وبلاگ
صدای باران | داستان عاشقانه و درام در شهر بارانی شمال اروپا

فهرست مطالب
خواندن داستان عاشقانه «صدای باران» | روایت امید در دل باران
فصل اول: نقشهی باران
داستان عاشقانه
باران، همیشه اول من را صدا میزند. نه با کلمه، با هجاهای ریزِ شیشهای که روی شانهام مینشیند و بیآنکه بپرسم میگوید: «امروز را تو بساز.»
من لئا هستم، بیستودوساله، با موهای بور و پوستی که خیلی زود به سرخی مینشیند. در شهری زندگی میکنم که هیچوقت از باران خالی نمیشود؛ شهری در شمال اروپا که بوی نمک و زنگزدگیِ اسکله همیشه در هواست. در خیابانهای سنگفرششدهاش، صدای چرخهای دوچرخه مثل تیکتاک ساعت پخش میشود و شیشهی پنجرهها مثل پیرزنهایی که سرفه میکنند، مدام نفس میزنند.
صبحی از صبحهای سال ۱۹۹۶ بود. داشتم واکمن قدیمیام را از کیف بیرون میآوردم تا نوار کاست «Roxette» را گوش کنم. هنوز دکمهی Play را فشار نداده بودم که صدایی از پشت سرم گفت:
«ببخشید، میشه واکمنت رو یک دقیقه قرض بدی؟ میخوام صدای بارون امروز رو ضبط کنم.»
برگشتم. پسری جوان ایستاده بود، با موهای قهوهای نمکشیده و یک بارانی طوسی بلند. چشمهایش روشن بود، شبیه آسمان قبل از طوفان؛ پر از نور، اما بیقرار. خودش را «یوناس» معرفی کرد، دانشجوی هواشناسی. توضیح داد که نیمهوقت روی پروژهای کار میکند: جمعآوری «نمونههای صدا».
خندیدم. «نمونهی صدا؟»
سر تکان داد، واکمن را گرفت و یک میکروفون کوچک از جیب بارانیاش بیرون آورد. آن را به ورودی قرمز دستگاه زد و آرام گفت: «بارون هر روز یک ساز میآره. امروز سازش پنجرههاست.»
او دکمهی ضبط را زد و ما هر دو سکوت کردیم. فقط گوش دادیم.
باران روی سقفهای شیروانی میکوبید، روی چتر سوراخِ پیرزنی میرقصید، از ناودان مثل زنجیری تند فرو میریخت. وقتی یوناس ضبط را متوقف کرد، هدفونها را به من داد.
«بذار بشنوی.»
وقتی گوش دادم، حس کردم جهان یکباره لایهای تازه پیدا کرده. صدای باران دیگر فقط صدای «چکچک» نبود؛ انگار بافت داشت، مثل پارچهای که ریزبافت و درشتبافتش را حس میکنی. دانهها روی شیشهی پنجره میلغزیدند و صدایشان با صدای قدمهای رهگذران در هم میرفت. برای اولین بار فهمیدم باران یک زبان است و ما معمولاً بیاعتنا از کنارش رد میشویم.
یوناس گفت: «میخوام نقشهی صداهای این شهر رو بکشم. هر خیابون، هر کوچه، هر پل… بارونِ خودش رو داره. میخوام همه رو جمع کنم.»
پرسیدم: «بعدش چی؟ میخوای چاپش کنی؟»
لبخند زد. «شاید. یا شاید فقط برای خودم نگه دارم. بعضی صداها رو نباید فروخت. باید حفظشون کرد تا امید بمونه.»
آن روز ما از کنار اسکله تا کتابفروشی دست دوم خیابان مارینا قدم زدیم. او میکروفونش را هر چند قدم نزدیک میبرد: به ناودان زنگزده، به سقف اتوبوس، به برگهای خیس. مثل رهبر ارکستری بود که سازهای مخفی را بیرون میکشد. من برای اولین بار به شهرم نگاه کردم و حس کردم تازه دارم میشناسمش.
طبقهی دوم کتابفروشی، کنار بخاری قدیمی که خرخر میکرد، نشستیم. من دنبال مجموعهی شعر ترانسترومر میگشتم و او دفترچههای کاهیاش را ورق میزد. روی صفحهای موجهای باران را کشیده بود. گفت: «هر قطره، یک فرکانس داره. وقتی همهشون رو کنار هم بذاری، نقشهی امید درست میشه.»
به او خندیدم. اما در دلم چیزی جابهجا شد.
من همیشه خیالپرداز بودم، ولی خیالهایم تنها میماندند. این اولین بار بود که کسی مثل یوناس خیال را جدی میگرفت، انگار یک معادلهی علمی باشد.
غروب، وقتی از کتابفروشی بیرون آمدیم، باران سبکتر شده بود. خیابانها بوی نان تازه میداد و چراغهای نارنجیِ خیابان در حوضچههای آب منعکس میشدند. یوناس یکباره ایستاد، میکروفون را بالا گرفت و گفت: «این صدا رو یادت نگه دار. بارونِ غروب همیشه فرق داره. توش امید پنهانه.»
من همانجا فکر کردم شاید امید واقعاً چیزی است که از میان باران میگذرد.
و آن شب وقتی به خانه برگشتم، برای اولین بار بعد از مدتها شعر نوشتم:
«باران، زبانِ امید است / و هر قطره، یک نامهی عاشقانه.»
فصل دوم: کافهٔ شمالی
درِ کافهٔ «شمالی» همیشه نیمهباز است؛ مثل دهانی که میخواهد چیزی را اعتراف کند اما واژه را پیدا نمیکند. وقتی برای اولینبار با یوناس وارد شدیم، بخارِ دو لیوان قهوهٔ کسی که کنار پنجره نشسته بود، روی شیشه حلقهای کمرنگ کشیده بود و بیرون، باران با صبری قدیمی بر سنگفرش میتپید. صدای رادیو از گوشهای میآمد که روی قفسهٔ چوبی، کنار قوطیهای فلزی بیسکویت، جا خوش کرده بود؛ خبرهای دریانوردی، پیشبینیِ بادهای فردا، و بعد صدای گنگِ ترانهای از نوار کاستی که صاحب کافه با انگشتِ نشُسته عقب و جلوش میکرد.
صاحب کافه، مردی بود با سبیلی باریک و مویی که مثل کف دریا موجبرداشته بود. اسمش «آرنه» بود و همیشه حولهٔ چهارخانهای از جیبِ پیشبندش آویزان بود. وقتی یوناس سفارش داد، آرنه حتماً گفت: «قهوهٔ سیاه، مثل آسمانِ قبل از برف.» و بعد چشمکی که معنایش چیزی بینِ شوخی و خستگیِ یک عمرِ کار بود.
ما میزِ کوچکی را گرفتیم که لکهٔ سیاهِ سوختگی گوشهاش مثل یک قمرِ کوچک در حاشیهٔ جهان میدرخشید. یوناس میکروفونش را روی میز گذاشت، شبیهِ پرندهای که تازه از باران برگشته باشد، و دفترِ کاهیاش را باز کرد. گفت: «اینجا صدای بخار، کلیدِ آواست. گوش کن.» من گوش دادم. بخارِ قهوه از دهانهٔ لیوانها بیرون میآمد و روی شیشه مینشست، و دورتر، صدای درِ کافه که باز و بسته میشد، مثل ضربههای آرامِ درام، ریتم میساخت. بارانِ پشتِ شیشه نقشِ ویولن را داشت، و گاهی قاشقِ کوچکی که به دیوارهٔ فنجان میخورد، تکنتِ درخشانی به همهٔ اینها اضافه میکرد.
یوناس گفت: «اگر یک روز هیچکدام از این صداها نبودند—نه باران، نه بخار، نه قاشق—باز هم امید میماند. اما باید گوشِ تازهای داشته باشیم که نبودن را هم بشنود.»
قهوهها آمد. من همیشه شیرین نمیخوردم، اما آن روز یک حبه قند را آرام روی زبان گذاشتم تا بشنوم چطور در دهانم آب میشود. یوناس خندید و گفت: «تو حتی به قند هم گوش میدی.» گفتم: «قندها همیشه چیزی برای گفتن دارند. فقط همیشه لازم نیست حرفهای مهم بزنند.» بعد دفترِ شعرِ ترانسترومر را که تازه پیدا کرده بودم، از کیفم درآوردم. صفحهای را که گوشهاش تا خورده بود باز کردم. جملهای را که زیرش خط کشیده بودم آهسته خواندم: «در میانِ باران، درونِ هر قطره خانهای روشن است.» یوناس سر تکان داد، مثل کسی که در نقشهٔ ذهنیاش، خانهها را علامت میزند.
آرنه لیوانی آب کنار قهوهها گذاشت و گفت: «بارانِ امروز از آنهایی است که میماند.» پرسیدم: «کجا میماند؟» گفت: «در خاطرهٔ کفشها.» بعد رفت و برای مشتریِ بعدی قهوه ریخت. یوناس زیر لب گفت: «میبینی؟ این شهر حتی اگر شاعر هم نباشد، شعر میگوید.»
ما هر روزِ بارانیِ زیادی را در «شمالی» گذراندیم. گاهی کتاب میخواندیم، گاهی یوناس با مدادِ نرم، موجهای باران را روی کاغذ میکشید: منحنیهای کوتاه و بلند، شکستگیها، تپشها. گاهی هم من به دفترِ سفیدم کلمههایی مینشاندم که از پنجره پا به حیاطِ ذهنم گذاشته بودند: «نمِ پرده»، «ساعتِ دیواری که کند میزند»، «دستهای کسی که نمیداند کجا بگذاردشان.» کافهی شمالی برای ما فقط پناهِ باران نبود؛ یک کلاسِ بیهیاهو بود برای یاد گرفتنِ راههای تازهٔ شنیدن.
یکبار، زنِ میانسالی با پالتوی یشمی و چتری که هنوز برفِ ریزِ روزِ قبل را در چینهایش نگه داشته بود، کنارِ ما نشست. دستهاش کمی میلرزید. قهوهاش را که گرفت، رو به ما گفت: «شنیدهام شما صدا جمع میکنید. برای چه؟» یوناس گفت: «برای اینکه وقتی باران قطع شد، بدانیم چه چیزهایی را داریم از دست میدهیم.» زن لبخند زد. گفت: «شوهرِ من ملوان بود. میگفت دریا هم وقتی باید چیزی را نگه دارد، سکوت میکند.» بعد قهوهاش را با دو قاشقِ کوچک شیرین کرد و رفت. یوناس زیر لب تکرار کرد: «وقتی باید چیزی را نگه دارد، سکوت میکند.» و انگار آن جمله را بین موجهای دفترش، مثل یک فانوس، آویزان کرد.
ظهرِ یکی از همان روزها که هوا غلیظتر از معمول بود، یوناس نامهای را که از ادارهٔ هواشناسی دریافت کرده بود، از جیب بیرون آورد. پاکت، لکههای نم داشت؛ انگار نامه خودش از باران عبور کرده باشد تا به ما برسد. گفت: «میخواننش؟» سر تکان دادم. نامه را باز کرد. چشمهایی که مثل آسمانِ قبل از طوفان روشن بودند، یک لحظه ابری شدند. آهسته گفت: «یادداشتِ داخلیست. احتمالِ انتقالِ موقت به ایستگاهِ ساحلی… برای فصلِ سرد.» کلمهها در هوا مثل دانههای باران معلق ماندند. من سعی کردم حس نکنم که انگار یکی از دیوارهای کافه ناگهان کمی دورتر شده است. پرسیدم: «ساحلِ کدام سمت؟» گفت: «شمالِ شمال. جایی که باد، نامهها را دیرتر میرساند.»
آرنه آمد و برایمان کیکِ دارچینی آورد—از آنهایی که به انگشتها میچسبند و بوی خانه میدهند. گفت: «امروز مهمانِ کافهاید. باران به حسابم نوشت.» ما هر دو خندیدیم، اما در دلِ من صدایی آرام گفت: «هر مهمانی، روزی خداحافظی دارد.»
بعدازظهر، یوناس گفت میخواهد چیزی به من بدهد. یک نوارِ کاستِ شفاف از کیفش بیرون آورد؛ برچسبِ سفیدی رویش بود که با خودکارِ آبی نوشته بود: «برای روزهای بیباران». گفت: «گاهی، روزهایی میآیند که هیچ صدایی از شیشه برنمیخیزد، و بخارِ قهوه هم حرفی برای گفتن ندارد. این نوار را آن روزها گوش کن. رویش، چند بارانِ کوچک ضبط کردهام که کسی حواسش نبوده. صدای قطرهها روی پوستِ دست، روی سبدِ نان، روی کاغذِ روزنامهٔ خیس.» کاست را گرفتم. نورِ کافه در دلِ شفافش میلرزید. گفتم: «تو هم چیزی از من بگیر.» دفترم را باز کردم و شعری را که شبِ قبل نوشته بودم آهسته خواندم: «امید، نامِ بارانیست که مدام راهِ خانه را بلد است.» یوناس گفت: «این را هم ضبط میکنیم.» میکروفون را روشن کرد، و من کلمهها را دوباره زمزمه کردم، انگار بخواهم زیر پوستِ باران پنهانشان کنم.
در «شمالی»، یک ساعتِ دیواری بود که همیشه سه دقیقه عقب میزد. آرنه میگفت: «این سه دقیقه مالِ کسانیست که دیر میرسند و بهموقع میخواهند خداحافظی کنند.» ما به شوخی میگفتیم اگر روزی لازم شد، آن سه دقیقه را قرض میگیریم. اما آن روز عصر، وقتی کافه خلوت شد و رادیو صدایش را کم کرد، من در دل از آینده سه دقیقهٔ دیگری خواستم: سه دقیقهٔ بدونِ تصمیم، سه دقیقهٔ بدونِ واژههای رسمی، سه دقیقهٔ فقط گوش دادن به نفسهای کسی که ممکن است برود.
یوناس دستی به موهای خیسش کشید و انگشتهایش کمی لرزید. گفت: «اگر رفتم، مینویسم. نه ایمیل—ما هنوز به اینترنت باور نداریم—نامه. نامههایی که لبههاشان نرم میشود و بوی هوا را میگیرند.» گفتم: «و کاستها؟» گفت: «کاستها هم میآیند. با صدای بادهایی که اسم ندارند.» بعد جملهای گفت که میان قندها و بخارها معلق ماند: «لئا… اگر نیامدم—اگر نامه دیر رسید—تو ادامه بده. نقشه را کامل کن.» سعی کردم از روی میزِ کوچکِ ما، تا آن سوی رخدادهای نیامده، پلی بزنم. اما آینده مثل دریای مه گرفته، کوتاهتر از آن بود که بشود از اینجا ساحلِ آنسوتر را دید.
شب که شد، کافه از نفس افتاد. فقط ما مانده بودیم و صدای باران که به سقف میخورد و از راههای پنهان پایین میآمد. آرنه صندلیها را واژگون روی میزها گذاشت و گفت: «یک فنجانِ آخر هم برای شاعرها.» ما قبول کردیم. در فنجانِ آخر، قهوه تلختر بود. شاید بهخاطر نورِ کم، شاید بهخاطر حرفهایی که گفته نشده بود. یوناس گفت: «گاهی فکر میکنم امید، یک مهندسیِ صداست. باید بدانی کجا فرکانسها را کم و زیاد کنی تا چیزی که دوست داری از دلِ نویز بیرون بیاید.» گفتم: «و عشق؟» مکث کرد. گفت: «عشق… شاید همان لحظهایست که دست را روی پیچِ ولوم میگذاری و نمیدانی باید کم کنی یا زیاد. دستت میماند روی پیچ، و همهٔ بدنْ گوش میشود.»
آن شب، وقتی جدا شدیم، باران ریز و مداوم بود. من تا خانه همهٔ صداهایی را که در «شمالی» شنیده بودم، با خود آوردم: صدای قاشقها، بخار، ساعتِ عقبمانده، و کلماتِ آهستهٔ یوناس. درِ خانه که باز شد، مادرم با شالِ ضخیمِ خاکستری از آشپزخانه بیرون آمد. گفت: «بارونی؟» گفتم: «همهجا همین است.» خندید و گفت: «خوب است. باران، چیزها را به شکلِ درستشان برمیگرداند.» من نمیدانستم شکلِ درستِ چیزها چیست، اما میدانستم اگر روزی قرار باشد چیزی را گم کنم، صدایش را ضبط میکنم تا راهِ برگشت را پیدا کند.
آن شب، کاستِ «برای روزهای بیباران» را در واکمن گذاشتم. هدفونها را که روی گوشم نشاند، ناگهان اتاق پُر شد از ضربههای ریزِ قطره روی کاغذ، روی سبدِ نان، روی پوستِ دست. انگار کسی آرام به در میزد و میگفت: «هستم، حتی اگر مرا نبینی.» چشمهایم را بستم و در دل گفتم: «اگر برود، این صداها میمانند. اگر نرود، همین صداها راهِ دیدار را کوتاه میکنند.»
صبحِ فردا، به «شمالی» برگشتم. یوناس هنوز نیامده بود. روی میزِ ما، آرنه یک کارتپستال گذاشته بود؛ عکسی از فانوسِ دریایی در هوای مهآلود، با دستهٔ مرغانِ دریایی که مثل یادداشتهای سفید در حاشیهٔ آسمان نوشته شده بودند. پشتِ کارت با خودکارِ نازک نوشته بود: «نور همیشه از جایی میتابد که فکرش را نمیکنی.» و پایینتر، با دستخطی که میشناختم: «ساعتِ هشت میرسم. امروز به پلِ آهنی فکر کنیم.»
پلِ آهنی. همان پلی که از کودکی برایم چیزی از حاشیهٔ قصهها داشت؛ جایی که باد، نامها را از دهانها میربود و روی آب میپاشید. فکرِ آنجا مثل سنگی کوچک در جیبِ بارانیام نشست. سرم را به شیشهٔ مهگرفته تکیه دادم، انگشت اشارهام را روی بخار کشیدم و بیآنکه بفهمم چرا، یک واژه نوشتم: «امروز.»
یوناس آمد. بارانیِ طوسیاش هنوز خیس بود. نشست، میکروفون را روشن کرد و گفت: «امروز، نقشِ پل را در نقشه پیدا میکنیم.» من سر تکان دادم. اما در جایی در عمق، میدانستم که پل فقط یک نقطهٔ دیگر بر کاغذ نیست؛ پلیست که از روزهای حاضرِ ما به چیزی در آینده میرسد—به شنبهای که شاید از راه برسد و شاید نه.
وقتی از «شمالی» بیرون زدیم، باران تازه جان گرفته بود. خیابانها نفسهایشان را در دهان نگه داشته بودند. یوناس با کفِ دست به هوا اشاره کرد: «این یکی از آن بارانهاست که میگوید عجله نکن.» ما آهسته راه رفتیم. من به صدای کفشها گوش دادم که بر سنگها میخورد، و به صدای ریزِ دانهها که به یقهٔ بارانیام نق میزد. در دل گفتم: «اگر امید، نامِ بارانیست که راهِ خانه را بلد است، پس عشق شاید همان کسیست که زیرِ همین باران، در سمتِ دیگرِ پل منتظر میماند—بیآنکه مطمئن باشد کسی خواهد آمد.»
آن روز، تا عصر، فقط حرفِ پل زدیم و هنوز نرفته بودیم. برای رفتن، شنبه را گذاشتیم. شنبهای که از همین حالا، در ذهنم مثل یک چراغِ کوچک در مه میسوخت. یوناس گفت: «شنبه زیرِ پلِ آهنی، ساعتِ هفتِ عصر. حتی اگر باران، حتی اگر باد.» من خندیدم و گفتم: «و اگر هیچکدام نبود؟» گفت: «آن وقت، خودِ نبودن را ضبط میکنیم.»
وقتی جدا شدیم، من به خانه برگشتم و روی میزِ کنارِ رادیو، کارتِ فانوس دریایی را گذاشتم. قلم را برداشتم و زیرِ جملهٔ نور، یک جملهٔ دیگر نوشتم: «بعضی قرارها مثل صداها هستند—نه دیده میشوند، اما از دور میشود باورشان کرد.» بعد به ساعتِ دیواریِ کوچکِ خودمان نگاه کردم. سه دقیقه عقب نبود. فکر کردم شاید «شمالی» آن سه دقیقه را برایمان نگه داشته؛ برای شنبه، برای پل، برای قرارِ زیرِ باران.
از شیشه به بیرون نگاه کردم. شهر باز هم حرف میزد. باران حرف میزد. و من، لئا، با گوشهایی که هر روز تازهتر میشدند، آن گفتوگو را در دفترِ سفیدم ثبت کردم: «امید، هنوز تمرین میکند. عشق، هنوز پیشنویس است. شنبه، هنوز نیامده—اما صدایش را میشنوم.»
فصل سوم: نامههای نمکشیده
صبحی رسید که باران مثل زخمی تازه، بیوقفه میبارید. پنجرهٔ اتاقم دیگر شیشه نبود؛ پردهای از آب بود که هر چه پشتش بود، تار و نامعلوم مینمود. مادرم با همان شال خاکستریِ همیشگیاش فنجانی چای آورد و گفت: «امروز را تو بساز.» این جملهاش همیشه شبیه وردی قدیمی بود، اما آن روز وقتی شنیدمش، حس کردم معنی دیگری دارد—انگار بگوید: «امروز چیزی عوض میشود.»
یوناس همان صبح به دیدنم آمد. بارانی طوسیاش از شانه تا پایین خیس بود و موهای قهوهایاش مثل شاخههای خیس درخت به پیشانیاش چسبیده بود. دستش پاکتی داشت که انگار در راه بارها زمین خورده و نم کشیده بود. نشست روی صندلی کنار پنجره و با مکثی طولانی گفت: «لئا… نامهٔ رسمی آمد. تا دو هفتهٔ دیگر باید به ایستگاه ساحلی منتقل شوم. فقط برای زمستان. قول دادهاند بعدش برگردم.»
کلمهها، مثل قطرههایی که از پشت شیشه پایین میلغزند، به آهستگی در دل من نشستند. خواستم چیزی بگویم، اما زبانم به سقف دهانم چسبیده بود. فقط توانستم بپرسم: «و نقشهٔ باران؟»
لبخند کمرنگی زد. «نقشه ادامه دارد. اما تو باید کمک کنی کامل شود. اگر… اگر من نباشم، گوشهای تو جای گوشهای من خواهند بود.»
دستم را داخل جیب بارانیام بردم و به نوک انگشتهایم گفتم آرام بمانند. او از کیفش یک نوار کاست بیرون آورد. شفاف، با برچسبی که رویش نوشته بود: «شبِ پنجرهٔ یوناس». گفت: «این صدای باران پشت پنجرهٔ اتاقم است. وقتی رفتم، این را گوش کن. صداییست که همیشه برایم خانه بوده.»
کاست را گرفتم. انگار چیزی بیشتر از پلاستیک و نوار مغناطیسی باشد؛ انگار تکهای از خودش را به من سپرده باشد. با لبخند تلخی گفتم: «پس من هم باید چیزی برایت بفرستم.» دفترم را باز کردم. شعری را که شب پیش نوشته بودم آهسته خواندم:
«اگر باران بایستد
امید در جیبِ ما میماند
مثل کبریتی که هنوز جرقه نزده است.»
یوناس ضبطش را روشن کرد و شعر را گرفت. گفت: «این را با خودم میبرم. در شبی که سکوت مرا خفه کند، میگذارم گوش کنم و یادت بیاید که امید هنوز هست.»
دو هفتهٔ بعد، روز رفتن رسید. ایستگاه قطار در مهِ سفید غرق بود. سقف قدیمیاش زیر ضربههای باران مثل طبل صبور میلرزید. یوناس کنار چمدان کوچک قهوهایاش ایستاد. من دستم را روی جیب بارانیام گذاشته بودم، جایی که کاست را پنهان کرده بودم. او گفت: «زمستان که تمام شود، یا برمیگردم، یا تو میآیی. نمیدانم. اما هر چه شود، صداها ما را پیدا میکنند.»
قطار آمد. دود غلیظش مثل سایهای سیاه از میان باران گذشت. یوناس دستش را روی دست من گذاشت. داغیِ کوتاهش از پوست گذشت و بعد صدای سوت قطار همهچیز را برید. او سوار شد. من ماندم. صدای چرخها و ضربههای فلزی، امید و ترس را یکجا بردند.
آن شب، اولین نامهاش رسید. روی پاکت نوشته بود: «به دستهای خیس لئا». داخل، کاغذی بود با لکههای نم. نوشته بود:
«اینجا باران خشنتر است. مثل کسی که بخواهد دیوار بشکند. شبها کنار فانوس دریایی میایستم و ضبط میکنم. وقتی گوش میدهم، حس میکنم انگار خودم را نمیشناسم. اما بعد یاد صدای تو میافتم که شعر خواندی، و دوباره میدانم کجا هستم.»
نامه را بارها خواندم. بوی نمک و باد داشت. کنارش نشستم و کاستِ «شبِ پنجرهٔ یوناس» را در واکمن گذاشتم. صدای باران روی شیشهٔ او اتاقم را پر کرد. دانهها آرام بودند، اما پشتشان نگرانی موج میزد. همان شب شعری نوشتم:
«نامهها مثل برگهای خیساند
لرزیده، اما زنده
تا دستت بهشان برسد.»
روزها گذشت. هر چند روز یکبار نامهای دیگر میرسید. گاهی فقط چند خط کوتاه بود:
«امشب باران مثل کوبهٔ طبل بود.»
یا: «سکوت فانوس دریایی ترسناکتر از صدای طوفان است.»
گاهی هم کاستی همراهش بود. روی یکی نوشته بود: «باران فانوس دریایی.» وقتی گوش کردم، صدای قطرههایی آمد که به شیشهٔ ضخیم فانوس میکوبیدند و در دوردست، غرش دریا جواب میداد. آنقدر نزدیک بود که حس کردم اگر دستم را دراز کنم، انگشتهایم نمِ موجها را لمس میکنند.
من هم نامه نوشتم. روی کاغذهای ساده با خودکار آبی، شعرهای کوتاه مینوشتم و گاهی یک برگ گل خشک یا تکهای از روزنامهٔ خیس لای آن میگذاشتم. یکبار نوشتم: «امید را مثل سنگریزه در جیبم نگه داشتهام. اگر آمدی، آن را نشان میدهم.»
اما زمستان به نیمه نرسیده بود که خبر دیگری رسید. در نامهای نوشت:
«لئا، بودجهٔ ایستگاه شاید قطع شود. ممکن است ما را به جنوب بفرستند. نمیدانم اگر از اینجا بروم، آیا صداهایم ناقص میماند. میترسم امیدی که ضبط کردهام، نیمهکاره رها شود.»
وقتی خواندم، کلمات مثل خنجری سرد نشستند. همان شب جواب دادم:
«یوناس، بعضی امیدها کامل نمیشوند. اما کامل نشدنشان خودش یک شکل از بودن است. مثل بارانی که قبل از رسیدن به زمین در هوا بخار میشود.»
بعد از آن، چند روز هیچ نامهای نرسید. من هر صبح به صندوق پست محله سر میزدم، انگار که قلبم را داخلش جا گذاشته باشم. مردم با بارانیهای تیره میگذشتند، و من تنها بودم میان انبوه صدای باران.
بالاخره نامهٔ بعدی رسید. نوشته بود:
«لئا، دیشب خوابی دیدم. در خواب، ما روی پل آهنی ایستاده بودیم. باران نرم بود و تو شعری میخواندی. وقتی بیدار شدم، مطمئن شدم هنوز میتوانم امید را بشنوم.»
اشک در چشمم حلقه زد. همان لحظه تصمیم گرفتم نقشهٔ باران را ادامه بدهم. میکروفون کوچک او را برداشتم و به خیابان زدم. اسکله، کوچههای بنبست، حیاط مدرسهٔ قدیمی—هر کجا صدای باران بود، ضبط کردم. اسم گذاشتم: «اسکلهٔ ساعت هشت»، «پنجرهٔ گلی زن آوازخوان»، «کوچهٔ بینام». هر کاست مثل تکهای از وجود او بود که اینجا کنار من مانده.
شبها، مادرم بیآنکه بپرسد، برایم چای میآورد و کنارم مینشست. یک بار گفت: «آدمها میروند. اما عادتها میمانند.» بعد لبخندی زد، لبخندی آرام و خاکستری، انگار خودش هم از سالها پیش منتظر نامهای مانده باشد.
زمستان سختتر شد. اما در دلِ من چیزی روشن مانده بود: نامهها و صداها، پلی بودند میان من و او. پلی که هر قدر باران سنگینتر میبارید، محکمتر میشد.
و من هر شب قبل از خواب در دفترم مینوشتم:
«نامههایم نمکشیدهاند
اما هنوز زندهاند
مثل امیدی که از میان باران عبور میکند.»
فصل چهارم: سکوت میانِ دو باران
بعضی روزها آسمان مثل جلدِ بستهی کتابی میشود که کسی فراموش کرده بازش کند. نه بارانی، نه برفی، نه حتی بادی که بتوان اسمش را صدا زد. شهر، خاموش مینشیند؛ مثل گربهای که گوشهایش را عقب داده و وانمود میکند خواب است. آن روزها من به این فکر میکنم که «سکوت» هم صدا دارد—فقط باید به جای گوش، با پوست شنید.
صبحِ یکی از همان روزها، مادرم پرده را کنار زد و گفت: «باران قهر کرده.» چای را آورد و کنار رادیوی چوبی نشست. گوینده گفت: «پیشبینی بارش به تأخیر افتاد»، و بعد آهنگی پخش شد که انگار از پشتِ شیشههای دوردست میآمد. واکمن را برداشتم و میکروفون کوچکِ یوناس را به دهانِ خانه نزدیک کردم. اول فکر کردم چیزی برای ضبط نیست. بعد فهمیدم سکوت، از هزار صدا ساخته میشود: خسخس بخاریِ قدیمی، زمزمهی ریزِ یخچال، تقتق دلتنگِ لولهها، خشخشِ برگهای که مادرم زیر انگشتها برمیگرداند، و حتی صدای نفسِ خودم که وقتی به خودش گوش میدهد، کمرو میشود. دکمهی ضبط که پایین رفت، فهمیدم «نبودن» هم ثبتشدنیست.
به خیابان زدم. سنگفرشها خشکتر از معمول بودند، اما بوی نمِ دریا هنوز از لابهلای دیوارها سرک میکشید؛ مثل خاطرهای که دیرتر از صاحبش برود. تراموا پیچید و ترمز گرفت؛ صدایش کشیده بود، انگار کسی با ناخن نامی را روی شیشه بنویسد و به نیمه رهایش کند. پیرزنی با چترِ تاخورده از کنارم گذشت و گفت: «سکوتِ امروز سنگین است؛ روی شانه مینشیند.» راست میگفت. من وزنش را حس میکردم.
به «شمالی» رفتم. درش نیمهباز بود، اما زنگِ بالای در خاموش. آرنه روی پیشخوان، رادیو را آهسته تنظیم میکرد و موجها یکییکی بهجای خبر، «برفِ صوتی» میدادند؛ همان هیسِ سفید که یوناس عاشقش بود. آرنه گفت: «بعضی روزها، رادیو هم دلش باران میخواهد و به جایش برف میدهد.» لبخند زد و فنجانی قهوه گذاشت جلوی من. بخار، بیحوصله از دهانهی فنجان بالا رفت و زود فروریخت. میکروفون را نزدیکِ رادیو گرفتم و به هیسِ ممتد گوش دادم؛ دستم را روی پیچِ تُن بردم. هیس، مثل مه، گاهی غلیظتر میشد و گاهی عقب مینشست و یک لحظه، صدای دورِ یک سوتِ کشتی یا خبری نامفهوم از لابهلایش عبور میکرد. با خودم گفتم: «امید شاید همین است: صداهای کوتاهِ راستین، در میانِ نویزِ طولانی.»
آرنه گفت: «ساعتِ دیواریِ کافه سه دقیقه عقب است، یادت هست؟»
گفتم: «چطور فراموش کنم.»
گفت: «امروز این سه دقیقه مالِ سکوت است. بگذار صندلیها پیش از بستن، سه دقیقه با هم پچپچ کنند.» و واقعاً صندلیهای واژگونِ روی میزها صدای چوب بر چوبی داشتند که انگار دل دل میکردند: ببندیم؟ نَبندیم؟
از «شمالی» بیرون که آمدم، به بازارِ ماهی رفتم. در نبودِ باران، صداهای دیگری به سطح میآمدند؛ چاقو که استخوانِ ماهی را میبرید، کفهی ترازو که با تحملِ یک وزنِ تازه، آهِ ریزی میکشید، خندهی کوتاهِ دو مرد که از دور شنیده میشد و زود خاموش میشد. ضبط کردم. روی کاست نوشتم: «بازار، بیباران». کنار اسکله، مرغهای دریایی مثل پاکتهای سفیدِ نامه بر هوا پخش بودند، اما بیحوصله؛ انگار خبر تازهای برای آوردن نداشتند.
به کارگاهِ «تعمیرِ ساعت» رفتم؛ همان که پشتِ شیشهی خاکستریاش نوشته بود: «زمان را آهستهتر نمیکنیم، فقط نگه میداریم.» پیرمردِ ساعتساز—انگشتهایی مثل عقربههای لاغر، چشمهایی که ذرهذره میدید—سرش را از زیرِ ذرهبین بالا آورد. گفتم: «میشود صدای سکوتِ میانِ تیک و تاک را ضبط کنم؟» لبخند زد؛ لبخندی که چروکهای صورتش را به نقشهای از رودخانهها تبدیل کرد. گفت: «سکوتِ میانِ تیک و تاک، همانجاست که زمان نفس میگیرد.» پاندولِ یکی از ساعتها را برای یک لحظه گرفت. تیکتاک ایستاد و چیزی شبیهِ کشآمدنِ نفس در فضا پخش شد؛ نه کامل سکوت، نه صدا—میانهای که زیاد کسی به آن گوش نمیدهد. میکروفون را نزدیک بردم. ثبتش کردم. پیرمرد گفت: «اگر کسی بپرسد سکوت چه شکلی است، این را پخشش کن.»
از آنجا به مدرسهی ابتدایی قدیمی رفتم. حیاط خالی بود، خطهای کُهنهی لیلی هنوز روی زمین. درِ کلاس نیمهباز بود. داخل رفتم. بوی گچِ کهنه، مدادِ تراشخورده و تنفسهای جا مانده. تخته سیاه، سیاه نبود؛ خاکستریِ سرمستِ خاطره بود. گچ را برداشتم و با نوکِ آن روی تخته نوشتم: «امید»، بیآنکه فشار بدهم. صدای خشخشِ ضعیفی برخاست؛ صدای واژهای که میخواست بیصدا بماند و نتوانست. ضبط کردم. روی کاست نوشتم: «کلاس—خشِ امید». وقتی گچ را گذاشتم، حس کردم انگار روزی بچهای همین جا بازی کرده و حالا کلمهی من، با لیلی او همبازی شده است.
