وبلاگ
روی خط آخرین تماس | داستان عاشقانه مدرن در دنیای اینترنتی
دانلود و خواندن داستان عاشقانه روی خط آخرین تماس
روی خط آخرین تماس
اسمم مریم است؛ نوزده ساله، دانشجوی هنر. من معمولاً نقاشیهایم را با مداد ششبی شروع میکنم و با گوشهی آستین مانتوام سایهها را نرم میکنم. امروز هم مثل هر روز، دستم سیاه شده؛ ولی گوشی کنار پالت رنگم میلرزد و صفحهی تماسِ تصویری میدرخشد:
«آراد در حال تماس است…»
«— جواب میدی یا دوباره میخوای بگی اینترنت قطع شد؟»
میخندد. موهای خرماییاش از زیر کلاه بیرون زده و پشت سرش پنجرهای باز است که یک شهر دیگر را قاب گرفته؛ شهری که من هنوز بویش را نمیشناسم.
«— میدم. فقط صبر کن دستامو پاک کنم. امروز تمرین پرتره داریم.»
«— همون مدلی که میگفتی نور از یک طرف بیاد؟»
«— آره. راستش تو گفتی. من فقط وانمود کردم بلدم.»
«— آفرین به وانمودکردنت. میخوای دوربینت رو کج کنی که ببینم چی کشیدی؟»
دوربین را پایین میآورم. روی کاغذ، صورت یک دختر با چشمهای نیمهخندان نشسته.
«— واو… این منم؟»
«— معلومه که نه. این حس امروزم بود. یه حسی شبیه وقتی که یک پیامِ سهنقطهای تموم نمیشه.»
«— سهنقطهای که میمونه و نمیاد؟»
«— دقیقاً.»
آراد، آن طرفِ دنیا، دانشجوی مهندسی صداست. میگوید شهرش همیشه بیدار است؛ میگوید در مسیر خوابگاه تا استودیو، یک کافه هست که قهوهاش «طعم صبحهای بیخوابی» میدهد. من هنوز نفهمیدهام طعم بیخوابی چه فرقی با طعم قهوه دارد، اما هر وقت او تعریف میکند، زبانم تلخ میشود.
ما از یک چالش هنری در اینستاگرام شروع شدیم. او یک قطعهی کوتاه ساخته بود و نوشته بود: «اگر صدای این قطعه را میشنوی، تصویرش را برایم بکش.» من کشیدم: یک خیابان بارانی، یک گوشی روشن در دست کسی که معلوم نبود کجاست. همان شب برایم پیام داد:
«— این همانیست که در سر من بود… از کجا فهمیدی؟»
«— شاید چون بارونها تو همهی شهرها یه ریتم دارن.»
«— میتونیم یه بار حرف بزنیم؟ من آرادم.»
«— منم مریم.»
از همان شب، حرفهایمان دراز شد. از کلاسهایم گفتم، از استاد سختگیرِ طراحی که مدام میگفت: «سایه مال آدمهاییست که میفهمن چیزها فقط در نور معنا ندارن.» از او شنیدم که چطور صدای یک پیانو میتواند خانهی دوری را که هرگز ندیدهای، برایت زنده کند. و بعد… تماسهای تصویری آمدند. تکهتکه، کوتاه، با اینترنتی که مثل نفسکشیدنهای مضطرب است: گاهی میآید، گاهی قطع میشود.
۱داستان عاشقانه
«— امروز چطوری، مریم؟»
«— مثل آسمونی که معلوم نیست میخواد بارون بگیره یا نه.»
«— یعنی نیمهابری با احتمال احساسات پراکنده؟»
«— دقیقاً همین.»
میخندد. انگار خندهاش از درِ اتاقم میگذرد و روی میز میریزد.
«— آلبومِ طرحهات رو دیدم. اون صفحه که نوشته بودی “فاصله، اسمِ دومِ سکوت نیست”… چرا اینو نوشتی؟»
«— چون ما زیادی ساکت میشیم وقتی بلد نیستیم فاصله رو توضیح بدیم.»
«— میخوای من یه توضیح بسازم؟ با صدا؟»
«— تو بساز؛ من تصویرش رو میکشم.»
همینجا انگار قراردادی نانوشته میبندیم: او قطعهای کوتاه میسازد، من تصویرش را میکشم. اسمش را گذاشتیم «گفتوگوی دور». هر دو هفته یک بار، یک قطعه و یک تصویر. فالوئرهایمان فهمیدند داریم چیزی را از دور، با هم میسازیم. کامنتها پر شد از دلهایی که میخواستند برای فاصلهها رویا ببافند.
شبها، وقتی همه خوابند، من به صفحهی روشن نگاه میکنم. آراد یاد گرفته است چراغِ کوچکی پشت لپتاپش روشن کند تا صورتش بهتر دیده شود. من هم یاد گرفتهام قابِ دوربین را جوری بگیرم که پشت سرم فقط دیوار سفید باشد. نه از ترس، از تمرکز.
«— مریم؟»
«— جان؟»
«— امروز استاد گفت موسیقی هم میتونه پرتره باشه. گفت پرتره فقط چشم و بینی نیست؛ میتونه فرکانس باشه، میتونه سکوت باشه. تو هم امروز پرتره کشیدی، من هم.»
«— پس ما هر دو داریم یک چیز رو از دو راه میکشیم.»
«— میخوای یه بار، من از تو پرتره بسازم؟ با صدا؟»
«— میترسم.»
«— از چی؟»
«— از اینکه بفهمم تو بهتر از خودم منو میشناسی.»
به جای جواب، پیانوی کوچکش را روشن میکند. چند نتِ کمنور در هوا میریزد. صدایی که اولش شبیهِ انگشتهای یخزدهایست که دنبال دکمههای پالتوام میگردند، بعد کمکم گرم میشود. من چشمهایم را میبندم. در صدا، خودم را میبینم: دختری که به صفحهی گوشی خیره شده و لبخند میزند، اما لبخندش نصفهنیمه است؛ انگار حروفِ خندان هنوز در گلویش گیر کردهاند.
وقتی تمام میکند، نمیدانم چه بگویم. فقط دستم میلرزد.
«— مریم؟»
«— این… این من بودم. ولی کاش…»
«— کاش چی؟»
«— کاش انتهایش روشنتر بود. انگار کنار پنجره ایستادم، اما پرده نمیره کنار.»
«— پس یک پایانِ روشنتر میسازم. قول.»
۲
هفتهی بعد که تماس میگیرد، صدایش خسته است.
«— اینترنتت خوبه؟ تصویرم یخ زد؟»
«— نه، خوبه. فقط تو خستهای. چی شده؟»
«— دیشب تا صبح روی پروژهی میکس کار کردم. استاد گفت “صدات تمیزه، اما جراتِ خاموشی نداری”.»
«— یعنی چی؟»
«— یعنی از سکوت میترسم. همهش صدا میگذارم روی صدا. شاید مثل حرفهای ما…»
«— ما هم زیادی حرف میزنیم؟»
«— گاهی. ترس از قطع شدن، وامیداردم بیشتر بگم.»
«— من از سکوتهام دوستت دارم، آراد. از اینکه میفهمی وقتی چیزی نمیگم، دارم چیزی رو نگه میدارم که نریزه.»
دستی به موهایش میکشد.
«— میدونی؟ دیشب یک رویا دیدم. دیدم که تو در یک نمایشگاه ایستادی، تابلوهات رو دیوارن، و من از پشتِ جمعیت دارم نگاهت میکنم. تو نفهمیدی من اونجام. آخرِ رویا، وقتی نزدیکت شدم، بیدار شدم.»
«— من هم دیشب خواب دیدم که در یک مترو هستیم. من نقشهی شهرِ تو رو بلد نیستم. تو دستم رو گرفتی و گفتی “لازم نیست بلد باشی، من بلدم”.»
«— کاش این خوابها یه روزی از روی صفحهی گوشی بیان بیرون.»
«— میآن. یه روزی.»
ساکت میمانیم. سکوت مثل یک ملافهی سبک روی شانههایمان مینشیند.
«— مریم؟»
«— هوم؟»
«— میتونم یه چیزی بپرسم؟»
«— بپرس.»
«— وقتی تصویر یخ میزنه… اون لحظهای که سهنقطه میمونه و پیام نمیاد… دلت میگیره؟»
«— میگیره. چون انگار درِ اتاق باز بوده و یکی بیصدا بیرون رفته.»
«— و وقتی دوباره میاد؟»
«— انگار همون آدم از پشتِ در سرک میکشه و میگه “ببخش، وایفای بهونه آورد”.»
میخندیم. خندهمان شبیه یک پیچِ شُل را سفت میکند.
«— میخوای یه بازی کنیم؟»
«— چه بازیای؟»
«— “اگر تو اینجا بودی…” من شروع میکنم. اگر تو اینجا بودی، میبردمت کافهای که قهوهش طعم صبحهای بیخوابی میده.»
«— اگر تو اینجا بودی، میبردمت توی کلاس و میگفتم: “این همکلاسیِ جدیدم است که با صدا رنگ میسازد”.»
«— اگر تو اینجا بودی، میذاشتم یک قطعهی کوتاه روی ایرباد بذاری و به دیوارهای اتاقم گوش بدی.»
«— اگر تو اینجا بودی، برایت یک پرتره میکشیدم که فقط با دو رنگ ساخته شده: رنگِ صدات و رنگِ خندهات.»
«— اگر تو اینجا بودی…»
«— خب؟»
«— شاید دیگه لازم نبود هر شب بگیم “شببهخیر” از پشتِ صفحه.»
۳
بهار میرسد. من پروژهی پایانترم را با موضوع «فاصله» میبندم. آراد برایم قطعهای میفرستد که در آن صدای باران با صدای نفسهای دورِ یک نفر مخلوط شده. من برایش تصویری میکشم از دو پنجره که از روبهروی هماند؛ در یکی، گلدانی سبز، در دیگری، فنجانی بخارگرفته.
یک روز، باران از صبح میبارد. من در اتاق نشستهام و نورِ خاکستری روی کاغذ پهن است. تماس میگیرد.
«— مریم، خبر خوب دارم.»
«— بگو، زود بگو.»
«— من تابستون میتونم چند روزی از شهرم بیرون بیام. یه ورکشاپِ مشترک بین هنر و صدا هست تو یه شهرِ نزدیک به مرز. گفتن اگر پروژهای داشته باشم که بهش بخوره، میتونم بیام. فکر کن… “گفتوگوی دور” رو با خودم میبرم.»
قلبم تند میزند.
«— یعنی… یعنی میتونیم همدیگه رو ببینیم؟»
«— اگر همهچیز ردیف بشه، آره.»
«— کِی؟»
«— آخرِ تیر. یعنی دقیقاً سه ماه دیگه.»
سه ماه. عدد سادهایست، اما وقتی آن را به روزها تقسیم میکنم، بزرگ میشود. وقتی به ساعتها تقسیم میشود، شبیه راهرویی میشود که تهش دیده نمیشود.
«— مریم؟ من نمیخوام قولِ بیخود بدم. هزار جور اگر و اما هست. ولی…»
«— ولی ما بلدیم اگرها رو با مداد کمرنگ بکشیم، بعد که شد، پررنگش کنیم.»
میخندد.
«— همین. میخوای برنامه بچینیم؟ اینکه هر هفته چی آماده کنیم، که وقتی رسیدم، بتونیم کنار هم اون نمایشگاه کوچکِ رویا رو بسازیم.»
