وبلاگ
بیمارستان خاموش | داستان وحشت کلاسیک در دل یک بیمارستان متروک

بیمارستان خاموش/داستان وحشت کلاسیک در دل یک بیمارستان
باد سرد از میان انبارها و دودکشهای شهر صنعتی میگذشت و سوتی فلزی در گوش آدمها میکاشت. عصر که میشد، هوا مثل روغن سوخته روی سقفها مینشست و پنجرههای شکستهی «بیمارستان فلزی»—نامی که مردم روی بیمارستان متروک گذاشته بودند—به صدا درمیآمد. در این شهر، هر چیز بیصدا، دیر یا زود صدا پیدا میکرد؛ اما بیمارستان، با تمام عظمت زنگزدهاش، سکوتی داشت که انگار از زیرزمینِ چیز دیگری میآمد.
رضا، هفدهساله، لاغر، با موهای نامرتب و چشمهایی که همیشه برق یک «باید ببینم» در آنها بود، از همانهایی بود که وقتی همه میگفتند «نرو»، سرش روشنتر میشد. هفتهها بود که ویدئوهای کوتاه از پشتِ نردههای بیمارستان میگرفت و در شبکههای اجتماعی میگذاشت؛ درها، شیشهها، سایهها. دنبالکنندهها تشویق میکردند: «یه بار برو تو!»، «طبقهی منفی رو نشون بده!»، «اتاق عملها رو!» و او هر شب وسوسهاش بیشتر میشد.
امشب، حدود ساعت ده، رضا درِ پشتیِ بیمارستان را پیدا کرد؛ دری فلزی با رنگ کندهشده و تابلویی که با میخ نیمهجان آویزان بود: «تعطیل تا اطلاع ثانوی». اطلاع ثانوی سالها بود نیامده بود. زنجیر زنگزده را با انبردست قدیمی بهآرامی برید. صدای تقّ زنجیر در خیابان خالی پیچید و بعد همهچیز دوباره ساکت شد، مگر تپشهای تند قلب رضا.
چراغقوهی کوچک را روشن کرد. نور لاغر روی راهرویی افتاد که کف آن با کاشیهای سفیدِ ترکخورده پوشیده بود. بوی تند فنول و رطوبتِ کهنه از دیوارها بلند میشد. رضا قدم گذاشت داخل. در پشت سرش با بادی ناگهانی تکان خورد، اما بسته نشد. گوشیاش را روی فیلمبرداری گذاشت. نوار وضعیتِ باتری روی هفتاد درصد بود.
۱) راهروهای زنده
صدای چرخهای تختی دور دست میآمد. آهسته، منظم، انگار کسی تخت را جلو میراند بیآنکه عجلهای داشته باشد. رضا نفسش را نگه داشت. نور چراغقوه را روی تابلوهای راهنما انداخت: «اتاق عمل ←»، «تصویربرداری ↑»، «بخش کودکان →». لبخند زد؛ «بخش کودکان» همیشه در داستانها ترسناکتر بود. تصمیم گرفت اول از «تصویربرداری» شروع کند. سمت چپ پیچید.
راهرو طولانیتر از چیزی بود که از بیرون به نظر میرسید. هر گام، صدای خفیف چسبیدن کفش به زمین مرطوب میداد. هر ده متر، چراغی سقفی آویزان بود که دیگر کار نمیکرد؛ اما رضا حس میکرد نوری یکنواخت، همانقدر که لازم است، همهجا هست. انگار تاریکی خودش یک نور کمرنگ بود.
درِ اتاق رادیولوژی نیمهباز بود. رضا با نوک پا هُل دادش. داخل، دستگاهها مثل اسکلتهای آهنی ایستاده بودند. روی دیوار، جعبهی نگهدارندهی فیلمها هنوز روشن بود. رضا ابرو بالا انداخت. برق؟ مگر اینجا برق داشت؟ نزدیک شد. روی جعبه، یک فیلم رادیولوژی چسبیده بود. تاریک و روشنِ استخوانهای قفسهی سینه. برقِ کمجان سفید از پشت، تصویر را واضح میکرد. رضا گوشی را بالا آورد. همان لحظه، تصویر تکان خورد. دندهها بالا و پایین رفتند. انگار کسی نفس کشید.
رضا نفس خودش را ناخواسته حبس کرد. نور چراغقوه لرزید. فیلم دوباره ثابت شد. او چند ثانیه مات ماند، بعد خندید: «توهم نزن، برق قطع و وصل میشه.» اما جعبهی نور از ابتدا روشن نبود. او این را میدانست. دکمهای هم نبود. بااینحال، فیلم هنوز آنجا بود و سرد بود و ساکت. رضا عقبعقب رفت. صدایش را آورد پایین که فقط خودش بشنود: «بیخیال. بعداً میگم یه افکت بود.»
وقتی برگشت توی راهرو، تابلوی «تصویربرداری ↑» نبود. به جایش نوشته بود: «بخش کودکان →». همان فونت، همان رنگ، اما جای تابلو عوض شده بود. رضا مکث کرد. برای منطقیترین ذهن هم، جا بهجایی تابلوها در چند دقیقه معنی نداشت. اما ذهن رضا منطقی نبود؛ تشنهی هیجان بود. به خودش گفت: «شنیدی دیگه، صدای تخت از اونور میاد. یه نما از بخش کودکان بگیرم، بعد برگردم.»
۲) اسباببازیهای خاکگرفته
«بخش کودکان» با درهای آبیرنگی شروع میشد که هر کدام برچسبهای کارتونیِ کندهشده داشتند. صورتهای خندانِ بیچشم و دهان، دستهای نیمهپاک شده، ابرهای محو. رضا دستگیره را گرفت. در باز بود. بوی شیر خشکِ کهنه با بوی دارو قاطی شده بود. تختهای ریز، ملحفههای با طرح ستاره و ماه، همه رها. گوشهی اتاق، یک قطار اسباببازی روی ریل کوتاهی ایستاده بود. رضا با نوک کفش به یکی از واگنها زد. قطار تکانی خورد و ایستاد.
از ته بخش، صدایی آمد. صدای ضبطشدهی یک زن: «لطفاً سکوت را رعایت کنید. زمان خواب.» صدا از بلندگوها بود. رضا به سقف نگاه کرد. بلندگوها زنگزده بودند، اما یکیشان داشت نور قرمز خیلی کمرنگی میزد. گوشیاش ویبره خورد. پیامی روی صفحه: «بازدیدکننده: ۱». او خندید. «از کِی بیمارستانها اپ دارند؟»
روی میز کنار پنجره، دفترچهی بستری کودکان بود. رضا ورق زد. اسمها محو شده بودند، انگار آب رویشان ریخته باشند. اما در صفحهی آخر، تازهترین تاریخِ ثبت، امروز بود. کنار آن، با خودکاری آبی نوشته شده بود: «بستری: رضا—۱۷ سال—کنجکاوی.» دست رضا یخ زد. نگاهش سر خورد سمت پنجره. شیشهی مات، نور چراغِ خیابان را مثل مه به داخل میریخت. او بلند گفت: «خیلی با مزه!» صدای خودش خالی و تُرد برگشت.
از راهروی سمت راست، همان صدای چرخها تکرار شد. رضا چراغقوه را گرفت رو به صدا. هیچکس نبود. فقط یک تخت خالی که انگار چند سانتیمتر جابهجا شده بود. چرخها خشک و کثیف. رضا آرام جلو رفت، دست به دستهی فلزی زد. لحظهای بعد، تخت خودش حرکت کرد. بدون فشار. آهسته، به سمت راهروی دیگری. رضا دستش را کشید. تخت ایستاد. بلندگو باز گفت: «لطفاً همراهِ بیمار باشید.» و نور قرمزِ کمرنگ دو بار زد.
در همان لحظه، صدای گریهی کوتاهِ کودکی آمد و قطع شد. نه تداوم داشت نه جهت. فقط شبیه یادآوری بود؛ مثل اینکه ساختمان میخواست بگوید: «یادت نرود کجایی.» رضا بیاختیار رو به عقب رفت. با پاشنهی کفش به چیزی گیر کرد. خم شد. یک دستبند پلاستیکی سفیدروی زمین بود، مثل دستبندهای بیمارستان که نام بیمار را رویشان مینویسند. برداشت. روی آن با خط ریز چاپ شده بود: «رضا—بخش کودکان—مشاهدهی ویژه». دستبند خودبهخود دور مچش قل خورد و قفل شد. رضا با هول کشیدش؛ باز نشد.
قلبش تندتر زد. به خودش گفت: «شوخیه، یکی از بچههای شهر گذاشته.» اما کسی در این شهر آنقدر حوصلهی شوخیهای پیچیده با برق و بلندگو و دفتر تازهنوشته نداشت. رضا تصمیم گرفت برگردد. «تا همینجا بسّه. فردا ویدئو رو ادیت میکنم.» از همان درِ آبی که آمده بود بیرون زد. راهرو… راهروی قبل نبود.
۳) نقشهای که خودش را عوض میکند
تابلوها حالا چیزهای دیگری نشان میدادند: «اداری»، «حضرتب». حرفها جابهجا بودند، کلمهها قیچی شده. رضا فهمید یا نور چراغقوهاش میلرزد یا چشمهایش. یکبار پلک زد. کلمهها درست شدند: «اداری»، «حضرت بهداری». سایت درون ذهنش گفت: «اضطراب داری، سعی کن راه خروج را پیدا کنی.» او به سمت «اداری» رفت؛ معمولاً در اتاقهای اداری نقشهی ساختمان هست.
درِ اتاق اداری قفل بود. اما قفل، از آن قفلهای جدی نبود، فقط یک زبانهی لق. رضا شانه زد. در باز شد. داخل، قفسههای چوبی پر از پروندههایی که برچسب کاغذیشان با دست نوشته شده بود. روی میز، یک تلفن قدیمی، چراغ مطالعه، و تختهای که نقشهی کلی بیمارستان رویش سنجاق شده بود. رضا نفس عمیق کشید. بالاخره چیزی روشن. نقشه را نزدیک صورت گرفت. مسیر خروج پشت سرش بود، از راهروی «تصویربرداری»، بعد «پلهها»، بعد «خروج اضطراری». دقیقاً همانجایی که… نبود.
لبهی نقشه، با خودکار قرمز علامتی بود: «اتاق ۳۱۳—ورود ممنوع». رضا ناخودآگاه به شمارهها فکر کرد. ۳۱۳ در کدام طبقه بود؟ اگر ساختمان چهار طبقه داشت، ۳۱۳ باید طبقهی سوم باشد. چرا «ورود ممنوع»؟ دلیلی هم نوشته نشده بود. حس کرد علامت قرمزِ روی نقشه تازه است. انگار همین چند ساعت قبل کشیدهاند.
گوشیاش ویبرهی دوم را زد. صفحه روشن شد: «بازدیدکننده: ۱ → ۰ → ۱». اینیکی دیگر شوخی نبود. مخابرات به چنین دلخوشکُنکی رحم نمیکند. رضا گوشی را روی حالت هواپیما گذاشت. ویبره دوباره آمد. همان پیام. او گوشی را خاموش کرد. صفحه خاموش شد، ولی باز پیامِ بینور روی سیاهی نقش بست: «کد سیاه: فعال». رضا گوشی را در جیب انداخت، انگشتش سوزنسوزن شد. هندزفریِ بیسیم در گوشش خودش روشن شد؛ صدای خیلی کمی پخش کرد، شبیه نفسنفس کسی از پشت ماسک.
رضا بیرون زد. به خودش گفت: «از پلهها برو پایین، بعد از خروج اضطراری خارج شو.» درِ پلهها نیمهباز بود. از لای آن بوی فلز مرطوب و خاکاره میآمد. پلهها تنگ و بلند. هرچه پایین میرفت، سقف کوتاهتر میشد. روی دیوار عدد «۰» با اسپری سیاه نوشته شده بود، بعد «-۱»، بعد «-۲». بیمارستان طبقهی منفی داشت. چرا باید یک بیمارستان شهریِ کوچک طبقهی منفی داشته باشد؟ جواب ساده بود: انباری، سردخانه، دیزل برق اضطراری. جواب درست، هنوز معلوم نبود.
۴) سردخانه
درِ سردخانه سنگین بود. رویش شیشهی مات کوچکی داشت که از پشت، بخار بسته بود. رضا با آستین پاکش کرد. پشت شیشه تاریکی بود؛ تاریکیِ براق. در را که باز کرد، هوای سرد به صورتش خورد. چراغقوه نور انداخت. کشوهای فلزی، روی هم، با دستگیرههای توخالی. روی هر کشو برچسب کنده شدهای بود که فقط تهماندهی چسبش مانده بود. یک کشو نیمهباز. رضا نزدیک شد. داخل، ملحفهای تا شده بود. روی ملحفه، چیزی شبیه عکس ژلاتینی چسبیده بود. برداشت. نه؛ عکس نبود. فیلم رادیولوژی دیگری بود؛ اینبار از صورت. چشمها در تصویر دو لکهی سیاه ثابت. او فیلم را جلوی چراغقوه نگه داشت. سایهی دندانها روی سقف سردخانه افتاد. دندانهای خودش را بیاختیار روی هم فشار داد.
صدای چرخ تخت دوباره آمد. اما اینبار خیلی نزدیکتر، تقریباً پشت سر. رضا برگشت. هیچکس نبود. سکوتِ سردخانه ضربهخورده و ترمیم شده بود. او به سمت در رفت. در پشتسرش خودش آرام بسته شد، انگار زیر دست کسی. رضا دستگیره را گرفت و کشید. باز شد. «خب، حداقل قفل نشدم.» از سردخانه بیرون آمد و سریع راه پله را پیدا کرد.
اما پا که روی اولین پله گذاشت، نور چراغقوه یک لحظه پرید و بازگشت. و با بازگشتش، چیزی عوض شده بود: پلهها دیگر به بالا نمیرفتند. به پایین ادامه داشتند. عدد «-۳» روی دیوار واضح بود. زیر آن با ماژیک قرمز نوشته بودند: «ورود به عهدهی خودتان». رضا زیر لب گفت: «آخه من چرا باید…» و همانوقت بلندگوی سقفِ راهپله شروع کرد: «توجه، کُد سیاه. همهی درها قفل میشوند. همهی بازدیدکنندگان در جای خود بمانند.» صدای زنِ ضبطی، آرام و بدون اضطراب. صدای قفلها از دور و نزدیک، مثل طلق شکسته، شروع شد. درِ پلهها پشت سرش بسته شد و صدای چفت افتاد.
رضا با شتاب رفت پایین.
۵) اتاق عملِ زیرزمین
طبقهی «-۳» بوی تیز داشت، بوی جراحی قدیمی. درهایی با شیشههای کوچکِ دایرهای، چراغهای گرد، و کاشیهای سبزِ کمرنگ. اتاق عملها. چراغهای عمل خاموش بودند اما سقفها نور خاکستریِ نامعلومی میتپید. رضا وارد یکی از اتاقها شد. میز فلزی، لامپ گردِ بالای سر، و سینیهایی که ابزار در آنها به ترتیب چیده شده بود: قیچی، پنس، تیغ. بعضیها با پارچهی آبی پوشیده بودند، انگار منتظرند. روی دیوار، ساعت گردِ بزرگی بیصدا میچرخید. عقربهی ثانیهاش حرکت نمیکرد، اما سایهاش روی سقف جلو و عقب میرفت.
صدای پا. نه چرخ تخت، نه بلندگو. پا. آهسته، نرم، مثل پاهای کسی با کفشهای اتاق عمل. رضا به سمت در چرخید. کسی نبود. ولی رد پا بود؛ لکههای ریزِ خیس که به داخل اتاق میآمد و دور میز عمل میچرخید و به پشتِ پردهی سادهی سفید ختم میشد. رضا پرده را کنار زد. پشت پرده، تختِ کوچکتری بود با نردههای بالا. تخت کودکان. روی نرده، بادکنکِ بیرنگی با نخ پوسیده آویزان بود که وقتی پرده کنار رفت، تکانی خورد.
گوشیاش دوباره روشن شد. خودش روشن شد. صفحه سیاه و نوشتهی سفید: «نام بیمار: رضا. سن: ۱۷. تشخیص: کنجکاوی بیشازحد. پروتکل: ماندگاری.» دکمهی خاموش را چندبار فشار داد. صفحه خاموش نشد. فقط تصویر کدر شد و ته آن، انگار پشت لایهای از شیشه، چهرهی کمرنگ خودش را دید که ماسک اکسیژن به صورت داشت.
رضا گوشی را روی سینی کوبید. صدای زنگ فلزی بلند شد، چند ابزار از سینی افتادند. همزمان، چراغ گردِ بالای سر آرام روشن شد. نور سفیدِ سرد، دایرهای دقیق روی تخت عمل انداخت. در اتاق، از جایی نامعلوم، صدای شستن دستها آمد؛ صدای شرشر آب، مالش کف دستها، تقتق انگشتها. رضا بهتندی عقب رفت و از اتاق زد بیرون. راهرو حالا طولانیتر شده بود. انتهای آن، تابلو: «۳۱۳».
۶) اتاق ۳۱۳
اتاق ۳۱۳ اصلاً نباید در طبقهی منفی باشد. اما بود. روی در، پلاک کوچکِ فلزی با شماره. نزدیکتر که شد، دید کسی با کلید آن پلاک را تازه محکم کرده؛ پیچهای آن تمیز بودند. دستگیرهی در سرد بود. رضا انگشتانش را گذاشت. از پشتِ در، صدای ضربان آمد. نه صدای قلبِ یکی، صدای قلبِ ساختمان. تپش کند و عمیق. رضا به یاد علامت قرمز روی نقشه افتاد: «ورود ممنوع». برای اولین بار، دلش میخواست به علامتها احترام بگذارد. اما راهِ برگشت پشت سرش بسته شده بود. انگار راهرو از دو طرف تنگ شد، دیوارها میلیمتری جلو آمدند. رضا دستگیره را چرخاند. در با نالهای آرام باز شد.
اتاق کوچکتر از انتظار بود. یک تخت، یک پنجرهی بلندِ باریک که به کانال یک هوا نگاه میکرد، و یک مانیتور قدیمی قلب که با هر ضربه، یک خط سبز بالا میپرید و میافتاد. تخت خالی بود. اما بالش گود افتاده بود، انگار کسی تازه بلند شده باشد. روی پاتختی، یک لیوان آب تا نیمه. کنار آن، یک پروندهی تکبرگ. رضا برداشت. رویش نوشته بود: «بخش ۳۱۳—قرنطینهی کنجکاوی». زیرش: «پزشک مسئول:…» جایش خالی بود. زیر همهی اینها، جملهای کوتاه: «در را باز کردی، پس باقی را هم خودت بفهم.»
رضا برگشت سمت در. میخواست بیرون بزند. اما دستگیره روان نبود. قفل از بیرون درگیر شد. با مشت به در کوبید. صدایی نداشت. نه بیرون صدایی میآمد نه داخل. مانیتور قلب سه بار بیدلیل بوق زد. بعد صدای ضبطیِ همان زن آمد، اما اینبار خیلی نزدیک، انگار پشت گوش: «بستریِ دائم—تایید شد.» نور اتاق یک درجه سردتر شد.
او به پنجره نزدیک شد. کانالِ هوا روبهرو تاریک بود. اما روی شیشهی باریک تصویری افتاد: صورت خودش، با چشمانی که دیگر برق «باید ببینم» نداشت، بلکه چیزی مثل «کاش نمیدیدم» در آن بود. پشتِ صورتِ او، در بازتاب، کس دیگری ایستاده بود؛ سایهی یک پرستار با کلاه و ماسک. رضا سریع برگشت. هیچکس نبود. وقتی دوباره به شیشه نگاه کرد، صورتِ دوم نزدیکتر آمده بود.
او دوباره به در کوبید. «بسه! شوخی بسّه!» از سقف، گرد و خاک ریخت. مانیتور قلب اینبار خط صاف داد و بعد دوباره شروع کرد. رضا در اتاق قدم زد، انگار راهی پیدا میشود. کف اتاق در وسط ترک داشت. ترکِ باریکی که به سمت دیوار کشیده شده بود. خم شد. از لای ترک بوی فلزِ داغ میآمد؛ بویی که فقط در اتاقهای دیزل و موتور حس میشود. شاید کانالی زیر اتاق بود. شاید میشد ترک را پهنتر کرد. با تیغِ کوچکی که در جیب داشت، آرام آرام لبههای ترک را تراشید. صدای خراش روی کاشی بلند شد. مانیتور یکبار بوق کشید، انگار اعتراض میکرد.
۷) آرشیو نامها
دیوار سمت راست، برخلاف بقیه، تازهرنگشده بود. رضا با ناخن روی آن کشید. زیرِ رنگ سفید، صدای توخالی آمد. پشت این دیوار چیزی بود. با تیغ، رنگ را خط انداخت. پوستهها مثل کاغذ پوستی جدا شدند. زیر آن، چوبِ نازکتری بود. با شانهی بدن، محکم فشار داد. تخته یکهو شکست. پشتِ دیوار، فضایی تنگ بود؛ مثل کمدی بلند. داخل آن قفسهای بود پر از جعبههای باریک فلزی با برچسب. روی برچسبها نامها: «مهدی—۱۴»، «لیلا—۹»، «سارا—۷»، «…—۱۷». یکی از برچسبها رنگش تازهتر بود. روی آن نوشته: «رضا—۱۷—۳۱۳». جعبه را بیرون کشید. سبک بود. بازش کرد. داخل، یک نوار مغناطیسی باریک شبیه نوارهای قدیمیِ دستگاه قلب. روی نوار، با ماژیک ریز نوشته شده بود: «پروتکل ثبت کنجکاوی—اجرای دائمی».
رضا نوار را از دو طرف گرفت و کشید، انگار بخواهد پارهاش کند. نوار مثل لاستیکِ کهنه تا شد اما پاره نشد. همان لحظه، اتاق یک تکان کوچک خورد؛ مثل کسی از بیرون با شانه به دیوار زده باشد. از پشت دیوار شکسته، صدای بلندگو اما خفه آمد: «بازدیدکنندهی ۱ به بستر انتقال یافت.» و بعد سکوت. سکوتی که اینبار دیگر خودش بوی سردخانه نداشت؛ بویِ اتاقهای بدون پنجره داشت.
رضا به تخت خیره شد. برای لحظهای، روی ملحفه چین افتاد. نه از باد، از وزن کسی. اما کسی نبود. ذهنش گفت: «اینجا هر چیزی که میبینی، از جایی دیگر شروع شده.» به خودش نهیب زد: «در را باز کردی، فکر کن چطور بسته میشود.» دستگیره را امتحان کرد. قفل هنوز دست او نبود. کلیدی لازم بود که بیرون بود. مگر اینکه… مگر اینکه کسی بیرون باشد.
۸) صدای بیرون
از پشت در، صدای آرام قدم آمد. نه مثل کفشهای اتاق عمل؛ محکمتر. بعد صدای کلیدها. رضا نفسش را حبس کرد و یک قدم عقب رفت. کلید در قفل چرخید. اما در باز نشد. صدای زنِ ضبطی با فاصلهای کوتاه آمد: «کُد سیاه همچنان فعال است. باز کردن درها ممنوع.» صدای کلید آهی کشید—نه، آن صدا آه نبود؛ فلز روی فلز بود—و دور شد.
رضا سرش را به در چسباند. آنطرفِ در نفس کشیدن نبود. فقط صدای خیلی خیلی خفیفی از بالا: «…۳۱۳…» انگار کسی روی بیسیم نام اتاق را میگفت. او به سقف نگاه کرد. هواکشی کوچک با پرههای شکسته. شاید با تیغ میشد پیچهایش را باز کرد. از روی تخت بالا رفت و به هواکش نزدیک شد. پیچها لق بودند. آنها را باز کرد. درِ هواکش را کند و پرت کرد پایین. سیاهی کانال مثل دهانی باز شد. نسیمی کمجان از داخل میآمد. رضا خودش را بالا کشید و دستش را داخل برد. کانال تنگ بود اما میشد خزید. با زانوها و آرنجها آرام خود را جلو کشید. هر متر که میرفت، صداها عوض میشدند: یکجا صدای خندهی کوتاهِ ضبطی، یکجا صدای چرخ تخت، یکجا صدای سوتِ باد. این کانال انگار تمام ساختمان را مثل رگها به هم وصل میکرد.
چند متر جلوتر، کانال منشعب شد. سمت راست صدای ریزشِ آب میآمد. سمت چپ، سکوت. رضا سکوت را انتخاب کرد. بعد از چند پیچ، جلویش یک شبکهی فلزی بود. پشت آن، راهرویی با چراغهای خاموش. از لای شبکه به بیرون نگاه کرد. تابلوی راهرو که با نوری نامعلوم خوانده میشد، نوشته بود: «خروج اضطراری ←». قلب رضا تند زد. با آرنج به شبکه فشار آورد. خم نشد. دوباره. باز هم نه. صدای بوقِ مانیتورِ اتاق ۳۱۳ از دور بلند شد و در کانال پیچید. رضا با تمام زورش فشار داد. شبکه یکیدو میلیمتر جابهجا شد. دوباره. پیچِ بالا شُل شد. شبکه با نالهی ریزی جدا شد و افتاد. رضا خودش را از دهانه رها کرد و به راهرو درغلتید. سرش به زمین خورد، چشمش جرقه زد. اما وقتی بلند شد، لبخند زد. «خروج اضطراری ←».
به سمت فلش دوید. راهرو کوتاه بود. درِ سبزِ خروجی، با میلهی افقیِ معروفش، قابل دیدن. رضا میله را فشار داد. در تکان خورد. قفل بود. روی در نوشته بود: «در زمان کُد سیاه قفل است». پشت شیشهی کوچکِ در، بیرون بود: خیابان صنعتی، چراغهای کمرنگ، باد. وسط دیدنِ این خلاصهی آزادی، نوری قرمز کنار دستگیره چشمک زد. رضا میله را محکمتر فشار داد. صدای بلندگو در راهرو پیچید: «خروج در زمان کُد سیاه ممکن نیست. لطفاً به بستر خود بازگردید.» رضا یک قدم عقب رفت. تصمیم گرفت با سرعت به سمت پلهها برود و از طبقات بالا راه دیگری پیدا کند. ولی وقتی به عقب برگشت، تابلوها دوباره عوض شده بودند: «۳۱۳».
راهرو کوتاه نبود. حالا طولانی بود. و هر چند متر، روی دیوار نقشِ دستهای ریز و درشت با رنگ خاکستری، انگار بچهها و بزرگها آنجا دست زده باشند. رضا دوید. دویدن در ساختمانی که راهروهایش معنی ندارند، بیشتر از هر کاری آدم را خسته میکند. اما او دوید تا به اولین تقاطع رسید. تابلوی بالای سرش: «۳۱۳**». دو ستاره کنار شماره بود. معنایش هرچه بود، خوشایند نبود. صدای چرخ تخت این بار از جلو آمد. تختی خالی، آرام، بدون هلدهنده، از تقاطع گذشت و سمت راست پیچید. رضا ایستاد. تخت انگار حواسش به او نبود. عجیب بود، اما طبیعی شده بود.
۹) شیشهی نگاه
آخرِ راهرو، به اتاقی رسید که دیوارش شیشهای بود، از آن شیشههای یکطرفهی اتاقهای مشاهده. پشت شیشه اتاقی بود تقریباً مثل ۳۱۳: یک تخت، یک مانیتور. اما روی تخت، پسری لاغر خوابیده بود. صورتش پوشیده نبود. رضا به شیشه نزدیک شد. قلبش لرزید: پسر خودش بود. همان موها، همان استخوانبندی صورت. اما فرق داشت؛ دستش به تخت بسته بود، و روی مچش دستبندی پلاستیکی: «رضا—۳۱۳**—ماندگار».
رضا داد زد: «بیدار شو!» صدایش از شیشه عبور نکرد. آن رضا چشمش را باز کرد. مستقیم به شیشه نگاه کرد. لبهایش تکان خوردند. صدایی نرسید. فقط شکل کلمات: «برگرد». برقِ سریعِ نور از بالای تخت زد. مانیتور یک خط بلند کشید. بعد آرام شد. پسر چشمش را بست. از سقفِ اتاقِ پشت شیشه، گردوغبار مثل برفِ ریز به پایین آمد. رضا با مشت به شیشه کوبید. شیشه لرزید اما شکست نخورد. روی شیشه برای لحظهای کلماتی افتاد، مثل بخارِ نفس که نوشتهای را نمایان کند: «کنجکاوی هزینه دارد».
شیشه آرام تیره شد تا دیگر چیزی پشتش دیده نشود. چیزی شبیه پردهی دودی از داخل پایین آمد. رضا پشتش را به شیشه داد و روی زمین نشست. خستگی از پاهایش بالا رفت. بلندگو از سقفِ راهرو گفت: «بازدیدکنندهی ۱، لطفاً به بستر خود بازگردید. تخت شما آماده است.» صدای زن، دیگر مهربان نبود؛ همان بود، اما چیزی در آن اضافه شده بود: قطعیت. مثل قوانین.
۱۰) حلقه
رضا دوباره بلند شد. اگر به اتاق ۳۱۳ برگردد، پایان معلوم بود. اگر نرود، سرگردانی. اما شاید راه دیگری بود؛ راهی که نه «۳۱۳» بود نه «خروج». از کنارِ راهرو، درِ کوچکی دید که رویش نوشته بود: «آرشیو». در باز شد. داخل، ردیف ردیف پرونده تا سقف. وسط اتاق، میزی با چراغ مطالعه. روی میز، کتابی قطور. روی جلد: «فهرست بستریهای دائمی». رضا کتاب را باز کرد. صفحهها زرد و ترد بودند. هر صفحه پر از اسم. چشمش با سرعت روی خطوط دوید. رسید به حرف «ر». چند «رضا» بود؛ سنها مختلف. آخرِ لیست، یک «رضا—۱۷—۳۱۳». تاریخ بستری: امشب. وضعیت: «در مسیر». رضا لبهایش خشک شد. در حاشیهی صفحه، با مدادی نو نوشته شده بود: «اگر این را میخوانی، دیر است. فقط میتوانی انتخاب کنی کجا گیر بیفتی.»
صدای پا دوباره. اینبار چند پا. انگار دو نفر، یا سه نفر، با کفشهای یکسان. رضا کتاب را بست، چراغ مطالعه را خاموش کرد، پشت قفسهها پنهان شد. سایهها از در گذشتند. دو پرستار با لباسهای سفیدِ لکهدار و ماسکهای خاکگرفته، و مردی با روپوش طوسی. چشمانشان زیر نور بیرنگ میدرخشید بدون اینکه واقعا نگاه کنند. یکی از پرستارها گفت: «۳۱۳ خالی است.» دیگری جواب داد: «نه. او برگشته.» مرد روپوشپوش سرش را تکان داد: «کُد سیاه ادامه دارد. راهها کم میشود.» سهتایی دور شدند. صدای قدمهاشان مثل صدای مترونوم دور شد.
رضا آرام بیرون آمد. تصمیم گرفت راهی را برود که آنها نیامده بودند. از درِ پشتیِ آرشیو به راهروی باریکتری رسید، با سقفی پایینتر. تابلویی نبود. فقط دیواری که نقشهی داخلیِ لولهها رویش با ماژیک کشیده شده بود. فلشهایی که شیرها را نشان میدادند، یک نام تکراری را علامت زده بودند: «دیگخانه». دیگخانه جایی است که قلب تپندهی ساختمان روشن میشود. شاید از آنجا میشد چیزی را خاموش کرد؛ شاید کُد سیاه آنجا کنترل میشد. رضا به سمت فلشها رفت.
۱۱) دیگخانه
درِ دیگخانه سراشیبی میخورد. پشتِ آن، گرمای خشک با بوی نفتِ کهنه بلند میشد. دیگِ بزرگِ سیاه وسط اتاق بود، با لولههایی که مثل ریشههای آهنی به دیوار میرفتند. روی یکی از لولهها، دریچهای با دستهی فلزی بود. کنار آن نوشته بود: «کاهش فشار—در شرایط اضطراری». رضا دسته را گرفت. داغ بود. با آستین دست را پیچید و کشید. اول تکان نخورد. فشار آورد. ناگهان با جیغ کوتاهی چرخید. از دریچه بخاری غلیظ بیرون زد. اتاق پر از مهِ داغ شد. در دل بخار، صدای بلندگو گم شد: «کُد… سیاه…» و قطع. گرما داغتر شد. رضا عقب کشید. بخار صورتش را خیس کرد. در همین مه، سایههایی روی دیوار رقصیدند؛ سایهی چرخ تخت، سایهی پرستار، سایهی خودش که کوچکتر میشد.
وقتی بخار کمی نشست، سکوت دیگری آمد. سکوتی که درست مثل قبل نبود. انگار چیزی خاموش شده باشد. رضا آرام نفس کشید. «شاید قفلها…» به سمت راهرو برگشت. تابلویی که قبلاً نبود، حالا بود: «خروج اضطراری ←». سمتش رفت. درِ سبز. میلهی افقی. دست گذاشت. فشار داد. در باز شد… تا نیمه. بعد گیر کرد. شکافِ باریکِ بیرون، هوای سرد شب را فرستاد داخل. رضا انگشتهایش را از شکاف بیرون برد تا هوای واقعی را لمس کند. همان لحظه، چیزی سنگین پشتِ در فشار داد و دوباره بست. انگار دستی بزرگ از بیرون گفت: «نه». میله قفل شد. نور قرمز کنارش آرام چشمک زد.
صدای زنِ ضبطی برگشت، بیهیچ هیجان: «کُد سیاه: بازنشانی شد.» و بعد جملهای که رضا تا آن لحظه نشنیده بود: «کنجکاوی، منبع تجدیدپذیر.» او با مانعِ نامرئیِ در کلنجار رفت. سودی نداشت.