نامهها چند روزی دیر رسیدند. هر صبح که صندوق پست را باز میکردم و با کاغذهای تبلیغاتی و قبضها روبهرو میشدم، دلم مثل فنجانی که تهماندهی قهوهاش تلخ شده باشد، میگرفت. شبها کاستها را میشنیدم؛ «فانوس دریایی» را، «بارانِ روی کاغذ روزنامه» را، و «هیسِ رادیو» را. هیس، گرمم میکرد. عجیبیِ ماجرا همین بود: نبودنِ او، با صدای نبودنِ جهان تسلی میشد. برایش نامه نوشتم؛ با خطی که سعی میکرد نلرزد:
«یوناس، امروز سکوت را ضبط کردم. میانِ تیک و تاکها، در کلاسهای خالی، بینِ موجهای رادیو. فکر کردم شاید سکوت، همان اتاقِ انتظار امید است.»
پاکت را بوسیدم و به صندوق سپردم. حس کردم نامهام پشتِ آن درِ فلزی کوچک مینشیند و نفس میگیرد، بعد همراهِ بقیهی نفسها راه میافتد.
یک عصرِ بیباران، کنارِ پلِ آهنی ایستادم—پلی که قرار بود شنبهای برسیم به زیرش. باد نبود، اما پل صدا داشت: خرخرِ دیرسالِ پیچها، زمزمهی خفیفِ آبِ کُند، و گهگاه عبورِ محوِ یک ماشین در دوردست. در سکوت، صدای کفشهای خودم را شنیدم که انگار به من میگفتند: «یادت باشد راه رفتن هم صداست؛ حتی وقتی به جایی نمیرسد.» ضبط کردم. اسم گذاشتم: «پل، بدونِ وعده». شاید خندهدار بود، اما هر چیزی که اسم بگیرد، زندهتر میشود.
شبی که امید داشتم نامه برسد، تلفنِ عمومیِ سرِ کوچه را امتحان کردم. سکه را انداختم و شمارهی ایستگاه را گرفتم. زنگ خورد. زنگِ خیس. انگار دریا خودش شماره را میشمرد. کسی جواب نداد. هیس آمد. آن هیسِ بزرگِ جهانی که همهی صداها اول از آن متولد میشوند. گوشی را نَبریدم. گوش دادم. در هیس، صدایی بسیار دور مثل تقتقِ لنگر یا درِ فلزی شنیده شد. خیال کردم یوناس نفس میکشد همینجا، در همان سفیدیِ بیمرز. با خودم گفتم: «اگر امید را نبینیم، میشود صدایش را شنید؛ اگر صدایش هم نباشد، میشود به هیسش گوش داد.» همانجا، کنارِ تلفن، میکروفون را نزدیکِ گوشی گرفتم و دکمهی ضبط را زدم. روی برچسب نوشتم: «تماس—جواب نداد.»
نامه بالاخره رسید. «لئا، اینجا باد جهت عوض کرده. شبها سردتر است. یکبار تا طلوع کنارِ فانوس نشستم. چیزی در دلِ هیس هست که اسم ندارد، اما اگر گوش بدهی، انگار کسی میگوید: صبر. گاهی فکر میکنم ما صدا جمع نمیکنیم؛ فقط شکلِ دلتنگیمان را قابلِ حمل میکنیم.» خواندم و آرام شدم. یادِ جملهی خودم افتادم: «اتاقِ انتظارِ امید.» جواب دادم: «شکلِ دلتنگیام امروز شبیه گِردیِ یک نانِ تازه است؛ داغ، اما تنها.» عکسی کوچک از لیلیِ حیاطِ مدرسه را هم گذاشتم: چهارخانههای محو، عددهای پاکشده. پشتِ عکس نوشتم: «بیا و دوباره شمارهها را با هم پُر کنیم.»
در سکوتِ روزهای بیباران، آدمها بلندتر به چشم میآمدند. دخترِ ویولنیستِ خیابانی که همیشه در گوشهی خیابانِ مارینا مینواخت، اینبار سازش را در جعبه گذاشته و به قوسِ پلِ آهنی نگاه میکرد. کنارش نشستم. گفت: «وقتی نمیبارد، کمانه روی سیمها خشک میشود.» جعبهی کوچکی از جیبش درآورد: صمغِ کمانه. با لبهی کمانه تماس داد و گفت: «باید دوباره لیز بخورد تا صدا دربیاید.» نمیدانم چرا یادِ خودم افتادم. شاید امید هم گاهی همین صمغِ نامرئی را میخواهد تا روی روزهای خشک لیز بخورد و حرکت کند. از او اجازه گرفتم که صدای کشیدنِ کمانه بر صمغ را ضبط کنم—خشخشِ ظریفی که شبیهِ التیامی کوچک بود.
شبها، مادرم وقتی میدید مینویسم یا ضبط میکنم، چیزی نمیگفت. فقط کنارم مینشست و بافتنیاش را رها میکرد. یکبار وقتی چراغ را خاموش میکرد، گفت: «روزِ رفتنِ پدرت هم باران نبارید. آسمان سفید بود؛ بیحرف. آن روز فهمیدم سکوت هم میتواند بگوید: برو.» چیزی نگفتم. میانِ تاریکی، صدای نفسهایش را شمردم. بعد از سالها فهمیدم سکوتهایی هست که آدمها هرگز ازشان حرف نمیزنند چون هنوز در آنها زندگی میکنند.
دو روز مانده به شنبه، دوباره مه نرم، شهر را گرفت. هوا نه بارانی بود نه خشک؛ مثل کسی که میخواهد چیزی را به یاد بیاورد و نمیتواند. در «شمالی»، آرنه گفت: «امروز بوی باران از دیروز بیشتر است. باران همیشه اول با بو میآید، بعد با صدا.» رادیو را کم کرد. صدای قاشقِ کسی که شکر را هم میزد، بلندتر شد. گفتم: «فکر میکنم شنبه زیرِ پل، حتی اگر نبارد، چیزی برای شنیدن هست.» آرنه با حولهی چهارخانهاش میز را پاک کرد و گفت: «زیرِ پل، همیشه صدای وعدههاست. بعضیشان نگه داشته میشوند، بعضیشان با آب میروند پایین. کافهی من هم سه دقیقه برایت کنار گذاشته؛ لازم شد ببر.» لبخند زدم. سه دقیقهی «شمالی» حالا در جیبِ خیالِ من بود.
آن شب، همهی کاستها را روی میز چیدم: «بازار، بیباران»، «کلاس—خشِ امید»، «تماس—جواب نداد»، «ساعتِ بیپاندول»، «کمانه و صمغ». به خودم گفتم: «یوناس اگر برگردد، باید بداند که در نبودنِ باران، ما امید را از کجا پیدا کردهایم.» وسطِ کاستها، نقشهی صداهای امید را گذاشتم—همان که در پاکتِ زرد رسیده بود. با مداد چند نقطهی تازه اضافه کردم و یک خطِ کمرنگ بین «شمالی» و «پلِ آهنی» کشیدم. خطی که شبیهِ رگهی باریکِ آب بود؛ اگر خوب نگاه نمیکردی، نمیدیدیاش.
ساعت را نگاه کردم. سه دقیقه به نیمهشب. پنجره را باز کردم. بوی دریا آمد؛ عمیق، نقرهای، و سرد. انگشتهایم را از قابِ چوبیِ پنجره آویزان کردم و به تاریکی گوش دادم. در دل گفتم: «یوناس، اگر شنبه بیایی، صدای ما کامل میشود. اگر نیایی، من یاد گرفتهام که سکوت هم صدا دارد، و با همان صدا امید را زنده نگه میدارم.» چشمهایم را بستم. در خواب، هیسِ رادیو تبدیل شد به خشخشِ بارانِ دور؛ آنقدر دور که نتوانی بفهمی نزدیک میشود یا دورتر میرود.
صبح، هنوز تصمیم نگرفته بود که باران باشد یا نباشد. ابرها مثل ملحفههای نمدار بر آسمان پهن بودند. کفشهایم را پوشیدم و به خودم گفتم: «شنبه، زیرِ پل، ساعت هفت. حتی اگر هیچچیز نبارد.» میکروفون را برداشتم، کاستِ تازهای گذاشتم و روی برچسبش—با خودکاری که کمی لیز روی کاغذ میلغزید—نوشتم: «میانِ دو باران». حس کردم همین اسم، امیدیست که از گلو بالا میآید و هنوز واژه نشده، اما نبض دارد.
نزدیک ظهر، اولین قطره افتاد. نه آنقدر بلند که بشنوم؛ فقط حس کردم روی پوستِ دستم چیزی آرام نشست—سلامی کوتاه از آینده. سرم را بالا گرفتم. آسمان هنوز محتاط بود. لبخند زدم. هرچه باشد، من گوشهای تازهای داشتم؛ و شنبه، هرطور که میآمد، صدایش را میشنیدم.
فصل پنجم: پل آهنی
شنبه رسید. از صبح هوا مثل نامهای بود که کسی روی میز جا گذاشته باشد؛ هنوز باز نشده، اما بویش همهجا را پر کرده بود. ابرها روی شهر سنگینی میکردند، خاکستری و پر از چیزی که معلوم نبود باران است یا سکوت. من از همان صبح به ساعت نگاه میکردم؛ انگار عقربهها با من شوخی داشتند و هر بار که پلک میزدم، کمی عقبتر میرفتند.
مادرم، بیآنکه از قراری خبر داشته باشد، گفت: «امروز را دستکم نگیر. بعضی شنبهها تا آخر عمر میمانند.» چای ریخت و شالش را محکمتر دور گردنش پیچید. به او لبخند زدم و چیزی نگفتم. اما در دل، کلماتش مثل پیشگویی نشستند.
از خانه بیرون زدم. کفشها روی سنگفرش صدایی داشتند شبیه به تیکتاکِ پنهانِ ساعت. میکروفون را در جیب گذاشتم، واکمن را روشن کردم. در گوشم صدای کاستِ «میان دو باران» پخش میشد: سکوتهای ضبطشده، خشخشِ گچ روی تخته، تقتق تلفن بیپاسخ. با هر قدم حس میکردم دارم وارد قطعهای تازه میشوم، قطعهای که هنوز نامی نداشت.
وقتی به «شمالی» رسیدم، آرنه داشت صندلیها را مرتب میکرد. چشمک زد و گفت: «سه دقیقهات هنوز پیش منه. یادت نره.» یک فنجان قهوهی سیاه برایم ریخت و گفت: «باران امروز لجوج شده. میآد، اما دیر.» بخار قهوه مثل روحی کمحوصله بالا رفت. من نتوانستم بنوشم؛ فقط به ساعتِ سه دقیقه عقبماندهی کافه نگاه کردم. فکر کردم شاید همین سه دقیقه فاصلهی میان دیدن و ندیدن باشد.
کمی زودتر راه افتادم. خیابانها خلوت بودند. مغازهها یکییکی چراغها را خاموش میکردند. نزدیک پل، بوی آهن زنگزده و آب مانده در هوا پیچیده بود. مه روی رودخانه خوابیده بود و پل مثل استخوانی قدیمی میان مه ایستاده بود.
ساعت شش و نیم بود. زیر پل رفتم. صدای آبِ کُند و خرخر پیچهای قدیمی، مثل ارکستری خاموش، در هوا میپیچید. میکروفون را روشن کردم. صدای خودم را شنیدم که میگفت: «من اینجا هستم.» بعد سکوت. فقط نفسهایم.
ساعت هفت شد. باران هنوز نیامده بود. مه غلیظتر شد. صدای کفشهایی از دور آمد. قلبم به شدت کوبید. در مه، سایهای شکل گرفت؛ قامت مردی با بارانی طوسی. یک لحظه فکر کردم چشمهایم مرا بازی میدهند. سایه نزدیکتر شد. صدای قدمهایش روی فلز پل انعکاس پیدا کرد. دستها در جیب. موهای قهوهای که نور چراغ خیابان خیسشان کرده بود.
قلبم فریاد زد: «یوناس!» اما دهانم بسته ماند. سایه چند قدمی جلو آمد. مکث کرد. مه میان ما ایستاد. لبخندی کمرنگ روی لبهایش نشست. خواست چیزی بگوید. صدایش در میان غرش دوردست قطار محو شد. فقط یک واژه شنیدم: «لئا…»
قطرهای افتاد. بعد قطرهی دیگر. باران آرام شروع شد؛ انگار بخواهد صحنه را مُهر کند. دستم را در جیب بردم و کاستِ «شبِ پنجرهی یوناس» را لمس کردم. خواستم قدم بردارم، اما پاهایم یخ کرده بود.
نور چراغها در مه پیچید. سایه کمی عقب رفت. صدای باران بلندتر شد. چشمهایم را بستم، و وقتی باز کردم، مه غلیظتر بود. سایه دیگر نبود. تنها صدای باران روی فلز بود. میکروفون هنوز روشن بود.
روی برچسب کاست نوشتم: «پل آهنی—شنبهی وعده.»
وقتی به خانه برگشتم، مادرم خواب بود. چراغ رادیو هنوز روشن بود و هیس ملایمی در فضا میپیچید. نشستم کنار میز، کاست تازه را گذاشتم و گوش دادم. صدای باران روی آهن، صدای قدمها، و آن واژهی نصفه: «لئا…» گوش دادم، بارها. هر بار، امید مثل قطرهای تازه در دلم میچکید—اما بلافاصله در شک فرو میرفت.
آن شب در دفترم نوشتم:
«دیدار یا خیال؟
باران یا مه؟
عشق یا پژواک؟
پاسخش را فقط پل میداند.»
فصل ششم: پخش عمومی
صبحی رسید که شهر بوی تازهای داشت؛ نه بوی نان داغ، نه بوی نمک دریا—بوی برقی که انگار در هوا ذخیره شده باشد. رادیو، از همان اول روز هیجان عجیبی داشت. مجری با صدایی که انگار از پشت لبخندی بزرگ بیرون میآمد گفت:
«امشب در برنامهی شنیداری محلی، صدای بارانِ شهر پخش خواهد شد. مجموعهای که به پیشنهاد یکی از شهروندان جمعآوری شده است.»
من واکمن را روی میز گذاشتم و خشکم زد. “یکی از شهروندان”… در دلم دانستم چه کسی. یوناس. لابد او نامهای نوشته، شاید از ایستگاه یا فانوس دریایی. انگار همهی کاستها، همهی قدمهایم در کوچهها و پلها، حالا قرار بود از رادیو شنیده شوند.
تمام روز به این فکر بودم. به کافهی «شمالی» رفتم. آرنه پشت پیشخوان ایستاده بود و داشت شیشهها را تمیز میکرد. وقتی وارد شدم، بیمقدمه گفت: «شنیدی؟ امشب صداهای باران رو پخش میکنن. شرط میبندم بخشی ازش کارت توئه.»
گفتم: «از کجا فهمیدی؟»
خندید. «لئا، این شهر خیلی کوچیکه. بارون حتی اگر زمزمه کنه، همه میشنون.»
چند نفر دیگر هم در کافه بودند. پیرزنی که همیشه با چتر سبز میآمد گفت: «کاش صدای بارانِ روی سنگ قبرِ همسرم هم ضبط شده باشه. اون صدا هر بار منو به سالهای دور میبره.»
دختری جوان، همان ویولنیستِ خیابان مارینا، گفت: «من یکبار دیدم تو ضبط میکنی. امیدوارم صدای سیمهای خیسم هم توی برنامه باشه.»
ناگهان احساس کردم نقشهی بارانی که تا حالا فقط بین من و یوناس راز بود، دارد عمومی میشود. هم خوشحال بودم، هم دلتنگ.
شب شد. مادرم سفره را جمع کرد و رادیوی چوبی قدیمی را وسط اتاق گذاشت. چراغش مثل چشم کوچکی در تاریکی روشن بود. نشستیم. من دستهایم را روی زانو گذاشتم. قلبم تند میزد.
مجری گفت: «امشب به جای موسیقیهای همیشگی، شما را به قدم زدن در خیابانهای خیس شهرمان میبریم. صداهایی که یادآور امیدند.»
اولین قطعه پخش شد: «اسکله، ساعت هشت صبح». صدای موج، قلابهای فلزی، و ضربهی باران بر چوب. صدایی بود که خودم گرفته بودم. نفسم بند آمد. مادرم آه کشید و گفت: «این بوی کارِ صبحهای پدرت را دارد.»
بعد قطعهی بعدی آمد: «بازار، بیباران». صدای چاقوی ماهیفروش، ترازوی سنگین، و سکوتِ نیمهخالی. بعد «کلاس—خشِ امید»، صدای گچ روی تختهی سیاه. مادرم لبخند زد. «این همون مدرسهی بچگیته، نه؟»
سر تکان دادم.
قطعهی چهارم، چیزی بود که خودم هیچوقت برای رادیو نفرستاده بودم: «فانوس دریایی». همان کاستی که یوناس از ایستگاه فرستاده بود. صدای بارانِ محکم بر شیشه، و غرشِ موجهای دور. در اتاق، همهچیز ایستاد. من انگار در همان فانوس دریایی بودم، کنار او. صدای دریا از بلندگوی کوچک رادیو بیرون میریخت و قلبم را میلرزاند.
مجری گفت: «فرستندهی این صدا، نامهای هم نوشته بود. نوشته: “امید، فانوسیست که حتی اگر در باران دیده نشود، صدایش راه را روشن میکند.”»
اشک در چشمم حلقه زد. میدانستم آن جمله دستخط یوناس است.
برنامه ادامه یافت. «کوچهی بینام»، «پنجرهی گلدار زن آوازخوان»، «تماس—جواب نداد». هر کدام مثل بخشی از وجودم بود که حالا دیگر مخفی نبود. شنوندگان با تلفن تماس میگرفتند. یکی گفت: «صدای کوچهی بینام منو یاد جوانیهام انداخت.» دیگری گفت: «کاش همیشه چنین برنامهای باشه؛ باران خودش موسیقیه.»
مادرم آرام گفت: «میبینی، دخترم؟ امید فقط مالِ تو و اون پسر نیست. همه سهم دارن.»
به چشمانش نگاه کردم. انگار حرفی بیشتر در دل داشت، اما نگفت.
برنامه به پایان نزدیک شد. آخرین قطعه همان بود که زیر پل ضبط کرده بودم: صدای قدمها، باران بر آهن، و آن واژهی نصفه: «لئا…». وقتی پخش شد، انگار دنیا لحظهای مکث کرد. هیچکس چیزی نگفت. حتی مجری چند ثانیه ساکت ماند. بعد گفت: «گاهی یک اسم، تمام باران را معنی میکند.»
برنامه تمام شد. رادیو دوباره به خبرهای روز برگشت، اما برای من جهان دیگر همان نبود. صداهایی که تا دیروز رازِ من و یوناس بودند، حالا بخشی از حافظهی جمعی شهر شده بودند.
آن شب وقتی به اتاقم رفتم، روی کاغذ نوشتم:
«امشب، صداهایمان را به همه بخشیدیم.
اما هنوز، صدای تو برای من
نامهایست که فقط من بازش میکنم.»
کاستها را یکییکی کنار هم چیدم. چراغ را خاموش کردم. صدای باران آرام پشت پنجره میبارید—نه محکم، نه خسته؛ شبیه کسی که میخواهد بگوید: «ادامه بده.»
فصل هفتم: پاکت زرد
صبحی سرد، وقتی هنوز بخار نفسها روی شیشه مینشست، پستچی محله پاکتی زرد به دستم داد. لبخندی کوتاه زد و گفت: «این یکی عجله داشت. انگار خودش راه رو پیدا کرده.» پاکت خیس بود؛ کنارههایش مثل برگهای پاییزی نم کشیده بود. رویش با دستخطی آشنا نوشته بود: «اگر باران سنگین شد، بازش کن.»
چند لحظه فقط نگاهش کردم. انگار قلبم درون همان پاکت بود. به اتاق رفتم و پاکت را روی میز گذاشتم. اما بازش نکردم. تا عصر، شهر هوایی مردد داشت. آسمان تیره بود، اما هیچ قطرهای نمیافتاد. من بیقرار قدم میزدم، هر چند دقیقه به پنجره نگاه میکردم.
غروب شد. ناگهان آسمان گشود. باران بیوقفه فرو ریخت، چنان که خیابانها در یک چشم به هم زدن به رودخانههای باریک بدل شدند. آنوقت پاکت را برداشتم. با انگشتانی لرزان بازش کردم.
داخلش نقشهای بود. با مدادی نرم و خطوطی پر از تردید کشیده شده بود: «نقشهی صداهای امید». هر نقطه از شهر با علامتی کوچک مشخص شده بود—اسکله، بازار، مدرسه، کافهی شمالی، پل آهنی. کنارشان توضیحاتی کوتاه نوشته بود: «اینجا امید میخندد»، «اینجا امید آه میکشد»، «اینجا امید صبر میکند». در گوشهی نقشه، جملهای بود با حروفی ریز: «مسیر برگشت، همیشه از لابهلای همین نقطهها میگذرد.»
چشمهایم پر از اشک شد. حس کردم نقشه تنها کاغذ نیست؛ قلبیست که برایم ضربان میفرستد.
تصمیم گرفتم همهی آن نقاط را دوباره طی کنم—اما اینبار تنها، و با گوشهایی تازه.
اول به اسکله رفتم. شب بود و چراغهای نارنجی در آب منعکس شده بودند. باران محکم میبارید. کارگران طنابها را جمع میکردند. صدای باران روی چوب و فلز میکوبید، و صدای کشتیهای دوردست مثل غرش حیوانات خسته بود. ضبط کردم. اسم گذاشتم: «اسکله، امیدِ بازگشت.»
بعد به بازار رفتم. بساطها جمع شده بود. تنها صدای باران بر سایهبانهای خالی مانده بود. باران روی پارچهی کهنهی سایبان، ریتمی میزد که شبیه به قلبی آرام بود. ضبط کردم. اسم گذاشتم: «بازار، امیدِ صبر.»
به مدرسه رفتم. حیاط خیس و خطهای لیلی نصفه محو شده بودند. در کلاس بسته بود، اما باران از پنجره به داخل میچکید و روی نیمکتها ضربه میزد. انگار بچههایی نامرئی هنوز بازی میکردند. ضبط کردم. اسم گذاشتم: «مدرسه، امیدِ بازی.»
در کافهی شمالی، آرنه هنوز بیدار بود. وقتی مرا دید، گفت: «میدانستم میآیی. باران امشب به کسی پناه نمیدهد.» یک فنجان قهوه برایم ریخت. صدای بخار، بارانِ بیرون را همراهی میکرد. ضبط کردم. اسم گذاشتم: «شمالی، امیدِ گرم.» آرنه لبخند زد و گفت: «بفرست برایش. صداها زودتر از آدمها میرسند.»
آخرین نقطه پل آهنی بود. زیر باران ایستادم. صدای قطرهها بر فلز و آب، موسیقیای بود که میتوانست هم آغاز باشد، هم پایان. گوشی میکروفون را نزدیک بردم. ناگهان به یاد شنبهی وعده افتادم. همان سایه، همان واژهی نصفه. قلبم دوباره لرزید. ضبط کردم. اسم گذاشتم: «پل آهنی، امیدِ نیمهتمام.»
وقتی به خانه برگشتم، همهی کاستها را کنار نقشه گذاشتم. باران هنوز میبارید. مادرم از آشپزخانه آمد و پرسید: «باز هم ضبط کردی؟»
گفتم: «امشب همهچیز باید ثبت میشد.»
او دستش را روی شانهام گذاشت و گفت: «بعضی چیزها را فقط باید زندگی کرد، نه ضبط.» اما در چشمانش نوری بود که میگفت خودش هم از داشتنِ چنین صداهایی آرام میشود.
آن شب، روی کاغذ نوشتم:
«امید، مثل خطی روی نقشه است؛
گاهی پررنگ، گاهی محو.
اما هیچوقت گم نمیشود.»
فصل هشتم: شنبهی وعده
شنبه دوباره آمد، اما این بار فرق داشت. از صبح، آسمان مثل چهرهای خسته بود که سعی میکند لبخند بزند. نور خاکستری، شهر را غرق کرده بود و باران هنوز تصمیم نگرفته بود ببارد یا نه. من از همان لحظهی بیدار شدن، حس کردم که روز، در انتظار چیزی نفس میکشد.
مادرم وقتی دید آماده میشوم، پرسید: «کجا میروی؟»
لبخند زدم و گفتم: «به دیدار باران.»
جوابی نداد. فقط شالش را مرتب کرد و زیر لب گفت: «بعضی وعدهها از جنس دعا هستند. دیر یا زود شنیده میشوند.»
راه افتادم. میکروفون در جیبم بود، کاستِ تازه هم آماده. کفشهایم روی سنگفرش صدای آرامی داشتند؛ نه تند، نه خسته. در کافهی شمالی توقف کوتاهی کردم. آرنه گفت: «سه دقیقهات هنوز پیش منه. لازم شد بردار.» فنجان قهوهام را نیمهکاره رها کردم و رفتم.
وقتی به پل آهنی رسیدم، ساعت نزدیک هفت بود. مه روی رودخانه مثل پتویی ضخیم خوابیده بود. چراغهای زردِ خیابان به سختی از میانش عبور میکردند. زیر پل ایستادم. باران هنوز نیامده بود. فقط صدای آبِ کُند بود و نفسهای سنگین خودم.
ساعت هفت شد. قلبم مثل طبل میکوبید. سکوتی کشدار همهچیز را در بر گرفته بود. ناگهان صدای قدمهایی آمد. در مه، سایهای شکل گرفت. همان قامت، همان بارانی طوسی. نزدیکتر شد. صدای کفشهایش روی فلز، همان صدایی بود که بارها در ذهنم تکرار کرده بودم.
«یوناس؟» واژه در گلویم ماند.
او چند قدم جلوتر آمد. مکث کرد. مه میان ما ایستاده بود. صدای دوردست قطار، لرزید و خاموش شد. سایه لبخند زد. صدایش، نیمهمحوشده در مه و آب، نام مرا صدا زد: «لئا…»
قطرهای باران افتاد. بعد قطرهی دیگر. باران بالاخره تصمیم گرفت. آرام، اما پیوسته. صدای قطرهها بر فلز پل پیچید. من دست در جیب بردم، کاستِ «شب پنجرهی یوناس» را لمس کردم. خواستم قدم بردارم، اما پاهایم سست شدند.
سایه دستش را بلند کرد؛ انگار میخواست چیزی بگوید یا لمس کند. اما مه غلیظتر شد. باران تندتر. چراغ خیابان چشمک زد. لحظهای بعد، سایه محو شد. فقط باران ماند.
میکروفون هنوز روشن بود. صدای باران، صدای قدمها، و سکوت. روی برچسب کاست نوشتم: «شنبهی وعده—پل آهنی.»
