ترسناک

خانه‌ی متروک در جنگل | داستان ترسناک روانشناسانه با پایانی مبهم

کتاب ترسناک و معمایی

خانه‌ی متروک در جنگل؛ داستانی ترسناک درباره گذشته‌هایی که بازمی‌گردند

اینستاگرام خریدکده

«خانه‌ی متروک در جنگل»

از لحظه‌ای که نامه رسید، بوی کاغذ نمناکِ انبارهای سرد را با خود آورد؛ بویی که انگار از لابه‌لای شاخه‌های کاج و یخ زدگی رودخانه‌های شمال می‌گذشت و مستقیم در سینه‌ام می‌نشست. پاکت قهوه‌ای، تمبر کمرنگی با نقش گوزن داشت و مهر ادارهٔ پستِ روستایی ناشناس. روی کاغذ تایپ‌شده، فقط چند سطر خشک و بی‌عاطفه: «آنا. خانهٔ جنگلی به نام توست. کلید در صندوقچهٔ آهنی ایستگاه. لطفاً برای تحویل ارثیه مراجعه کن.» نام آن‌ها در پایین: «دفتر ثبت املاک.» نه اسمِ کسی. نه تسلیت. نه خاطره. فقط خانه‌ای که «به نام من» بود و سال‌هاست به عمد، در نقشهٔ شخصی‌ام حذفش کرده بودم.

در دههٔ هشتاد، راه‌ها هنوز در سکوتِ زمستان گم می‌شدند. اتوبوس، آخرِ پاییز، مرا از شهر بندری به سوی شمال برد؛ جاده‌ای بلند از کنار دریاچه‌های یخ‌زده و مزارع خاموش گذشت. پنجره‌ها بخارکرده بود، و راننده، مردی با پالتوی ضخیم و کلاه پشمی، هنگام رسیدن به پیچ آخر گفت: «خانه‌ها، این دور و بر، وقتی کسی به آن‌ها فکر نمی‌کند، آهسته عقب می‌روند. مثل حیوانی که در برگ‌ها فرو می‌خزد. اگر چیزی را جا گذاشته‌ای، خانه خودش پیدایت می‌کند.»

لبخندی کم‌رنگ زدم، به رسم ادب. من شکاک بودم، همیشه بوده‌ام؛ ذهنم با زنجیرهای خردگرایی و آمار و احتمال بسته بود. اما کلمه‌ای که گفت—«خانه خودش پیدایت می‌کند»—مثل یک تکه یخ در دهان تپید. در زمستان‌های کودکی‌ام، قبل از رفتن به شهر، در همین سمتِ نقشه، خانه‌ها نفَس داشتند، سقف‌ها در برف می‌نالیدند، و جنگل—این جنگل، با درختان تنومند صنوبر—شب‌ها به زبان خودش حرف می‌زد.

ایستگاه کوچک و چوبی بود. صندوقچهٔ آهنی کنار پنجرهٔ بلیت‌فروشی خاک گرفته، و کلیدی سنگین که سردیش از دستکش هم می‌گذشت. نام من روی کارت زردی که کنارش گذاشته بودند، غلط املایی نداشت؛ همان «آنا»ی ساده. چراغ‌های ایستگاه زوزهٔ باد را خط می‌زد و به پرنده‌های سیاه که روی سیم‌ها ردیف نشسته بودند، چشم می‌دوخت. از ایستگاه تا خانهٔ جنگلی، باید از میان راهی می‌رفتم که ردِ گوزن‌ها در برفِ نارس آن را نقطه‌چین کرده بود. جادهٔ خاکی به دهکده نمی‌رسید، یا اگر می‌رسید، من قصدش را نکرده بودم. خانه—ارثیه‌ای شبیه خاطرهٔ بد—چیزی بود که باید به آن سر می‌زدم، مثل دندانی که لق مانده و با زبان، بی‌اختیار به آن می‌خوری.

خانهٔ «سرخ» نبود؛ رنگِ قدیمی‌اش، اگر زمانی سرخ بوده، اکنون پوسته‌پوسته و خاکستری شده بود. درِ چوبی با پنجره‌ای کوچک، پرده‌ای توری که سال‌هاست کسی آن را نتکانده. برف هنوز نباریده بود، اما علف‌ها سفیدی نازکی از یخ‌زدگی صبح داشتند. کلید را در قفل قدیمی چرخاندم. صدای «تق» به جای «تَق‌تَق» بود؛ مثل گلو بازکردن پیرمردی قبل از گفتن اسمِ کسی.

داخل، بوی چوبِ نم‌کشیده و نفتالین، و چیزی دیگر—بویی آشنا که نمی‌توانستم اسمش را بیابم—ملایم مثل بوی پتوی قدیمی که در تابستان‌ها در صندوق مانده باشد. کفِ چوبی زیر پاهای من خشک صدا می‌داد، و گردوغبار در نور کم‌رنگ ظهر می‌چرخید. اتاقِ اصلی با بخاری آهنیِ خاموش، میزِ مستطیلی و یک ضبط‌صوت قدیمی روی قفسه. ضبط‌صوتی از آن مدل‌های فیلیپس با کلیدهای فلزی درشت، شانه‌دار مثل دهانِ پرنده. کنار ضبط، جعبهٔ کفشی با برچسب‌های کنده‌شده و درونش چند نوار کاست با بدخطی مداد روی برچسب‌ها: «بازگشت ۷۶»، «زمستان ۷۹»، «اتاق زیرشیروانی»، «نام‌ها».

به خودم گفتم: «ارثیهٔ واقعی همین است.» و کنجکاوی—همان رگی که در من همیشه تندتر از احتیاط می‌زند—انگشت‌هایم را به سمت نوارها برد.

تردید کردم؛ در خانه صدایی نبود جز خش‌خش موش‌ها در دیوار یا خیالِ آن. درها به روی هم مکث می‌کردند. از پنجره‌های کوچک انتهای راهرو، جنگل آن بیرون مثل خزِ ضخیمی نفس می‌کشید. هنوز هیچ خاطرهٔ مشخصی برنگشته بود. تصویرها به شکل مهی از نورِ غروب در ذهنم شناور بودند: زنِ بلندقدی با موهای تیره—مادرم؟—که در آشپزخانه شیشه‌ها را می‌شوید؛ مردی با چکمه‌های بلند گل‌آلود و بوی نفت و نان سیاه؛ من—دخترکی که از پله‌های زیرشیروانی می‌دود و با دست به سقف شیبدار می‌کوبد تا خفاش‌ها بروند.

نوار را گذاشتم. صدای کلیک، صدای چرخیدن چرخ‌دنده‌ها، بعد خش‌خش. دلم خواست به خودم بگویم «این فقط یک نوار است»، اما چیزی مثل اضطراب سادهٔ کودکی، بدوی و بی‌دلیل، از ستون فقراتم بالا آمد. پلی را فشار دادم.

اولش فقط صدای باد و خش‌خش، بعد صدای زنی: «آنا، می‌شنوی؟» صدایی آرام، با لهجهٔ شمالی که حرف‌های کشیده دارد. سکوت. بعد صدای بچه‌ای که نمی‌توانستم تشخیص بدهم آیا دختر است یا پسر؛ صدای کودکی که انگار با خودش حرف می‌زند: «اگر به نامت جواب ندهی، خانه فکر می‌کند رفته‌ای. آن وقت می‌آید دنبالت.»

اسم من بود. اما در آن لحظه، ذهن منطقی‌ام به دنبال توضیح می‌دوید: شاید این نوارها جلسات درمانی کسی بوده. شاید مادرم—اگر این خانه، روزی خانهٔ او بوده—صدای مرا ضبط کرده؟ یا صدای بچهٔ دیگری است که اسمش را از کسی شنیده؟ در دهکده‌ها نام‌ها اغلب تکرار می‌شوند.

نوار، به راحتی به چنگِ خیال نیافتاد. میان جملات «کلیک»‌هایی بود از قطع و وصل، انگار کسی با عجله ضبط را درمی‌آورده و دوباره می‌گذاشته. زن پرسید: «از کِی شروع شد؟» و کودک آهسته گفت: «از روزی که خانه گفت برگرد. گفت اگر برنگردی، خودم می‌آیم.»

من دستگاه را خاموش کردم و در سکوتِ ناگهانی، صدای واقعی باد را شنیدم که پشت پنجره‌ها می‌پیچید. گرگ‌ومیش شده بود. در زمستان، تاریکی زود می‌رسد و پنجره‌ها آینه می‌شوند. تصویر خودم را دیدم—زن ۲۹ ساله با موهای مشکی جمع‌شده، قدی که در قاب کوچک جا نمی‌شود و چشم‌هایی که می‌کوشند هیچ‌چیز اضافه‌ای را باور نکنند. از چمدانم یک شمع بیرون آوردم، شمعی که بوی نورِ زرد می‌داد، و روی میز گذاشتم. تصمیم گرفتم شب را همین‌جا بخوابم، به امید این‌که صبح، عقل و منطق با نور کوتاهِ خورشید همراه شوند و خانه شکلِ عادی‌تری بگیرد.

نیمه‌شب، بیدار شدم. خانه مثل دستگاه نفس‌می‌کشید: انقباض، انبساط، تَرَک‌های چوبی که آه می‌کشیدند. صدای ریزش آرام چیزی از اتاق زیرشیروانی آمد—دانه‌های ریز، شاید بذرهای قدیمی که از کیسه‌ای پاره، بیرون می‌لغزیدند. بعد صدایی دیگر، آهسته‌تر از آنکه واقعاً «صدا» باشد: زمزمهٔ غیرقابل شنیدنِ آب. انگار در زیرزمین، آبی را کسی هم زده باشد. بوی نم، ناگهان قوی شد. پتو را کنار زدم. پاهایم سرد شد. به خودم گفتم: «آبِ لوله‌هاست.» اما می‌دانستم این خانه لوله‌ای ندارد که زمزمه کند.

چراغ‌قوهٔ کوچک را روشن کردم. نور، در تاریکی مثل تیغی کدر بود. راهرو را گرفتم و از پله‌هایی که به زیرزمین می‌رفت، پایین رفتم. سوراخِ قفل زنگ‌زده بود؛ قلابی را که بالای در آویزان بود، برداشتم و در را نیم‌وجبی باز کردم. بوی شدید خاکِ خیس و چوبِ پوسیده. نورِ چراغ به سقف کوتاهِ سنگی خورد که قطرات آب از آن می‌چکید. و در گوشه، چیزی که مثل دهانِ سیاهِ چاهی کوچک بود—شکافی گرد با لبه‌های سنگی، پوشیده از خزهٔ یخ‌زده. از دور دست، انگار مرور زمان می‌آمد: صدای «تیک»هایی که شاید قطرهٔ آب روی قوطی فلزی بود. در تاریکی، انگار کسی نام مرا، دقیق اما بی‌هیجان، با وقاری قدیمی، صدا زد: «آنا…»

این‌بار نه در نوار و نه در ذهن، بلکه در هوای سرد اطراف. نفس در سینه‌ام حبس شد. شامهٔ شکاکیتم، مسیر فرار را اندازه گرفت: «باد از دهانهٔ چاه می‌گذرد و حرف می‌سازد.» اما نامی که شنیدم، با مکثی که فقط نزدیکان می‌دانند، تلفظ شده بود.

برگشتم بالا. درِ زیرزمین را محکم بستم و قلاب را انداختم. به بخاری نفتی که هنوز بوش در خانه بود، کبریت زدم؛ شعله بالا آمد و سایه‌ها را روی دیوار بلند کرد. کنار بخاری، روی سجافی باریک، یک قاب عکس بی‌قاب افتاده بود—عکسِ پولاروید که زمانش را روی حاشیه نوشته: «سپتامبر ۱۹۷۹». سه نفر: زنی با موهای تیره که با فاصله‌ای آگاهانه کنار می‌ایستد، مردی با لبخند خسته، و کودکی با کلاه پشمی. چشم‌ها، به طرز عجیبی، رو به بیرونِ کادر بود؛ انگار عکاس را نمی‌دیدند، انگار کسی پشت سرِ عکاس ایستاده بود.

صبح که از پشت پردهٔ پاییزی خانه سُر خورد، به دهکده رفتم. مغازهٔ نانوایی/پست/هرچیز دیگر، با تابلوهای رنگ‌رفته و بوی شیرینی تازه. زنی که آنجا کار می‌کرد، با دیدن من، چشم‌هایش لحظه‌ای برق زد؛ نه از شوق یا تعجب، بلکه از چیزی شبیه به شناختنِ حادثه‌ای که قبلاً در تقویمش دورش را خط کشیده است. گفت: «برگشتی؟» و بعد، بی‌آنکه صبر کند: «من گِرِتا هستم. مادرت…» مکث کرد. «مدت‌هاست کسی چیزی از او نشنیده. خانه هم خالی بود.» بعد اضافه کرد: «برف که بیاید، راه بسته می‌شود. خواستی برایت نفت بفرستم.» من سر تکان دادم و گفتم چند روز بیشتر نمی‌مانم.

گرتا، نانی در پاکت گذاشت و آهسته، انگار با خودش، گفت: «آدم‌ها فکر می‌کنند اگر نام‌ چیزها را عوض کنند، گذشته را هم عوض کرده‌اند. اما نام‌ها فقط بندهایی‌اند که از شاخهٔ دیگری آویزان می‌شوند.» بعد انگار پشیمان شد و لبخندی ساختگی زد. «اگر چیزی خواستی، نوار داریم، باتری هم.»

