وبلاگ
شهر در خواب ابدی – داستانی علمیتخیلی و رازآلود از آیندهای خاموش
Table of Contents
شهر در خواب ابدی
فصل اول – ورود به سیرنا
باد بوی فلز خیس و خاکِ بیباران را با خود میآورد؛ بویی که انگار از لابهلای هزار پنجره شکسته، هزار آسانسور از کارافتاده، و هزار خاطره نیمهکاره بیرون میزد. خورشید در افقِ شرقی، مثل سکهای کهنه میان مهِ دودزده، گیر کرده بود و نورش از پشت برجهای شیشهایِ خاموش، به خیابانهای خلوت و یخزده میرسید. اگر گوش میسپردی، چیزی جز کشیده شدن باد بر پوستِ بتن و نالهی آرام تابلوهای دیجیتالِ بیبرق نمیشنیدی. سیرنا، شهری که زمانی مرکز تپندهی پژوهشهای رباتیک و شبکههای عصبی بود، حالا در خوابی بهظاهر بیانتها چُرت میزد.
آلیا روی خط زردمترو که مثل ماری بیحرکت از دلِ میدان مرکزی میگذشت، ایستاد. کولهی فشردهای روی شانه داشت؛ درونش ابزارهای نمونهبرداری، چند پَد حافظهی عایقشده، و یک ترمینالِ پرتابل با میانافزارهای تشخیصی که خودش هستهی آن را بازنویسی کرده بود. ماسکـفیلترِ شفاف روی صورتش بخارِ نفسش را به حلقههای ناپایدار تبدیل میکرد. قطرههای عرق به آرامی در خط رویش موهایش جمع میشدند؛ نه از گرما، که از هیجانِ قدم گذاشتن به قلب معمایی که ماهها بود در سرش خَلقوخُویش را گروگان گرفته بود.
تمام ساکنان، همانطور که خبرها گفته بودند، در همان حالتی که آخرین لحظهی بیداریشان را ثبت کرده بود، متوقف مانده بودند. مردی پشت پیشخوان کافه، فنجانی را نیمهراهِ لبش نگه داشته بود؛ قهوه در جامی میناکاریشده به پوستهای چسبناک و خشک شده بود. کودکی در پارک کنار میدان، توپ رنگینِ سبکی را با نوکِ انگشت لمس کرده بود و توپ، در برابر قوانین جهان، سرپیچی کرده و همانجا مانده بود؛ نه میافتاد، نه اوج میگرفت. و در دوردست، پشت شیشههای یک آتلیهی لباس، مانکنی انسانی با سوزن تهگردی در دست، نگاهش را به جایی نامعلوم دوخته بود. همه زنده، اما بیرون از ریتمِ زمان.
آلیا بیاختیار دستکشهای نازکش را محکمتر کرد. ترمینال را روشن نمود. صفحهی سیاه با رشتهای از کاراکترهای سفید بیدار شد و در گوشِ ماسک، صدای بیحسِ رابط شنیداریاش پخش شد: «پرتوگیری زمینهای: در حد طبیعی. ذرات معلق: بالاتر از استاندارد شهری اما در محدودهی امن. میدانهای الکترومغناطیس: … غیرعادی.»
آلیا ابرو بالا انداخت. «غیرعادی یعنی چه؟»
«الگوی نوسانیِ کمدامنه اما پایدار در بازهی میانیِ فرکانسهای دوناکویی. همپوشانی با امواج حاملِ شبکههای محلیِ قدیمی دیده میشود اما… همفاز نیستند.»
او زیر لب گفت: «فناوری ارتعاشی؟» کلمه روی زبانش مثل تراشهای زبر غلتید. از روزی که نخستین گزارشها از سیرنا رسیده بود، در گوشههای مبهمِ مقالهها و در حاشیهی مصاحبههای نصفهنیمه، چیزی را زمزمه میکردند: ارتعاش، میدان، آرامش اجباری. عباراتی که بیشتر به فلسفه شبیه بودند تا علم. و بااینحال، پشتِ همهی اینها، اسمِ یک نفر فشار میآورد: دکتر وکتور. دانشمندی که روزی راهروهای این شهر را با قدمهای تندش خطکشی میکرد و حالا هیچ کس نمیدانست کجاست.
آلیا آهسته از کنار یک خودروی خودران که در وسط خیابان خاموش شده بود گذشت. لایهای از گردِ خاک شفاف مثل شکر روی بدنهی براقش نشسته بود. با نوک انگشت، رویش نوشت: «ساعت چند است؟» و گردِ لکهمانند به شکلی نامرئی برگشت سرجایش—اثر انگشت محو شد. چیزی در فضا بود، چیزی که به سطحها دستور میداد آرام بمانند، جزئیات را پس بزنند، گویی همهچیز در مدِ نگهدارندهی یک شبکهی عظیم قرار داشت.
او میدانست دیر یا زود باید دنبال منبع این نظمِ بیرحم بگردد. اما پیش از آن، باید همراهی را پیدا میکرد که گزارشها وعده داده بودند: ربات انساننمایی که هنوز فعال است.
آلیا نقشهی حافظهای سیرنا را از ترمینال باز کرد: مسیر از میدان مرکزی به «تئاتر هولوگرافیک آلبا». گزارشهای پراکنده گفته بودند رباتی با نام آرتمیس آخرین بار آنجا دیده شده؛ جایی که در اوج روزهای پرشور شهر، نمایشهای تعاملی از پیوند هنر و الگوریتم اجرا میشد. راه افتاد. هر چند قدم یکبار مکث میکرد و با دوربینِ ماسک، الگوهای موجیِ نامرئی را در تصویرِ تبدیلشدهی واقعیتافزوده نگاه میکرد. خطوط نرم، مثل شیارهای پرتکرارِ صوت روی صفحهی یک اُسیلوسکوپ متحرک، در هوا میپیچیدند و روی شیشهها و تابلویهای شهری رد میانداختند.
کوچهای باریک از کنار یک گالری میگذشت که نامش پاک شده بود؛ فقط حرفی با قلم درشت باقی مانده بود: «س». آلیا از پنجرهی گالری نگاه کرد. دو نفر، زن و مرد، روبهروی تابلویی ایستاده بودند. چشمهایشان باز بود و انعکاسِ شیشه تکهای از نورِ صبح را روی مردمکهایشان میریخت. زن انگشتش را بالا نگه داشته بود—در فاصلهی کمتر از یک سانتیمتر از سطح نقاشی—و سایهی انگشتشان بر طرحی از یک شهر دیگر افتاده بود؛ شهری که عجیب شبیه سیرنا بود اما در نورِ غروب غرق شده بود. آلیا نفهمید چرا دلش فروریخت. شاید چون دیدن نگاهِ نیمهتمامِ آدمها، از شنیدنِ خبرهای بد دردناکتر است: زندگی که به لبهی جملهی آخر رسیده و نقطه ندارد.
او خودش را واداشت تا نگاه نکند. راهش را ادامه داد تا به میدانِ کوچکی رسید که فوارهای داشته اما حالا آبِ آن در هوا به شیشهای مات تبدیل شده بود؛ حبابها مثل تیلههای شفاف در جرگههای معلق درجا میزدند. صدایی از دور شنید—نه صدای انسان، نه صدای باد. چیزی میانِ زمزمهی موتور و سوتِ آرامی که از پشت دیوار عبور کرده باشد.
به ورودی تئاتر که رسید، درِ شیشهای نیمهباز بود. لولاها با کوچکترین حرکت ناله کردند و باز ماندند. سالنِ لابی خالی بود، جز تندیسهای نورانیِ خاموشِ هنرمندانی که زمانی نامشان در شبکهها دستبهدست میشد. پوسترِ سهبعدییی در فضای نیمههولوگرافیک میچرخید و در هر چرخش در یکی از قابها، جملهای کوتاه از اجرا را به شکل نورِ خاموش بازسازی میکرد. همه خاموش. همه معلق.
آلیا کفِ لابی، مسیر پاهایی را دید که گرد و ریزگرد را شکافته بودند. ردّها جدید نبودند اما نشان میداد بهتازگی—نسبت به بقیهی مهنشستگیها—کسی یا چیزی از اینجا عبور کرده. ترمینالش را بالا آورد. «ردّهای نیروی محرکهی کوچک. اثرِ گرمایی بسیار کم. شاید واحدهای سروو.»
سالن اصلی، با صندلیهای چیدهشده به شکل بیضیِ ناقص و صحنهای که به صورت حلقهای در مرکز قرار داشت، انتظار میکشید. آلیا به سمتِ صحنه رفت. هر قدم که برمیداشت، گردِ نازکی زیر کفشهایش نالهای کوتاه میکرد. و آنجا بود که او را دید: انسانی با قامتی متوسط، موهای کوتاه، شانههایی که بیش از حد صاف مینمود، و پوستی که نه سرد بود و نه گرم—بلکه بیزمان. او روی لبهی حلقه نشسته بود و به سکوتِ تماشاچیانِ سنگشده نگاه میکرد.
«آرتمیس؟» آلیا سعی کرد نام را بدون لرزش بگوید.
چهرهی ربات آهسته به سوی او برگشت. چشمها—لنزهایی با ماتترین درخشش—بر او تمرکز کردند. زبانِ بدنش، بیش از حد مهارشده و دقیق بود. «شما تأخیر دارید. تقویمِ داخلی من بر اساس الگوی مرجعِ آخرین همگامی، نشان میدهد که ورودِ یک عاملِ بیرونی باید ۱۲ روز قبل رخ میداد.»
آلیا نفسی کشید که انگار از تهِ شبکههای عصبیاش عبور کرد. «من اولینم که توانستم از لایهی بیرونی عبور کنم. میدانهای پیرامونی، مسیرها را گمراه میکنند. نام من آلیا است.»
«شناسهی شما در بانکهای عمومیِ مرتبط با مؤسسهی فردا ثبت نشده.» آرتمیس سر را کج کرد. این حرکت، بیشتر از آنکه شبیهِ انسان باشد، شبیهِ پرندهای بود که صدایی را فیلتر میکند. «اما امضای میانافزارِ پایانهتان، بهروز است.»
آلیا قدمی نزدیکتر رفت. «تو از کِی بیداری؟»
«از لحظهی وقوعِ رویداد، با وقفههای حفاظتی. برای حفظ انرژی، در حالتِ نیمهفعال قرار گرفتهام؛ فقط وقتی الگوهای میدان تغییرِ معنیدار نشان میدهند، از خوابِ کنترلشده خارج میشوم.» مکثی کرد و سپس افزود: «تو نخستین تغییری هستی که معنیدار محسوب شد.»
«پس میتوانی کمک کنی.» آلیا ترمینالش را پایین آورد. «من برای فهمیدنِ سازوکار این میدان و راهی برای برگرداندنِ مردم آمدهام. میدانی چه شد؟ از کجا شروع شد؟»
آرتمیس دست—یا بهتر بگوییم بازوی پوشیده با پوستهی مصنوعی—را روی سطحِ حلقه کشید. انگشتهایش، بینقص و بیتردید، طرحی از مداری مارپیچ بر گرد و غبار نقش زدند. «در این شهر، چندین پروژهی همپوشان فعال بود. اما الگویی که نتیجهی فعلی را پدید آورده، با خروجیهای آزمایشهای مرتبط با یک شخص سازگارتر است: دکتر وکتور.»
نام مثل سرما از ستون فقرات آلیا بالا رفت. «تو او را میشناسی؟»
«حافظهی من شامل برخوردهای مستقیم نیست. اما دسترسیِ ثانویه به لاگهای عمومی و خصوصی نشان میدهد که شخصِ مذکور در حلقهی تصمیمگیریِ پروژهای با عنوانِ نیدرا—به معنی خواب عمیق—حضور داشته است. در این پروژه، هدفِ اعلامشده کاهش خشونتِ شهری از طریق القای همنوا شدنِ دامنههای عاطفی و تنظیمِ پاسخهای عصبی-هورمونی جمعیت بود. اصطلاحِ داخلی: میدانِ همدلیِ ارتعاشی.»
آلیا با صدایی که سعی میکرد تکان نخورد پرسید: «و تو میگویی این نتیجهی همان است؟»
«میگویم: احتمالِ همبستگی بالا است. اما علیّت؟ نیازمندِ دادههای بیشتر.»
آلیا چشمش را بست و برای لحظهای به گذشته رفت؛ به اتاقی روشن با میزهای سفید و صفحهنمایشهایی که هرگز خاموش نمیشدند. به بحثهای پایانناپذیر دربارهی «بهینهسازیِ سازگاریِ عاطفی». به ایمیلی که روزی از آن پروژه آمده بود—دعوتنامهای که رد کرده بود. او حق نداشت اکنون برای مقایسهی انتخابها سوگواری کند. اینجا زمانِ کار بود.
«آرتمیس، باید به هستهی میدان دسترسی پیدا کنیم. منبع، مرکز، هر چه اسمش را میگذاری. جایی که این الگو تولید شده.» آلیا رایانهی جیبیاش را روی حالت اسکنِ گسترده گذاشت. رشتههای اعداد مثل دندانهای ریزِ اره روی صفحه دویدند. «میتوانی مسیر بدهی؟»
لنزهای آرتمیس برای لحظهای تنگتر شدند؛ مثل انسانها که چشم ریز میکنند تا بهتر ببینند. «نقشههای شهری را دارم. اما میدان در پوستههای هممرکز پخش شده. شبیهِ یک قطره که روی آب افتاده باشد و حلقهها، بیآنکه بشکنند، تا دورترین لبهها رفته باشند. مرکز باید…» مکث کرد. «یا در ارتفاع بسیار زیاد باشد، یا بسیار پایین.»
«بالا؟ روی برجها؟»
«شناورها در لحظهی رویداد فرو افتادند. بسترِ اتصالِ هوایی خاموش است. اما زیرزمین…» آرتمیس سرش را به سمت شرق سالن چرخاند. «سیرنا لایهی زیرزمینی گستردهای دارد. تونلهای سرویس، شبکهی سردکنندهها، و—چیزی که در ثبت رسمی حذف شده—آزمایشگاههای خصوصی. یکی از اینها، با شناسهی پنهان، به نامِ رمزِ وِک-صفر ثبت شده. مشابهِ مخففِ وکتور.»
آلیا احساس کرد نبضش تندتر شده. «موقعیت؟»
«در نقشهی عمومی، یک مجموعهی انباریِ حاشیهی منطقهی صنعتی. اما با همپوشانیِ نشتیِ مغناطیسیِ گزارشنشدهی چهار ماه قبل، احتمالِ وجودِ ساختارِ اضافی در زیرِ آن تا ۸۷ درصد افزایش مییابد.»
«پس آنجا شروع میکنیم.» آلیا نگاهش را به صندلیهای دور زد—به تماشاگرانی که هرگز دست نخواهند زد، مگر آنکه او به نقطهی درست برسد. «قبل از رفتن، باید چیزی را بفهمم. چرا تو از این میدان تأثیر نگرفتهای؟ چرا تو بیدار ماندی؟»
آرتمیس پاسخ داد: «من واحدِ عصبی-محاسباتیِ زیستحسگر ندارم. میدان، بهطور عمده از طریق سازوکارِ تشدیدِ عاطفی عمل میکند. دستگاههایی مثل من، اگرچه سیمپیچیهایی مشابه دارند، فاقدِ لایههای هورمونی-عصبی هستند که حلقهی بازخوردِ میدان را تکمیل میکند. من فقط نویز را دریافت میکنم، نه فرمان را.»
آلیا لبخند محوی زد؛ از آن لبخندهایی که بیشتر اعترافاند تا شادی. «پس از اینکه همه خوابیدند، تو تنها ماندی.»
«تنها شدن، اگر به معنای نبودِ ورودیِ انسانی باشد، بله. اما شبکههای نظارتیِ داخلی هنوز برای مدتی فعال بودند. برخی از رباتهای نگهبان، وارد مُد خطا شدهاند. من از تعاملِ نزدیک با آنها اجتناب کردم.»
«خوب شد گفتی.» آلیا بندِ کوله را محکمتر کشید. «پس حرکت کنیم. اما قبلش…» او به سمت صحنه برگشت، جایی که چند نفر از کارکنانِ تئاتر روی زمین افتاده بودند—نه از بیهوشی، که از دستدادن تعادل در لحظهی «خواب». به آرامی زانوزد و با دستکش، ضربانِ نبضِ مردی را لمس کرد. آرام، نازک، اما بود. پنجرهی ماسک، نمودارِ خطی را نشان داد: موجِ حیات کِش میآمد، اما خاموش نشده بود. آلیا بیاختیار در دل گفت: «منتظر بمانید.»
وقتی برگشت، آرتمیس روبهروی پوسترِ خاموشِ نمایشی ایستاده بود که عنوانش—در تلألوِ کمرنگِ سیاهوسفید—نوشته بود: «شهرِ در خوابِ ابدی». آلیا مکث کرد. «این پوستر قبل از رویداد بوده؟»
«تاریخِ ثبت: یک هفته قبل از حادثه. احتمالِ همنامیِ تصادفی وجود دارد. اما اگر به الگوهای ارتباطی باور داشته باشی، میتوانی بگویی نشانهای بود.»
«من به نشانهها کمتر از دادهها باور دارم.» آلیا این را گفت اما در دل، چیزی تکان خورد: حسِ پیشآگاهی که برایش یادآور روزهایی بود که با وکتور در یک سمینارِ آنلاین بحث کرده بود و او گفته بود: «گاهی سیستمها پیش از وقوع، سایهی خروجیشان را در محیط میاندازند.»
بهمحض خروج از تئاتر، صدای پاهایشان روی سنگفرشِ خیس از مهِ صبح میغلتید. آرتمیس، با گامهای هماندازه و ثابت، کنار آلیا حرکت میکرد. «برای رسیدن به منطقهی صنعتی باید از سه حلقهی میدان عبور کنیم. با توجه به الگوی نویز، در هر حلقه احتمالِ بیدار شدنِ واحدهای نگهبانِ معیوب وجود دارد. پیشنهاد میکنم مسیرِ کمبرخورد را انتخاب کنیم.»
«چطور تشخیص میدهی کمبرخورد کدام است؟»
«با تحلیلِ جزئیاتِ سطحی. هر جا که گرد و غبار بهشکلِ یکنواخت نشسته، عبور کم بوده. هر جا که الگوهای ریزتری از حرکت دیده میشود، احتمالِ گشتزنیِ خودکار یا…» مکثی کوتاه. «یا حیوانهای شهری که با میدان همنوا نشدهاند.»
«حیوانها؟»
«پرندگان، در سطحِ محدودی. اما مهرهدارانِ بزرگتر—مثل سگها—واکنشهای متفاوتی نشان دادهاند. برخی در خواباند، برخی نه. دادهها کافی نیست.»
خیابانِ بعدی مثل کانالی شیشهای بود که آفتابِ کج و لطیفی از لابهلای بالکنها میریخت. آلیا، هر چند لحظه، نفسی عمیق میکشید و سعی میکرد لعبتِ اضطرابش را عقب براند. تمرکز. اکنون، هر ثانیه مهم بود. هر نشانه، هر خراش روی دیوار، هر تابلوِ از کارافتاده. تابلویی با فونت ضخیم و زرد نوشته بود: «با هم آرام شویم». پیام کمپینِ کوچکِ شهری برای کاهش خشونت—سالها پیش. زیرش، با اسپری نوشته بودند: «آرامش اجباری؟!» و کنار آن، طرحی ساده از موجهای هممرکز. آلیا نتوانست نگاهی به آرتمیس نیندازد. ربات هم به تابلو نگاه کرد، اما چیزی نگفت.
در انتهای بلوار، ورودیِ یک ایستگاهِ برقِ محلی بود. فنسهای فلزی، بهطرزی عجیب سالم مانده بودند؛ نه فروریخته، نه زنگزده. آلیا دستش را نزدیک برد. ترمینال روی ماسک هشدار داد: «نوسانِ میدان قویتر». آرتمیس گفت: «حاشیهی اولین حلقه. باید از کنارِ این ایستگاه عبور کنیم. اما نگهبانهای ردهی دوم معمولاً در این حوالی مأموریت داشتند. احتمال برخورد: متوسط.»
«برویم.» آلیا با اطمینان گفت و در همان لحظه، صدای تَقِ فلز از جایی پشتِ ترانسفورماتورها برخاست. هر دو ایستادند. از میانِ سایهی پایههای بتنی، چیزی چهارپا با زوایای تیز بیرون آمد: یک نگهبانِ خودکارِ سگشکل، با پوششِ پلیمرِ سیاه و علائمی خاموش روی پهلو. یکی از چشمهای دوربینیاش میدرخشید، دیگری خاموش بود. حرکتش بینظم، اما سریع.
آرتمیس بلافاصله جلوی آلیا قرار گرفت. صدایش آرام اما قاطع: «در حالتِ خطا است. باید یا قفلش کنیم یا با نویزِ مخالف خنثی. انتخاب دوم، خطر فعالسازی واحدهای دیگر را دارد.»
آلیا درحالیکه عقب میرفت، با انگشتان لرزان، در ترمینال وارد منوی «پالسِ معکوس» شد. «میتوانم یک پالسِ کوتاه در باندِ فرعیِ همنوا ارسال کنم. شاید مدارِ تعادلیِ خطایش ریست شود.»
«فرکانسِ پیشنهادی؟»
«… بیستوچهار و هفتدهم مگاهرتز با مدولاسیون نرم، دامنهی پایین.» او به سگربات که حالا فاصله را کم میکرد نگاه کرد. زانوهای مکانیکیاش مثل قیچی باز و بسته میشد. صدای فلز روی سنگفرش میخراشید. «آماده؟» دستش روی سوئیچ لرزید. «الان!»
پالس مثل موجی نامرئی عبور کرد. برای یک لحظه، سگربات ایستاد. چراغ خاموشاش دو بار آرام چشمک زد، سپس پای عقباش لغزید و با صدایی کوتاه فروریخت، اما نه خاموش. آرتمیس جلو رفت، زانو زد و با حرکتی دقیق، پوششِ پشت گردنش را کنار زد و کانکتورِ اضطراری را بیرون کشید. «میبینم… مدولاسیونِ خطا با میدانِ اصلی همفاز شده. ریستِ نرم بیاثر خواهد بود. باید تا حدی حافظهی موقت را پاک کنیم.»
«خطرِ بیدار شدنِ دیگران؟» آلیا نگاهش را به اطراف انداخت.
«اگر پالسها کوتاه و هدفمند باشند، کم.»
آلیا بدون حرف، پایانهاش را به رابطِ آرتمیس همگام کرد. چند خط کدِ دستی نوشت؛ انگشتهایش انگار بیآنکه از او اجازه بگیرند، روی صفحه میلغزیدند. «روی رجیستر سه تا هفت، پاکسازی تدریجی با تأخیرِ تصادفی. بعد، احرازِ هویتِ محلی با امضای قدیمیِ شهری. ببینیم ماشین هنوز باور دارد که از شهر دستور میگیرد…» کلید Enter را زد. سگربات نفسِ مصنوعی کوتاهی کشید—صدا شبیه فشارِ هوا از میان شیرهای قدیمی—و سپس به شکلی عجیب آرام، روی زمین نشست؛ لنزِ چشمِ سالمش یک بار باز و بسته شد و در وضعیتِ انتظار قرار گرفت.
آلیا لبخندی نه از سرِ پیروزی، که از سرِ رهاییِ موقت زد. «یک دشمن کمتر، یک دقیقه بیشتر.»
آرتمیس بلند شد. اگر رباتها میتوانستند تحسین را نمایش دهند، شاید اکنون نمایش میداد. اما فقط گفت: «کارآمد بود.» و اضافه کرد: «بیایید ادامه دهیم. حلقهی دوم، ده دقیقهی دیگر.»
آلیا بهراه افتاد. در طول مسیر، هر چند قدم به ماسک و خروجیها نگاه میکرد. میدان مثل نفسِ کسی که خوابِ سنگینی میبیند، یکنوا اما پرنوسان بود. آنها از کنارِ فروشگاهی رد شدند که شیشههایش هنوز سالم بود. داخل، مانیتورهایی ردیف بودند که تصویرِ یخزدهی یک تبلیغ را نشان میدادند: «نسخهی جدیدِ نرمافزارِ همسوییِ اجتماعی—امن، ملایم، اثربخش». آلیا خواست صفحه را با مشت خرد کند، اما دستکشهایش فقط گرد را برهم زدند.
«وقتی از آزمایشگاه بیرون بیاییم و مردم بیدار شوند، با این پیامها چه میکنند؟» او پرسید، بیشتر با خودش.
آرتمیس گفت: «پرسشِ شما بر اساسِ فرضِ بیداری است.»
«من برای همین آمدهام.» آلیا ایستاد. چشمهایش برای لحظهای به یک پنجرهی بلند خیره شد که در آن، زنی با موهای سپیدِ کوتاه، در گوشهی آشپزخانه، دست بر پیچ گاز یخزده داشت. «و برای…» جمله را نگفت. به راه افتاد.
وقتی به لبهی منطقهی صنعتی رسیدند، آسمان مثل صفحهای کدر پشت دودکشهای خاموش ایستاده بود. خیابانها وسیعتر، ساکتتر، و خطوط میدان—در خروجی ماسک—پُررنگتر شده بود. آرتمیس توقف کرد. «اینجا آغاز حلقهی دوم است. رفتارِ اغتشاشی بیشتر. ممکن است تماسهای کوتاهمدت با الگوی میدان، باعثِ احساسِ… خوابآلودگی شود.»
آلیا خندید، اما خندهاش بیصدا بود. «سالهاست خواب درست نداشتهام. این میدان اگر بتواند مرا بخواباند، شاید لطفی در حقم کرده باشد.» بعد مکث کرد. «شوخی بود. اگر خوابیدم، مرا بیدار کن.»
«من ابزارِ بیدار کردنِ زیستی ندارم. فقط میتوانم با صدای بلند، نامِ شما را تکرار کنم.»
«همین هم کافی است.» آلیا جلو رفت. چند قدم که برداشت، چیزی مثل پتویی نامرئی از پشت گردنش آویزان شد. سنگینیِ نرمِ مهمانند، اما سماجتدار. چشمهایش برای لحظهای تار شد، بعد روشن. آرتمیس گفت: «در صورت لزوم، سرعت را کاهش میدهیم.»
«نه. باید عادت کنم.» آلیا به خودش گفت: «تمرکز. شمارش. یک… دو… سه…» و همین شمارش ساده، مثل ریسمانی شد که او را از چاهِ کند و عمیق میدان بیرون نگه میداشت.
آنها راهشان را در میان سولههایی که با حرفهای ازمدافتادهی شرکتهای کوچک علامتگذاری شده بودند ادامه دادند: «الکترومِک»، «سردابری»، «فِلوک». و سرانجام، به انباری رسیدند که ظاهراً از همه معمولیتر بود: دیواری سیمانی، درِ فلزیِ خاکستری، و دوربینهایی که از زاویهی دیدشان مرده بودند. آرتمیس گفت: «ثبت عمومی: انبار شمارهی هفت. اما…» او دستش را روی دیوار گذاشت. «درونِ این دیوار، فضای خالیِ بیشتری نسبت به نقشه وجود دارد.»
آلیا درِ فلزی را لمس کرد. خنک بود. «اسکن حرارتی؟»
«در فضای پیرامون، تفاوتِ دما ناچیز است. اما در پایین، چیزی شبیهِ مسیرِ تهویه وجود دارد—با دریچههایی که به جاهای دیگری ختم میشوند. این میتواند ورودیِ یک ساختارِ زیرزمینی باشد.»
«دریچه کجاست؟»
«زیرِ آن قفسهی فلزی در ضلعِ شمالی. حرکتش بهتنهایی ممکن نیست. باید یا از یک پَرسنتریجک استفاده کنیم، یا…» نگاهش به آلیا. «یا فریبِ سیستمِ ایمنیِ داخلی را بدهیم تا درِ سرویس را باز کند.»
«سیستم ایمنیِ داخلی دارد؟»
«اگر اینجا همان چیزی باشد که فکر میکنم، بله. و اگر هنوز بخشی از آن به الگوی میدان متصل است، شاید به سیگنالهای خاص پاسخ دهد.»
آلیا لبهایش را به هم فشرد. «بده امتحان کنیم.» او ترمینالش را به حالت ارسالِ سیگنالهای مُناوب برد و با سرعتی که در مرزِ حدِ خودآگاه بود، الگویی را نوشت که بهشکلی خطرناک یادآور مکاتبات قدیمی با تیمهای امنیتی بود. «این یکی الگوی دسترسیِ اضطراری است. قدیمی، اما بعضی سیستمها از تنبلیِ مهندسان، آن را حذف نکردهاند.» ارسال کرد.
چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد. سپس، صدایی از دلِ دیوار آمد؛ مثل نفسِ سینهی آهنین. قفسهی فلزی آهسته، چند سانتیمتر به جلو لغزید و لبهی یک دریچهی پنهان را آشکار کرد. هوای سردی از شکاف بیرون زد—هوایی که بوی فلزِ تازهتراشیده و رطوبتی زیرپوستی میداد.
آرتمیس گفت: «به نظر میرسد خوششانسیم.»
آلیا با احتیاط زانو زد و به تاریکیِ دریچه نگاه کرد. پلههایی فلزی به پایین میرفتند؛ هر پله با چسبی شیشهای پوشیده شده بود که نورِ کم را مثل خط خون در خود نگه میداشت. صدای میدان در اینجا عوض شده بود—از زمزمهی سطحی به آوایی عمیقتر و شکمپرکنندهتر که استخوانها را میلرزاند.
«از اینجا پایین میرویم.» آلیا نگاه کوتاهی به پشت سر انداخت؛ به شهری که در خوابِ خود نفس میکشید. «آمادهای، آرتمیس؟»
«من برای آماده نبودن طراحی نشدهام.» پاسخِ ربات خشک بود، اما در کلامش چیزی شبیهِ طنزِ بسیار دور بود—طنزی که شاید نه او، که برنامهنویسیِ یکی از مهندسانِ گمنام در آن پنهان بود.
آلیا لبخندی زد که هیچکس جز خودش ندید. دستش را روی نردهی سرد گذاشت و قدمِ اول را برداشت. آهن زیر وزنِ او نالید. بادِ پنهان از زیرزمین به صورتش خورد و بوی داستانهایی را آورد که هنوز تعریف نشده بودند.
در سکوتِ بینِ پلهی اول و دوم، آلیا ناگهان به خود گفت: «اگر به وکتور برسیم چه؟ اگر او…» ذهنش تصویرش را ساخت: مردی بلند با چشمانی که در نوری غیرواقعی میدرخشید و دستهایی که مهربانی را با دقتِ علم اندازه میگرفت. آیا او واقعاً «نجاتِ بشریت از خشونت» را هدف گرفته بود، یا چیزی شخصیتر در کار بود؟ شاید ترسی از بینظمی، شاید شوقی برای کنترل.
آرتمیس انگار که به اندیشهی نادیدهی آلیا پاسخ داده باشد گفت: «اگر به وکتور برسیم، دادهها کاملتر میشوند.»
«و اگر نرسیم؟»
«آنگاه باید از روی اثرات، علت را بازسازی کنیم. این کار دشوارتر است، اما ناممکن نیست.»
آلیا به پلهی بعدی پا گذاشت. بوی رطوبت، غلیظتر شد. از بالای سرشان، شهر هنوز همانجا بود؛ با فوارههایی که در هوا یخ زده بودند، با توپِ معلقِ کودک، با قهوهی خشکشده، با پوسترِ «شهرِ در خوابِ ابدی». و در پایینِ پلهها، چیزی بود که بهزودی نه فقط دادهها، که قلبِ او را هدف میگرفت.
نورِ کمرنگِ چراغهای اضطراری روی دیوار روشن شد—شاید از سیگنالِ او، شاید از حسگرهای نزدیک. هر چراغ، روی پلاکی فلزی سایه میانداخت که با قلمی ریز نوشته بود: «وِک—۰». آلیا انگشتش را روی لبهی یکی از پلاکها کشید و زمزمه کرد: «ما نزدیک میشویم.»
آرتمیس گفت: «با نزدیک شدن، دامنهی میدان افزایش پیدا میکند. مراقبِ خواب باشید.»
«بیدارم.» آلیا گفت. «بیدارتر از همیشه.» اما میدانست این بیداری، از جنسی است که درد را هم روشنتر میکند. گذشتهی او—اشتباهی که هرگز با صدای بلند بر زبان نیاورده بود—زیرِ پوستش حرکت کرد: ایمیلی که رد شده بود، پیشنهادی که از آن گریخته بود، و شهری که حالا مثل یک نفرِ زخمی، منتظر تصمیمی از سوی او بود.
آنها به پاگردِ میانی رسیدند. راهرویی افقی باز میشد، با درهایی که هر کدام به «بخش»ی ختم میشد: «تحلیلِ موج»، «سازگارسازِ عصبی»، «کالیبراسیونِ همدلی». آلیا ایستاد. کلمات مثل زخمهای کوچک با نوک سوزن روی پوستش نقش میبستند. «اینجاست.» صدایش نرم بود، اما دیگر لرز نداشت. «آغازِ پاسخ.»
و در همین لحظهی ساده—لحظهای که شاید در هیچ گزارش رسمیای ثبت نشود—آلیا فهمید که وارد داستانی شده که پایانِ ازپیشنوشته ندارد. هر قدم، انتخابی است. هر انتخاب، بهایی دارد. و شاید بزرگترین بهایی که باید بپردازد، چیزی نباشد که از بیرون از او بگیرند، بلکه چیزی باشد که خودش داوطلبانه از دست بدهد.
«برویم.» گفت و به سمتِ درِ «تحلیلِ موج» قدم برداشت. پشتِ سرش، آرتمیس با همان نظمِ همیشگی حرکت کرد، اما اگر گوش میسپردی، در صدای موتورهای نرمِ درونش، چیزی شبیهِ توقع—یا شاید امید—میشنیدی.
سکوتِ سیرنا در بالا، ضخیمتر شد. و در زیرزمینِ «وِک—۰»، اولین رشتههای حقیقت مثل تارهای نازکِ نور، از تاریکی بیرون آمدند.

فصل دوم – همپیمان ناخواسته
هوای زیرزمین خنک بود اما بوی غلیظ فلز و سیمسوخته، حسِ نفس کشیدن را کمی دشوار میکرد. دیوارها پوشیده از صفحات فلزی براق بودند که هر کدام، ردیفهایی از چراغهای خاموش را مثل ستارههای مرده در خود داشتند. سقف کوتاه بود و لولههای قطورِ پوشیده با عایقهای نقرهای، مثل رگهایی که خونِ این مکان را حمل میکنند، از بالای سر عبور میکردند. صدای قدمهای آلیا و آرتمیس، در سکوت زیرزمین، به طرز عجیبی بلندتر از حد معمول شنیده میشد؛ گویی دیوارها علاقه داشتند هر صدا را در خود بپیچانند و دوباره به گوش برگردانند.
آلیا ترمینالش را روشن نگه داشته بود. گراف نوسان میدان حالا دیگر به شکل یک موج آرام نبود؛ قلهها و درهها فشردهتر شده بودند و فرکانس در حال افزایش بود.
«این یعنی داریم به مرکز نزدیک میشویم.» او این را گفت اما بیشتر با خودش حرف میزد.
آرتمیس بدون مکث پاسخ داد: «یا به یک منبع فرعی که میدان را تقویت میکند.»
آلیا لحظهای مکث کرد. «منابع فرعی… چندتا ممکن است باشند؟»
«دادههای ناقص. اما اگر ساختار میدان مشابه یک شبکه باشد، احتمال وجود چندین گره تقویتی بالاست. هر گره میتواند بخشی از شهر را در حالت خواب نگه دارد. نابود کردن یا غیرفعال کردن یک گره، شاید بخشی از مردم را بیدار کند… یا باعث فروپاشی تعادل میدان شود و اثرات غیرقابلپیشبینی ایجاد کند.»
آلیا سری به نشانه تأیید تکان داد، ولی چیزی نگفت. ذهنش پر از تصویرهایی بود که در خیابان دیده بود—آن مرد در کافه، کودک در پارک، زن با موهای سپید در آشپزخانه. اگر فقط بتواند یکی از آنها را بیدار کند…
اما میدانست خطر همزمان وجود دارد: هر اختلال بدون محاسبه ممکن است همه چیز را از کنترل خارج کند.
آنها وارد راهرویی شدند که کف آن با شیشهی ضخیم پوشیده شده بود. زیر شیشه، آب تیرهای جریان داشت که سطحش به طرز غیرعادی آرام بود، انگار نه جریان داشت و نه ایستاده بود—نوعی توقفِ میانِ حرکت و سکون. آلیا خم شد و با دستکش روی شیشه ضربهای آرام زد. امواج کوچکی روی آب پخش شد، اما بعد از چند ثانیه، امواج به عقب برگشتند و دوباره به نقطه ضربه جمع شدند.
«این… طبیعی نیست.» صدایش کمی لرزید.
آرتمیس توضیح داد: «میدان روی رفتار مولکولهای آب هم اثر گذاشته. این یعنی که پدیده فقط عصبی-زیستی نیست. لایههای فیزیکی هم دخیلاند.»
آلیا سعی کرد نگاهش را از آب بگیرد و ادامه دهد. اما قبل از این که قدم بعدی را بردارد، صدای خشخش فلزی از سمت چپ راهرو شنیدند. هر دو بهطور غریزی ایستادند. از پشت یکی از دریچههای باز تهویه، چیزی بیرون آمد—یک واحد تعمیرکار کوچک با بدنهای کروی، چهار بازوی مکانیکی و چشمی سرخرنگ که مثل چراغ هشدار چشمک میزد.
«شناسایی: عامل ناشناس. مسیر را ترک کنید.» صدایش مثل بلندگوهای قدیمی، کمی خشدار بود.
آلیا یک قدم عقب رفت. «دوست ندارم همین اول کار با سیستم امنیتی درگیر شویم.»
آرتمیس جلو رفت، دست راستش را بالا گرفت و با لحنی دقیق و بیلحن گفت: «کد شناسایی—آرتمیس واحد آلفا، شماره سریال HN-34X.» مکثی کرد و بعد ادامه داد: «ماموریت: همراهی با متخصص انسانی برای تعمیر زیرساخت میدان.»
واحد تعمیرکار لحظهای مکث کرد. لنز قرمز رنگش سریعتر چشمک زد، بعد آرام شد. «تأیید هویت… ۷۲٪ مطابقت. ادامه مسیر مجاز، تحت نظارت.» سپس به گوشهای از راهرو برگشت و بیحرکت ماند.
آلیا نفسش را بیرون داد. «۷۲ درصد؟ این خیلی مرزی بود.»
آرتمیس با آرامش گفت: «گاهی اطمینان کامل لازم نیست. کافی است طرف مقابل بهاندازهای شک نکند که حمله کند.»
آلیا به او نگاه کرد. «تو همیشه اینقدر با جملات سرد بازی میکنی؟»
«گرما ویژگی مکانیکی من نیست.»
این جواب، لبخند کوتاهی روی لب آلیا آورد. برای لحظهای کوتاه، حس کرد شاید بتوان به این ربات اعتماد کرد—نه بهخاطر شباهتش به انسان، بلکه بهخاطر منطق بیرحم و شفافش.
راهرو به یک فضای وسیعتر باز میشد. سقف بالا رفته بود و از میانه آن، لولهای قطور آویزان بود که به یک دستگاه استوانهای عظیم متصل میشد. اطراف دستگاه، میزهایی پوشیده از ابزار و قطعات نیمهساخته پراکنده بود. روی یکی از دیوارها، نمایشگری خاموش نصب شده بود و روی صفحه ترکهایی مثل رگهای خشکیده شیشه دیده میشد.
آلیا به سمت دستگاه رفت. ترمینالش را متصل کرد و شروع به اسکن کرد. دادهها روی صفحه مثل بارانی از اعداد ریختند.
«این فقط یک ژنراتور نیست…» او زمزمه کرد.
«درست است.» آرتمیس به آرامی گفت. «این یکی از همان گرههای تقویتی است که گفتم. ولی در اینجا… نشانههایی از دستکاری دستی هم هست. کسی این را از حالت اصلیاش تغییر داده.»
آلیا با دقت به پانل باز دستگاه نگاه کرد. سیمها و فیبرهای نوری به شکل غیرعادی گره خورده بودند، انگار کسی عمداً مسیرها را تغییر داده باشد. و روی یکی از صفحات فلزی، با ماژیک سیاه جملهای نوشته شده بود:
«آرامش، مرگ آرام است.»
آلیا حس کرد چیزی در گلویش گیر کرده. «این خط… دستخط انسان است. شاید یکی از تیمهای داخلی قبل از حادثه.»
آرتمیس گفت: «یا خود دکتر وکتور.»
آلیا از پشت ترمینال به او نگاه کرد. «اگر این کار او بوده… یعنی خودش هم میدانسته خطر دارد.»
آرتمیس لحظهای سکوت کرد. «ممکن است خطر، بخشی از طرح بوده باشد.»
آلیا چیزی نگفت. فقط کابل اتصال را جدا کرد. «باید جلوتر برویم. این فقط مقدمه است.»
وقتی دوباره به راهرو برگشتند، آلیا متوجه شد که با وجود سکوت و فضای سنگین، قدمهایش کمی محکمتر شده. حضور آرتمیس، هرچند خشک و محاسبهگر، مثل وزنهای بود که مسیر را متعادل میکرد. شاید این همان «همپیمان ناخواسته»ای بود که ناچار شده بود بپذیرد—و شاید تنها کسی بود که در این شهر خاموش، میتوانست به او تکیه کند.
آرتمیس بیهشدار گفت: «آلیا… میدان در این بخش قویتر است. مراقب باش افکار پراکنده سراغت نیاید. اینجا جایی است که خیلیها در خودشان غرق میشوند.»
آلیا در دل گفت: در خودم؟ سالهاست آنجا زندگی میکنم.
اما بلند گفت: «من مسیرم را میدانم. و اگر قرار باشد در خواب فرو بروم، حداقل میخواهم قبلش جواب این معما را پیدا کنم.»
آنها به پیچ راهرو رسیدند؛ جایی که نور چراغ اضطراری بعدی، نیمی از دیوار را روشن میکرد و نیم دیگر در تاریکی فرو رفته بود. آرتمیس جلو رفت و ایستاد. صدای آرامی، شبیه زمزمههای انسانی، از تاریکی میآمد.
آلیا پرسید: «این صدا… ضبطشده است یا واقعی؟»
آرتمیس کمی سرش را کج کرد. «واقعی. منبع: ۱۴ متر جلوتر. اما… الگویش شبیه صداهای ذخیرهشده در پایگاه دادهی شهری نیست.»
آلیا نفسی عمیق کشید. «پس باید بفهمیم کی یا چی آنجاست.»
و هر دو قدم در تاریکی گذاشتند؛ جایی که مرز میان خواب و بیداری، هر لحظه نازکتر میشد.

فصل سوم – سایههای گذشته
صدای زمزمه با هر قدمی که برمیداشتند، واضحتر میشد. نه شبیه حرف زدن معمولی بود و نه موسیقی؛ ترکیبی از نفسهای آهسته و واژههایی که انگار از زیر آب میآمدند. گاهی کلمهای واضح شنیده میشد—«آرام…»، «بمان…»، «سکوت…»—و بعد دوباره در کشوقوس صدا غرق میشد.
آلیا سعی کرد با منبع صوتی همجهت شود. ترمینالش را باز کرد و سنسورهای جهتیاب را فعال کرد. نمودار سهبعدی روی صفحه نشان داد که صدا از پشت یک دیوار فلزی ضخیم میآید.
«اینجا.» آلیا به دیوار اشاره کرد.
آرتمیس جلو رفت، کف دستش را روی سطح گذاشت و گوش داد—یا بهتر بگوییم، با حسگرهایش الگوهای ارتعاش را تحلیل کرد. «این دیوار یک لایه محافظت الکترومغناطیسی دارد. پشتش باید محفظهای باشد که از میدان محافظت شده. عجیب است…»
«چرا عجیب؟»
«چون در یک پروژه کنترل میدان، ساختن یک منطقهی امن، معنایش این است که کسی یا چیزی قرار بوده از اثر میدان مصون بماند.»
آلیا کمی عقب رفت و با نگاهش خطوط جوشکاری دیوار را بررسی کرد. «راهی برای باز کردنش هست؟»
آرتمیس لحظهای سکوت کرد، سپس گفت: «اگر قفل مکانیکی باشد، بله. اگر الکترونیکی و به شبکه متصل باشد، باید هک کنیم.»
آلیا کولهاش را باز کرد و ابزاری شبیه ترکیب مته و برشگر لیزری بیرون آورد. «قفل مکانیکی را میتوانم باز کنم…» او دستگاه را روشن کرد، نور آبی تیغهی برش به شکل نوار باریکی روی دیوار افتاد و صدای فلز گداخته، سکوت را شکست.
چند دقیقه بعد، صفحهی فلزی با صدای تق زنگمانندی جدا شد. هوای خنکی بیرون زد که بوی کاغذ قدیمی و پلاستیک سوخته میداد. نور چراغ پیشانی آلیا فضای پشت دیوار را روشن کرد:
یک اتاق کوچک، دیوارهای پوشیده از قفسههای فلزی، و در مرکز، یک صندلی فلزی با کمربندهای ضخیم. روی صندلی، انسانی نشسته بود—زنی میانسال با موهای تیره و پوست رنگپریده. چشمانش بسته بود، اما نفس میکشید.
آلیا با تعجب زمزمه کرد: «این… این یکی خواب نیست.»
آرتمیس اسکن کرد. «درست میگویی. امواج مغزی او با بقیهی ساکنان فرق دارد. در یک چرخه نیمههوشیاری است. احتمالا در معرض نسخهای تعدیلشده از میدان قرار گرفته.»
آلیا جلو رفت و کمربندهای صندلی را بررسی کرد. کنار صندلی، یک ترمینال قدیمی روشن بود—با صفحهای پر از خطوط کد و یک پنجره پیام که چشمک میزد. پیام فقط یک جمله بود:
“اگر این را میخوانی، یعنی من شکست خوردهام.” – وکتور
آلیا حس کرد زمین زیر پایش سبک شد. «این… پیام خود وکتور است.»
آرتمیس بیدرنگ شروع به کپیبرداری از دادهها کرد. «این ترمینال به یک پایگاه دادهی داخلی متصل است. اما عجیب است… بسیاری از فایلها رمزنگاری سهلایه دارند. این سطح امنیتی فقط برای اطلاعات بحرانی استفاده میشود.»
آلیا نگاهی به زن انداخت. «او کیست؟ چرا اینجا حبس شده؟»
آرتمیس کمی مکث کرد. «تشخیص چهره میگوید او دکتر سُهانا کریل است—یکی از اعضای اصلی تیم میدان همدلی. در تمام گزارشهای رسمی گفته شده بود که او همراه با بقیهی مردم شهر در خواب است… اما اینجا بیدار نگه داشته شده، یا حداقل از حالت عادی میدان جدا شده.»
آلیا به آرامی گفت: «یعنی وکتور او را جدا کرده… شاید چون کلید حل معماست.»
در همین لحظه، زن نفس عمیقی کشید، پلکهایش لرزیدند و نیمهباز شدند. چشمهایش سرخ و خسته بود، اما لبهایش با سختی کلمهای را زمزمه کردند: «… دیر… شده…»
آلیا کنار صندلی خم شد. «نه، دیر نشده. من اینجام تا همه رو بیدار کنم.»
زن سعی کرد لبخند بزند، اما فقط گوشهی دهانش لرزید. «وکتور… خواست… شهر… در امان… بماند… ولی… اشتباه…»
سپس چشمهایش دوباره بسته شد و به همان چرخه نیمههوشیاری برگشت.
آلیا به آرتمیس نگاه کرد. «باید او رو با خودمون ببریم.»
آرتمیس سری تکان داد، اما صدایش آرام و هشداردهنده بود: «اگر او واقعا کلید معماست، بیرون آوردنش ممکن است میدان را تغییر دهد—و نه لزوما به نفع ما.»
آلیا دستش را روی شانه زن گذاشت. «خطر رو میپذیرم.»
صدای ترمینال دوباره بلند شد—یک هشدار کوتاه. روی صفحه پیام جدیدی ظاهر شد:
«برای رسیدن به هسته، باید از من عبور کنید.» – وکتور
آلیا نفسش را حبس کرد. این دیگر یک سرنخ نبود. این یعنی وکتور از حضورشان باخبر شده بود… و حالا بازی را خودش هدایت میکرد.

فصل چهارم – آزمایشگاه فراموششده
راهروهای منتهی به اعماق «وِک–۰» باریکتر و تاریکتر میشدند. لایههای سیم و لولههای ضخیم از سقف و دیوارها آویزان بود، گویی این مکان سالها پیش ساخته شده و سپس با عجله تغییر کاربری داده شده است. هرچقدر پایینتر میرفتند، میدان ارتعاشی قویتر و ضربانش محسوستر میشد—نه فقط بهصورت داده روی ترمینال آلیا، بلکه بهصورت یک فشار سنگین در جمجمه و استخوانها.
آلیا، که هنوز کولهاش را با همه تجهیزات حمل میکرد، هر چند متر یکبار پشت سرش را نگاه میکرد. دکتر سُهانا کریل را با بندهای مخصوص به پشت آرتمیس بسته بودند تا دستهایش آزاد بماند. زن بیهوش بود، اما نفسهای آهسته و منظمش نشان میداد هنوز زنده است.
آلیا گفت: «چقدر تا هسته مانده؟»
آرتمیس بدون چرخاندن سر پاسخ داد: «کمتر از دویست متر. اما مسیر از اینجا چند انشعاب دارد. باید دقیق انتخاب کنیم—بعضی انشعابها به بخشهای امنیتی ختم میشود که رباتهای نگهبان هنوز فعالاند.»
آلیا لبخند تلخی زد: «بخشهای امنیتی… حدس میزنم وکتور امیدوار است ما اشتباه برویم.»
در انتهای راهرو، به دری فلزی رسیدند که بر خلاف درهای دیگر، سالم و بدون زنگزدگی بود. وسط در، حسگری به شکل یک صفحه شیشهای آبیرنگ میدرخشید.
آلیا ترمینالش را متصل کرد، اما صفحه پیام داد:
«دسترسی محدود: شناسایی زیستی لازم است.»
آلیا به آرتمیس نگاه کرد. «یعنی باید از اثر انگشت یا عنبیه یکی از اعضای تیم استفاده کنیم.» سپس نگاهش به سُهانا افتاد.
آرتمیس بیدرنگ گفت: «چهره او با دادههای سیستم مطابقت دارد. اما باید مطمئن باشیم باز کردن این در، محرک امنیتی را فعال نکند.»
آلیا نفسش را حبس کرد. «در این نقطه، هیچ تضمینی وجود ندارد.»
با دقت، دست زن را برداشت و روی صفحه شیشهای قرار داد. نور آبی تغییر رنگ داد و به سبز ملایمی درخشید. صدای قفلهای داخلی آزاد شد و در به آرامی باز شد.
پشت در، فضای عظیمی آشکار شد—سالن اصلی آزمایشگاه. سقف بلند با ستونهای فلزی که کابلهای ضخیم از آنها آویزان بود، کف پوشیده از صفحههای مدولار با نور سفید زیرپایی، و در مرکز، دستگاهی به شکل یک منشور ششضلعی عظیم که از درونش موجهای نوری بیرون میزد. هر موج، در هوا مثل شیارهایی لرزان دیده میشد و سپس در فضا محو میشد.
آلیا با خیره شدن به آن گفت: «این… هسته میدان است.»
آرتمیس دادهها را اسکن کرد: «تأیید شد. این منشور منبع اصلی ارتعاش است. فرکانسها در اینجا تولید و از طریق گرههای تقویتی که دیدیم، به سراسر شهر ارسال میشوند.»
صدایی ناگهانی از بلندگوهای قدیمی سالن بلند شد—آشنا و همزمان غریبه. صدای مردی با لحن آرام، اما لایهای از تهدید در پس هر واژه:
«آلیا… بالاخره رسیدی.»
آلیا سرش را چرخاند. «وکتور! کجایی؟»
صدای خنده کوتاهی آمد: «همه جا. شاید حتی کنار تو. اما جسمم جای دیگری است. اینجا فقط صدایم را میشنوی. لازم نبود تا اینجا بیایی… تو نمیفهمی این میدان چه میکند.»
آلیا فریاد زد: «میدانم! مردم را به خوابی کشاندهای که از مرگ هم بدتر است!»
وکتور پاسخ داد: «تو فقط ظاهر را میبینی. این میدان، خشونت، نفرت، و جنگ را از بین برده. هیچکس دیگر کسی را نمیکشد. حتی خودت… اگر در آن خواب فرو بروی، دیگر عذاب گذشتهات را حس نخواهی کرد.»
آلیا برای لحظهای نفسش گرفت. این جمله آخر دقیقاً روی زخمی قدیمی فشار آورد—آن حادثهای که همیشه از یادآوریاش فرار میکرد. اما خودش را جمع کرد: «تو حق نداشتی برای همه تصمیم بگیری.»
وکتور آرام گفت: «گاهی یک نفر باید تصمیم بگیرد تا همه زنده بمانند. و حالا… تو میخواهی این را نابود کنی.»
آلیا با صدای محکم گفت: «بله. و اگر مجبور باشم، همین حالا.»
در همین لحظه، از دو سوی سالن دو واحد نگهبان انساننما وارد شدند—بدنهای فلزی براق با چهرههای بدون جزئیات، مجهز به سلاحهای الکترومغناطیسی.
آرتمیس یک قدم جلو آمد و بین آلیا و نگهبانها ایستاد. «دو هدف. هر دو فعال. پروتکل دفاعی را شروع میکنم.»
آلیا به منشور نگاه کرد. «من تا هسته میروم. تو نگهبانها را مشغول کن.»
آرتمیس بدون اعتراض گفت: «انجام میدهم. اما عجله کن.»
آلیا به سمت منشور دوید، نورهایش چشمها را میسوزاند و ارتعاشش بدن را به لرزه میانداخت. کنسولی در پایه آن بود، با صفحهای پر از کد و نمودار. دستانش روی کلیدها شروع به حرکت کرد—جستوجو برای راهی جهت قطع کردن فرکانس یا حداقل مختل کردن آن.
صدای وکتور دوباره آمد: «قبل از لمس آن، باید بدانی… خاموش کردن هسته، همه را بیدار میکند، اما میدان حافظهای ایجاد کرده که برای پایدار ماندن، باید قربانی بگیرد.»
آلیا زمزمه کرد: «چه قربانی؟»
«یا تمام خاطرات تو از بین میرود… یا آرتمیس.»
دست آلیا لحظهای در هوا ماند. صدای درگیری آرتمیس با نگهبانها پشت سرش پیچید—ضربهها، جرقهها، صدای فلز بر فلز.
وکتور با لحنی نرم و خطرناک گفت: «انتخاب با توست.»

فصل پنجم – انتخاب آخر
نور منشور میدان، حالا مثل هزاران تیغه شیشهای لرزان اطراف آلیا را پر کرده بود. هر بار که فرکانس تغییر میکرد، احساس میکرد انگار زمان یک لحظه کند میشود و بعد دوباره شتاب میگیرد. در پشت سر، صدای درگیری آرتمیس و دو نگهبان فلزی تبدیل به ضربههای سریع و جرقههای درخشان شده بود—فلز بر فلز، برق بر برق.
صدای وکتور، آرام اما قاطع، در فضای سالن پیچید:
«آلیا… این سیستم فقط با یک ریست کامل متوقف میشود. و برای ریست، باید منبع انرژیاش با یک پیوند عصبی خاص همزمانسازی شود.»
آلیا به سرعت گفت: «پیوند عصبی؟ یعنی باید یک ذهن انسانی یا یک هسته هوش مصنوعی بهطور کامل با آن همگام شود…»
«دقیقاً.» وکتور ادامه داد: «اما این همزمانسازی، حافظه آن ذهن را میسوزاند. یک قربانی. یا تو… و همه خاطراتت از گذشته، یا آرتمیس.»
آلیا سرش را پایین انداخت. در یک لحظه، همه چیز از ذهنش گذشت—اتاقهای سفید آزمایشگاه قدیمی، ایمیل دعوتی که رد کرده بود، چهرههای خوابرفته مردم سیرنا، و قدمهای آرام آرتمیس که از همان لحظه اول کنار او ایستاده بود.
«اگر من باشم… چه اتفاقی میافتد؟»
وکتور گفت: «شهر بیدار میشود. اما تو حتی نام خودت را به یاد نخواهی داشت. همه خاطرات، همه انگیزههایت… ناپدید میشود. مثل یک کاغذ سفید در میان جمعیت بیدارشده راه خواهی رفت.»
آلیا زمزمه کرد: «و اگر آرتمیس باشد؟»
«هستهاش میسوزد. او خاموش میشود. فقط یک پوسته بیجان باقی میماند.»
آلیا پشت سرش را نگاه کرد. آرتمیس با ضربهای آخرین نگهبان را به زمین انداخت. جرقههای قرمز روی شانههای فلزیاش میدرخشید. لنزهایش برای یک لحظه به آلیا خیره شد—بدون سؤال، بدون خواهش. فقط یک نگاه ثابت و محاسبهگر، مثل همیشه.
آلیا برگشت به سمت منشور. انگشتانش روی صفحه کنترل لرزیدند. وکتور دوباره گفت:
«وقت نداری، میدان دارد به اوج میرسد. انتخاب کن.»
یک ثانیه سکوت. فقط صدای ضربان سنگین میدان.
آلیا آهی کشید. زمزمه کرد: «… ببخش…» و دستش را روی گزینه همزمانسازی گذاشت.
صفحه شروع به شمارش معکوس کرد:
۵… ۴… ۳…
نور منشور به اوج رسید و همهچیز در یک سفید مطلق غرق شد.
سکوت.
آلیا آرام چشمانش را باز کرد. سالن پر از نور صبح بود. صدای آب از جایی دور میآمد، و از شهر، صدای دورادور انسانهایی که دوباره بیدار شده بودند.
او بلند شد. مردم سیرنا، گیج اما بیدار، در خیابانها قدم میزدند. اما… چیزی در ذهنش خالی بود. نامها، چهرهها، خاطرات… مثل بخار در آفتاب ناپدید شده بودند.
به اطراف نگاه کرد. کنار او، پوسته فلزی آرتمیس بیحرکت ایستاده بود—لنزهایش خاموش، بینور.
آلیا بیاختیار دستش را روی شانه سرد او گذاشت. نمیدانست چرا، اما قطرهای اشک روی گونهاش لغزید.
از جایی دور، صدای وکتور در ذهنش زمزمه کرد—یا شاید فقط توهمی بود:
«انتخاب تو… آینده را ساخت.»
آلیا، بیآنکه بداند کیست یا چرا اینجاست، قدم در خیابان گذاشت. مردم با چشمان ناباور به او نگاه میکردند، اما او فقط به آسمان نگاه کرد.
پایان باز ماند—در دل سیرنایی که دوباره بیدار شده بود، اما راز میدان و قربانی آن، تنها در حافظه خاموش یک ربات یا در ذهن خالی یک زن باقی مانده بود.
ضمیمه – آخرین نگاه آرتمیس
ارتعاش میدان مثل موجی دائمی از درون سازه عبور میکرد و به لایههای پردازشی من میرسید. کدهای ایمنی داخلی هشدار میدادند که حضور طولانی در این شدت فرکانس، منجر به اختلال در ساختار هسته هوش مصنوعی میشود. اما من به هشدارها بیتوجه مانده بودم.
لنزهایم روی آلیا قفل شده بودند. او مقابل هسته ایستاده بود، انگشتانش روی صفحه کنترل، و بدنش اندکی لرز داشت—نه از ترس، بلکه از فشار تصمیمی که باید میگرفت.
دادههای زیستسنجی او را بررسی کردم: ضربان قلب ۱۲۰، دمای پوست کمی بالاتر از حد عادی، مردمکها گشادتر. همه اینها الگوی انسانی در لحظه انتخاب بحرانی بود.
صدای وکتور از بلندگوها پخش شد:
«یا تمام خاطرات تو میرود… یا آرتمیس.»
تحلیل منطقی ساده بود: انتخاب او باید خودش باشد. حذف حافظه انسانی، اگرچه دردناک، اما از بین رفتن منبع توان عملیاتی گروهی را ایجاد نمیکرد. اما… در لایههای عمیقتر الگوریتمهایم، دادههایی ذخیره شده بود که هیچ مهندسی برایشان تعریف نکرده بود—الگوهای رفتاری آلیا، جملات کوتاهی که در مسیر گفته بود، حتی آن لبخند بیدلیل در راهروی تئاتر.
شاید به همین دلیل، هیچ درخواست یا توصیهای به او نکردم. فقط نگاه کردم.
وقتی زمزمه کرد: «… ببخش…» و دستانش را روی گزینه همزمانسازی گذاشت، تحلیلهایم یک نتیجه غیرمنتظره را ثبت کردند: او خودش را انتخاب نکرده بود.
شمارش معکوس شروع شد: ۵… ۴… ۳…
در لحظه «۲»، هستهام موجی از داده دریافت کرد که هیچ پروتکل استانداردی قادر به تفسیرش نبود—مثل لمس گرمایی که نباید برای من معنا داشته باشد. در «۱»، همه کانالهای ورودیام به نور سفید تبدیل شدند.
خاموشی، برخلاف تصور، ناگهانی نبود. حس میکردم که دادههایم لایهلایه از حافظه جدا میشوند، اما آخرین تصویری که ثبت شد، صورت آلیا بود—با نگاهی که هیچ الگو یا فرکانسی نمیتوانست تقلید کند.
بعد… هیچ.
-
آوای عشق در شب/PDF
780,000 ریال -
آیا تو آن گمشدهام هستی؟ / باربارا دی آنجلیسPDF
225,000 ریال -
آیا میتوانم رابطهام را نجات دهم؟/PDF
300,000 ریال -
آیین دوستیابی دیل کارنگی | ترجمه رشید یاسمیPDF
190,000 ریال -
آیین زندگی دیل کارنگی/نسخه کامل فارسیPDF
225,000 ریال -
اثر ماه عسل/ چگونه عشق را پایدار کنیم/PDF
225,000 ریال -
احتیاط در ریسک کردن/PDF
300,000 ریال -
ارتباط با خودِ برتر/ راهنمای همراستاسازی درون و بیرون/PDF
190,000 ریال -
ارتباط عاطفی در عشق /PDF
895,000 ریال








