وبلاگ
«کودک پشت شیشه – داستان ترسناک شهری در قلب استانبول»

«کودک پشت شیشه: حقیقتی هولناکتر از کابوس»
کودک پشت شیشه
باران از عصر شروع شد. ریز و نمنم، بعد ناگهان تند. شیشههای قدیِ سالن مثل پردهی سینما تار شد. نور نئونِ تابلوی کافهی روبهروی بلوار، خطی سبز روی کف چوبی انداخت. سارا تنها بود؛ طبقهی بیستویکم، برج شیشهای در بومونتی. خانهی تازه، شهرِ تازه. استانبول از این بالا نفس میکشید: بوقِ دورِ اتوبوس، آژیرِ کوتاه، صدای کشیدهی بوق کشتی که از بسفر میآمد.
سارا لیوان چایش را روی میز گذاشت و گفت: «الکسا، صدای بارون رو کم کن.»
اسپیکر جواب نداد. اینترنت لحظهای قطع شد و چراغ مودم قرمز چشمک زد.
— «جدی؟ همین الان؟»
گوشیاش را برداشت تا به پشتیبانیِ ساختمان پیام بدهد که صدای «تقتق» آمد. خیلی آرام. مثل ناخنِ کودک روی شیشه. سارا خشکش زد. دوباره «تق… تق». از همان پنجرهی بزرگِ رو به شهر.
آرام جلو رفت. کف دستش را به شیشه زد تا رطوبت گرمای بدنش لکهای بسازد. پشت شیشه چیزی تار تکان خورد. سارا پلک زد. برقِ کوتاهی زد و تصویر روشنتر شد. یک بچه. قدش تا سینهی پنجره بود. موهای خیس، لباسِ بلندِ سفید، پاهای برهنه. ایستاده روی لبهی بیرونی؟
سارا زمزمه کرد: «چطور ممکنه؟ بیستویکم…»
بچه صورتش را نزدیک آورد. شیشه بخار گرفت. انگشتش را کشید و روی مه نوشت: باز کن.
سارا عقب پرید.
— «نمیتونم… تو بیرونی! خطرناکه!»
بچه سر تکان نداد. فقط نگاه کرد. چشمهایش آشنا بود. سیاه و روشن، با رگهای عسلی وسط. دقیقاً مثل چشمهای خودِ سارا.
گوشیاش را برداشت. با نگهبانی تماس گرفت.
— «آقای حسن؟ من واحد 2103 هستم. یکی… یعنی یه بچه پشت پنجرهست. جدی میگم!»
— «بچه؟ پشتِ پنجره؟ خانم، الان بارون شدیده، امکانش نیست کسی اون بالا—»
— «دارم میبینمش. نوشته باز کن! لطفاً زود بیاین.»
صدای بیسیم در پسزمینه. حسن گفت: «همین الان دوربینهای نما رو چک میکنم. از پنجره فاصله بگیرین.»
سارا یک قدم عقب رفت اما چشم از بچه برنداشت.
— «تو… چطوری اونجایی؟ اسمِت چیه؟»
بچه دهانش را حرکت داد. صدایی نرسید. لبها فقط شکل دو کلمه شدند: «ســـارا… بـــاز کن…»
سارا همزمان ترسید و یخ زد. «اسم منو از کجا میدونی؟»
نورِ لابیِ طبقه ناگهان خاموش و روشن شد. برقِ ساختمان انگار نفسِ کوتاه کشید. سارا لرزید. بچه هنوز زیر بارانِ مایل ایستاده بود و قطرهها روی موهایش راه میرفتند اما صورتش خشک به نظر میرسید. مثل تصویر.
گوشی زنگ خورد. حسن بود.
— «خانم سارا، دوربینِ نمای برج چیزی نشون نمیده. هیچکس روی نما نیست.»
— «پس این کیه؟» گوشی را سمت پنجره گرفت. «ببینین!»
— «تصویر تار میشه. بارونه. اگر خواستین میفرستم تکنسین طبقهی شما.»
سارا نفسش را حبس کرد. رو به بچه گفت: «تو… سردته؟»
بچه لبخند نزد. فقط چشمها را ریز کرد، مثل زمانهایی که سارا در آینه میایستاد و به زیر چشمهای خودش نگاه میکرد. بعد، انگشتش را دوباره روی بخار شیشه کشید: نترس.
سارا آهسته گفت: «ببین… الان نمیتونم باز کنم. خطر داره. وایسا… لطفاً.»
بچه سرش را کمی کج کرد. سپس یکهو تار شد. برق زد. وقتی سارا پلک زد، لبهی پنجره خالی بود. باران میبارید و چراغهای شهر لرزیدند.
سارا عقب رفت. قلبش تند میزد. گوشی را محکم گرفت. به خودش گفت: «تو خستهای. سفر، اسبابکشی، کارِ جدید. ذهنِت بازی درمیاره.» اما آن نوشته روی بخارِ شیشه مانده بود: باز کن.
فردا صبح، آسمان صاف بود. از دور بوی نانِ سیمیت میآمد. سارا با کاپشن نازک و گوشی در دست، وارد آسانسور شد. همسایهی طبقهی بیستودو، مردی با ریش مرتب، وارد شد و گفت: «Günaydın.»
سارا لبخند زد: «گونی آیدن.» بعد فارسی ادامه داد: «شبِ سختی بود.»
مرد گفت: «بارونِ دیشب؟ هوای استانبول شوخیه. یک ساعت پاییز، یک ساعت بهار.»
سارا خواست چیزی بگوید اما یادش آمد که باید کمتر حرف بزند. خجالتی. فقط سر تکان داد.
پایین، نگهبان حسن به او دست تکان داد.
— «خانم سارا، دیشب مزاحمتون شدیم. شرمنده. تکنسین میگه پنجرهها سالمه. شاید انعکاس بوده.»
— «انعکاسِ چی؟»
— «گاهی شبها با اختلاف نور، تصویرِ داخل روی شیشه میافته. آدم فکر میکنه بیرونه. مخصوصاً وقتی چراغهای داخل روشن باشه.»
سارا گفت: «اما اون… نوشته بود باز کن. با انگشت. روی بخار.»
حسن شانه بالا انداخت: «شاید خودتون بیاختیار نوشتین. پیش میاد.»
سارا لب باز کرد که بگوید «من بچهای ندیدم؟» اما حرفش را خورد. حس عجیبی داشت: ناراحتیِ بینام. گفت: «باشه. ممنون.»
در کافهی پایین برج، یک قهوه گرفت و نشست. گوشیاش لرزید. پیام از پریسا، دوست قدیمیاش در تهران: «خونهی جدید چطوره؟ عکس بده. و لطفاً بالاخره با کسی حرف بزن! اینقدر توی لاک نرو.»
سارا لبخند کمرنگی زد و یک عکس از منظرهی پنجره فرستاد. زیرش نوشت: «قشنگه. فقط دیشب یه چیز عجیب دیدم…»
پریسا زنگ زد.
— «عجیب یعنی چی؟»
— «نمیدونم. یه بچه پشت شیشه. شاید توهم بود.»
— «سارا… تو از وقتی اومدی استانبول، تنهایی. مغزت میخواد یکی باهات حرف بزنه. و بله، گاهی شیشهها مثل آینه میشن. نور که عوض شه، خیال میبینی.»
— «شاید.»
— «ببین… امشب چراغهای داخل رو خاموش کن، فقط چراغ بالکن یا هود روشن باشه. اگر باز دیدی، ویدیوی واضح بگیر. اگر هیچچیز نبود، خیال بوده.»
سارا موافق سر تکان داد. «باشه.»
شبِ دوم، باد سردتر بود. سارا همهی چراغهای سالن را خاموش کرد. فقط نئونِ کافهی روبهرو روشن بود و یک نوار آبی روی کف کشیده بود. از آشپزخانه نور هود میتابید. شیشهی قدی حالا مثل آینهی سیاه بود. صدای «بیب» آسانسور از راهرو پیچید و خاموش شد.
سارا گوشی را روی حالت فیلمبرداری گذاشت. نزدیک شیشه رفت. نفسش مه شد. لحظهای بعد، همان «تقتق» آمد. آهسته و منظم.
— «اگر انعکاسه، باید حرکت منو تقلید کنه…» سارا دستش را بالا برد. تصویر تار در شیشه هم دستش را بالا برد اما با نیمثانیه تأخیر.
— «همین. انعکاس.»
اما در همان لحظه، تصویرِ تار دست دیگرش را هم بالا برد؛ قبل از سارا. نه تقلید، نه تأخیر. انگار یکی از آینده، کمی زودتر. سارا یخ کرد.
— «تو کی هستی؟» زمزمه کرد.
تصویر تار نزدیکتر شد. شکلِ همان بچه. موهای روشنِ نمزده، پوست رنگپریده. دستِ کوچک روی شیشه. لبها: «ســـارا…».
سارا آهسته گفت: «تو… منی؟»
بچه سر تکان داد. انگار فهمید. بعد روی بخارِ شیشه با انگشت نوشت: من تو هستم.
سارا نفسش بند آمد.
— «چطور؟ تو… بچهای!»
بچه کمی شانه بالا انداخت؛ همان ژستِ سارا وقتی جوابِ مطمئن نداشت. بعد، انگشتش را دوباره کشید: آینده.
سارا دستش را روی دهان گذاشت. «از آینده؟»
بچه به علامت «بله» سر تکان داد.
— «چطور ممکنه؟»
لبهای بچه کلمهای را ساخت: «برج.»
— «این برج؟»
سر تکان داد.
— «چرا میخوای باز کنم؟»
لبها: «بمان.» یا «بیا؟» فهمیدن سخت بود. سارا گوش تیز کرد. فقط صدای باد.
گوشی لرزید. پریسا پیام داد: «خب؟ چیزی دیدی؟» سارا جواب داد: «آره. بعداً.» و گوشی را روی میز گذاشت.
— «بگو چی میخوای.» سارا پیشانیاش را به شیشه نزدیک کرد. «اگر منی، یه چیزی بگو که فقط خودم بدونم.»
بچه انگار فکر کرد. بعد با انگشت نوشت: جای خال.
سارا لرزید. دندان آسیای سمت راستش یک حفرهی کوچک قدیمی داشت؛ از کودکی. همیشه با زبانش لمسش میکرد. کسی این را نمیدانست جز دندانپزشکش.
— «کافی نیست…»
بچه با سرعت نوشت: خط کوچک.
سارا ناخودآگاه انگشت به بالای ابروی چپ برد؛ خط باریکی بود، محو، از زمین خوردنِ کلاسِ سوم.
— «بسّه!» صدایش بالا رفت. «اگر تو از آیندهای… چرا بچهای؟ من باید پیرتر باشم، نه کوچیکتر.»
بچه فرو رفت در تاریکی. فقط چشمها مانده بود. روی بخار، کلمهی جدیدی شکل گرفت: برعکس.
— «چی برعکس؟»
اینجا. زمان.
کلمات یکییکی ظاهر میشدند و محوشانده میشدند، انگار کسی از آنسوی شیشه نفس میکشید.
— «برج… زمان رو… برعکس میکنه؟»
بچه به آرامی دستش را دراز کرد و دقیقاً رو به انگشتِ سارا گرفت. دو نوک انگشت جدا به ضخامتِ شیشه به هم رسیدند. شیشه سرد بود. قلبِ سارا تند زد.
— «از من چی میخوای؟»
لبها: «نـــترس.»
— «نترسم؟ از چی؟»
لبها: «حقیقت.»
نورِ آشپزخانه پلک زد. برق رفت. سالن در تاریکی فرو رفت. فقط شهر میدرخشید. یکهو «تقتق» شدیدتر شد. سارا فریاد زد: «نه! نزن! میافتی!»
اما تقتق از داخل بود. از سمت پشتِ دیوارِ تلویزیون. سارا برگشت. کسی نبود. وقتی برگشت به شیشه نگاه کند، بچه ناپدید شده بود. فقط جای انگشتهای ریز روی بخار مانده بود.
صبحِ بعد سارا به پذیرش ساختمان رفت. زنی از مدیریت، دلارا، لبخند زد: «Buyrun?»
سارا گفت: «من ساکن جدیدم. دیشب… فکر میکنم پنجرهی واحدم مشکلی داره. صدا میده. و… انعکاسِ عجیبی داره.»
دلارا با قلمش چیزی نوشت: «واحد؟»
— «2103.»
— «تکنسین رو میفرستم. در ضمن، اگر به مِه و بخار حساسین، توصیه میکنیم دستگاه رطوبتگیر بگذارید. این برج زیاد عرق میکنه.»
— «یعنی چه برج عرق میکنه؟»
— «شیشهها. هوا. تفاوت دما. اینجا کنار دریاست.»
سارا خواست بپرسد «کسی قبلاً شکایت مشابه داشته؟» اما دلارا گوشیاش زنگ خورد و با ترکی صحبت کرد؛ کلماتی مثل «asansör» و «alarm» را تند گفت. سارا عقب کشید. احساس کرد هر جملهی نصفهونیمهی مردم در این شهر، او را از فهمیدنِ چیزی عقب میاندازد.
عصر، پریسا دوباره تماس گرفت.
— «خب، فیلم گرفتی؟»
— «آره. اما افتضاحه. تار و پر از نورهای خیابون. چیزی مشخص نیست.»
— «صدا چی؟»
— «هیچی. فقط تقتق.»
— «سارا… تو چشمات حلقه داره. خوابیدی؟»
— «نه.»
— «من میگم برو پیشِ دکتر، یا حداقل حرف بزن. با همکارات صمیمی شو.»
— «من… سعی میکنم.»
سارا گوشی را قطع کرد. خودش میدانست مشکل چیست: اگر همهچیز «انعکاس» بود، چرا انعکاس از آینده جلوتر میرفت؟ و چرا آن جزئیاتِ خصوصی را میدانست؟
شب سوم، باد خوابید. باران بند آمد. شهر نفسش را حبس کرده بود. سارا تصمیم گرفت قضیه را تمام کند. چراغهای سالن خاموش، فقط نورِ اندکِ آشپزخانه. گوشی روی سهپایه، حالت ویدیو. سارا نزدیک شیشه رفت.
— «اگر اینجا زمان برعکسه… یعنی تو به من نگاه میکنی و من به تو نگاه میکنم. این ماجرا کِی تموم میشه؟»
سکوت. بعد، سایهی کوچک از تاریکی جدا شد. بچه نزدیک آمد. امشب، نزدیکتر از هر بار. سارا بوی نم حس کرد، هرچند میدانست بو نباید از پشتِ شیشه بیاید. بچه دست بالا برد و نوشت: وقتی بپذیری.
— «چی رو؟»
اینکه من تو هستم.
سارا سرش را تکان داد: «نمیتونم. آینده باید بزرگتر باشه. من… من نمیخوام کوچک بشم.»
بچه این بار لبخندِ خیلی کمجانی زد. مثل همان لبخند سارا وقتی خودش را در آینهی آسانسور میدید و سعی میکرد دلش قرص باشد. سپس با انگشت نوشت: حقیقت از خواب ترسناکتره.
— «تو این جمله رو از کی شنیدی؟»
ما.
— «ما؟»
مامان.
سارا پلک زد. مادرش همیشه همین را میگفت وقتی کابوسهای دوران کودکیش را تعریف میکرد: «گاهی حقیقت از هر کابوسی هولناکتر است.» سارا آه کشید. «بسّه.»
ناگهان آیفونِ درِ واحد زنگ زد. سارا پرید.
— «کیه؟»
صدای حسن: «خانم سارا، تکنسین اومده. درو باز میکنین؟»
— «الان.»
سارا رو به شیشه برگشت: «امشب نه. لطفاً برگرد. من میترسم.»
بچه سر تکان نداد. فقط دستش را روی شیشه نگه داشت. انگار نمیخواست جدا شود.
— «فردا… شاید حرف زدیم.»
سارا دکمهی باز کردن را زد. درِ ورودی باز شد.
تکنسین، مردی جوان با کلاه، وارد شد.
— «مسئله پنجرهست؟»
— «بله. صدا میده و…» سارا به شیشه اشاره کرد و زبانش بند آمد. بچه ناپدید شده بود.
— «صدا از قابها شاید. تراز میکنم. ببخشید، میتونم چراغها رو روشن کنم؟»
— «بله.»
چراغها که روشن شد، شیشه دیگر آینه نبود. فقط شهر دیده میشد. تکنسین با آچار روی قاب کار کرد.
— «خانم، اگر شب نور داخل زیاد باشه، بیرون مثل سیاهچاله دیده میشه. آدم خیال میکنه یکی اونجاست. اما هیچکس نمیتونه اون بالا باشه. فقط سکوهای نظافت داریم، اونم قفلن.»
سارا سر تکان داد. «باشه. ممنون.»
وقتی رفت، سارا دوباره چراغها را خاموش کرد. گوشی را برداشت و فیلم را عقب زد. جایی که بچه نزدیک آمد و نوشت «وقتی بپذیری». اما در فیلم، مهِ شیشه هست و انگشتهایی میکشند؛ نوشتهها پیداست اما خیلی کمرنگ. سارا مکث کرد. فیلم را فریمبهفریم جلو برد. در یکی از فریمها، جزئیاتِ صورت بچه روشنتر شد: زیر ابروی چپ، همان خط باریک. سارا انگار خودش را نگاه میکرد، فقط کوچکتر. معدهاش پیچ خورد.
روز بعد، سارا تصمیم گرفت دیرتر از خانه برود. روی کاناپه نشست و کارهایش را با لپتاپ جلو برد. حوالی ظهر، نورِ خورشید مستقیم به شیشه تابید. داخل خانه گرمتر شد و بخار نازکی روی شیشه نشست. سارا ناخودآگاه با نوک انگشت حرف «س» کشید تا ببیند بخار چگونه پاک میشود. همان لحظه، از پشتِ شیشهٔ روشن، انگشتِ کوچکِ دیگری حرف «س» را همزمان دنبالهدار کرد. سارا نفسش برید.
— «بسّه… نه، نه.» دستش را عقب کشید. لپتاپ را بست. «من میرم بیرون.»
در لابی، همان مردِ ریشمرتّب ایستاده بود. گفت: «Bugün hava güzel.»
سارا با احتیاط لبخند زد: «بله.» و بعد ناگهان پرسید: «ببخشید… شما اینجا ساکنید؟»
— «بله. چرا؟»
— «شما… تا حالا انعکاسِ عجیبی دیدین؟ یا چیزی پشت شیشه؟»
مرد سرش را خاراند: «این برج؟ عجیب زیاد. یکبار درِ آسانسور طبقهی من باز شد، کسی نبود اما بوی عطرِ زنانه آمد. شاید خیال بود.»
سارا گفت: «ممنون.»
در خیابان، باد از بوی قهوهی تازه میآمد. سارا از کنارِ زنِ دستفروش که ذرت میفروخت گذشت. خاطرهای مثل برق از سرش گذشت: کودکیاش، شیشهی بخارگرفتهی زمستانی، مادرش که میگفت «روی بخار نقاشی نکش، سرد میشی»، و خودش که با سرانگشت قلب میکشید. ناگهان فهمید چرا نوشتهها روی شیشه، دستِ خودش را میلرزاند: «این دستها دستِ خودمه. همون عادتها…»
شب که شد، سارا خودش را آماده کرد. چراغها خاموش. گوشی روی سهپایه. یک پارچه نازکِ سفید را هم آورد و روی شانه انداخت تا اگر بخواهد، روی شیشه بگذارد و تضاد نور بهتر شود. قلبش تند میزد اما تصمیمش را گرفته بود: حقیقت را ببیند، هرچقدر هم ترسناک.
— «من آمادهام.» آرام گفت.
سایهی کوچک آمد. این بار بدون تقتق. به آرامی. نزدیکترین فاصله. صورتش واضحتر از همیشه. چشمها، خط زیر ابرو، حتی خالِ ریز روی بینی. سارا بیاختیار دستش را بالا برد.
— «اگر تو منی از آینده، چرا به شکل کودک شدی؟ چه اتفاقی میافته؟»
لبها حرکت کردند: «نــفــس.»
— «نفس؟»
— «برج… میگیره.»
— «چی رو میگیره؟»
— «سالها رو.»
با انگشت نوشت: اینجا آدمها وارونه پیر میشوند.
سارا خندید؛ خندهای عصبی: «این مسخرهست. این… علمی نیست.»
بچه سر تکان دادهنداده، لبها را جمع کرد. بعد آرام کف دستِ کوچک را روی شیشه گذاشت. سارا هم دستش را گذاشت. سرمای شیشه بینشان.
— «من… من باید چی کار کنم؟»
یادت بماند.
— «چی رو؟»
باز نکن.
سارا عقب کشید: «باز نکنم؟ تو دیشب گفتی باز کن!»
بچه تند نوشت: باز نکن و زیرش نترس.
سارا گیج شد: «تو… میگی نترس، ولی میگی باز نکن. چرا؟»
لبها: «حقیقت…»
— «حقیقتِ چی؟»
نور آشپزخانه سوسو زد. سارا در سکوتِ شیشه دنبال نشانهای گشت. بعد تصمیم گرفت حقیقتِ خودش را امتحان کند. رفت آشپزخانه، چاقوی کوچک را برداشت تا پاکت مقوایی را باز کند. در همان لحظه، سایهی بچه در شیشه دستش را برید؛ قطرهای قرمز روی انگشتِ کوچکِ پشتِ شیشه ظاهر شد؛ قبل از آنکه تیغه سر بخورد و انگشت سارا واقعاً ببرد. سارا جیغ زد و چاقو افتاد.
— «تو از آیندهای… چند ثانیه جلوتر… یا خیلی جلوتر؟»
پانسمان آورد. انگشتش را بست. برگردان که به شیشه نگاه کند، بچه هم داشت انگشت خود را با چیزی میبست. همان حرکت، همان دستِ لرزان. سارا فهمید: «این نه فقط انعکاس است، نه فقط خیال. پنجره مثل یک آینهی زمانی است. گاهی جلوتر، گاهی عقبتر.»
— «چرا بچهای؟» دوباره پرسید.
لبها: «چون باز کردی.»
سارا بند آمد: «من باز کردم؟»
خواهی کرد.
اتاق یخ شد. سارا وانمود کرد خونسرد است: «نه. من باز نمیکنم.»
بچه با سر نهی کوچک کرد و عقب عقب رفت. روی بخار، تنها یک جملهی بلند نوشت که سارا با کندنفس خواند: هر بار که ترسیدی، نزدیک شدیم. هر بار که حقیقت را نپذیرفتی، شیشه نازکتر شد. آخرش… باز کردی.
— «من… اجازه نمیدم این اتفاق بیفته.»
تلاش کن.
بچه محو شد. سارا نشست. دستانش میلرزید. به خودش گفت: «حقیقت… حقیقت اینه که ممکنه من روزی همزمان اینطرف و اونطرف شیشه باشم. اگر نترسم… شاید میتونم چرخه رو بشکنم.»
روز بعد، مدیر ساختمان پیامی فرستاد: «جلسه ضروری دربارهی اصلاحات نما و پنجرهها. لطفاً ساعت ۷ عصر در سالن اجتماعات حضور یابید.»
سارا رفت. سالن پر از ساکنین بود. دلارا گفت: «در هفتههای اخیر چند مورد بخارزدگی غیرمعمول گزارش شده. شرکتِ سازنده میگه طبیعیست. اما برای اطمینان، تا یک ماه آینده نظافتِ نما انجام نمیشه و قفلهای سکوها باز نمیشن. لطفاً پنجرهها را باز نکنید.»
صدای پچپچ. کسی گفت: «چرا باز نکنیم؟» دلارا: «بهدلایل ایمنی. شیشهها دو جدارهاند و باز کردنشان میتواند…»
سارا گوشش وزوز میکرد. فقط یک جمله در ذهنش میچرخید: «پنجرهها را باز نکنید.»
بیرون از سالن، سارا به دلارا نزدیک شد: «ببخشید… کسی تا حالا… از پنجره افتاده؟»
دلارا یکلحظه نگاهش کرد. چیزی در چشمانش لرزید اما لبخند زد: «نه. ما ایمنیم.» و رفت.
شب، سارا خودکار را برداشت و روی کاغذ نوشت: «قوانینِ ساده: ۱) چراغها را کنترل کن. ۲) وقتی بخار روی شیشه نشست، نزدیک نشو. ۳) هرگز باز نکن.»
وقتی قلم روی «هرگز باز نکن» مکث کرد، «تقتق» آمد. آرام، ملتمسانه. سارا به سمت شیشه نرفت. روی مبل نشست.
— «من میمونم همینجا. اگر حرفی داری، از دور بگو.»
سایهی کوچک ظاهر شد؛ دورتر از همیشه. لبها: «ســارا…»
— «میشنوم.»
دوباره میآیند.
— «کی؟»
آنها.
— «کیها؟»
کسانی که میگویند انعکاس است. کسانی که قفلها را باز میکنند.
سارا به در نگاه کرد. کسی نبود.
— «اگر باز نکنم، چی میشه؟»
دیرتر میشوم.
— «دیرتر؟»
دیرتر کودک. دیرتر پشتِ شیشه.
— «و اگر باز کنم؟»
همین حالا.
سارا تند گفت: «پس هرگز باز نمیکنم.»
باد بلند شد. چراغهای پایینِ بلوار لرزیدند. بچه دست برد تا چیزی بنویسد. همان لحظه برق رفت. شیشه مثل چالهی سیاه شد. صدای تقتق شدید. سارا از جا پرید. از ترس دوید به سمتِ پنجره. دست برد سمت قفل.
انگار یک نفر نامرئی دستش را گرفت. خودش بود. صدای خودش، که از گلویش بیرون آمد و نشنید: «نکن!»
اما عادتِ حساس به جزئیات نجاتش داد: سارا کلید قفل را لمس کرد و حس کرد سرد نیست؛ همیشه قفل سرد بود. حالا گرم بود. انگار کسی همین چند لحظه پیش لمسش کرده. اگر کسی آنسوی شیشه خودش بود… پس همین الان، در آیندهای چند ثانیهای، سارا قفل را گرفته بود. لرزید. دستش را عقب کشید. نفسش را آهسته کرد.
— «نه. باز نمیکنم.»
تقتق آهسته شد. تبدیل شد به یک لمسِ نرم. مثل تشکر. سارا گریهاش گرفت.
— «من… من سعی میکنم شجاع باشم.»
صبحِ بعد، آفتاب از جنوبشرق زد. سارا بیخواب اما آرامتر بود. تصمیم گرفت حقیقت را تا جایی که میتواند مستند کند. یک کاغذ بزرگ چسباند کنار پنجره. هر بار چیزی میدید، زمان و جمله را مینوشت.
ظهر، مواردی ثبت شد:
- ۱۲:۰۳: دو ضربه.
- ۱۲:۰۴: سایهی کوچک دور.
- ۱۲:۰۵: کلمهی «نترس».
- ۱۲:۰۷: سکوت.
اما نزدیک غروب، چیز دیگری. بچه نزدیک آمد. این بار نه مضطرب، نه ملتمس. آرام، قطعی. با انگشت نوشت: تو موفق شدی.
— «در چی؟»
باز نکردی.
— «پس… تموم شد؟»
نه.
— «چرا؟»
چون حقیقت را باید بپذیری. نه فقط نترسی.
— «حقیقت اینه که… من، روزی پشت این شیشه، شبیهِ تو میشم. اگر باز میکردم، همین الان میشدم. اما چون باز نکردم، دیرتر میشم… شاید هیچوقت؟»
بچه لبها را جمع کرد: «شاید.» و بعد با انگشت نوشت: اما بدانی که من—
نوشتن ناتمام ماند. برقِ شهر یکلحظه چشمک زد. تصویر جابهجا شد. سارا دستپاچه گفت: «من چی؟»
بچه سر بلند کرد. لبها: «من همان کودکی هستم که دیشب دیدی. همان که سالها بعد خواهی شد اگر یک روز—»
سکوت.
— «اگر یک روز چی؟»
— «اگر حقیقت را انکار کنی و فکر کنی همهچیز کابوس است. آن روز…»
— «آن روز چه؟»
— «تو خودت را نمیشناسی. دستت میلرزد. قفل را میچرخانی.»
سارا دهان باز کرد چیزی بگوید که ناگهان صدای آیفونِ در بلند شد.
— «کیه؟»
— «مدیریت. لطفاً برای تستِ ایمنیِ پنجرهها در را باز کنید.»
سارا به شیشه نگاه کرد. بچه به آرامی سر تکان داد: «نکن.»
— «الان نه.» سارا پشت آیفون گفت: «ببخشید، من الان جلسه دارم.»
یک ساعت بعد، پیام آمد: «تستِ ایمنی به فردا موکول شد. لطفاً در منزل باشید.»
سارا خسته شد. نشست و به شهر نگاه کرد. به باری که از دور موسیقی پخش میکرد. به گربهای که روی سقف ماشین چرت میزد. به انعکاسِ خودش که حالا وقتی چراغها روشن بود، به صورتِ خودش میمانست، نه کودک.
با خود گفت: «حقیقت، هولناکتر از کابوس. حقیقت این است که این پنجره گاهی به زمان دیگری باز میشود و من، اگر مراقب نباشم، در آن زمان گم میشوم. اما راستش… هنوز نمیدانم آن کودک دقیقاً کیست.»
آن شبِ آخر، باران بازگشت. تندتر از شبِ اول. سارا همهی چراغها را خاموش کرد و کنار پنجره نشست. تصمیم گرفت اگر قرار است حقیقت را تا ته ببیند، باید نگاه کند. نه فرار، نه انکار.
سایهی کودک ظاهر شد. نزدیک. بسیار نزدیک. سارا آرام گفت: «من آمادهام. اگر چیزی هست که باید بدانم، بگو.»
بچه انگشتش را روی بخار گذاشت و نوشت: امشب میفهمی.
— «چی رو؟»
اینکه من کیام.
باد پنجره را لرزاند. از پایین، آژیری گذشت. نورِ قرمز، شیشه را خونگون کرد. در همین نور، صورتِ کودک تغییری مردهوار کرد؛ انگار سالها را در پلکزدنی از دست داد و باز به همان معصومی برگشت. لبها آرام حرکت کردند: «نگاه کن.»
سارا مستقیم نگاه کرد؛ به چشمها. چشمهایی که خودش را میدید. به خطِ زیر ابرو که خودش را میدید. به خالِ کوچک روی بینی. به شانههای باریکی که وقتی میترسید کمی بالا میآمد. به انگشتی که ناخودآگاه جای خالی دندان آسیا را با زبان لمس میکرد. اینها همه خودش بود. خودش. نه خیالش، نه شبیهِ او؛ خودِ او.
— «تو… منی. اما از آیندهی من. و بهخاطر این برج، کوچک شدهای. تو همان کودکی هستی که… من پشت پنجره دیدم. از همان شبی که فکر کردم کابوس است.»
بچه سر تکان داد. لبها: «بالاخره.»
— «پس… دیشب که نوشتی باز کن، تو بودی که داشتی از من میخواستی خودم را نجات بدهم. اما حالا میگویی باز نکن. چرا؟»
بچه با انگشت نوشت: چون نجات، همیشه به معنای وارد شدن نیست. گاهی نجات یعنی نرفتن.
سارا آرام گریست.
— «میترسم. از اینکه یک روز فراموش کنم و قفل را بچرخانم.»
به خاطر بسپار.
— «چطور؟»
زخم.
— «زخم؟»
در همان لحظه، برقِ رعد همهچیز را روشن کرد. سارا با وحشت دید روی گونهی کودک، خطی باریک از گوشهی لب تا چانه بود؛ زخمی که سارا هنوز نداشت. سارا دستش را کشید روی صورت خودش؛ سالم بود.
— «من این زخم را… از کجا میگیرم؟»
لبها: «وقتی حقیقت را مسخره میکنی. وقتی میگویی کابوس. وقتی خندهات میگیرد و به شیشه مشت میزنی تا مطمئن شوی. شیشه میشکند. تو کوچک میشوی. و آن طرف میمانی.»
سارا هقهقش را فرو داد. «من چنین کاری نمیکنم.»
بچه احساس کرد به او میشود اعتماد کرد. انگشتش را آرام گذاشت روی شیشه. نوشت: پس تو دیگر من نخواهی شد.
سارا دستش را گذاشت روی همان نقطه. «قول میدم.»
باد زد. باران تند شد. در یک لحظه، صدای در آمد. آیفون زنگ نزد، اما دستگیرهی در تکانی خورد. سارا از جا پرید. کسی کلید در را از بیرون چرخاند.
— «کی اونجاست؟»
صدای آشنای حسن: «خانم سارا؟ تست ایمنی الآن انجام میشه.»
— «گفتین فردا!»
— «الان وقتش مناسبتره. لطفاً پنجرهها را برای بررسی باز کنید.»
سارا یخ کرد. رو به شیشه نگاه کرد. کودک سرش را با وحشت تکان میداد: «نکن!»
— «نه. الان زمان خوبی نیست.»
— «خانم، دستور از مدیریت است.»
— «من اجازه نمیدم.»
صدای کلید در متوقف شد. سکوت. بعد پیامک آمد: «بهعلت بارندگی، تست لغو شد.»
سارا نفسی عمیق کشید. برگشت به سمت شیشه.
— «دیدی؟ من باز نکردم.»
کودک آرام گرفت. لبها: «خوب.» سپس با انگشت نوشت: حالا نگاه کن.
سارا نزدیک شد. به اندازهی لمس. کودک آرامِ آرام به عقب رفت. آن طرفِ شیشه، پشتِ او، منظرهای ظاهر شد که سارا را خشک کرد: سالنِ خودش، کاناپهی خودش، نوار نورِ نئونِ کافه، همه اما با تفاوتی ظریف: قابِ عکسِ روی میز شکسته بود. لیوانِ چای واژگون. خونِ باریک روی کف. و روی شیشه از آن طرف این جمله نوشته شده بود: من تو هستم. از آینده.
سارا گفت: «این همزمان است… تو در آیندهای نزدیک آنجایی. یعنی یکی از ما اشتباه خواهد کرد.»
کودک لبها را حرکت داد: «مگر اینکه…»
— «مگر اینکه چی؟»
— «یاد بگیری حقیقت را باور کنی پیش از آنکه مجبورت کنند.»
سارا چشم بست. نفس گرفت. وقتی باز کرد، چیزی را دید که هرگز فراموش نکرد: تصویرِ خودش در شیشه، نه کودک، نه بزرگسال، بلکه مثل انعکاسهای روی آب، چند تصویرِ سارا روی هم افتادند؛ یکی کودک، یکی همین حالا، یکی با مویی کوتاه و چشمانی بینور. و همهی آنها با هم لب زدند: «حقیقت، هولناکتر از کابوس. اما راهِ نجاتِ تو فقط پذیرشِ آن است.»
— «میپذیرم.» سارا زمزمه کرد. «میپذیرم که تو منی. میپذیرم که این پنجره آینهی زمان است. میپذیرم که یک انتخاب، میتواند سالها را بدزدد.»
تصویرها آرام شدند. کودک نزدیک آمد، برای آخرین بار. انگشتِ کوچک را رساند به انگشتِ سارا. نوکِ دو انگشت از دو سوی زمان به هم خوردند. کودک لب زد: «خداحافظ.» و محو شد. شیشه پاک شد. فقط باران بود.
سارا نشست. چند دقیقه، چند ساعت، نمیدانست. بعد بلند شد و با چسب، روی قفل پنجره برچسبی زد: باز نکن. و زیرش با ماژیک نوشت: اگر ترسیدی، نفس بکش. حقیقت را به یاد بیاور.
چند روز گذشت. هیچ تقتقی نبود. هیچ سایهای. سارا کار میکرد، در خیابان قدم میزد، بوی سیمیت را بیشتر از قبل دوست داشت. گاهی به شیشه نگاه میکرد و خودش را میدید؛ بزرگسال، آشفته یا آرام، اما خودش. یک شب، برای خودش چای ریخت، نشست و به پریسا پیام داد: «راستی، تو همیشه میگفتی حقیقت رو بپذیرم. پذیرفتم. حالم بهتره.»
پریسا جواب داد: «افتخار میکنم. عکس از منظره بده.»
سارا خندید و از پنجره عکس گرفت. شیشه صاف بود. شهر میدرخشید.
بعد از چند دقیقه، بهعادت باز به عکس نگاه کرد تا نورها را تنظیم کند. و آنجا، گوشهی عکس، چیزی دید: انعکاسِ ریزِ کودک، پشتِ همان پنجره، با انگشتی که دارد کلمهای را روی بخار مینویسد. اما شیشهی الان خشک بود. سارا بزرگنمایی کرد. کلمه هنوز کامل نشده بود. فقط دو حرفِ اول: با—.
قلبش کمی تند شد. سرش را بالا آورد و به شیشهی واقعی نگاه کرد. خشک و شفاف. خبری نبود. نفس کشید. آرام، آهسته. به خودش گفت: «این فقط عکس است. شاید نور.»
اما حقیقت را میدانست. گوشی را آهسته گذاشت. رفت و برچسب روی قفل را دوباره محکم کرد. سپس رو به شیشه گفت: «من یادم میماند.»
سکوت. شهر. بارانی که دوباره نمنم شروع شد.
سارا چراغها را خاموش نکرد. اجازه داد نورِ گرمِ خانه بر شیشه بنشیند. مثل هر شب، پنجره شد آینه. و در آینه، برای یک لحظه، زنی جوان با موهای بور و چشمهای عسلی به خودش نگاه کرد؛ پشتِ سرش، سایهی کودکی که فقط او میدید. کودک دستش را تکان داد. نه برای نزدیک شدن. نه برای خواهش. فقط یک خداحافظی.
سارا هم دستش را تکان داد. لب زد: «نترس.» و اضافه کرد: «حقیقت را میدانم.»
و درست وقتی برگشت داخل آشپزخانه تا کتری را از روی گاز بردارد، رعدی زد و شهر برای یک چشمبههمزدن تاریک شد. وقتی برگشت رو به پنجره، باز همان انعکاس بود—اما حالا با تفاوتی کوچک و یخزن: پشتِ شیشه، کنار کودک، انعکاسِ زنِ جوانِ دیگری هم ایستاده بود؛ خودِ سارا، اما با همان خط باریک از گوشهی لب تا چانه.
سارا یخ زد. دستش لرزید. به شیشه نزدیک شد. زنِ لبزخم در انعکاس، یکلحظه زودتر از او حرکت کرد و نوک انگشتش را روی بخار نامرئی کشید. کلمه کامل شد، همان که در عکس ناتمام بود: باز نکن.
سارا نفسش را بیرون داد. آرام، خیلی آرام. لب زد: «باشه.» چراغها را خاموش نکرد. قفل را لمس نکرد. فقط پشت به پنجره کرد و به سمتِ زندگیاش رفت.
اما قبل از آنکه از قابِ بزرگ دور شود، چیزی دید که تا ابد در ذهنش ماند: کودک رو به زنِ لبزخم کرد و گفت—بیصدا اما واضح—«ممنون». زنِ لبزخم نگاهش را به سارا انداخت، انگار از میانِ دو زمان، و لب زد: «تو توانستی.» بعد هر دو در باران محو شدند.
سارا فهمید: کودک پشت پنجره، سایهی کسی دیگر نبود. کابوس هم نبود. حقیقت بود—هولناکتر از کابوس—و حقیقت این بود که آن کودک انعکاسِ خودش در آینده بود؛ آیندهای که میتوانست رخ بدهد و حالا شاید، فقط شاید، به تعویق افتاده بود.
او به سمت کتری رفت. صدای جوش آمد. چای را ریخت. میز را مرتب کرد. و روی دفترچهاش نوشت: حقیقت پذیرفته شد. زیرش یک خط کشید. و وقتی دوباره به پنجره نگاه کرد، فقط شهر بود و باران. و خودش، همینجا، همینقدر بزرگسال.
پایان.
اقتصاد در عصر جدید/PDF
190,000 ریالاکسیر / سفری به درون برای دگرگونی واقعی/PDF
190,000 ریالالهاماتی دربارهی عشق/PDF
300,000 ریالانسان اجتماعی / خوانشی نو از نقشها و نظم اجتماعی/PDF
190,000 ریالانسان از آغاز تا انجام | علامه طباطبایی/PDF
300,000 ریالانسان خود را میسازد /گوردن چایلدPDF
227,000 ریالانسان در جستجوی معنا – اثری جاودانه از ویکتور فرانکل/PDF
490,000 ریالانگیزش/ راهنمای مدیریت و خودانگیزشی/PDF
190,000 ریالاهرمهای پولدار شدن /آنتونی رابینز/PDF
190,000 ریال








