داستان

پیام از شمارهی خاموش

پیام از شمارهی خاموش

پیام از شمارهی خاموش نور صفحه موبایل در تاریکی شب، تنها روشنایی فضای اتاق بود. سارا به پیام جدید خیره شد.

پیام جدید:

من فراموشت نکردم.

شماره ارسال کننده، “شماره‌ی خاموش” بود.

سارا پلک زد. احساس سرما به جانش دوید، انگار دستی یخی بر گردنش گذاشته باشند. شماره‌ی خاموش… یعنی چه؟ مسخره‌بازی یک دوست بود؟ یا چیزی جدی‌تر؟ قلبش کمی تندتر زد. پیام کوتاه بود، اما سنگین. “من فراموشت نکردم.” این تهدید بود؟ یا وعده؟ یا فقط یک یادآوری تلخ از گذشته‌ای که سعی داشت به فراموشی بسپارد؟

سارا موبایل را پایین گذاشت و به سقف خیره شد. اتاق آپارتمانی کوچک و مدرن، با دیوارهای سفید و مبلمان مینیمال. همه‌چیز مرتب و بی‌عیب و نقص، مثل زندگی ظاهری خودش. اما پشت این ظاهر آرام، دریایی از اضطراب و تردید موج می‌زد. او ویراستار یک مجله‌ی آنلاین هنری بود، کارش را دوست داشت، دوستان خوبی داشت، اما سایه‌ای از گذشته بر زندگی‌اش افتاده بود که هر از گاهی، مثل همین پیام، خود را نشان می‌داد.

شماره‌ی خاموش… سعی کرد به یاد بیاورد که آیا اخیراً با کسی مشکلی داشته، کسی را ناراحت کرده، یا کسی را از خود رانده. اما چیزی به خاطرش نمی‌آمد. زندگی‌اش در ماه‌های اخیر آرام و یکنواخت پیش رفته بود. نه خبری از درگیری بود، نه دعوا، نه خصومتی. به جز… به جز خاطراتی که سال‌ها پیش در ذهنش کاشته شده بودند و گاهی بی‌اجازه سر برمی‌آوردند.

دوباره موبایل را برداشت و نگاهی به پیام انداخت. “من فراموشت نکردم.” انگار وزن کلمات بیشتر شده بود. تصمیم گرفت به پیام جواب بدهد. شاید بفهمد چه کسی پشت این شماره‌ی ناشناس پنهان شده.

شما؟ کی هستی؟

پیام را ارسال کرد و منتظر ماند. دقایق به کندی گذشتند، اما خبری نشد. صفحه‌ی موبایل روشن بود، اما خبری از پیام جدید نبود. انگار فرستنده فقط می‌خواست پیامش را بفرستد و برود، بدون هیچ توضیحی، بدون هیچ نشانی.

سارا کلافه شد. این سکوت بدتر از هر تهدیدی بود. حس می‌کرد کسی دارد از سایه‌ها به او نگاه می‌کند، می‌بیندش، می‌شناسدش، اما خودش نمی‌تواند او را ببیند، نمی‌تواند بفهمد چه کسی است و چه می‌خواهد.

روز بعد، در محل کار، ذهنش درگیر پیام دیشب بود. در جلسه‌ی ویراستاران، حواسش پرت بود و به سختی می‌توانست روی بحث تمرکز کند. همکارش، لیلا، متوجه حال بدش شد.

“سارا، چی شده؟ رنگت پریده.”

سارا سعی کرد بی‌اهمیت جلوه دهد. “چیزی نیست. یکم خسته‌ام.”

لیلا با شک نگاهش کرد. “مطمئنی؟ دروغ نگو. من دوستتم، می‌تونم کمکت کنم.”

سارا بالاخره تسلیم شد و پیام دیشب را برای لیلا تعریف کرد. لیلا با تعجب ابروهایش را بالا انداخت.

“شماره‌ی خاموش؟ عجیبه. شاید یکی از دوستات داره سر به سرت می‌ذاره.”

“نمی‌دونم. حس خوبی ندارم. پیامش خیلی… مبهم بود.”

لیلا فکر کرد. “می‌خوای شماره رو به پلیس گزارش بدیم؟ شاید بتونن ردیابی کنن.”

“نه، هنوز نه. شاید واقعاً هیچی نباشه. نمی‌خوام بی‌خودی شلوغش کنم.”

اما درونش، احساس ناآرامی بیشتر و بیشتر می‌شد. در طول روز، چندین بار موبایلش را چک کرد، به امید اینکه خبری از آن شماره‌ی خاموش برسد. اما خبری نبود. انگار پیام دیشب یک اتفاق گذرا بوده، یک شبح که در تاریکی ظاهر شده و دوباره ناپدید شده.

شب دوم، دوباره سکوت بود. سارا کمی آرام‌تر شده بود. شاید لیلا حق داشت و این فقط یک شوخی احمقانه بود. شاید فرستنده پشیمان شده و دیگر قصد مزاحمت نداشت. اما درست وقتی که داشت خیالش راحت می‌شد، موبایل زنگ خورد. باز هم پیام. باز هم از شماره‌ی خاموش.

پیام جدید:

ریمیکس اهنگ پر غم شده شبام خرابترم از سرپل ذهاب

یادت هست آخرین بار کجا همدیگه رو دیدیم؟

این بار پیام مستقیم‌تر بود، شخصی‌تر. دوباره احساس سرما در وجودش پیچید. “آخرین بار کجا همدیگه رو دیدیم؟” این سوال به گذشته اشاره داشت. به گذشته‌ی دوری که سعی داشت فراموش کند. فوری به یاد یک اسم افتاد. اسمی که سال‌ها از ذهنش پاک شده بود. اسمی که با درد و پشیمانی گره خورده بود: علی.

علی… دوست صمیمی دوران دانشگاه، کسی که زمانی قلبش برایش تند می‌زد، کسی که به خاطر یک سوءتفاهم تلخ از زندگی‌اش محو شده بود. آخرین بار علی را در جشن فارغ‌التحصیلی دید. بعد از آن، رابطه‌شان به تدریج سرد شد و در نهایت، قطع شد. آیا این پیام از طرف علی بود؟ غیرممکن به نظر می‌رسید. علی سال‌ها پیش از شهر رفته بود، به خارج از کشور مهاجرت کرده بود. چرا بعد از این همه سال، ناگهان به سراغش می‌آمد؟ و چرا از یک شماره‌ی خاموش؟

ترس و کنجکاوی در وجودش با هم درآمیختند. دوباره جواب داد:

علی؟ تو علی هستی؟

باز هم سکوت. جوابی نرسید. اما این بار، سکوت معنای دیگری داشت. انگار تایید ضمنی بود. انگار فرستنده نمی‌خواست هویتش را فاش کند، اما نمی‌توانست انکار هم بکند.

روزهای بعد، پیام‌ها ادامه پیدا کردند. هر پیام، تکه‌ای از یک پازل بود، تکه‌ای از گذشته‌ای که سارا سعی داشت دفن کند. پیام‌ها گاهی سوال بودند، گاهی یادآوری، گاهی حتی متهم کننده.

پیام جدید:

تو می‌دونی چه کار کردی.

پیام جدید:

هنوز صدای شکستن قلبم رو می‌شنوم.

پیام جدید:

زمان التیام نداده. فقط زخم‌ها رو عمیق‌تر کرده.

هر پیام، مثل یک ضربه چکش بر روحش فرود می‌آمد. پشیمانی و عذاب وجدان دوباره در وجودش زنده شدند. واقعاً چه کار کرده بود؟ چرا علی اینطور با او حرف می‌زد؟ چرا از یک شماره‌ی خاموش پنهان می‌شد؟

تصمیم گرفت بیشتر تحقیق کند. به سراغ شبکه‌های اجتماعی رفت، نام علی را جستجو کرد. پروفایل‌های زیادی پیدا کرد، اما هیچ‌کدام به علیِ او نمی‌خوردند. انگار علی به طور کامل از دنیای آنلاین محو شده بود. یا شاید هم، فقط نمی‌خواست ردی از خود به جا بگذارد.

به یاد دوست مشترکشان، رضا، افتاد. رضا هنوز در شهر بود و با هر دو نفرشان در ارتباط بود، حداقل در گذشته. به رضا پیام داد و قرار ملاقات گذاشت.

در کافه‌ی همیشگی‌شان، سارا داستان پیام‌های مرموز را برای رضا تعریف کرد. رضا با دقت گوش کرد و به چهره‌ی نگران سارا خیره شد.

“شماره‌ی خاموش… علی… عجیبه. خیلی عجیبه.”

“رضا، تو از علی خبر داری؟ می‌دونی کجاست؟ چه کار می‌کنه؟”

رضا سرش را تکان داد. “نه، راستش نه. سال‌هاست ازش بی‌خبرم. بعد از رفتنش، ارتباطمون قطع شد. فقط می‌دونم که رفته آلمان.”

“آلمان؟ مطمئنی؟”

“آره، فکر کنم. چرا اینقدر برات مهمه؟ فکر می‌کنی این پیام‌ها از طرف علی باشه؟”

سارا تردید داشت. “نمی‌دونم. پیام‌ها خیلی شخصی هستن. انگار کسی داره از گذشته باهام حرف می‌زنه. و تنها کسی که از گذشته‌ی من اینقدر خبر داره، علیه.”

رضا فکر کرد. “اگه علی باشه، چرا از شماره‌ی خاموش پیام میده؟ چرا مستقیم با خودت تماس نمی‌گیره؟”

این سوال در ذهن سارا هم بود. چرا این پنهان‌کاری؟ چرا این رمز و راز؟ شاید علی هنوز از او دلخور بود، هنوز نمی‌توانست رودررو با او صحبت کند. شاید این پیام‌ها راهی بود برای رها کردن خشم و رنجش پنهان شده در دلش.

“رضا، می‌شه یه لطفی برام بکنی؟ می‌شه سعی کنی از علی خبری بگیری؟ شاید از دوستای مشترکمون بپرسی، یا توی شبکه‌های اجتماعی بیشتر بگردی. هرچیزی که بتونه کمکم کنه.”

رضا قول داد کمک کند. سارا با امیدواری نسبی از کافه بیرون آمد. شاید رضا بتواند ردی از علی پیدا کند، شاید بتواند معمای پیام‌های مرموز را حل کند.

روزها به کندی می‌گذشتند. پیام‌ها هنوز می‌رسیدند، اما فاصله‌ی بینشان بیشتر شده بود. انگار فرستنده منتظر بود، منتظر واکنش سارا، منتظر قدمی از طرف او.

یک شب، پیام جدیدی رسید. این بار، پیام با پیام‌های قبلی فرق داشت. نه سوال بود، نه یادآوری، نه اتهام. فقط یک جمله بود، ساده و بی‌پرده:

پیام جدید:

می‌خوام ببینمت.

قلب سارا به تپش افتاد. “می‌خوام ببینمت.” یعنی قرار بود ملاقاتی رخ بدهد؟ یعنی فرستنده بالاخره می‌خواست از سایه‌ها بیرون بیاید؟ جواب داد:

کی؟ کجا؟

بلافاصله جواب رسید:

پیام جدید:

فردا شب، همون کافه‌ی همیشگی. ساعت هشت. تنها بیا.

سارا نفس عمیقی کشید. “همون کافه‌ی همیشگی.” همان کافه‌ای که سال‌ها پیش، با علی قرار می‌گذاشتند، همان کافه‌ای که خاطرات تلخ و شیرین زیادی در آن داشتند. “تنها بیا.” این جمله کمی نگران کننده بود. انگار قرار بود یک دیدار خصوصی و مهم باشد.

شب بعد، ساعت هشت، سارا در کافه‌ی همیشگی منتظر بود. قلبش با هیجان و ترس می‌تپید. آیا علی بود که قرار بود بیاید؟ یا کسی دیگر؟ کسی که خودش هم نمی‌شناخت؟

درست سر ساعت هشت، درِ کافه باز شد و مردی وارد شد. مردی با چهره‌ای آشنا، اما متفاوت. مردی که سال‌ها از آخرین دیدارشان گذشته بود. علی.

سارا از جا برخاست. علی به سمتش آمد و روبرویش ایستاد. نگاهشان در هم گره خورد. سکوت سنگینی بینشان حکمفرما شد.

علی بالاخره سکوت را شکست. “سلام سارا.”

صدایش کمی گرفته بود، اما لحنش آرام و بی‌کینه بود. “پیام‌های من بود.”

سارا سرش را تکان داد. “می‌دونستم.”

“می‌خواستم ببینمت. بعد از این همه سال، می‌خواستم ببینم چه شکلی شدی.”

سارا لبخند تلخی زد. “فرق زیادی نکردم.”

علی هم لبخند زد. “شاید. اما تو خیلی قوی‌تر شدی.”

“قوی‌تر؟ من؟”

“آره. کسی که بتونه گذشته‌اش رو پشت سر بذاره، قویه.”

سارا سکوت کرد. هنوز نمی‌فهمید هدف علی از این دیدار چه بود. بعد از این همه پیام مرموز، بعد از این همه پنهان‌کاری، چرا حالا اینجا بود؟ چرا می‌خواست او را ببیند؟

علی ادامه داد. “من نمی‌خواستم بترسونمت. فقط می‌خواستم مطمئن بشم که فراموشم نکردی. می‌خواستم بدونم هنوز به اون اتفاق فکر می‌کنی.”

“کدوم اتفاق؟” سارا وانمود به ندانستن کرد، اما هر دو می‌دانستند منظورشان چیست. سوءتفاهم تلخی که سال‌ها پیش رابطه‌شان را نابود کرد.

“می‌دونی کدوم اتفاق. شب جشن فارغ‌التحصیلی.”

سارا سرش را پایین انداخت. “یادمه.”

“من هیچ‌وقت اون شب رو فراموش نکردم. هیچ‌وقت نفهمیدم چرا اون حرف رو بهم زدی. چرا اونطوری رفتار کردی.”

سارا نفس عمیقی کشید. “من… من اشتباه کردم. من حسود بودم. من… من از دستت دادم.”

اشک در چشمانش حلقه زد. سال‌ها بود که این حرف‌ها را درون خودش نگه داشته بود. سال‌ها بود که عذاب وجدانش را پنهان کرده بود.

علی صدایش را آرام‌تر کرد. “می‌دونم. می‌دونم اشتباه کردی. اما مهم اینه که حالا اینجایی. مهم اینه که هنوز به یاد منی.”

“چرا این پیام‌ها رو فرستادی؟ چرا از شماره‌ی خاموش؟”

“می‌خواستم مطمئن بشم که واقعاً من رو می‌شناسی. می‌خواستم ببینم هنوز همون سارای گذشته‌ای یا نه.”

سارا به چشمان علی خیره شد. “من دیگه اون سارا نیستم. من خیلی چیزها یاد گرفتم. من خیلی چیزها رو از دست دادم.”

علی دستش را روی دست سارا گذاشت. “گذشته‌ها گذشته. مهم اینه که حالا می‌تونیم دوباره شروع کنیم. اگه بخوای.”

سارا لبخند زد. لبخندی واقعی، از ته دل. “می‌خوام.”

سکوت دوباره بینشان حاکم شد، اما این بار سکوت آرامش بود، سکوت آشتی، سکوت شروعی دوباره. پیام از شماره‌ی خاموش، پیامی از گذشته، پیامی که در نهایت، راهی به سوی آینده باز کرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *