عاشقانه

گل‌های خشک‌شده کتابخانه | داستان عاشقانه و ادبی در استانبول

داستان عاشقانه

داستان عاشقانه – گل‌های خشک‌شده کتابخانه

«گل‌های خشک‌شدهٔ کتابخانه»

صبح از پنجره‌های بلند و قدیمیِ کتابخانه با نوری کم‌جان می‌ریخت روی میز امانت. شیشه‌ها مات بودند و قاب‌های چوبی‌شان هر بار که باد از تنگهٔ بسفر رد می‌شد، جیرجیر می‌کردند. کتابخانه در یکی از کوچه‌های سنگ‌فرشِ محله‌ای قدیمی در استانبول جا خوش کرده بود؛ جایی که صدای گنجشک‌ها با زنگ تراموا و بوق قایق‌ها قاطی می‌شد. بوی کاغذ کهنه، گردِ آرام، و چای تازه‌دم با هم قاطی شده بود و سکوتی از نوعی خاص—سکوتی که فقط کتابخانه‌ها بلدند—همه جا را گرفته بود.

آیلا، بیست‌وهشت‌ساله، کتابدار، آرام و درونگرا، مهر تاریخ‌زن را آرام روی کارت‌های امانت می‌فشرد. هر مهر مثل نقطه‌ای بود که روز را به روز بعد وصل می‌کرد. او عاشق همین نظم‌های کوچک و تکرارشونده بود؛ عاشق این که کتاب‌ها را از سرگردانیِ روی میزها برساند به خانهٔ ثابت‌شان روی قفسه‌ها. گاهی سرش را می‌برد کنار ستون‌های چوبی و گوش می‌داد که چطور ساختمان نفس می‌کشد؛ چطور درزها با هر رفت‌وآمدی زیر لب چیزی می‌گویند.

گربهٔ کتابخانه، «مینیک»، که بیشتر از هر کس مالک راهروها به نظر می‌رسید، دور پای آیلا می‌چرخید و بعد با جهشی خودش را رساند به پنجره، جایی که پرنده‌ها بهش طعنه می‌زدند و او فقط با دمش جواب می‌داد.

آیلا به قفسهٔ شعر رفت تا نسخه‌ای از دیوانِ «اورهان ولی» را پیدا کند. جلدِ پارچه‌ای سبز، کمی لکّ داشت و گوشه‌هایش نرم شده بود؛ نشانهٔ این که دست‌های زیادی نوازشش کرده‌اند. کتاب را آرام باز کرد. بین صفحات وسط، چیزی خش‌خش کرد. رشته‌ای از گل‌های خشک‌شده—انگار اسطوخودوس و کمی شمعدانی باریک—در کاغذ نازکی خوابیده بودند. گل‌ها دقیق و با حوصله پهن شده بودند، آن‌قدر که گلبرگ‌ها هنوز شکل خودشان را داشتند. کنار گل‌ها کاغذ سفیدی بود؛ رویش با خودکار آبی نوشته بودند: «اگر کسی این را پیدا کرد، بداند که بعضی چیزها فقط در کتابخانه‌ها دوباره پیدا می‌شوند.»

آیلا گل‌ها را با نوک انگشت جابه‌جا کرد که مبادا پودر شوند. کاغذ را بالا گرفت. دست‌خط عجیب بود: مرتب، اما انگار کمی لرزان. زیرِ جمله، سه رقم و یک حرف: «R-204».

— «R-204…» زیر لب گفت و نفسش را آهسته بیرون داد. «رده‌بندیِ مرجع؟ یا شاید راهرو؟»

او کاغذ را دوباره تا کرد، لایهٔ نازک محافظ را روی گل‌ها برگرداند و کتاب را بست. درونش چیزی مثل کنجکاویِ شیرین تکان خورد؛ از همان‌هایی که آدم را مجبور می‌کند کمی دیرتر به خانه برگردد.

صدای زنگِ ورودی که آمد، مینیک از پنجره پرید. مردی با کُتِ خاکستری و شال تیره وارد شد. موهایش سیاه و کوتاه بود و ته‌ریش چند روزه داشت. چمدانِ دستی کوچکی همراش بود—آن نوع چمدان‌های پارچه‌ای که انگار همیشه موقتی‌اند. سبدِ فلزیِ ورودی را نگاه کرد و بعد چشمش به تابلو «اطلاعات» افتاد.

— «سلام، وقت بخیر.» صدایش نرم بود. «می‌تونید کمکم کنید یک کتاب پیدا کنم؟»

آیلا به عادت همیشگی‌اش آرام لبخند زد. — «سلام. بفرمایید. اسم کتاب؟»

— «دیوانِ اورهان ولی… اگر ممکنه نسخهٔ قدیمی‌ترش.»

آیلا مکثی کرد. — «اتفاقاً همین الان روی میزمه. یه دقیقه…»

کتاب را آورد و گذاشت بینشان. مرد با احتیاط پوششِ سبز را نوازش کرد؛ انگار چیزی از گذشته‌اش را لمس کرده باشد.

— «چقدر خوب نگهش داشتید.» بعد، انگشتش بی‌اختیار رفت سمت میان‌صفحه. «می‌تونم…؟»

— «فقط آروم، لطفاً. یک چیز ظریف…»

مرد کتاب را باز کرد و نگاهش گیر کرد به گل‌های خشک. لحظه‌ای چیزی در چهره‌اش تکان خورد؛ هم تعجب، هم یک خاطرهٔ خیلی دور. کاغذ را خواند. لبخندی کوتاه زد، از آن‌هایی که بیشتر در چشم‌ها دیده می‌شود تا در لب‌ها.

— «پس هنوز هم گل‌ها راه خودشون رو پیدا می‌کنن.»

— «شما گذاشتینش؟» آیلا بی‌اختیار پرسید.

— «من؟ نه… یعنی… شاید. نه.» خندید. «راستش… این دست‌خط رو فکر می‌کنم جایی دیدم. خیلی قدیم. ولی مطمئن نیستم.»

آیلا کاغذ را نشانش داد: — «R-204 یعنی چی فکر می‌کنید؟»

— «این‌جا راهروها با حروف برچسب خوردن؟»

— «نه. بخش‌های مرجع با R شروع می‌شن. ولی ۲۰۴ شمارهٔ دقیق قفسه نیست…»

— «شاید اتاق مطالعهٔ دوم، میز چهارم؟»

— «اتاق دوم که نداریم. میز چهارم هم…» سرش را خم کرد. «صبر کنید، شاید قدیم داشتیم. قبل از تعمیرات چند سال پیش.»

مرد گفت: — «اسم من دِنیزه، راستی.»

— «آیلا.»

دست دادند. تماس دست‌ها کوتاه و محترمانه بود. دنیز پرسید: — «می‌تونیم دنبالش بگردیم؟»

آیلا نگاهی به ساعت انداخت و بعد به سکوتِ کتابخانه. جز مینیک و پیرمردی که همیشه کنار پنجره روزنامه می‌خواند، کسی نبود. — «می‌تونیم. ولی اگر چیزی پیدا نکردیم، باید کتاب‌ها سر جای خودشان برگردند.»

— «قول می‌دم.»

راه افتادند. راهرو R معطلش نکرد؛ قفسه‌های مرجع. آیلا با انگشت شماره‌ها را دنبال کرد. — «۲۰۱، ۲۰۲، ۲۰۳…»

— «اینجاست.» دنیز با هیجانِ کودکانه‌ای گفت.

قفسهٔ ۲۰۴ کتاب‌های کوچک و بزرگِ فرهنگ‌نامه‌ها را در خود جا داده بود. آیلا نگاهش را بالا و پایین برد. چیزی غیرعادی نمی‌دید. اما مینیک، که همیشه به ظاهر بی‌اعتناست، ناگهان خودش را لای دو قفسه جا کرد و با پنجه زد. گردِ ریزی بلند شد.

— «هی، آروم!» آیلا خم شد. پشتِ ردیفِ آخر، کاغذ باریکی گیر کرده بود. با دقت بیرونش کشید. روی کاغذ با همان خودکار آبی نوشته شده بود: «بعضی‌ها دیر می‌رسند، مثلِ کشتی‌هایی که مه را انتخاب می‌کنند. اگر دیر رسیدی، «دفتین-۳» را باز کن.»

— «دفتین…» دنیز به فکر فرو رفت. «دفتر…؟ یا شاید اسم کتاب؟»

— «می‌تونه به «دفترهای سفر» اشاره کنه. یا «دَفتِر»… اما ۳ یعنی جلد سوم.»

— «راهنمای سفرها…» دنیز زیر لب اسم چند کتاب را گفت. «می‌خواید به بخش تاریخ سفرها بریم؟»

— «بریم.»

این‌طور شد که بازیِ کوچکِ گل‌ها شروع شد. هر سرنخ به سرنخ دیگری اشاره می‌کرد. هر کاغذ نازک، بوی قدیم می‌داد و حرف از کسی می‌زد که یا دیر رسیده بود یا منتظر مانده بود. در «دفترهای سفرِ یک ناخدا»، جلد سوم، کاغذی بود با شعری کوتاه: «در هر بندر، یک پنجره؛ و در هر پنجره، کسی که برگشتن را بلد است.» زیرش نوشته بودند: «E-112». آن‌ها را برد به بخش ادبیاتِ ترجمه. پشتِ جلدِ یک رمان، تکهٔ کوچکی از گلِ میخک پیدا کردند و جمله‌ای: «اگر خواندی و دل‌ات خواست، بیا به صفحهٔ ۷۵ نسخهٔ کتابِ حافظِ چاپِ ۱۳۵۱.» و آنجا—بین بیت‌های آشنا—یادداشت دیگری بود: «اسم‌ها در کتابخانه‌ها جا می‌مانند. مثلِ گل‌ها.»

بین هر رفتن و آمدن، چند جمله‌ای رد و بدل می‌شد؛ کوتاه و روشن، شبیه به خود یادداشت‌ها.

— «فکر می‌کنین کی این‌ها رو گذاشته؟»

— «کسی که صبور بوده. کسی که کتاب‌ها رو خیلی خوب می‌شناخته.»

— «شما… اهل شعر هستین؟»

— «کم. بیشتر از شعر، یادِ آدم‌ها رو دوست دارم که توی حاشیهٔ کتاب‌ها نفس می‌کشن.»

— «من هم. حاشیه‌ها… مثلِ محلی که جرأت می‌کنی چیزهایی بنویسی که وسطِ صفحه نمی‌شه.»

آیلا کمتر از آن‌چه در دل داشت حرف می‌زد. عادت کرده بود حرف‌ها را زود بیرون نریزد. نگاه می‌کرد، نگه می‌داشت، بعد اگر لازم بود، کم‌کم می‌گذاشت بیرون. دنیز اما هر وقت چیزی ذوقش را برمی‌انگیخت، با همان شورِ آرامِ آدم‌های ساکت، لبخند می‌زد و تندتر راه می‌رفت.

ظهر که شد، پیرمردِ کنار پنجره روزنامه‌اش را بست و رفت؛ چای‌ریز به آیلا از دور علامت داد که آماده است. آیلا به دنیز پیشنهاد داد: — «چای؟»

— «با کمال میل.»

روی میزِ مطالعهٔ نزدیک پنجره نشستند. بیرون، نورِ کم‌رنگی روی حیاط باریده بود. بوی چای و صدای قاشق‌های کوچک، و مینیک که خودش را چپانده بود روی یکی از صندلی‌ها. آیلا پرسید: — «شما چرا دنبال این نسخهٔ قدیمی بودید؟»

— «می‌خوام شعرها رو با ترجمهٔ پدربزرگم مقایسه کنم. او سال‌ها پیش نسخهٔ خودش رو داشت، ولی گم شد. فکر کردم شاید حاشیه‌نویسی هم داشته.»

— «پدربزرگتون ترک بود یا…؟»

— «بله. اهل اسکودار. همیشه می‌گفت کتابخانه‌ها خانهٔ دوم آدم‌ها هستن. بعضی‌ها حتی از خانهٔ اول هم امن‌تر.»

— «حق باهاشه.»

— «راستی… «گل‌های خشک‌شده»—این سرنخ‌ها—شاید همون پدربزرگ گذاشته؟» دنیز مکث کرد. «دست‌خطش… نه. دست‌خطِ او محکم‌تر بود. این یکی… ظریف‌تره. انگار یک زن…»

آیلا دوباره نگاه کرد. در ذهنش تصویر انگشتانی باریک که با حوصله گلبرگ‌ها را پهن می‌کنند، نقش بست. شاید زن. شاید مردی که نامه نوشتنش شبیهِ مردها نبود. مهم نبود. آن‌چه مهم بود، این بود که کسی این بازیِ مهربان را سال‌ها پیش در کتابخانه آغاز کرده بود، در امیدِ این‌که کسی در آینده بازی را ادامه دهد.

بعدازظهر، هوا کمی روشن‌تر شد. سرنخِ بعدی آن‌ها را برد به بخشِ «کتاب‌های اهدایی». جعبه‌ای چوبی که رویش نوشته بود: «به یادِ م.ک.». داخلِ جعبه عکسِ سیاه‌وسفیدی بود از دو نفر جوان با کت و پالتوی زمستانی کنار پلِ گالاتا. پشتِ عکس نوشته بودند: «بهارِ ۱۹۷۴—گل‌ها را فراموش نکن.» و کنار همان دست‌خطِ آبی، یک علامتِ کوچک قلب.

دنیز عکس را آرام برگرداند. — «۱۹۷۴…» زیر لب گفت و بعد رو به آیلا: «اگر این‌ها کارِ همون‌هاست، شاید آخرین یادداشت یک جایی خیلی ساده پنهان شده. جایی که همهٔ مسیرها بهش می‌رسن.»

— «کجا؟»

— «کتابِ ثبتِ امانت‌ها. میزِ امانت… یا کتابداران.»

آیلا لبخند زد. — «شما سریع یاد می‌گیرین.»

برگشتند به میز. دفترِ قطوری که هر روز تاریخ خورده بود را باز کردند. صفحات کاهی با خط‌های مختلف پر شده بود. ظهرهای قدیم، اسم‌ها، تاریخ‌ها. آیلا صفحه‌های قدیمی‌تر را یک‌به‌یک ورق زد. تا رسید به سالِ ۱۹۷۴. آنجا، کنارِ چند اسمِ دیگر، دو نامِ شبیه به هم افتاده بود توی چشم: «مینا. ک.» و «کاظم. م.». هر دو با خودکار آبی، هر دو با همان ترسِ آرامی که انگار می‌خواسته نام را باریک بنویسد تا زیاد دیده نشود. زیرِ ستونِ «یادداشت»، یک خطِ کوتاه: «گل‌ها را در شعرهایمان پنهان می‌کنیم.»

دنیز آرام گفت: — «شاید مینا همان کسی است که…»

— «ممکنه. بدونِ فامیل خیلی سخت می‌شه پیداش کرد. شاید نه لازم است و نه درست.»

— «درست. ما فقط باید بفهمیم که آن‌ها… چه می‌خواستند بگویند.»

— «شاید فقط همین: که بعضی چیزها دوباره پیدا می‌شن.»

روزِ اول با همین فهمِ کوچک تمام شد. دنیز کتابِ اورهان ولی را امانت گرفت، گل‌ها را در همان کاغذ رها کرد و قول داد که به همان شکل برگرداند. موقع رفتن، قبل از این که درِ چوبی را هل بدهد، برگشت و گفت: — «من فردا هم می‌آیم. اگر مشکلی نیست.»

آیلا گفت: — «کتابخانه فردا هم باز است.»


روزِ دوم کمی شلوغ‌تر بود. چند دانشجو برای پروژه‌شان آمده بودند و یک معلم پیر دنبال کتاب‌های آموزشِ قدیمی می‌گشت. دنیز صبح زود رسیده بود و پشت میزِ مطالعه همان‌جا که آفتاب می‌افتاد، نشسته بود. برای آیلا یک شیرینیِ کوچک آورده بود: «برای قدردانی از راهنماییِ دیروز.» آیلا تشکر کرد و گفت لازم نبود. اما شیرینی را نیم‌روز با چای خوردند. دنیز گفت که در هتلِ کوچکی در نزدیکیِ برجِ گالاتا می‌ماند، و هر روز حدودِ ظهر از پنجرهٔ اتاقش صدای اذان‌های مختلف را می‌شنود که با هم قاطی می‌شوند. آیلا گفت که این شهر از قاطی شدن نمی‌ترسد؛ که هر چه بیشتر چیزها با هم قاطی می‌شوند، بیشتر شهر می‌شود.

— «شما همیشه استانبول بودین؟» دنیز پرسید.

— «نه. بچگی‌م سمتِ آسیاییِ شهر گذشت، کنار درخت‌های توت و حیاط‌های بزرگِ همسایه‌ها. بعد مدتی رفتیم جای دیگری. اما درِ این کتابخانه… برای من مثلِ درِ خانه است.»

— «عجیب است. من هم هر وقت می‌آیم استانبول، فکر می‌کنم که هرچه گم کرده‌ام، همین‌جا دوباره پیدا می‌شود. حتی اگر چیزی پیدا نشود.»

— «من هم همین‌طور فکر می‌کنم.»

در سکوتی که بعدش آمد، انگار جملهٔ آیلا کمی زیادی صریح از دهانش بیرون رفته بود. گوشهٔ دفترِ ثبت را ورق زد تا موضوع عوض شود. اما دنیز لبخند زد، همان لبخند کوتاهِ در چشم، و گفت: — «خوب است که آدم گاهی چیزی را بی‌دلیل دوست داشته باشد.»

سرنخِ جدید را در بخشِ موسیقی پیدا کردند: بین صفحاتِ کتابی دربارهٔ ترانه‌های قدیمی استانبول، کاغذی بود با رسمِ سادهٔ یک گلِ لاله. زیرِ آن فقط دو کلمه: «هر بار». آیلا گفت: — «هر بار… چه؟»

— «هر بار که موسیقی می‌شنوم، هر بار که می‌آیی…» دنیز شعر می‌ساخت و بعد خودش خندید. «نه، این احتمالاً بخشی از جمله‌ای است. شاید بقیه‌اش در جایی دیگر.»

بعد فهمیدند که حق با اوست. در کتابی دربارهٔ نقشه‌های شهر، کاغذی بود که بقیهٔ جمله را کامل می‌کرد: «هر بار که فکر می‌کنم دیر شد، دوباره تو را یک گوشهٔ کتابخانه پیدا می‌کنم.» کنارِ آن یک عدد: «Z-7». آیلا گفت: — «زیرزمین.»

زیرزمینِ کتابخانه مثل بطنِ یک خانهٔ قدیمی بود؛ بوی کارتنِ نم‌خورده می‌داد و نورِ کم، و قفسه‌هایی که هیچ‌وقت به قدر کافی مرتب نیستند. آیلا کلیدِ کوچکِ قدیمی را از کشو برداشت و کنارِ دنیز پایین رفت. مینیک پشت‌شان آمد تا جایی که پله‌ها باریک شد و ناچار برگشت.

قفسهٔ Z-7 به «نشریات قدیمی» اختصاص داشت. روزنامه‌هایی با کاغذ کاهی، مجله‌هایی با جلدهای رنگ‌ورو رفته. وسطِ یکی از مجله‌ها، پاکتِ کوچکی بود. داخلِ پاکت، گل‌های خشکِ ریز—انگار گلِ یاسِ افتاده—و یک تکه کاغذِ دیگر: «اگر خیلی دیر شد، برای من شعر بخوان. من در حاشیه‌ها گوش می‌دهم.»

دنیز آه کوتاهی کشید. — «چه‌قدر مهربان و ساده.»

— «و چه‌قدر تنها.»

— «تنها؟»

— «کسی که این‌ها را می‌گذارد، شاید منتظر است. منتظرِ کسی که یا نمی‌آید یا دیر می‌آید. و در این بین، با کتاب‌ها حرف می‌زند.»

— «شاید هم با خودش.»

— «آدم‌ها در کتابخانه با خودشان آرام‌تر حرف می‌زنند.»

دنیز پلک زد. — «شما هم… حرف می‌زنین؟»

— «گاهی.»

— «چه می‌گید؟»

— «چیزهای کوچک. امروز چند کتاب به خانه رسوندیم. چند نفر آمدند. چند نفر رفتند. و این‌که اگر گل‌ها خشک شوند، باز هم بویشان می‌ماند.»

این جمله آخر را گفت و خودش تعجب کرد. شاید بهتر بود سکوت کند. اما دنیز فقط آرام گفت: — «می‌ماند.»

آن روز عصر، وقتی کتابخانه خلوت شد و نورِ پنجره‌ها کم‌رنگ، سرنخِ دیگری آن‌ها را برد به کشوی پایینِ میز امانت. آنجا، با چسبِ نازک، کاغذِ کوچکی زیرِ لبهٔ چوبی چسبیده بود—جوری که کسی جز کسی که خم شود، نمی‌دید. «اگر این را دیدی، بدان که من هم دیده‌ام. ما همزمان اینجا نبودیم، اما همزمان اینجا هستیم.» کنارِ جمله یک تاریخ بود: «مرداد ۱۳۵۳».

آیلا گفت: — «پس این بازی از همان سال‌ها بوده. از تابستانی دور.»

— «تابستانی که آن دو نفر… از کنارِ هم رد شده‌اند؟»

— «یا نزدیک بوده که بایستند. ولی کسی نایستاده.»

— «و حالا ما ایستاده‌ایم.»

هر دو ساکت شدند. سکوت در کتابخانه طبیعی است، اما این سکوت شکل دیگری داشت. آیلا سَر برداشت تا چیزی بگوید که در همان لحظه تابلوی «ساعتِ بسته‌شدن» توجهش را جلب کرد. پنج دقیقه مانده بود. بلند شد، چراغ‌ها را دو تا دو تا خاموش کرد، و دنیز هم با احترام کتاب‌ها را سرِ جایشان گذاشت. قبل از رفتن، دنیز گفت: — «فردا هم می‌آیم، اگر…»

— «اگر نمی‌آیید، هم… کتابخانه باز است.»

دنیز خندید. — «ولی من می‌آیم.»


روز سوم، باران بارید. قطره‌ها روی شیشهٔ پنجره‌ مثل رشته‌های باریک خط می‌کشیدند و شهری را پشتش تار می‌کردند. آیلا کافه‌سازِ قدیمی را روشن کرد و بوی قهوهٔ تازه با بوی همیشگیِ کتابخانه قاطی شد. دنیز دیرتر از همیشه آمد، با موهای خیس و شالِ نم‌دار. گفت: — «ببخشید. در راه از روی پل ایستادم و به آب نگاه کردم. آب که باشد، آدم دیر می‌رسد.»

— «بعضی‌ها هم دیر را انتخاب می‌کنند.»

— «شما زود می‌رسید؟»

— «معمولاً بله. صبح‌ها با طلوع.»

— «من همیشه بینِ زود و دیر معلق می‌مانم.»

دستمالِ کاغذی را گرفت و شال را خشک کرد. نشستند و دوباره به سراغ قفسه‌ها رفتند. سرنخِ بعدی در کتابی دربارهٔ گیاهانِ استپِ آناتولی بود. بین توضیحاتِ خشکِ علمی، کاغذ نازکی چسبیده بود با شعری کوتاه: «گل‌ها اگر نام هم عوض کنند، هنوز گل‌اند. آدم‌ها اگر نامِ خود را عوض کنند، هنوز دل‌هایشان می‌لرزد.» زیرش نوشته بود: «M-9».

— «M یعنی…؟» دنیز پرسید.

— «ممکن است «مجلات» یا «مطالعاتِ محلی» باشد. یا شاید… «مخزن»؟» آیلا خندید. «ما برای مخزن حرفِ M استفاده نمی‌کنیم. اما یک اتاقِ کوچکِ بایگانی داریم که قدیم به شوخی بهش می‌گفتند مخزن.»

— «همان‌جا باید باشد.»

اتاقِ بایگانی در انتهای راهرو بود. کلیدی دیگر، قفلِ زنگ‌زده‌ای دیگر. داخل، قفسه‌های کوتاه و جعبه‌های خاکی. در جعبهٔ نهم—M-9—چند نامهٔ قدیمی بدونِ تمبر. یک نامهٔ باز نشدۀ کوچکتر با همین دست‌خط آبی، رویش نوشته بودند: «برای کسی که دیر رسید.» آیلا مکث کرد. نگاه به دنیز انداخت. دنیز گفت: — «بازش کنیم؟»

— «نامهٔ شخصی‌ست. اما… سال‌ها گذشته. و فرستنده خودش خواسته کسی ببیند. «برای کسی که دیر رسید»… شاید حق با شما باشد.»

لوای کاغذ را آهسته بریدند. داخلش یک برگ سفید و باریک بود. فقط یک جملهٔ بلند و تمیز: «من می‌دانم که هرکدام‌مان در شهری و زمانی دیگر گیر کرده‌ایم، اما بینِ قفسه‌ها راه‌های نامرئی هست؛ اگر خواستی، از یکی‌شان بیا.» زیرِ جمله، فقط یک علامت: «∞».

دنیز آرام سرش را پایین انداخت و چند بار پلک زد. — «این دیگر سرنخ نیست. دعوت است.»

— «دعوتی که سال‌ها پیش داده شده. شاید هرگز جواب نگرفته.»

— «ولی شاید ما…»

— «نه. ما… ما فقط خواننده‌ایم.»

این «ما فقط خواننده‌ایم» را گفت و خودش کمی مکث کرد. «فقط» شاید زیادی «فقط» بود. خواندن، آن‌طور که آیلا می‌دانست، کم نبود؛ خواندن یعنی شریکِ حرف‌شدن. یعنی نفسِ آرامی که حاشیه‌ها را از تنهایی درمی‌آورد.

در روزِ چهارم، که آفتابِ محزونِ بعد از باران روی سنگفرش‌ها برق کوتاهی انداخت، آیلا و دنیز از بازیِ گل‌ها خسته نشده بودند. برعکس، هر تکهٔ کاغذ حالا مثل ریسمانی بود که به‌جای گره، یک‌جور بازکردن می‌آورد. سرِ یکی از قفسه‌ها، آیلا پرسید: — «شما چرا برگشتین استانبول؟»

— «برای کار. قرار است آرشیوِ کوچکی را در دانشگاه مرتب کنیم. و…» مکث کرد. «یک چیزِ دیگر هم بود. نامزدی‌م به هم خورد. فکر کردم شاید تغییرِ شهر…»

— «شهرها کارِ بزرگی می‌کنند: آدم‌ها را ساکت می‌کنند تا صدای خودشان را بشنوند.»

— «شما چرا این‌جا ماندین؟»

— «من هم یک‌بار خواستم بروم. رفتم. اما برنگشتم. یعنی دنیاست که برم گرداند. یک روز بیرونِ این در ایستادم و دیدم اگر وارد نشوم، راهِ دیگری بلد نیستم.»

— «چقدر شجاع.»

— «شجاعت؟» خندید. «نه. بزدلیِ من این است که به چیزهایی که دوست دارم می‌چسبم.»

— «چه بزدلیِ خوبی.»

چشم‌هایشان برای لحظه‌ای در سکوتِ قفسه‌ها همدیگر را نگاه کردند؛ بعد هر دو به کتاب‌ها برگشتند. سرنخِ بعدی به طرز عجیبی ساده بود: روی یک برگهٔ سفید، فقط نوشته بودند: «صندلیِ روبه‌روی پنجره، زیرِ گلدانِ خشک.» صندلیِ روبه‌روی پنجره همان‌جایی بود که پیرمرد هر روز روزنامه می‌خواند. گلدانِ کوچکی که سال‌ها پیش گل داده بود و حالا خاکش خشک و بی‌گیاه بود، گوشهٔ چارچوب نشسته بود. آیلا دست برد و خاک را کنار زد. زیرِ گلدان، نوارِ باریکی از کاغذ: «من گل‌ها را خشک کردم، چون گل‌ها زود می‌روند. اما اگر روزی برگشتی، گلِ تازه بیاور.»

دنیز رو به پنجره کرد و گفت: — «بیا امروز عصر گل بخریم.»

— «کتابخانه ساعتِ شش می‌بندد.»

— «تا قبلِ آن می‌رسیم. یک گلِ کوچک.»

آیلا فکر کرد. لحظه‌ای در ذهنش دکمه‌های ریزِ عادت، یکی‌یکی باز و بسته شد. بعد گفت: — «باشه. یک گلِ کوچک.»

عصر، پنج‌ونیم. دنیز کتاب‌ها را سرِ جایشان گذاشت، آیلا دفتر را بست و چراغ‌ها را خاموش کرد. بیرون، کوچه هنوز بوی باران می‌داد. مغازهٔ کوچکِ گل‌فروشی در گوشهٔ نزدیکِ تراموا، گل‌های لالهٔ سرخ و زرد داشت. آیلا یکی از لاله‌های زردِ باریک را انتخاب کرد. دنیز پرسید: — «چرا زرد؟»

— «چون رنگِ نورِ صبحِ این‌جاست. و چون لاله زود می‌میره، ولی قبل از مُردن ساده‌ترین و واضح‌ترین شکلِ گل بودنه.»

— «شما همیشه این‌قدر دقیق انتخاب می‌کنید؟»

— «گاهی نه. ولی برای چیزهایی که دوست دارم… بله.»

گل را آوردند و گذاشتند در همان گلدانِ خشک. آب هم نبود. آیلا از آشپزخانهٔ کوچکِ کتابخانه لیوانِ آبی آورد و کمی آب ریخت. گل با سرِ سبک‌اش روی شیشهٔ ماتِ پنجره خم شد. آیلا با انگشت شیشه را پاک کرد تا شهر کمی روشن‌تر اعمال کند.

— «فردا که بیاین…» آیلا گفت. «گل هنوز این‌جاست.»

— «من هم.»

— «کتابخانه باز است.»

— «می‌دانم.»


روزِ پنجم، وقتی آیلا وارد شد، چیزی روی میز امانت بود: پاکتِ کوچکی با گلِ خشکِ تازه—لالهٔ همان دیشب، حالا پهن و خشک شده—و رویش نوشته بود: «برای کسانی که دیر رسیدند و هنوز هم رسیدند.» دنیز زودتر آمده بود. کنارِ گلدان هم یادداشتی گذاشته بود: «گلِ تازه هر بار می‌میرد، اما گلِ خشک هر بار دوباره پیدا می‌شود.»

— «بازش کنم؟» صدای دنیز از پشت رسید.

— «شما گذاشتین؟»

— «کمک کردم.» خندید. «می‌خواستم ببینید قبل از این‌که کتابخانه شلوغ شود.»

آیلا پاکت را باز کرد. لالهٔ خشک زیبا بود، با رگ‌های روشنِ زرد که کمی طلاگون می‌نمودند. کنارش کاغذِ باریکی بود با یک جمله؛ اما این بار دست‌خط دستِ خودِ دنیز نبود؛ همان دست‌خطِ آبیِ قدیمی بود: «اگر هنوز هستی، من هم هستم.» تاریخ: مهرِ ۱۳۵۴.

آیلا نشست. چیزی در شقیقه‌هایش ضرب گرفت؛ نه از سردرد، از هیجانِ ساده. — «پس این بازی بیش از یک سال طول کشیده.»

— «پس آن‌ها…»

— «همدیگر را نرسیدند. یا رسیدند و باز رفتند.»

— «یا هر دو.»

— «هر دو هم ممکن است.»

آن روز، سرنخ‌ها تمام نشد، اما آهسته شدند. انگار که مسیر به جایی رسیده باشد که دیگر حرفی برای گفتن ندارد. کتاب‌ها به جایِ نامه‌ها، فقط حضورشان را نشان می‌دادند. درِ عنوان‌ها، وزنِ کلمات، بوی صفحات. آیلا و دنیز کم‌تر کاغذ پیدا کردند، اما بیش‌تر حرف زدند.

— «می‌تونم بپرسم…» دنیز گفت. «چرا شما این‌قدر به گل‌های خشک علاقه دارین؟»

— «سال‌ها پیش، مادربزرگم هر بار که از باغچه چیزی جدا می‌کرد، یک نمونه‌اش را می‌گذاشت لای کتابی. من هم یاد گرفتم. وقتی بزرگ شدم، دیدم گل‌های خشک مثل یادداشت‌های کوتاه‌اند: تاریخ ندارند، اما تاریخ را نگه می‌دارند.»

— «چه تعبیرِ خوبی.» مکثی کرد. «من هم… بعد از به‌هم خوردنِ نامزدی، دنبال چیزهایی گشتم که تاریخ را نگه دارند. مثلاً بلیت‌های قطار، سربرگِ کافه‌ها، یا همین کتاب‌ها. فکر کردم اگر چیزی نگه دارم، شاید چیزی نگه‌ام دارد.»

— «نگه‌تان داشت؟»

— «امروز… شاید بله.»

سکوتی که آمد، گرم بود. آیلا به پنجره نگاه کرد. لالهٔ زرد هنوز سرش را به شیشه تکیه داده بود. آیلا به خود گفت: «بعضی چیزها در تکیه دادن پیدا می‌شوند. نه در ایستادنِ یک‌تنه.»


روزِ ششم، شنبه بود و بچه‌ها با والدین‌شان آمدند. سروصدا بیشتر بود، اما نه آن‌قدر که مزاحم شود. دنیز با بچه‌ها شوخی کرد و به چند نفرشان کتاب پیدا کرد. آیلا از پشت میز نگاه می‌کرد—لبخندهای کوتاه، چطور توضیح می‌دهد که «اگر این کتاب را دوست داری، شاید این یکی را هم دوست داشته باشی.» ظهر که خلوت‌تر شد، دنیز کاغذی از جیبش درآورد.

— «دیشب به ذهنم رسید…» روی کاغذ، نقشهٔ کوچکی از کتابخانه کشیده بود، با چند نقطهٔ آبی: جای‌هایی که یادداشت‌ها را پیدا کرده بودند. «اگر این‌ها مسیرند، شاید به نقطهٔ آخر ختم می‌شن. یک مثلث کوتاه؛ نوکش… این‌جا.» اشاره کرد به یک قفسهٔ قدیمی نزدیکِ پله‌ها.

— «قفسهٔ فرهنگِ ترکیِ عثمانی.»

رفتند. قفسه، زمخت و قدیمی، با گوشه‌های لب‌پریده. آیلا دست برد بالای قفسه، جایی که غبار درست روی قاب چوبی نشسته بود، و چیزی سفت حس کرد. با احتیاط، پاکتِ ضخیمی را بیرون کشید. رویش با مدادِ کم‌رنگ نوشته بودند: «آخرِ بازی. اگر تا این‌جا آمدی، دیگر بازی نیست؛ فقط زندگی.» آیلا نگهش داشت. نفسش را آهسته بیرون داد.

— «بازش کنم؟» دنیز پرسید—این بار با صدایی که لرزشِ هیجان در آن پیدا بود.

— «با هم.»

پاکت باز شد. داخل، سه چیز بود: یک نامهٔ بلند؛ یک برگِ گلِ خشک بزرگ—شاید از نوعی گلِ کوهی که در کتابخانه نایاب بود؛ و یک عکسِ کوچکِ دیگر. نامه با همان دست‌خطِ آبی نوشته شده بود، اما رسا و بی‌لرزش. «کاظمِ عزیز، اگر روزی این را پیدا کردی، بدان که من منتظر ماندم، آن‌قدر که یاد گرفتم منتظر ماندن خودش نوعی راه رفتن است. من در فاصله‌ها زندگی کردم؛ بینِ قفسه‌ها، بینِ صفحه‌ها، بینِ روزها. کتابخانه خانهٔ دوم بود، و خانهٔ اولِ من هم شد. تو نیامدی، یا من نفهمیدم که آمدی. اما گل‌ها گفتند: «صبر کن.» من گل‌ها را خشک کردم تا هر کس روزی آمد، بویی از ما ببرد. شاید تو. شاید کسی که مثلِ ما دیر می‌رسد و باز می‌رسد. اگر آمدی و من نبودم، گلِ تازه بیاور. اگر خواستی، بنشین و برای من شعر بخوان. من در حاشیه‌ها گوش می‌دهم. — مینا»

عکسِ کوچک، همان دو نفر با پلِ گالاتا بود؛ این بار دورتر، با نورِ زمستانی. پشتِ عکس، دو خط دیگر: «مهر ۱۳۵۴. اگر ندیدیم هم، دیدیم.»

دنیز ساکت شد. چشم‌هایش روی کلمات می‌لغزید، برمی‌گشت، و دوباره می‌خواند. آیلا نامه را دوباره خواند؛ بعد آهسته تا کرد و همان‌طور که باز گذاشت، گفت: — «آخرِ بازی.»

— «یا آغاز چیزی دیگر.» دنیز آهسته گفت.

— «چی؟»

— «نمی‌دانم. فقط حس می‌کنم کتابخانهٔ امروز کمی… پرتر است.»

— «شاید چون می‌دانیم این گل‌ها بی‌دلیل خشک نشدند.»

— «یا شاید چون کسی دیشب گل آورد.»

هر دو خندیدند؛ خنده‌ای کوتاه و سبک. بعد آیلا پرسید: — «با این نامه چه کنیم؟»

— «بگذاریمش جایی که باید باشد. شاید در قاب کوچکی کنارِ میزِ امانت. بدونِ اسم‌ها. فقط با جملهٔ اول: «آخرِ بازی.» و گلِ خشک را کنارِ لالهٔ زرد.»

— «بله. بی‌نام. چون اگر اسم‌ها را بگوییم، همه چیز محدود می‌شود. اما اگر بی‌اسم باشد، هرکس می‌تواند خودش را پیدا کند.»

— «درست همان‌طور که ما پیدا کردیم.»


روزِ هفتم، یکشنبه، کتابخانه نیم‌روز باز بود. آیلا زودتر آمد تا قابِ کوچک را آماده کند. قابِ باریکی پیدا کرد، نامه را با ملایمت پشتِ شیشه گذاشت—فقط جملهٔ اول خوانا بود و پایینش «مینا» با کوچک‌ترین فونت. گلِ خشکِ بزرگ را کنارِ لاله نصب کرد. وقتی دنیز آمد، قاب را نگاه کرد و آهسته گفت: — «قشنگ است. ساده و درست.»

— «ساده و درست همان چیزی است که کتابخانه بلد است.»

آن روزِ کوتاه زود گذشت. قبل از بستن، دنیز گفت: — «فردا باید برگردم دانشگاه. کارِ آرشیو شروع می‌شود.»

آیلا از شیشهٔ پنجره بیرون را نگاه کرد. نورِ عصر روی کوچه افتاده بود. — «خوب است.»

— «می‌آیم. یعنی… اگر شما…»

— «کتابخانه باز است.»

— «آیلا…» دنیز یک قدم نزدیک‌تر آمد. نه آن‌قدر که فاصله‌ها را بی‌احترام کند، اما آن‌قدر که «حرفِ مهمی» در هوا معلوم شود. «من… نمی‌دانم این چند روز چه شد. فقط می‌دانم که گل‌های خشک حرف زدند و ما هم. و الآن… نمی‌خواهم این حرف‌ها تمام شوند.»

آیلا به قابِ کوچک نگاه کرد. جملهٔ «فقط زندگی» در ذهنش زنده شد. دست برد به کشوی میز، کاغذِ باریکی بیرون آورد، همان نوع کاغذی که همهٔ این روزها دنبالشان می‌گشتند. قلم برداشت. نوشت: «اگر خواستی، فردا بعد از بستنِ کتابخانه، می‌توانیم کمی پیاده برویم. تا سرِ خیابانِ تراموا. یا فقط روی همین صندلیِ کنارِ پنجره بنشینیم و سکوت کنیم.» کاغذ را تا کرد و گذاشت لای نسخهٔ اورهان ولی—همان‌جا که گل‌ها را اولین روز دیده بودند. کتاب را بست و با احتیاط روی میز گذاشت.

— «این چیه؟» دنیز پرسید.

— «چیزی که شاید بعداً پیدا کنید.»

دنیز لبخند زد. — «پس من باید دیر برسَم؟»

— «نه. هر طور که راحتی. بعضی‌ها زود می‌رسند، بعضی‌ها دیر. مهم این است که برسند.»

— «باشه.» دنیز پشت‌دستش را به لالهٔ زرد نزدیک کرد؛ انگار بخواهد از حرارتِ کمرنگِ روزِ آخر چیزی بگیرد. «من… فردا می‌آیم.»

— «کتابخانه باز است.»


فردا آمد. و پس‌فردا. گاهی دنیز می‌رسید، گاهی نه. گاهی نامهٔ کوتاهی در یکی از قفسه‌ها ظاهر می‌شد: «امروز تا دیر ایستادم روی پل.» یا «امروز دانشجویی کتابی را پیدا کرد که دنبالِ نامِ مادرِ بزرگش می‌گشت.» گاهی آیلا، میانِ کار، کاغذِ کوچکی می‌نوشت و می‌گذاشت لای صفحه‌ای: «امروز گلِ تازه آوردند.» یا «امروز مینیک درونِ یک کارتن خوابید و اجازه نداد کسی به مجله‌ها دست بزند.» از این چیزهای کوچک که فقط بینِ دو نفر معنا پیدا می‌کنند.

یک روز بارانیِ دیگر، مردی از شهرداری آمد و دربارهٔ «نوسازیِ کتابخانه» حرف زد. گفت قرار است قفسه‌ها عوض شوند و کتاب‌ها دیجیتال شوند و نورهای سفیدِ جدید نصب شوند. آیلا گوش داد و لبخندِ کوتاهِ محترمانه زد. بعد، وقتی مرد رفت، دست برد به قابِ کوچک و مطمئن شد محکم است. دنیز آن روز آمد. آیلا گفت: — «شاید این قفسه‌ها دیگر نباشند.»

— «اما کتابخانه می‌ماند.»

— «شاید بله. اما…»

— «شاید اگر چیزی را دوست داشته باشیم، باید برایش حرف بزنیم. یا حداقل… گلِ تازه بیاوریم.»

— «گلِ تازه می‌آید و می‌رود.»

— «اما گلِ خشک می‌ماند.»

هر دو ساکت شدند. باز به قاب نگاه کردند. باز به گلِ لالهِ خشک. آیلا گفت: — «اگر قفسه‌ها بروند، یادداشت‌ها…»

— «می‌توانیم جمع‌شان کنیم. در پوشه‌ای بی‌نام. بگذاریم در بایگانی. یا پنهان‌شان کنیم بیرونِ کتابخانه: در پارکی، زیرِ نیمکتی.»

آیلا لبخند زد. — «شما یک کودکِ ابدی درون‌تان دارید.»

— «این کودک، چند روز است بازی می‌کند.»

— «من هم. و می‌ترسم که بازی تمام شود.»

— «شاید بازی هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. فقط شکلش عوض می‌شود.»


آخرِ یکی از عصرها، وقتی آسمان آن‌قدر خاکستری بود که نه روز بود نه شب، آیلا به صندلیِ کنارِ پنجره تکیه داد. دنیز روبه‌رویش نشست. حرف زیادی نزدند. صداها دور بودند؛ بوقِ قایق، قدم‌های رهگذران، خش‌خشِ ورق‌های کسی در دورترین گوشهٔ سالن. آیلا دست برد و کتابِ اورهان ولی را باز کرد. صفحهٔ ۷۵. شعر کوتاهی خواند: دربارهٔ راهِ برگشتن، دربارهٔ دیر و زود، دربارهٔ این‌که گاهی هیچ‌کدام فرقی ندارند. صدایش آهسته بود، اما برای دنیز کافی.

دنیز گفت: — «من همیشه بلد نبودم به‌موقع برسم. همیشه یا زود می‌رسیدم و می‌ترسیدم، یا دیر که پشیمان بودم. اما این‌جا… حس می‌کنم اگر زود بیایم یا دیر، شما هستید. یا اگر نباشید، کتابخانه هست.»

— «من هم بلد نبودم. هنوز هم بلد نیستم. اما فکر می‌کنم یکی از کارهای کتابدارها این است که به کتاب‌ها بگویند: نترسید، شما دوباره پیدا می‌شوید. شاید باید به آدم‌ها هم همین را بگوییم.»

— «به من بگویید.»

— «دنیز… شما اگر گم شوید، دوباره پیدا می‌شوید.»

— «کجا؟»

— «بینِ قفسه‌ها. بینِ صفحه‌ها. این‌جا.»

لبخندِ دنیز کوتاه بود و در چشم‌ها. دستش نزدیکِ میز آمد و باز دور شد. آیلا نگاهش را از پنجره گرفت و به کاغذِ نازکِ سفیدی که گوشهٔ کتاب جا مانده بود، خیره شد. قلم برداشت. نوشت: «اگر خواستی، همین‌جا بمانیم و کم‌کم چیزهای کوچکِ بیشتری یاد بگیریم. اگر نه، اشکالی ندارد. کتابخانه برای همهٔ آمدن‌ها و رفتن‌ها جا دارد.» کاغذ را تا کرد و گذاشت بین صفحاتِ همان کتاب. بعد کتاب را بست.

— «چی نوشتین؟»

— «چیزی که… می‌شود بعدها خواند.»

— «بعدها، کی‌ست؟»

— «هر وقت که رسید.»

— «شما همیشه همین‌قدر باز می‌نویسید؟»

— «نه. فقط وقتی که نمی‌دانم—یا وقتی نمی‌خواهم بدانم. بعضی چیزها اگر معلوم شوند، می‌میرند.»

— «مثل گل‌های تازه.»

— «مثل بعضی امیدها.»

روز رو به انتها بود. آیلا بلند شد تا چراغ‌ها را خاموش کند. دنیز هم بلند شد. کنارِ در ایستادند. آیلا گفت: — «فردا شاید شلوغ باشد. شهرداری می‌آید.»

— «می‌آیم. اگر اجازه بدهید.»

— «کتابخانه باز است.»

— «آیلا…» مکث کرد. «اگر فردا نیامدم…»

— «کتابخانه باز است.»

دنیز نفسش را آهسته بیرون داد و لبخند زد. — «باشه.»

رفت. در چوبی آرام بسته شد. آیلا ایستاد و دستش را روی قابِ کوچک گذاشت. جملهٔ مینا از پشتِ شیشه دیده می‌شد: «آخرِ بازی. اگر تا این‌جا آمدی، دیگر بازی نیست؛ فقط زندگی.»

چراغ‌ها خاموش شدند، یکی‌یکی. تنها نورِ کم‌رنگ از بیرون می‌آمد. آیلا کتابِ اورهان ولی را برداشت، دوباره کاغذِ باریکِ خودش را چک کرد و گذاشت سرِ جایش. مینیک جلوی در خمیازه کشید و جمع شد. آیلا چفت را انداخت، کلید چرخاند، و برای لحظه‌ای ایستاد.

بیرون، کوچه صدای خودش را داشت. درون، کتابخانه صدای خودش را. آیلا نمی‌دانست فردا چه می‌شود. نمی‌دانست دنیز می‌آید یا نه؛ نمی‌دانست قفسه‌ها می‌مانند یا عوض می‌شوند؛ نمی‌دانست گلِ لاله چقدر دیگر دوام دارد. اما می‌دانست اگر چیزی را دوست داشته باشی و درست سرِ جایش بگذاری، روزی دوباره پیدا می‌شود—در یک کتابخانه، در یک حاشیه، در یک جملهٔ ساده. و می‌دانست که گاهی بهترینِ پایان‌ها آن‌هایی هستند که به جای نقطه، سه‌نقطه دارند. یا هیچ‌چیز ندارند جز سکوت.

در را قفل کرد. چند قدم رفت. برگشت. دستش را گذاشت روی شیشهٔ سردِ پنجره؛ همان‌جا که لالهٔ زرد به آن تکیه داده بود. آهسته لبخند زد؛ لبخندی در چشم‌ها. و بعد، بی‌آنکه بداند، در دلش چیزی گفت: «کتابخانه باز است.»

آیلا رفت. کتاب‌ها ماندند. گلِ خشک ماند. یادداشت‌ها ماندند. و در صفحهٔ ۷۵ِ اورهان ولی، کاغذِ باریکِ نوی تازه‌ای که کسی فردا—یا هر وقتِ دیگری—شاید پیدا کند. آیا دنیز برمی‌گردد؟ آیا آن کاغذ را می‌خواند؟ آیا کنارِ پنجره می‌نشینند و سکوت می‌کنند یا تا سرِ تراموا قدم می‌زنند؟ کتابخانه جوابی نداشت. کتابخانه فقط باز بود. همین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *