وبلاگ
قطار نیمهشب؛ داستان گوتیک و ماورایی از سفری بیپایان در جهان مردگان

قطار نیمهشب /داستان کامل «قطار نیمهشب» – سفری بیپایان به جهان مردگان
من نخستین بار صدای چرخها را نه با گوش، که با استخوانهایم شنیدم؛ طنین یکنواخت و لجوجی که در مفاصل من لانه کرد و ضرباهنگ خود را بر خون من تحمیل نمود. چراغهای زرد کمجانِ واگن، با لابهلای دودی که از درز پنجرهها نفوذ میکرد، هالهای از عصرهای دور میساخت؛ عصری که تقویمها در آن کَن میشوند و ساعتها با غرور پیر میگردند. من «الکس» هستم، سیوپنجساله، با چهرهای که خستگی مانند زخم بر آن ماندگار شده است. شبِ دیررس قرن بیستم بود و قطاری که مرا میبُرد، وعدهی مقصدی نمیداد؛ گویی تنها به پیش میخزید تا ثابت کند که پیش رفتن، خود میتواند هدفی کور باشد.
در واگن من جز من کسی بیدار نبود. تودههای خواب، در صندلیهای مخملیِ جیر خورده، به تناوب بالا و پایین میرفتند؛ نفسهایی آهسته و بیتفاوت، انگار هر کدام به رشتهای نازک بند بود که از سقف آویختهاند. پنجره را اندکی بالا کشیدم؛ سرمایی ریزدانه به درون خزید و بوی سکّهی کهنه، زغال نیمسوخته، و چیزی که تنها میتوانستم «غبار زمان» بنامم با آن همراه شد. بیرون، شب به جای افق، دیوار داشت و این دیوار، بیهیچ سایه و برجستگی، کش میآمد.
من از شهری رفته بودم که نامش را دیگر بر زبان نمیآورم. نه از بیمِ پیگرد، که از شرمی پنهان؛ شرمی که اگر به سخن درآید، هیکل میگیرد و از من پیش میافتد. در جیب پالتوی کلفتم، پاکتی مهر و موم شده بود که هرگز به مقصد نرسید؛ نامهای که باید شش سال پیش مینوشتم و ننوشتم، و امروز نوشته شده بود اما دیگر کسی نبود که خواندنش را به بهایی بپذیرد. بر روی پاکت تنها یک کلمه نوشته بودم: «ببخش». کلمهای که در زبانهای زنده و مرده همواره کم میآید.
نخستین بار وقتی متوجه غیرعادی بودن سفر شدم که خواستم به واگن بعدی بروم. درِ تاشو را هل دادم؛ صدای گریس خشکیده، مثل نالهی کوتاهی از گلوی آهن بیرون آمد. پلکان فلزی را با احتیاط پایین رفتم و درِ واگن بعدی را گشودم. هوا همان بود، بوی همان بود، و چینِ روکشهای صندلی همان. من با لبانی خشکیده، آرام به طول واگن رفتم. مردی با کلاه نخودی، همانگونه که در واگن خودم دیده بودم، در گوشهای خوابیده بود. زن جوانی با شالی سرمهای، صورت به بیرون پنجره گردانیده بود. من به بیاعتقادی خندیدم و باز درِ بعدی را گشودم. واگن سوم، چهارم، پنجم… هر بار که عبور میکردم، با واگنی مواجه میشدم که نه شبیه، که عینِ قبلی بود. تکتکِ لکههای کهنهی چای روی میزهای تاشو، چروکِ گوشهی پردهها، تاولِ کوچکی بر چرم پشتی صندلیِ شمارهی بیستوسه، همه همان بودند؛ به ظرافتِ رونوشتِ یک مهر بر کاغذ کاربُن.
به عقب برگشتم. شاید اشتباه آمده بودم. اما واگنِ نخست نیز همان بود: من، مسافر بیدار، و دری که به خودِ خویش باز میگشت. احساس کردم در صحنهای از نمایش ایستادهام که دکورش خیالِ تماشاگر را جدی گرفته و سالن را بلعیده است. دست بر پُشت گردنم کشیدم. عرقی سرد بر پوست نشسته بود. در همان لحظه، مأمور قطار –اگر بتوان او را مأمور نامید– ظاهر شد. نمیدانم از کجا. قامتش بلند بود و لاغر، با یونیفورمی که رنگش میتوانست هرچه باشد و اکنون زیر زردی چراغها به خاکستریِ بیصفتی میزد. نقابِ کلاه را چنان پایین کشیده بود که جز خطوط فک و دهانش دیده نمیشد.