وقتی به خانه برگشتم، مادرم هنوز بیدار بود. پرسید: «دیدیاش؟»
به پنجره نگاه کردم. باران با شیشهها بازی میکرد. گفتم: «شاید. یا شاید فقط صدا بود.»
او چیزی نگفت. فقط چراغ رادیو را روشن کرد. هیسِ سفید پخش شد. آرام گفت: «گاهی آدم باید به همین صداها تکیه کند.»
آن شب در دفترم نوشتم:
«او آمد، یا مه خیال ساخت؟
باران شاهد بود، اما جواب نداد.
عشق، شاید همان لحظهایست
که نمیدانی دیدی یا شنیدی.»
فصل نهم: پسلرزهها
یکشنبه صبح، شهر مثل کسی بود که شب سختی را گذرانده و حالا سعی میکند با سکوت خودش را آرام کند. باران قطع شده بود، اما همهچیز هنوز خیس بود. سنگفرشها برق میزدند و بوی خاک نمخورده از پنجره میآمد.
وقتی بیدار شدم، مادرم نامهای روی میز گذاشته بود. گفت: «پستچی گفت همین امروز صبح رسید. عجیب است، باران هنوز رویش تازه است.» پاکت را برداشتم. زرد بود، با لکههایی شبیه قطرههای اشک. با دست لرزان بازش کردم.
داخلش یک برگ کاغذ بود. دستخط یوناس. نوشته بود:
«لئا،
اگر شنبه باران آمد، بدان که من هم آمدهام. اگر فقط صدا بود، باز هم بدان که من نزدیک بودم. بعضی دیدارها فقط نیمه اتفاق میافتند، چون نیمهشان را باید با امید پر کرد.
پ.ن: نقشه را ادامه بده. حتی اگر مرا نبینی، صداها راه برگشت مرا بلدند.»
کاغذ را بارها خواندم. هر بار حس کردم جملهها از نو نوشته میشوند، مثل بارانی که هرگز یکسان نمیبارد.
آن روز به کافهی شمالی رفتم. آرنه با لبخندی گفت: «سه دقیقهات را استفاده کردی؟»
جواب دادم: «نمیدانم.»
او سری تکان داد. «همین که نمیدانی، یعنی هنوز امید زنده است.»
کافه شلوغتر از همیشه بود. مردم دربارهی برنامهی رادیو حرف میزدند. یکی میگفت: «صدای اسکله منو برد به جوانی.» دیگری میگفت: «صدای کلاس، مرا به اولین روز درس خوندنم برد.» شنیدن اینها به من آرامش داد. فهمیدم کار ما فقط مالِ خودمان نبود؛ صداها به دیگران هم امید داده بودند.
عصر به پل آهنی برگشتم. مه کمتر بود. باران هم نبود. فقط رد قطرهها روی فلز مانده بود. ضبط را روشن کردم. سکوتِ بعد از باران را گرفتم. روی برچسب نوشتم: «پسلرزهی شنبه». حس کردم هر قطرهای که افتاده، حالا در خاطرهی پل زندگی میکند.
شب، مادرم کنارم نشست. گفت: «یادت هست وقتی بچه بودی، همیشه میگفتی باران صدای خداست؟»
خندیدم. «شاید هنوز هم همینطور فکر میکنم.»
او دستش را روی دستم گذاشت. «پس بگذار این صدا تو را تنها نگذارد.»
بعد از آن روز، زندگیام شکلی تازه گرفت. هر صبح، میکروفون را برمیداشتم و به دنبال صداهای کوچک میرفتم: چکهی شیرِ کهنهی آشپزخانهی مدرسه، خشخش لباسهای خیس روی بند، یا حتی صدای خندهی بچهها که با باران قاطی میشد. هر کدام را ضبط میکردم و روی کاستها نام میگذاشتم.
یک بار در ایستگاه تلفن عمومی، کاستی را پخش کردم. همان «لئا…» نصفه از زیر پل. صدایم لرزید. اما این بار ترسی نداشتم. حس کردم حتی نیمهدیدار هم میتواند امید بسازد.
نامههای یوناس هنوز میآمدند. کوتاهتر از قبل، اما عمیقتر. در یکی نوشته بود:
«لئا، صداها را شنیدم. انگار فاصله بین ما کوتاه شد. شاید برگردم، شاید هم نه. اما بدان که امید همیشه راهی پیدا میکند.»
جواب دادم:
«یوناس، من یاد گرفتهام با صداها زندگی کنم. حتی اگر سایهها واقعی نباشند، باران همیشه حقیقت را زمزمه میکند.»
شبها کنار رادیو مینشستم و به هیس سفید گوش میدادم. آن هیس دیگر برایم ترسناک نبود؛ شبیه پتویی بود که مرا میپوشاند. در دفترم نوشتم:
«دلتنگی وقتی صدا پیدا میکند، دیگر دشمن نیست. میشود همراه.»
فصل دهم: ضمیمه شنیداری
من حالا جعبهای دارم پر از کاست. هر کدام مثل فصلی از کتابیست که هنوز پایانش نوشته نشده. بعضیها برچسبهای ساده دارند: «اسکله، ساعت هشت»، «کلاس—خش امید»، «تماس—جواب نداد». بعضیها نامهایی شاعرانهتر گرفتهاند: «پل آهنی—شنبهی وعده»، «میان دو باران»، «بازارِ صبر».
شبهایی که باران میبارد، یکی از آنها را در واکمن میگذارم و گوش میدهم. صداها با هم قاطی میشوند. صدای باران روی شیشهی یوناس با صدای خندهی بچهها در مدرسه، یا هیس رادیو با تقتق قاشق در کافه. ترکیبی میسازند که شبیه زندگیست: نامنظم، پر از سکوت و غافلگیری، اما همیشه زنده.
گاهی فکر میکنم این کاستها فقط برای من نیستند. برای شهر هم هستند. برای هر کسی که یک روز در کوچههای خیس قدم زده و حس کرده امید، مثل قطرهای کوچک روی شانهاش نشسته.
یک شب تصمیم گرفتم همهشان را پشت سر هم گوش کنم؛ از اولین ضبط کنار یوناس تا آخرین ضبط زیر پل. انگار سفر دوبارهای بود. در میان صداها، جایی مکث کردم: همان واژهی نصفه. «لئا…» هنوز نیمهتمام بود. هنوز نمیدانستم ادامهاش چه میتوانست باشد. اما به جای ترس، لبخند زدم. نیمهتمام بودن هم شکلی از بودن است.
دفترم را باز کردم و نوشتم:
«امید، همیشه در نیمهها زندگی میکند.
در نیمهی جملهها،
در نیمهی دیدارها،
در نیمهی صداها.
و عشق، شاید همان جرأتِ گوش دادن به نیمههاست.»
شهر همچنان بارانی بود. مادرم در آشپزخانه چای میریخت. رادیو هیس میکرد. من کنار پنجره نشستم، هدفونها را روی گوش گذاشتم و به باران گوش دادم.
صدای باران گفت: «من اینجا هستم.»
صداهای ضبطشده جواب دادند: «ما هم اینجاییم.»
و قلبم آرام زمزمه کرد: «یوناس… تو هم هستی.»
پایان را ننوشتم. نگذاشتم دفتر بسته شود. چون میدانستم این داستان هنوز ادامه دارد—در هر قطرهای که میافتد، در هر سایهای که در مه پیدا میشود، در هر کاستی که هنوز میتوان پر کرد.
باران زد. پنجره لرزید. من لبخند زدم.
و داستان در صدا حل شد.
«اینجا فقط آغاز سفر لئا در دل باران بود…
اما آیا عشق او در این شهر مهآلود ادامه پیدا میکند؟
آیا یوناس دوباره در صدای باران برمیگردد یا همه چیز در مه گم میشود؟
💬 اگر شما هم مشتاقید ادامه داستان را بخوانید و دوست دارید ما بخشهای بعدی را منتشر کنیم، همین حالا در بخش نظرات بنویسید:
میخواهم ادامه صدای باران را بخوانم.
صدای باران را با نظرهای شما زنده نگه میداریم.»
مراقبتهای اولیه از نوزاد ۰ تا ۶ ماهه (PDF)
895,000 ریالمرگ پول/ تورم جنگ مالی و طلا/PDF
190,000 ریالمعاملهگر منظم مارک داگلاس/PDF
300,000 ریالمعبد میلیونرها/ ثروت را مثل یک معمار بساز/PDF
190,000 ریالمعجزه انضباط فردی | راهی عملی برای موفقیتPDF
معجزه ذهن/راهنمای تمرکز و بهرهوری پایدارPDF
225,000 ریالمعجزه زبان بدن در زندگی و کسبوکار/PDF
300,000 ریالمعجزه شکرگزاری | زندگیات را با سپاس دگرگون کن/PDF
190,000 ریالمعجزه شکرگزاری | مسیر تغییر زندگی با سپاسگزاری/PDF
190,000 ریال