به خانه که برگشتم، مشتاق بودم ادامهٔ نوار را بشنوم؛ یا شاید می‌خواستم بفهمم که آن زمزمه در زیرزمین، خوابِ نیمه‌شب بوده است. نوار «زمستان ۷۹» را گذاشتم. صدای خش‌خش. صدای همان زن: «بگو چه دیدی.» کودک—که حالا مطمئن بودم دختر است—گفت: «وقتی درِ زیرشیروانی را بستم، صداها تمام نشد. فقط آرام‌تر شدند. گفتند برگرد. گفتند اگر برنگردی، ما می‌آییم.»

پرسید: «چندتا بودند؟» کودک گفت: «یکی. اما صدایش مثل چندتا بود. مثل وقتی در چاه داد می‌زنی.» بعد، سکوت طولانی و صدای نفس کشیدن. زن گفت: «چرا در را بستی؟» کودک: «چون آمدنش را دیدم. از پنجره. از جنگل. چون کسی شبیه خودم را دیدم که از میان درخت‌ها بیرون آمد.»

دست‌هایم می‌لرزید. ضبط را خاموش کردم. چشم انداختم به نوارهای دیگر. یکی با برچسب «نام‌ها». آن را برداشتم. درونش صدای قرائت بود: «آنا. اِلِسا. مایا. آنا. آنا. آنا.» و بین اسم‌ها، صداهای کوتاهی از خندیدن، یا شاید بریدن نوار. این بار شکاکیتم جا کم آورد. میان اسم‌ها، هر بار که «آنا» می‌آمد، قلبم، مثل پرنده‌ای که به پنجره بخورد، تقی می‌زد. چرا این همه «آنا»؟ آیا در این خانه، «من»های دیگری بوده‌اند؟

غروب، باد بلندتر شد. برفِ ریزی افتاد، دانه‌هایی که هنوز جدی نگرفته‌اند. رفتم به اتاق زیرشیروانی. بوی کاغذ قدیمی و قیرِ سقف، مخلوط با بوی پوست خشک‌شدهٔ پرتقال که سال‌ها پیش آویخته باشند. صندوقچه‌ای با قفل شکسته، پر از نامه‌های بازنشده، از جمله پاکت‌هایی با مهر شهرهای مختلف. یکی از آن‌ها از «هالدوُر» بود، یا شاید نامِ کوچکِ دکتری که جلسات را ضبط کرده. در نامه نوشته بود: «اگر آنا قبول نمی‌کند اسم خودش را بگوید، بگذار خودش انتخاب کند. گاهی آدم‌ها برای عبور از چیزی، از راه نام عوض می‌کنند.» یک جای دیگر: «دوبل‌ها را جدی نگیر. کودک‌ها برای تنهایی‌شان دوستِ خیالی می‌سازند. در این عرض‌های جغرافیایی که زمستان‌ها طولانی است، این چیزها طبیعی‌ست.»

دوستِ خیالی. دوبل. کلمه‌هایی که روانشناسی موظف است با آن‌ها جهان را قاب کند. من تا این‌جا از همین قاب خوشم آمده بود. اما قاب، هرچه باشد، وقتی با خانه‌ای طرف هستی که شب‌ها نفس می‌کشد و صبح‌ها در نور خاکستری کوچک می‌شود، ترک برمی‌دارد.

درِ کوچک مثلثیِ دیگر در انتهای زیرشیروانی، که به فضای بسیار تنگی باز می‌شد، ناله کرد و باز شد. بوِی سردی، تیز مثل فلزِ یخ‌زده، بیرون زد. داخل، فقط یک آینهٔ قدیمی با قاب باریک. آینه، نه فرسوده بود و نه کدر. انگار تنها چیزی بود که زمان سرش کلاه نگذاشته. کاغذی روی قاب چسبیده: «به آن نگاه نکن اگر نامت را نمی‌دانی.»

به خنده‌ای تلخ گفتم: «من نامم را می‌دانم.» اما کاغذ را برنداشتم. آینه، مثل چشمِ بزرگی، صبر کرد. نورِ کم‌رنگ عصر روی شیشهٔ صافِ آن، چیزی را منعکس می‌کرد که فقط وقتی نزدیک‌تر شدم، به وضوح آمد: من. همان من. اما پشت سرِ من، در بازتاب، چیزی کمی جابجا بود—لبهٔ میز، کمی جلوتر از جای واقعی. پرده، کمی بلندتر. و آن‌چه یخ را در خونم جاری کرد: گوشهٔ یک کلاه پشمیِ کودکان، آبی و با توپک سفید، آویزان از میخی که در اتاق واقعی، وجود نداشت.

پشت سرم را نگاه کردم. میخ نبود. کلاه نبود. اما در آینه، معلوم بود. عقب رفتم. آینه، واقعیتِ دیگری را—واقعیتی که ممکن بود از این اتاق فقط کمی دورتر باشد—به رخ می‌کشید. کاغذ را برداشتم. زیرش چیزی نوشته بودند که شاید سال‌ها قبل (یا بعد) نوشته شده: «آن‌چه برنمی‌گردانیم، خودش برمی‌گردد.»

از آن شب به بعد، خانه جدی‌تر شد. صدای زیرزمین، گاهی در ظهر، گاهی در سپیده‌دم، مرا به سمت خودش می‌کشید. ضبط‌صوت، یک‌بار بدون اینکه دکمه‌اش را بزنم، کلیک کرد و چرخید، و صدایی—صدای خودِ من، اما با زمزمه‌ای که انگار از دورِ دورِ سال‌ها می‌آمد—گفت: «اگر این را می‌شنوی، دیر شده. من از پنجره پایین رفتم. اما آن‌جا، زیرِ برف، چیزی هست که راه را عوض می‌کند. اگر بیرون بروی، برمی‌گردی.» صدای خودم را می‌شناختم. جمله‌ها شبیه جمله‌هایی بود که در ذهن می‌نویسم و هرگز بر زبان نمی‌گذارم. اما من آن نوار را ضبط نکرده بودم. نمی‌توانستم کرده باشم.

به دهکده برگشتم تا با کسی حرف بزنم—با هرکس. در کافهٔ تاریک کنار اسکلهٔ کوچک، مردی با سبیل خاکستری—ایگیل شاید—مرا نگاه کرد و گفت: «تو آنا هستی؟» و پیش از آنکه پاسخ بدهم، ادامه داد: «یا آن یکی؟» بعد خندید، نه از شوخی، از ترس آدمی که خودش را به خنده‌ای بسیار دیر می‌سپارد. گفت: «وقتی کوچک بودی، دو نفرتان را می‌دیدند. یکی این‌جا، یکی در جنگل. بچه‌ها بازی‌شان همین است. ما هم بازی‌مان همین است: وانمود کنیم دیده‌ایم.»

گفتم: «من کوچک که بودم، این‌جا نبودم.» و همزمان فهمیدم جمله‌ام تَرَکی دارد. اگر نبودم، پس چرا راه خانه را می‌شناختم؟ چرا بوی کمدِ لباس‌هایی را که دیگر تن کسی نمی‌شوند، می‌شناختم؟ گرتا، با صدایی که انگار برای خودش شعر می‌خواند، گفت: «آدم بعضی جاها را ترک نمی‌کند؛ می‌گذارد جاها او را ترک کنند. اما خانه‌ها—خانه‌ها عادت دارند برگردند.»

عصر، برف بالاخره شروع شد. دانه‌ها اول بزرگ، بعد ریز و پیوسته. به خانه برگشتم، و دیدم که درِ زیرزمین کمی باز است. به‌خاطر دارم قلاب را انداخته بودم. اما باز بود. قدم‌هایم را سنگین کردم و آرام رفتم. درِ نیمه‌باز، نفسی سرد کشید. از شکاف، شعاع نازکی از تاریکی بیرون می‌آمد. و باز آن صدا: «آنا…» این‌بار بدون پژواک، نزدیک، هم‌سطحِ گوشم. به پلهٔ اول که رسیدم، چوب زیر پایم صدا کرد؛ نه مثل همیشه. صدا، خالی‌تر بود؛ گویی زیر آن چیزی برداشته بودند. چراغ‌قوه را روشن کردم. پلهٔ سوم شکاف داشت. انگار کسی عمدی آن را کنده باشد. پایین‌تر، لکه‌های نم، مثل نقشهٔ جزایری غرق‌شده.

گام گذاشتم. کفِ زیرزمین، زیر نورِ لرزان، قطره‌هایی داشت که مثل ستاره بودند. چاهِ کوچک، دهانِ سیاهش را باز کرده بود؛ انگار در زمستان هم تشنه می‌ماند. جلوتر رفتم تا از لبهٔ سنگی سرک بکشم. بوی سردِ آب تازه. در عمقِ تاریکی، چیزی برق زد—نه آب، نه فلز. شبیه چشم. عقب رفتم. پایم به چیزی گیر کرد—کارتنی خیس. افتادم و دستم در آب نریخت، روی فلزی سرد نشست: جعبه‌ای که زیر قفسه پنهان بود. کشیدمش بیرون. درش را که باز کردم، چیزهایی که زمان بیهوده سعی کرده بود بپوشاند، بیرون ریخت: گیرهٔ مو، تکه‌ای پارچهٔ آبی با توپک سفید—کلاهِ بچگانه، همان که در آینه دیده بودم. و چند عکس، پولارویدهای دیگری که حاشیه‌شان نوشته‌های عجولانه داشت: «آنا»، «او»، «دوتا». در یکی از عکس‌ها، دختری با همان کلاه، کنار پنجره ایستاده و به بیرون نگاه می‌کند. پشتِ عکس با مداد نوشته شده: «اگر او بیاید، در را ببند.»

حالتی از خشم و ترس، باهم آمد. عکس‌ها را در آستین جا دادم و از زیرزمین بیرون زدم. در را بستم، قلاب را انداختم، و روی پله نشستم. نفس‌هایم بخار می‌شد. نمی‌خواستم گریه کنم. گریه در خانه‌هایی که نفس می‌کشند، مثل ریختن آب روی سنگِ داغ است—بخار می‌شود و چیزی که باقی می‌ماند، از اشک داغ‌تر است.

در بخاری نفتی شعلهٔ تازه انداختم، و به ضبط‌صوت برگرداندم. این‌بار نوار «اتاق زیرشیروانی». صدای زن: «امروز چه کردیم؟» کودک: «اسم‌ها را عوض کردیم.» زن: «چرا؟» کودک: «تا خانه نداند کدام من باید برگردد.» زن: «کدام می‌خواهی؟» کودک: سکوت. بعد: «هر کدام که بیرون بماند، سرد می‌شود. هر کدام که داخل برود، گرم می‌ماند.»

به آینه فکر کردم. به کلاه. به نام‌ها. آیا گذشتهٔ من تنها در کاغذها و نوارها نبود؟ آیا در چیزی که پشتِ شیشهٔ آینه مانده، ادامه یافته بود؟ ناگهان دانستم که باید کاری را که سال‌ها پیش—یا شاید هرگز—نکرده‌ام، انجام دهم: با آن «دیگری» حرف بزنم. اگر دوبلی هست، اگر کودکی از جنگل می‌آید و درِ زیرشیروانی با احتیاط بسته می‌شود، اگر چاه نام‌ها را پژواک می‌دهد، پس گفت‌وگو راهی‌ست که شاید خانه را خاموش کند.

شبِ بعد، دوباره به زیرشیروانی رفتم. آینه، همان‌جا. این‌بار در بازتاب، اتاق روشن‌تر از واقعیت بود؛ انگار کسی چراغی را آن‌طرف روشن کرده باشد. و پشتِ شیشه، کودک—نه، دختر جوانی دوازده-سیزده‌ساله—با همان کلاهِ آبی، همان چشمان درشت، ایستاده بود. نه ترسناک، نه شبح‌وار. بیشتر، مثل کسی که مدت‌ها منتظر مانده و حالا از دیدنِ کسی که دیر کرده، رنجیده. در بازتاب، لب‌ها تکان خورد، و من صدایی نشنیدم—فقط کلمات را خواندم: «چرا در را بستی؟»

گفتم: «چون می‌ترسیدم.» صدای خودم در اتاق واقعی پیچید، و در آینه، لب‌هایش مکث کردند. بعد کلمه‌ای نوشت، انگار روی بخارِ شیشه: «من هم.» و بعد: «کدام یکی‌مان بیرون بماند؟»

جوابی برای این سؤال نداشتم. نالیدم: «من بزرگ شده‌ام.» نوشت: «من هم اگر بیرون بودم، بزرگ می‌شدم.» دستم را به سمت شیشه بردم. سرمای فلزِ قاب، دستم را برید. لب‌های دختر در آینه، بی‌صدا گفتند: «برگرد.» و این‌بار نمی‌دانستم «برگرد» یعنی به خانه، به گذشته، به نامی که از خودت قیچی کرده‌ای، یا به جایی که اسم‌ها پژواک می‌شوند و هویت‌ها مثل برف با فشار کفِ پا از هم جدا می‌شوند.

از آینه چشم برداشتم. خانه ساکت بود. در ساکت‌ترین لحظه‌هاست که خانه‌ها تصمیم می‌گیرند. به اتاق پایین رفتم، ضبط را برداشتم، و نوارِ سفیدِ بی‌برچسب را که تهِ جعبه مانده بود، گذاشتم. خش‌خش. بعد صدایی که نه زن بود و نه کودک، نه مالِ گذشته و نه حال. صدایی که انگار از خودِ خانه درمی‌آمد: «وقتی در را بستی، راه را بستی. وقتی نام را عوض کردی، راه را عوض کردی. اما راه‌ها باز می‌گردند. همیشه راهی هست برای برگشتن؛ اگر نه از در، از پنجره؛ اگر نه از پنجره، از آینه؛ اگر نه از آینه، از زیرِ برف.»

شعلهٔ بخاری تکان خورد. فکر کردم فردا می‌روم. اتوبوس هنوز باید از ایستگاه بگذرد. کلید را تحویل می‌دهم. خانه را برای ادارهٔ ثبت می‌گذارم و برمی‌گردم به شهرِ خاکستری‌ام، به کارِ بی‌حاشیه‌ام پشت میزِ فلزی، به آپارتمانی که هیچ‌وقت نفس نمی‌کشد—به زندگی که ساده‌تر است چون چیزی کم دارد. اما می‌دانستم این وعده‌ها مثل وعدهٔ ترک کردنِ عادتی قدیمی‌ست که وقتی تنهایی، خود را به آن تبریک می‌گویی.

صبح، برف تا زانو می‌رسید. راه، کم‌رنگ، با نشانه‌های پای شبانهٔ روباه‌ها. به ایستگاه رفتم، سرد و مصمم. تابلوی زمان‌بندی اتوبوس، کاغذی زرد و ترک‌خورده بود. تاریخِ بالای صفحه، با خودکار—یا شاید با جوهری که هوا را کم کم می‌نوشد—نوشته بود: «اکتبر ۱۹۷۹». خندیدم. خنده‌ای کوتاه و بی‌صدا. گفتم: «کسی شوخی‌اش گرفته.» اما آن‌جا که اسم‌ها ردیف شده بودند—نامِ دهکده‌ها و ساعت‌ها—نوشته‌ها طوری سالم مانده بود که انگار هر روز عوض می‌شوند. نشستنم روی نیمکت چوبی، صدایی داد که مرا به جنسِ چوبِ خانه، به کفِ زیرزمین، به قابِ آینه وصل کرد.

اتوبوس آمد. همان اتوبوس؟ نه، نمی‌توانستم بگویم. راننده، همان کلاه پشمی، همان نگاه که به جای چشم در قطب‌نما کار می‌کند. در را باز کرد. گفت: «به کجا؟» زبانم نچرخید. گفتم: «شهر.» و با خودم فکر کردم: «کدام شهر؟» نشستم، ضبط‌صوت را روی پایم گذاشتم، و نوارِ بی‌برچسب را—که نمی‌دانم کِی برداشته بودم—در واکمن کوچکم—هدیهٔ سال‌ها پیشی که هنوز کار می‌کرد—گذاشتم. هدفون را روی گوش گذاشتم. صدای خش‌خش. بعد صدای خودم: «اگر این را می‌شنوی، دیر شده.»

اتوبوس، در جادهٔ برفی پیچید. در پنجره، تصویرِ جنگل شست و رفت. برگشتم و به ردیف صندلی‌ها نگاه کردم. محدودهٔ دیدم، در شیشه، چیزی را نشان می‌داد که بیرون نبود—لبهٔ میز، پردهٔ کوتاه‌تر، کلاه آبی آویزان. انگار آینه، با من آمده بود. در صدا، زنِ نوار گفت: «می‌خواهی انتخاب کنی؟» و صدای کودک گفت: «نمی‌شود.» بعد صدای بی‌نامِ خانه: «نیازی نیست.»

چشم‌هایم را بستم. کلماتِ ساده‌ای در ذهنم چیده شد: «گذشته، پنهان می‌شود، اما نمی‌میرد.» آن پیام—اصلِ داستان—در من جا گرفت: گذشته‌های پنهان، همیشه راهی برای بازگشت به زندگی ما پیدا می‌کنند؛ از راه نامه‌ای بی‌نام، از راه نوارِ فراموش‌شده، از راه آینه‌ای که واقعیت را کمی جابه‌جا نشان می‌دهد، از راه خانه‌ای که به جای دیوار، حافظه دارد.