«— من مسئول تصویر. تو مسئول صدا. هر هفته یک جفت: یک قطعه و یک تابلو.»
«— و یک تماسِ مطمئن، حتی اگر کوتاه.»
«— حتی اگر ۵ دقیقه.»
از آن روز، زندگیمان ریتم پیدا میکند؛ ریتمی که با سهنقطهها و پیامها و تماسهای نیمهشب و نورهای صبحگاهی نوشته میشود. من در دفترچهام برای هر هفته یک صفحه خالی میگذارم. کنارشان تاریخ مینویسم و یک کلمه: «پیوستگی».
۴
یک شبِ بیخبر، او دیرتر از همیشه پیام میدهد. فقط یک جمله:
«— ببخش، امروز نمیتونم زنگ بزنم. استودیو دیر باز موند.»
جواب میدهم:
«— اشکال نداره. برو بخواب. فردا میبینمت.»
اما خوابم نمیبرد. چشم بسته، صدای سازش را میشنوم. انگار هر نت، یک پله است که به پنجرهی او میرسد. فردا وقتی تماس میگیرد، چهرهاش رنگپریده است.
«— خوبی؟»
«— خوبم. فقط یه ذره نگرانی.»
«— از چی؟»
«— از اینکه استاد میگه پروژهت ریسکه. میگه “صدا و تصویر از دو کشور مختلف… اگر اینترنت، اگر مرز، اگر تأخیر…”.»
«— آراد…»
«— میدونم. نمیخوام ناامید بشم. ولی وقتی کسی کلمهی “مرز” رو میگه، انگار بین کلمات ما هم خط میکشد.»
«— بیا یک مرزِ خودمان بسازیم؛ مرزی که اجازه بده رد بشیم. اسمش رو بذاریم “اعتماد”.»
«— “اعتماد”…»
«— یعنی من این طرفِ خط، با همهی ترسهام، میمونم و تو اون طرف با همهی خستگیهات. و هر شب، روی خطِ آخرین تماس، میگیم: “من اینجام”.»
«— من اینجام، مریم.»
لحظهای هیچ نمیگوییم. بعد او اضافه میکند:
«— میتونی امروز یک چیز متفاوت بکشی؟ نه پرتره، نه پنجره. یه نقشه.»
«— نقشهی چی؟»
«— نقشهی مسیری که از صدای من به قلب تو میرسه.»
«— باشه. ولی تو هم باید مسیرِ تصویر من به گوش تو رو بسازی.»
«— قول.»
تا شب کار میکنم. روی کاغذ، خطهای موجدار میکشم، مثل شکلِ امواج صدا. بعد از میانشان، یک خیابانِ باریک میگذرانم که به یک نقطهی روشن میرسد. در آن نقطه یک نقطهی کوچکِ طلایی میگذارم؛ نه قلب، نه ستاره؛ چیزی بین این دو. او هم یک قطعهی عجیب میفرستد: اولش شبیهِ پیچیدن هواست، بعد ناگهان یک فرکانسِ خیلی نرم میآید که حسی شبیه «رسیدن» دارد.
«— حسش چطوره؟»
«— شبیهِ راهی که از گلو میگذره و یکهو میفهمی بغض نیست؛ نفس است.»
«— پس درست ساختم.»
۵
دو ماه میگذرد. ما هشت «جفت» ساختهایم. اسمهاشان را پشتِ تابلوها نوشتهام: «شبِ شمارهی ۳»، «نورِ سمت چپ»، «حرفهایی که نیمهکاره ماندند»، «سهنقطه». هر بار که یکی را تمام میکنیم، آراد میگوید:
«— میبینی؟ کمکم داریم از فاصله پل میزنیم.»
و من جواب میدهم:
«— پلِ ما از جنسِ صدا و کاغذ است.»
یک روز بعدازظهر، مامانم از پشتِ در میپرسد:
«— با کی حرف میزنی اینهمه؟»
«— با یک دوست… از دانشگاه.»
«— دانشگاهِ کجاست این دوستت؟»
مکث میکنم.
«—… دانشگاهِ دور.»
«— دور باشه، نزدیک باشه، چای سرد میشه.»
میخندم و گوشی را روی میز میگذارم. آراد آهسته میگوید:
«— سلام خانمِ مامانِ مریم… من یک روزی چای شما رو داغ میخورم.»
من زیرلب میگویم:
«— آرومتر، هنوز معرفی نکردم!»
«— ببخش… فقط یک آرزو بود.»
وقتی مامان میرود، گوشی را برمیدارم.
«— راستی، آراد، من یه چیزی دلم میخواد.»
«— هر چی تو بگی.»
«— یک گفتوگوی واقعی، بدون تصویر، فقط صدا. مثل همقدمی توی تاریکی.»
«— الان؟»
«— الان.»
تصویر خاموش میشود؛ صفحه سیاه. فقط صدای نفسهایمان میماند.
«— مریم؟»
«— جان؟»
«— اینجوری نزدیکتر شدی.»
«— آره. انگار فاصله از نور میترسه.»
ما حرف میزنیم: دربارهی ترم بعد، دربارهی نمایشگاههای کوچکِ دانشجویی، دربارهی بلیتهای قطارِ شهری که او را میبرد به کلاسی که من نمیبینم، دربارهی دوستیها و آدمهایی که فقط اسمشان را میدانیم. و در آخر، همان جملهی ثابت را میگوییم:
«— شببهخیر.»
«— شببهخیر.»
۶
ده روز مانده به سفر. آراد برایم مینویسد:
«— خبر خوب: ورکشاپ تایید شد. خبر نهچندان خوب: باید بخشی از پروژه رو همونجا اجرا کنیم.»
«— یعنی زنده؟ جلوی آدمها؟»
«— آره. میتونیم؟»
«— میتونیم.»
نفسِ عمیقی میکشم. دستهایم را روی میز میگذارم و به این فکر میکنم که چطور باید آنهمه لرزش را به رنگ تبدیل کنم. آراد راهی پیشنهاد میدهد:
«— بیا روزِ اجرا، حرفِ ساده بزنیم. هیچ متنِ پیچیدهای لازم نیست. من ساز میزنم، تو میکشی، و با هم، وسطِ کار چند جمله خیلی ساده میگیم. مثل همیشهمون.»
«— مثل “اگر تو اینجا بودی…”؟»
«— دقیقاً.»
در این ده روز، هر شب تمرین میکنیم. تماسها کوتاهاند، اما پر. گاهی فقط پنج دقیقه. هر بار یکی از ما میگوید:
«— پنج دقیقهمون تموم شد؛ ولی من اینجام.»
«— منم اینجام.»
سه روز مانده، یک اتفاق میافتد: اینترنت، چند ساعتِ طولانی میخوابد. من پشتِ صفحهای خاموش مینشینم، با مدادی که نوکش گیج شده. به نقطههای روی دفتر خیره میشوم و یاد سهنقطهها میافتم. میخواهم گریه کنم. بعد از چند ساعت، یک پیام کوتاه از آراد میرسد:
«— میدونم قطعی شده. من اینجام. صبر میکنم.»
جواب میدهم:
«— من هم.»
شب، تماس میگیرد.
«— مریم…»
«— بله…»
«— امروز فهمیدم که چقدر صدا بدون اینترنت هم هست. یعنی تو توی سکوتِ خونهام بودی.»
«— من هم توی سکوتِ اتاقم صداتو شنیدم، بدون اینکه چیزی پخش بشه. فکر کنم اسمش “عادت” نیست؛ “حضور”ه.»
۷
روزِ قبل از سفر، چمدانِ کوچکی میبندم: چند لباس ساده، یک دفترِ بزرگ، مدادها، پاککنهای نرم، و آن نقطهی طلایی که روی هر کاغذ میگذارم. آراد عکس بلیتش را میفرستد. شهری که قرار است همدیگر را ببینیم، بین ماست؛ نه شهرِ اوست، نه شهرِ من.
«— ساعتِ چند میرسی؟»
«— ۹:۴۰ صبح. تو؟»
«— من ۱۰:۱۰. یعنی بیستوچند دقیقه بعد از تو.»
در تماسِ شبِ آخر، هیچ کدام از ما کار خاصی نمیکنیم. فقط حرف میزنیم.
«— آراد؟»
«— جانِ مریم؟»
«— اگر فردا تو رو دیدم، اولین کاری که میکنم چیه؟»
«— نمیدونم. تو بگو.»
«— هیچی. فقط نگاه میکنم که مطمئن شم تصویر یخ نزده.»
«— اگر تصویریخزده بود، من تکون میخورم.»
«— و اگر تکون نخوردی؟»
«— تو هل بده منو!»
میخندیم.
«— تو چی؟ اولین کاری که میکنی؟»
«— گوش میدم. ببینم صدات بدون اینترنت هم همینه یا نه.»
«— و اگر نبود؟»
«— میگردم تا پیدا کنم صدای واقعیت کجاست.»
ساکت میمانیم. بعد من از پشتِ سکوت، آرام میگویم:
«— آراد…»
«— هوم؟»
«— ترس دارم. ترس از اینکه وقتی واقعی شد، چیزی تغییر کنه.»
«— تغییر میکنه. اما نه چیزی که فکر میکنی. فکر میکنم فقط ترسها کوچیکتر میشن.»
«— قول؟»
«— قول.»
۸
صبحِ قرار، آسمان آبی کمرنگ است. فرودگاه بوی قهوه میدهد و بوی چمدانِ تازه بازشده. اسم شهر روی تابلوهای الکترونیکی تکرار میشود. من دستم را محکم دور دستهی دفترم حلقه کردهام. گوشیام ویبره میرود:
«— رسیدم. کنارِ درِ خروجیِ شمارهی ۳.»
«— من هم روی راهِ پلهبرقی. دو دقیقه.»
«— من اینجام.»
نفسم عمیق میشود؛ انگار تا حالا باریک نفس میکشیدهام.
روی پلهبرقی، صورتها بالا و پایین میروند. من چشمهایم را باز و بسته میکنم؛ دنبال کلاه، دنبال موهای خرمایی، دنبال خندهای که باید همین نزدیکیها باشد. وقتی از پلهبرقی پایین میآیم، گوشیام دوباره میلرزد. یک تماسِ تصویری.
روی صفحه مینویسد: «آراد در حال تماس است…»
جواب میدهم. تصویرش ظاهر میشود؛ دقیقاً مثل همیشه، فقط کمی روشنتر.
«— نزدیکِ تابلوی پروازهای خروجیام. تو کجایی؟»
«— من کنار تابلوهای ورودی. یعنی باید پشت هم باشیم.»
بهجای قطع کردن تماس، دوربین را میچرخانم. او هم همین کار را میکند. یک ثانیهی مضحک، دو تصویرِ بیصاحب از سقف و دیوار میبینیم. بعد ناگهان، در دو لبهی قابِ گوشی، یک دختر و یک پسر وارد میشوند که… به هم نگاه میکنند.
من و او. ما.
من دست تکان میدهم. او لبخندش را از روی صفحه جمع میکند و میآید سمتِ خودِ من. تماس هنوز وصل است. صدای خودش از گوشی و از هوا همزمان میرسد و یک لحظه همهچیز اکو میشود.
او روبهرویم میایستد. برای اولین بار بدون پیکسل. بدون تاخیر. بدون سهنقطه.
«— مریم؟»
«— آراد؟»
«— خودتی؟»
«— خودمی.»
اینجا هیچ دیالوگِ خاصی لازم نیست. فقط نگاه. فقط یک فاصلهی کوتاه که باید برداشته شود. او آهسته میگوید:
«— میتونم…؟»
سرم را تکان میدهم.
در آغوش میگیریم. نه زیاد طولانی، نه سینمایی. فقط آنقدری که بفهمیم دو تا آدمی هستیم که تا امروز از بین کابلها و آنتنها به هم رسیدهاند و حالا کنار هم ایستادهاند.
وقتی عقب میرویم، هنوز تماسِ تصویری باز است و صفحهی گوشی روی زمین نور میدهد. هر دو میخندیم. او گوشی را برمیدارد و تماس را قطع میکند؛ بعد با همان دست، دستِ مرا میگیرد.
«— میریم؟»
«— کجا؟»
«— کاری که تمرین کرده بودیم. تو میکشی، من میزنم. وسطِ ورکشاپ، جملههامون رو میگیم.»
«— و اگر کسی پرسید این پروژه دربارهی چیه؟»
«— میگیم دربارهی اینه که فاصلهها همیشه نمیتونن مانعِ قلبها بشن.»
از درِ خروجی که رد میشویم، نورِ ظهر روی کفِ سنگی میافتد. من دفترم را باز میکنم. اولین صفحه سفید است؛ خالی مثل نفسِ اول. آراد پیانوی کوچکِ قابلحملش را از کیف درمیآورد. انگشتانش را روی کلیدها میگذارد و اولین نت را میزند. من هم اولین خط را میکشم: خطی که دیگر با تردید نمیلرزد.
در شلوغیِ سالن، چند نفر میایستند و نگاه میکنند. ما حرفهای سادهمان را میگوییم، درست مثل تمرینها:
«— اگر تو اینجا بودی…»
«— من اینجام.»
«— من هم.»
آخر کار، من نقطهی طلاییِ کوچکم را روی کاغذ میگذارم. آراد هم آخرین نت را مثل نورِ یک پنجرهی باز مینوازد. صدای تشویقها آرام است، اما کافی. من برمیگردم و به او نگاه میکنم. او هم.
«— مریم؟»
«— جان؟»
«— میخوای بعد از این، یک قهوهای بخوریم که طعمِ صبحهای بیخوابی بده؟»
«— میخوریم. ولی امروز، طعمش فرق میکنه.»
«— چرا؟»
«— چون امروز، بیخوابیهامون بالاخره صبح شدن.»
و اینطور، روی خطِ آخرین تماس، جایی که قرار بود فقط یک «شببهخیر» دیگر باشد، یک «سلامِ حضوری» شروع میشود. ما راه میافتیم؛ راهی که از صفحههای کوچک به خیابانهای واقعی میرسد. دستِ او در دستِ من گرم است. و من میدانم، حتی اگر فردا دوباره فاصلهها سرِ راه بایستند، ما بلدیم از میانِ صدا و تصویر، یک پلِ تازه بکشیم—هر بار، یک خط، یک نت، یک «من اینجام».
-
۷ درس ثروتمند شدن/PDF
300,000 ریال -
۷ قدم تا رسیدن به آزادی مالی/PDF
300,000 ریال -
۹۰ روز نخست مدیریت موفق/راهنمای عملی مدیران تازهکار/PDF
190,000 ریال -
PDFکتاب ۱۰۰ راز خانواده موفق نسخه کامل فارسی
285,000 ریال -
آداب معاشرت برای همه/PDF
300,000 ریال -
آرامش (استرهیکس) | نسخه PDF
490,000 ریال -
آرزوی تو دستور توست | راهنمای تبدیل خواسته به عمل/PDF
225,000 ریال -
آس و پاسها/PDF
190,000 ریال -
آشنایی با خطاهای گوگل وبمستر/PDF
320,000 ریال