گفت: «بلیط.» صدایش نه دورگه، نه بم؛ بلکه چیزی میانِ دو صدای ناساز که روی هم افتاده باشند –مانند ضبطِ روی ضبط.
بلیطم را نشانش دادم. بند کوچکی به آن آویزان بود که بر آن نوشته بودند: «یکطرفه». مأمور بلیط را گرفت، به گوشهای نگریست که من ندیدم، و با پانچِ سیاهرنگی که در دست داشت، گوشهای از آن را سوراخ کرد. از جای سوراخ، بخار سردی برخاست و پوستِ انگشت من که نزدیک بود، سوزشی عجیب یافت، مثل لمسِ فلزی در زمستان. بلیط را برگرداند و بیآنکه حرفی بزند، رفت.
با بلیط در دست نشستم. پرسیدم: «مقصد؟» صدایم در واگن پیچید و بازگشت. مأمور بیآنکه کُند شود، گفت: «آنجا که باید.»
گفتم: «اسمش؟»
گفت: «اسمها، عادتِ زندههاست.»
در جا کز کردم. از پنجره به بیرون نگاه کردم. در فاصلهی دور، چراغی کوچک، چونان ستارهای بیانجُمَن، لرزید و خاموش شد. سپس سکوتِ بیرون با ضرباهنگِ چرخها همآغوش شد: تق–تک، تق–تک. من نامِ ایستگاههایی را که باید پشت سر گذاشته باشیم، در ذهن شمردم؛ شهرها و قصبههایی که روی نقشه، اکنون پارهپارهاند. اما هیچکجا به یاد نمیآوردم که قطاری چنین یکنواخت، چنین بیسرفصل، چنین بینفس تاخته باشد.
دفترچهی سیاهشدهای از جیب بیرون آوردم. قلم خودنویس –یادگار دورانِ دانشکده– را باز کردم. جوهر با اکراهی نجیب از نوکِ قلم پایین نیامد. بر صفحه نوشتم: «فرار از گذشته، فرار از خود نیست.» جملهای که از یک شبیِ دیرین در سرم میچرخید؛ شبی که باران لغزش داشت و سُربی بود، و من پس از جدالی بیمقصود با «اِل». بگذارید او را فقط «اِل» بنامم –حرف نخست نامی که حق ندارد در این سفر بر زبان بیاید– تصمیم گرفتم چمدانم را بردارم و بروم. آن شب، دستکم هزار بار در ذهنم گفته بودم: فردا برمیگردم. و هر «فردا» به فرداهای دیگری دست انداخت تا هوای تازه راهی به درون نیابد.
نخواستم به همان زخمِ چرکین دست بزنم. قلم را بستم. و درست در همین لحظه بود که واگن، اندکی لرزید؛ لرزشی از آن دست که در کرانهی حس میایستد و از آن عبور نمیکند. چراغها سایهها را درازتر کردند. صدای نامفهومی از انتهای واگن برخاست، چیزی شبیه کشیده شدن پارچه بر کفِ چوبی. برگشتم.
در انتهای واگن زنِ شالیبهسر نشسته بود. پیشتر خوابیده بود، اکنون نشسته بود و قیافهاش در نیمنور مانند تمثالی بر تابلوهای کهنه مینمود؛ ابروانِ کمانی، بینی ظریف، لبهایی که بیآنکه باز شوند، از گفتاری خبر میدادند. لبخندی –یا شاید سایهی لبخندی– بر دهانش نشست. من از کنار صندلی خود بلند شدم و به او نزدیک. ادب حکم میکرد چیزی بگویم. اما چه؟ سلامِ سادهای که در سفرهای معمولی بر زبان میآید، اینجا بیجا مینمود.
گفتم: «شب بر شما چگونه میگذرد؟»
گفت: «شب، کلمهی کمی است برای چیزی که ما در آن هستیم.»
صدایش نرم بود، اما نه گرمی داشت و نه تُردی جوانی. از پنجرهی کنار او، چیزی جز سیاهی پُرملال دیده نمیشد. گفت: «کجا میروید، آقا؟»
جوابِ درستی برای چنین سؤالهایی در آستین نداشتم. گفتم: «از جایی میآیم که نامش را گم کردهام، و به جایی میروم که امید دارم نامی ندارد.»
لبخندِ سایهایاش کمی عمیقتر شد. گفت: «بینامی را دوست دارید؟ بینامی، آسایشِ مقصران است.»
خشک خندیدم. دلم خواست اظهارِ مخالفت کنم. اما او پیشدستی کرد: «بگذارید چیزی نشانتان بدهم.»
از زیر صندلی، آیینهای کوچک بیرون کشید. دستهای عاجنما داشت و پشتش با لاک سیاه پوشیده بود. گفت: «به آن نگاه کنید و نامِ مقصد را بر زبان آورید.»
گفتم: «چرا باید؟»
گفت: «وقتی چیزی را بر زبان میآوری، از تو بیرون میافتد؛ حتی اگر هنوز جزئی از تو باشد.»
ناخواسته آیینه را گرفتم. سطحش تیره بود و انعکاسِ چراغهای واگن مانند دو نقطهی ضعیف بر آن میلرزید. نگاه کردم. نخست، صورتِ خودم را دیدم؛ با گودیهایی زیر چشم و ریشی که تند بزرگ نشده، تنها روی پوست تاب میخورد. اما پس از آن، منظرهای دوپاره ظاهر شد: در نیمهی چپِ آیینه، خودِ من در سالهای دور –بچهای لاغر با پیراهن راهراه، که دست در دستِ زنی دارد– و در نیمهی راست، مردی زانو زده بر کنارِ ریل، با دستهای سیاه از غبار و چیزی که به خون میمانْست. آیینه لرزید، یا شاید دست من. زن گفت: «نامش را بگو.»
گفتم: «نامی ندارد.»
او آیینه را پس گرفت. گفت: «پس سفر ادامه مییابد.»
چیزی در درونم فرو ریخت. نفس عمیقی کشیدم، اما سینهام چیزی جز هوایی فاسد نگرفت. رو به سوی انتهای واگن کردم؛ جایی که خرکِ فلزی، محلِ پیوند دو واگن بود. وسوسهی دیگری افتادم که باز بروم. مرد، اگر به بنبست بخورد، یا میایستد و یا شروع به دویدن میکند؛ من دومین را برگزیدم. در را گشودم و پا به پلکان گذاشتم. درزِ بینِ واگنها مانند دهانی ریز و محتاط گشوده بود. بخارِ گرمِ زیر چرخها، چونان آه پنهانیِ زمینی که خواب ندارد، برخواست. دستم را به نردهی یخزده گرفتم تا لیز نخورم. درِ واگن بعدی را با زحمت گشودم.
باز همان. همان بوی رنگِ قدیمی، همان پرتوِ چراغ، همان مسافرِ کلاهبهسر. اما اینبار، چیزی تغییر کرده بود: بر بالای درِ واگن لوحی کوچک بود که پیشتر ندیده بودم. بر آن با خطی کج و کلنگی نوشته بودند: «ایستگاهِ بعد: سکوت». من به لوح خیره شدم. پیش از آنکه فرصت یافتن معنایی برای آن داشته باشم، صدای بوقِ کوتاهی از دور دست شنیده شد؛ نه از جلوی قطار، که از جایی بینام و بیسمت. چراغها لرزیدند.
وقتی قطار کند شد، فهمیدم که قرار است بایستیم. اما ایستادنِ قطار مانند ایستادنِ عادی نبود؛ گویی نخست جهان از حرکت باز ایستاد، سپس قطار از پَسِ آن فرمان گرفت. پنجره را پایین کشیدم. فضای بیرون سخت سفید بود؛ نه از برف، که از مهی فشرده و کوبیده، مانند پشم شستهی خشکشده. از میان مه، سکو پدیدار شد؛ سکوئی باریک با آجرهای قرمز، و تابلویی چوبی که بر آن با رنگی کهنه نوشته بودند: «سکوت».
در میان مه، شکلهایی میجنبدند؛ نه دقیق، نه کامل. وقتی قطار تماماً ایستاد، درها به روی خود گشودند. کسی به واگن ما نیامد، کسی هم پیاده نشد. تنها صدای دوری از کشیدن چیزی بر زمین میآمد؛ شاید چمدانی، شاید زنجیری. من بیاختیار در آستینِ پالتویم دست بردم و ساعت جیبی را که سالها پیش از پدرم گرفته بودم، بیرون آوردم. درش را گشودم. عقربهها روی صفرِ مطلق ایستاده بودند؛ نه بر دوازده، نه بر هیچ. صفحهی نقرهایِ ساعت، سردتر از آن بود که پوستِ من تحمل کند. بستمش و در جیب جا دادم. احساس کردم کسی نگاهم میکند. سر برداشتم. مأمور، در آستانهی در ایستاده بود. گفت: «ایستگاه سکوت. برای مسافرانی که گفتنیشان را گفتهاند و شنیدنیشان را شنیدهاند.»
پرسیدم: «و من؟»
گفت: «تو هنوز در جستوجوی نامی.»
به کنایه خندیدم. پرسیدم: «نامِ کدام مقصد؟»
گفت: «نامِ تو.»
در آن لحظه، چیزی در من لرزید؛ مانند خاطرهای که بهآهستگی از بطنِ تاریکِ مغز بالا میآید. اسم من الکس بود؛ دهها بار در عمرم شنیده بودم که به من میگویند: الکس. اما گویی وقتی او گفت: «نامِ تو»، منظورش همان نبود. پاسخی نداشتم. قطار، بیآنکه کسی سوتی بزند، دوباره به حرکت درآمد. لوح بالای در، بیصدا تغییر کرد: «ایستگاهِ بعد: بازگشت».
وقتی واگنها دوباره بر ریتمِ بیپایانِ خود افتادند، خستهتر از آن بودم که باز به جستوجو بروم. روی صندلی نشستم. آن زنِ شالیبهسر دیگر پیدایش نبود؛ شاید از واگن خارج شده، یا در سایهای فرورفته بود. دهانم خشک شد. از قوری تیرهی کوچکی که بر میزی کنار راهرو بود، جرعهای آب در لیوانِ فلزی ریختم. آب مزهی فلزِ کهنه میداد؛ هرچند گمان نمیکنم در واقع چیزی نوشیدم. آن جرعه در دهانم گم شد.
خواب –یا چیزی شبیه آن– به سراغم آمد. اما نمیتوانستم خود را به دست آن بسپارم. هر گاه پلک بر هم مینهادم، صدای ترمزهایی در مغزم کشیده میشد و سوتی ممتد –که به هیچ قاعدهی فیزیکی پایبندی نشان نمیداد– بندِ حواس را میبرید. آنگاه که دیگر خویش را به ناچار خاموش کردم، رؤیایی دیدم: پلّی آهنین بر رودخانهای تیره؛ من بر لبهی پل دویده، فریاد میزنم و کسی –یا کسانی– درونِ واگنهایی روشن با پردههای گلمنگلی دست تکان میدهند. لکوموتیوی سیاه، با چشمهایی از آتش، نزدیک میشود. من طنابی را میکشم که از پل آویخته است. طناب پاره میشود. سپس نور، و سپس هیچ.
با هُرهای بلند از خواب پریدم. نور چراغها رنگ عوض کرده بود؛ زردی پُرمردِ پیشین جای خود را به سبزیِ بیمارگونهای داده بود که همهچیز را مانند اجسادِ سنگین نشان میداد. کسی در کنارم نشست. سر برگرداندم. مردی بود با کت قهوهای و کراواتی نامناسب، که بر یقهاش لکهای سوخته بود. گفت: «ببخشید، آقا. الآن کدام ساعت است؟»
دستم بیاختیار به سوی جیب رفت. ساعت را بیرون آوردم. درش را گشودم. همان سکونِ مطلق. گفتم: «ساعت؟» و حیرانیِ خود را پنهان نکردم.
مرد لبخندِ کمرنگی زد. گفت: «همیشه همین را میگویند. اما اگر دقیق گوش بدهید، میشنوید که زمان هنوز نفس میکشد.»
گوش سپردم. جز تق–تکِ قطار چیزی نبود. اما در پسِ آن، انگار صدایی دیگر، آهستهتر، منظمتر، جریان داشت؛ مانند قطرههایی که از سنگی آهکی پایین میلغزند. گفت: «میشنوید؟» سری تکان دادم؛ نمیخواستم اعتراف کنم. گفت: «من اغلب در این مسیر آمدهام. آنقدر که نامهایی برای ایستگاهها ساختهام. سکوت، بازگشت، فراموشی، اعتراف، و آن آخری…» کوتاه ایستاد. گفت: «آنجا که نام ندارد. شما برای کدام آمدهاید؟»
گفتم: «من…» واژهای نیافتم. مرد بیآنکه منتظر باشد، ادامه داد: «من برای اعتراف میآیم. هر بار میآیم و همانجا پیاده میشوم. درِ سالن کوچکِ ایستگاه باز است. میزِ چوبیِ قدیمی، دفتر قطور، و مردی که مینویسد. من مینشینم و میگویم. مینویسد. سپس سوت میزنند و من سوار میشوم. اما چیزها بهتر نمیشوند. شما شاید برای فراموشی آمدهاید. یا نه؛ شما برای بازگشت آمدهاید. اما بازگشتِ شما از جنسِ رفتن است، نه رسیدن.»
از سماجتِ جملههایش کلافه شدم. جای دیگری نگاه کردم. مرد از جا برخاست. بر یقهاش لکهی سوخته دوباره چشمم را زد؛ شبیهِ لکهی سوختهای که سالها پیش، در پی اتوی بیحوصلهی «اِل»، بر یقهی پیراهنی جا مانده بود. خواستم چیزی بپرسم، که او با عجلهای بیعلت رفت. مأمور، انگار از هوا پدید آمده، پشت سرش آمد. دست به لبهی کلاه برد و به سویم نگریست. اینبار چشمانش را دیدم؛ یا بهتر بگویم، جای چشمها را؛ دو حفرهی کمنور که نورِ چراغ در آن گم میشد. گفت: «بلیط.» بلیط را نشانش دادم. اینبار، پانچ را از سوراخ قبلی اندکی فراتر گذاشت و فشار داد. بخارِ سردِ دیگری برخاست. انگار هر بار بخشی از چیزی از من جدا میشد. گفت: «ایستگاهِ بعد: اعتراف.»
قطار باز کند شد. مهِ بیرون رنگِ خاکستر گرفت. من، بیآنکه اراده کنم، ایستادم. گفتم: «مترصد پیاده شدن نیستم.»
گفت: «هیچکس مترصد نیست. اما هرکس جایی دارد.»
وقتی درها باز شدند، هوایی به واگن خزید که نه سرد بود و نه گرم؛ فقط از آن دست هواهایی که خاطرهی بوی کسی را حمل میکنند. پا بیرون گذاشتم. سکو از آجرهای کبود ساخته شده بود و گوشهای از آن، کپهای زغال خاموش میسوخت؛ شعلهای نداشت، اما نورِ اندکی بیرون میداد. درِ سالن، همانگونه که مرد گفته بود، باز بود. من قدم به درون گذاشتم. میز چوبی قدیمی، چراغی نفتی، و مردی که مینوشت. سر بلند کرد. چهرهاش نه پیر بود و نه جوان؛ چهرهی کسانی که از سن گذشتهاند. گفت: «نام؟»
گفتم: «الکس.»
پرسید: «نامِ کامل؟»
گفتم: «الکس…» مکث کردم. نامِ خانوادگیام بر زبان نمیآمد. نه اینکه فراموش کرده باشم؛ انگار از من دریغ شده بود. مرد نوشت: «الکس». گفت: «چه میخواهی بگویی؟»
گفتم: «من…» و باز زبانم، که همیشه پرحرف بود در لحظاتِ بیاهمیت، اینجا کم آورد. نگاهِ مرد به من ثابت ماند. از بیرون، صدای کوتاهی آمد؛ تق–تکِ قطار که بیتاب شده بود. گفتم: «یک شب بارانی بود. دیر به خانه آمدم. او منتظر بود. حرفهایی زدیم که هرگز نباید میزدیم. من در را کوبیدم و بیرون آمدم. پیاده رفتم تا ایستگاه. قطارِ نیمهشب به سمتِ جنوب. وقتی سوار شدم، به عقب نگاه نکردم. گفتم فردا نامه مینویسم. فردا…» صدایم شکست. مرد بیحرکت نشست. گفتم: «فردا هرگز نیامد.» احساس کردم اگر بایستم، میریزم. اضافه کردم: «در آن قطار، حادثهای رخ داد.»
مرد قلم را از حرکت بازداشت. گفت: «کدام شب؟»
گفتم: «نمیدانم. اما پل بود. ترمزها جواب ندادند. کسی سوت کشید. نور…»
مرد دفتر را بست. گفت: «دیگر کافی است.» صدای سوتِ قطار، اینبار آشکار، از بیرون آمد. مرد با دست به در اشاره کرد. گفت: «قطارتان میرود. همهی قطارها میروند. تا وقتی ندانید کجا باید ایستاد، همهی قطارها شما را میبرند.»
از سالن به سکو برگشتم. مأمور در سایهای ایستاده بود. گفت: «سوار شوید.»
گفتم: «اگر نخواهم؟»
گفت: «خواستن، عادتِ زندههاست.»
سوار شدم. درها بسته شدند. قطار راه افتاد؛ اینبار ضرباهنگش اندکی جهنده بود؛ مثل دلی که پس از شنیدنِ خبر، اندکی تندتر میزند. نشستم و به دستهایم نگاه کردم. انحنای ناخنها، خطوطِ کفِ دست، تکهتکهی سفیدی که در پی زخمی کهنه بر بندِ انگشت مانده بود؛ همه آشنا. اما چیزی در میانشان نبود: هیچ تپش. دست را بر سینه نهادم. سکوت. این سکوت همان نبود که ایستگاهِ نخست وعده داده بود. سکوتِ دیگری بود؛ سکوتی که در آن، قلبِ من مانند ساعتِ پدر در صفرِ مطلق ایستاده بود.
در این حال، واگن به نحوی ناگهانی روشن شد. مردی که پیشتر دیده بودم –لکهی سوخته بر یقه– دوباره مقابلم نشست. گفت: «خب؟ اعتراف کردید؟»
گفتم: «نمیدانم. گفتم و نَگفتم.»
گفت: «پس هنوز باید بروید.»
حوصلهام از این جملههای همیشگیاش سر رفت. گفتم: «تو کیستی؟»
لبخند زد. گفت: «من؟ من همانم که همیشه روی صندلی روبهروی تو مینشیند، هرگاه حقیقت نزدیک میشود.»
گفتم: «حقیقت؟»
گفت: «حقیقت همان است که هرکس از آن میگریزد و در نهایت در آغوشش خوابش میبرد.»
سکوت کردم. لوحِ بالای در تغییر کرد: «ایستگاه بعد: فراموشی». ناگهان در ذهنم برق زد: اگر این قطار، با همهی واگنهایش، با این مأمورِ بیچشم، با این مسافرانِ خوابزده، چیزی جز یک راهِ بینقشه نباشد؟ اگر سفر، سفرِ من در من باشد؟ اگر هر واگن، اتاقی باشد از خانهای که سالها از آن گریختهام؟
قطار برای آخرینبار –چنین گمان کردم– ایستاد. اینبار، سکو پهنتر بود. مهِ بیرون جای خود را به غباری سپید داده بود که در نورِ اندک میرقصید. تابلوِ ایستگاه، بهطرزی مضحک، سفید بود؛ بیهر حرف. مأمور گفت: «آخرین توقف.»
گفتم: «نام ندارد؟»
گفت: «نامها، عادتِ…»
جملهاش را تمام نکرد. فهمیدم که خود باید تمامش کنم. از قطار پیاده شدم. کفِ سکو زیر پا مانند آبگینه صیقلی بود. در انتهای سکو، چیزی شبیه تالاری بیدروپیکر دیده میشد. با هر قدم، صداهایی از دور نزدیک میشدند: گریهی کودکی، خندهی کوتاهی، صدای ورق خوردنِ کتاب، صدای باز شدنِ در، صدای بسته شدنِ در، صدای پایی که بر پلهها دویده است. تالار نه تزیین داشت و نه نقش؛ فقط دیواری بود، بلند، که بر آن ردیفِ درهای یکسان کشیده بودند. هر در شمارهای داشت، اما نه به ترتیب. شمارهها میآمدند و میرفتند. من بیاراده به سوی دری رفتم که روی آن عدد «۳۵» نقش بسته بود. دست بردم و دسته را چرخاندم.
اتاق کوچکی بود، با پنجرهای به هیچ. روی میزِ کوچکی، روزنامهای تا خورده بود. سال و ماه و روز بر صفحهی نخست، با حروفی درشت، اعلامِ حادثهای میکردند: «واژگونیِ قطارِ نیمهشب بر پلِ رودخانه». تاریخ، مثل نام، از دستِ من لغزید. نشستم و نشستم. خطوط خبر در چشمانم رقصیدند. پاراگرافِ میانی را خواندم: «…در میانِ مسافران، مردی سیوپنجساله که تنها سفر میکرد و شاهدان گفتهاند پیش از حادثه بسیار مضطرب مینموده، به نام الکس…» باقیِ حروف در مهی از درون گم شد. من ایستادم. پنجره چیزی نشان نمیداد، جز سفیدیِ پُرمخاطرهای که چشم را میسوزاند. صدای مأمور، نه از بیرون، که از پشتِ سر، در اتاق طنین انداخت: «یافتی؟»
گفتم: «این…» و خبرنامه را بالا گرفتم. گفت: «نامت، مقصدت بود. اکنون که آن را گفتهای، سفر به پایان میرسد.»
گفتم: «اما من زندهام.»
خندید؛ نه از آن خندهها که دهان میخندد و چشم نمیخندد؛ خندهای که هیچ چیزِ انسانی ندارد. گفت: «زنده؟ چه چیزی را معیار گرفتهای؟ تپش؟ گرما؟ گرسنگی؟ تو از همان شبی که بر پل دویدی و طناب را کشیدی و نور بر تو افتاد، از زمرهی زندهها بیرون آمدهای. این قطار، قطارِ نیمهشب است؛ سفرش بیپایان به نظر میرسد، چون هر کسی تا نامِ خود را بر زبان نیاورده و گذشتهاش را نهان کرده، گمان میکند که پیش میرود. اما مقصد، جز این تالار، جز این درها، چیزی نیست.»
گفتم: «پس من…»
گفت: «بله. و آنها.» و با دست به سوی واگنها اشاره کرد؛ واگنهایی که حالا، بیحرکت، چون مارهایی که در آفتابِ سرد لمیده باشند، بر خط میخزیدند. «همهی آنان که خوابیدهاند. خوابیدن، تمرینِ مردن است. و مأمور، تمرینِ حساب.»
از او پرسیدم: «تو کیستی؟»
کلاهش را اندکی بالا زد. چهرهاش نه چهره بود و نه نبود؛ حادثهای بود که سیمای انسانی به خود گرفته باشد. گفت: «من همانم که تو هرگز ندیدی اما همیشه انتظارش را کشیدی. گاهی او را قضا مینامند، گاهی حافظهی دنیا، گاهی فراموشیِ بزرگ. برای تو، من فقط مأمورم.»
سکوت کردم. در دستم برقِ چیزی دوید. به بلیط خود نگریستم. سوراخهای پانچ بههم رسیده بودند؛ بلیط به تکهای خطِ شکسته شبیه شده بود. گفت: «میتوانی بازگردی. به قطار. دوباره بروی. دوباره در ایستگاهِ اعتراف و فراموشی پیاده شوی. اما اکنون که نامت را یافتهای، میتوانی از درِ روبهرو عبور کنی.»
به درِ روبهرو نگاه کردم. روی آن هیچ نبود؛ نه عدد، نه نشانه. فقط قابی از چوبِ تیره. پرسیدم: «آنسوی در چیست؟»
گفت: «جایی که دیگر نیازی به دویدن نداری.»
گفتم: «اگر عبور نکنم؟»
گفت: «آنگاه تا ابد در قطاری خواهی گشت که مقصدش نامهاست و نامها برای تو همیشه اندکی دیر میرسند.»
در این لحظه، به ریشهی سفرم اندیشیدم. من از «اِل» گریخته بودم؛ از کلماتِ نگفته، از خشم و مهرِ درهمگِره خورده، از میزِ آشپزخانهای که نورِ صبح بر آن سقوط میکرد، از پیراهنی که لکهی سوخته بر یقه داشت، از نامهای که هرگز نوشته نشد. گمان برده بودم با فاصله گرفتن از شهر، از خیابانها، از پل، میتوانم خویش را پشت سر بگذارم. حال آنکه من، آنجا که میرفتم، نخستین چیزی که با خود میبردم، «خود» بود. و اکنون، در آستانهی دری که هیچ نامی نداشت، این حقیقت مانند سنگی شفاف در کفِ دستم قرار گرفته بود. من –که سالها به قطارها تعظیم کرده و با ریتمِ آنها راه رفتن آموخته بودم– احساس کردم که برای نخستین بار میتوانم بیصدا بایستم.
به سوی در رفتم. دستگیره سرد بود. مأمور گفت: «اگر میخواهی، نامهات را قبل از رفتن رها کن.»
پاکت را از جیب بیرون آوردم. کلمهی «ببخش» بر آن مانند زخمی تازه میدرخشید. پرسیدم: «رها کردن کجا؟»
گفت: «اینجا.» و کفِ دستش را گشود. کفِ دستش نه گوشت بود و نه پوست؛ چیزی میانِ دو سایه. پاکت را در آن نهادم. گفت: «همهی نامههایی که هرگز نرسیدهاند، روزی به یک مأمور میرسند.» چشمهایم را بر هم نهادم. «اِل» –که نامش را نگفتم– در ذهنم ظاهر شد: آرام ایستاده بر آستانهی در، با نوری که از پشت سرش میتابید. خواستم چیزی بگویم. مأمور گفت: «گفتن، عادتِ…»
این بار من جمله را تمام کردم: «زندههاست.» و در را گشودم.
آنسوی در، نه نور بود و نه ظلمت؛ ترکیبی از هر دو، از آن دست که چشم را نمیآزارد و روح را نمیفشارد. گامی برداشتم. نه به سمتِ بالا بود و نه پایین؛ قدمی بود در جهتِ رهایی از جهتها. و در همان لحظهی گذر، چیزی در پشت سرم شکست؛ شاید بلیط، شاید ریتمِ چرخها. صدای مأمور دیگر نمیآمد. فقط در درونم صدایی بود که سالهاست خاموشش کرده بودم: صدای من، وقتی کودک بودم، که نامم را بلند میگفتم تا پژواکش را بشنوم.
اکنون، اگر از من بپرسید که آنسوی در چه بود، خواهم گفت: «جایی که قطارها نمیرسند.» و اگر بپرسید که آیا از گذشته گریختهام، خواهم گفت: «نه. اما دیگر از خود نمیگریزم.» زیرا دانستم که فرار از گذشته، فرار از خود است و آدمی هر جا برود، کولهبارِ خویش را بر دوش دارد –تا وقتی که وزنِ آن را به نامِ خودش بدل کند.
بسیاری خواهند گفت که اینها خوابِ طولانیِ مردی است که در حادثهای جان به در برده و بر حاشیهی جنون ایستاده. بگذارید هرچه میخواهند بگویند. من شاهدِ دیگری دارم: ساعتِ پدر که هنوز در جیبِ پالتوی من است؛ ساعتی که عقربههایش بر صفر ایستادهاند و دیگر هرگز به شوقِ هیچ ظهر و شبی نخواهند لرزید. و نیز بلیطی که دیگر وجود ندارد و با اینهمه، من در هر قطاری که سوار شوم، حس خواهم کرد که جایی در جیبم خالی است.
اگر بار دیگر مأموری با پانچِ سردش به سوی شما آمد و از شما بلیط خواست، به چشمهایش نگاه نکنید. نگاه کردن، وقتِ زندههاست. شما فقط نامِ خود را زمزمه کنید؛ نه آن نامی که دیگران بر شما نهادهاند، که نامی را که در نخستین شبِ نخستین ترستان بر زبان آوردید. اگر درست بگویید، قطار میایستد و درِ بینامی گشوده میشود. اگر اشتباه بگویید، سفر ادامه مییابد. و سفرِ بیپایان، مجازاتِ آنانی است که پنداشتند با فرار از گذشته، از خود میگریزند.
من اکنون میروم. نه قدمی به جلو، نه عقب؛ قدمی درون. صدای چرخها دور میشود. و در سکوتِ پس از آن، برای نخستین بار، چیزی مانند تپش را میشنوم –نه در سینه، که در جای دیگری که نامی برایش نمیدانم. شاید همان جایی که نامها میمیرند و انسانها زنده میشوند. شاید همان جایی که قطار نیمهشب، با همهی واگنهای تکراریاش، تنها به یک نقطه بدل میشود: نقطهای که آغاز و پایان در آن از یکدیگر میگذرند و چیزی برای گریختن باقی نمیگذارند.
جادوی ذهن/ راهی بهسوی آرامشDPF
190,000 ریالجادوی زنانگی سالمPDF
1,100,000 ریالجادوی فکر بزرگ جوزف شوارتز/PDF
227,000 ریالجادوی فکر بزرگ/PDF
227,000 ریالجادوی کار پارهوقت جیم رانPDF
190,000 ریالجاناتان مرغ دریایی /داستان پرواز و آزادی/PDF
250,000 ریالجنگ و صلح جلد 1,2,3,4/PDF
1,200,000 ریالجوجه اردک زشت درون | دبی فوردPDF
250,000 ریالچرا تا حالا کسی این را نگفته بود؟ | راهنمای کاربردی مدیریت ذهن و احساسات + تمرینهای روزانه pdf
190,000 ریال