۱۲) بازگشت به ۳۱۳
بعضی راهها فقط به یک جا میرسند، حتی اگر آدم هزار تا درِ دیگر را امتحان کند. بیمارستان راهها را خودش انتخاب میکرد. هر بار که رضا مسیر دیگری میرفت، تابلوها و طول راهروها او را آرام، بیجنجال، به سمت «۳۱۳» برمیگرداندند. او فهمید مقاومتش فقط زمان میخرد. و زمان در اینجا مثل هوا بود: هست، اما با هر نفس، کمتر.
وقتی دوباره مقابل در ۳۱۳ ایستاد، دیگر عجلهای نداشت. دستگیره را گرفت. خنک بود. در باز شد. اتاق همان بود. تخت همان. مانیتور با خط سبز آرام. دستبند پلاستیکی مچش را سفتتر حس کرد. نزدیک تخت شد. روی ملحفه، پیامی با خودکار آبی نوشته شده بود: «راه فرار، پرسیدنِ سؤال غلط است.» زیرش با خط ریزتر: «غلطترین سؤال، همان است که به نظرت درست میآید.»
رضا نشست. چشمهایش را روی نقطهای از دیوار ثابت کرد. حالا میفهمید چرا شهر به اینجا میگفت «بیمارستان فلزی»—چون هر چیزِ زندهای که به اینجا میآمد، کمکم به نظم آهنیِ آن تسلیم میشد. کنجکاوی هم اگر بیش از حد باشد، از نفس میافتد و فقط ساکت میشود. صدای یک قفلِ آرام از پشتِ سر آمد. کسی در را از بیرون بست. صدای قدمها دور شد.
مانیتور خطی صاف کشید و دوباره به ریتم برگشت؛ ریتمی که حالا با تپشهای قلب رضا یکنواخت بود. او به سقف نگاه کرد. ترکِ باریک هنوز آنجا بود، اما انگار به هم جوش خورده. دیگر بوی فلز داغ نمیآمد؛ بوی ملحفههای شسته شدهی قدیمی بود. درِ هواکش بالا بسته شده بود. پیچها سرِ جایشان از نو محکم، انگار هرگز باز نشدهاند.
از بلندگوی سقف، همان صدای زن، خیلی نرم، آخرین جمله را گفت: «بستری دائمِ رضا—تایید و ثبت.» بعد سکوتِ بیمارستان برگشت. سکوتی که فقط با صدای دورِ چرخ تخت، هر از گاهی، خط میخورد.
۱۳) آخرِ خط
نیمهشب گذشت. در شهر صنعتی، باد همچنان از لابهلای انبارها و دودکشها میگذشت. در خیابانِ پشتِ بیمارستان، کسی نبود که ببیند نورِ خیلی خیلی کمرنگی پشت پنجرهی باریکِ یک اتاق روشن و خاموش میشود. اگر هم کسی میدید، فکر میکرد خطای چشم است. هیچکس صدای آرامِ بوقِ مانیتور را از آن بالا نمیشنید. هیچکس دستِ لاغرِ پسری هفدهساله را نمیدید که روی ملحفه بیحرکت مانده. هیچکس نمیدانست روی دستبند پلاستیکیاش چه نوشته: «رضا—۳۱۳—ماندگار».
بعضی ساختمانها زندگیِ خودشان را دارند. نفس میکشند، تصمیم میگیرند، و چیزهایی را که بیش از حد نزدیک میشوند نگه میدارند. بیمارستان خاموش، با راهروهایی که طولشان عوض میشد و تابلوهایی که خودشان را تصحیح میکردند، یک پیام ساده داشت: «کنجکاوی بیجا، بهایش ماندن است.» و رضا، با چشمهایی که دیگر برق نمیزدند، این پیام را بهتر از هرکسِ دیگری فهمید؛ چون حالا بخشی از پیام شده بود.
صبح
که شد، خورشید از پشتِ دودِ کارخانهها کمجان بالا آمد. درِ پشتیِ بیمارستان همچنان با زنجیرِ بریده تکان میخورد. کسی که از کنار میگذشت، شاید برای یک ثانیه ایستاد و گوش داد. اما چیزی نشنید. فقط باد بود و سوت فلز. بیمارستان، مثل همیشه، ساکت بود. و در اتاق ۳۱۳، سکوت شکل گرفت، سفت شد، و ماند.
پایان.
هنر کار کردن جف گوینز/PDF
400,000 ریالهنر همچون درمان/PDF
300,000 ریالهوش هیجانی/ درک قدرت احساسات و نقش آن در زندگی
285,500 ریالهیوا و نقشهی نورهای گمشده ماجراجویی در جنگل چهلرنگ/PDF
100,000 ریالواقعیتهای جدید در دنیای کسبوکار/PDF
190,000 ریالوقتی باردار هستید چه انتظاری باید داشته باشید | راهنمای جامع مادران و پدران از سهماهه اول تا زایمان /PDF
895,000 ریالولگردان راه آهن جک لندن/PDF
275,500 ریالیگانگی با تمام هستی (PDF)
225,000 ریالیوگا و مدیتیشن در سی روز/PDF
300,000 ریال









حرف نداشت عالی عالی عالی………
،💜💜💜💜💙💙💙💙💙