وبلاگ
داستان ترسناک در حد مرگ کوتاه | 10 داستان واقعی و وحشتناک

اگر دنبال یک داستان ترسناک در حد مرگ کوتاه هستید که سریع شما را وارد فضای دلهره و وحشت کند، این صفحه برای شماست. در ادامه 10 داستان و روایت ترسناک میخوانید؛ بعضی کوتاه، بعضی واقعی و بعضی آنقدر عجیب که تا آخر شب از ذهنتان بیرون نمیروند
فهرست داستانهای ترسناک این صفحه
- داستان ترسناک واقعی؛ قسم یونس
- روایت کوتاه ترسناک واقعی
- داستان کوتاه مادر و دختر چهار ساله
- تئوری ترسناک قبل از خواب
- داستان ترسناک خواهر
- داستان ترسناک جنگیر
- داستان ترسناک بیمارستان
- روایت واقعی ترسناک عجیب
- داستان واقعی ترسناک ارسالی
- ترسناکترین روایتهای کوتاه شبانه
داستان ترسناک واقعی؛ قسم یونس

قسمِ یونس
اسمم نیماس است. سیوششسالهام و هنوز هر وقت از کنار بهشت سکینه رد میشوم، دستم بیاختیار روی سینه مینشیند؛ همانطور که شبی که اولینبار سنگ سرد برادرم را لمس کردم، نشست. ده سال گذشته، اما آن سال و نیمِ بعد از فوتش مثل یک راهروی بیپایان در ذهنم مانده: هر شب، نزدیک نیمهشب، از خانه میزدم بیرون، از روی پلها و خیابانهای خلوت کرج رد میشدم و خودم را میرساندم به درِ بزرگ گورستان، به چراغهای زرد و کمرمقی که مثل چشمهای خستهی نگهبانها میزد و خاموش میشد. میرفتم سرِ سنگش، مینشستم، اول چیزی از گلویم درنمیآمد. بعد آرامآرام صدا پیدا میکردم؛ فاتحهای، سورهای، و بعدش گریهای که هیچ کلمهای را قبول نمیکرد. تا سبک میشدم. تا انگار داخل سینهام که مثل اتاقی بیپنجره تنگ شده بود، نفس بکشد.
بعضی شبها صدا میشنیدم. از دور، لابهلای درختهای کهنسال و کیسههای نایلونیای که باد از لابهلای علفها ردشان میکرد و خشخششان را به گوشم میرساند. میدیدم چند نفر قدمزنان میآیند؛ یکی از آنها دستش را مثل آنتن بلند میکرد روی پیشانی، سایهی چراغ تیر را از چشمش عقب میزد تا بهتر ببیند. اول که من را تنها، آنهم چند ردیف دورتر از قبرهای شلوغ میدیدند، جا میخوردند؛ انگار با کسی روبهرو شدهاند که قرار نبوده اینجا باشد. بعد، وقتی از همان دور صدای فاتحهخوانیام را میشنیدند و نگاه میکردند که بعدش میروم سرِ سنگ مشخصی و با پشت دست عکس حکشده را پاک میکنم، خیالشان راحت میشد: آدمم. میآمدند، فاتحهای میخواندند، و با همان شتابی که آمده بودند، سوار میشدند و تختهگاز میرفتند. من میماندم و باد و پرندههایی که آخرِ شب هم خوابشان نمیبرد.
سالها گذشت. فصلها یکبار دیگر از قد و قوارهی درختهای کاج بالا رفتند و برگشتند. قصهی تازه از آنجا شروع شد که مادرِ یکی از دوستانم فوت کرد. شبِ خاکسپاری که گذشت، قرار گذاشتیم آخرِ شب با چند نفر از بچهها و پسرِ خدا بیامرز برویم سر خاک. هوا آنقدر صاف بود که انگار سقفِ شهر را تازه شستهاند؛ ستارهها مثل میخهای ریز نقرهای کوبیده شده بودند به سیاهی. شمعها را روشن کردیم. شعلهها بیلرزش بالا رفتند. نه نسیمی، نه صدای دورِ موتوری، هیچ. بعد از چند دقیقه، انگار یک نفس سردِ قدیمی از تهِ تپهها بلند شد و بیهیچ مقدمهای از روی ما رد شد؛ شعلهها اول به پهلو خم شدند، بعد یکییکی خاموش. هیچکس چیزی نگفت. فقط دستها لرزید. یقهها بالا کشیده شد. پسرِ خدا بیامرز زیر لب گفت: «هوا که هنوز تکون نخورده بود…» کسی این جمله را ادامه نداد. من فاتحهای به نیت مادربزرگها، برای آنهایی که میروند و هرگز تمام نمیشوند، خواندم و گفتم: «بریم.»
چند وقت بعد، باز شبانه رفتیم. اینبار من بودم، یکی از همان دوستان، و همان پسر. ساعت از دوازده گذشته بود که رسیدیم. جلو آبخوری، دو ماشین مشکی کج پارک کرده بودند، انگار کسی عجله داشته یا جای پارک را بلد نبوده. خاموش بودند، چراغها سرد. پیاده شدیم. ظرفها را از شیرهای سردی که آبِ فلزی میگرفتند پر کردیم و برگشتیم سمت قطعه. نیمهی راه که بودیم، چیزی دیدیم که قدمها را آهسته کرد: چند صندلی فلزیِ قدیمی دورِ یک قبر چیده شده بود و روی سنگ، شمعها آرام روشن بودند؛ نه کسی بود، نه صدایی. دوستم زیر گوشم گفت: «کی اینوقتا میشینه اینجا؟» شانه بالا انداختم: « فاتحهاش را بخونیم و رد بشیم.»
تا رسیدیم، همان دوستِ همیشه مضطرب از جیبش چیزی بیرون آورد؛ اولش نورش در تاریکی چشمم را زد، بعد فهمیدم چاقوست. با خجالتِ آشکاری گذاشت روی لبهی سنگ. گفت: «بذار باشه… دلم قرصتره.» دلم خواست بخندم. نخندیدم. چیزی بود در چشمهایش مثل چالهای از آب که هرچه در آن نگاه کنی، بیشتر از صورت خودت نمیبینی. فاتحه خواندیم. آب روی سنگ ریختیم. شعلههای شمعها آب شدند و کوتاه نشدند.
از شیبِ باریکی بالا رفتیم تا راه نزدیکتر را بگیریم؛ همانجاست که چشمم افتاد به آنها: چند خانم با چادرهای سفید در قطعهی بالاتر ایستاده بودند؛ سفیدِ چادرها در نور چراغ تیر مثل مهی میزد که از زمین بلند شده باشد. باد که میآمد، دامنهها کمی میجنبیدند. دوروبرشان چند بچه بازی میکردند؛ صدای خندهشان نمیآمد، فقط حرکتشان دیده میشد. دو تایشان دوچرخه داشتند؛ یکی با یک پای بلندتر مثل اینکه زنجیر گیر کند، ناهموار رکاب میزد. ساعت نزدیک یک بود. گفتم: «اینجا جای دوچرخه نیست، به این ساعتا.» دوستم گفت: «به ما چه.» راست میگفت؛ به ما چه. من فقط یک فاتحهخوانِ سرِ وقت بودم که شبها میآمد و میرفت.
برگشتیم سمت ماشینها. همانجا چیزی توی سینهام جابهجا شد. صندلیها جابهجا شده بودند؛ نه زیاد، به اندازهی یک کف پا عقبتر، یکی کمی کجتر. مثل وقتی کسی بیحوصله بلند میشود و صندلی را سرِ جایش نمیگذارد. فکر کردم شاید یکی رد شده و تنه زده. دوستم گفت: «آخه کی؟» جواب ندادم. چشمم افتاد به جلوِ آبخوری: بین دو ماشین مشکی، یک ماشین سفید پارک شده بود. نرسیده به آنها، نه خیلی جلوتر. همانجا که همیشه یک خط سفید روی آسفالت بود. دستم ناخودآگاه رفت سمت گوشم؛ نه استارتی شنیده بودم، نه چراغی روشن شده بود. دوروبر هم خلوتتر از آن بود که کسی بیاید و برویی کند و من نفهمم. چیزی ندارم که جای آن ماشین بگذارم، جز خودِ ماشین.
پسر دوید و پرید داخل ماشین. گفت: «نیما تو رو خدا تندتر.» دوستم هم آنقدر باکلاغپر سوار شد که شمردنشان سخت شد. گفتم: «یه فاتحهی درستوحسابی برای داداشم نمیخوانیم؟» گفتند: «باشه، فقط زود.» راه افتادیم سمت سنگ برادرم. همانجا که سالها نشستگاهِ اشکهای من بود. با اینهمه نزدیکی، دوستانم زانو نزدند. کف دست به سنگ زدند؛ معادلِ کمدردِ بوسهای که از آن میترسی. یکیشان گفت: «نیما، تو رو خدا.» برای او «تو رو خدا» درخواست نبود، سپر بود.
سوار شدیم. دنده را آرام گذاشتم. کندتر از همیشه از میان ردیفها گذشتم؛ نه از سر کنجکاویِ بیجا، از سرِ حقِ دیدن. اگر آن خانوادهای که خیال میکردیم وجود دارند واقعاً بودند، اگر بچهای از آن میان بیاید و چیزی بگوید، اگر دوچرخهای نورِ چراغی را خط بزند، اگر زنی از زیرِ سفیدِ چادر به ما نگاه کند… اما هیچکس نبود. سه ماشین همانطورِ اول ایستاده بودند؛ فقط یکیشان که اولِ ورود دیده بودم، کمی بیشتر خاک گرفته به نظر میرسید. چراغِ دوردست چشم زد و خاموش شد.
دوستانم گفتند: «بزن بریم.» زدم. درِ بزرگ مثل دهانی که حرفی را فرو میدهد، از پشتِ ما بسته شد. آنها را رساندم درِ خانه. پسرِ خدا بیامرز بیهیچ تعارفی دوید داخل. داشتم بوقی آرام میزدم که خداحافظی کنم و برگردم، دوستم صدام زد: «نیما!» ترمز زدم. گفت: «تو رو به ارواح خاکِ داداشت قسم… برنگرد.» نگاهش کردم؛ چشمهایش نه اشک داشت، نه برق. فقط خالی بود. آدم وقتی خالی میشود، نمیتواند قسم دروغ بدهد. من هم ساکت شدم. گفتم: «باشه.» همان شب تا صبح سقفِ اتاقم سایه انداخت روی همهچیز؛ انگار آسمانِ گورستان رسیده بود بالای تختِ من.
روزها گذشتند. بعد از مدتی شنیدم درهای بهشت سکینه را شبها میبندند. «بهخاطر امنیت.» این دو کلمه، مثل سطری با قلمِ هلالی، روی کاغذی سفید جلوی چشمم میآمد. من ماندم و خیابانهای روشنِ روز که با گورستان کار نمیکردند. هنوز گاهی عصرها سرِ خاک میرفتم؛ اما شبِ گورستان با روزش فرق دارد. روز، همهچیز را میبینی و با چشمهایی که باید ببینند حسابکتاب میکنی. شب، چیزها فقط بهاندازهای که لازم است خودشان را نشان میدهند. نه بیشتر.
ماجرا، همینقدر که گفتم، واقعی و کامل است. اما اگر بخواهم به زبانِ دیگری بگویم، به زبانی که روحِ ماجرا را از استخوانی که به آن بند است جدا نکرده باشد، باید چیزهایی اضافه کنم که وجود دارند اما دیده نمیشوند. مثلاً اینکه آن شب، وقتی باد آمد و شمعها خاموش شدند، بوی کمرنگی از پارچهی کهنهی تازهشسته آمد. یا اینکه صدای خشخشی که همیشه از آنسوترها میآمد، دقیقاً قبل از ظاهر شدن ماشین سفید، برای چند ثانیه قطع شد. یا اینکه آن بچهای که یک پایش بلندتر بود، رکاب نمیزد؛ بچهای با پایی بلندتر شاید بهتر تعادل بگیرد، اما این یکی فقط پا را میانداخت و چرخ میچرخید. و شاید اینها همه از ذهنی میآید که χρόνια شبها در مکانی مانده که هر چیز کوچکی معنایی فراتر از خودش پیدا میکند.
با اینهمه، هنوز وقتی چشم میبندم، واضحترین لحظه نه شمعِ خاموششده است، نه صندلیهای جابهجا، نه ماشین سفید. واضحترین لحظه همان «قسم» است. قسمی که دوستم داد: «تو رو به ارواح خاکِ داداشت.» این جمله، مثل دری کوچک وسطِ درِ بزرگ، یکهو باز شد و هوای سردِ معطری وارد شد که آدم را از رفتن بازمیدارد. من با خودم فکر کردم شاید برادرِ من، که نبود تا دستم را بگیرد و از میان ردیفهای سنگ ببرد، با همان قاعدهی نانوشتهای که میان بستگان برقرار میماند، گفته باشد: «امشب نه.»
یونس—دوستی که آن شب صدایم زد—از آن شب بهبعد کمکم از مدار زندگیام بیرون رفت؛ یا من از مدار او. هر وقت به یادش میافتم، اولین چیزی که میشنوم نه سلامش است، نه خندههای بیربطش؛ همان «نیما!»ست. همان صدایی که گفت «قسمت میدم.» آدمها با یک جمله در زندگی تو میمانند. بعضیها با «دوستت دارم»، بعضیها با «حوصله ندارم»، بعضیها با «قسمت میدم». و من وقتی درِ بستهی گورستان را میبینم، زیر لب میگویم: «یونس… تو روحت.»
گاهی، در بعدازظهرهای جمعه، کنار نردههای بلند میایستم و به داخل نگاه میکنم. نگهبانها عوض شدهاند. چمنها هنوز بالا میزنند از میان ترکهای خاک. دربارهی آن شب چیزی نمیپرسم؛ از کسی هم نمیشنوم. یکبار که چشمم را تنگ کرده بودم تا از میان درزِ در چیزی ببینم، صدایی از دور آمد؛ دقیقتر: زنگِ دوچرخه. آن زنگهای قدیمی که آخرِ انگشت را به اهرمی کوچک فشار میدهی و با یک ریزلرزش رها میشود و صدایش کمی فلزی است. برگشتم و خیابان را نگاه کردم. هیچکس نبود. دوباره سرم را نزدیک نرده بردم و نفسم را حبس کردم. صدایی نیامد. فقط دستهایم بو گرفت؛ بوی آهن، بوی زنگزدهی نردهها. همان شب خواب دیدم که درِ بزرگ باز است و من از میانش رد میشوم و هر قدم که برمیدارم، خاک کمی عقب میرود و جا برای پایم باز میکند. از خواب که پریدم، نفس نفس میزدم؛ مثل کسی که تا لبِ آب رفته و خودش را عقب کشیده باشد.
اگر بپرسی آنها که دیدیم چه بودند، جواب ندارم. شاید خانوادهای که با رسم و آیین خودشان عزاداری میکنند: چادرهای سفید برای پاکی و مرگ، صندلیهای گرد برای دور نشستن و یاد کردن، بچههایی که نمیدانند مرگ چه میخواهد و به زندگی خودشان برمیگردند، دوچرخههایی که در نیمهشب فقط صدای زنجیر میدهند. شاید هم چیزهایی بودند که نام گذاشتن رویشان کارِ من نبود. من فقط شاهدِ محدودی بودم با دو چشم و قلبی که از یک جایی به بعد دیگر چیزی را ثبت نمیکند، فقط میزند.
گاهی فکر میکنم اگر آن شب برگشته بودم، چه میدیدم. آیا کسی با آرامش میگفت: «ببخشید، مزاحم شدیم؟» آیا صندلیها سرِ جایشان بودند و شمعها کوتاهتر شده بودند؟ آیا ماشین سفید هنوز همانجا میایستاد؟ یا شاید اصلاً هیچکس نبود و همهچیز به شکل اولش برگشته بود: نه صندلی، نه شمع، نه ماشینِ بینِ دو ماشین. آنوقت من باید با چیزی خیلی سادهتر کنار میآمدم: با اینکه ذهنِ آدم گاهی میسازد تا چیزی را تاب بیاورد. اما قسمِ یونس آنقدر محکمی بود که آن شب را از من گرفت؛ شاید هم همانطور که گفتم، همان بهتر. همهی دانستنها خوب نیستند. بعضی ندانستنها مثل چراغیاند که نمیگذارند تاریکی برای همیشه زندگیات را بگیرد.
یکبار دیگر، سالها بعد، نزدیک غروب، تنها رفتم. در هنوز بسته بود. خورشید از لابهلای شاخهها میگذشت و روی بعضی سنگها لکههای نارنجی میانداخت. یک آقا و خانم جوان دمِ در ایستاده بودند و بحث آرامی داشتند؛ انگار که در کدام ردیف کسی را دارند. آنسو، زنی میانسال با دستمالی سفید در دست، از کنار دیوار رد شد. یاد سفیدِ چادرها افتادم. دستمالش را بالا برد تا عرق پیشانیاش را بگیرد، باد از لابهلایش رد شد. در آن لحظه چیزی شنیدم؛ نه صدایی. جملهای در گوشم افتاد، انگار از جایی نزدیکِ زمین: «عجله نکن.» برگشتم. کسی نبود. شاید خودم بودم که این را به خودم گفتم. شاید هم آنهایی که هستند و نیستند، گاهی زبان از خاک بیرون میآورند و چیزی میگویند که بهزودی فراموش میشود. من فراموش نکردم؛ بااینهمه نمیدانم به چه کارم آمد.
قصه را میشود همینجا تمام کرد: با درِ بسته، با زنگی که نمیدانم از کجا آمد، با یاد یونس، با سنگی که هنوز نامِ برادرم را دارد و هر سال کمی ساییدهتر میشود. اما میشود طور دیگری هم تمامش کرد: شبی خیال کنی که دوباره از همان راه میروی و چراغهای زرد چشم میزنند، و جلوی آبخوری باز دو ماشین مشکی دیده میشود و جایی که باید خالی باشد، سفیدِ ناشناسی ایستاده. آنوقت دستت میرود روی سینهات، انگار سلامی دیررس بدهی به چیزی که هم میشناسی هم نمیشناسی. صدایی از دور میآید و تو نمیفهمی باد است، دوچرخه است یا اسم تو را کسی بلند صدا زده. من هر بار که به آن لحظه برمیگردم، فقط یک چیز را مطمئنم: صدای یونس را. همان «نیما!»یی که بهاندازهی یک زندگی کشیده میشود.
نمیدانم اگر روزی درها را دوباره شبها باز بگذارند، میروم یا نه. شاید بروم. شاید هم نروم. بعضی درها برای آن است که از پشتِ آنها چیزی را نخواهی دید. بعضی دیگر برای اینکه بدانی هنوز میتوانی بایستی پشتشان و فکر کنی. من فعلاً همین را بلدم: ایستادن، فکر کردن، فاتحهای زیر لب، و گفتنِ آهستهی نامهایی که رفتهاند و هنوز از سنگها بالا میآیند. و اگر یکبار دیگر کسی در شبی خالی صدایم بزند، شاید برگردم؛ شاید هم فقط بگویم: «باشه.» و راه بیفتم. مثل همیشه. مثل هر کس که چیزی را دیده و نمیداند چه دیده است، اما مطمئن است که دیده.
روایت کوتاه ترسناک واقعی

از شهر باران های نقره ای، رشت هستم.
روایت واقعی که براتون تعریف میکنم، از مادربزرگِ مادرم(مادربزرگ مادریِ مامانم) هست که تقریبا 40 سال پیش بلکه بیشتر اتفاق افتاده در اطراف شهر رشت روستایی بوده که میزیستند.
حتما خونه های قدیمیِ روستاییِ استان گیلان رو دیدید ک دو یا سه و بیشتر طبقه بوده با نرده های آبی، حیاط بزرگ و انباری بغل خونه و خب زیبایی منحصر بفردی هم داشته 🙂
خواستم براتون صحنه تصویرسازی بشه تا بهتر درک کنید.
بگذریم، یه روزی این خانم که اسمشون راضیه هم بوده، کنار انباری نشسته بوده و داشته لی میبریده تا حصیر درست کنه(بچهای شمال میدونن)، خلاصه در همون بین، میبینه زنی بلند قامت و تمام لخت، با سینه های بزرگ که دو طرفش انداخته، داره همین کارو انجام میده با تمام نیرو و موهای بلند و مشکی هم داشته و با داس داشت اونم کار میکرد. و خانم راضیه هم که قدیمی بوده و میدونسته جریان از چه قراره و این صحنه رو میبینه، سریعا پا به فرار میزاره و میره خونه برادرش و داستان رو تعریف میکنه و هرگز اون تایم از روز(ظهر) دیگه اطراف انباری اونم بین جنگلها، نمیره
*میگن ظهر، از غروب تا شکستن شب که اذون صبح باشه، نباید تنها مکانهای سنگین رفت چون ممکنه ازمابهترون به چشم بیان. البته قدیم بیشتر ظهر بود. از آن ظهرهایی که انگار خورشید نه بر آسمان، بلکه درست بالای سر آدم مینشیند و زمین را له میکند. سایهها کوتاه و سنگین بودند، و هوا مثل سرب در ریهها فرو میرفت. درختان جنگل ساکت بودند؛ پرندهای نمیخواند، سگها پارس نمیکردند، حتی باد هم از حرکت ایستاده بود.
راضیه کنار انباری نمور خانهی قدیمی نشسته بود. داس در دست داشت و دستههای لی را میبرید. صدای “شَق شَق” داس روی ساقهها ریتمی آرام داشت، اما ناگهان میان سکوت جنگل، صدایی دیگر به آن اضافه شد. شبیه همان صدا بود… اما عمیقتر، خشنتر، انگار چیزی داشت با تمام قوا ساقهها را از دل خاک میکَند.
قلبش فشرده شد. گوشهایش تیز شد. دست از کار کشید. اما صدا قطع نشد. برعکس، نزدیکتر شد.
آهسته سرش را برگرداند…
و آنوقت دید.
زنی بلندقد، بیپرده و عریان، درست در چند قدمیاش نشسته بود. پوستش نه سفید بود و نه تیره؛ رنگ خاکستر داشت، مثل جنازهای که سالها زیر خاک مانده باشد. موهای بلند و سیاهش بر زمین کشیده میشد و سینههای آویزانش دو طرف تنش افتاده بود. او هم داسی در دست داشت… داسی زنگزده با لبههایی کج، که با خشمی غیرانسانی لیها را میبرید.
هر بار که داسش بر ساقهها میخورد، صدا مثل غرش فلزی در هوا میپیچید. بوی تند آهن زنگزده و خاک نمور، نفس راضیه را برید.
اما وحشتناکتر از همه، چهرهاش بود. آن زن چشم نداشت. فقط دو حفرهی سیاه جای آن نشسته بود، عمیق و خالی… چنان عمیق که هر بار راضیه نگاهش میکرد، حس میکرد دارد درون چاهی بیانتها سقوط میکند.
لحظهای به نظرش آمد که آن زن دارد لبخند میزند. لبخندی کج، بیروح، مثل ترک برداشتن دیوار نمور.
صدای داس زن ادامه داشت… اما عجیبتر این بود که با هر ضربه، داس راضیه هم بیاختیار کمی میجنبید، گویی دستی نامرئی و قویتر، حرکاتش را کپی میکرد.
عرق سردی پشت گردنش دوید. دستهایش یخ زده بود. داس از انگشتانش رها شد و با صدایی بلند بر خاک افتاد. آن صدا مثل ناقوسی بود که سکوت سنگین جنگل را شکست.
در همان لحظه، پرندهای که از بالای شاخهها عبور میکرد، ناگهان مرده بر زمین افتاد. سگهای دوردست زوزه کشیدند. و هوای اطراف، بوی تعفن مرداب گرفت.
پاهای راضیه خودش شروع به دویدن کردند. قلبش مثل طبل در سینهاش میکوبید. شاخهها صورتش را خراش میدادند، دامنش به خارها گیر میکرد، اما جرات نداشت حتی لحظهای برگردد. حس میکرد اگر نگاه کند، زنِ ظهر درست پشت سرش خواهد بود؛ با آن چشمهای تهی، با آن لبخند کج.
وقتی به خانهی برادرش رسید، نفسزنان و هراسان، داستان را تعریف کرد. کسی نخندید. کسی نگفت “توهم بوده”. همه میدانستند. چون در آن روستا، سالها بود که میگفتند:
ظهر، وقتی پرندگان ساکت میشوند و درختان نفسشان را حبس میکنند، در جنگل چیزی بیدار میشود. چیزی که شبیه توست، کار تو را تقلید میکند، اما از دنیای تو نیست.
به آن میگفتند: زنِ ظهر.
و راضیه، هرگز دیگر پایش را ظهر به انباری نگذاشت.بود.
سپاس بینهایت
داستان ترسناک کوتاه مادر و دختر چهار ساله
دختر چهار ساله ام آهنگی را میخواند که مادرم در کودکی برای من میخواند، از او پرسیدم که آن را از کجا یاد گرفته است، گفت: “مادربزرگ همیشه قبل از خواب آن را برای من میخواند.” اما مادربزرگش پنج سال قبل از تولد او فوت کرده بود.
تئوری ترسناک
یک تئوری هست که میگه اگه موقع خواب موهای دست یا بدنتون سیخ بشه یا احساس کنید کسی دورو بر شماست این ها هشدار های مغز هستش و سعی داره از شما مراقبت کنه چون واقعا هست.
داستان ترسناک خواهر
از خواب پریدم و به خواهرم که توی تاریکی بهم زل زده بود نگاه کردم و نفس راحتی کشیدم و نگاهمو ازش گرفتم و گفتم دیوونه ترسیدم
اما چند دقیقه گذشت و خواهرم همونجا ایستاده بود و نگاهم میکرد
نگاهش کردم چشاش قرمز بود رفت سمت در و در رو قفل کرد بهش گفتم چرا نمیخوابی که یهو خواهرم از طبقه پایین گفت نیک با کی داری حرف میزنی
داستان ترسناک جن گیر

در سال ۱۹۰۶، دختر ۱۶ سالهای که پدر و مادرش را از دست داده بود با نام «کلارا جرمانا چله» به تسخیر اجنه درآمد. این دختر در دوران نوزادی در کلیسای مسیحی غسل تعمید داده شده بود، اما پس از این حادثه به کشیش گفته بود که با شیطان عهد بسته و به خدمت اجنه درآمده است. در نتیجه رفتارهای ترسناک و عجیبی از کلارا سر میزد و بهرغم اینکه تاکنون به زبانهای لهستانی، فرانسوی و آلمانی صحبت نکرده بود، با این زبانها صحبتهای ترسناکی را به زبان میآورد.
جالب اینجاست که پس از تسخیر کلارا، او هر از گاهی از رمز و راز افراد دوروبرش که هیچکسی از آنها خبر نداشت پرده بر میداشت و نفرت شدیدی از تمام چیزهایی که به دین مربوط میشد پیدا کرده بود. جالبتر اینکه کلارا یک دختر ۱۶ ساله نحیف بود، اما قدرتی بسیار زیاد پیدا کرده بود، به اندازهای که با راهبهها درگیر میشد و آنها را با قدرت زیادی به اطراف پرت میکرد. کلارا جیغهای بسیار وحشتناکی میکشید که هیچ شباهتی به جیغهای انسان نداشت و صداهای شیطانی و ترسناک از خودش در میآورد.
دست آخر کار کلارا به جنگیری کشید و دو کشیش مختصص در این امر برای جنگیری این دختر بیچاره آستین بالا زدند. اما همانگونه که انتظار میرفت مراسم جنگیری کلارا به خوبی پیش نرفت و این دختر نزدیک بود یکی از کشیشها را خفه کند. این کشیشها پس از اجرای مراسم مختلف در نهایت بر جنی که کلارا را تسخیر کرده بود پیروز شدند و این دختر بختبرگشته به حالت طبیعی بازگشت
داستان ترسناک بیمارستان
ساعت سه شب از بیمارستان به خونه میرفتم.
تو آسانسور یکی از بیمارا با من همراه شد.
اون رو میشناختم
بیمار اتاق 205 بود
پیرمردی لاغر و اخمو
با لباس بیمارستان توی آسانسور کنار من ایستاده بود
_آقای پارکر این موقع شب باید توی تختتون باشید
با سکوت عجیبی به روبه رو خیره شده بود
اسانسور ایستاد
دیدم که آقای پارکر وارد دسشویی شد
ازونجا رد شدم
از یک پرستار پرسیدم
_بیمار اتاق 205 چرا این موقع شب توی سالن راه میره؟
با جوابی که پرستار داد من شوکه شدم
:منطورتون چیه؟اون بیمار امروز صبح از دنیا رفت!
روایت واقعی ترسناک عجیب

در ۲۶ جولای سال ۲۰۰۹، ساعت ۹:۳۰ صبح، دایان شولر همراه با دختر و پسر جوانش و سه برادرزاده اش، از شهر پارکسویل نیویورک خارج میشود. کمی بعد از خروجشان از شهر، دایان در یک رستوران مک دونالدز و سپس پمپ بنزین توقف میکند. او حول و حوش ساعت ۱۱:۳۰ صبح با برادرش تماس میگیرد و درباره ترافیک با او صحبت میکند. این جا است که همه چیز به طور عجیبی تغییر میکند.
۱۰ تا ۱۵ دقیقه بعد از تماس دایان با برادرش، دایان کنار جاده توقف میکند. بعدها یک شاهد گفت دایان خم شده و احتمالا در حال استفراغ کردن بوده است. ساعت ۱۳، برادر شولر، این بار تماسی از طرف دخترش دریافت میکند که میگوید دایان در دیدن و صحبت کردن مشکل پیدا کرده است.
طبق گزارش ها، برادر دایان چندین بار از او میخواهد ماشین را کنار بزند و از یک نفر کمک بگیرد؛ اما دایان به رانندگی ادامه میدهد. حول و حوش ساعت ۱۳:۳۰، ماشین دایان که که در جهت مخالف بزرگراه تکونیک در حال حرکت بوده، به یک اس یو وی برخورد میکند. هر سه مسافر اس یو وی در این تصادف میمیرند. هم چنین، خود دایان، دخترش و دو تا از برادرزاده هایش در این تصادف جان خود را از دست میدهند. پسر دایان و دیگر برادرزاده اش به سرعت به بیمارستان برده میشوند؛ که البته کمی بعد، برادرزاده سوم دایان نیز فوت میکند.
پلیس از این که چرا دایان با سرعت ۹۵ کیلومتر بر ساعت در خلاف جهت بزرگراه رانندگی میکرده، متعجب شده بود. علاوه بر این، گزارش سم شناسی کمی عجیب بود. طبق این گزارش، مقدار الکل خون دایان ۰.۱۹ (دو برابر حد قانونی) بوده است. هم چنین درصدی از ماریجوانا در خون او پیدا شده بود. تعداد زیادی از شاهدان که صبح روز تصادف دایان را دیده بودند ادعا کردند دایان کاملا هشیار به نظر میرسیده است. حتی تنها تجات یافته این تصادف که پسر دایان بود، فقط توانست یک چیز بگوید:”سر مامان درد میکرد، مامان نمیتونست چیزی ببینه. “
کتابهای داستان و رمان
داستان واقعی ترسناک ارسالی

سلام خسته نباشید میخواستم اتفاقی که برای من و خانومم اتفاق افتاده بوده رو تعریف کنم اگه خوشتون اومد
ما تازه ازدواج کرده بودیم پنج شیش ماه ی بود داستان از اینجا شروع شد من برای خانومم یه مانتو خریده بودم اصلا نپوشیده بود داخل کمد گذاشته بود تا یروز خانومم اومد مانتوشو بپوشه که بریم مهمونی هر چی گشتیم پیداش نکردیم خانومم مطمعن بود مانتورو داخل کمد گذاشته ولی پیدا نشد بیخیال شدیم بعد از اون روز وسیلهامون دونه دونه گم میشدن بعد چند وقت پیدا میشدن مثلاً روغن گوشت نصفه نصفه میشدن لباس بود پیدا میشدن بوی بدی میدادن و چروک دیگه عادی شده بود.
یه شب من خواب بودیم من همیشه یه برق داخل خونه روشن میزارم برق راهرو ی خونرو روشن گذاشته بودم ساعتای دو ونیم بود از خواب بیدارم شدم سمت چپم یه ده متری از آشپزخانه فاصله داشتیم بلند شدم صدایی شنیدم یه لحظه چشمم خورد به آشپزخانه دیدم یه چیز قد بلند سرش به سقف میرسید تمام سیاه بود فکر کردم توهم زدم چشمامو مالیدم که دیدنم نه توهم نیست هر پلکی که میزدم میدیم نزدیک تر میشه از ترس داشتم سکته میکردم یهو به خودم اومدم سرمو کردم زیر پتو فقط داد میزدم خانومم بیدار شد پتو رو زد کنار.
از سرم پرسید چی شده منم که ترسیده بودم گفتم تو اشپرخونست خانومم نگاه کرد گفت چیزی تو آشپزخونه نیست بعد با ترس نگاه کردم دیدم نیست رفته خانومم گفت خواب توهم زدی هر چی گفتم باور نکرد تا صبح از ترس نخوابیدم همه ی برقارو روشن گذاشتم از ترس این قضیه گذشت تا یه شب که من جلوی تلویزیون خوابم برده بود خانومم بیدار بود ساعتای دو بود که تو خواب دیدم یه چیزی خورد به پام از خواب که بیدار شدم خانوممو دیدم نیمه جون خودشو رسونده به من دستشو زده بهم تا بیدار بشم دیدم سیاه شده نفسش بالا نمیاد آب زدم صورتش نفسش جا اومد متوجه شدم یه چیز سیاه داخل اتاق خواب از گوشه در داره نگاه میکنه منم که خانومم اینجوری شده بود توجه نکردم خانومم که بعد نیم ساعت حالش جا اومد هر چی گفتم چی شده چیزی نمیگفت اسرار کردم آخر سر به حرف اومد گفت رفتم آشپزخونه آب بخورم برگشتم بیام بخوابم یهو یه چیزی از پشت گردنمو گرفت دست دیگشم زیر فکم بود بلندم کرد دستای سیاه و پشمالویی داشت که وقتی بلندم کردم با تمام قدرت پرتم کرد طرف میز از ترس پشتمو نگاه نکردم فقط خودمو رسوندم بهت تا بیدار بشی.
خودمم که اون موجودو داخل اتاق خواب دیدم جفتمون از ترس تا صبح قرآن میخواندیم تا صبح بریم خونه ی پدرم ساعت نه صبح به خانومم گفتم بلند شو لباس بپوش بریم خانومم رفت لباس بپوشه من رفتم داخل اشپزخونه تا آب بخورم ابو خوردمو لیوانو گذاشتم روی میز خواستم از آشپزخونه برم بیرون یهو لیوان پرت شد هزار تیکه شد منم که ترسیده بودم خانومم پرسید چی شد گفتم هیچی دستم خورد لیوان شکست تا خانومم نترسه سریع از خونه رفتیم بیرون خونه ی پدرم رسیدیم همه ی ماجرارو تعریف کردیم پدرم هم یه دعا نویس میشناخت غروب رفتیم پیشش دعانویس تا نشستیم گفت طلسمتون کردن و طلسمو انداختن داخل قبرستون جن قبرستون اونو برداشته خانوادگی به خونه ی شما اومدن تا باعث جداییتون بشن و بهتون آسیب بزنن هر چی به دعا نویس گفتم کار کی بوده که طلسممون کرده هیچی نگفت بعد گفت خانومت رو یه دیو اون شب پرتش کرده و اونی که شب خودم دیدمش یه جن زن بوده دعایی برامون نوشت و گفت فردا هم بیاید تا دعارو تکمیل کنم ما هم رفتیم خونه ی پدرم تا استراحت کنیم شب از خستگی جفتمون روی تخت پدرو مادرم داخل اتاق خوابیده بودیم من دمر خوابیده بودم و خانومم تاق باز ساعتای دو سه بود که داخل خواب احساس کردم همون موجود پرید پشتم و سرمو گرفته بود فشار میداد.
همچنین پاهاشو تو کمرم که ذهنی باهام حرف میزد که میگفت چرا رفتی پیش دعا نویس پشت سرهم تکرار میکرد هر کاری کردم نام خدارو به زبون بیار دهنم قفل شده بود با تمام زورم بلند شدم و نام خدارو آوردم پشتمو نگاه کردم چیزی نبود دیدم خانومم که بغل دستم خواب بود اونم حالش بده بیدارش کردم اونم همین جوری شده بود تا صبح از ترس نخوابیدیم خانوادرو از خواب بیدار نکردیم گفتیم نگران نشن تا صبح قرآن خوندیم اذان که داد از خستگی جفتمون خوابمون برد غروب شد رفتیم پیش دعا نویس و دعایی به ما داد و گفت این دعا همیشه پیشتون باشه و مشکلی براتون پیش نمیاد.
و باید خونرو پاکسازی کنم و احتیاج به یکی از اعضای خانواده دارم که نترس باشه پدرم قبول کرد با دعا نویس رفتیم سمت خونه چاقوی قدیمیه دست پدرم داد و موادی که درست کرده بود به پدر گفت بدون اینکه نوک چاقورو بلند کنی دور تا دور خونه بکش پدرم شروع کرد و دعا نویس چیزی زیر زبون میخوند و اون موادی که درست کرده بود دنباله ی چاقو دور تا دور خونه میریخت دعا نویس خونرو حسار کرد و هر موجودی داخل خونه بود از خونه رفته بود و نمیتونستن دیگه داخل بشن دعا نویس به پدرم گفت فقط یه چند شبی اذیتت میکنن که من موکلی مامور کردم
سوالات پرتکرار درباره داستان ترسناک در حد مرگ
داستان ترسناک در حد مرگ یعنی چه؟
داستان ترسناک در حد مرگ به روایتهایی گفته میشود که فضای دلهره، اتفاقات عجیب، ترس روانی و پایان شوکهکننده دارند.
آیا این داستانها واقعی هستند؟
بعضی از روایتهای این صفحه با عنوان داستان واقعی یا ارسالی نوشته شدهاند و برخی دیگر حالت داستانی و تخیلی دارند.
بهترین داستان ترسناک کوتاه برای خواندن قبل از خواب کدام است؟
اگر داستان کوتاه میخواهید، بخشهای «داستان ترسناک بیمارستان»، «داستان ترسناک خواهر» و «داستان کوتاه مادر و دختر چهار ساله» مناسبتر هستند.
چرا داستانهای ترسناک کوتاه محبوب هستند؟
چون سریع وارد فضای ترس میشوند، زمان زیادی نمیگیرند و معمولاً پایان ناگهانی و شوکهکننده دارند.
آیا این داستانها برای کودکان مناسب هستند؟
خیر. بعضی داستانهای این صفحه فضای دلهرهآور، ترسناک و شوکهکننده دارند و بهتر است برای کودکان یا افراد حساس خوانده نشوند.
کدام داستان برای شروع بهتر است؟
اگر داستان طولانیتر و فضاسازیشده میخواهید، از «قسم یونس» شروع کنید. اگر داستان خیلی کوتاه میخواهید، بخش «داستان ترسناک بیمارستان» انتخاب بهتری است.