باز شد. دسترسیِ مهمانِ آرشیو عمومی را دور زدم و رفتم سراغ لایهای که اسمش توی مستندات لو رفته بود: ChronoVault/EX. چند ثانیه بعد، یک هشدار قرمز گوشهی دیدم چشمک زد: «این بخش برای کاربران سطح C به بالا مجاز است. ادامه؟» لبم را گاز گرفتم. ادامه.
فایلها ظاهر شدند: نمودارهایی با محورهای عجیب، جدولی از «چگالی تجربه»، و چیزی به اسم Sync-Lag—تأخیر همزمانی. خواندم: «هر ساعت افزودهشده از منابع مصنوعی، نسبت به ساعت طبیعی، ضریب تجربهی کمتر دارد. در دوزهای بالا، حافظهی رویدادهای جدید تُرد میشود، احساس عمق کاهش مییابد.» یعنی ممکن است زمان بخری و عمری طولانیتر داشته باشی، اما لحظهها مثل کاغذ سیبزمینی نازک شوند؛ بیرون حجم، درون تهی.
فکر آوا مثل صاعقه زد به سرم. اگر برایش زمان مصنوعی بخریم، شاید بدنش دوام بیاورد، اما آیا آن خندههای درشت و چشمهای درخشانش برمیگردد؟ یا فقط سایهای از او باقی میماند که نفس میکشد و یادش نمیماند چرا باید بخندد؟
صدای قدمهایی توی کوچه پیچید. منو را بستم و عینکم را به حالت عادی برگرداندم. دو نگهبان کرونوتک از کنارم رد شدند؛ لباسهایشان با همان لوگوی لعنتی. یکیشان گفت: «آیدی آلرت از همین محدوده بود.» قلبم تند زد. خودم را پشت دستگاه برداشت زمان پنهان کردم و آهسته از مسیر پشتی به خیابان اصلی برگشتم.
شب، وقتی مامان کنار تخت آوا خوابش برد، نشستنم را کنار پنجره جابهجا کردم. شهر نفس میکشید؛ چراغهای پهپادها در آسمان مثل ستارههای بیحوصله میدرخشیدند. آوا با صدای ضعیفی گفت: «آرین؟» سرم را برگرداندم. «جانِ دل.» لبخند زد، باریک و کج، مثل کسی که حوصلهی درد را ندارد. گفت: «امروز مدرسه خوب بود؟» دروغ نگفتم. حوصلهی ساختن نداشتم. گفتم: «نه. ولی یک چیزی فهمیدم.» پلک زد. «چی؟» گفتم: «اینکه طولانی بودن با زیبا بودن فرق داره.» خندید، کوتاه. «تو همیشه از این حرفهای عجیب میزنی.»
پس از خوابیدنشان، دوباره به شبکه وصل شدم. این بار دنبال نامهایی گشتم که در پاورقیِ گزارشها آمده بود: Project Mimesis، Experience Dilution Index، Q-Lifespan. هر کدام دری به جایی باز میکرد. در یک ویدئوی تبلیغاتیِ داخلی، مدیر ارشد کرونوتک با صدایی مطمئن میگفت: «ما نه فقط عمر را زیاد میکنیم، که کیفیت را تنظیم میکنیم.» تنظیم؟ کیفیتِ زندگی را مثل صدا بالا و پایین کنند؟ اگر دستشان روی ولومِ دنیا باشد، نوبت ما که برسد چه کار میکنند؟
چراغ آبیِ کوچک روی فریم عینکم سه بار چشمک زد: نیلا. تماس امن. جواب دادم. تصویر صورتش کنار میدان دیدم ظاهر شد؛ موهای کوتاه، چشمهای بیدار. گفت: «دیدی؟» سر تکان دادم. «چگالی تجربه. یعنی میتونن از درون، لحظهها رو سبک کنن.» نیلا گفت: «یه ردی هم از بازار سیاه هست. چیزهایی میفروشن که ادعا میکنن زمان طبیعیان، نه مصنوعی. اما قیمتش… غیرممکنه.» گفتم: «غیرممکن تا وقتی که یکی امتحانش نکرده.» سکوت. بعد آرام گفت: «آرین، برای آوا، نه؟» نفس کشیدم. «برای آوا. و برای اینکه بفهمم چرا آدمهایی که وقت زیاد دارند، کم زندگی میکنند.»
نقشهای روی هوا کشید: تونلهای زیرزمینیِ لولههای انتقال، پستهای کنترل، پنجرههای کور سیستم. او گفت: «اگه بخوای، میتونیم تا لایهی QC برسیم؛ جایی که زمانها قبل از تزریق برچسب میخورند. ولی ریسک بالاست.» گفتم: «از ریسک، فقط وقتی میترسم که معنایی نداشته باشد.» نیلا با لبخند نصفه گفت: «پس فردا شب. ساعت بیستوسه. ورودیِ جنوبیِ تصفیهخانه. من بلیت میارم؛ تو جسارت.»
قبل از خواب، روی دستم—کنار شمارندهای که «چهارده روز و شش ساعت» را نشان میداد—با خودکار جوهری یک نقطه گذاشتم. یادداشت کوچکی که فقط من میفهمیدمش: زندگی را باید پُر کرد، نه کش داد. وقتی چشمانم را بستم، تیکتاکِ برج از دور شنیده میشد. اینبار بد نبود. اینبار مثل طبل جنگ بود.
فصل دوم: بازار سیاهِ زمان
نیمهشب که رسیدم، شهر انگار پوست انداخته بود. خیابانهای شیشهای و تابلوهای نئونی هنوز روشن بودند، اما رنگشان فرق داشت. روزها همهچیز برق میزد تا مردم را به خرید زمان تشویق کند، شبها اما همان نورها سایههای طولانی میساختند که آدم را میترساند.
نیلا همیشه دیر میآمد، ولی این بار سر وقت بود. با کاپشن مشکیاش از گوشهی خیابان بیرون پرید و گفت: «فکر نمیکردم جرأت کنی بیای.»
پوزخندی زدم. «تو هنوز منو نمیشناسی.»
لبخند زد. «اتفاقاً خیلی خوب میشناسم. همین سرکشیت یه روز کار دستمون میده.»
از راهپلهی فلزی پایین رفتیم. صدای هیسهیس بخار از لولهها بیرون میزد. درِ زنگزدهای به سالن تاریکی باز شد. آنجا بود: بازار سیاه زمان.
هوای سالن بوی فلز و عرق میداد. آدمها دور میزهای درخشان نشسته بودند، مثل قماربازها. روی میزها نه ورق بود و نه ژتون؛ فقط ویالهای شیشهای که درونشان تودههای نور سبزرنگ میلرزید. فروشندهها با زمزمههای کوتاه میگفتند: «ده دقیقه طبیعی، صد دقیقه مصنوعی… کی خریدار است؟»
نیلا مرا به گوشهای کشاند. «نگاه کن.»
در یک غرفه، پیرمردی با دستان لرزان، یک سال از عمرش را روی دستگاه گذاشت. جوانی لاغراندام کارتش را اسکن کرد و همان لحظه ویالی درخشان دریافت. وقتی نوشید، نفسش آرام شد، اما چشمانش مات. انگار دریاچهای بود که امواجش یخ زده.
زیر لب گفتم: «این… طبیعی نیست.»
نیلا جواب داد: «دقیقاً. اینا محصولاتیان که کرونوتک خودش پخش میکنه، اما با اسم جعلی. واسه همین قیمت پایین دارن.»
قدم زدیم تا به غرفهای با پردهی سیاه رسیدیم. نگهبانی جلوی در ایستاده بود. نیلا یک سکهی دیجیتال به او نشان داد. مرد فقط سری تکان داد و کنار رفت.
داخل، چراغها کمسو بود. پشت میز، زنی با ماسک نیمچهره نشسته بود. صدایش مثل فلز بود: «دنبال چی میگردید؟ مصنوعی یا واقعی؟»
نیلا با تردید گفت: «واقعی.»
زن خندید. «واقعی ارزون نیست.»
من گفتم: «قیمتش هرچی باشه.»
زن سرش را کج کرد. «برای چی میخوای؟»
مکث کردم. بعد آرام گفتم: «برای خواهرم. مریضه.»
زن چند ویال آبیرنگ بیرون آورد. «اینها زمان طبیعیان. مستقیم از منبع زندگی برداشت شده. یک ساعتش برابر با یک ساعتِ واقعی.»
نیلا زیر گوشم زمزمه کرد: «اگه درست باشه، یعنی میشه آوا رو نجات داد.»
قیمت را پرسیدیم. زن گفت: «دویست سال برای یک ویال.»
نفسم بند آمد. «دویست سال؟!»
زن شانه بالا انداخت. «وقت واقعی کمیابه. فکر کردی ارزون پیدا میشه؟»
همان لحظه صدای آژیر در سالن پیچید. همهجا سرخ شد. نگهبانها فریاد زدند: «بازرسهای کرونوتک! سریع محمولهها رو جمع کنید!»
بازار سیاه به هم ریخت. ویالها شکستند، نورهای سبز و آبی روی زمین ریختند و مثل مه بالا رفتند. من دست نیلا را گرفتم و کشیدم. دویدیم به سمت تونل خروجی. پشت سرمان صدای فریاد و تیرهای برقی میآمد.
در پیچ تونل، یکی از مأموران جلویم سبز شد. یونیفورمش با نورهای نئونی برق میزد. گفت: «اینجا تموم شد بچهها. زمانتون همینه که دارین.»
نیلا با سرعت انگشتانش روی هوا تایپ کرد. هولوگرام کوچکی جلوی صورت مأمور روشن شد و او کور شد. من فرصت پیدا کردم و ویالی که از روی زمین برداشته بودم به جیبم انداختم.
دویدیم تا از تونل بیرون زدیم. هوای سرد شب به صورتم خورد. نفسنفس میزدم. ویال را بیرون آوردم. نور آبی ملایمی درونش میلرزید.
نیلا با چشمان گرد گفت: «تو واقعاً یکی رو گرفتی؟!»
سر تکان دادم.
او خندید. «آرین، تو یا نابغهای یا دیوونه. شاید هر دو.»
به شیشه نگاه کردم. شاید همین بتواند آوا را نجات دهد. اما در گوشهی ذهنم زمزمهای بود: «واقعی یا مصنوعی؟ نکند فریب خورده باشم؟»
فصل سوم: انتخاب سرنوشتساز
وقتی به خانه برگشتم، ساعت روی دیوار عددهای سرخ میزد: «۰۲:۴۷». مامان خوابیده بود و آوا با تنفس کوتاه و سنگینش توی تخت تکان میخورد. من بیحرکت ایستادم و ویال آبی را جلوی نور چراغ گرفتم. داخلش مثل قطرهای از آسمان میدرخشید. آیا همین کافی بود؟
عینکم را فعال کردم و دادههایش را اسکن کردم. نتیجه روی صفحه شناور شد: «زمان طبیعی – منشأ نامشخص – سطح خلوص: ۷۲٪».
۷۲ درصد؟ یعنی خالص، اما نه کامل. نمیدانستم اگر به بدن آوا تزریق شود چه میشود.
صبح روز بعد، نیلا خبر آورد: «شنیدی؟ بازار سیاه رو زدن. نصف فروشندهها رو گرفتن، نصف دیگه فرار کردن. کرونوتک الان دنبال همون ویالهاییه که از دستشون در رفته.»
ویال توی جیبم سنگینتر شد. پرسیدم: «فکر میکنی این واقعیه؟»
او شانه بالا انداخت. «فقط یه راه هست بفهمیم. استفاده کردن.»
اما من مطمئن نبودم. اگر اشتباه میکردم، ممکن بود آوا را از دست بدهم. یا بدتر… او را تبدیل به چیزی کنم که دیگر خودش نباشد.
شب بعد، وقتی مامان برای گرفتن ساعات کار اضافه به شیفت کارخانه رفت، من و نیلا در اتاق آوا نشستیم. نور ملایم از پنجره میتابید. آوا نیمههوشیار بود و با صدای نازک گفت: «آرین… میدونم داری کار خطرناک میکنی. حس میکنم.»
سکوت کردم. نیلا با نگاهش به من گفت: «باید تصمیم بگیری.»
اما درست همان موقع هشدار قرمز روی عینکم روشن شد: کرونوتک – ردیابی فعال. یعنی چه؟ قلبم فرو ریخت. سریع پنجرهی امنیتی را باز کردم. فهمیدم سیگنال ویال نشتی داده؛ هر ویال طبیعی فرکانسی داشت تا شرکت بتواند ردیابیاش کند. یعنی همین حالا مأموران در راه بودند.
نیلا فریاد زد: «باید بزنیم به چاک! همین الان!»
من به آوا نگاه کردم؛ لبهای خشکیده، چشمان نیمهباز. اگر میرفتم، شاید او آخرین نفسهایش را همان امشب میکشید. اگر میماندم، مأمورها ما را میگرفتند.
در آن لحظه فهمیدم زمان تنها واحد پول نبود؛ یک میدان جنگ بود.
ویال را محکم در دست گرفتم. ذهنم پر از صدا شد:
– صدای فروشندهی نقابدار: «این واقعیترین چیزیه که گیرت میاد.»
– صدای دکتر: «اگر زمان نخرید، درمان ادامه پیدا نمیکنه.»
– صدای خودم: «زندگی رو باید پُر کرد، نه کش داد.»
من چه کار باید میکردم؟
همان موقع نیلا دستم را گرفت. «یه گزینه دیگه هم هست.»
ابرو بالا انداختم. «چی؟»
او گفت: «انتقال مستقیم. میتونی بخشی از زمان خودتو بهش بدی. بدون واسطه، بدون ردیابی.»
حرفش مثل رعد به مغزم خورد. یعنی میتوانستم از عمر خودم ببُرم و به او بدهم. اما این یعنی… زندگی خودم کوتاهتر میشد.
سکوت بین ما سنگین شد. بیرون، صدای زوزهی موتور پهپادهای کرونوتک نزدیکتر میشد. چراغهای آبی از پنجره مثل شبح میدرخشیدند.
آوا آرام دستم را گرفت. «آرین… تو همیشه زیادی به فکر من بودی. زندگی خودتو نسوزون.»
اشک توی چشمانم جمع شد. «بدون تو، زندگی من معنی نداره.»
دستم را روی دستبند شمارنده گذاشتم. اعداد درخشان بودند: «چهارده روز و شش ساعت». همان لحظه فهمیدم انتخابم فقط بین دو گزینه است: یا فرار کنم و همهچیز را از دست بدهم، یا فداکاری کنم و بفهمم معنای واقعی زندگی چیست.
نفس عمیقی کشیدم و به نیلا نگاه کردم. او سری تکان داد؛ یعنی هر تصمیمی بگیرم، پشت من است.
لبخند کجی زدم. «پس بذار انتخاب کنم.»
فصل چهارم: تپشهای قرضی
دستم روی شمارنده لرزید. نور سبز آن مثل ضربان قلبم بالا و پایین میرفت. نگاه کوتاهی به آوا انداختم؛ صورتش رنگپریده بود، اما هنوز لبخند کوچکی گوشهی لب داشت، انگار میدانست چه در ذهنم میگذرد.
نیلا بیصدا گفت: «آرین… اگه این کارو بکنی، شاید فقط چند روز برات بمونه.»
جواب دادم: «چند روز پُر، بهتر از صد سال خالیه.»
با یک حرکت، پروتکل انتقال مستقیم را فعال کردم. صفحهای جلوی چشمانم ظاهر شد:
مقدار زمان برای انتقال؟
انگشتهایم لرزیدند. دوازدههزار ساعت لازم بود… یعنی حدود یک سال و نیم. اگر همهاش را از خودم میدادم، چیزی برایم نمیماند.
آوا با صدای ضعیف گفت: «نه… تو نباید—»
حرفش را بریدم: «ساکت. فقط بذار انجام بدم.»
مقدار را انتخاب کردم: یک سال کامل.
دستبند روی مچم لرزید، نوری آبی از آن به سمت مچ آوا جاری شد. صدای بوق آرامی شنیدم و بعد اعداد جلوی چشمم کم شدند: «۱۴ روز… ۲ روز… ۶ ساعت…»
در مقابل، شمارندهی آوا از «۴ ساعت» بالا رفت: «۸ هزار… ۱۲ هزار… ۱۲ هزار و ۵ ساعت».
چشمهایم تار شد. انگار بخشی از وجودم جدا میشد. حس کردم نفسهایم کوتاهتر شدند، اما در همان لحظه رنگ به صورت آوا برگشت. لبهای خشکیدهاش خیس شدند و چشمانش را باز کرد.
با صدایی تازه، شفافتر از همیشه گفت: «آرین… من گرم شدم… انگار دوباره دارم نفس میکشم.»
اشک از گوشهی چشمم چکید. «همین برام کافیه.»
در همان لحظه درِ خانه با ضربهی محکم شکست. مأموران کرونوتک هجوم آوردند. نورهای قرمز و آبی، دیوارها را غرق کردند. یکیشان فریاد زد: «دستهاتونو بالا ببرید! زمان دزدی کردهاید!»
اما قبل از اینکه به من برسند، نیلا دستش را روی دستگاهش زد. موجی از اختلال الکترونیکی همهجا را پوشاند. چراغها خاموش شدند. مأمورها کور شدند و ما فرصت پیدا کردیم.
نیلا بازویم را گرفت و گفت: «بیا!»
سرم را تکان دادم. «نه. تو آوا رو ببر. من دیگه وقتی ندارم.»
او داد زد: «دیوانهای! بدون تو…!»
لبخند زدم. «هر لحظهای که داشتم ارزشش رو داشت. حالا نوبت شماست که زندگی کنین.»
آوا دستم را گرفت. اشکهایش میدرخشیدند. «نه آرین! من نمیخوام بدون تو باشم.»
در گوشش زمزمه کردم: «یادت باشه، زندگی رو باید پر کنی، نه فقط کش بدی.»
مأمورها نزدیک شدند. نیلا با فریاد او را کشید و به سمت خروجی برد. آخرین چیزی که دیدم، نگاه پر از عشق آوا بود که برمیگشت سمت من، در حالیکه نور زندگی دوباره در چشمانش میدرخشید.
من روی زمین نشستم، شمارنده روی مچم «۶ ساعت» را نشان میداد. نفس عمیقی کشیدم. برای اولین بار، گذر زمان مثل دشمن حس نمیشد؛ مثل یک دوست قدیمی بود که دستم را میگرفت و آرام میگفت: «خوبه… وقتشه.»
وقتی مأمورها رسیدند، دیگر برایم مهم نبود. من مأموریتم را انجام داده بودم.
پایان
🔹 آوا زندگی دوباره گرفت.
🔹 آرین فهمید ارزش زندگی در طولانی بودن نیست، بلکه در تجربهها و عشق است.
🔹 زمان، در دستانش بود… اما او انتخاب کرد آن را ببخشد.
پر امتیازترین محصولات
-
کتاب ترس از تنهایی/PDF
985,000 ریال -
کتاب مردان مریخی زنان ونوسی 1/PDF
49,000 ریال -
کتاب سرزمین جذامی ها pdf
100,000 ریال -
معجزه شکرگزاری | مسیر تغییر زندگی با سپاسگزاری/PDF
190,000 ریال -
کتاب من و ترسهایم/PDF
1,100,000 ریال