وقتی چشم باز کردم، اتوبوس ایستاده بود. راننده گفت: «اینجاست.» اما جایی که دیدم، نه میدانِ شهر بود و نه ساختمان‌های آجری. در میانِ سفیدِ برف، سقفِ شیبدارِ آشنا بالا آمد، دودکشی که سال‌هاست دود نکرده، پنجره‌ای که پرده‌اش توریِ نازک دارد. خانه، با حوصلهٔ جانوری که از خوابِ زمستانی بیدار می‌شود، درِش را برایم باز گذاشت. شاید فقط پنجره بوده. شاید فقط بازتاب. شاید راننده جایی دیگر را نشان می‌داد. اما پاهایم از اتوبوس پایین رفتند، ردِ کفش‌هایم روی برف نقش بست، و تاریکیِ اتاقِ اصلی به اندازهٔ آشنای آغوشی که نامش یادم رفته، از من استقبال کرد.

ضبط‌صوت را روی میز گذاشتم. آینه را از زیرشیروانی پایین آوردم و مقابلِ پنجره گذاشتم تا نورِ کم، واقعیت را دو برابر کند. نامم را به آهستگی گفتم؛ آن را با اسم‌های دیگری که هرگز نداشتم، تکرار کردم؛ با اسم‌هایی که در نوارها شنیده بودم. هر بار که «آنا» را گفتم، چیزی در آینه تکان خورد—نه تصویر، چیزی پشتِ آن. بعد به زیرزمین رفتم. درِ قلاب‌دار را باز کردم. صدای آب، بی‌عجله، همان بود. کنارِ چاه نشستم و گوش دادم. اگر صدایی در کار باشد، اگر نامی از عمق برگردد، اگر کودکِ کلاه‌دار با کفش‌های برفی درِ آینه را فشار دهد و به این‌سو بیاید، اگر گذشته از راهی که بلد است به من برسد—من این‌بار، در را نمی‌بندم. یا شاید می‌بندم، اما نه از ترس؛ از نظم. نمی‌دانم.

وقتی از جایم بلند شدم، فهمیدم که تصمیم گرفتن در این خانه، بی‌فایده است. هر تصمیمی به شکل دیگری، از راه دیگری برمی‌گردد. شاید باید تصمیم‌ها را گذاشت تا خودشان انتخاب کنند. روی نوارِ تازه، با مداد، چیزی نوشتم: «بازگشت ۸۵.» و دکمهٔ «رِکورد» را فشار دادم. صدای خش‌خشِ آغاز ضبط آمد. چیزی نگفتم. سکوت را ضبط کردم. در سکوت، خانه آه کشید؛ جنگل در دوردست تکان خورد؛ و در جایی که معلوم نبود این‌جاست یا آن‌جا، کسی—شاید من، شاید دوبلی که از نام بی‌نیاز است—با صدایی که به من شبیه بود و نبود، زمزمه کرد: «برگرد.»

نوار را متوقف نکردم. شاید هنوز ادامه دارد. شاید وقتی این سطرها را می‌خوانی، صدای من—یا هرکه باشد—از پشتِ خش‌خشِ زمان بیرون می‌زند. شاید اگر از کنار آینه‌ای رد شوی و گوشهٔ کلاه آبی کوچکی را ببینی، به یاد آورده‌ای که چیزی را جا گذاشته‌ای. شاید هم نه. نمی‌دانم. و راستش، ترجیح می‌دهم ندانم. دانستن گاهی فقط نام دیگری‌ست برای بستنِ در. من فعلاً می‌نشینم، به برفِ پشت پنجره نگاه می‌کنم، و به چوبِ خانه که نفس می‌کشد، گوش می‌دهم—خانه‌ای که یاد گرفته‌ام به جای فرار، با آن زندگی کنم؛ یا اگر نتوانم، بگذارم که او، از راه‌های خودش، با من زندگی کند. و اگر اتوبوس دوباره بیاید—اگر واقعاً بیاید—شاید سوار شوم، شاید نه. چیزی که مطمئنم این است: هر راهی که بروم، گذشته، مثل ردِ کفش در برف، تا مدتی پیداست. بعد با برف تازه پنهان می‌شود. اما پنهان شدن، مرگ نیست. فقط نفسِ عمیقِ دیگری‌ست پیش از بازگشت.

دیدگاهی در مورد “خانه‌ی متروک در جنگل | داستان ترسناک روانشناسانه با پایانی مبهم

  1. mahnaze61golestaneh گفت:

    خیلی داستان زنده و جالبی بود،❤️❤️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *