وبلاگ
میان باران و بوسه؛ داستانی عاشقانه در شهری که نفسش را گم کرده بود

فهرست مطالب
میان باران و بوسه
خلاصه
در شهری ساحلی که سالهاست زیر بار بارانهای ممتد و بادهای خسته مینالد، «رها» در کتابفروشیِ نیمهمتروکی کار میکند که پنجرههای شکستهاش، نور سرد صبح را مثل تیغههای کدر به داخل میپاشند. شهر، چهرههایی بیجان دارد؛ آدمها راه میروند اما انگار چیزی از آنها جا مانده است. «آراد»، نویسندهای که از نوشتن بریده، به شهر بازمیگردد تا خانهی متروکهی پدری را بفروشد؛ اما با نخستین قدم در کتابفروشی، میان او و رها جرقهای خاموش اما لجوج روشن میشود. گذشتهی هر دو مانند مهی غلیظ روی خیابانها میخزد؛ سوءتفاهمها، نامهای قدیمی و حادثهای کنار اسکله، آنها را به لبهی اعتراف میکشاند: آیا میشود در شهری که همه چیزش به خواب رفته، عشق را بیدار کرد؟
شخصیتها
- رها (۲۷): آرام، دقیق، حساس؛ زخمخورده از رابطهای که در او حس گناه جا گذاشته. به بوهای کاغذ و چای پناه میبرد.
- آراد (۳۰): نویسندهای درونگرا؛ خسته از تحسینهای توخالی و کتابی ناتمام. میان رفتن و ماندن مردد.
- مهتاب (۲۹): دوست و همخانهی رها؛ شوخطبع، واقعبین؛ مثل فانوس در مه.
- پدر آراد (۶۲): خاموش، پر از ناگفتهها؛ سالها پیش شهری را ترک کرده، اما سایهاش مانده.
- صاحبخانهی پیرِ کتابفروشی (عباسعمو) (۷۱): شاهد خاموش شهر؛ حافظهای از بارانهای قدیمی.
مکان و فضا
- شهر ساحلی بارانی: خیابانهای سنگفرشِ خیس، تابلوهای زنگزده، کافههایی با بخار روی شیشهها.
- کتابفروشیِ «بادجنوب»: پنجرههای شکسته، قفسههای چوبی کج، بوی چای دارچین، زنگ در که هر بار صدایی دور میدهد.
- اسکلهی قدیمی: الوارهای خیس، طنابهای پوسیده، صدای برخورد آب به تیرکها.
- خانهی متروکهی پدری آراد: دیوارهایی که نفس نم میکشند، نامههای جا مانده، ساعتی که همیشه پنجوده را نشان میدهد.
موضوع اصلی
ترمیم قلب شکسته و جرأتِ دوبارهدوستداشتن در شهری که حافظهاش از عشق تهی شده است.
ساختار سهپردهای
- مقدمه (Act I): بازگشت آراد؛ آشنایی آرام با رها؛ شهر به مثابه شخصیت سوم.
- میانه (Act II): نزدیکی گامبهگام؛ سوءتفاهم و فاصله؛ کشف نامهی قدیمی؛ حادثهی کافه و باران بزرگ.
- اوج و فرجام (Act III): شبِ اسکله؛ گفتوگوی بیپناه؛ اعتراف به ترسها؛ نخستین بوسه زیر بارانی که انگار میایستد.

فصل ۱: صدای باد در خیابان تهی
باد از انتهای خیابانِ سنگفرش میآمد و مثل دستی خسته، پوسترِ رنگورورفتهی یک نمایشِ قدیمی را از دیوار جدا میکرد. رها، یقهی پالتوی کهنهاش را بالا کشید و قدمهایش را شمرد. صبح هنوز به رنگ نشسته بود، نور کمجان از میان پنجرههای شکستهی ساختمانهای قدیمی میریخت سرِ سنگفرشها؛ تکهتکه، مثل خاطراتی که جرات پیوستن نداشتند.
شهر انگار با او نفس میکشید: بخار از دهان آدمهایی بیرون میآمد که بیاعتنا رد میشدند؛ چهرهها بیجان بودند، نه از مرگ، از عادتی کشدار. رها هر روز از کنار همان دکهی روزنامهفروشی رد میشد که تیترهایش بوی کهنگی میداد؛ مردِ دکهدار، سرش را تکان میداد انگار که با خواب خودش خداحافظی میکند. خیابان، با صدای باد و تقتق تابلوهای زنگزده، او را تا درِ کتابفروشی همراهی کرد.
زنگِ کوچکِ بالای در با ورودش صدا داد: صدایی بلندتر از اندازهی مغازه، انگار کسی از دور جواب میداد «آمدی؟». رها چراغهای نیمهسوخته را روشن کرد. بوی کاغذ نمخورده و چای مانده، هوا را پر کرده بود. قفسهی شعر، کمی کج بود و هر بار که از کنارش رد میشد، کتابی با صدای آهی بیحوصله روی کف میافتاد. او کتری را روی شعله گذاشت، پنجرهی ترکخورده را کمی بالاتر برد تا بخار صبح راهی برای فرار پیدا کند.
عباسعمو هنوز نیامده بود. رها روی میز پیشخوان نشست، دفترِ فروش را ورق زد، قلم را بین انگشتانش چرخاند. از پشت شیشه، پیرزنی با روسری تیره ایستاد و به ویترین خیره شد؛ بعد بدون اینکه وارد شود رفت. رها صفحهای از کتاب ناتمامِ کنار دستش را خواند. کلمات آرام بودند اما مثل همان نور سرد، بریدگی داشتند.
در همین لحظه، باد دوباره خیز برداشت؛ در انداختنِ یک سایه کافی بود. وقتی سر بلند کرد، مردی را دید که پشت شیشه مکث کرده بود. پالتوی تیره، شانههایی که نشان از خستگی سفر داشت، و چهرهای گرفتار در چیزی که اسمش را نمیشد گذاشت پشیمانی یا تردید. زنگ به صدا درآمد. مرد وارد شد، بوی باران همراهش.
— سلام.
صدایش آرام بود، اما رها حس کرد که این سلام، از راه دوری آمده.
— سلام. خوش آمدید.
مرد نگاه کوتاهی به قفسهها انداخت. انگشتانش روی لبهی کتابها سر خوردند. ایستاد.
— دنبال … نمیدانم. شاید دنبال چیزی که گم کردهام.
رها لبخند کمرنگی زد.
— اینجا معمولاً آدمها کتاب پیدا میکنند، نه چیزهای گمشدهشان. اما گاهی… کتابها راه را نشان میدهند.
مرد سرش را بالا آورد. نگاهشان جایی میان نورِ ترکخوردهی سقف گره خورد.
— شاید حق با شما باشد.
نامش را نگفت. نپرسیدند. باد، پردهی کهنه را تکان داد و رها حس کرد صبح شروع شده است.
فصل ۲: کتابفروشیِ بادجنوب
نام مغازه روی تابلوی زنگزده، با رنگِ پریده نوشته شده بود: بادجنوب. رها بارها فکر کرده بود چرا باد جنوب؟ شاید چون بادهای این شهر از جنوب میآمدند و هر بار ذرهای از دریا را با خود میآوردند. عباسعمو میگفت این نام از قدیم مانده، زمانی که کتابفروشی هنوز روشن بود و عصرهای پنجشنبه، شاعران محلی دور هم مینشستند و شعر میخواندند. حالا اما صداها کم شده بود؛ فقط گاهی دانشجویی خسته سراغ ترجمهای قدیمی را میگرفت.
مرد، بدون عجله، در راهرو باریک میان قفسهها قدم زد. کفِ چوبی زیر پاها ترک خورده بود و صدای خفیفی میداد. رها نگاهش را دنبال کرد؛ ایستاد پای قفسهی سفر. چند کتاب را بیرون کشید، برگرداند، دوباره جا زد. بعد رفت به قفسهی خاطرات. دستش روی کتابی ماند: «چگونه از بادهای بیقرار عبور کنیم». کتابی که هیچوقت خوب نفروخته بود.
— این را میبرم.
— کتاب خوبی است. آرام میکند، البته اگر اجازه بدهید آرامتان کند.
— آرام… ــ مکث کرد ــ آرام از جنس فراموشی نیست؟
— نه. از جنس مواجههی بیعجله است.
گفتوگوی کوتاهشان به اندازهی قهوهای که هنوز دم نشده بود، گرمایی اندک در هوا پاشید. مرد کتاب را روی پیشخوان گذاشت. پول نقد از کیف بیرون آورد؛ اسکناس نمخورده بود.
— بستهبندی نمیخواهید؟
— نه. میخواهم همینجا صفحهی اولش را بخوانم. اگر اجازه بدهید.
رها سری تکان داد. مرد کنار پنجرهای نشست که شیشهاش ترک داشت. نور سرد، خطهای صورتش را برجستهتر میکرد. لبهایش تکان میخوردند بیآنکه صدایی به بیرون راه پیدا کند. رها به کتری سر زد و چای را در فنجانهای لبهلبپریده ریخت.
— چای میل دارید؟ دارچین دارد.
— ممنون. (فنجان را گرفت) من… تازه برگشتهام.
— به شهر؟
— به چیزی شبیه شهر. (لبخند کوتاه) سالها بود دور بودم.
رها به دستهای او نگاه کرد؛ انگشتانی با خطخوردگیهای ریز، مثل کسی که زیاد نوشته باشد یا زیاد بار جابهجا کرده باشد.
— باد اینجا همیشه همینطور میوزد. آدم را یاد چیزهایی میاندازد که فکر میکرده فراموش کرده.
— عجیب است… همین چند دقیقه کافی بود تا حس کنم چیزی بوی آشنا میدهد. شاید این چای.
— یا شاید این کتابفروشی.
سکوت، میانشان نشست. از خیابان، صدای دورِ قطاری که معلوم نبود از کجا میآید، رد شد. مرد صفحهای را بست.
— من آراد هستم.
— رها.
— اسمهای کوتاه همیشه راحتتر به خاطر میمانند.
— به شرطی که چیزی برای به خاطر سپردن بماند.
لبخندشان در نور سرد پراکنده شد. زنگ در دوباره صدا کرد؛ عباسعمو با کلاهِ پشمی و شال کهنه وارد شد.
— سلام به خورشیدهای کتابدوست! (به آراد نگاه کرد) مهمان داریم؟
رها گفت: — مشتری خوب.
آراد سری به احترام خم کرد.
عباسعمو با همان شوخیهای همیشگیاش گفت: — مشتری خوب یعنی کسی که کتاب را میخرد یا کسی که برمیگردد برای حرف زدنش؟
رها: — هر دو. اگر شانس بیاوریم.
آراد فنجانش را روی نعلبکی گذاشت.
— فکر میکنم امروز، هر دو باشم.

فصل ۳: نُتِ خیسِ اولین گفتوگو
باران ریز شد. رها از پشت شیشه دید که خیابان انگار لایهای از مه نازک روی خودش کشیده. عبور آدمها مثل عبور سایهها بود؛ بیآنکه چیزی از خود بگذارند جز ردّی خیس. آراد کتاب را بست و فنجان دوم چای را هم آرام نوشید. نگاهش گاهی روی صورت رها مینشست و گاهی در قاب پنجرهی شکسته گم میشد.
— میشود یک سؤال بپرسم؟ (آراد)
— اگر جوابش را بدانم.
— چرا اینجا کار میکنید؟ نه… منظورم این است که چرا هنوز اینجا دوام آوردهاید؟ این شهر… انگار نفس نمیکشد.
رها شانه بالا انداخت.
— چون بعضی جاها، اگر کسی بماند، زنده میمانند. کتابفروشیها از این مدل جاها هستند.
— و آدمها؟
— آدمها هم. اگر یکی بماند، دیگری جرات میکند نزدیک شود.
آراد لبخند زد. بعد، انگار چیزی یادش آمده باشد، نگاهش را از پنجره گرفت.
— من دوباره برگشتهام که خانهی پدریام را بفروشم. متروکه است؛ نزدیک اسکله. شاید آخر هفته بروم ببینمش.
— خانههای متروکه… چیزهایی را نگه میدارند که ما جرأت نگاه کردن به آنها را نداریم.
— مثل چه؟
— مثل ساعتهای متوقف، مثل بوی نمِ اعتراف نکرده. (سکوت) ببخشید…
— نه. دقیق گفتید. (مکث) ساعتِ آن خانه، تا جایی که یادم میآید، همیشه پنجوده را نشان میداد. سالها پیش که میرفتم، پدرم حوصلهی تنظیمش را نداشت.
— شاید چیزی آن موقع در پنجوده اتفاق افتاده.
آراد سرش را پایین انداخت.
— شاید. یا شاید هیچ… و ما دوست داریم برای بیمعناییها معنا بتراشیم.
— این معنیدادنها گاهی کمک میکند دوام بیاوریم.
درِ کتابفروشی باز شد. مهتاب با موهای جمعشده و بارانی آبی، با شتاب وارد شد.
— رها! گوشیات را جواب نمیدهی؟ باران گرفت و من… (سکوت کرد وقتی آراد را دید) سلام.
— سلام. (آراد)
مهتاب نگاه سریعی به رها انداخت؛ همان نگاههای دوستانهی پر از سؤال.
— من مهتابم. شریک جرمِ چایخوردنهای رها.
— آراد. مشتری کتاب و چای. (لبخند)
مهتاب کنار رها ایستاد.
— عصر میآیی کافه؟ پیمان گفته پیانو را دوباره کوک کردهاند. شاید شهر یک شب، کمی نفس بکشد.
رها به آراد نگاه نکرد، اما حس کرد او منتظر جواب است.
— شاید بیایم.
آراد گفت: — من هم شاید آن اطراف باشم. اگر آدرس بدهید.
مهتاب با چابکی گفت: — کافهی «چراغِ زرد»، کنار اسکله. گم نمیشوی؛ شهر خودش آدمها را میرساند به جایی که باید.
آراد سری تکان داد.
— پس… تا عصر.
وقتی رفت، بوی باران پررنگتر شد. مهتاب به آرامی آرنج رها را لمس کرد.
— خوب نگاهش کردی؟
— کافی بود.
— تو که همیشه محتاطی.
— محتاط بودن دلیل نمیشود چیزی را نبینم.
— فقط حواست باشد. بعضی آدمها با خودشان باد میآورند؛ باد که میگذرد، چیزی میریزد.
رها گفت: — شاید اینبار باد، چیزی را جا بگذارد.

فصل ۴: پنجرههای شکستهی صبح
صبحِ بعد، نور از همان پنجرههای شکسته افتاد روی قفسهی شعر. رها زودتر از همیشه آمده بود. کافهی «چراغ زرد» شبِ گذشته بوی موسیقیِ تازه میداد؛ پیمان پیانو را کوک کرده بود و مهتاب، لبخندی از جنسِ خیال بر لب داشت. آراد هم آمد. کم نشست، زیاد نگاه کرد. حرفهای کوتاهشان در موسیقی گم شد. خداحافظیاش اما… مثل وعدهای بیکلام بود.
رها فهرست سفارشهای قدیمی را مرور میکرد که صدای زنگِ در آمد. آراد بود. موهایش هنوز از بارانِ دیشب کمی موج داشت. کتابی زیر بغل، دفترچهای در دست.
— سلامِ دوم.
— سلام. برای کتاب آمدهای یا برای چای؟
— برای هر دو. و برای چیزی که دیشب نصفه ماند: گفتنِ «من برگشتهام چون…»
رها اشاره کرد به میز کنار پنجره.
— بنشین. چای همین حالا.
آراد نشست. دفترچهاش را باز نکرد.
— من برگشتهام چون نمیتوانم بنویسم. عجیب است، آدمها فکر میکنند نویسندهها با سکوت دوستاند. من از سکوت میترسم.
— سکوت اگر جا داشته باشد، حرف را بزرگتر میکند.
— سکوتِ من… مثل اتاقی بیپنجره است. (کمی مکث) فکر کردم شاید این شهر، این باد، این پنجرههای شکسته… چیزی را باز کند.
— گاهی پنجرههای شکسته بهتر از پنجرههای سالم هوا را عوض میکنند.
آراد لبخند زد.
— دیشب، وقتی از کافه بیرون آمدم، رفتم تا اسکله. طنابها بوی نم و سالهای رهاشده میدادند. انگار شهر منتظر است کسی چیزی را بگوید.
— شاید منتظر است که کسی چیزی را ببخشد.
— بخشش… (نگاهش در فنجان چای) نمیدانم از کجا شروع میشود.
— از گفتنِ «نمیدانم».
در همین لحظه، عباسعمو به آرامی وارد شد.
— شما دو تا انگار از جنس باران حرف میزنید؛ میبارید و میروید توی زمین.
آراد خندید.
— من میخواهم امروز خانهی پدری را ببینم. اگر فرصت داری… بیایی؟
دعوت، بیمقدمه بود و در عین حال طبیعی. رها لحظهای مردد شد. مهتاب حتماً میگفت «زود است»؛ اما شهر چیزهایی را جلو میبرد که دستِ آدمها از آن کوتاه است.
— تا ظهر میتوانم. بعد از ظهر باید باشگاه کتاب را شروع کنیم.
— همین کافی است.
کتابفروشی را تا نیمروز جمعوجور کردند. راه افتادند. خیابانهای خیس زیر پایشان نفس میکشید. باد از جنوب میآمد و بوی دریا را لابهلای موها میپیچاند. رها گاهی به شیشههای شکستهی پنجرهها نگاه میکرد که نور را مثل تکههای یخ پخش میکردند. چهرههای آدمها بیجان بود؛ اما در نگاههای گذرا، چیزی مثل شرمِ زندهبودن برق میزد.
به کوچهای رسیدند که به دریا ختم میشد. خانهی پدری آراد، دیواری کوتاه داشت با رنگی که پوسته پوسته شده بود. در چوبی با صدایی نالهوار باز شد. بوی نم یک قدم جلوتر از آنها داخل رفت.
— خوش آمدی. (آراد، نیملبخند)
داخل، سایهها مثل آدمهایی بودند که از حرفزدن خسته شده باشند. ساعتِ دیواری همان پنجوده را نشان میداد. رها نزدیک رفت. عقربهها به شیشه چسبیده بودند؛ انگار کسی آنها را با دست نگه داشته باشد.
— پنجوده.
— گفتی شاید چیزی آن موقع رخ داده… (آراد)
— میخواستم بپرسم برایت چه بود، اما فکر کردم بگذار خانه اول بگوید.
اتاقِ نشیمن پنجرهای رو به حیاط داشت؛ یکی از شیشهها شکسته بود و نور سردِ روز، لکهای بینظم روی فرش انداخته بود. روی میز، جاسیگاریِ قدیمی با تهسیگارهای کهنه مانده بود؛ انگار سالها پیش کسی با عجله رفته باشد.
آراد دست به دیوار کشید، گرد زیر انگشتش نشست.
— پدرم کم حرف بود. وقتی مادرم رفت، این خانه دیگر آدم را راه نمیداد. من هم رفتم. فکر کردم سکوتم را جای دیگری جا میگذارم و برمیگردم آدم دیگری میشوم.
— برگشتی؟
— برگشتم؛ اما سکوت پیشتر رسیده بود. (سکوت) پنجوده… (نگاهش به ساعت) روزی که مادرم رفت، پنجوده بود. یا شاید من دوست دارم همینطور به خاطر بیاورم.
رها چیزی نگفت. کنار پنجره ایستاد و به حیاط نگاه کرد؛ علفها از ترکهای سنگ بیرون زده بودند.
— خانههایی که نفس نم میکشند، چیزی را نگه میدارند فقط تا وقتی کسی برگردد. بعد آرام رها میکنند.
— رها… (اسمش را نرم گفت، انگار تمرین کند نامی را بعد از سالها) تو همیشه اینطور حرف میزنی؟
— وقتی همهچیز در شهر، آهسته است، باید آهسته حرف زد تا چیزی نشکند.
آراد رفت سمت قفسهی کوتاهِ کنار اتاق. چند دفترچهی قدیمی. یکی را باز کرد؛ کاغذها زرد و گوشهها خورده. میان صفحات، پاکتی جا مانده بود؛ بینشانی، بیمهر. نگاهش به رها افتاد.
— بازش کنم؟
— اگر آمادهای.
پاکت، نامهای کوتاه داشت؛ خطِ زنی با دست لرزان:
«اگر برگردی، پنجرهها را باز کن. اگر نماندی، ببخش. ساعت را درست نکن؛ بگذار یادم بماند که یک بار دیر رسیدم.»
آراد نفسش را آهسته بیرون داد. پنجره را باز کرد. بادِ نمور روی صورتشان نشست و پرده را بلند کرد. ساعت تکان نخورد؛ اما صدایی درون خانه جابهجا شد، مثل کسی که از خوابی سنگین پهلو عوض کند.
— امروز نفروشش. (رها)
— امروز نه. شاید تا وقتی باران بایستد.
— اینجا باران دیر میایستد.
— میدانم.
آنها از خانه بیرون آمدند. در را نبستند؛ فقط کشیدند تا نیمه. از دور صدای دریا میآمد. در خیابان، چهرهها همانقدر بیجان بودند، اما انگار یک نفر جایی، نفس عمیقتری کشیده بود.
فصل ۵: خانهای که نفسِ نَم میکشد (ریتم آهسته)
درِ چوبی با همان نالهی آهسته تا نیمه باز مانده بود. وقتی دوباره وارد شدند، بوی نَم مثل بخاری که جایی پنهان شده باشد، از لابهلای ترکهای دیوار بالا آمد و روی پوستشان نشست. قدمهاشان صدایی داشت که با هر حرکت، انگار کسی پشت سرشان زمزمه میکرد: آرامتر.
رها کنار چارچوب ایستاد، کف دستش را روی الوارِ سردِ در گذاشت و حس کرد که چوب هنوز چیزی از گرمای روزهای قدیم نگه داشته؛ گرمایی که حالا در تعادلِ کمرنگی با رطوبت بود—مثل شهری که بیآنکه بداند، بین ماندن و رها کردن معلق مانده باشد.
آراد به سمتِ اتاقِ نشیمن رفت. ساعتِ دیواری هنوز روی پنجوده بود و سایهی عقربهها، مثل دو پرندهی سنگی، به شیشه میچسبید. نورِ کدرِ ظهر از پنجرهی شکسته میتابید و گردِ ریز را در هوا معلق میکرد. هر ذره گرد، آهسته و پیوسته میچرخید، گویی این خانه هم قوانینِ گردشِ خودش را داشت: هیچ چیز ناگهانی نبود، همهچیز باید آهسته رخ میداد، مثل باز شدنِ یک اعتراف قدیمی.
رها آرام گفت:
— انگار اینجا زمان تصمیم گرفته با قدمهای خودش راه برود، نه با ما.
آراد بیآنکه نگاه از ساعت بگیرد، زیر لب پاسخ داد:
— شاید ما هم باید یاد بگیریم با قدمهای این خانه راه برویم.
آنها در چارچوبِ راهروی باریکی ایستادند که به سه در ختم میشد: آشپزخانه، اتاق خواب، و انباری. کفِ چوبی زیر پاها نرم شده بود و هر فشارِ کوچک، زمزمهای از اعماق میکشید. رها کفشهایش را درآورد؛ صدای نفسزدنِ چوب، وقتی وزنِ او کم شد، کمی آرام گرفت. آراد هم همان کار را کرد. پاهای برهنهشان روی چوبِ سرد، حسِ عجیبی داشت؛ گویی خانه میتوانست نبضشان را بشنود.
درِ آشپزخانه را به آهستگی باز کردند. بوی زنگزدگیِ ظرفها با بوی چایِ فراموششده در هم تنیده بود. پردهای نازک، رنگباخته و نمکشیده، نیمهجان از میله آویزان بود و با هر موجِ باد، نفسِ کوتاهی بیرون میداد. روی میزِ کوچکِ گوشهی آشپزخانه، یک فنجانِ چینی با لبِ پریده مانده بود؛ تهنشینِ قهوه مثل لکهای از شب در آن خشک شده بود. کنارِ فنجان، قندانی شیشهای با درِ فلزیِ زنگخورده ایستاده بود؛ انگار کسی قول داده باشد «زود برمیگردم» و نَفسِ واپسینِ آن قول، هنوز زیرِ شیشه مانده باشد.
رها گفت:
— عادتها، دیرتر از آدمها میروند.
آراد به دستگیرهی کابینتها دست کشید؛ رنگ قد کشیده، نم زده و نرم شده بود. یکی از کشوها به آهستگی بیرون آمد؛ درونش دستمالهای تاخوردهای بود که بوی صابونِ قدیمی میداد. تهِ کشو، یک جعبهی باریک فلزی بود. آراد آن را برداشت. رویِ درِ جعبه، با خطِ ریز و ظریف نوشته بود: «نُتهای روزمره».
— نُتهای روزمره؟ (رها)
— مادرم گاهی روزها را با نُتهای کوتاه توصیف میکرد؛ یک ملودیِ کوچک برای هر عصر. (لبخندی محو) شاید… شاید همین باشد.
جعبه به آهستگی باز شد؛ نوارِ باریکی از کاغذهای تاخورده کنار هم. هر کاغذ، یک روز. یکجا نوشته بود: «سهشنبه—بادِ جنوب، پنجرهی آشپزخانه بوی دریا گرفت.» روی کاغذِ دیگر: «پنجشنبه—قندانی را پر کن، شاید مهمان آمد.» و روی کاغذِی در میانه: «یکشنبه—ساعت را دست نزن؛ بگذار بهانهای باشد برای یادآوری.»
رها با نوک انگشت، لبهی یکی از کاغذها را لمس کرد؛ صدای خشخشِ آرامی از جایش بلند شد، مثل قولی که از خوابِ طولانی سرک بکشد.
— اینطور که توصیف میکرده… انگار به خانه نفس داده.
— مادرم به چیزهای کوچک جان میداد. (آراد) وقتی رفت، چیزهای کوچک ماندند، اما نفسشان کوتاه شد.
سکوتی آمد که در آن، صدای باد از شکافِ پنجرهی شکستهی اتاقِ نشیمن عبور کرد و به آشپزخانه رسید—یک مسیرِ طولانیِ آهسته، مثل نامهای که از شهری خسته به شهرِ دیگری خسته برسد.
آنها از آشپزخانه بیرون رفتند. راهرو دوباره مثل رودی باریک پیش رویشان بود. آراد دستش را به دیوار گرفت؛ انگشتش روی زبریِ رنگِ پوستهشده گیر کرد. روبهروی راهرو، درِ اتاق خواب. دستهی در، سردِ سرد بود؛ انگار رنجِ زیادی از دستها نشنیده باشد—سالها کسی به آن دست نزده بود.
در که باز شد، بوی گِلِ خشک و صابونِ قدیمی و چیزی شبیه خواب، از درون بیرون آمد. تخت، با ملحفهای جمعشده، کنارِ دیوار رها شده بود. آینهی قدی، با شیشهی لکهدار، نوری سرد و تکهتکه را بازتاب میداد؛ نوری که رویِ دیوار مثل نقشهی محوی از شهری که دیگر پیدا نمیشود، پهن شده بود. رها نزدیکِ آینه رفت. تصویرشان در شیشه، کج و محو بود—انگار خانه اجازه نمیداد چهرهها هنوز کامل باشند.
— گاهی فکر میکنم چهرهٔ آدمها، اینجا، عمداً بیجان است تا چیزی پنهان بماند. (رها)
— پنهان بماند یا فراموش شود؟ (آراد)
— فرقش در این است که یکی راهی برای بازگشت میگذارد و دیگری نه.
رویِ پاتختی، یک جعبهی کوچک چوبی با درِ کج بود. رها در را بلند کرد؛ درونش یک کلیدِ قدیمی بود با نخی نخنما دورِ حلقهاش و تکهکاغذی باریک که رویش نوشته بودند: «برای بالا». نگاهشان همزمان بالا رفت: گوشهی اتاق، دریچهی کوچکی در سقف بود—انبار زیرِ شیروانی.
آراد نفسی آرام کشید، انگار که خانه با هر کشفِ کوچک، سنگینیای از دوشش بردارد.
— میروی؟ (رها، آرام، بیشتاب)
— آهسته. (آراد لبخند زد) این خانه یادم داده عجله برای بیرون است، نه برای اینجا.
نردبانِ چوبی را از پشتِ در آوردند. چوب صدایی کرد که شبیهِ ترکخوردن نبود؛ بیشتر شبیه نفسکشیدنِ عمیقِ کسی بود که بعد از سالها دوباره روی پا ایستاده باشد. آراد پلهها را یکییکی بالا رفت. رها پایین ایستاد و با هر قدم، گوش سپرد: صدای چوب، صدای باد، صدای عقربههایی که نمیچرخیدند و با این حال حضور داشتند—همه در دستگاهِ آرامِ این خانه، مثل سازهایی که آرام کوک میشوند.
درِ دریچه که کنار رفت، گردِ نرم مثل مهری شفاف روی موهای آراد نشست. نور از سوراخی کوچک در سقفِ شیروانی میریخت و در میانه، گنجهای کوتاه و صندوقی پارچهپیچ دیده میشد. آراد کلید را به قفلِ صندوق نشاند. قفل قد کشید، اما تسلیم شد. درِ صندوق با صدایی کهنه باز شد.
— چیز زیادی نیست… (صدای آراد از بالا، آهسته) چند دفتر، یک ضبطِ صوتِ قدیمی… و یک پاکتِ نخودی.
— پاکت را اول نخوان. (رها)
— چرا؟
— شاید دفترها به پاکت زبان بدهند. گاهی کلمات قبل از کاغذ آمدهاند.
آراد دفترِ نازکی را برداشت؛ جلدش با پارچهی نخنما پوشیده شده بود. ورق زد. خطِ ظریف، منظم، دقیق: «شهرِ باران به باران، حرفِ تازه بده. آدمها پشتِ شیشهها بیصدا شدهاند؛ شاید یک موسیقیِ آهسته لازم است.» صفحهای بعد: «اگر برگشتی—در را نیمه بگذار. خاموشیها را نبند. بگذار صدا راهی داشته باشد.»
آراد زمزمه کرد:
— صدای مادرم است. به جای بلند حرف زدن، کلمهها را آهسته روی کاغذ گذاشته.
— پاکت؟ (رها)
— حالا… (مکث) بازش میکنم.
صدای کاغذ آرام شکست. نامه کوتاه بود:
«آرادِ من، اگر این را میخوانی یعنی نبضِ خانه را لمس کردهای. ساعت را دست نزن. پنجوده همان جایی است که مرا گم کردی و میتوانی بیابی. اگر خواستی بروی، پنجره را باز بگذار. اگر خواستی بمانی، برای خانه آوازِ کمصدا بخوان. رها—اگر تو آنجایی، از او بخواه عجله نکند. این خانه با آهستگیِ عشق زنده است.»
آراد لحظهای بیصدا ماند. خانه انگار منتظر ماند. باد از سوراخِ کوچک گذشت و گوشهی نامه را تکان داد؛ یک تیکِ ریز، مثل تأکید.
— اسم تو را نوشته. (صدای آراد رنگِ شگفتی داشت، اما آرام)
— شاید اسمِ من برای همهی زنانی است که به خانهها آرامی یاد میدهند. (رها لبخندِ محوی زد) یا شاید… تصادف هنوز هم در این شهر راه میرود.
آراد دفتر و نامه را با احتیاط در همان صندوق گذاشت و ضبطِ صوتِ قدیمی را برداشت. خاک از رویش فوت کرد.
— باتری ندارد. اما… (در کنارهی صندوق جست) اینجا… دو باتریِ نیمهزنگزده. امتحان کنیم؟
— آهسته. (رها) به دستگاههای قدیمی باید آهسته سلام کرد.
آراد باتریها را جا زد. کلیدِ کوچکِ نقرهای را چرخاند. برای لحظهای، فقط خشخشِ سفیدی بود—صدایی که انگار از میانِ مه رد میشد. بعد، لابهلای آن، موسیقیِ خیلی خیلی آهستهای بالا آمد؛ چهار نتِ ساده، مثل قدمهای کوچک روی پلههای چوبی. بعد صدایی زنانه، نرم، کمی دور:
«اگر برگشتی، آراد، بدان که باران همیشه همهچیز را نمیشوید؛ بعضی چیزها را فقط براق میکند تا بهتر ببینی. من دیر رسیدم. تو ممکن است دیر نرسی. پنجره را باز بگذار. پنجره همیشه یک راهِ فرعی برای بخشیدن است.»
صدا قطع شد. سکوتی آمد که شبیهِ سنگینی نبود؛ شبیهِ درنگی بود که کسی دستت را بگیرد و بگوید: حالا.
آراد ضبط را خاموش کرد. درِ دریچه را کمی بیشتر باز گذاشت تا هوا تازهتر نفَس بکشد. پلهها را آرام پایین آمد. رها دستش را جلو آورد و ضبط را گرفت. کف دستهاشان لحظهای روی هم ماند؛ گرمای کوتاه و مطمئنِ تلاقیِ سادهای که نه نوید میداد و نه انکار میکرد—فقط میگفت: اینجا هستیم.
پایین که آمدند، خانه انگار روشنتر شده بود؛ نه به معنای نور، به معنای دیدن. دیوارها همان بودند، ساعت همان، پنجره همان؛ اما در لابهلایشان راههای باریکِ تازهای برای نفس کشیدن دیده میشد. رها به درِ حیاط نگاه کرد؛ نیمه باز بود—مثل جملهای که هنوز فعلش را نگفته باشد.
— میخواهم چیزی را امتحان کنم. (رها)
— چه چیزی؟ (آراد)
— خانهها گاهی با صدا بهتر حرف میزنند.
رها به اتاقِ نشیمن رفت. روبهروی ساعت ایستاد. چشم از پنجوده برنداشت و خیلی آهسته، زیر لب شروع کرد به زمزمه کردن: نه ترانه، نه شعرِ معلوم؛ چیزی بینِ هومهومِ ملایم و قطعهای که باد دوست داشته باشد. صدایش مثل پلی بود که از قفسهها میگذشت، از شیشهی ترک خورده عبور میکرد و در حیاطِ خیس، آرام فرود میآمد.
آراد کنارِ چارچوب ایستاد و گوش داد. با هر موجِ کوتاهِ صدا، انگار نفسِ خانه عمیقتر میشد. درِ نیمهبازِ حیاط، کمی تکان خورد. ساعت، صدایی نکرد؛ اما سکوتِ اطرافش تغییرِ ظریفی کرد—مثل وقتی که کسی لبخند میزند، بیآنکه دندانها معلوم شود.
رها زمزمه را آهسته خاموش کرد.
— کافی است.
— انگار… (آراد کلمه را انتخاب کرد) انگار «تُو میشنود».
— شاید شنیدنِ خانه، از همین جا شروع شود؛ وقتی چیزی را به آن تحمیل نمیکنی، فقط در کنارش نفس میکشی.
صدای پای آرامی از کوچه آمد؛ نه شتابان، نه مردد—کسی که شهر را بلد است. ضربهی یکبارهای به در نخورد؛ فقط سایهای کوتاه پشتِ شیشهی ماتِ پنجرهی اتاقِ نشیمن گذشت. رها و آراد نگاهی به هم انداختند.
— همسایه؟ (آراد)
— یا کسی که آمده ببیند چرا در نیمه باز است. (رها)
درِ حیاط کمی بیشتر باز شد. پیرزنی با روسریِ طوسی و چهرهای که بادِ سالها آن را مثل سنگ صیقل داده بود، در چهارچوب پیدا شد. چشمهایش چیزی بینِ کنجکاوی و احتیاط داشت.
— سلام. (صدایش آرام بود، انگار با خانه حرف میزد) خیال نکنید بیاجازه آمدم. این در اگر نیمه باشد، باید پرسید چه کسی نفس میکشد.
آراد جلو رفت.
— سلام. من آراد… پسرِ صاحبِ قبلیِ خانه.
پیرزن سر تکان داد.
— میشناسم. پدرت کم حرف بود، اما خانهدار بود. مادرت… (نفسِ کوتاهی) آوازِ کمصدا داشت. گاهی از پشتِ پنجره میشنیدم. حالا… (نگاهش به رها افتاد) تو زمزمه کردی، نه؟
رها یک گام عقب ماند و بعد، با احترام، سر خم کرد.
— فقط میخواستم خانه یادش بیاید که میشود با صدا نفس کشید.
— یادش آمد. (پیرزن لبخندِ کمرنگی زد) کوچه وقتی شما آمدید، از آن حالتِ بیچیزی درآمد. باد، اگر حرفی برای گفتن داشته باشد، میایستد گوش میدهد.
پیرزن سبدِ کوچکش را بالا آورد.
— برایتان نان آوردهام. نانِ صبح. خانهی قدیمی وقتی بوی نان بگیرد، کمتر فکرِ رفتن میکند.
سکوتی شیرین، کوتاه و بیتکلف میانشان نشست. آراد نان را گرفت، تشکر کرد. پیرزن عقب رفت.
— تا عصر چراغِ حیاط را روشن بگذارید. شاید یکی دیگر هم راهش را پیدا کند. (نگاهی به ساعت) پنجودهِ شما سالهاست که هشتِ من را کش میدهد. (خندید) خدا نگه دارد.
وقتی رفت، آراد نان را روی میز گذاشت. بوی گرمِ ساده، با بوی نَم آمیخت؛ نه که آن را پنهان کند، فقط لایهای تازه بر آن افزود—مثل گفتوگویی که به جای جوابِ قاطع، سؤالِ مهربانتری مطرح میکند.
رها در چهارچوبِ درِ اتاقِ نشیمن ایستاد و به پنجره نگاه کرد. بیرون، خیابان هنوز همان خیابان بود: آدمهایی که با چهرههای بیجان از کنار هم عبور میکردند؛ اما در نگاههای خیلی کوتاهشان انگار چیزی به آرامی تکان میخورد—نه امید، نه شادی، فقط قابلیتِ شنیدن. باد از جنوب میآمد و صدای دورِ برخوردِ آب به تیرکهای اسکله را با خود میآورد.
— فکر میکنی بفروشی؟ (رها، آرام)
— امروز نه. فردا… هم نه. (آراد) تا وقتی این خانه بتواند برای من و برای خودش، یک نفسِ درست بکشد.
— آن وقت شاید رفتن شبیهِ ماندن شود.
— یا ماندن شبیهِ رفتنِ درست.
چای را که از ترموی کوچکی که در کابینت پیدا کرده بودند ریختند، نشستند کنار ساعتِ دیواری. بیآنکه به عقربهها دست بزنند، کنارِ پنجوده چای خوردند. هر جرعه مثل کلمهای بود که با فاصله گفته میشود تا معنیاش فرصتِ نشستن پیدا کند.
آراد ضبطِ صوتِ قدیمی را دوباره کنار گرفت. روشنش نکرد—فقط با انگشتِ شست، به آرامی لبهی فلزیِ کلیدِ کوچک را لمس کرد، مثل نوازشی کوتاه بر چیزی که صدا دارد اما لازم نیست همین حالا شنیده شود.
رها گفت:
— عصر میتوانیم برگردیم کتابفروشی. مهتاب منتظر است. بعد… اگر خواستی، شب بیاییم تا خانه بفهمد تاریکیاش را هم میشود آهسته دید.
— میآییم. (آراد) و شاید امشب، چراغِ حیاط را روشن بگذاریم. برای هر کسی که راهش را پیدا کند—یا برای چیزی درونِ خودمان که راهش را گم کرده و میخواهد برگردد.
وقتی از خانه بیرون زدند، در را باز نگذاشتند و نبستند؛ همانطور که بود، نیمه. کوچه بوی نانِ تازه میداد و بادِ جنوب، تکهای از نورِ سردِ ظهر را همراه بُرد. شهر، با چهرههای همچنان بیجان، برای لحظهای کوتاه شبیهِ کسی شد که پلک میزند—به آهستگی، ناچیز، اما واقعی.
در دوردست، اسکله به صدا درآمد؛ مثل آکوردی بم که آغازِ قطعهای طولانی باشد. و خانه، پشتِ سر، با پنجرهی نیمهباز، نفسِ آهستهای کشید—نه برای آنها، برای خودش.
فصل ۶: مهتاب و یک فنجان دارچین
کتابفروشی «بادجنوب» آن روز ظهر، بوی چای تازه و کمی بوی نان تازه داشت؛ نانی که پیرزنِ همسایهی خانهی پدری آراد داده بود. رها آن را برش داده و کنار قندان گذاشته بود. مهتاب که وارد شد، نگاهش روی نان ماند.
— این از کجاست؟ تو که اهل خرید نان تازه نیستی.
رها به جای جواب، تکهای نان به او داد و گفت:
— از کسی که بلد است چطور پنجره را باز بگذارد.
مهتاب نان را گاز زد، با آرامش نشست، اما نگاهش پر از سؤال بود.
— یعنی چی؟ امروز رفتی خانهی پدری اون نویسنده؟
— رفتم.
— و؟
رها فنجان چای را جلوش گذاشت.
— و فهمیدم بعضی جاها هنوز میتوانند نفس بکشند، حتی اگر سالها خاموش بوده باشند.
مهتاب مکث کرد.
— این حرف برای یک خانهست یا برای یک نفر؟
رها فقط لبخند زد.
آراد وارد شد، مثل کسی که با باد قدم زده باشد؛ کمی بوی دریا، کمی رطوبتِ تازه. کتابی زیر بغل داشت که تازه از قفسهی خودش برداشته بود.
— سلام. امیدوارم مزاحم نباشم.
مهتاب زیر لب گفت:
— ظاهراً نه.
رها آرام خندید و از او خواست بنشیند. آراد نشست و فنجانی چای دارچین گرفت.
— مهتاب، این آراده. نویسنده.
— شنیدم. (مهتاب با لحنی نصفهجدی، نصفهشوخی) شنیدهم بعضی نویسندهها با کلمات خوباند، ولی با آدمها نه.
آراد نگاهی کوتاه کرد.
— و شنیدهم بعضی آدمها با سوال خوباند، ولی با جواب نه.
مهتاب خندید.
— خوب، پس شاید باید بیشتر همصحبت شویم.
رها بینشان نگاه رد کرد، بعد به کتاب در دست آراد اشاره کرد.
— این رو چرا برداشتی؟
— چون میخواهم چیزی دربارهی شهرهای ساحلی بخوانم… قبل از اینکه تصمیم بگیرم این شهر را ترک کنم یا بمانم.
مهتاب به او خیره شد.
— ماندن یا رفتن گاهی بهانه است. اصلش اینه که بفهمی چی رو با خودت میبری و چی رو جا میگذاری.
آراد آرام سر تکان داد. فنجانش را روی میز گذاشت، اما نگاهش به رها بود، نه مهتاب.
— عصر میروی اسکله؟
— شاید.
— اگر رفتی، چراغهای کافهی «چراغ زرد» از همین حالا روشن میشوند.
رها به آرامی گفت:
— شاید امشب وقتش باشد.
فصل ۷: تمرینِ قدمزدن کنار آب
اسکله در غروب، شبیه خطی باریک از چوب بود که میان دو آینه کشیده شده باشد؛ یکی آسمان، یکی آب. صدای برخورد موجها به تیرکها، مثل نُتهای کوتاه و تکراری میآمد.
رها و آراد آهسته قدم میزدند. باد، بوی نمک را در لابهلای موهای رها میپیچاند و شال او را به عقب میکشید.
— اینجا همیشه اینقدر آرام بوده؟ (آراد)
— آرام؟ نه. این آرامش از وقتی آمدی اینطوره. قبلش بیشتر شبیه خوابِ سنگین بود.
— و حالا؟
— حالا انگار خواب، گاهی تکان میخورد.
آراد به آب نگاه کرد؛ در انعکاس موجها، نور فانوسهای اسکله شکسته و لرزان دیده میشد.
— فکر میکنی ماندن توی این شهر برای من معنایی دارد؟
رها لحظهای سکوت کرد.
— معنایی که پیدا میکنی، به رفتن یا ماندن ربطی ندارد؛ به چیزی که در خودت بیدار میکنی ربط دارد.
— و تو… چیزی بیدار کردی که قبل از آمدن اینجا خواب بود؟
رها شانه بالا انداخت.
— شاید. اما بیدار کردن، همیشه به این معنی نیست که بخواهی نگهش داری.
صدای یک قایق ماهیگیری که از دور نزدیک میشد، میان حرفشان نشست. چراغهایش در مه، شبیه دو چشم خسته جلو میآمدند.
آراد گفت:
— میتوانم چیزی را بپرسم که شاید بیادبانه باشد؟
— اگر قول بدهی جوابم هم میتواند بیادبانه باشد.
— چرا حس میکنم از چیزی یا کسی فرار میکنی؟
رها نگاهش را از آب برداشت.
— چون بلد هستی ببینی.
باد کمی تندتر شد و موجها سنگینتر به اسکله خوردند.
— بعضی فرارها، انتخاب نیستند. (رها)
— و بعضی برگشتها هم همینطور. (آراد)
آنها تا انتهای اسکله رفتند، جایی که نردههای زنگزده در مه محو میشدند. فانوس بالای سرشان آهسته میچرخید و نورش روی چوبِ خیس راه میرفت.
رها گفت:
— اینجا، آخرِ شهر است. بعدش فقط آب است و باد.
— و شاید جایی برای شروع دوباره.
رها لبخند کمرنگی زد.
— یا جایی برای گفتنِ چیزی که باید گفت، قبل از اینکه دیر شود.
آراد به او نگاه کرد. میخواست چیزی بگوید، اما صدای نزدیک شدن مهتاب از پشت، مثل بادی که از کوچهی دیگری بیاید، حرف را نگه داشت.
— پیدایتان کردم! (مهتاب) چراغهای کافه روشن است. بیا که پیمان منتظر است.
رها و آراد به سمت کافه برگشتند، اما نگاهشان هنوز گاهی به آخر اسکله میرفت؛ جایی که آب و مه، مثل دو راز قدیمی، در هم میپیچیدند.
فصل ۸: نامهای که نشانیاش پاک شده
باران، آرام و ریز، از نیمههای شب شروع شده بود و تا ظهر ادامه داشت. شهر در مهی خاکستری فرو رفته بود. شیشههای کتابفروشی «بادجنوب» قطرهقطره پوشیده شده بودند، و خیابان بیرون مثل عکسی قدیمی به نظر میرسید که رنگش رفته باشد.
آراد ظهر همان روز وارد شد، در دستش پاکتی زرد و کهنه.
— این رو امروز صبح توی خانه پیدا کردم. پشتش نشانی داشت، ولی باران یا زمان، همه رو پاک کرده.
رها پاکت را با دقت گرفت. کاغذش نرم و کمی شکننده بود، مثل چیزی که سالها در انتظار باز شدن بوده. رویش با خطی کمرنگ نوشته بود: «برای کسی که دیر میرسد.»
— بازش کنم؟ (رها)
— با هم.
داخل پاکت، فقط یک برگ کاغذ بود؛ بدون تاریخ، بدون امضا. «گاهی باید بگذاری یک نفر در ایستگاهی که قرار نبوده پیاده شود. و گاهی، باید بگذاری خودش راه را پیدا کند. اما هیچوقت چراغ ایستگاه را خاموش نکن.»
رها آرام گفت:
— این جمله، برای ماندن است یا برای رفتن؟
— شاید برای هر دو. (آراد)
لحظهای سکوت کردند. تنها صدای باران بود که از شیشهی ترکخورده وارد میشد. مهتاب از پشت قفسه سرک کشید.
— اینها رو کجا پیدا میکنید؟ توی فیلمها؟
— نه. توی خانههایی که نفس میکشند. (رها)
فصل ۹: سوءتفاهمی با ردِ پاهای بارانی
روز بعد، باران سنگینتری آمد. خیابانها پر از آب شد و رد پاها روی سنگفرشها مثل امضاهای زودپاکشونده نقش بستند. رها تا عصر در کتابفروشی بود. درست پیش از بستن، مهتاب آمد، خیس و نفسزنان.
— آراد رو دیدم که با یک زن غریبه رفت سمت اسکله.
رها حرفی نزد، فقط چای را برایش ریخت. مهتاب ادامه داد:
— شاید اشتباه دیدم، ولی…
رها گفت:
— باران گاهی شکلها رو عوض میکنه.
اما شب، وقتی از پنجره کافه به اسکله نگاه کرد، واقعاً آراد را دید. او با زنی حدود پنجاه ساله حرف میزد؛ زنی که دستهایش را مدام در جیب پالتوی بلندش میبرد. رها به آرامی نگاهش را برگرداند.
فصل ۱۰: کافه و چراغ زردِ بالای در
کافهی «چراغ زرد» در شب بارانی، بخاری کوچک گوشهی سالن را روشن کرده بود. پیمان پشت پیانو ملودی آرامی مینواخت که با صدای باران هماهنگ بود.
رها روی صندلی کنار پنجره نشست. آراد بعد از چند دقیقه وارد شد، بارانیاش هنوز خیس بود.
— سلام.
— سلام.
آراد نشست، اما کمی مکث کرد.
— امروز کنار اسکله…
— لازم نیست توضیح بدهی.
— ولی میخواهم. اون زن، دوست قدیمی مادرم بود. وقتی شنید برگشتم، خواست خانه رو یک بار دیگه ببینه.
رها فقط سر تکان داد، اما در نگاهش هنوز چیزی شبیه تردید بود. آراد فنجان قهوهاش را برداشت و گفت:
— بعضی حرفها رو باید گفت قبل از اینکه دیر بشه.
فصل ۱۱: بارانِ بزرگ
سه روز بعد، بارانی آمد که مردم شهر سالها مثل افسانه ازش حرف میزدند. بادهای جنوب چراغهای خیابان را خاموش کردند و صدای موجها تا دل کوچهها پیش آمد. کتابفروشی را بستند، کافهها ساکت شدند، و اسکله زیر مه و آب گم شد.
رها و آراد عصر همان روز در خانهی پدری او پناه گرفتند. پنجرهها میلرزیدند و سقف با صدای یکنواختِ باران میتپید. ضبط صوت قدیمی روی میز بود، اما کسی روشنش نکرد.
— این باران، همهچیز رو میشوره؟ (رها)
— نه. بعضی چیزها رو فقط واضحتر نشون میده. (آراد)

فصل ۱۲: ساعتِ پنجوده
شبی که باران آرام گرفت، خانه بوی خاکِ تازه و نمِ دیوار گرفته بود. ساعت دیواری هنوز پنجوده را نشان میداد. رها روبهرویش ایستاد.
— میخواهی درستش کنم؟
— نه. این ساعت یادآوریه، نه وسیلهی زمانسنجی.
لحظهای بعد، آراد پاکت نامهی بدون نشانی را کنار ساعت گذاشت.
— شاید روزی کسی دیگه بیاد و جوابش رو پیدا کنه.
فصل ۱۳: شبِ اسکله
آسمان هنوز ابری بود، اما مه برداشته بود. فانوسهای اسکله روشن بودند. رها و آراد تا انتهای چوبی اسکله رفتند. صدای آب، سنگین و یکنواخت، زیر پاهایشان میپیچید.
— رها…
— هوم؟
— من همیشه فکر میکردم برگشتن یعنی پایان. ولی حالا میبینم برگشتن میتونه شروع باشه.
رها به آب نگاه کرد.
— و موندن هم میتونه رفتن باشه، اگر جای درستی باشی.
باد موهایش را عقب زد. آراد یک قدم نزدیکتر شد.
— من نمیخوام دیر برسم.
رها لبخند کمرنگی زد.
— پس نگذار چراغ ایستگاه خاموش بشه.
فصل ۱۴: میان باران و بوسه
اولین قطرههای باران دوباره روی چوبِ اسکله افتادند. نور فانوس از میانشان میگذشت و روی صورتشان میرقصید. آراد نگاهش را نگه داشت، و رها این بار نگاه را برنگرداند.
بوسه، آرام و بیشتاب، مثل ادامهی همان گفتوگوی نیمهتمام در کتابفروشی بود. صدای موجها و باد، به جای قطع کردن، انگار پشتصحنهی این لحظه شدند.
وقتی از هم جدا شدند، باران کمی تندتر شد، اما چراغهای اسکله همچنان روشن بودند.
رها گفت:
— شاید این شهر بالاخره یادش بیاد چطور نفس بکشه.
آراد: — یا شاید ما یادمون بیاد.
آنها دست در دست، از اسکله برگشتند. پشت سرشان، فانوس با هر چرخش، نور را روی مسیر خیس میانداخت—انگار میخواست مطمئن شود که راه برگشت همیشه پیدا خواهد بود.
آشوب بزرگ آدریان وولدریج/PDF
190,000 ریالآغوش عشق مدرسه رشد کودک | راهنمای جامع تربیت عاطفی و روانی کودکانpdf
895,000 ریالآگاهی /نقشهٔ راه تمرکز/ آرامش و تصمیمهای بهتر/PDF
190,000 ریالآموزش کامل استریم در توییچ : راهنمای جامع/PDF
1,100,000 ریالآموزش کامل تولید محتوا در فیسبوک/PDF
1,230,000 ریالآن زندگی را انتخاب کنید که میخواهید/PDF
400,000 ریالآنچه در مدرسه یاد نگرفتهاید/PDF
275,500 ریالآنچه مال من است مال شماست | اقتصاد اشتراکیPDF
259,400 ریالآوازهایی که مادرم به من آموخت | زندگینامه براندو/PDF
600,000 ریال








