وبلاگ
نفرین چهلچنار | داستان ترسناک فولکلور ایرانی در دل کوهستان

داستان ترسناک فولکلور ایرانی: نفرین چهلچنار
در آن سالی که برف زودتر از موعد به کوهستان نشست و بادِ سوزندوزِ پاییزی از لابهلای لالهزارهای خشک، نوحهای نشنیده میسرود، اهالیِ روستای «چهلچنار» دوباره به چشمهی پستِ درّه چشم دوختند؛ چشمهای که پیرمردها آن را «بیبیِ سایه» میخواندند و جوانترها از بیم خشمِ نامرئیاش، نامش را به گوش هم آهسته میگفتند. بارانها دیر کرده بود و قناتِ کهنه، سرفهکنان آبِ تیرهای میداد که بر شیارهای شخمخوردهی زمین، چون خونِ رقیقِ قربانی بیصاحب، راه میافتاد و در نیمهی راه میخشکید. در همان روزگار، «حمید» بنِ «غلامنبی»، مردی چهلساله، ریشِ جوگندمیِ کمپُر، پشتِ اندکی خمیده از گاوآهن، نمازِ صبحش هرگز قضا نمیشد و اذکارِ سبّوح را لابهلای کار میگفت؛ کشاورزی سادهدل و دیندار که روزیاش را از خاکِ لجبازِ دامنه میجست و شب را با چراغِ زنبوری و رادیوی ترانزیستوریِ ژاپنی به پایان میبرد؛ همان رادیویی که بعضی شبها جز خشخشِ بدعاقبت، تحفهای نداشت، گویی خبرهای دور از مرز، پیش از رسیدن به این درّه، در دندانهای هوای سرد خرد میشد.
روستا در دههی هزار و سیصد و پنجاه، بر شیبی بنا شده بود: بالامحله که آفتابگیر بود و کوچهها به هم میپیچید و به حسینیه میرسید؛ و پایینمحله که زمستانها آفتاب به آن کمتر سر میزد و صدای شغال، بیواسطهی کوه، به آغلها میریخت. کدخدای روستا «نصرتبیگ» بود، مردی که از تفنگِ دولولِ پدرش جز قابِ خالی و فخرِ پوک چیزی به ارث نبرده بود و پیکانِ مدلِ تازهاش بیش از هر چیزی نشانِ اقتدارش مینمود. ملای مسجد «حاج میرزا سلمان» بود، پیرمردی پوستزرد، با ابروهای به هم رسیده، که خطبه را چون غبارِ کهنهی کتابی فراموششده از بر میخواند و با وجودِ خشکیِ کلام، از نگاهِ نافذش مردانِ میانسال شرم میبردند. آموزگارِ سپاهِ دانش هم «آقا یغما» نام داشت، جوانی باریکاندام و عینکی، که بر تخته با گچ خطی تمیز مینوشت و از بیماریِ «قارچِ خوشه» و «سیاهک» سخن میگفت، بیآنکه بداند در این روستا آنچه خواب و خوراکِ مردم را میبُرد، نامی دیگر داشت: «نَفَسِ کوه».
آب که کم شد، کدخدا بزمِ مشورت به پا کرد؛ در اتاقی با طاقِ گهوارهای، حصیرِ نی را پهن کردند، قلیانها آتش گرفت و کاسههای کمر باریکِ چای چرخید. حاجی سلمان از بیمِ چشمِ بد و از نفرینهای بازمانده در سنگِ قدیمیِ بالادست گفت؛ سنگی سیاهرنگ، هموار و گرد، که بر آن کتیبهای به خطی نامألوف نقش بسته بود و پیرزنها میگفتند مُهرِ «قلندرِ سیاهچشم» است؛ قلندری که روزی در سرمای قدیم، به این روستا پناه آورده و چون او را در شبِ برفی، سیر و گرم نکرده بودند، سجادهاش را در آتش فرو برده و گفته بود: «آبی که از دلِ سنگ بیرون کشیدید، روزی میبردتان.» آقا یغما، خندهی پنهان زد و گفت اینها افسانهی عجوزههاست، آب از مسیرِ قنات میآید و اگر «مَجرا» را باز کنند، مشکل برطرف میشود. نصرتبیگ با مُهرهی تسبیح در انگشت، چشم تنگ کرد و گفت: «حرفِ جوان درست است؛ فردا صبح، مردها با بیل و کلنگ بروند «کلدره»، تا آن سنگِ آبی را که راهِ آب را بند آورده بشکنند.»
فردا صبح، بادِ کوه بوی گوگرد میآورد. مردها به «کلدره» رفتند؛ جایی که دهانِ قنات چون چشمی نیمباز، به لایهی زیرینِ کوه نگاه میکرد. حمید هم رفت، به نیتِ نانِ اهلِ خانه؛ زنش «زینب» مدتی بود به سرفهای خشک افتاده و دخترِ کوچکش «زهرا» شبها از کابوسِ زنی موپریشان میلرزید که غربالی از آتش در دست داشت و خاکستر را بر پشتِ خوابها میپاشید. مردها گردِ سنگِ سدکننده حلقه زدند: همان سنگِ سُفتِ سیاه، با رگههای آبی، هموار چون کفِ دستِ پیر و پرنقشِ شیطان؛ کلنگ که بر آن خورد، صدا در کوه پیچید و گویی جایی دور دست، پرندهای که به آن دیار تعلق نداشت جیغ کشید. حمید، دل در سینهاش لرزید، اما با خود گفت: «بسمالله، خدازور است». کلنگ را بالا برد، اینبار سهمِ او بود؛ که با وزنِ تردید فرود آمد. ترکِ باریکی از وسط سنگ گذشت، مثل خطی که از میانِ پیشانیِ آدمی عبور کند و سایهای کج بر هر دو چشم بیندازد.
سنگ شکافت. بوی نمِ کهنه و تخمیرِ هزار ساله بیرون زد، به بوی شیرِ فاسد مانْست اما نه، چیزی ورای آن: بوی خاکِ دفنشده با استخوانِ ناشناخته. راهِ آب باز شد و جویِ باریکی دوان گرفت، چابک، سرازیر به سمتِ مزرعهها. زنان در آستانهی خانهها «صلوات» فرستادند و کودکان در کوچهها «هل هَلا» گفتند. آن شب چراغِ زنبوری دیرتر از معمول خاموش شد؛ اما نخستین نشانهها نیز همان شب، چون خاری در جوراب، به پایِ خوابِ روستا رفت.
نصفشب، سگهای روستا با هم صدا گرفتند اما نه به شیوهی معمولِ قوم و قبیلهی خود؛ زوزهشان شکسته میشد، به هقهقی آدمیزاد میمانست، و ناگهان خاموشی، چنان کامل که دست اگر جلوی صورت میگرفتی انگار هوا خودش دستِ تو را پس میزد. رادیوی حمید جز خشخش نمیداد، و در میانهی خشخش زمزمهای گذشت که نه از رادیو بود و نه از دیوار: «سنگ را که شکستید، نانتان را باید بگذارید کنار.» حمید، پیشانی به مهر گذاشت، آیاتِ حِرز خواند، و تا دمِ سحر بر همان سجاده ماند، بیآنکه خواب به چشمانِ خستهاش راه دهد.
داستان ترسناک فولکلور ایرانی
روزِ بعد، گوسفندِ «کلثومبیگم» برّهاش را مرده زایید؛ چشمهای بیجانِ بره باز مانده بود و مردم گفتند سفیدیِ چشمش به سفیدیِ ماهیِ رودخانه میمانَد. روزِ سوم، گندمِ «ملاعبدالله» سیاهک زد، چنانکه اگر از دور نگاه میکردی خیال میبردت که سیاهی بر زمین راه میرود. روزِ پنجم، «آقا یغما» که به یاریِ شاگردانش به سرِ قنات رفته بود تا به قول خود، «زهکِشی» کند و مسیرِ آب را تمیز، در دهانهی تونل لغزید؛ شاگردها، دویدند تا دستش را بگیرند، اما چنان بر جا خشک شدند که گویی زورِ دیدنیِ کوه، بندِ زانوانشان را باز کرده باشد، و وقتی لرزش برگشت، آقا یغما رفته بود و آب، شتابان و تیره اما بیخون، از کنارهی گوشهی جامهاش رد شده و بیخبر سرازیر بود.
ملا سلمان گفت: «از خشمِ غیب است. دخیل ببندید، چراغ در حسینیه روشن کنید، نذر کنید و آیهی «و من شرّ النَّفّاثات» بخوانید.» زنها رشتههای سبز و آبی بر شاخهی «چنارِ نذر» گره زدند، مردها از سقفِ حسینیه چلچراغِ قدیمی را که سالها خاک خورده بود پایین آوردند و با نفتِ تازه روشن کردند. شب، صفِ عزاداران به راه افتاد؛ نوحهها بلند شد، صدای سنج و دمام از کوه برگشت و از آنسو صدایی شبیه خودِ همان نوحه اما شکسته، خسته، و انگار که کسی از تهِ چاه بخواند، به گوش رسید. کودکها هراسان به دامنِ مادران پناه بردند. حمید در جمعِ سینهزنها بود، اما دستش هر بار که بر سینه میخورد سنگینتر میشد؛ به یادِ سنگ، به یادِ ترکِ باریکِ پیشانیِ کوه.
چند روزی که گذشت، روستا به دو نیم شد: آنها که میگفتند «کار از نذر و نیاز میگذرد، سنگ را باید که بر جا بنشانیم، مجرا را ببندیم، دمِ نفسِ کوه را بگیریم»؛ و آنها که میگفتند «آب را خدا داده، اگر ببندیم کفرانِ نعمت است». نصرتبیگ دومی را قویتر میدانست، کشت و کار به آب بود و آب از راهِ سنگ میآمد. اما نشانهها بیکار ننشست. «حسینِ سلاخ» نیمشب بیرونِ خانهاش زنِ سیاهپوشی را دید که دست بر آبانبار میکشید؛ به او گفت: «مادرجان، چه میخواهی؟» زن، روی برگرداند، چهارچشمی بر او انداخت: دو چشم جای چشمها و دو چشم بالاتر، در پیشانی؛ و بیصداِ خندید، دندانهایش به سفیدیِ استخوانِ مرغِ آبپز بود. فردا صبح، «حسین» بیتب، بیدرد، بیپیشدرآمد، افتاد و جان داد، انگار کسی از درونِ سینهاش نفس را بیرون کشیده باشد.
حمید، در میانِ این هول، پناه به آیات میبرد، اما سایهی تردید، چون بیدی در باد، بر دلش میلرزید. شبها خواب میدید: پدرش غلامنبی، همان مردی که وقتی حمید کودک بود، در زمستانی پرقساوت، دیر از قهوهخانه برگشت و در راهِ خانه برفْگرفته شد، اکنون میآید، دست بر شانهی او میگذارد، و میگوید: «نور را از چاه بگیر، نه از چراغِ آنان.» حمید از خواب میپرید، وضو تازه میکرد و با صدای آهسته «قُل اعوذ» میخواند.
روزی به سرِ چشمه رفت؛ «بیبیِ سایه» در میانِ دو صخرهی بلند، برکهای کمعمق ساخته بود که در کفِ آن، سنگهای ریز و صدفهای خشکیده از روزگارِ دریای قدیم باقی مانده بود. آب، کمحوصله و سرد بود، انگار عجله داشت که از این دره بگذرد و پشتِ کوه گم شود. حمید، دست در آب برد، بیآنکه بداند چرا. آب، ریز لرزید. کسی آه کشید. صدایی، نه زن بود نه مرد، نه پیر بود نه جوان، از هر طرف و هیچ طرف، گفت: «ترس و ایمان، یک سکه است، مردِ زمین. سکه را در مشت فشردید، نقش بر کف دستتان ماند؛ اگر رها کنید، به جیبِ که خواهد رفت؟» حمید برگشت؛ کسی نبود. تنها خطِ باریکِ بخار، چون مارِ سفیدی که دندان در هوا نشان دهد، بر روی آب رها شد و رفت.
آن شب، حمید به دیدارِ ملا سلمان رفت. در حجرهی کوچکِ ملّا بوی کاغذِ کهنه و روغنِ چراغ بالا میرفت. گفت: «حاجآقا! در چشمه صدایی شنیدم.» ملا، ابرو بالا برد و چیزی میان ملامت و نگرانی گذراند: «سخنِ آب را فقط آبفهم میشنود، پسرم. آب، چون عصبی نازک است؛ هر که بیوضو به آن دست زند، فرمانش را از او میبرد. شما سنگ را شکستید، بندِ عهدی را گسستید.» حمید پرسید: «چه عهدی؟» ملا سر فرو انداخت: «در قدیم، قلندری از این راه گذشت، گرسنه بود و یخ بر ریشِ او یخ بسته. در زد، کسی نگشود؛ جز زنِ جوانی که چراغ را روشن نگه داشته بود و کاسهای شوربا به او داد. قلندر، شوربا را نخورد، سجادهاش را پهن کرد، دو رکعت نماز گزارد و گفت: «اگر کاسهی شما از آبِ این چاه پر میشود، کاسهی کوه از دلِ شماست. سنگی که راهِ عهد را میبندد، اگر بشکند، خودِ شما بر سرِ پیمان خواهید شکست.» آن زن، بعدها در همین چشمه غرق شد، بیآنکه آب بالا آمده باشد؛ گفتند بیبیِ سایه شد، و هر که تاریکیِ بیوضو به آب اندازد، او را پیشِ خود نگه میدارد.»
حمید، دل به این حکایت بست یا نزد؟ نمیدانست. تنها میدانست که زینب هر روز نحیفتر میشود، سرفه گاه با خون همراه است، و دخترِ کوچکش نامِ غربالِ آتش را با تب بر لب میآورد. او میخواست کارِ درست کند؛ اما درست چه بود؟ بستنِ مجرا یا گذاشتنِ هر چه هست بر مشیتِ خداوند؟ ترس و ایمان، دو روی یک سکه، در مشتِ او میجنگیدند.
شبِ «چِلّهبُرش»، باد به ناگهان جهت عوض کرد. چراغها یک باره کمنور شدند. چلچراغِ حسینیه شعلهای آبی زد، سپس وزید و خاموش شد؛ اما نورِ ضعیفِ دیگری برخاست، نه از چراغ، بلکه از خودِ دیوارها، گویا آهی قدیمی در سنگها محبوس بوده و اکنون فرصتِ بیرون شدن یافته. نوحهخوان خواست بخواند، صدا در گلویش نشست، و آنکه خواند دیگری بود: صدایی که در آن خندهی زنی پیر با برندگیِ زنگِ مسجد جمع شده بود. مردم به هم نگاه کردند، چشمها وحشتزده، دهانها نیمهباز، و هیچکس پیش نگذاشت، گویی در میانِ جماعت، فرمانِ نامرئیای صادر شده بود: «برجا بمانید.»
فردای آن شب، حمید بیآنکه کسی را خبر کند، کلنگ را برداشت و تنها راهِ «کلدره» را پیش گرفت. هوا سرد بود و آسمان، سنگین. به دهانهی قنات که رسید، نفس در سینهاش چون پرندهای که در قفس به جِد میکوبد بالا و پایین رفت. خم شد، گوش به شکمِ زمین داد. صدای رفتنِ آب با صدای دیگری آمیخته بود: «بینماز، نماز بخواند و آب شیرین شود؟» حمید از جای جست، «اعوذ» خواند، و کلنگ را در شیارِ ترک فرو برد، قصدش این بود که با گل و خشتِ خام، دهانِ شکسته را ببندد و سنگِ شکسته را به هم بیاورد. اما همان دم، دستی بر شانهاش نشست؛ دستی نه سرد نه گرم، اما سنگین، چون شرمی که ناگهان بر دل بنشیند. برگشت: نصرتبیگ و چند مرد دیگر، با چشمهایی که برقِ حُمیقا در آن افتاده بود. نصرت گفت: «میخواهی آبِ مردم را ببندی؟» حمید گفت: «نفسِ کوه را باید گرفت.» مردها به هم نگاه کردند. کسی گفت: «او با ملّا بستگی دارد، میخواهد ما را بیآب کند تا به مسجد رو بیاوریم.» دیگری که دشمنِ قدیمیاش بود گفت: «خودِ او صدای چشمه را میشنود، مگر نه؟ این از جِنّ است، از قبِیلِ دیو. باید که به فلک بستنش.» خندهای جمعی، نه از شوخی که از هول، در میانشان گذشت. کلنگ از دست حمید گرفتند، او را بر زمین نشاندند، شالِ کمرش را محکم بر دست بستند و تازیانه را به نیتِ «بیدار کردنِ عقل» فرود آوردند. حمید دندان بر هم فشرد و آیه خواند. میانِ ضربهی هشتم و نهم، صدایی از شکمِ کوه برآمد؛ نه شبیهِ هیچ صدایی که تا آن روز بشر شنیده باشد: آهی که به خنده آمیخته باشد و خندهای که گریه را پنهان کند. مردها دست از زدن کشیدند. همگی یکباره احساس کردند کسی در پشتِ گردنشان میدَمَد؛ اما نه نفسِ گرم، نفسِ سنگ. از تپهی روبهرو، سایهای برآمد: نه تمام زن، نه تمام مرد، نه تمام حیوان، چیزی از هر سه؛ آن سایه گام برداشت و به دهانهی قنات نزدیک شد؛ مردها چون ریشههای خشک، به خاک چسبیدند. سایه سر خم کرد، انگار میخواهد رازِ آب را بشنود، سپس رشتهی نپیدایی از بخار را از دهانِ قنات بیرون کشید؛ بخار در هوا پیچید، به شکل غربالی از شعله درآمد، لحظهای در برابرِ چشمها رقصید و بعد به هزار ریزهی نامرئی شکست و به سمتِ روستا راه افتاد.
آنچه پس از آن در «چهلچنار» گذشت، اگر هر کدام را به تنهایی حکایت کنی، شنونده خواهد گفت: «تو دروغ میگویی یا خواب دیدهای.» اما دانای کلِ این روایت که بر رخدادها از برفدانه تا جانِ آدمیزاد سایه افکنده، میداند که حقیقت، گاه جامهی کابوس بر تن میکند تا بتواند میانِ زندگان راه برود. در خانهی «کربلاییِ اکبر»، کودکِ خردسال، رویِ دیوار، مگسی را تعقیب میکرد، مگس ناگاه در میانهی هوا ایستاد، نه آنکه بنشیند، ایستاد، انگار که ندایی از بیرونِ طبیعت، فرمانِ «درنگ» داده باشد. زنِ کربلایی که نان از تنور برمیداشت، آرد بر کفِ دستش گلوله شد، مثلِ برفی که در آتش انداخته باشند، دود کرد و از میان رفت. در «بالامحله»، اذانِ مغرب را نه موذنِ پیر که پسرِ مردهی «حسینِ سلاخ» گفت؛ صدایش چون از لولهای باریک میگذشت. «ملکآباد» که از روستا ساعتی راه بود، خبر آوردند که لشکری از کلاغ بر بامهای «چهلچنار» نشسته، اما هیچیک صدا نمیکنند، فقط نگاه میکنند، نگاهِ کلاغی که از مرگِ مردی سیر نشده خسته شده باشد.
زینبِ حمید، در بستر افتاد. تبش به مرزِ هذیان رسید. در گوشِ حمید گفت: «زنِ موپریشان در خوابم آمد، گفت: غربالِ مرا بر آب بگذار، تا هر که ترس در دلش بیش از ایمانش باشد، دانهاش از کاه جدا شود.» حمید، دستِ زنش را گرفت و زیر لب گفت: «لا حول و لا قوّه…» اما در دلِ خود میدانست که وزنِ کدام یک در کفهی دلش سنگینتر است. ترس، یا ایمان؟
حسینیه، آخرین امید بود. ملا سلمان گفت: «تعزیه برپا کنید، نامهای مقدّس، لشکرِ غیب را مدد میفرستند.» مردها لباسِ سبز پوشیدند، عَلَمها را بالا بردند، طبلها را کوفتند. شبِ دهم، ماه، شکلی به خود گرفت که در کتابها نرسیده: نه هلال بود نه تمام، مثل سکهای که لبش را دندان زده باشند. تعزیهخوانان، نالهها را بلند کردند. ناگاه صدایی که از شبِ چلّه شنیده بودند، بیاذن، بر هر صدا پیشی گرفت: «به نامِ آب، به نامِ سنگ، به نامِ عهد؛ هر که ایمان را برای رُعب، و رُعب را برای ایمانِ خود علم کند، دانهاش از کاه جدا شود.» در همان دم، چلچراغ شعلهای آبی زد و آبی ماند؛ آبی چون شعلهی سردِ ارّه بر آهن. مردی که «شمر» میخواند، یکباره نقشِ زمین شد، دهان باز، بینفس؛ و کودکی که «طفلِ ششماهه» بود، خوابش برد، اما خوابِ بیبرگشت. زنها ضجه زدند، مردها دست به سر کوفتند. نصرتبیگ که در صفِ اول ایستاده بود، نعره کشید: «این کارِ حمید است! او با آن سنگ سخن گفته.» جمعیت، که در این روزها فرمانبردارِ فرمانهای نامرئی شده بود، چون کاهی در دستِ باد، سمتِ خانهی حمید دوید.
حمید در اتاق، بر بالینِ زینب نشسته بود و آیه میخواند. صدای پاها و فریادها را شنید. در را کوفتند، پنجرهها لرزید. حمید بیرون رفت. مردها، در نورِ چراغهای دستی، سایههایی شده بودند با چشمهای تیزِ پرنده. نصرت گفت: «اعتراف کن.» حمید گفت: «به چه؟» گفت: «به عقدِ شیطان!» حمید خندید، خندهای که در آن، درماندگی بیش از شادی بود: «شیطان به عقدِ ترسِ شما درآمده، نه به عقدِ من.» سنگی به سمتش پرتاب شد. خون بر پیشانیاش نشست. مردِ دیگری تیشه بالا برد. حمید با دستِ بیسپر، ضربه را گرفت و تیشه کفِ زمین خورد و خِرّد شد. در همین لحظه، صدای خِشخِشِ رادیو از اتاق بلند شد؛ رادیویی که روزها بود خاموش شده بود. صدای پیرمردی نامعلوم: «سنگی را که شکستی، به جایش بگذار.» و پس از وقفۀ کوتاه: «اما شرط دارد.» حمید، انگار که فرمان از آسمان یافته باشد، دوید؛ میانِ مردها شکافی به اندازهی یک انسانِ مصمم باز شد، بیرون زد، سرازیریِ کوچه را گرفت و به سمتِ «کلدره» تاخت. مردها دنبالِ او دویدند، اما گویی گذرگاهِ او از جنسِ دیگری شد، قدمهایش به چابکیِ جوانیِ فراموششده درآمد و پیش از آنکه نخستین ناسزا به آخر برسد، او به دهانهی قنات رسید.
آنجا، «بیبیِ سایه» منتظر بود؛ نه چون زنی که در قصهها از آب برون آید، که چون سکونی که لباسِ مه بر تن کند. حمید گفت: «تو کیستی؟» پاسخ آمد: «من همان پیمانِ فراموششدهام، همان نَفَسِ سنگ. دانهها را از کاه جدا میکنم، کاری که شما از خوف و رَجا عاجزید. سنگ را اگر بر جای بنشانی، دهنت از آب بینیاز میشود؛ اما روستات…» حمید گفت: «روستا؟» و بیبیِ سایه گفت: «روستات از ترسِ خود خواهد مُرد، نه از من؛ من فقط پرده را کنار میزنم.» حمید، کلنگِ شکسته را برداشت، سنگِ شکافته را با زحمت بر جا جفتوجور کرد، گلِ رس با خونِ کفِ دستش آمیخت و مهرِ موقت بست. آنگاه به چشمه نگاه کرد؛ آب، آرام گرفت. هوای دور و بر قدری سبک شد. حمید سجده کرد.
اما نفرین، چون بذری که سالها در خاک منتظرِ برف و آفتاب مانده باشد، به فرصتی که میخواست رسیده بود. روستا، پیش از این نیز بیمار شده بود، بیماریاش نه از کمآبی که از کثرتِ هراس بود. هنگامی که حمید سنگ را بر جای مینشاند، در کوچهها، مردها به جانِ هم افتاده بودند: یکی به دیگری میگفت «تو شبانه به آب دست زدی»، آنِ دیگر به این میگفت «تو نذرِ دروغین کردی»، و کسی از پشت، بر شانهی کسی دیگر میکوبید تا «جن» را از دوشش بیندازد. زنها در حیاطها بر سرِ دخیلها گریستند، بچهها فریاد زدند، کلاغها از بامها برخاستند و دورِ روستا دور زدند، اما باز ننشستند. حسینیه، به آهِ آخر رسید؛ چلچراغ به شکلی بیسابقه بلند شد، بیآنکه دستی آن را بلند کرده باشد؛ در هوا آویخت، شعلهاش آبی شد، سپس به سفیدی گرایید، و آنگاه آهسته فرو بارید؛ نه چون باران، چون خاکسترِ جشنِ خاموشِ آتشی پنهان. هر که زیرِ آن ایستاده بود، در جایی از پوست علامتی گذاشت: لکهای بیرنگ، که از برفِ پاییزی سردتر بود. و از آنجا، سرمایی خزید که نه از هوا بود نه از آب، سرمایِ بینام، و ریشه به جانها زد.
حمید به روستا برگشت. درِ خانهها نیمهباز بود، صداها در گلوی دیوار مانده بود. زینب بر بستر، چشمها باز، تب از رفته، اما چشمها خالی؛ انگار که همان صدایی که حمید در قنات شنیده بود، آمده و حرفها را از چشمِ او برداشته باشد. دخترِ کوچک، غربالی از کاغذ در دست داشت، که لابد در بازی از تَفِاخته ساخته بود، و با جدیتی کودکانه آن را تکان میداد، اما چیزی از آن نمیگذشت. حمید گفت: «زهرا جان!» دخترک سر بلند کرد؛ در هر دو چشمش نقطهی سفیدی بود، مثلِ انعکاسِ دوردستِ برف در طشتِ آب. «بابا، بیبی گفت دانهها در دهانِ کوه است.»
نصرتبیگ در کوچه افتاده بود، دست بر گلویش گذاشته، انگار طنابی نامرئی آنجا سخت کشیده باشند. ملا سلمان در آستانهی مسجد نشسته بود، کتاب در دامان، چشم بسته، لبها تکان میخورد بیآنکه صدایی بیرون آید؛ بعد از لحظهای، لبها ایستادند و کتاب آرام از دامانش لغزید و رویِ خاک نشست. از آن سویِ روستا، صدای «آقا یغما» برخاست، صدایی نه از زبان که از باد: «راهِ آب را بستهای، اما راهِ ترس را نه.»
خورشیدِ فردا بالا نیامد؛ یا اگر آمد، دل از نشان دادنِ خود گرفت. مهِ خاکستری، روستا را پیچید. کسانی که سحرگاه خواستند گندم به آسیاب ببرند، در میانهی راه، هر کدام در جایی ایستادند و دیگر راه نیافتند. آغلها، بیصدا شدند، مرغها بر چوب خواب ماندند، و کبوترها بر خطِ تیر تمثال شدند. تا عصر، هر آنچه روح داشت، مانند آن مگسِ کودکِ کربلایی، میانِ حرکت و سکون آویخت، و بعد، آرام، بیطنین، فرو افتاد.
دانای این حکایت، بر فرازِ چهلچنار، آخرین نگاه را بر روستا میاندازد: بر مزرعههایی که آبِ تازه دقیقهای جوانشان کرده و سپس در تَفِ نفرینی بینام، خشکشان کرده؛ بر کوچههای خاکی که پیشتر جای پایِ زن و مرد بود و اکنون، تنها خطهای نرمِ مه را به یاد میآورند؛ بر حسینیهای که چلچراغش، سفیدیِ سرد را میانِ شیشههای شکسته پخش کرده؛ بر مسجدی که در آستانهاش کتابی افتاده است. و میبیند که سنگِ شکسته، با مهرِ خونِ کفِ دستِ مردی دیندار، بر جای نشسته، اما پیمانِ کهن، اکنون از جنسِ دیگری شده است: پیمانِ کوه با سایهی انسان.
سالها بعد، اگر کسی راهِ سنگلاخِ میانِ کوه و درّه را بگیرد و به این «چهلچنار» خاموش برسد، نخستین چیزی که خواهد شنید، اذانی است بیموذن؛ صدایی که از لابهلای سنگها میگذرد و در آبِ کمحوصله میافتد و برمیگردد. بر دیوارِ حسینیه خطی هست: با انگشت نوشته شده، یا با خراشِ دندانهی سنگ: «ایمان و ترس، یک سکهاند؛ هر که یکی را بیدیگری بخواهد، هر دو را میبازد.» و زیرِ آن، خطی دیگر: «این روستا، قربانیِ نفرینِ خود شد.»
حمید را کسی ندید که چگونه رفت. برخی گفتند با بیبیِ سایه به دلِ چاه فرو شد، برخی گفتند به طرفِ «ملکآباد» رفت تا خبرِ روستا را به ژاندارمری برساند و هرگز نرسید. دانای حکایت، لب فرو میبندد که مردمان را همیشه حاجتی هست به ندانستنِ بعضی چیزها. اما حقیقت، چنانکه بر پیشانیِ سنگِ کلدره چون صلیبی وارونه ترک برداشته، بر این روستا نیز ترکِ باریکِ آن نقش بست و آرام آرام، چون رودی که زیرِ برف راه میرود و به گوشِ هیچکس نمیرسد، همه چیز را با خود برد.
و از آن پس، اگر کاروانی از آن راه بگذرد و شب را در دامنه بگذراند، خوابِ زنی موپریشان خواهد دید که غربالی از آتش در دست دارد و بر خوابها خاکستر میپاشد، و صبح که سر از خواب بردارد، در کفِ دستش نقشِ سکهای خواهد دید: یکسو کلمهای که به ایمان شبیه است، سوی دیگر کلمهای که به ترس. هر دو کمخوان، هر دو روشن. و اگر آبِ چشمه را در کاسه بگیرد، خواهد دید که تصویری در آن کوتاه میآید و میرود: صورتِ مردی که کلنگ بر سنگ فرود میآورد، و در حاشیه، چلچراغی که از آبی به سفید میگراید؛ و آنگاه خواهد دانست که روستایی بوده است در این کوهستان در دههی پنجاه، که چون سکهای در کفِ تقدیر فشرده شد و نقش از آن بر کفِ دستِ کوه ماند: «چهلچنار، که در نفرینِ خویش سوخت.»
اینچنین بود سرگذشتِ روستایی که به آب دل بست و به سنگ پشت کرد، و در میانِ آب و سنگ، میانِ ایمان و ترس، راهی نیافت؛ و چون سکهای که میانِ دو انگشت میچرخد و بر هر دو رویش نقشِ شکست میماند، از دست فرو افتاد. از آن پس، بادِ پاییزی هر سال که از این درّه بگذرد، نوحهای میخواند که کلماتش در هیچ دیوانی ثبت نشده: «هر که سنگِ عهد بشکند، نانِش را در سایه باید خورد؛ و هر که را نان در سایه باشد، روزیش به نفرینِ خودش ختم شود.» و همین بس، تا بدانیم ایمان اگر دل را به روشنیِ عمل نرساند، چون چراغی است در خانهی بیدر؛ و ترس اگر به نامِ دین به نفسها راه یابد، خانه را پیش از رسیدنِ شب به تاریکی میسپارد.
روستا رفت؛ نفرین ماند؛ و سنگ، با ترکِ باریکِ پیشانیاش، هنوز گاهبهگاه در گوشِ رهگذران زمزمه میکند: «سکه را رها کنید؛ که هر که آن را سخت بفشارد، نقشِ هر دو روی، بر کفِ دستش تا ابد میماند.»
جادوی ذهن/ راهی بهسوی آرامشDPF
190,000 ریالجادوی زنانگی سالمPDF
1,100,000 ریالجادوی فکر بزرگ جوزف شوارتز/PDF
227,000 ریالجادوی فکر بزرگ/PDF
227,000 ریالجادوی کار پارهوقت جیم رانPDF
190,000 ریالجاناتان مرغ دریایی /داستان پرواز و آزادی/PDF
250,000 ریالجنگ و صلح جلد 1,2,3,4/PDF
1,200,000 ریالجوجه اردک زشت درون | دبی فوردPDF
250,000 ریالچرا تا حالا کسی این را نگفته بود؟ | راهنمای کاربردی مدیریت ذهن و احساسات + تمرینهای روزانه pdf
190,000 ریال








